Jan 3, 2007

خوب از آنجا که انسان موجود دوپای محشر پوست کلفتی ست من هم با وجود تمام اتفاقات تلخ گذشته الان پوست گلفت و زنده اینجا نشسته ام و دارم وبلاگ می نویسم! امروز روز خوبی ست. ماشین را داده ام همسر خواهرم برده تعمیرگاه درستش کرده و این دفعه استثنا" یک بار کوچک را یکی دیگر از روی دوشم برداشته! از صبح توی شرکت همه چیز تقریبا سر جایش بوده. آقای "س" برایمان قهوه خاچیک و یک دست قهوه خوری شیک هدیه آورده. یک شیر قهوه حسابی دم کرده و داده خورده ایم. ظهر رفته ام بانک برای یک کار کوچک و برگشتنی یک حال حسابی به خودم داده ام و برای خودم خرید کرده ام. کار سبک است. آرامم. کارهای ریز و درشتم کم و بیش فعلا سر و سامان گرفته اند و دارم خدا خدا می کنم که فردا هم بر وفق مراد بگذرد .. که می دانی از چه حرف می زنم.

قابل توجه فروغ عزیز: کلکسیون عود را کشف کرده ام. از عود دارچین و چای سبز و عود شب و نسیم دریا گرفته تا سای بابا و تمرکز و مدیتیشن و خیلی انواع دیگر که یادم نیست. فروشنده با آن ریش هندی و صورت سبزه آنچنان توضیح کامل و تخصصی در موردشان می داد که گمان می کردی داری کنار یکی از معابد هند خرید می کنی. گرچه عود دارچین خیلی خوشبو و ملایم است. اما امیدوارم این احتقانی که من و مادر از دیروز دچارش شده ایم ربطی به بوی دل انگیز عود نداشته باشد!!

راستی یک مغازه لباس بچه فرانسوی به اسم "سه سیب" اینجا هست که آدم از دیدن لباسهایش دلش ضعف می رود. خیلی رو دارم. می دانم.

این صفحه شخصی ام در گوگل هم دنیایی ست برای خودش. کلی stuff  به قول خودش در آن جا داده ام که کلی هم اطلاعات مفید ازشان می گیرم.

یک کتاب دیگر از وین دایر به اسم " تصمیم بگیرید آزاد باشید" دست گرفته ام که البته امیدوارم تمرکز و وقت خواندنش را پیدا کنم.

قرآن هم می خوانم. تقریبا هر روز. برای آرامش خودم و برای آرامش رفتگان عزیزم.

زندگی می گذرد. هر روز. هر لحظه. فقط فکر می کنم اتفاقات زندگی ست که باعث می شود آدم جهان بینی اش نسبت به همه چیز آرام آرام تغییر کند. و این همیشه آسان نیست. اما با ارزش است.

خوب از آنجا که انسان موجود دوپای محشر پوست کلفتی ست من هم با وجود تمام اتفاقات تلخ گذشته الان پوست گلفت و زنده اینجا نشسته ام و دارم وبلاگ می نویسم! امروز روز خوبی ست. ماشین را داده ام همسر خواهرم برده تعمیرگاه درستش کرده و این دفعه استثنا" یک بار کوچک را یکی دیگر از روی دوشم برداشته! از صبح توی شرکت همه چیز تقریبا سر جایش بوده. آقای "س" برایمان قهوه خاچیک و یک دست قهوه خوری شیک هدیه آورده. یک شیر قهوه حسابی دم کرده و داده خورده ایم. ظهر رفته ام بانک برای یک کار کوچک و برگشتنی یک حال حسابی به خودم داده ام و برای خودم خرید کرده ام. کار سبک است. آرامم. کارهای ریز و درشتم کم و بیش فعلا سر و سامان گرفته اند و دارم خدا خدا می کنم که فردا هم بر وفق مراد بگذرد .. که می دانی از چه حرف می زنم.

