May 25, 2003

...من هنوز هستم
هنوز از چشمهء خورشيد مينوشم
هنوز آيينه ها از برق چشمانم گريزانند
هنوز
بعد از هزار و يک شکست
دل صد پارهء خود پينه ميبندم
هنوز هستم

May 21, 2003

امروز از اون روزا بود كه ميخواستم پاچه بگيرم.
كامپيوترم قاط زده بودحسابي.كارام ريخته بود روي سرم.صبح تا برسم سركار توي تاكسي از گرما داشتم خفه ميشدم.وقتي هم به راننده گفتم كه دستگيره شيشه رو بده تا بكشمش پايين ، در كمال خونسردي گفت: نداره!
كفشم شديدا پامو ميزد( حكايت بكش و خوشگلم كن )و از اونجا كه پاي آدم قلب دوم آدمه احساس ميكردم دارم خفه ميشم!
ديشب يه تلفن بيخود داشتم.از اون تلفنهايي كه طرف به زور ميخواد يه چيزي بكنه توي پاچه ات(ببخشيد!)و تو هم نميخواي قبول كني و تازه فكر ميكنه چقدر از اين لطفش مستفيذ شدي و فكر ميكنه قبول كردي و تو فرصت نميكني بگي نه چون قبل از اينكه جمله’ آخرو بگي تلفن قطع ميشه!
يه تلفن باخود ! ديگه هم داشتم كه منتظرشم بودم ولي جواب ندادم.چون تا اومدم از خواب بپرم و گوشي رو بردارم زنگ تلفن قطع شد.منم كه كلاس! منم كه افه! ديگه زنگ نزدم.يعني راستش چون طرف صحبت زبون فارسي شكر است ! بلد نيست بايد به زبون غير مادري به خاطر دير تلفن كردنش غر غر ميكردم (چون ما زنها اصولا اين كارو ميكنيم!)به همين خاطر ترجيح دادم خودمو سبك نكنم و تلفنو جواب ندم.
خلاصه اينكه امروز روز گل و بلبلي بود.
اما در نهايت اين روز گل و بلبل ، اين جمله به دادم رسيد:

Only a few things are worth fighting for.



May 20, 2003

...معشوق من
گويي ز نسل هاي فراموش گشته است
گويي كه تاتاري
در انتهاي چشمانش
پيوسته در كمين سواريست

معشوق من
مرديست از قرون گذشته
يادآور اصالت زيبايي

او در فضاي خود
چون بوي كودكي
پيوسته خاطرات معصومي را
بيدار ميكند

او با خلوص دوست ميدارد
ذرات زندگي را
ذرات خاك را
غم هاي آدمي را
غم هاي پاك را

معشوق من
انسان ساده ايست
انسان ساده اي كه من او را
در سرزمين شوم عجايب
چون آخرين نشانه هاي يك مذهب شگفت
در لابلاي بوته’ پستان هايم
پنهان نموده ام

گزيده اي از شعر معشوق من،فروغ فرخزاد

********



چيه؟ به آهو نمياد غمگين باشه؟ آرزو كنه؟

انگار صد ساله ميشناسمش. جايي كه صدا به صدا نميرسيد ما فقط با حركات لب حرف همو ميخونديم. لبخندش در نهايت خستگي صبورانه بود. اين صبوري...اين متانت.....لازم نيست براش شعار بدم. اونم برام شعار نميده.لازم نيست براي شفافيت ذهنش براي هزارمين بار خودمو هجي كنم كه يه وقت فكر بد نكنه ،خيال بد به سرش نزنه، انتظار بيجا نداشته باشه و هزار تا اگر و شايد مزخرف ديگه كه اين روزا ديگه كلنجار رفتن باهاشون برام عادت شده. اونم ميدونه كه بد فهميده نميشه.بد فهميده نشدن يه نعمته. نعمتي كه از نگاهش روي سرم ميباره.
يه غريب آشناست كه مسافره.مسافري از اونور دنيا.رفتنيه. ميدونيم.
ولي يه كتابه كه ميشه خوندش.يه قصه كه ميشه تعريفش كرد.يه پرتره كه ميشه نگاش كرد. نميدونم.خلاصه يه چيزي وراي هر حسي كه بشه توي كلمات گنجوند. مهم نيست كه ميره.مهم اينه كه توي بودنش بهم ياد داده كه چجوري ببينم.چجوري زندگي كنم.مهم نيست كه ميره.مهم اينه كه رد پاش توي زندگيم خيلي ناگهاني اومد و چه به موقع.انگار بايد ميومد تا من خودمو بهتر بشناسم.از اون رد پاهايي كه نميخواي پاكشون كني. كوتاه و عميق. صادق و بي آلايش.
گاهي اوقات يه تلنگر توي زندگي, تكليف يه عمر آدمو روشن ميكنه.تكليف آدم با خودش.با افكارش.

