Apr 19, 2004


سلام زن آبي !



روزاي اولي كه شناختمت يادته؟ من خوب يادمه. زن تنهايي سرشار از روح ناب زنانگي ، آزاد ، خالص، نكته بين و سرشار از فرديت.براي من دور از انتظار نبود.و خوندمت.زن تنها وقتي دست مي كشيد روي پاهاي لختش يا وقتي با پاي برهنه حياط رو خيس مي كرد حس مي شد.با تمام وجود حس مي شد.


چند وقت بعد وبلاگ زن تنها يه گور شد.يه گور از تنهايي هاي تو و تو ديگه تنها نبودي.زن تنها براي هميشه تموم شد.زن ، آبي شد.به رنگ آبي عشق.


باز تو مي نوشتي و من مي خوندم.بي سر و صدا.بدون هياهو و جار و جنجال.اما تو ديگه از زن آبي نمي نوشتي.براي يك « تو » مي نوشتي.براي مردي كه دوستش داري. زن آبي ديگه توي نوشته هات نبود.گم شده بود.كاريش نمي شد كرد.من فقط يه خواننده بودم.اين تو بودي كه زندگي مي كردي و به كلمات روح مي دادي.با خودم گفتم اگه عشق رنگ نوشته هاي زن آبي رو عوض كرده بذار عوض شه.مهم عشقه.وبلاگ كيلو چند؟


بگذريم كه ديگه نوشته هات با «زن» شروع نمي شدن ؟ بگذريم كه ديگه تو در كلمات نبودي..


اين روز ها باز يك زن قهرمان نوشته هاته.زني كه خودتي.. زن تنهاي آبي شايد.ولي مي دوني؟ آدم گاهي توي تنهاييه كه خود واقعي شو پيدا مي كنه .مي خوام بگم حيفه كه عشق ، وابستگي شه و نوشته هات اصالت و روح خودشونو از دست بدن.مي خوام بگم كه همه چي هميشه در خود توست.چه تنها باشي و چه نباشي.


آرزو دارم هيچوقت تنها نباشي..و بيشتر آرزو دارم در كنار مردي كه دوست داري هم ، همين زن آزاد ، خالص ، نكته بين ، سرشار از روح ناب زنانگي و سرشار از فرديتِ اين روز ها باشي.


ايام به كام.

Apr 17, 2004

روزي خواهد آمد


روزي كه من ديدگانم را به نابينايي خواهم بخشيد


تا هستي و حقيقت را ببيند


روزي كه لبخند در چهره’ بيگانه بنشيند


بدون هياهو ، بدون غوغا


روزي كه من بازوانم را به نااميدي خواهم بخشيد


تا دوستي را احساس كند


روزي كه يكديگر را در آغوش بگيريم


در يك دوستي ناباورانه


و عاقبت عشق رهايي يابد از


فقط در كلام ها بودن..


 


آندره لابرس


 


 


 

Apr 15, 2004

خواستم فقط يه چيزي نوشته باشم تا پست قبلي بگذره.بخاطر دوستايي هم كه كامنت گذاشتن پاكش نمي كنم.راستش من از مظلوم نمايي بدم مياد.از اينكه مشكلاتمو اينجا بنويسم و بهشون بال و پر بدم و ديگران هم بيان بخونن و روي حساب لطفي كه بهم دارن دلداريم بدن احساس خوبي پيدا نمي كنم. ترجيح مي دم از مشكلاتم حرف نزنم چون دارم تمام تلاشمو براي مقابله باهاشون بكار مي برم.


من مسئوليت كامل زندگي خودمو بعهده مي گيرم.


 


آهاي


با شما هستم


خطوط ريز گوشه ي چشم


كِي آمديد؟


از كجا پيدايتان شد؟


نمي خواهمتان


زود است


من هنوز زندگي نكرده ام


 

Apr 14, 2004

سر گيجه


 


من خط خطي مي كنم.


تو خط خطي مي كني.


او خط خطي مي كند.


من فكر مي كنم.


تو فكر مي كني.


او فكر مي كند.


من به تو فكر مي كنم.


تو به خط خطي هايت.


او به ..


 


 


 

Apr 12, 2004

هيچي بدتر از اين نيست كه بعد از شوت شدن از اين سر شهر به اون سر شهر واسه يه پرونده فسيل شده ، آخرشم توي اداره دولتي اون سر شهر مجبور بشي واسه اين كه كارت زودتر راه بيافته به يه كارمند رده آخر پيشنهاد پول بدي(چي مي گن بهش؟زير ميزي؟شيريني؟رشوه؟) و همينطور كه بالاي سرش واستادي كه نامه تو بنويسه و توي خيالت فكر مي كني كارت راه افتاده آقا كيفشو برداره و خداحافظي كنه و بره و تو بموني و دو تا شاخ نامرئي روي سرت و يه پرونده دوازده صفحه اي نيمه تموم توي دستت.تازه از پله ها هم كه دنبالش بدويي باز فايده نداشته باشه فقط به اين دليل كه طبق محاسبات ايشون چند دهم ثانيه دير دستتو كردي توي كيفت !