قابل توجه فروغ عزیز: کلکسیون عود را کشف کرده ام. از عود دارچین و چای سبز و عود شب و نسیم دریا گرفته تا سای بابا و تمرکز و مدیتیشن و خیلی انواع دیگر که یادم نیست. فروشنده با آن ریش هندی و صورت سبزه آنچنان توضیح کامل و تخصصی در موردشان می داد که گمان می کردی داری کنار یکی از معابد هند خرید می کنی. گرچه عود دارچین خیلی خوشبو و ملایم است. اما امیدوارم این احتقانی که من و مادر از دیروز دچارش شده ایم ربطی به بوی دل انگیز عود نداشته باشد!!

راستی یک مغازه لباس بچه فرانسوی به اسم "سه سیب" اینجا هست که آدم از دیدن لباسهایش دلش ضعف می رود. خیلی رو دارم. می دانم.

این صفحه شخصی ام در گوگل هم دنیایی ست برای خودش. کلی stuff  به قول خودش در آن جا داده ام که کلی هم اطلاعات مفید ازشان می گیرم.

یک کتاب دیگر از وین دایر به اسم " تصمیم بگیرید آزاد باشید" دست گرفته ام که البته امیدوارم تمرکز و وقت خواندنش را پیدا کنم.

قرآن هم می خوانم. تقریبا هر روز. برای آرامش خودم و برای آرامش رفتگان عزیزم.

زندگی می گذرد. هر روز. هر لحظه. فقط فکر می کنم اتفاقات زندگی ست که باعث می شود آدم جهان بینی اش نسبت به همه چیز آرام آرام تغییر کند. و این همیشه آسان نیست. اما با ارزش است.

Jan 2, 2007

نشسته ام سرکار و دارم فکر می کنم که یک چیزی بنویسم. راستش این وبلاگ را هر چند خیلی دوست دارم اما گاهی فکر می کنم دیگر آن وبلاگ قدیم نیست. خیلی چیزها را نمی شود نوشت اینجا. حالا دیگر ثبت بعضی لحظه ها فقط در یاد من و تو امکان پذیر است. اصلا زندگی همه اش خاطره است. من هم که هیچوقت عادت به خاطره نویسی اینجا نداشته ام. همیشه حس و حالم را از یک اتفاق مثلا خیلی بزرگ نوشته ام که آنهم شاید چند خط بیشتر نشده. این روزها هم که حس و حالم معلوم است. نمی گویم بد است. ولی یکنواخت است. از هر چیزی که می خواهم بنویسم می گویم اینجا جایش نیست. نمی دانم اینجا دیگر جای چی ست. نمی دانم. شاید وقتی دیگر ..



Dec 30, 2006

مراسم چهلم پدر را گذراندیم. می گویند چهل روز پس از مرگ روح از زمین جدا می شود و به عرش می رسد. ولی من که این چیزها را نمی دانم. من از همان روز که پدر رفت، از دستش دادم.



 



در گذرگاه زمان


خیمه شب بازی دهر


با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد


عشق ها می میرند


رنگ ها رنگ دگر می گیرند


و فقط خاطره هاست


که چه شیرین و چه تلخ


 


دست ناخورده به جا می ماند.


 


 



Dec 24, 2006

بخدا خیلی سخت بود، کمی هم لوس! اما حالا که پدر لطف کرده مرا دعوت کرده نخواستم بی ادبی کرده باشم. پس این هم 5 راز من:



 



1-      فقط هجده سالم بود وقتی به خاطر دلخوری از پسر مرد علاقه ام رفتم خانه شان و جلوی مادرش یکی محکم خواباندم در گوشش! هنوز کسی نمی داند. خودم هم بعدش از ترس اینکه مبادا مرا بگیرند و بزنند به دو رفتم توی حیاط به طرف در. خوشبختانه کسی دنبالم نیامد. فقط مادرش از پشت سرم ناله و نفرین می کرد و پسر محکم گرفته بودش که سراغم نیاید! اما آی دلم خنک شد. آی دلم خنک شد! گاهی فکر می کنم اگر حالا بود هیچوقت جسارت همچین کاری نداشتم. جوانی کجایی که یادت به خیر!


2-      تازه دیپلم گرفته بودم که توی مسابقات شنای منطقه ای سوم شدم. اما قسمت جالب قضیه اینجاست که من هنوز هم پادوچرخه بلد نیستم! اگر یک روز توی دریا گیر کنم احتمالا باید آنقدر شنا کنم تا از خستگی بمیرم!


