Sep 19, 2005

به بهانه ي بيست و هشتم شهريور ماه


 


 


علی جان٬ آخر تابستان بود كه به دنيا آمدي. اول تابستان هم كه پرواز كردي. با تابستان چه قراري داشتي كه هيچكس ندانست. امروز همه ي ما، همه ي ما كه دوستت داريم ، با لباس هايي نه به رنگ سياه ، بلكه رنگارنگ ٬ و با دسته گل هايي نه به رنگ سفيد ، بلكه زرد و قرمز و سبز و آبي و بنفش مي آييم پيش تو.


آخر امروز تولدت است.


گرچه از كنار ما رفته اي ولي از قلبهايمان كه نه. هرگز نخواهی رفت. چه بخواهی چه نخواهي براي هميشه در دل ما زنده اي و به پهناي آسمان مي خندي. تو با ما و در مايی. و ما گرچه درد عظيم روز پروازت را براي هميشه به جان خواهيم خريد ، اما فراموش نخواهيم کرد که شادي عظيم روز آمدنت را براي هميشه جشن بگيريم.


 


                                                  


 


                                              <<< تولدت تا هميشه مبارک>>>


 


 


 


 


 


 

Sep 17, 2005

جمعه امتحان داشتم. براي مترجمي رسمي. فكر مي كنم تستها را خيلي خوب زدم. اما سر ترجمه تشريحي وقت كم آوردم. البته فكر مي كنم تقريبا همه همينطور شدند. از هيچكس نشنيدم كه تمام متن ها را تمام كرده باشد. و  به نسبت سالن خودم هم هيچ كس قبل از پايان وقت برگه اش را تحويل نداد. به جز يكي دو نفر كه بعد از اتمام وقت تستها برگه را تحويل دادند و ترجمه ها را انجام ندادند. بعد از هشتاد سوال تستي نوبت به ترجمه رسيد. متن اول انگليسي بود. در مورد توافقنامه سازمان تجارت جهاني. يك متن دو صفحه اي گنده ي زجرآور. ترجمه اش كردم. متن دوم ترجمه ي فارسي به انگليسي بود. چشمتان روز بد نبيند. از آن متن هاي حقوقي كه فارسيش را نمي فهمي چه برسد به اينكه بخواهي ترجمه اش هم كني. به هر بدبختي بود تمامش كردم. وقت كم آورده بودم. نبايد رويش انقدر زمان مي گذاشتم. آخر امتحان كه ديدم ديگر وقتي باقي نمانده رفتم سراغ متن فارسي آخر. مي خواستم جيغ بكشم. يك متن خيلي راحت در مورد طبقه بندي آيات قرآن بود. اما كار از كار گذشته بود. فكر مي كنم در عمر امتحان دادن هايم اين اولين باري بود كه چنين اشتباهي مي كردم. احتمال كسب نمره بالا روي متن ساده ي آخر خيلي بيشتر بود كه من دستي دستي اين امكان را از خودم سلب كردم و با متن هاي مشكل سر و كله زدم. اما در كل بد نبود. يعني با اينكه نتيجه ي امتحان غيرقابل پيش بيني ست اما با احتساب تست هايم و متون اول كه  تقريبا كامل ترجمه شدند خيلي دوست دارم اسمم را در ليست قبولي ها ببينم.


 

Sep 12, 2005

دخترك روي دفتر انديكاتور بزرگ جلد قرمزي! كه به من هديه داده اين جمله را نوشته : " مامان امروز ، روزي است كه تو پا به دنيا گذاشتي ، مثل يك غنچه ( تولدت مبارك) "


 


من هم اينجا در جوابش مي نويسم : " دخترم ، من ديگر از وقت غنچه بودنم گذشته! حالا ديگر غنچه ي من تو هستي. تو كه لايق بهترين ها يي. و كاش مامان هيچوقت شرمنده ي روي ماهت نباشد."


 


 

Sep 11, 2005

 


sun & palm .. today, I am 34 years old


آفتاب گرم آخر تابستان هنوز مي تابد .. امروز  سي و چهار ساله مي شوم ..