لطفا از وجدان كاري حرف نزنين كه قيافه ش داد مي زد اين كاره ست. فقط من نفهميدم اون كه اعلام آمادگي كرده بود و منم كه هي مي گفتم از خجالتتون درميام پس چرا افاقه نكرد !؟حالا من به خاطر يه اشتباه تايپي كوچولو توي نوشتن يه صفر به جاي يك توي يه شماره پلاك كوچولو مجبورم تمام مراحل هيجان انگيز قبل رو دوباره تجربه كنم.


 


تنها حسن اين ماجرا اين بود كه ياد گرفتم از اين ببعد توی همچين مواقعي كي بايد دستمو بكنم توي كيفم !


 

Apr 10, 2004


حتما تا حالا زني كه لباس مردونه پوشيده باشه ديدين.مردي كه لباس زنونه پوشيده باشه چطور؟زياد سخت نيست.من مردي هستم توي لباس زنونه.اين باعث افتخار من نيست.من از اين بابت خوشحال نيستم.مطمئن هم نيستم كه اين لباس به من مياد يا نه ؟ حتي مطمئن هم نيستم كه طاقت مرد بودن رو دارم يا نه ؟ من زن بودن رو بيشتر دوست دارم.من نمي خوام اينجوري باشه.مثلا من دوست دارم وقتي ميريم سفر توي اتوبوس كنار پنجره بشينم ! ولي بايد دختركو بنشونم كنار پنجره و خودم بادي گاردش بشم ! تازه اين يه مثال كوچيكه.خيلي جاها و خيلي مواقع مجبورم نقش پدر رو داشته باشم.هميشه هم خوش آيند نيست برام. اين اصلا به معني ميل به وابستگي يا بي مسووليتي نيست.نه.اصلا.من فقط دوست داشتم جاي خودم بودم.جاي مادر.نه جاي پدر.

Apr 8, 2004

هر روز چند بار توي ذهنم مرورت مي كنم.من از فراموش كردن و فراموش شدن بيزارم.

Apr 7, 2004

نمي دونم كدوم بنده خدايي مي خواسته پسورد وبلاگ منو پيدا كنه تا برام دسته گل بفرسته ! پرشين بلاگ هم را به را پسوردمو به آدرس ايميلم مي فرسته.حالا بماند كه ايشون با اين روش اعجاب انگيز كشف پسورد بايد برن جلو بوق بزنن اما من از همين جا به اين دوست عزيز كه احتمالا مي خواد سر به تنم نباشه اعلام مي كنم كه بابا جان من كه كاری به كار كسي ندارم سرمو انداختم پايين دارم زندگيمو مي كنم تو هم كاري نكن عصباني شم و بخوام تلافي كنم.البته هر چي فكر كردم كه چجوري تلافي كنم عقلم به جايي نرسيد.آخرشم تصميم گرفتم ليستی از انواع وبلاگها رو كه كشف كردم براتون  بنويسم.ببخشين كه ربطي نداره !


 


انواع وبلاگها:


 


وبلاگهاي خودبزرگ بين


وبلاگهاي خود كوچيك بين


وبلاگهاي ول معطل


وبلاگهاي دل بده قلوه بگير


وبلاگهاي خالي بند


وبلاگهاي بازارياب(با پيام بازرگاني به من هم سربزن)


وبلاگهاي دچار ياس فلسفي


وبلاگهاي دچار شگفتزدگي فلسفي


وبلاگهاي روشنفكرانه


وبلاگهاي مشابه روشنفكرانه(بازارمشترك تقلبي)


وبلاگهاي شاعران كشف نشده


وبلاگهاي نويسندگان كشف نشده


وبلاگهاي فيلسوفان كشف نشده


وبلاگهاي مرحوم


وبلاگهاي رو به احتضار


وبلاگهاي آفتابه لگن هفت دست شام و نهار هيچي


وبلاگهاي مجهز به سيستم امنيتي FBA و CIA (مخصوص گروه اول)


وبلاگهاي خوب


وبلاگهاي خيلي خوب


 


اينم چند تا وبلاگ خيلي خوب كه من دوستشون دارم:  


دلقك ، ليلاي ليلي ، شرقي ، دلتنگستان(بدون شماره) ، نارنج ، ورطه.


لينكم لازمه؟!


 


 

Apr 6, 2004

از وبلاگ lafemmefini


يه روز يكي به من گفت زندگي مثل دو تا ديوار موازي طولانيه و تو ميون اين دو تا دبوار محبوسي و بايد تا آخر راه رو بري.يه گوي بزرگ با سرعت زياد داره مي چرخه و به سوي تو مياد. بايد بدوي تا گوي به تو نرسه.اگه برسه زيرش له مي شي.هر چي تند تر بدوي فرصت بيشتري واسه استراحت داري.واسه اين كه بايستي نفسي تازه كني تا بتوني دوباره شروع كني به دويدن.ولي نمي توني براي هميشه بايستي.وا بدي زير گوي له مي شي.چاره اي نيست. بايد دويد.
بايد
...

Apr 4, 2004

دشنه ات را از پهلويم بيرون بكش


بگذار زنده باشم


عطر تنت را از پوستم بكن


بگذار زندگي كنم


بگذار با زني تازه آشنا شوم


كه نامت را از خاطرم پاك كند


و گيسوانت را كه بدور گردنم پيچان ...  پاره


راههاي بي تو را بروم


صندلي هاي بي تو را بنشينم


قهوه خانه هايي كه تو را بياد ندارند


آنجا كه تو در حافظه اش نيستي


بگذار ...


