اگر در کهکشاني دور
دلي ، يک لحظه در صد سال
ياد من کند ، بي شک
دل من در تمام لحظه هاي عمر
به يادش ميتپد پر شور
من اينک ، در دل اين کهکشان نور
صفاي سينه ات را با کدامين عمر صد ساله
پاسخ ميتوانم داد؟
براي خودت که ميدوني کي هستي.ممنونم.
Dec 17, 2002
سپاس
Dec 16, 2002
يه خورده اين روزا دل و دماغ نوشتن ندارم.نميدونم چمه؟پيش خودم ميگم اين وبلاگم درد دل مارو چاره نکرد.دلم ميخواست وسط يه جاده بودم.يا توي کوير.اونجا که شباش ستاره ها بهت خيلي نزديکن.دوست داشتم ميرفتم و ميرفتم.يه جا ساکن نميموندم.مثل خط چيناي وسط جاده...
من غمگين ميشم.پس هستم...
باز برميگردم.روبراه که شدم.
Dec 12, 2002
ماشاالله به اين بارون.حدس بزنين من توي اين بارون و تگرگ کجا بودم؟ توي صف خانمها و آقايون براي انجام آزمايش عدم اعتياد! تهمت نزنين بابا !يه سري کاراي اداريه که بايد انجام بدم.
البته خوشبختانه اونجا سقف داشت!وخانمها و آقايون محترم و محترمه! ليوان بدست !به نوبت ميرفتن مرحله اول آزمايش يعني توليد محصول!!! رو انجام ميدادن و خانوم و آقايي هم اونجا واستاده بودن و مراحل رو به دقت ارزيابي! و مارو به دقت ورانداز!! ميکردن! تا تقلب نکنيم.
تو اون لحظه به شغل مفرح و دل انگيز !! خانم بازرس فکر ميکردم!
الانم نشستم و يک عالمه جزوه و کاغذ جلومه و دارم ترجمه ميکنم.خيلي کار دارم بايد برم.فقط ياد يه جمله قصار !! از يه بني آدم افتادم که ميگفت :
درسته که ميگن پول خوشبختي نمياره ، ولي اگه قراره من آدم بدبختي باشم ترجيح ميدم توي ماشين بنزم بشينم و به بدبختي خودم گريه کنم تا توي اتوبوس شرکت واحد!!!!!!!!
Dec 11, 2002
رجعت ناممکن قــــــو ها
احساس ميکني يهو پشتت خالي خاليه.و هجوم باد سرد پاييزي که به صورتت ميخوره.و باز اين واقعيت غير قابل انکار. که باز بايد بري. حتي تنها.بايد ادامه بدي. روي پاهاي خودت.مثل قبل ها.به گذشته نگاهي ميندازي و باز به راهت ادامه ميدي.
لحظه هاي خوب زندگي هميشه کوتاهن.ديگه هيچ شادي براي من پايدار نيست.اينو ميدونم.اينو ميدونم.لحظه هايي که همه چيزو به دست فراموشي ميسپرم و ميخندم کوتاهن.تموم ميشن.و باز من ميمونم و من.
آهنگهاي قديمي gypsy king . صداش تو گوشم ميپيچه.ميرم تو دنياي ده سال پيش.چشمامو ميبندم و به خاطراتم فکر ميکنم.خاطراتي که يه روز زندگي من بودن ولي حالا...
چقدر اين لحظه ها آشناست.چقدر اين لحظه رو تجربه کردم.و باز تجربه خواهم کرد.و باز...
خاطرات گذشته مثل شلاق افتادن به جونم.
ده سال پيش .دنياي بي غصه يه دختر. آدم هاي اون رورا.عشق ها.شور ها.خنده ها.گريه ها.
آدمايي که حالا نيستن.جاهايي که الان فقط يادي ازشون توي سينم مونده.
انگار همين ديروز بود.يا شايدم نه. خيلي دور بود. خيلي دورا....
**************************
بار اول نيست که اين به سرم مياد
نميتونم شروع دوباره کنم
وقتي ميدونم که رفتني هستي
من اسيرم
پر پرواز منو بستن
نميتونم اين عشقو دامن بزنم
نميتونم
تورو
خودمو
توي اين آتيش بندازم
عزيز دل من
اينو بفهــــــــــــــــم
************************
صداي پاي آهو م مياد. باز رومو برميگردونم و اشکامو پاک ميکنم.تکرار دوباره و دوباره...