 


 


 

Sep 9, 2005

باز بي خوابي آمده به سراغم..


ساعت نزديك دو است. آخرش هم قرص خواب خوردم. حالا تا قرص اثر كند مي نويسم. نمي دانم فايده ي اين همه نوشتن چيست؟ نكند ديوانه شوم؟ مثل خواهرم كه مي گويد:" نكند از غصه ي علي ديوانه شوم .."  امروز روز شلوغي بود. از جلسه ي كاري بي نتيجه ي بعد از ظهر گرفته تا برخورد اتفاقي با پسر آقاي رفسنجاني( قضيه را سياسي نكنيد سر جدتان. خودم هم وقتي از جلسه آمدم بيرون تازه فهميدم كي كجا بود!) از ديدار هول هولكي با خواهرها و قضيه ي خنده دار افتتاح سفره خانه ي پنج خواهر كچل! گرفته تا ديدار قشنگ دونفره مان و از عصر جديد دوست داشتني گرفته تا سالاد فصل مزخرف. از چاي داغ دونفره مان گرفته كه با فرو دادن هر جرعه اش انگار يك قدم به تو نزديك تر مي شدم و از كار گرفته  تا سفر و از خداحافظي گرفته تا بازگشت .. از جمله ي قشنگ " تا به زودي" گرفته تا درددل هاي شبانه ي خواهر و از دلتنگي اش كه نمي دانم سرانجام و چگونه و كجا آرام خواهد گرفت . از اعتمادي كه مي دانم از كجا در من پيدا شده و درونم را گرم مي كند هر چقدر هم كه همه چيز سرد و ترس آور باشد. از صداي باد كه مي پيچد امشب بين زمين و آسمان و انگار هيچ كس هيچ كجا نخوابيده.


باز بي خوابي آمده به سراغم ..


 


 

Sep 7, 2005

پارادوکس هياهوی تولد وبلاگهای فارسی ( ۱۶ شهريور)  و مرگ بی هياهوی يک وبلاگنويس


چند روزي ست كه بين خبر هاي ضد و نقيض و بالاخره از يک منبع  تقريبا موثق تر متوجه شده ام كه جوجوي وبلاگستان عمرش را داده به شما.. با (زن سي ساله) يا  پگاه رضايي ملقب به جوجو بي اينكه حتي يكبار از نزديك ديده باشمش يا با او صحبتي كرده باشم چند وقتي(حدود يكماه) در كنار بچه هاي گروه لافم فيني ( كه به لطف نوشي به رحمت خدا رفت!) كار كرديم. خيلی زود از گروه جدا شد. همين. بعد هم گهگداري وبلاگش را مي خواندم. بعد هم که نوشته هايش تبديل به گزارشاتي باورنكردني از بيماري مرموزش شد و  بعد هم تمام. از كم و كيف ماجرا خبر ندارم و از اينكه چرا در هيچ وبلاگي حتي كوچكترين اشاره اي به مرگ يك همسايه مجازي نشده چيزي نمي گويم. از اينکه در اين دنيای مجازی گاهی برخی آنقدر سنگ هم را به سينه می زنند که آدم خنده اش می گيرد و گاهی آنقدر بی رحمی موج می زند که آدم گريه اش .. فقط سهم كوچك خودم دانستم تا مثل پرواز آزيتا( وبلاگ زن رشتي) و فروزان (وبلاگ ماه پيشوني) و مثل عزيزان خودم علی و پيمان كه در اين دو ماه اخير از دست دادم ؛ از اين پرواز كرده هم نامي ببرم و برايش دعا كنم كه به آرامشي كه هميشه دنبالش بود رسيده باشد.