بياد بياورم


زندگي كنم


نزارقباني

Apr 3, 2004


وصف الحال



به سراغ من اگر مي آييد


پشت هيچستانم.



باور كنين جدي مي گم.


حتي اگه كوهن دوست داشتني گوش بدم و عطر اين غروب بهارو تا آخر ريه هام بدم تو ، بازم يادم نمی ره که پشت هيچستان من سايه ناروني هم جاري نيست ..  


 


Mar 19, 2004


نوبهار است در آن كوش كه خوشدل باشي


هفته آخر سال رو با خوندن خبراي شوك آور شروع مي كنم.نامادري دختر 7 ساله رو زنده به گور كرد.سه روز بعدش از مجلس ختم بر مي گردم.پسر و دختر و پدر خونواده شب عيدی بر اثر گازگرفتگي توي خواب خفه مي شن و مادرشونم سه روزه كه مات و مبهوت نشسته و داره به روبروش نگاه مي كنه.طوفان توي بم چادر ها رو زير و رو كرده و هنوز خيلي ها خونه مونه ندارن.مي رم خريد مي كنم.بچه هاي فال فروش توي خيابون از سر و كولم بالا مي رن.ذهنم آشفته مي شه.يه فال از يكيشون مي خرم.دو قدم بالاتر يكي ديگه.دو قدم جلوتر يه پيرمرد با يه دختر و پسر كوچولو توي سرما كنار پياده رو نشستن و ليف مي فروشن.تموم نمي شن..خيابونا شلوغه.از سر خيابون تا تهش دو ساعت طول مي كشه كه برسي.بارون مياد.آفتاب مي شه.برف مياد.مثل دل من.به مردم نگاه مي كنم.انگار عجله دارن.فكر مي كنن بايد تا 48 ساعت ديگه همه كاراي نيمه تمومشونو بكنن وگرنه عيدشون عيد نمي شه.خنده م مي گيره.بعد مي بينم خودمم مثل اونا دارم ازاين كتاب فروشي به اون كتاب فروشي بدو بدو مي كنم تا كتابه رو پيدا كنم.از خستگي چشام باز نمي شه.اصلا نمي دونم واسه چي.با هر جون كندني هست هفته رو سر مي كنم.امشب شب آخره. لباسامونو بر مي دارم.ساكمونو مي بندم و توي اين وضعيت عجيب غريب روحي آماده سفر مي شم و ياد اين جمله مي افتم: از اين ستون به اون ستون فرجه.خوب بي خداحافظي هم كه نمي شه برم.ديگه شماها مثل اعضاي خونوادم مي مونين.بهتون عادت كردم.به شكل صفحه هاي وبلاگتون.به نوشته هاتون.به صورتك هاي خندونتون وقتي كه چراغتون روشنه.براي آخرين بارم به سيني سبزه گنده اي كه سبز كردم سر مي زنم.كف دستمو روي گندم هاي سبز شده مي كشم و تيزي شون رو زير پوست دستم حس مي كنم و يادم ميفته كه پس فردا اول بهاره.يادم باشه حافظ كوچيكه رو هم بردارم كه موقع تحويل سال نيت كنم.و باز به نقشه هام فكر كنم و به برف توي جاده و به زنجير چرخ و به شب پر ستاره ونكوك و به ماهی های آكواريم و به پيك نوروزي دخترك و به سكوت..


راستي ..من موقع تحويل سال براي همه تون دعا مي كنم.شما هم براي من دعا كنين.دوستتون دارم.

Mar 15, 2004

Mar 14, 2004

عجيب دلم گرفته اين روزها.تنهايي رو فقط توي شلوغي مي شه حس كرد.و تو ؛ وقتی توی هياهوی اين روزهای آخر سال مدام با ذهنم بازی می کنی چقدر حقيقی می شی.


 


بارانِ هر روز خيس مان مي كرد


بر باراني هامان سبزه مي روييد


اما اين روز ها     


سبزه نيست


باران        


بر تنهاييم مي بارد.


 

Mar 11, 2004

مگه نمي شه آدم دلش براي خاطراتٍ مُرده تنگ بشه؟


 


 


خوابيده بودم.اومد آروم لاله گوشمو بوسيد.از خواب بيدار شدم.اما نگاهش نكردم.ازش دلگير بودم.


........


 


روبروی هم نشسته بوديم.توی کافه ای که فقط ما دو تا مشتريش بوديم.بيرون بارون ميومد.غروب جمعه.بعد از طلاق.سه سال بعد از طلاق.دستامو گرفت توي دستاش.اشكام چكيد توي فنجون جلوي روم.


........


 


من دلم تنگ شده.آره من دلم تنگ شده.براي سادگي همون چند سال زندگي كوتاه.براي عشق كودكانه ام كه حالا هيچي ازش نمونده.حتي براي لجبازي كودكانه ام براي ادامه ي اون زندگي هم دلم تنگ شده.براي كودكي كه مادر شد.براي لحظه هاي قشنگ همون اشتباه.براي سفره هفت سينمون.


من دلم مي سوزه.براي سالهايي كه توي رنج گذشت.براي اميد هاي خودم.براي اميد هاي تو.اميد هايي كه به هيچي نرسيد.من دلم براي آرزوي داشتن اون خونه ي ييلاقي كه ديواراش پر از پيچك باشه مي سوزه.و براي دختركي كه هميشه چشم براهه.


