بدون شرح!
ايميل يك دوست خواننده براي پست قبل:
{سلام
زمين جايي ست براي زندگي. جايي كه پاهايت را بگذاري روي خاكش و قد راست كني و به دستش آوري. اما اگر پاها بچسبد به زمين هزار اتفاق ريز و درشت هم دنبالش مي آيد. اگر پاها بچسبد به زمين بايد خيلي چيزها را داد و از خيرش گذشت. كار سختي نيست چسبيدن به خاك. كافي ست چشمهايت را روي بعضي چيزها ببندي. مي تواني؟ بعيد مي دانم. نوشته هايت مثل بادبادكي تو را از زمين جدا مي كند. شايد تنها راهش اين است كه نوشته هايت را قرباني كني. يا نه. مثل بعضي ها استفاده كني ازشان. با نوشتن هم مي شود خيانت كرد. ولي آيا تو مي تواني؟ بعيد است خيلي.
با احترام}
پ ن: انگار نمي شود. انگار نمي شود سرم را مثل كبك بكنم زير برف. نه. شما می دانيد كه نمی شود. که نمي توانم.
ايهام مدرن
خوب .. راستش من چند وقتی ست دارم تمام تلاشم را مي كنم تا پاهايم را بگذارم روي زمين .. يك روز يك نفر در توضيح تكميلي براي سوم شخصي كه تمام كارهايش باصطلاح ما زميني ها، ما خاكي ها روبراه بود توي گوشم گفت: " فلاني پاهايش روي زمين است .. مثل تو كه نيست ".حالا من هم تصميم جزم گرفته ام به هر قيمتي كه شده پاهايم را بگذارم روي زمين .. البته اگر به زمين بچسبند.
زندگي كٍش آمده به گمانم. همه چيز كش دار شده. مثل آدامس مي چسبد و كنده نمي شود. مثل زالو رهايت نمي كند. از روزهاي تبدار تابستان گرفته تا اين پاييز هميشگي و مور مور شدنهاي سحرگاهش و شبهاي عجولش كه زود از راه مي رسند. ديروز كجا ماند؟ فردا چيست؟ همه چيز امروز است. امروز يك اتفاق است. اتفاقات گيجم مي كنند. اين امروزها .. اين سلسله ي دوار ..
در اين ديرهنگام
در اين دير هنگام
در اين غروب پاييز، سرشار واژه هاي توام
واژه هايت
جاودانه چون زمان، چون ماده
برهنه چون چشم
سنگين چون دست
و رخشان چون ستاره
واژه هايت
ازقلب تو، تن تو، انديشه ي تو
آمدند
و تو را چون
يك مادر
و يک دوست
برايم آوردند
واژه هاي تو غمگين، دردناك، شاد، اميدوار، گرما بخش
واژه هاي تو انساني بودند ...
ناظم حكمت- ۲۰ سپتامبر 1945
شيشه ي ماشين را تا آخر داده بودم پايين و باد محكم صورتم را مي نواخت! مردم همه جا را چراغاني و رنگارنگ كرده اند. به نظر كمي غيرعادي نمي آيد؟ همه چيز بيشتر از اينكه يك آيين باشد كم كم دارد به يك كارناوال شبيه مي شود. مثل مراسم عاشورا. يادت هست چقدر در مورد حواشي اش با تو حرف زدم؟ يادت هست چقدر غرغر كردم؟ .. باشه. قبول. قرار است اينجا از اين حرفها نباشد. ولي وقتي ياد كور و كچل هايي مي افتم كه از پشت شيشه ي تلويزيون بايد خجالت ريختشان را آنور دنيا بخوريم .. باشه. باز هم حرف نمي زنم. اصلا مرا چه به غرغر سياسي! كاسه ي ماستم كو؟!
راستش مانده بودم حيران که اين تعداد زياد ويزيتور در يك روز از كجا آمده اند اينجا. خواستم ببينم لينك از كجا داده شده ديدم تكنوراتي عزيز فيلتر است. آنتي فيلتري هم كه من وبلاگم را توسطش پينگ مي كردم ديروز فيلتر شد. و وضعيت اين سايتها و دهها سايت اطلاع رساني ديگر كه قرباني فيلترينگ هستند واقعا آزاردهنده است. من زياد اهل پتيشن امضا كردن نيستم اما اين يكي را در تريبون فمينيستي امضا كردم. ترجمه اش هم اينجا هست. براي من يكي كه نه اينترنت پرسرعت يا دولتي دارم و نه آدم بااستعدادي در دور زدن فيلتر هاي مختلف هستم و نه آنور مرزها نشسته ام كه دسترسي به سايتها برايم ممكن باشد امضا كردن اين پتيشن از نان شب واجب تر است. شما هم لطفا امضا كنيد. د امضا كنيد ديگه!