باز به روش ميخندم.و ميرم توي دنياي اون. آهو برام يه بچه خندون ميکشه و ميذاره جلوم. به نقاشي نگاه ميکنم.نقاشي داره به من ميخنده.آهو هم به من ميخنده. شايد زندگي منم تو خنده هاي آهو قراره معني پيدا کنه.دليلي براي بودن. براي سر پا بودن.براي تسليم نشدن. براي پيش رفتن...
***************************
...و مردابم همان اندازه مي ترسد که مي ميرد
کجا تو ،
من ... کجا و رجعت نا ممکن قـــــــــــــــــــو ها
Dec 10, 2002
کودک آزاري
اگه نديدين من براتون ميگم.زينب دختر ۷-۶ ساله ايه که پدر و مادرش تمام بدنشو با سيخ و انبر دست داغ سوزوندن. مادرش ابروهاشو با تیغ بریده .اونو به خاطر خيس کردن خودش چند ساعت از پا با طناب آويزن کردن و دهنشو با ابر پر کردن تا صداش در نیاد.و تا ميخورده کتکش زدن و گذاشتن رفتن!!!!
کف هر دو پاش از جاي سيخ داغ و انبر دست داغ عفونت کرده و کبودي و زخم سراسر صورت و دست و پا شو پر کرده.جدا به اونا چي ميشه گفت.پدر؟ مادر؟ موجوداتي که عقده هاي سرکوب شده خودشونو اينجوري سر دختر بچه بيگناه خالي کردن.بخدا الان که دارم مينويسم دستام ميلرزه. ياد چشماي زينب ميفتم . جاي چشماش فقط دو تا حفره سياه خالي وجود داره.اون بچه از دنياي کودکي هيچي نفهميده.اون احساس گناهي که اون بيرحما به اين بچه دادن آيا به اون اجازه رشد و بزرگ شدن ميده.آخه اين احساس گناه و احساس بد بودن تا اين حد که اين تنبيه هارو تحمل کنه به اون قدرت ادامه زندگي ميده؟اون از زندگي چي قراره ياد بگيره؟
اون لحظه هايي که از پا آويزون شده به چي فکر ميکرده؟ به اين که خيلي مقصره؟ به اين که مستحق اون عذاب و اون شکنجس؟؟...........
جاي چشماي زينب فقط دو تا حفره خالي ميديدم.دو تا حفره خالي سياه پر از ترس.
اون دو تا حفره خالي به جز ترس و تنبيه چيز ديگه اي هم قراره ببينه؟
حتما ديگه دست اون پدر و مادر نميدنش. ولي خوب توي بهزيستي چي منتظرشه؟عشق؟ اعتماد؟ محبت؟
خدايا آخه گنا ه اون بچه چيه؟ گناه بچه هايي مثل اون چيه که جايي دارن بزرگ ميشن که نبايد بشن. گناه اونا چيه؟ يکي نيست به من جواب بده................................................
Dec 9, 2002
بسه بابا!
همش بايد مواظب باشم که چيزي از دهنم درنياد که به کسي بربخوره.چيزي نگم که اين security کذايي يادم بره.خسته شدم ديگه.توي زندگي هر کسي شايد چيزايي وجود داشته باشه .بعضي ها همه چيزو توي وبلاگشون ميارن.بعضي ها نه.بعضي ها هم مثل من ميخوان بنويسن ولي همش امر و نهي ميشن!ننويس.چرا بايد بقيه بفهمن کارت چيه!چرا بايد بقيه بفهمن چي فکر ميکني! چرا بايد بقيه بفهمن چي دوست داري! چرا بايد بقيه بفهمن چي دوست نداري!!
من می گم آدم یا کاری رو نمی کنه یا اون کارو خالصانه می کنه.شایدم اشتباه فکر می کنم.نمی دونم.ولی مگه این نیست که آدما با عقایدشون و باور هاشون زندگی می کنن.باور منم اینه.به خودم که دیگه نمی تونم دروغ بگم.می تونم؟
آقا اصلا اين وبلاگ مگه سنگ صبور نويسندش نيست؟
سنگ صبوري که از ترس اتفاقاتي که شايد هيچوقتم نيفتن نتوني باهاش حرف بزني به چه دردي ميخوره.حضرت علی که می رفته سرشو می کرده توی چاه اول به فکر security بوده؟!نمی دونم شایدم حق با اونیه که بهم می گه مواظب باشم.شایدم زیادی نباید خوش بین بود.به هر حال من همش باید تو نوشته هام مراقب باشم.شاید همه اینجوری هستن.نمی دونم.ولی این داره منو عذاب می ده. از دست خودم حرصم می گیره.احساس می کنم اینجا هم یه نقاب زدم به صورتم.حسابی کلافم.