موندني نيست. رفتنيه.ولي مهم نيست.اصلا نيومده كه بمونه.اومده كه منو ياد خودم بندازه.

حرفي به من بزن
من در پناه پنجره ام
با آفتاب رابطه دارم

********



اين قصه’ كوتاه ، كه منم نقشي درش دارم ، به من حس خوبي ميده.انگار صد سال بزرگ شدم، بي اينكه پير شم....








May 18, 2003

اگه قرار باشه درعرض نيم ساعت چند تا پيام از كسي دريافت كني كه تازه سيستم پيامرسانيشو فعال كرده و نميدونه از سر ذوق! چي بگه , چيزي بهتر از سخنان قصار پايين نميگيري!!
!you are one in a million ( دستت درد نکنه!)
doosset daram (از کجا معلوم!؟)
ghorboonet beram ( زودتر!)
! kheili khari (خجالت بکش! اينجا که همه چيزو نميگن که! تازه خودت خر تري! )
i am a book ( فکر کنم اينجاديگه كم كم احساسات ته كشيده! من كه نتونستم ولي شما اگه ارتباطي بين اين جمله هاي پيدا كردين به منم بگين!)



قصه اون پري كوچك غمگين هنوز يادتونه که.نه؟هنوزفراموشش كه نكردين.نه؟فراموشش نكنين...
براش دعا کنيم.

May 15, 2003


حيف كه نميخوام اين وبلاگم مثل خيلي از وبلاگ ها تبديل به دفترخاطرات روزانه و تعريف كردن سير تا پياز زندگي روزمره بشه.وگرنه خيلي چيزا از اين روزا داشتم كه توش بنويسم!

Now,that i am writting this message to you, i can imagine your face,your laughing,your eyes,your talking,your walking,your dinner eating,your way of touching my hands,and
the short moment in which we were so close to each other..
Now, i have nothing to say but this words : I MISSED YOU

May 13, 2003

اول كه از پنجره بيرونو نگاه كردم كلي ذوق كردم.زمين خيس خيس بود.قطره هاي بارون معلق تو هوا.سرمو از پنجره بردم بيرون و چند تا نفس عميق كشيدم.عطر بهار دلو پر كرد.ابرا مثل گوله هاي پنبه تو آسمون ولو شدن. ياد حرف همكارم افتادم كه ميگفت انقدر بهاراي بي غيرت ديديم باورمون نميشه كه اين هواي ملس با اين بو هنوزم تو تهران وجود داشته باشه.

اما نميدونم چي شد كه يهو دلم گرفت. انتخاب كردن چقدر سخته.رفتن و نرفتن.موندن و نموندن.

اينم كه خوندم ديگه هيچي.يه جور كرخي حس كردم كه از شنيدن يا خوندن چيزي نزديك به حس خود آدم تو آدم لونه ميكنه.به من كه خيلي چسبيد.

May 11, 2003



فردا روز جهاني مادره.روز من.روز مادر من.
روز تمام ماماناي اينجا. روز مهشيد.روز مامان ماني.روز نيلوفر.روز هاله.روز نوشي.روز زن تنها و خيلي خيلي مادراي ديگه كه من نميشناسمشون.
مامانا...روزتون مبارك.