3-      بیشتر مواقع به قول معروف خر خودم را می برم. زیاد عادت به تبعیت از جمع ندارم.


4-      خوردن را خیلی دوست دارم. توی عمرم تا بحال یک روز هم رژیم نگرفته ام.


5-      قويا به اين نکته اعتقاد دارم که برای بدست آوردن بعضی چيزها بايد از بعضی چيزها گذشت( این کجایش شبیه راز بود!؟)



 



(البته هنوز هم نمی دانم این بازی اصلا برای چی بود و آخرش به کجا می رسد! یکی توضیح بدهد ممنونش می شوم)


کسانی هم که نام می برم پدر، اسپینوزا، هاله، نارنج، خانه دریا.



 


Dec 20, 2006

سرم را توی اتاق نیمه تاریک گذاشته ام روی لبه مبل چرم مشکی و غوطه ور شده ام در خلسه. ساعت های آخر کار است و این روزها به یمن مهمانان خارج از شرکت کمی کارمان داخل شرکت سبک تر است. خانم (گ) که گمان می کند خوابیده ام با چکمه های بلندش که بر خلاف آن قیافه ی زمخت صدای پاشنه کفش های میخی قدیمی را می دهد می آید توی اتاق و پنجره نیمه باز را می بندد تا سردم نشود. صدایشان را از پشت پارتیشن های سالن می شنوم. صدای خنده های بچه گانه خانم "آ" با زنگ جیغ جیغویش که گاهی رسما می رود روی اعصاب آدم. خونسردی های گاه و بیگاه خانم "گ" که سوزنش هم بزنی عصبانی نمی شود و این چقدر برای خودش خوب است. صحبتهای بی صدای خانم "د" با کودکانش پای تلفن. همینطوری توی آرامش اتاق دلم می گیرد و اشکم می آید پایین. با خودم فکر می کنم که این روزها به یمن وجود همین آدمهاست که ساعتها را می گذرانم و کمتر گریه می کنم. همین روزهای سخت بعد از رفتن پدر با لحظاتی که اینجا می گذرانم کمی برایم قابل تحمل تر شده اند. و روزی، شاید بعدتر ها، چقدر دلم تنگ خواهد شد برای ساعتهایی که اینجا از شلوغی وقت سر خاراندن نداریم و برای جیغ های بی اراده ی خانم "آ" و برای شلختگی خانم "د" و برای خونسردی خانم "گ" و حتی برای نچسبی آقای "ک" و برای موش دواندن های آقای "ف" و الخ. اما باز دلم برای همه اینها تنگ خواهد شد. روزی 8-9 ساعت گذران زندگی با این آدمها هر چقدر هم که گاهی خسته کننده باشد باز هم بخشی از زندگی من است. ياد خودمان می افتم. با ساعتهای پردلهره ی شام های دو نفره مان که دیگر بخشی از خودم شده و بس. این روزها و لحظه ها خواهند گذشت، می دانم. مثل روزهایی که پدر بود و گذشت. مثل لحظه هایی که اینجا هستم و می گذرد.


.


.



تو بمان ولی. تو بمان. این خودخواهانه ترین آرزوی من است.





 


کسی که کنار تو راه مي رود
دستهایش ریشه ی سرما زده ی درختی قدیمی ست
که به تو نمی رسد.
تنها كنارت راه مي رود
قدم هايش را روي لبه نازكي مي گذارد
و مي ترسد.

مي ترسد
شال گردنش را كه باز مي كند
تو با سرما رفته باشي
.

از وبلاگ مامهر

Dec 19, 2006

برای مردی که روزی همسرم بود

 

تقویم را که نگاه کردم دیدم امروز سالروز جدایی من و توست. تاریخی که سالها پیش توی شناسنامه هایمان مهر خورده  و حالا بعد از اين همه سال خواستم یک یادداشت کوتاه تشکر برایت بنویسم!