از این به بعد يا هر چي بخوام مينويسم يا اينکه ديگه هيچوقت نمينويسم.
اينو براي هيچکس نگفتم.
واسه اين گفتم که تکليفم با خودم روشن بشه.
Dec 8, 2002
بـــــــــــــــــــــدون شـــــــــــــــــــــــــرح!
دعـــــــــــــــــا کنيـــــــــــــــــــم...
Dec 7, 2002
امروز یه چیز جالبم پیدا کردم.و باز هم با شما در موردش حرف می زنم.شما ها که دوستتون دارم.
::حضرتعالي فاقد شرايط مرجعيت بوديد...::متن کامل نامه سرگشاده و تکون دهنده دکتر قاسم شعله سعدي خطاب به رهبر رو از اينجا بخونيد.
Dec 6, 2002
الانم دارم کتاب مرد،زن،ارتباط رو ميخونم که البته تا حالا هيچي ازش نفهميدم.نميدونم انقدر که ميگفتن من ازش انتظار بيشتري داشتم. نوشته هاش برام جالب نيست.فکر ميکنم کتاب (زنان خوب به آسمان ميروند،زنان بد به همه جا ميرسند)خيلي خوندني تر باشه.يه کتاب روانشناسيه که عليرغم اسم عجيبش خيلي مطالب جالبي در مورد زنها داره.(نوشته اوته ارهارت).
انگار من عيد رو هم يه خورده زود تبريک گفتم.واقعا نميدونم چرا تبريک گفتم!شايد از روي عادت.چون عيد از نظر من اين روزا نيست.روزيه که خودم شاد باشم، راضي باشم ،و خيلي چيزاي ديگه.
راستي وبلاگ خونا و وبلاگ نويس هاي عزيز تورو خدا اگه کتاباي مرجع براي شرکت توي کنکور کارشناسي ارشد رشته مترجمي زبان انگليسي رو ميشناسين بهم بگين.چون مثل خر تو گل گير کردم.
اگه اون مرجع هارو پيدا کنم مثل آدم ميشينم درس ميخونم و انقدرم از کتاباي مردم ايراد نميگيرم!
ديگه اينکه....
ديگه اينکه امروزم کلي وبلاگ زنونه خوندم که لينک بعضي هاشونو ميخوام بذارم.خوب که چي؟
که بخونمشون.بازم که چي؟آخه بعضي هاشون خوب مينويسن.با نوشته هاشون حال ميکنم.
احساس نزديکي بهشون ميکنم.بعضي حسها توي زنها مشترکه.و اگه بعدا نگن که من فمينيستم خوندن کتابي رو که گفتم بهشون توصيه ميکنم.فمينيست بودن رو به شکل افراطي دوست ندارم.هيچ تعصبي رو به شکل افراطي دوست ندارم.بيشتر از اين که صرفا مدافع حقوق خانم ها باشم ترجيح ميدم طرفدار انسان بودن باشم.آخه ما تو دنيا آدم زياد داريم.اما انسان......چه عرض کنم
Dec 4, 2002
**********
مادر يزرگ پيرم ،خانوم، يه شعري با دست خط خودش روي يه تيکه کاغذ نوشته بود که بعد از فوتش اونو پرس کردم و گذاشتم گوشه آينه:
گفته بودم چو بيايي غم دل با تو بگويم
چه بگويم که غم از دل برود چون تو بيايي
هر وقت ميخونمش يادش ميفتم.اما خوب اون نوشته ها جاي لبخندشو نميگيره.جاي اون چشماي مهربون.آخ چقدر دلم ميخواست الان بود و من سرمو ميذاشتم روي پاهاش و گريه ميکردم.ازم هيچي نميپرسيد.هيچي.لازم نبود براش از دغدغه هام بگم.لازم نبود ازم چيزي بپرسه .فقط احساسش ميکردم..کاش بود.