May 7, 2003





به درك



May 5, 2003


.........................محکومی به رفتن ... عدالت معنايی ندارد ... مدت هاست اين کلمه را ترک کرده ای ... داشتنش هيچ گاه منصفانه نبوده ... لااقل برای تو نبوده .... عدالت ! ... تنها رد زهرخندی تلخ روی صورت بی رنگت می ماند ، خلاص .
محکومی به رفتن ... گاهی ناگزير ها را گريزی نيست ... آنچه تلخ است و خراشت می دهد ، خراب کردن پل هاست ... پل يعنی که اميد ... اميد به بازگشت ... اميد به کورسوی نوری ، گيرم در انتهای سياهی دالانی بی پايان ... پل يعنی که هميشه راهی هست .
و خراب می کنی تا يکی يکی ويرانی تنها راه های به جا مانده را به سوگ بنشينی ... تا کنده شوی از اندک بندهای به جا مانده ... تا معلق شوی در همان خاکستری بی پايان ... همان خاکستری که نامش را تقدير گذاشتند .... تقدير شوم محتوم گريزناپذير .
چه خواهد شد؟ ... نمی دانی ... تاب خواهی آورد ؟ ... نمی دانی ... می روی تا بازنگردی ؟ ... نمی دانی ... بازخواهی گشت ؟ ... نمی دانی .

از وبلاگ آيدا


May 4, 2003

خبر مرگ يكي ديگه از بچه هاي وبلاگ نويس رو هم در نهايت بهت و افسوس شنيديم.خبر مرگ دوستانمون رو كه ميشنويم تازه ياد وبلاگشون ميفتيم.ميريم اونجا.ديگه تنها كاري كه ميتونيم بكنيم اينه كه پيغام تسليتي بذاريم.قلبمون يخ ميكنه.تاسف ميخوريم از اينكه چرا گاهي اوقات فرصت هايي خوب رو براي شناختن بعضي از انسانها از دست ميديم.

ولي تمام اين كارا هيچ چيزي رو عوض نميكنه.مرگ ساده ترين واقعيتيه كه از اون گريزي نيست.جوابي براش پيدا نميشه.ازدستش نميشه فرار كرد.فقط عزيزانمون رو ازمون ميگيره.و يه روز هم ما رو از عزيزانمون.

آزيتاديگه ميون ما نيست.
روحش شاد.

May 3, 2003


دو روز آرامش.دو شب نخوابيدن تا صبح و تمام خاطره هاي گذشته و تمام نقشه هاي آينده رو با دوستاي خوب زير و رو كردن.دو روز بلعيدن هوايي كه هميشه منو عاشق خدا كرده.دو روز تماشا كردن عظمت غروب خورشيد دريا. دو روز خنديدن به هر چيزي كه رنگ زندگي داره .دو روز راه رفتن بين زمين و آسمون لابلاي شكوفه هاي رنگارنگ ارديبهشت ماه.دو روز سرخوشي.دو روز فراموشي هر چي جنگ و ظلم و نفرت و غم و مشكل و نگرانيه.دو روز زندگي.....

Apr 29, 2003


امروز احساس رهايي ميكنم.رهايي.ديگه به بعدش فكر نميكنم.امروز اين تصميم درسته.

Apr 28, 2003

شنيده بودم كه بين عشق و نفرت فاصله اي نيست.باور نميكردم.
فكر ميكردي هنوز هم قهرمان زندگي مني.فكر ميكردي هنوز همون زن عاشقم.اما ديدي چي به روز اون زن اومده؟ ديدي؟ ديگه عشقي در كار نيست.چيه پس؟ نفرته؟نفرتم نيست.نميدونم.يه خلا’.آره يه خلا’ شايد.يه حفره خالي بزرگ.يه فرسودگي.حالا از تموم اون شور و شر ها همين فرسودگي مونده.
نپرس چرا.ميدوني خودت.
گفتي: عوض شدي....
باور نميكردم كه حتي نگاهمم گفته باشه تموم گفتني هارو.خودت همه چيزو از زبون من گفتي.خودت بغض فروخورده’ منو باز كردي.تو آينه اي شدي از من.
گفتم:آره .سختي آدمو عوض ميكنه.....