 


ديگه از خاك كردنٍ خاطراتم خسته شدم. از پوست انداختن هم.


 


 

Mar 1, 2004

             تــــــــختــــــــــــــه

Feb 28, 2004

زندگي مي گن بقاي زنده هاست


 اما خدايا،


بَس كه ما دنبال زندگي دَويديم ، بُريديم كه...

Feb 24, 2004


راهِ دوست داشتن ِ هر چيز ، دركِ اين واقعيت است كه ممكن است از دست برود.


Feb 23, 2004

قالب جديدم چطوره ؟مي پسندين؟از مازيار هم ممنونم. البته يه كم احساس تنگي مي كنم اينجا :) ولي عكس رو خيلي پسنديدم.شما چي؟

نامه اي از زير آب


 


دلتنگ شده ام


به من بياموز كه اشك


چطور جان مي دهد در خانه’ چشم؟


به من بياموز كه قلب


چگونه مي ميرد


و دلتنگي


خود را مي كشد.


اگر توان داري


از اين دريا بيرونم بكِش


كه من شنا نمي دانم


و موج آبي چشمانت


به ژرفايم مي كشاند.


اگر توان داري


دستم را بگير


كه من سراپا عشقم


كه من در زيرٍ آب


نفس مي كشم


من


غرق


غرق


غرق مي شوم


 


 

Feb 20, 2004


شب قبل از انتخابات


توي خيابون انقدر كاغذ ريخته بود كه كف خيابون سفيد شده بود از كاغذ .پوستر هاي جورواجور.كوچيك و بزرگ.شعار هاي جور واجور. ژست هاي جور واجور مضحك. دست زير چونه، با لبخند و گل و بلبل.


يهو به فكرم رسيد كه خدا مي دونه شكم چند تا بچه خيابوني رو مي شد با پول چاپ فقط همين پوستر ها سير كرد و لباس گرم تنشون كرد.


ما ملت بدبختي هستيم.



Feb 17, 2004

من رها كردم و در خلوت خود به انتظار نشستم. دروغ است اگر بگويم منتظر اتفاقی نيستم.نمی دانم برای چندمين بار است که بايد چيزی را به خودم ثابت کنم. با اين حال خوب است كه هنوز قدرت رها كردن را دارم. انتظار را رها نمي كنم اما.من هميشه در انتظارم . انتظاري شيرين .می دانم.می دانم که همه چيز در من است و از من.ولی لذت درک بعضی حس ها ارزش انتظار کشيدن را دارد .غمگين نيستم. شاد هم نيستم . آرامم و دلتنگ .


 


.....


 


 زنان  la femme fini  هنوز و هر روز از زندگي مي نويسند.هنوز و هر روز هستند كه بنويسند.فرياد ها و زمزمه هايشان را بشنويد.


 


پ ن چهارشنبه : وبلاگ la femme fini  كانديدای مسابقه وبلاگ های برتر.  

Feb 16, 2004

اين مطلبی كه مي نويسم لطفا حوصله كنين و بخونين اونوقت شايد معلوم بشه كه چرا من اين روزا همه جا گمم!


چند وقته شديدا درگير برنامه هاي كاريم هستم.توي روزهايي كه مهلت كمي براي معرفي مكان دفتر به سازمان ايرانگردي دارم و ديگه كم كم با اين اوضاع اقتصادي كشور كم مونده  كه عطاي تاسيس اين شركتو به لقاش ببخشم ! چند روز پيش موردي براي فروش اين مجوز برام پيش اومد.اول تصميم به فروش گرفتم اونم به دليل اينكه حداقل مي تونستم با پولش واسه خودم يه ماشين بخرم ! اما بعد از صحبت با خريدار سر مبلغ ضمانت به تفاهم نرسيديم.موضوع از اين قراره كه ايشون از من مي خوان كه ضمانت سازمان ايرانگردي رو خودم متقبل شم كه مبلغ 5 ميليون تومنه. منم معتقدم كه چون من قصد انتقال سهمم رو دارم پس دليلي نداره كه من ضمانت روبپردازم و اين كار وظيفه خريداره.خلاصه موضوع يه جورايي منتفي شده.از طرف ديگه بهم پيشنهاد شد كه برگردم سر كار قبليم. شغلي كه من چند سال بود به خاطر كوچيك بودن دخترك و عليرغم ميل خودم ازش صرفنظر كرده بودم.چون كار پر زحمت و وقت گيريه.حالا اينجا چند تا اشكال هست.يكيش اين كه اگه بخوام برگردم سركار قبليم بايد از درخواست مجوزم و پرونده اي كه تا به اينجا رسيده انصراف بدم.راستش دلم نمياد و مي خوام تا آخرين روزي كه فرصت دارم تلاشم رو بكنم.اشكال ديگه اينه كه كار فعليم رو با سابقه اي كه اينجا بدست آوردم بايد ول كنم و استعفا بدم.حالا تمام اينا به كنار بايد تا آخر اين ماه براي رفتن به كار قبليم تصميم نهايي رو بگيرم چون فرصت اونا براي معرفي آدم مورد نظر به ايرانگردي تموم شده و بايد اونو تاا آخر اين ماه معرفي كنن. خلاصه اصلا مخمصه اي شده واسه خودش.يكي هم پيدا شده اين آخري و مي گه اگه جاي مناسبي بشه پيدا كرد حاضره سرمايه گذاری کنه كه شروع به كار كنيم و پروانه باطل نشه.منم طبق تعرفه ايرانگردي نمي تونم  هم جايي مشغول به كار باشم و هم پرونده مربوط به مجوز رو دنبال كنم.حالا من چيكار بايد بكنم؟نمي دونم.نشستم روي يه كاغذ معايب و محاسن هر كدوم رو نوشتم.دوراهي كه چه عرض كنم توي يه چند راهي گير كردم كه نمي دونم بايد چيكار كنم.شبا نمي تونم بخوابم.روزا هم كه ديگه هيچي انقدر با اين و اون حرف مي زنم دهنم كف مي كنه و آخرشم طرف مي گه خودت مي دوني! آخه تو رو خدا شما بگين.با اين صغري كبري هايي كه  من چيدم, شما بودين چيز ديگه اي مي گفتين!؟