*


و اما وبلاگ. نوشتن وبلاگ در اين چند سال به من خيلی کمک کرد تا افکارم را بشناسم. دوستان جديد پيدا کنم. دوستانی محدود اما ماندگار. به من ياد داد چگونه حس هايم را طبقه بندی کنم. و بالطبع خودم را بهتر بشناسم. به اطلاعات روز دست پيدا کنم. با افکار و روحيات ديگران آشنا شوم. از وضعيت اجتماعی سياسی کشور خودم و ديگر کشورها آگاهی پيدا کنم و خلاصه استفاده درست از وبلاگ را بستری برای پيشرفت شعور اجتماعی می دانم. اما در کنار تمام مسايل بیرونی در تمام اين چند سال در گوشه ی آرام اين صفحه ی سفيد به حفظ وقايع سالهای زندگيم پرداختم. وقايع و لحظه نگاريهايی که نه برای حفظ در آينده و نه برای ثبت گذشته نوشته شده اند. اين نوشته ها فقط به اين علت اينجا هستند تا در هر لحظه بياد داشته باشم چگونه زندگی کرده ام چگونه خشمگين شده ام. چگونه اندوهگين شده ام. چگونه خوشحال. چگونه اميدوار. چگونه با نداشته ها کنار آمده و چگونه از داشته ها شاکر شده ام. يعنی چگونه عاشق باشم ..


اين هم چند تا يادگاری:







 



 


 


بخوانيدش يك معماي عاشقانه ي سورئال!


خون روي موزاييك هاي نزديك به هم كف آشپزخانه را پوشانده . با شكلي غريب. طرح زني است نشسته شايد. يا شايد يك تكه ابر. سرگردان در آسمان.


زن فرياد مي كشد. مرد به كارش ادامه مي دهد. با تمركز. انگار چاقوي كندي را با حركتي متناوب روي رگ گردني عقب و جلو بكشانند. بدون هيچ وقفه اي. فرياد. تماس دستها. يك لحظه تماس چشمها با هم. يك لحظه ي كوتاه جاودانه. زن جيغ آخر را مي كشد .. و تمام.


مرد با آرامش و خونسردي به خون گرمي كه با رنگي تند و غلظتي آميخته با نبض از بدن زن خارج مي شود و موزاييك ها را مي پوشاند نگاه مي كند.


آشپزخانه در آرامش فرو رفته. مرد تكه گوشتي را در فريزر پنهان مي كند. آلت قتاله را كه نه. جسد مثله شده را شايد. اما مرد تكه گوشتي را كه نه آلت قتاله است نه جسد مثله شده ؛ در فريزر پنهان مي كند.


مرز بين عشق و تنفر كجاست؟ مرز بين لذت و وحشت؟ آرامش و جنون؟ جان كندن و هستي بخشيدن؟ خيال و واقعيت؟ خوشبختي و بدبختي؟ ياس و شادي؟ مرد از كجا آغاز مي شود؟ زن از كجا آغاز مي شود؟ اين شب تابستاني از كجا آغاز شد؟ به كجا ختم مي شود؟


دقايقي بعد زن و مرد پشت ميز آشپزخانه نشسته اند و دارند با هم شام مي خورند. يك نفر لكه هاي خون را از روي موزاييك هاي نزديك به هم كف آشپزخانه پاك كرده.


 

Sep 6, 2005

بوی مدرسه


بوی پاييز


بوی مهر


و بوی کتابهای نوی دخترک که دلتنگم می کنند


همه ی اينها


به خاطرم می آورند


که چقدر بزرگ شده ام ..


 


 

Sep 5, 2005

 


آب در كوزه و ما تشنه لبان مي گرديم


يار در خانه و ما گرد جهان مي چرخيم


 


 


 

 


آب در كوزه و ما تشنه لبان مي گرديم


يار در خانه و ما گرد جهان مي چرخيم


 


 


 

Sep 3, 2005

عرضي داشتم


 