ديگر از سقف زمانه
آفتابي برنميتابد
كلبه’ جانم دگر بار
روشنايي نيست
دركنار پنجره ديگر
گل اندامم نمي آيد
شهر خالي مانده اكنون
آشنايي نيست

كوچه باغان گذشته
خالي از فرياد شبگرد وغزل گشته
باغ سرسبز جواني ها
خزاني شد
سالها بي بودنت بودم
تن به هر بيهوده فرسودم
جمع اين مطلب زدم من
زندگاني شد



از علي خسروي به خاطر اين سورپريز و از بهنام بختياري به خاطر اين لينك هاي خوب ممنونم.مرسي بچه ها.

حالا اگه دوست دارين به موزيك كودكانه’ فرهاد گوش كنيم و يادي هم از فريدون فروغي كرده باشيم.

وقتي احساست تحت كنترل خودت باشه خيلي خوبه.وقتي به هيچ كس و هيچ چيز وابسته نباشي خيلي خوبه.وقتي وابستگيت هم از جنسي نباشه كه بترسي از دستش بدي خيلي خوبه.مثلا عشق و وابستگي به فرزند.تنها چيزيه كه من واقعا ازش لذت ميبرم. وقتي به دوستي ها فقط به عنوان راهي براي تبادل افكار فكر ميكني خيلي خوبه.وقتي دوست ها تو فقط به اين دليل دوست داري كه دوستت هستن خيلي خوبه.نه انتظاري ازشون داري و نه اونا از تو انتظاري دارن.خيلي خوبه كه منطقي باشي. خيلي خوبه به دوستي هات هم به عنوان پله اي نگاه كني كه باهاشون بتوني ازش بالا بري و پيشرفت كني .حالا اين بالا رفتن ميتونه فكري باشه و احساسي باشه . يه جور رشد فكري و احساسي. يه جور بزرگ شدن . يه جور كامل شدن. يه جور رسيده شدن.همين خوبه. اما امان از وقتي كه ببيني ديگه نميتوني احساستو مهار كني. ديگه دلتنگي هات دست خودت نيست.ديگه دلشوره هات دست خودت نيست. ميان بي اينكه بخواي.هستن بي اينكه بخواي..بعد ميبيني ايني كه الان هستي با اوني كه ميخواستي باشي فرق كرده.با اوني كه بودي فرق كرده.ديگه اون آدم بيخيال سابق نيستي.ميخواي بازم منطقي باشي.ميخواي بازم تو دلت بگي شد شد نشد نشد مهم نيست.ميخواي بازم خودت باشي و خودت.اما يه جورايي نميشه.يه جاي كار گير داره.حالا اين گير شايدم دلنشين باشه شايد سرخوشت كنه ولي اينجوري اوني كه ميخواي باشي نيستي. كلافه اي.از دست خودت عصباني هستي كه چرا دل دل ميكني.چرا سنگ نميشي. چرا فقط به پله هه نگاه نميكني. اينجا چي ميخواي.اصلا اينجا چيكار ميكني.چرا نميري.چون ميخواستي ديگه هميشه رفتني باشي.موندني نباشي.چون ديدي كه هيچي موندني نيست. تو چرا بموني. بايد بري كه جا نموني.بري كه پيشدستي كرده باشي.از دلت جلو بزني.چشاتو ببندي و بري.ديگه به حرف دلت هم گوش نكني. بگي گور باباش.ولي از اينكه اينارو انجام نميدي از دست خودت عصباني هستي.اون گير هنوز هست.هنوز نميدوني باهاش چيكار كني.گاهي سرخوشيش مستت ميكنه.اما مستي كه از سرت ميپره ميبيني هنوز نرفتي.نميدوني بايد مست بموني يا هشيار بشي.بعد يه جنگ و گريز بين منطق و احساست پيش مياد كه از پات ميندازه .اين جنگ و گريز ادامه داره و ادامه داره.من الان توي همون جنگ و گريزم. اون سنگ برنده ميشه يا اون مست؟ نميدونم..