می دانی؟ ما سرانجامش به یک دیوار رسیده بودیم. اما دیواری که من می ترسیدم از آن بپرم. به هر قیمتی شده حاضر بودم این طرف دیوار بمانم و در همین برزخی که ساخته بودیم باز با تو زیر یک سقف زندگی کنم. اما تو با اصرار خود برای جدایی، با رفتنت، و با بی رحمیت در واقع کمکم کردی تا از روی دیوار بپرم و این طرفش را با تمام زشتی ها و زیبایی هایش ببینم. و با وجود تمام زشتی هایش، زیبایی ها را گلچین کنم تا بتوانم باز ادامه دهم. تو مرا از خود راندی تا بفهمم قیمت خواسته شدن چقدر گزاف است و امروز بعد از سالها که رفته ای می دانم چه نعمت بزرگی کنار گوش خود دارم. از حال و روز تو خبر ندارم اما من بسیار خوشبختم. چون با زبان خودم دوست دارم و دوست داشته می شوم.


می دانی؟ من از تو ممنونم. چون اگر آن روزها وحشیانه زخمم نمی زدی، اگر مرا ترک نمی کردی، و اگر مرا در آن تاریکی رها نمی کردی،  شايد هیچوقت مانند امروز معنی نور را درک نمی کردم.

 


 

Dec 16, 2006

یادداشت 28 آبان


 


توی تمام این سالها این اولین بار بود. ایستاده بودم کنار در آشپزخانه. از خرید آمده بودیم. دومینو بازی کرده بودیم. حرف زده بودیم. شام خورده بودیم. اما یکهو از آشپزخانه با بغض آمد طرفم. گفت:"مامان من خیلی ناراحتم" منتظر بودم بعدش از مدرسه حرف بزند و از هر چیز دیگری غیر از آنچه شنیدم. اما بعدش خودش را چسباند به من و سرش را کرد توی سینه ام و گفت:"دلم برای بابا تنگ شده"


همانطور که ایستاده بودیم گذاشتم توی بغلم حسابی گریه هایش را کرد.


بعد بهش گفتم:" می فهمم چی می گی"


بعد از چند دقیقه هم با شوخی لبانش را به خنده باز کردم و آخر شب برایش گفتم که:" هر وقت دلت برای بابا تنگ شد یا از چیزی خیلی ناراحت بودی می تونی روی کاغذ بنویسی"


.


.


حالا نمی دانم چند تا از این نامه ها قرار است برای تو نوشته شود بی آنکه بخوانی. نمی دانم اصلا روزی خواهد آمد که تو این نامه ها را ببینی یا نه.


 


 

Dec 13, 2006


آقا جون سلام. هر روز که می رسم خونه به عکستون سلام می کنم. گلای توی گلدون رو عوض می کنم. شمع و عود روشن می کنم. می رم توی اتاقتون و به وسایلتون خیره می شم و حالا هیچ کاری نیست که بتونم انجام بدم. یادتونه همیشه می خواستین براتون حرف بزنم و من که خسته از سر کار می رسیدم یک جوری از حرف زدن طفره می رفتم؟ حالا شما نیستین و من همه ی حرفا رو با ولع برای مامان تعریف می کنم مبادا این روزها رو هم از دست بدم. شما که از مادر راضی بودین پس عیبی نداره اگه حرفایی رو که به شما نگفتم برای اون بگم. شبا دلم براتون خیلی تنگ می شه. جای شما توی خونه خالیه. جای سکوتتون هم خالیه. همه چی خیلی عجیب شده. ۲۰ روز بعد از رفتنتون ویزای (ر) رسید. اونا هم می رن و ما خیلی تنها تر می شیم. اصلا خانواده ی بزرگمون با رفتن شما انگار کوچیک شده. بعد از رفتنتون و درست همونطور که روزای آخر گفته بودین شفای (م) رو گرفتین، وضعیتش کمی از اون بحران دراومده و ما همه چشم دوختیم به همون اتفاق عجیب که بهش می گن معجزه. ما همه داریم زندگی می کنیم. با غم هایی که توی دلمون داریم. حتی مامان، بعد از پنجاه و اندی سال زندگی با شما حالا دارن تنهایی روزها رو می گذرونن. شما خالق خاطرات شیرین کودکی من بودین. خالق اطمینان قلبم در روزهای سخت جدایی. خالق آرامش مادر. خالق دلگرمی خواهر ها و برادر. خالق مهربانی های بی مرز به دخترک. شما تا همین چند روز پیش راه می رفتین و حرف می زدین و نفس می کشیدین و از همه مهمتر اینکه ،بودین، اما حالا مثل یک خواب، رفتین و ما هم چاره ای نداریم جز اینکه قبول کنیم شما رفتین. گرچه قبولش خیلی خیلی سخته. گرچه برای جبران کوچکترین چیزا خیلی دیره. گرچه ندیدن شما روز به روز قلبم رو فشرده تر می کنه. و گرچه همیشه خیلی زود دیر می شه.