كامپيوترم هزار تا مشكل داره.دنبال يه آدم دلسوز و مهربون مي گردم كه دم به ساعت ازش سوال كنم.اما پيدا نمي كنم.حالا اگه يه آدم دلسوز و مهربون داوطلبه خبر بده ! ثواب داره والله.


اوضاع دوستامم ناميزونه.هر كسي يه جور درگيره.به هر كدوم فكر مي كنم هيچ جوابي واسه مشكلش نمي تونم پيدا كنم.


به همه اينها اضافه كنين اوضاع بي ريخت مالي.خستگي وحشتناك روحي.درس و مدرسه دخترك.از هر كدوم n  پيمانه !


تنها نكته مثبت اين قضايا اينجاست كه گوش شيطون كر,ظاهرا"صحيح و سالمم و سگ جون.


البته گاهي از حرص داد مي زنم.گاهي از استيصال گريه مي كنم.گاهي هم از خوشي الكي مي خندم. گاهي هم  براي بعضي ها  مي شم گربه ملوس ناز نازي تا خودمو فراموش كنم ! حتي اگه شده براي چند لحظه.


حالا اگه با تمام اوصاف بالا بازم ملال ديگه اي نبود مطمئن باشين دست از مبارزه با قلم برنخواهم داشت !!!


فعلا" با اجازه.


 


 


پ.ن۱.مي گما..اوضاع مملكتم انقدر گل و بلبله كه آدم حيفش مياد راي نده !


پ.ن۲.هيت وبلاگمم كه قربونش برم انقدر رفته بالا كه نمي دونم يقه كيو بچسبم !


پ.ن۳.آخرشم اينكه اين تيتر مقاله اي بود توي روزنامه شرق" زلزله 6.5 ريشتري در اذهان مردم بم" و موضوعش در مورد گسترش بيماريهاي روحي و نابساموني هاي وحشتناك زندگي بازمانده هاي زلزله بم بود.واقعا ديگه چي بگه آدم..

اين مطلبی كه مي نويسم لطفا حوصله كنين و بخونين اونوقت شايد معلوم بشه كه چرا من اين روزا همه جا گمم!


چند وقته شديدا درگير برنامه هاي كاريم هستم.توي روزهايي كه مهلت كمي براي معرفي مكان دفتر به سازمان ايرانگردي دارم و ديگه كم كم با اين اوضاع اقتصادي كشور كم مونده  كه عطاي تاسيس اين شركتو به لقاش ببخشم ! چند روز پيش موردي براي فروش اين مجوز برام پيش اومد.اول تصميم به فروش گرفتم اونم به دليل اينكه حداقل مي تونستم با پولش واسه خودم يه ماشين بخرم ! اما بعد از صحبت با خريدار سر مبلغ ضمانت به تفاهم نرسيديم.موضوع از اين قراره كه ايشون از من مي خوان كه ضمانت سازمان ايرانگردي رو خودم متقبل شم كه مبلغ 5 ميليون تومنه. منم معتقدم كه چون من قصد انتقال سهمم رو دارم پس دليلي نداره كه من ضمانت روبپردازم و اين كار وظيفه خريداره.خلاصه موضوع يه جورايي منتفي شده.از طرف ديگه بهم پيشنهاد شد كه برگردم سر كار قبليم. شغلي كه من چند سال بود به خاطر كوچيك بودن دخترك و عليرغم ميل خودم ازش صرفنظر كرده بودم.چون كار پر زحمت و وقت گيريه.حالا اينجا چند تا اشكال هست.يكيش اين كه اگه بخوام برگردم سركار قبليم بايد از درخواست مجوزم و پرونده اي كه تا به اينجا رسيده انصراف بدم.راستش دلم نمياد و مي خوام تا آخرين روزي كه فرصت دارم تلاشم رو بكنم.اشكال ديگه اينه كه كار فعليم رو با سابقه اي كه اينجا بدست آوردم بايد ول كنم و استعفا بدم.حالا تمام اينا به كنار بايد تا آخر اين ماه براي رفتن به كار قبليم تصميم نهايي رو بگيرم چون فرصت اونا براي معرفي آدم مورد نظر به ايرانگردي تموم شده و بايد اونو تاا آخر اين ماه معرفي كنن. خلاصه اصلا مخمصه اي شده واسه خودش.يكي هم پيدا شده اين آخري و مي گه اگه جاي مناسبي بشه پيدا كرد حاضره سرمايه گذاری کنه كه شروع به كار كنيم و پروانه باطل نشه.منم طبق تعرفه ايرانگردي نمي تونم  هم جايي مشغول به كار باشم و هم پرونده مربوط به مجوز رو دنبال كنم.حالا من چيكار بايد بكنم؟نمي دونم.نشستم روي يه كاغذ معايب و محاسن هر كدوم رو نوشتم.دوراهي كه چه عرض كنم توي يه چند راهي گير كردم كه نمي دونم بايد چيكار كنم.شبا نمي تونم بخوابم.روزا هم كه ديگه هيچي انقدر با اين و اون حرف مي زنم دهنم كف مي كنه و آخرشم طرف مي گه خودت مي دوني! آخه تو رو خدا شما بگين.با اين صغري كبري هايي كه  من چيدم, شما بودين چيز ديگه اي مي گفتين!؟