راستي امروز عيد است. ولي خنده داري قضيه اينجاست كه من هر سال اين روز ياد دوازده سالگيم مي افتم كه عيد بود و تعطيل و من با دوچرخه ام داشتم دور ميدان محله مان مي چرخيدم كه دو تا رقيب هم سن و سال خودم آمدند كركري خواني! بعدش مسابقه داديم و من جلو زدم. اما سر پيچ برگشتم پشت سرم را نگاه كنم ببينم چقدر جلو هستم كه بجاي پيچيدن مستقيم رفتم كنج ديوار و سرم شكست و همانجا بيهوش نقش زمين شدم. و پسر بزرگ محله كه از شانسم از محل حادثه مي گذشت! مرا مثل سوپرمن روي دست رساند بيمارستان نزديك خانه و بعدش تازه سر و كله ي مادر و پدرم پيدا شد. درست عين فيلم ها! و من خوب يادم هست كه بعد از اين ماجرا كه البته طي آن نمردم و احتمال خونريزي مغزيم هم بعد از يك شب منتفي شد با همان كله ي باند پيچي شده عاشق سوپرمن محله شدم. و حالا بعد از بيست و دو سال ديگر مطمئنم كه آن پسرك بنده خدا يك اپسيلون هم به مغزش خطور نکرده بوده كه دختر بچه اي كه روي دستانش برده بيمارستان و دوچرخه ي نارنجي اش با مارك كيتي روي آسفالت خيابان جا مانده و رينگش هي مي چرخد و مي چرخد عاشقش شده!!
چقدر حرف زدم. گفتم که هر سال اين روز ياد دوازده سالگيم مي افتم ..
به بهانه ي بيست و هشتم شهريور ماه
علی جان٬ آخر تابستان بود كه به دنيا آمدي. اول تابستان هم كه پرواز كردي. با تابستان چه قراري داشتي كه هيچكس ندانست. امروز همه ي ما، همه ي ما كه دوستت داريم ، با لباس هايي نه به رنگ سياه ، بلكه رنگارنگ ٬ و با دسته گل هايي نه به رنگ سفيد ، بلكه زرد و قرمز و سبز و آبي و بنفش مي آييم پيش تو.
آخر امروز تولدت است.
گرچه از كنار ما رفته اي ولي از قلبهايمان كه نه. هرگز نخواهی رفت. چه بخواهی چه نخواهي براي هميشه در دل ما زنده اي و به پهناي آسمان مي خندي. تو با ما و در مايی. و ما گرچه درد عظيم روز پروازت را براي هميشه به جان خواهيم خريد ، اما فراموش نخواهيم کرد که شادي عظيم روز آمدنت را براي هميشه جشن بگيريم.
<<< تولدت تا هميشه مبارک>>>
جمعه امتحان داشتم. براي مترجمي رسمي. فكر مي كنم تستها را خيلي خوب زدم. اما سر ترجمه تشريحي وقت كم آوردم. البته فكر مي كنم تقريبا همه همينطور شدند. از هيچكس نشنيدم كه تمام متن ها را تمام كرده باشد. و به نسبت سالن خودم هم هيچ كس قبل از پايان وقت برگه اش را تحويل نداد. به جز يكي دو نفر كه بعد از اتمام وقت تستها برگه را تحويل دادند و ترجمه ها را انجام ندادند. بعد از هشتاد سوال تستي نوبت به ترجمه رسيد. متن اول انگليسي بود. در مورد توافقنامه سازمان تجارت جهاني. يك متن دو صفحه اي گنده ي زجرآور. ترجمه اش كردم. متن دوم ترجمه ي فارسي به انگليسي بود. چشمتان روز بد نبيند. از آن متن هاي حقوقي كه فارسيش را نمي فهمي چه برسد به اينكه بخواهي ترجمه اش هم كني. به هر بدبختي بود تمامش كردم. وقت كم آورده بودم. نبايد رويش انقدر زمان مي گذاشتم. آخر امتحان كه ديدم ديگر وقتي باقي نمانده رفتم سراغ متن فارسي آخر. مي خواستم جيغ بكشم. يك متن خيلي راحت در مورد طبقه بندي آيات قرآن بود. اما كار از كار گذشته بود. فكر مي كنم در عمر امتحان دادن هايم اين اولين باري بود كه چنين اشتباهي مي كردم. احتمال كسب نمره بالا روي متن ساده ي آخر خيلي بيشتر بود كه من دستي دستي اين امكان را از خودم سلب كردم و با متن هاي مشكل سر و كله زدم. اما در كل بد نبود. يعني با اينكه نتيجه ي امتحان غيرقابل پيش بيني ست اما با احتساب تست هايم و متون اول كه تقريبا كامل ترجمه شدند خيلي دوست دارم اسمم را در ليست قبولي ها ببينم.