دلم براتون خيلی تنگ می شه.

Dec 9, 2006

به سراغ من اگر می آیید

نرم و آهسته بیایید

مبادا

که ترک بردارد

چینی نازک تنهایی من

Nov 29, 2006

پدرم در یک سحرگاه آذر ماه، رفت ..



 


من از عشق ِ که بسوزم شب و روز؟



به امیدِ که بسازم در سوز؟


که خورد غم چو درآیم از پای؟


خود که گرید چو تهی سازم جای؟


گر بسوزند پر و بال، مرا


که خورد هیچ غم ِ حال مرا؟


شب تنهایی و روز غم من


کیست جز سایه ی من همدم من؟


به از این چیست که دو یار به هم


ره سپارند سوی ملک عدم


نه یکی مانده گرفتار و نژند


وان دگر رفته رها گشته ز بند

 

آه ای کاش پدر برمی گشت ..



Nov 18, 2006

نامه ای برای دخترک


امروز شنیدم که پدرت مدتهاست از ایران رفته و این یعنی حالا حالا ها و شاید هرگز هم برنخواهد گشت. هیچ احساسی نبود از شنیدنش. من و او سالهاست که جداییم. جسما" و روحا". اما دلم برای تو سوخت گرچه تا قبل از این رفتن هم مدتها بود که او از زندگی ما رفته بود و گرچه این پدر، نبودنش بهتر از بودنش است و گرچه تو واقعیت را می دانی و پذیرفته ای و مگر چاره ی دیگری هم داری؟ .. و گرچه .. و گرچه .. اما باز دلم برایت سوخت. چون این طبیعی ترین حقی بود که فقط مال تو بود.

و مگر نه این است که من کنارت هستم تا هم پدر باشم و هم مادر. تا بار دو نفر را به دوش بکشم. اما باید بدانی که من فقط می توانم مادرت باشم. تو یکی لااقل این از خود گذشتگی را از من نخواه. تو یکی بگذار کمی خودخواه باشم. تو یکی بگذار روی دیگر سکه را هم نشانت بدهم حالا که کم کم داری بزرگ می شوی. باید بدانی که ما هیچوقت فرار نکردیم. ماندیم. من از آدم هایی که فرار می کنند خوشم نمی آید. من هم ماندم. ماندنم از ترس نبود. گرچه جایی هم نداشتم فرار کنم اما ماندنم از ترس هم نبود. ماندم چون باید می ماندم. باید می ماندم و زندگی ریخت و پاشیده مان را جمع می کردم.

پدرت خیلی دوستت داشت. ولی هیچ وقت نتوانست به تو بگوید به گمانم. چون راهش را بلد نبود. حالا هم باید بدانی که من هیچ وقت نمی توانم جای او باشم. جای خالی او شاید همیشه خالی بماند. اما تمام عشقم را در جایگاه خودم برایت خرج می کنم. من، پدر بزرگ، مادربزرگ و تمام کسانی که دوستت دارند و بزرگ شدنت را زندگی می کنند. و این کم چیزی نیست. و من دارم به تو یاد می دهم که زندگی خودم هم هست. تا وقتی خودت هم بزرگ شدی به خودت احترام بگذاری و بدانی که زندگی خودت هم هست و باید قبل از هر چیزی زندگی ِ خودت را تجربه کنی. 

وقتی از تو دورم دلم برایت خیلی تنگ می شود. اما اینها همه تمرینی است برای روزهایی که شاید از هم دور بمانیم. آخر در دوری ست که بیشتر به هم نزدیکیم. می دانی؟ همیشه آرزو می کنم آنقدر عشق در قلبت ذخیره کنی که دور از من هم بدانی که چقدر دوستت دارم. وقتی بزرگ شدی. وقتی دور ماندیم از هم.