***********
اين سرما قلبمو منجمد نکنه....
***********
وقتي نيستي يه عالمه حرف تلمبار ميشه روي سينم و ميخواد بترکه.وقتي هستي حرفي براي گفتن ندارم. فکر ميکنم لازم نيست که برات از نگراني هام بگم.از غصه هام.از آرزو هاي برآورده نشده و برآورده شدم.از آدمايي که فقط به خاطر اوناس که تلاش ميکنم.تو خودت همرو ميدوني.اما وقتي نيستي دلم ميخواد بترکه.از ديروز چي بگم.چي دارم که بگم. چي داري که بگي.شايد خيلي چيزا.شايدم هيچي.
**********
ميدونستم مثل من فکر ميکني.به خيلي چيزا مثل من فکر ميکني.مثل من نگران ميشي.مثل من خوشحال.مثل من غمگين. اين احساس لعنتي که امروز يقمو گرفته و ول نمکنه.و ميدونم تو هم همينجوري. اينو ميدونستم .از تلفن الانت فهميدم.خوشحال شدم.چون تو هم همون چيزي رو ميخواستي که منم بهش فکر ميکردم.اين که همديگرو ببينيم.اينکه با هم حرف بزنيم.اين که بايد با هم حرف بزنيم...
اگر اين درسته که، آدما بايد در زمان حال زندگي کنن، من در اين لحظه ، در همين لحظه،بهش ايمان پيدا کردم.
Dec 3, 2002
امروز رفته بودم سازمان ايرانگردي و براي ادامه کارم مجبور شدم برم اداره تشخيص هويت.خدا نصيبتون نکنه.من که تا حالا نرفته بودم.شلوغ و پر همهمه. مردا و زنها همه انگار مال يه کره ديگه بودن.نميدونم شايدم من اينطور فکر ميکردم!!.تازه بدبختي اينجاست که بايد فردا هم برم.
کاش تمام کسايي که اونجا ميرن فقط براي گذروندن بوروکراسي اداري(مثل خود من ) اونجا باشن و نه چيز ديگه.اما خوب فکر ميکنم اينطور نيست.به هر حال ما که نميتونيم دنيا رو عوض کنيم.ميتونيم؟؟
Dec 2, 2002
هله عاشقان بشارت
که نماند اين جدايی
برسد به يار دلدار
بکند خدا خدايي
به مقام خاک بودی
سفر نهان نمودی
چو به آدمی رسيدی
هله تا بدين نپايی
تو مسافری روان کن
سفری بر آسمان کن
تو بجنب پاره پاره
که خدا دهد رهايی
سفری روی به مغرب
سفری روی به مشرق
سفری به عرش اعلا
که ز نور اوليايی
منگر به هر گدايی
که تو خاص از آن مايی
مفروش تو خويش ارزان
که تو بس گرانبهايی
به صف اندر آ تنها
که سفنديار وقتی
در خيبر است برکن
که علی مرتضايی
صنم و تو همچو شيری
من اسیر تو چون آهو
به جهان که ديد صيدی
که بترسد از رهايی
همگی زوالم از تو
به خدا بنالم از تو
ز همه جدام کردی
ز خودم مده جدايي
Dec 1, 2002
خاطره هـــــــــــــــــا
گرماي مطبوع آتيش شومينه
شرشر بارون پاييز
يه نسکافه گرم
صداي ملايم موزيک Era2
و خاطره ها
و خاطره ها
و خاطره ها..
ديگه چي کمه؟
شما بگين...
Nov 30, 2002
تنها که توي خيابون راه ميرم پاهامو محکم ميکوبم زمين و سرمو بالا ميگيرم.اگه مردي با نگاه هيزش بخواد نگاهم کنه از خشونت و بي اعتنايي نگاهم ميفهمه که نميتونه منو با بار سنگين نگاهش مغلوب کنه.
اما وقتي با اون زير بارون راه ميرفتم کفشم همش ليز ميخورد!و بازوي منو ميگرفت که نيفتم!
نفس کار خيلي خنده داره اما اون لحظه خوب بود.با هم به ليز خوردن هاي ناشيانه من ميخنديديم و اون لحظه خوب بود.آخه يکي نيست بگه تو با قد۷۰/۱ متر ديگه چکمه پاشنه ۵ سانت پوشيدنت چيه!