كامپيوترم هزار تا مشكل داره.دنبال يه آدم دلسوز و مهربون مي گردم كه دم به ساعت ازش سوال كنم.اما پيدا نمي كنم.حالا اگه يه آدم دلسوز و مهربون داوطلبه خبر بده ! ثواب داره والله.


اوضاع دوستامم ناميزونه.هر كسي يه جور درگيره.به هر كدوم فكر مي كنم هيچ جوابي واسه مشكلش نمي تونم پيدا كنم.


به همه اينها اضافه كنين اوضاع بي ريخت مالي.خستگي وحشتناك روحي.درس و مدرسه دخترك.از هر كدوم n  پيمانه !


تنها نكته مثبت اين قضايا اينجاست كه گوش شيطون كر,ظاهرا"صحيح و سالمم و سگ جون.


البته گاهي از حرص داد مي زنم.گاهي از استيصال گريه مي كنم.گاهي هم از خوشي الكي مي خندم. گاهي هم  براي بعضي ها  مي شم گربه ملوس ناز نازي تا خودمو فراموش كنم ! حتي اگه شده براي چند لحظه.


حالا اگه با تمام اوصاف بالا بازم ملال ديگه اي نبود مطمئن باشين دست از مبارزه با قلم برنخواهم داشت !!!


فعلا" با اجازه.


 


 


پ.ن۱.مي گما..اوضاع مملكتم انقدر گل و بلبله كه آدم حيفش مياد راي نده !


پ.ن۲.هيت وبلاگمم كه قربونش برم انقدر رفته بالا كه نمي دونم يقه كيو بچسبم !


پ.ن۳.آخرشم اينكه اين تيتر مقاله اي بود توي روزنامه شرق" زلزله 6.5 ريشتري در اذهان مردم بم" و موضوعش در مورد گسترش بيماريهاي روحي و نابساموني هاي وحشتناك زندگي بازمانده هاي زلزله بم بود.واقعا ديگه چي بگه آدم..

Feb 9, 2004

نوستالژيك


 


ميري سفر.خوش سفر باشي.


منم قرار بود برم.ولي نرفتم.


مي خوام هيجده ساله شم !


مي خوام از روز آخر جشنواره استفاده كنم و برم با نسرين سينما.بعدشم مراسم اختتاميه .چه مي دونم.يه جايي كه منو وصل كنه به اون وقتا. همون وقتا كه نسرين تو جشنواره با پررويي تموم و با نيش باز از هنرپيشه ها امضا مي گرفت !چه كارا ! اصلا" دلم ميخواد بازم بريم سينما افريقا.مثل دوازده سال پيش. همون سالي كه بعد از تموم شدن يه سئانس فيلم با نسرين فرار كرديم از پله ها رفتيم بالا تا رسيديم به پشت بوم سينما و اونجا توي چله زمستون قايم شديم تا از سينما بيرونمون نكنن و بتونيم فيلم سئانس بعدم ببينيم و انقدر خنديديم كه خودمونو خيس كرديم و اونقدر اون بالا مونديم تا يه سئانس تموم شد و يواشكی اومديم پايين اما هركار كرديم آخرشم نذاشتن كه فيلم سئانس بعدو ببينيم. چه ديوونه هايي بوديم ! اصلا" مي خوام ديوونه شم. مثل اون وقتا.بي غم. بي خيال.مي خوام فكر كنم كه اين فيلما هم مثل فيلماي اون سالهان.نرگس..شايد وقتي ديگر.. منم بشم مثل اون سالها.


مي خوام بشينم توي تاريكي سينما فيلم ببينم و چيپس بخورم و اشك بريزم.


مي خوام دو روز به خودم مرخصي بدم.به مغزم.به افكارم.افكاري كه دارن ريز ريز مثل موريانه تمومم مي كنن.


مي خوام دختركو هم بفرستم مرخصي.طفلك خسته شد از بس قيافه’ منو ديد.اما فقط دو روزها.چون بيشتر طاقت ندارم.


مي خوام تنها بشم.قهوه بخورم.آهنگ گوش كنم.كتاب بخونم.تو نت بچرخم. اصلا"مي خوام يه خواب بعد از ظهر زمستوني بكنم.


بدون دخترك.


بدون تو.


مثل هيجده سالگيم.