می داني، پدرت هيچ وقت قلک عشقش را با تو شريک نشد. ولی ما، در اين روزهای کودکيت، تمام تلاشمان را می کنيم تا قلک عشقی را که با هم شريک شده ايم پر کنيم.

 آنقدر پر که دیگر هیچوقت خالی نشود.

 

 



 


Nov 15, 2006


آرام باش، توکل کن، تفکر کن، و آستین ها را بالا بزن. خواهی دید که خداوند زودتر دست بکار شده.


حضرت علی


Nov 14, 2006

سنگریزه ها دارند پایین می آیند از شیب دره.


خستگی دارد بالا می رود از سر و کولم.


آدمها مثل سایه دور و برم راه می روند.


میم روی مبل روبروی تلویزیون فرو رفته. اما در ذهن من میم دارد می دود .. بی آنکه به پشت سرش نگاه کند.


من در کابوس گیر افتاده ام امروز.


سنگریزه ها دارند پایین می آیند از شیب دره.


خستگی دارد بالا می رود از سر و کولم.


آدمها مثل سایه دور و برم راه می روند.


مالیخولیایی شده ام امروز.


فشار عصبی بحرانی که در آن گیر افتاده ایم دارد از پا می اندازدم.


سلامتی ِ میم مثل آب رودخانه دارد از کف دستانمان بیرون می ریزد.


مالیخولیایی شده ام.


آدمها سایه شده اند.


سادگی ِ زندگی که از آن حرف زدی لابلای کاغذ پاره ها و آهن پاره ها و استرس این روزها گم شده.


هیچ حال درستی ندارم.


باور کن.


.


می دانی.



سنگریزه ها دارند پایین می آیند از شیب دره.


خستگی دارد بالا می رود از سر و کولم.


آدمها مثل سایه دور و برم راه می روند.


میم روی مبل روبروی تلویزیون فرو رفته. اما در ذهن من میم دارد می دود .. بی آنکه به پشت سرش نگاه کند.


من در کابوس گیر افتاده ام امروز.


سنگریزه ها دارند پایین می آیند از شیب دره.


خستگی دارد بالا می رود از سر و کولم.


آدمها مثل سایه دور و برم راه می روند.


مالیخولیایی شده ام امروز.


فشار عصبی بحرانی که در آن گیر افتاده ایم دارد از پا می اندازدم.


سلامتی ِ میم مثل آب رودخانه دارد از کف دستانمان بیرون می ریزد.


مالیخولیایی شده ام.


آدمها سایه شده اند.


سادگی ِ زندگی که از آن حرف زدی لابلای کاغذ پاره ها و آهن پاره ها و استرس این روزها گم شده.


هیچ حال درستی ندارم.


باور کن.


.


می دانی.



Nov 11, 2006

             یادداشتهای تکه پاره ۱- ۵ آبان ۸۵



آن چند روزه توتی هم نبود که به بازیش بگیری. فقط یک بار توی ماشین که نشسته بودم دیدمت ته حیاط که با توتی دالی کردی و من دوباره مثل دخترهای شانزده ساله رفتم توی هپروت و تو را در حال بازی کردن با کودکت مجسم کردم. آنهم کودکی که ... بگذریم. ولی مگر زندگی واقعی رویا می فهمد؟ .. خانم مستوفی و بیوگرافی جلال مقدم و کلم بروکلی و خیابان ری و چای سبز و بلیط سینما و باران و میدان راه آهن چکیده ی خاطرات من از تعطیلی گذشته هستند. فکر کنم بچه گی ها گذرم به آنجا افتاده بود گرچه هیچ چیز در خاطرم نمانده دیگر. چه میدان قشنگی بود میدان راه آهن در آن عصر خلوت تعطیل پاییزی. و خیابان ری و آدمهایش هم. آسمان آنجا انگار چسبیده به فرق سرت. چون در طول خیابان (لااقل نیمه ی اولش از جنوب) ساختمانها همه یک طبقه و به ندرت دو طبقه اند. و همین است که آسمان را این همه با تو آشتی می دهد. باور نمی کردم که تهران چنین خیابان هایی داشته باشد. تهرانی بودن برایم واژه ی غریبی بود آن روز. من اهل شهری هستم که هنوز هم خیابان هایش برایم ناآشنا هستند.