:: خانمها حتی در مواقعی که نیازی به کمک ندارند مردان را به کمک کردن تشویق می کنند تا از علاقه آنان به خود مطمئن شوند::
نمی خوام در مورد درست و غلط بودن جمله بالا بحث کنم.اما خوب یه جورایی احساس می کردم همین طوره!
هنوز که هنوزه ازم ميپرسه چکمه هاتو بردي کفاشي زيرش لژ بزنه؟ و من با خنده ميگم :نه
آخه اون لحظه رو دوست دارم..
چيکار کنم من اينم...
روي سخنم با همجنس هاي خودمه!
اون ميگفت: ؛ همه ما زنها از اين ناراحتيم که چرا شوهرانمون،عشقمون،دوستمون به ما خيانت ميکنن.از اين بابت خيلي ناراحت ميشيم.ميشينيم از خودمون يه قرباني ميسازيم و تمام تقصير هار و ميندازيم گردن طرف مقابل.بعد هم کينه به دل ميگيريم و اگه به فکر انتقام بيفتيم که ديگه واويلا...؛
اما حقيقتي که اينجا وجود داره اينه که در واقع اون کسي که به ما خيانت کرده مرد طرف مقابلمون نيست بلکه زني از جنس خودمونه.و هيچ چيز زشت تر از اين نيست که يه زن با غرور همجنس خودش بازي کنه.
روي سخنم با زنها و دخترهاييکه که ميدونن طرف مقابلشون مرد متاهليه يا اينکه به هر شکلي به زني تعهد اخلاقي و احساسي داره که لازمه اون هم حتما متاهل بودن نيست.
اما با وجود اين حقيقت پاشونو توي زندگي اون مرد ميکنن.اين کار به اونها چه احساسي ميده.احتمالا يا اصلا قضيه براشون مهم نيست و يا اينکه بهانه اي بد تر دارن و اون اينه که چون خودشون توي زندگي از مرد مورد علاقشون رودست خوردن در صدد انتقام براومدن.اما اگه فکر کنن ميبينن که مشکل ارتباط خودشون رو هم يه زن ديگه به وجود آورده و اين دور باطل هي ميچرخه و ميچرخه. اما واقعا تا کي؟ توي اين وانفسا اگه ما زنها هواي همديگرو نداشته باشيم پس کي هواي مارو داشته باشه؟
به نظر من پاسخ عمل زشت هيچ مردي،حتي بدترين مرد روي زمين هم، خيانت نيست.
و هيچ زني اگر به احساس خودش و همجنس خودش آشنا باشه نميتونه ارتباط دو عاشق رو به هيچ بهانه اي به هم بزنه.
اگه ما زنها.........يه کم بيشتر خودمون و همجنس هامون رو دوست داشته باشيم....
Nov 28, 2002
باران
وای
باران
باران
شيشه پنجره را
باران شست
از دل من اما
چه کسی
نقش تو را خواهد شست...
در اينجا ميشود
طرح نگاه زخمی ات را ريخت
و اندوه بزرگ چشمهايت را تماشا کرد
در اينجا ميشود
با ريزش باران...
فصول ابری چشم تو را شيرازه بندی کرد
و با ياد نگاه خيس تو
هر لحظه در باران شکوفا شد
در اينجا ميشود
دلواپسی های تو را اندازه گيری کرد
در اينجا ميشود
بی تابی هر شامگاهت را تماشا کرد
نميدونم اين شعرا مال کيه..اما توی اين بارون پاييزی تنها چيزی که يادم اومد همينا بود
Nov 26, 2002
زن:بريم يه دور بزنيم؟
مرد:کار دارم ميخوام برم با بچه ها امامزاده داوود شبم نميام (دروغ)
زن:خوب به جاي اينکه با اونا بري با هم بريم
مرد:تو رو کم بردم اينور اونور؟
زن:کي؟بار اخر کي بود با هم جايي رفتيم .دختر ۳ سالمونو تا حالا کجا بردي؟
مرد:نميخوام نميخوام دست از سرم بردار
زن:باشه وقتي منو از دست دادي.....
مرد:بذار از دست بدم اصلا ميخوام از دست بدم شايد اونموقع قدرتو دونستم
چشمهاي زن پر از اشک بود.توي شلوغي ميدون تجريش زن از ماشين پياده شد و مرد رفت.