دخترك روي دفتر انديكاتور بزرگ جلد قرمزي! كه به من هديه داده اين جمله را نوشته : " مامان امروز ، روزي است كه تو پا به دنيا گذاشتي ، مثل يك غنچه ( تولدت مبارك) "
باز بي خوابي آمده به سراغم..
ساعت نزديك دو است. آخرش هم قرص خواب خوردم. حالا تا قرص اثر كند مي نويسم. نمي دانم فايده ي اين همه نوشتن چيست؟ نكند ديوانه شوم؟ مثل خواهرم كه مي گويد:" نكند از غصه ي علي ديوانه شوم .." امروز روز شلوغي بود. از جلسه ي كاري بي نتيجه ي بعد از ظهر گرفته تا برخورد اتفاقي با پسر آقاي رفسنجاني( قضيه را سياسي نكنيد سر جدتان. خودم هم وقتي از جلسه آمدم بيرون تازه فهميدم كي كجا بود!) از ديدار هول هولكي با خواهرها و قضيه ي خنده دار افتتاح سفره خانه ي پنج خواهر كچل! گرفته تا ديدار قشنگ دونفره مان و از عصر جديد دوست داشتني گرفته تا سالاد فصل مزخرف. از چاي داغ دونفره مان گرفته كه با فرو دادن هر جرعه اش انگار يك قدم به تو نزديك تر مي شدم و از كار گرفته تا سفر و از خداحافظي گرفته تا بازگشت .. از جمله ي قشنگ " تا به زودي" گرفته تا درددل هاي شبانه ي خواهر و از دلتنگي اش كه نمي دانم سرانجام و چگونه و كجا آرام خواهد گرفت . از اعتمادي كه مي دانم از كجا در من پيدا شده و درونم را گرم مي كند هر چقدر هم كه همه چيز سرد و ترس آور باشد. از صداي باد كه مي پيچد امشب بين زمين و آسمان و انگار هيچ كس هيچ كجا نخوابيده.
باز بي خوابي آمده به سراغم ..
پارادوکس هياهوی تولد وبلاگهای فارسی ( ۱۶ شهريور) و مرگ بی هياهوی يک وبلاگنويس
چند روزي ست كه بين خبر هاي ضد و نقيض و بالاخره از يک منبع تقريبا موثق تر متوجه شده ام كه جوجوي وبلاگستان عمرش را داده به شما.. با (زن سي ساله) يا پگاه رضايي ملقب به جوجو بي اينكه حتي يكبار از نزديك ديده باشمش يا با او صحبتي كرده باشم چند وقتي(حدود يكماه) در كنار بچه هاي گروه لافم فيني ( كه به لطف نوشي به رحمت خدا رفت!) كار كرديم. خيلی زود از گروه جدا شد. همين. بعد هم گهگداري وبلاگش را مي خواندم. بعد هم که نوشته هايش تبديل به گزارشاتي باورنكردني از بيماري مرموزش شد و بعد هم تمام. از كم و كيف ماجرا خبر ندارم و از اينكه چرا در هيچ وبلاگي حتي كوچكترين اشاره اي به مرگ يك همسايه مجازي نشده چيزي نمي گويم. از اينکه در اين دنيای مجازی گاهی برخی آنقدر سنگ هم را به سينه می زنند که آدم خنده اش می گيرد و گاهی آنقدر بی رحمی موج می زند که آدم گريه اش .. فقط سهم كوچك خودم دانستم تا مثل پرواز آزيتا( وبلاگ زن رشتي) و فروزان (وبلاگ ماه پيشوني) و مثل عزيزان خودم علی و پيمان كه در اين دو ماه اخير از دست دادم ؛ از اين پرواز كرده هم نامي ببرم و برايش دعا كنم كه به آرامشي كه هميشه دنبالش بود رسيده باشد.