یادداشتهای تکه پاره ۲- تابستان ۸۵


 



از میان تک و توک دوستان متاهلی که برایم مانده هر وقت هر کدامشان با همسرشان مشکلی پیدا می کنند می آیند سراغ من! چراییش را نمی دانم. شاید در آن موقعیت ها خودشان را به من نزدیک حس می کنند. شاید از من راهنمایی می خواهند. تلفن می کنند گریه زاری راه می اندازند. مجبور می شوم دلداری بدهم. و تنها کاری که می توانم بکنم این است که برایشان نسخه نپیچم. ترجیح می دهم بیشتر شنونده باشم. اثرات این صحبتهای تلفنی یا حضوری یادآوری روزهای سیاه برای خودم است و موقعیتی که امروز بعد از سالها تلاش بدست آورده ام و تصور این که اگر کارشان به جدایی بکشد چه مسیر سختی را باید طی کنند.     دعوایشان که تمام می شود دوباره زنگ می زنند به من و از زمین و زمان شکایت می کنند و اینکه مجبورند بسوزند و بسازند و کلی ناله و زاری می کنند و بعد هم خداحافظی.


من می مانم و خاطرات تلخ گذشته ی خودم و آنها می روند سراغ زندگی و روزهای شیرین آتش بس و دیگر یادی هم از من نمی کنند!




            یادداشتهای تکه پاره ۳- زمستان ۸۴

 

             فیلم تمام شد. آمدیم بیرون.             ۵

            

            ۵ شنبه بعد از ظهرمان هم با واقعیتی که هر روز با آن دست به گریبانیم رنگی شد.


             فیلم ساده است. خیلی ساده. نه شعار می دهد. نه اصلاح می کند.


             می گزد.


             فیلم"آیدا" آدم را می گزد.


             شاید دخترک هم زمانهایی دلش می خواسته مرا بکشد ..




 


یادداشتهای تکه پاره۴ - بهار ۸۵


 



طراحمان گوشی موبایل را گذاشته دم گوشش و دارد برای آقای ع خواستگاری می کند. وقت می گیرد تا آقای ع با خواهر و مادرش بروند خواستگاری. آقای ع  بیست و پنج ساله است. فوق دیپلم و از کارگرهای اخراجی ایران خودرو که به برکت لایحه ی افزایش دستمزد ابتدای سال به بیرون پرتاب شدند. اینجا فعلا قراردادی نبسته و همه کار می کند. از پی گیری امور لیزینگ تا تحصیل داری و ..


پنج میلیون تومان پول داده و در کرج  یک سوئیت رهن کامل کرده. ماشین ندارد. وضعیت استخدامش یا بازگشتش به ایران خودرو معلوم نیست . اولین حقوقش از شرکت ما صد و هشتاد هزار تومان بود.


مانده ام انگشت به دهان که با چه جراتی گوشی را داد دست خانم ش تا بعنوان خواهرش از دختر مورد علاقه اش خواستگاری کند!







             یادداشتهای تکه پاره ۱- ۵ آبان ۸۵



آن چند روزه توتی هم نبود که به بازیش بگیری. فقط یک بار توی ماشین که نشسته بودم دیدمت ته حیاط که با توتی دالی کردی و من دوباره مثل دخترهای شانزده ساله رفتم توی هپروت و تو را در حال بازی کردن با کودکت مجسم کردم. آنهم کودکی که ... بگذریم. ولی مگر زندگی واقعی رویا می فهمد؟ .. خانم مستوفی و بیوگرافی جلال مقدم و کلم بروکلی و خیابان ری و چای سبز و بلیط سینما و باران و میدان راه آهن چکیده ی خاطرات من از تعطیلی گذشته هستند. فکر کنم بچه گی ها گذرم به آنجا افتاده بود گرچه هیچ چیز در خاطرم نمانده دیگر. چه میدان قشنگی بود میدان راه آهن در آن عصر خلوت تعطیل پاییزی. و خیابان ری و آدمهایش هم. آسمان آنجا انگار چسبیده به فرق سرت. چون در طول خیابان (لااقل نیمه ی اولش از جنوب) ساختمانها همه یک طبقه و به ندرت دو طبقه اند. و همین است که آسمان را این همه با تو آشتی می دهد. باور نمی کردم که تهران چنین خیابان هایی داشته باشد. تهرانی بودن برایم واژه ی غریبی بود آن روز. من اهل شهری هستم که هنوز هم خیابان هایش برایم ناآشنا هستند.