زن از پشت سر نگاهش کرد.اين مرد همون مرد عاشق بود؟همون مردي که هميشه ميگفت ؛مگه من تو دنيا غير از تو کي رو دارم؛
پيکان سفيد جلوي پاي زن ترمز کرد.زن سوار شد؛آقا اگه ميشه اون ماشينو تعقيب کن.هر چي بشه کرايشو ميدم؛
از اينور اونور حرفايي شنيده بود .وجود زني ديگر...خاطرات گذشته مثل فيلم جلوي چشماش اومد.مردش ديگه مال اون نبود.نگاهش .يادش . وجودش . هيچي مال اون نبود.مرد عزم رفتن کرده بود. تلاش زن بيهوده بود.خاطراتشونو مينوشت روي کاغذو ميذاشت همه جاي خونه مرد ميومد خونه . اما نميخوند.عکساشونو ميذاشت همه جاي خونه. مرد ميومدخونه. اما نگاهشون نميکرد.ساعتها مينشست جلوي مرد و از عشقشون ميگفت .ولی مرد نميشنيد...
ماشين با سرعت دنبال مرد ميرفت.زن باور نميکرد.شنيده بود که اون ؛ديگري؛خونه اش کجاست.اما از خدا ميخواست که مرد اونجا نره.که اشتباه کنه.اما نه.اشتباه نميکرد.همه خيابونهايي که مرد با سرعت گاز ميداد و ميرفت به همونجا ختم ميشد.پرده اشک جلوي چشماي زنو گرفته بود.باور نميکرد...
راننده از توي آينه به زن نگاه ميکرد.زني به اين زيبايي.جووني...اونم جوابي براي سوالاش نداشت.
درکمال ناباوري و بهت زن ،ماشين مرد جلوي همون آدرس کذايي پارک کرد.مرد کيفشو از توي ماشين برداشت و رفت تو....
احساس خورد شدن ،شکستن ،کنار گذاشته شدن وجود زنو مثل خوره ميخورد.چي به سر عشقشون اومده بود.چرا؟چرا؟چرا؟دخترک بيگناهشون........
مرد که رفت تو بعد از گذشتن چند دقيقه همون ؛ديگري؛ با ماشين از خونه زد بيرون .ميرفت جایی و برگرده .حالا زن ميدونست که مردش توي اون خونه نفرين شده براي چند دقيقه تنهاست.از ماشين پياده شد.راننده با نگراني نگاهش ميکرد.
از روي زنگ اسم رو پيدا کرد.رفت جلوي در و زنگ زد...زنگ دوم..زنگ سوم...اسم مردشو صدازد...در حالي که صورتشو که اشک مثل سيل از اون روون بود به در تکيه داده بود اسم مردشو صدا کرد..مرد جواب داد.
زن با گريه: ...من که عاشقت بودم....چرا چرا؟
مرد :با گريه...تورو خدا صبر کن ميام بيرون همه چيزو توضيح ميدم...تو رو خدا صبر کن
زن در سکوت اشک می ریخت...
اون لحظه رو نميشه در قالب کلمات گنجوند.زن از مرد سوال نکردکه : مگه عاشقم نبودي؟...
شايد اونوقت جواب چرا هاشو پيدا ميکرد.شايد اونوقت...
***
زن با دخترش (تنها نشونه عشقشون)از زندگی مرد کوچ کرد.برای ابد........
اين يه قصه نبود.باورش کنين...
Nov 25, 2002
خوبه خبرای مربوط به برندگان مسابقات بهترين وبلاگ رو هم خونديم.البته به نظر من جدای از جنبه رقابتی و مشوقی قضيه اين برنده شدن و برنده نشدن توی وبلاگ نويسی معنی نداره چون همه ما به قول بهرام بيضايی برای اين مينويسيم که فشار روی قلبمون رو سبک کنيم.
حالا ديگه هر کی با هر روشی که دوست داره اين کارو ميکنه و با هر روشی که ازش برمياد.
بعدشم اینکه من چند روزه یه سوالی رو توی پرشین تاک مطرح میکنم که هیچکس نمیتونه بهش جواب بده و این برای من جای تعجبه که میون این همه وبلاگ نویس و وبلاگ خون که همه ادعای روشن فکری و آگاهی هم میکنن (بهتون برنخوره خود منم جزو همین خونوادم) واقعا حوصله جواب دادن ندارن یا اینکه جوابشو نمیدونن.