 


 

Feb 7, 2004

خسته م.خيلي خسته.حقيقت هميشه شيرين نيست.من به واقعيتي تلخ پيش روي تو اعتراف كردم كه توي ذوق مي زنه.ديگه به تلخي اين واقعيت عادت كردم.تو هم قصه تلخ تري توي سينه ت داري.مي دونم.


 


آرزو داشتم در روزگاري ديگر تو را مي ديدم.


و در روزگاري ديگر عاشقت مي شدم.


روزگاري مهربان تر،


شاعرانه تر.


ولي اكنون


از پشت تمام اين ديوارها صدايت مي كنم.


در روزگاري كه


همه جا ديوار است.


ديوار


ديوار


 

Feb 4, 2004

چهل روز گذشت..


 


چهل روز از زلزله بم گذشت.


از اون حادثه تلخ.از اون گريه ها.


چهل روزه كه 10000 دانش آموز بمي ديگه به مدرسه نمي رن.چون مرده ن.


چهل روزه كه بازمونده ها هنوز توي چادر زندگي مي كنن.


چهل روزه كه بچه هاي يتيم توي بهزيستي و بيمارستان ها سرگردونن.


چهل روزه كه مادرا و پدرا صداي خنده بچه هاشونو نمي شنون .چون اونا زير آوار مرده ن.


چهل روزه كه بچه ها چهره مادر يا پدرشونو نمي بينن.چون  اونا زير آوار مرده ن.


چهل روزه كه خواهر برادرا همديگرو گم كردن.


اين خشم طبيعت نبود. مشيت الهي نبود.اين تاواني بود كه انسان بابت جهلش مي پردازه.


قرباني هاي بعدي كيا قراره باشن؟  

Feb 3, 2004


از وبلاگ la femme fini


 


وقتي متن بانوي دوشنبه ، دوست عزيزم ، رو خوندم رفتم تو فكر.متاسف شدم از اينكه تجربه هايي ناخشنود باعث شده كه به بعضي از اتفاقات زندگي مثل ازدواج انقدر بدبينانه نگاه كنيم.من اينجا اصلا" قصد تعريف كردن از ازدواج رو ندارم چون خودمم تجربه اي تلخ در اين مورد داشتم و با اينكه به عقايد دوستم احترام مي ذارم اما مثل اون فكر نمي كنم.ترجيح مي دم كمي بي طرفانه تر به موضوع نگاه بشه.چرا تصور مي شه كه زندگي با يك مرد برابر با مرگ يك زنه؟ آيا به اين دليل كه ما خودمون مرد ايده آلي تو زندگي مشترك نداشتيم؟ و آيا خود ما واقعا" ايده آليم؟ چرا نبايد قبول كنيم كه در هر طلاقي مرد و زن هر دو مقصرن.چرا هم آغوشي رو فقط سو’ استفاده از خودمون بدونيم؟ مگه ما هم در هم آغوشي لذت نمي بريم؟چرا تصور مي شه زنها به مردها وابسته هستن در حاليكه مي بينيم تعداد زناني كه بدون مرد زندگي مي كنن به مراتب بيشتر از مرداست.و تقريبا" هيچ مردي بدون يك زن نمي تونه زندگي كنه.


چرا تصور مي شه فداكاري-گذشت-فروتني-نجابت با زير پا گذاشتن دل برابره؟ مگه نمي شه هم عاشق بود و هم نجيب؟مگه نمي شه هم دوست داشت و هم فداكاري كرد؟ چرا تصور مي شه فقط زني كه بعد از ازدواج رابطه جنسي با غير از همسرش داره هرزه اس؟نه ، مردي هم كه اين كار رو مي كنه دله اس.تا حالا نشنيديم؟
چرا گريه كردن زنها رو بايد ضعف دونست؟مگه نمي دونيم كه زنها توي تحمل كردن درد،شرايط سخت و مصيبت ها بسيار بسيار شكيبا تر و قدرتمند تر از مردها هستن؟


اين خيلي خوبه كه زن ها بتونن از پس كار هاي فني خونه بربيان و خودشون پنچري ماشين رو بگيرن. ولي اگه انتظار داشته باشن كه يه مرد براشون اين كارو بكنه چه اشكالي داره؟مگه مردا خيلي انتظارا از زنها ندارن؟خوب اين به اون در!
من هرگز گريه كردن خودم رو يك ضعف نمي دونم.از روزنامه نخوندن بعضي همجنس هاي خودم متاسف مي شم ولي اينم مي دونم كه اينو نبايد به همه زنها تعميم داد.همونجور كه مردايي كه قوانين رانندگي رو رعايت نمي كنن بيشتر از زنها هستن ، ولي اينو اصلا" چماق نميكنن روي سر خودشون.حس حسادت مشترك زنانه و مردانه رو فقط متعلق به خودم نمي دونم.چون مردا هم حسودن.وحتي در مواردي بيشتر از زنها.با
فروغ هم عقيده هستم وقتي مي گه:(( زن موجودي ست که با حس خود زندگي مي کند . نياز او نوازش است .. نگاهي که نوازشش کند .. صدايي که ناز او را بکشد .. دستي که لمسش کند و با تن او حرف بزند .. زن نياز دارد به اينکه مدام به او گفته شود مورد توجه است . و مدام به يادش آورند که دوستش مي دارند . زن فراموشکار است و بر خلاف مرد که گمان مي برد همه چيز بايد در عمل ثابت شود ، با زن بايد حرف زد . زن را بايد لوس کرد . اين جزو خواص زنانگي اوست که دلش مي خواهد کسي لوسش کند .. اگر زني دلش نوازش نخواهد به والله که زن نيست..))