احتراما عطف به موضوعي كه خود شما مي دانيد من هم مي دانم ؛ آخرش هم نفهميدم چرا اينقدر مرا مي پيچانيد؟! باور كنيد هر چه بيشتر گيسم را مي گيريد و من را گرومب گرومب اين طرف و آن طرف مي كوبانيد پوستم كلفت تر مي شود. دست خودم كه نيست. خاصيت ضربه هاست. هر چه هم به خودم نهيب مي زنم كه " دختر جان نشانه ها را درياب"  باز هم نمي توانم از منطق هاي گاه و بيگاه عقلم ( اگر هنوز چيزي از آن مانده باشد ) بگذرم. نشانه ها را ول مي كنم و دنبال منطق مي روم. حالا شما هي چپ و راست نشانه بفرست. وقتي نمي دانم اينها براي تشويق است يا تنبيه چه فرق مي كند. چه دردي دوا مي كند. من كه آدم بشو نيستم. پس اگر مي شود لطفي بكنيد و براي يك بار هم كه شده  با زبان خودم با من حرف بزنيد. من را بنشانيد جلوي رويتان و مثلا"  اينطوري شروع كنيد:" ببين دختر جان ..."  يا چه مي دانم. هر طور ديگري كه من حاليم بشود اين راه كه مي روم به تركستان است يا به تركمنستان ( مگر فرقي هم با هم دارند؟! ) در ضمن در كنار تمام اين گوشمالي هاي بي سر و صدا ، از بابت حال هايي هم كه گه گاه از لطف شما نصيبم مي شود كمال امتنان را دارم. اين راهم گفتم تا بدانيد بنده ي بي چشم و رويي نيستم. به هر حال اميد است تا ضمن درنظر گرفتن قدرداني اين حقير ، شما هم محض رضاي خودتان از فرستادن چپ و راست نشانه ها دست برداريد و تكليف من را روشن كنيد. يا رومي روم يا زنگي زنگ. باور كنيد اين يك ذره عقل هم كم كم دارد نم مي كشد.


 


ارادتمند


بنده ( يعني من!)


 

Sep 2, 2005



كوچ


 پرنده ها به تماشاي بادها رفتند


شکوفه ها به تماشای آب های سپيد


زمين عريان ماندست و باغهای گمان


 


و ياد مهر تو


اي مهربان تر از خورشيد 


 


م.آزاد 


 


 

Aug 30, 2005

همينطور كه آرام از كنار خانه ها مي گذرم بوي غذاهاي مختلف را فرو مي دهم داخل ريه هايم. ساعت 8 شب است. روزها كم كم دارند كوتاه مي شوند و تقريبا وقت شام رسيده. از هر خانه بويي مي آيد. از يكي بوي فلفل دلمه. از يكي بوي بادمجان سرخ شده. با خودم حرف مي زنم. اين يكي بوي شامي ست .. اينجا هم كباب پخته اند .. حس خوبي بهم دست مي دهد. خيابان فرعي خلوتي ست كه بوي زندگي در آن پيچيده .. جواب آزمايش هاي ساليانه ام را در دستانم گرفته ام و گوش شيطان كر انگار همه چيز رو براه است. البته اگر كامپيوتر آزمايشگاه اشتباه نكرده باشد يا اگر دكترها در معايناتشان كم حوصلگي نكرده باشند! باور كنيد هجده سالم بيشتر نبود كه براي درد پهلويم از كليه ام سونوگرافي كردند. وقتي جوابم را گرفتم نزديك بود شاخ در بياورم. روي كاغذ سفيد با خط درشت مشكي نوشته بودند چهار ماهه حامله هستم! .. حالا اگر دختر شيطاني بودم كه حتما همانجا پس می افتادم. اما در آن وضعيت كمدي درام به تنها چيزي كه مي شد فكر كرد زبانم لال ظهور يك حضرت مريم ديگر در كوچه ج غربي خيابان ش محله ن بود!! ..  پيگير قضيه كه شديم فهميديم منشي گيج آزمايشگاه به علت تشابه اسمي من با يك خانم ديگر جواب سونوگرافي هايمان را اشتباهي وارد برگه ي آزمايش كرده و به دستمان داده .. لابد خانم بيچاره هم كه انتظار بچه داشته وقتي جوابش را ديده فكر كرده جا تر است و بچه نيست!