Apr 22, 2003


از مكالمات من و دختر ۶ سالم:
من:پاشو مامان پاشو اون پارچ رو ببر بذار يخچال.
بي هيچ حرفي انجام داد.
من: اين لباستو هم از اينجا جمع كن ببر بذار تو كمدت.
باز بي هيچ حرفي انجام داد.
من: جيش و مسواكت قبل از خواب يادت نره.
اين دفعه با بي حوصلگي تمام جواب داد: عجب گيري كرديم به دنيا اومديما!!!
من: دوست نداري قورتت بدم بري سر جاي اولت!
طفلك باورش شده بود!!

پرنده فقط يك پرنده بود

پرنده گفت:«چه بويي، چه آفتابی،آه
بهار آمده است
و من به جستجوی جفت خويش خواهم رفت»

پرنده از لب ايوان
پريد، مثل پيامی پريد و رفت
پرنده کوچک بود
پرنده فکر نميکرد
پرنده روزنامه نميخواند
پرنده قرض نداشت
پرنده آدم ها را نميشناخت
پرنده روی هوا
و بر فراز چراغ های خطر
در ارتفاع بی خبری می پريد
و لحظه های آبی را
ديوانه وار تجربه ميکرد

پرنده، آه،فقط يک پرنده بود.

فروغ فرخزاد
امان از دست ما ايراني ها! تو ي كافه نادري هم بايد پارتي داشته باشي! وگرنه از سيب زميني سرخ كرده و لوبياي داغ و پنير پيتزاي روش كه جلز ولز ميكنه و باعث ميشه صداي قارو قور معده رو از اعماق وجود بشنوي هم خبري نيست!

Apr 21, 2003


سينا مطلبي هم.....؟......نه!


Apr 20, 2003

.
تو اين چند روز هر چي زور ميزنم منطقي باشم نميشه. يعني اشكها بهم ميگن كه نميشه.
.
.
وقتي ميام اينجا يه فشار، يه سنگيني روي قلبم حس ميكنم. دلم براي لحظه هايي كه يه روزي وجود داشتن و حالا گذشتن تنگ ميشه.كاش بعضي لحظات رو گذر زمان از آدم نميگرفت.
.

Apr 19, 2003

.
ديگه داره عقم ميگيره از هر چي آغاز و پايانه.ميخوام خودم باشم و خودم.اما نميذارن كه..

Apr 15, 2003

هميشه پشتمو خالي كردي.يادته؟ هميشه توي بدترين مواقع پشتمو خالي كردي.بار اولت نيست كه.قايم موشك بازيهات تمومي نداره.حتي حالا كه ميگي پشيموني.حتي حالا كه ميگي ميخواي جبران كني.حتي حالا كه برگشتي همونجايي كه يه روز پشت سرت بود.ولي ديگه من شناختمت.بهاي اين شناختن خيلي گرون بود.خودت خوب ميدوني.ولي ديگه خام حرفات نميشم.ديگه ميدونم كه نميتوني.حتي اگه بخواي هم نميتوني.حتي اگه وانمود كني بازم نميتوني. ديگه خام حرفات نميشم.ديگه حالا فهميدم پشتم خالي باشه بهتر از اينه كه تو بخواي اونجا باشي. تويي كه هر لحظه يه جوري.تويي كه خودتم نميدوني چي از من و از خودت و از زندگي ميخواي.
شايد من و تو هيچوقت حرف همو نفهميديم. شايد روش من و تو براي دوست داشتن و فهميده شدن و فهميدن همديگه اشتباه بوده. اصلا چرا شايد..حتما همينطور بوده. حيف كه اينارو نميخوني..وگرنه اقلا براي يه بار هم كه شده ميفهميدي كه ته دلم باهات صاف نميشه.آره تو برگشتي..ولي الان كه فكر ميكنم ميبينم دلم نميخواست برگردي.من و تو هيچوقت پاي هم نبوديم.ميبينم دلم واسه تو نبود كه تنگ شده بود.دلم واسه اون روزايي تنگ شده بود كه با هم داشتيم.براي احساسي كه نسبت بهت داشتم.عشقي كه بهت داشتم.دلم واسه زني كه اون روز ها بودم تنگ ميشه..وبراي مردي كه اون روز ها بودي.
حالا حتي اگه دوستت هم داشته باشم،حتي اگه ازت يادگار هم داشته باشم،حتي اگه شريك خيلي روزها و سالها از زندگي هم بوده باشيم،اما ديگه دليلي براي خوشبختي پيدا نميكنم. ديگه نميتونم.