یادداشتهای تکه پاره ۲- تابستان ۸۵


 



از میان تک و توک دوستان متاهلی که برایم مانده هر وقت هر کدامشان با همسرشان مشکلی پیدا می کنند می آیند سراغ من! چراییش را نمی دانم. شاید در آن موقعیت ها خودشان را به من نزدیک حس می کنند. شاید از من راهنمایی می خواهند. تلفن می کنند گریه زاری راه می اندازند. مجبور می شوم دلداری بدهم. و تنها کاری که می توانم بکنم این است که برایشان نسخه نپیچم. ترجیح می دهم بیشتر شنونده باشم. اثرات این صحبتهای تلفنی یا حضوری یادآوری روزهای سیاه برای خودم است و موقعیتی که امروز بعد از سالها تلاش بدست آورده ام و تصور این که اگر کارشان به جدایی بکشد چه مسیر سختی را باید طی کنند.     دعوایشان که تمام می شود دوباره زنگ می زنند به من و از زمین و زمان شکایت می کنند و اینکه مجبورند بسوزند و بسازند و کلی ناله و زاری می کنند و بعد هم خداحافظی.


من می مانم و خاطرات تلخ گذشته ی خودم و آنها می روند سراغ زندگی و روزهای شیرین آتش بس و دیگر یادی هم از من نمی کنند!




            یادداشتهای تکه پاره ۳- زمستان ۸۴

 

             فیلم تمام شد. آمدیم بیرون.             ۵

            

            ۵ شنبه بعد از ظهرمان هم با واقعیتی که هر روز با آن دست به گریبانیم رنگی شد.


             فیلم ساده است. خیلی ساده. نه شعار می دهد. نه اصلاح می کند.


             می گزد.


             فیلم"آیدا" آدم را می گزد.


             شاید دخترک هم زمانهایی دلش می خواسته مرا بکشد ..




 


یادداشتهای تکه پاره۴ - بهار ۸۵


 



طراحمان گوشی موبایل را گذاشته دم گوشش و دارد برای آقای ع خواستگاری می کند. وقت می گیرد تا آقای ع با خواهر و مادرش بروند خواستگاری. آقای ع  بیست و پنج ساله است. فوق دیپلم و از کارگرهای اخراجی ایران خودرو که به برکت لایحه ی افزایش دستمزد ابتدای سال به بیرون پرتاب شدند. اینجا فعلا قراردادی نبسته و همه کار می کند. از پی گیری امور لیزینگ تا تحصیل داری و ..


پنج میلیون تومان پول داده و در کرج  یک سوئیت رهن کامل کرده. ماشین ندارد. وضعیت استخدامش یا بازگشتش به ایران خودرو معلوم نیست . اولین حقوقش از شرکت ما صد و هشتاد هزار تومان بود.


مانده ام انگشت به دهان که با چه جراتی گوشی را داد دست خانم ش تا بعنوان خواهرش از دختر مورد علاقه اش خواستگاری کند!







Nov 9, 2006

من


زندگی


را


خواب


می بینم


من


رویاهایم


را


زندگی


می کنم


من


حقیقت


را


زندگی


می کنم



من


زندگی


را


خواب


می بینم


من


رویاهایم


را


زندگی


می کنم


من


حقیقت


را


زندگی


می کنم



Nov 7, 2006

خانه ام

ابری ست

یکسره

روی

زمین

ابری ست

با

آن



خانه ام

ابری ست

یکسره

روی

زمین

ابری ست

با

آن



Nov 6, 2006

قایقی


خواهم


ساخت


خواهم


انداخت


در


آب


دور


خواهم


شد


از


این


خاک


غریب


قایقی


خواهم


ساخت


خواهم


انداخت


در


آب


دور


خواهم


شد


از


این


خاک


غریب


Nov 5, 2006

و


اینک


این


منم


زنی


تنها


در


آستانه ی


فصلی


سرد


و


اینک


این


منم


زنی


تنها


در


آستانه ی


فصلی


سرد


Free counter and web stats