 


از پيچ خيابان كه مي گذرم بوي غذاها تمام مي شود. سرخوشي من هم. تازه يادم مي افتد كه چقدر گرسنه هستم. خدا را شكر. اين شكر كردن از سر جان دوستي نيست. اين شكر كردن براي اين است كه قدرت صبر كردن و قدرت دوست داشتن و قدرت ادامه دادن هنوز دو دستي يقه ام را چسبيده.


 


آهاي زندگي .. بنده حالا حالا ها با جنابعالي كار دارم.


 

Aug 29, 2005


فيلم هاي ّبيد مجنونّ و ّخيلي دور خيلي نزديكّ را هم ديدم. با هر دو فيلم خيلي احساس نزديكي كردم. خيلي از حس هاي هر دو فيلم را اين روزها خيلي زياد تجربه كردم. هردو فيلم خوش ساخت و تاثيرگذار بودند. هر دو مرا به فكر كردن واداشتند. هر دو را دوست داشتم. طغيان يوسف در ّبيد مجنونّ در نهايت استيصالش و ناتواني دكتر با تمام ابهتش در ّخيلی دور خيلی نزديکّ  در برابر دانه هاي ريز شن و در برابر عظمت بي كران خالقشان خيلي زيبا به تصوير كشيده شده اند.


 


چند روزي هم نبودم. و تماشای فرياد زدن هاي عصار در بامداد يک جزيره شرجي هم بسي لذت انگيز ناك بود!


راستي تازه چه خبر؟

 


 


 

Aug 20, 2005

سوگ بس.


 


تنهايي و تماشاي تنهايي‌ ٍ آدمهاي "سينما پاراديزو ".


تنهايي و ماه تمام تمام.


تنهايی و حجم عظيم ياد تو.


تنهايي و ياد امروز صبح و امسال که براي دومين بار روي صندلي هاي سيماني زشت جلوي غسالخانه ي بهشت زهرا نشستم تا عزيز ديگري را روي دست بياورند و بدست خاكش بسپاريم.


تنهايي و دردي همپاي زاييدن و شوري به وسعت زاده شدن.


تنهايي و دلتنگي رفتگان را با ذره ذره ي وجود به جان خريدن.


تنهايي و نقش رفتگان را تا آخرين لحظه ي حيات در قاب سينه پنهان كردن.


تنهايي و درك اين واقعيت كه مرگ و زندگي هيچ از هم جدا نيستند.


تنهايي و لباس سياه را از تن درآوردن و روسري سپيد بر سر انداختن.


تنهايي و راه رفتن و راه رفتن زير نور ماه تمام تمام.


تنهايي و فكر كردن به اينكه در اين لحظه هاي دلگير غروب جمعه لااقل دخترك هست تا با خوش زباني ها و دلسوزي هايش دردها را التيام بخشد.


تنهايي و درك اين واقعيت كه هر روزي هر عزيزي مي تواند ديگر براي هميشه نباشد ..


تنهايي و با خود عهد بستن كه قدر لحظه ها را دانستن و قدر لبخندي را كه بر لب مي نشيند دانستن حتي اگر دل گريسته باشد.


تنهايي و با خود عهد بستن كه لحظه را غنيمت ديدن. لحظه را دريافتن.


تنهايي و با خود عهد بستن كه هر لحظه را زندگي كردن.


تنهايي و با خود عهد بستن كه هر لحظه را زنده بودن.


 


جمعه ۲۸ مرداد


 


 

Aug 18, 2005

 


 


پيمان  بر اثر ايست قلبی بعد از عمل فوت كرد.  پيمان هم رفت پيش علي.


 


جاده ها .. انتقام چه را از ما گرفيتد؟


 


 


 


 

نمي توانم جلوي لبخند خودم را بگيرم


گاهي خنده بيخ گلويم را مي گيرد.


آخرش هيچ كس نفهميد ناخوشي من چيست


همه گول خوردند! ..