من تو را دوست داشتم.اما حالا خسته ام...از اين كه ميروم خوشبخت نيستم.اما براي از سر گرفتن هم احتياجي به خوشبخت بودن نيست.


ميدوني چيه؟برگشتنت هيچ چيز رو عوض نكرد.عشق گذشته رو در من زنده نكرد. تمام اون كوهي كه يه بار با دست خودت ويرونش كردي ديگه وجود نداره.نبايدم باشه ديگه.نميتوني ازم انتظار داشته باشي كه وجود داشته باشه.
ميدونم ،باز فكر ميكردي من همون خاك هستم و تو همون باد.ميدونم باز پيش خودت ميگفتي من موندنيم و اين تو هستي كه هميشه در رفت و آمدي.در كوچ.كوچ بين رفتن و موندن.ميدونم خيالت راحت بود از اينكه من هميشه همينجا هستم ،براي هر وقت كه پشيمون بشي . اما ديگه نه.ديگه اينطور نيست.ديگه حالا ميدونم كه برگشتن تو نوشدارو بود.نوشدارو.ديگه حالا اوني كه بايد بره تو نيستي.منم.كاش اين نوشته هارو ميخوندي. اونوقت ديگه منتظر برگشتن منم نميموندي . قصه ما به سر رسيده..

Apr 10, 2003

فکر کنم دچار سبکي تحمل ناپذير هستي شدم!!

پرندگان به اين دليل پرواز نميکنند که بال دارند،بلکه به اين دليل بال دارند که آرزومند پرواز بودند.

لامارک




Apr 9, 2003



شير زن به اين ميگن!

Apr 8, 2003

وقتي آدم در مقابل کسي قرار ميگيره که از ۱۶ سالگي تا ۲۲ سالگي اسير بوده نميدونه چي بايد بگه.
پرسيدم:از اون دوران بگو.
گفت: ترجيح ميدم حرف نزنم.روزايي که بر ما گذشته براي خيلي ها قابل باور نيست.حرفامونو باور نميکنن.
سماجت کردم.
فقط چند جمله گفت: از لحظه اي گفت که مهمات تموم شده بوده ، از فرياد هاي توي بي سيم : مهمات نداريم...از جواب ، که الان ميرسه.ولي خوب،هميشه آدم شانس نمياره،به جاي مهمات،اين عراقي ها بودن که سر ميرسن! از لحظه اي گفت که عراقي ها ميومدن جلو و توي تمام سنگر ها يکي يکي نارنجک مينداختن.اين سه تا سرباز ايراني از سنگر پريدن بيرون چون اسارت رو به ناقص شدن ترجيح دادن( انتخاب بين بد و بدتر).از لحظه اي گفت که به جاي گفتن * تسليم ميشم* به عربي گفته * تسليم شو* و چقدر کتک خورده( طنز تلخ).
از کتک خوردن هاي صبح و ظهرو شب با نبشي گفت(ميله هاي سه گوشه). از فشار رواني.شکنجه هاي رواني.از منتظر موندن براي کتک خوردن گفت،تا جايي که بعضي از اسرا از زور فشار عصبي تحملشون تموم ميشده.از اون اسيري گفت که رو به سرباز عراقي فرياد ميزده که* د بزن ديگه لامصب..بزن خلاص کن..نصفه جونم کردي..*از اونهايي هم گفت که دوستانشونو به سيگار يا کتک نخوردن فروختن...
پرسيدم: روزا رو چطور ميگذروندين؟ بر حسب عادت اين چند سال انتظار داشتم بشنوم که * نماز ميخونديم!..قرآن ميخونديم!..دعا ميکرديم!..* ولي هيچکدوم اينها رو نگفت.برعکس، اون روي سکه رو نشونم داد..گفت:* توي حياط اردوگاه سنگ ريزه جمع ميکرديم............آشغالها رو جمع ميکرديم .سنگ هارو از اين گوشه تا اون گوشه حياط ميچيديم ..........* ماتم برد.۶ سال، بهترين سالهاي جووني اين مرد چطور گذشته. حتي تصورش هم نميتونيم بکنيم. يه لحظه با جووناي ۱۶-۲۲ سالۀ حالا مقايسش کردم.چقدر اختلاف.اين اختلاف البته به خاطر مقتضيات زمان و موقعيت اجتماعي و سياسي هم هست.اين مسلمه که جوونهاي حالا هيچ سهمي در شکل گيري اون جنگ لعنتي يا زجر کشيدن اسير هامون در اون دورۀ به خصوص نداشتن.اين تضاد تقصير آزادۀ اون دوره و جوون رپ و هوي متال اين دوره هم نيست. ولي خوب جنگ اينو بين اين دو نسل از جوونهاي ما ايجاد کرد که هيچ جوري هم قابل حل نيست. اين دو نسل حرف همديگرو نميفهمن.هيچ جوري نميفهمن.شايد منم يه چيزايي از حرفاشو نميفهميدم.چون هيچوقت جاي اون نبودم.