این ی لعنتی هم دوباره اینجوری شد...
راستی هوا هم امروز بالاخره هوای پاییزی شد.نمردیم و بارون پاییزی امسالم دیدیم البته اگه تا قبل از دیدن برف زمستونی امسال از آلودگی هوا سقط نشیم خوبه.
من دیگه نمنویسم.این ی اعصابمو خورد کرد.خدا یه عقل درست حسابی به من و یه....هرچی دلتون میخواد درست حسابی هم به شما بده!!
Nov 24, 2002
زن
؛آدمی بايد در ژرف ترين شکل خود دريابد که زن چه تسلايی است...؛
نيچه
البته فکر نکنين که فقط به نفع خانما مينويسم!
؛عده ای از مردان از اينکه زنشان را از چنگشان ربوده اند آه کشيده اند.اما بيشتر آنان از اينکه هيچ کسی نميخواست زنشان را از چنگشان بربايد !؛
باز هم نيچه!
Nov 23, 2002
Nov 21, 2002
خاطره
نميدونين کنار دريای شمال مست و گرم قاطی دود سيگار شنيدن اين آهنگ چه حالی داشت..
بوی تو
آرامش آب
بوی تو
عطر صد کتاب
بوسه ی
جادويی تو
کشف دوباره شراب
حرف تو
گيلاس درشت
ناز تو
ابريشم چين
اسم تو
ياد گل ياس
بغض تو
لرزش زمين...
Nov 20, 2002
بدون عنوان
از محل کارم که اومدم چشمم افتاد به يه بچه که فال حافظ ميفروخت ، يه فال خريدم ، نه به خاطر فال ، هوا آفتابي بود ، خيابون شلوغ و پر سر وصدا.ديگه روز نامه هم نميخوندم .پس چرا داشتم گريه ميکردم.........
Nov 19, 2002
حالمم خوبه.گرفتاری ها و دردسر ها و مشکلات هم فعلا رفتن يه گوشه و من دارم بهشون دهن کجی ميکنم.البته از اونجا تکون نميخورن چون هميشه هستن اما خوب يه روزايی کمرنگ ترن و امروز از اون روزاست.
چند روز پيش دو تا از همکارای سابقم رو ديدم و البته کمی جای تعجبه که چطور خانمايی با مدارک ليسانس و فوق ليسانس اينجوری از ازدواج کردن فلانی و اخراج شدن بهمان و عاشق شدن اين و دعوا کردن اون با آب و تاب تعريف ميکنن که يک لحظه هم دهن مبارکشون از حرکت خسته نمی شه!
همه دوست دارن خودشونو توجيه کنن.همه تقصيرارو به گردن اون يکی بندازن.از همه چی خودشونو مبری بدونن و....
بگذريم...
من که گفتم .امروز حالم خوبه.پس بذار هر کی هر چی ميخواد بگه .من از ديدنشون خوشحال شدم و همين برام بسه.
من دلم ميخواهد
خانه ای داشته باشم پر دوست
کنج هر ديوارش
دوستهايم بنشينند آرام
گل بگو گل بشنو
هر کسی ميخواهد
داخل خانه پر عشق و صفامان گردد
يک سبد بوی گل سرخ به ما هديه کند
شرط وارد گشتن
شست و شوی دلهاست
شرط آن داشتن يک دل بی رنگ و رياست
بر درش برگ گلی می کوبم
روی آن با قلم سبز بهار
می نویسم ای یار
خانه دوستی ما اینجاست
تا که سهراب نپرسد دیگر
خانه دوست کجاست....
دوستي مرز ها رو از بين ميبره
برای دوست دورم مهشيد،
راه دوست داشتن هر چيز درک اين واقعيت است که امکان دارد از دست برود.
جي.کا.چسترتون
Nov 17, 2002
To a Lost Loved One
i can let your body go
but not the part of you
that lives in my heart
my warm memories of you
will be with me
all the days of my life
and i will cherish
every one of them
they will give me
strength when i'm weak
and happiness
when i'm down
i'll only have to
remember your smile
and my hope will be renewed
i'll only have to
think about the way your eyes
touched something deep
inside of me
and i'll remember
that love bonds
one soul to another eternally
i can let your body go
but never the love for you
i carry in my heart