 


صادق هدايت


 

Aug 17, 2005

 



 تولدت مبارك


 


 

Aug 16, 2005

يادداشت سياه


امروز پ يك عمل سخت ديگر دارد. وزنه ها را از سرش برداشته اند ولي احتمال موفقيت اين عمل هم پنجاه پنجاه است. دكتر به مادرش گفته: " پسرتان خيلي پوست كلفت بود كه توي اين مدت نمرد! .. بعد از عمل هم تازه اگر با موفقيت انجام شود بايد با كمك يكي دو نفر ديگر جابجايش كنيد. كار شما نيست."


خونسردي دكتر ها هم كه خنده دار است. حالا لابد بايد مادر بي نوا هر دفعه از خيابان يكي را پيدا كند تا بيايد پسرش را جابجا كند! ..


اين عمل براي نجات كمر به بالاست. از كمر به پايين كه قطع اميد شد.


 


پ ن سه شنبه: خوشبختانه عمل با موفقيت انجام شد.


 


 

Aug 14, 2005

 


گفتم بگذار برايت شعر بخوانم ..  و كتاب را برداشتم و شروع به خواندن كردم. تو چشمانت را بستي. من مي خواندم و چشمهاي تو بسته بودند. نگاهت كردم و گمان كردم خوابت برده. خواندن را قطع كردم و كتاب را كنار گذاشتم. چشمانت را باز كردي. فهميدم كه نخوابيده بودی .. داشتي به صدايم در سكوت غروب گوش مي كردي. چشمانم را در چشمانت دوختم. سرم را گذاشتم كنار سرت. و دستت را در دستم گرفتم و فشردم. قلبهايمان با هم شعر مي خواندند.


 

Aug 10, 2005

قايقي خواهم ساخت


خواهم انداخت به آب


دور خواهم شد از اين خاك غريب


 

Aug 9, 2005

از همدردی هايتان که تمامی ندارند سپاسگزارم .. نمی خواستم بيش از اين حس و حال به هم ريخته ی خودم را به شما انتقال دهم. يادداشتی هم گذاشته بودم برايتان که چند روز بعد فهميدم پرشين بلاگ بازی درآورده و آپديتش نکرده .. خلاصه چند روزی سکوت کردم .. چون نمی دانستم نوشتن و خالی شدن بهتر است يا تظاهر کردن به اينکه همه چيز رو به راه است وقتی که نيست ..


 

عطر همه سو پراکنده ی گل سرخ


عطر همه سو پراکنده ی گل سرخ


پچ پچ دريا


پاييز رسيده است ٬ با ابرهايش و زمين صبورش


عشق من٬


سالها سپری شده است


ما از چنان روزهايی گذشتيم


که می توانستيم هزار ساله شويم


و هنوز کودکانی هستيم


که با چشمان گشاده از حيرت


دست در دست هم


پابرهنه


در آفتاب می دويم


 


ناظم حکمت


 




Jul 31, 2005

confess


من نتوانستم.


من نتوانستم.


من نتوانستم.


من نتوانستم.


من نتوانستم.


من نتوانستم.


آنقدر تکرارش می کنم تا به تلخيش عادت کنم.


 


 


 


 

Jul 30, 2005

.so close , no matter how long far away


metalicca


پ.ن. علی عاشق گروه متاليکا بود. نت های موزيک هايشان را با گيتارش می زد. تمام آلبوم هايشان را جمع آوری می کرد و خلاصه زندگی هنری ش در متاليکا خلاصه شده بود. داديم روی سنگ مزارش بند بالا را بنويسند که حکايت ما و اوست ..


 

Jul 27, 2005

برای زنانی که مادرند چون مادرند 


من اين روزها شاهد خيلی چيزها هستم. خواهرم ديگر تنها دلخوشيش ديدن علی در خواب است. از يک انسان با هزاران نشانه از حيات حالا فقط يک خاطره ماند و بس. مراسم چهلم نزديک است و هنوز هم کسی رفتنش را باور نمی کند. دخترخاله ام به ويلچر راضی شده. فقط خدا خدا می کند پسرش زنده بماند. تغيير چندانی در وضعيت پ وجود نيامده. هنوز وزنه آويزان است و مهره ها حرکت چندانی نکرده اند. علاوه بر پاها که از آنها قطع اميد کرديم اعصاب حسی دستها هم که کمی وضعيت بهتری پيدا کرده بودند دوباره در حال از کار افتادن هستند.