من به مردي كه دير ازدواج كنه اصلا"(مردتر) نمي گم.عشق،اين زيباترين هديه خدا به انسان رو موضوع ساده اي در زندگيم نمي دونم و براي قسمت كردن اون با يك مرد ايده آل هرگز خودم رو سرزنش نمي كنم.خصوصيات منحصر به زن بودنم رو دوست دارم.چون يك زنم.و البته كه متفاوت با مرد آفريده شدم.ولي اين تفاوت به معني ضعيف بودن نيست.وقتي انگشت مي ذاريم روي نقطه ضعفها و نقاط قوت رو نمي بينيم در واقع به ديگران هم اجازه مي ديم كه فقط نقاط ضعف رو ببينن. وقتي خودمون در رفتار و گفتار براي خودمون احترام قائل نباشيم ديگه از چه كسي مي تونيم توقع احترام داشته باشيم؟
بياين قبل از اينكه بخوايم شير زن باشيم،خودمون رو دوست داشته باشيم.احساساتمون رو بشناسيم.وجودمون رو دوست داشته باشيم.با خودمون مهربون تر باشيم.به خودمون احترام بذاريم.اونوقت شايد ديگه نيازي به پيدا كردن جواب براي اون سوالها نداشته باشيم.چون ديگه اون سوالها رو در ذهنمون هم جا نخواهيم داد.

Feb 1, 2004

مي خواي برات شعر بخونم؟داستان چي؟مي خواي واست كتاب بخونم؟مي خواي پشتتو بمالم؟موهاتو شونه كنم؟دست بكنم لابلاي موهات ببرمشون عقب؟اصلا مي خواي جوراباتو درآرم پاهاتو بمالم؟طراحي هات چي؟ مي خواي همه رو يكي يكي از اول نگاه كنم و تو برام توضيحشون بدي؟مي خواي واست اتود بزنم؟ چايي مي خوري؟نسكافه چي؟اونم با شير.اصلا" با شير يا بدون شير؟مي خواي واست مغز بادوم و پسته و تخمه بيارم؟مغز بادوم و پسته هاشو تو بخوري مغز تخمه هاشو من.مي خواي واست روزنامه بخرم؟گل مي خواي؟گل خوشبو؟يه دسته گل نرگس؟يا يه دسته گل مريم؟مي خواي برات عكساي رازيل رو دانلود كنم؟همونا كه نصفه دانلود شدن؟ اصلا" مي خواي قدم بزنيم؟ زير بارون؟يا زير برف؟مي خواي بريم سينما؟بريم تئاتر؟ بريم شهر كتاب؟ يه ساعت اون تو بچرخيم؟ مي خواي بري سفر؟كجا دوست داري بري؟شمال؟جنوب؟ماكاروني مي خوري؟كشمش پلو چي؟با زعفرون و گوشت چرخ كرده؟ بازم از اون ترشي ها برات بيارم؟ترشي آلبالو؟يا مرباي آلبالو؟ مي خواي برقصيم؟والس؟تانگو؟نه اصلا" مي خواي فقط آهنگ گوش بديم؟ فيلم ببينيم؟سيگار برگ مي خواي بكشي؟ چاي نبات مي خوري؟از اون نبات زعفروني ها كه چوب دارن و توي چايي مي چرخوني تا آب شن؟ سي دي مي خواي واست رايت كنم؟يا مي خواي تو واسم رايت كن؟ بريم بشينيم آب آنانس بخوريم؟ يا غذاي مكزيكي؟از اون تنداش؟مي خواي با هم گريه كنيم؟ مي خواي با هم بخنديم؟ جوك بگم برات؟ مي خواي از سياست حرف بزنيم؟لينكاي خوب خوب برات بفرستم؟ مي خواي بغلت كنم؟يا نه،اصلا" تو بغلم كن.چطوره؟مي خواي دراز بكشيم آسمونو تماشا كنيم؟ يا تو سرتو بذاري روي پام برام حرف بزني؟بگي و بگي و منم همش گوش كنم و بگم كه مي فهممت؟ شكلات ميخوري؟ از اون تلخاش. اصلا" مي خواي برم ظرفارو بشورم؟ بريم كادوي والنتين انتخاب كنيم؟ مي خواي داد بزني؟ هوار بكشي؟ بگي كه غرورت جريحه دار شده؟ منم بگم آره راست مي گي غرورت جريحه دار شده. مي خواي بري دوش بگيري؟دوش آب گرم؟يا نه،دوش آب سرد؟مي خواي توي وان دراز بكشي؟ اونوقت به  چيزايي كه داري فكر مي كني فكر نكني؟ مي شه حرص نخوري؟ مي شه خونسرد باشي؟ مي شه طاقت بياري؟ مي شه  انقدر سخت نگيري؟ مي شه  ببخشي؟ مي شه رها كني؟


كاش مي تونستم كاري بكنم تا حالت يه كم، اقلا" يه كم خوب شه...  


  


 

Free counter and web stats