پي نوشت: اينم لازمه بگم که با وجود تمام محدوديتها و زجرها اين آزاده تونسته توي اون ۶ سال زبون فرانسه رو معادل ليسانس ياد بگيره و خطاطي هم بکنه.اونم چه خطي.آدميزاده ديگه..اگه بخواد، ميتونه.



..........................................



باورم نميشد که نسخه اصلي فيلم * خانه اي روي آب * با اين نسخه که الان توي سينما ها داره پخش ميشه اين همه تفاوت معنايي داشته باشه. حذف صحنه هاي کليدي، ديالوگ هاي پر معني، و حذف صحنه آخر که اصلا کل فيلم رو خراب کرده.
صحنه هاي آخر فيلم يه جور کمدي پوچيه. يه جور تداخل بين رئاليسم و سورئاليسم. ولي با حذفش، فيلم تبديل به آش شله قلم کاري شده که حتي هر بيننده اي به قضاوت منتقد ها در متفاوت بودن فيلم هم شک ميکنه.(البته بيننده هايي که نسخه اصل رو نديدن).
تعجبم از اينه که چطور فرمان آرا راضي شده که فيلمش، حاصل تلاشش، با اين تغييرات اکران بشه. و بيشتر تعجبم از اينه که وزارت ارشاد واقعا ملت ما رو چي فرض کرده. بلا نسبت شما..........الاغ؟!




Apr 7, 2003

امشب اولين دندون شيري دختر کوچولوم افتاد.همون اولين دندوني که وقتي خيلي کوچيک بود از لثه هاش بيرون زده بود و من با چه ذوقي منتظر رويشش بودم.چه روزايي که بين اين در اومدن و افتادن به ما گذشت. حالا اون يه دختر ۶ ساله س و من....زني که با ۷ سال پيش خيلي فرق کردم..
من لحظه هاي تلخي رو با گوشت و خونم تجربه کردم.اينه که از لحظه هاي شيرين هر چند بسيار کوتاه زندگي خيلي لذت ميبرم.حتي گاهي اوقات اين تلخي ها و شيريني ها يه جورايي با هم هستن.در کنار همن.با هم عجينن.چون هيچ غم و شادي مطلق نيست.
با اين وجود معتقدم که زندگي با تمام لحظه هاي تلخ و شيرينش حادثه اي بسيار دوست داشتني و بسيار ساده س.
به سادگي اشک شوق توي چشماي مادري که داره بزرگ شدن دلبندشو ميبينه.
Free counter and web stats