من شاهد زنانی هستم که دارند زندگی می کنند. گرچه روزی هزاران بار در درون می ميرند اما زنده اند. تسلا می دهند و تسلا می گيرند. و زندگی را در بی رحمانه ترين و ترس آورترين لحظاتش تجربه کردند و ماندند و در بطن آن صبوری کردند. يکی در سکوت و هجران و افسوس و يکی در بی کسی و دلتنگی شبهای بيمارستان. و نه ديگر علی خواهد آمد و نه ديگر پ روی پاهايش خواهد ايستاد.


تازه فقط اينها که نيستند. مادران بی شماری در همين کوچه پس کوچه ها روزی هزاران بار بی صدا در درون می ميرند اما زنده اند .. و امروز به يکديگر می گويند: «روزت مبارک»


و اين غمنانه نيست. اين خود زندگی ست.


انگار که يکی بگويد: « روز مادر پَر » ..


 


 


 

Jul 20, 2005

يک کليک٬ يک دعا


دختر خاله ی من مادری تنهاست که خودش به تنهايی تنها فرزندش را بزرگ کرد و به سن ۳۲ سالگی رساند. ۳۲ سال به تنهايی .. و متاسفانه در روزهايی که هنوز در غم از دست دادن خواهرزاده ام هستيم تنها فرزند و تمام سرمايه ی يک عمر زندگی اين خانم در يک حادثه رانندگی در جاده فيروزکوه با ماشين به داخل دره سقوط کرد و حالا در بيمارستان بستری ست. سقف ماشين طی معلق زدن های پی در پی به سرش اصابت کرده و اعصاب حسی اش از گردن به پايين از کار افتاده اند. به عبارتی همان قطع نخاع خودمان .. يک وزنه ی پانزده کيلويی به گردنش آويزان است و فعلا به هوش است اما هيچ حسی در اعضای بدنش ندارد. دکترها احتمال داده اند که اين بی حسی به مغز سرايت کند .. مادر يک لحظه از کنارش جدا نمی شود و هر آن منتظر شنيدن هر خبر ناگواری ست. تنها چيزی که در اين شرايط غير قابل باور و سخت به ذهنم رسيد اين بود که از شما بخواهم در صورت خواندن اين پست برای معجزه ای دعا کنيد .. چه می دانم. هر اتفاقی٬ هر تغييری٬ هر معجزه ای که کمی از بار سنگين اين اضطراب و نااميدی کم کند ..


سرتان سلامت.


 


 


 

Jul 16, 2005

هو الحليم


 


 

Jul 10, 2005

هيچ چيزی ندارم که بگويم. از ديدن و تجربه کردن روزهای اخير آنقدر بهت زده ايم که توان حرف زدن برايم نمانده. و جای خاليش را چگونه باور کنيم ؟ .. خواهش می کنم از خدا برايمان صبر بخواهيد.


 


 


 


 

Jul 3, 2005

*علی عزيزمان .. به ياد لبخندت


در تابستان پرشکوه ۸۴ که به يکی از غمبارترين تابستان هايم بدل شد به سوگ نشستيم.


 


اين سوگ در تعزيت من و توست


که مانديم


و آرام آرام


رفتن عاشق ترين کسانمان را


در بی کسی و سکوت


گريستيم


اين مرثيه


در عزای نمردن ماست.


 


در مرگ يک عزيز حقيقتی که بيش از هر چيز انسان را آزار می دهد دلتنگی است. دلتنگی و دلتنگی .. آنهم با علم به اين موضوع که ديگر هرگز و هرگز او را دوباره نخواهي ديد ..


 


*برای خواهر زاده ی بيست ساله ی نازنينم که دوم تيرماه در يک حادثه ی رانندگی٬ مهر پروردگار را در آغوش کشيد ..


 


 


 


 


 

Free counter and web stats