*
و اما وبلاگ. نوشتن وبلاگ در اين چند سال به من خيلی کمک کرد تا افکارم را بشناسم. دوستان جديد پيدا کنم. دوستانی محدود اما ماندگار. به من ياد داد چگونه حس هايم را طبقه بندی کنم. و بالطبع خودم را بهتر بشناسم. به اطلاعات روز دست پيدا کنم. با افکار و روحيات ديگران آشنا شوم. از وضعيت اجتماعی سياسی کشور خودم و ديگر کشورها آگاهی پيدا کنم و خلاصه استفاده درست از وبلاگ را بستری برای پيشرفت شعور اجتماعی می دانم. اما در کنار تمام مسايل بیرونی در تمام اين چند سال در گوشه ی آرام اين صفحه ی سفيد به حفظ وقايع سالهای زندگيم پرداختم. وقايع و لحظه نگاريهايی که نه برای حفظ در آينده و نه برای ثبت گذشته نوشته شده اند. اين نوشته ها فقط به اين علت اينجا هستند تا در هر لحظه بياد داشته باشم چگونه زندگی کرده ام چگونه خشمگين شده ام. چگونه اندوهگين شده ام. چگونه خوشحال. چگونه اميدوار. چگونه با نداشته ها کنار آمده و چگونه از داشته ها شاکر شده ام. يعنی چگونه عاشق باشم ..
اين هم چند تا يادگاری:
- کاش پوست تن من به وسعت روحم بود
- بحثی پيرامون روابط زن و مرد در لافم فينی
- و «خواب در رويا» که خاطره انگيزترين نوشته برای خودم است.
پ.ن بي ربط . کاترِِینا.کاترينای نازنين!!
بخوانيدش يك معماي عاشقانه ي سورئال!
خون روي موزاييك هاي نزديك به هم كف آشپزخانه را پوشانده . با شكلي غريب. طرح زني است نشسته شايد. يا شايد يك تكه ابر. سرگردان در آسمان.
زن فرياد مي كشد. مرد به كارش ادامه مي دهد. با تمركز. انگار چاقوي كندي را با حركتي متناوب روي رگ گردني عقب و جلو بكشانند. بدون هيچ وقفه اي. فرياد. تماس دستها. يك لحظه تماس چشمها با هم. يك لحظه ي كوتاه جاودانه. زن جيغ آخر را مي كشد .. و تمام.
مرد با آرامش و خونسردي به خون گرمي كه با رنگي تند و غلظتي آميخته با نبض از بدن زن خارج مي شود و موزاييك ها را مي پوشاند نگاه مي كند.
آشپزخانه در آرامش فرو رفته. مرد تكه گوشتي را در فريزر پنهان مي كند. آلت قتاله را كه نه. جسد مثله شده را شايد. اما مرد تكه گوشتي را كه نه آلت قتاله است نه جسد مثله شده ؛ در فريزر پنهان مي كند.
مرز بين عشق و تنفر كجاست؟ مرز بين لذت و وحشت؟ آرامش و جنون؟ جان كندن و هستي بخشيدن؟ خيال و واقعيت؟ خوشبختي و بدبختي؟ ياس و شادي؟ مرد از كجا آغاز مي شود؟ زن از كجا آغاز مي شود؟ اين شب تابستاني از كجا آغاز شد؟ به كجا ختم مي شود؟
دقايقي بعد زن و مرد پشت ميز آشپزخانه نشسته اند و دارند با هم شام مي خورند. يك نفر لكه هاي خون را از روي موزاييك هاي نزديك به هم كف آشپزخانه پاك كرده.
عرضي داشتم
احتراما عطف به موضوعي كه خود شما مي دانيد من هم مي دانم ؛ آخرش هم نفهميدم چرا اينقدر مرا مي پيچانيد؟! باور كنيد هر چه بيشتر گيسم را مي گيريد و من را گرومب گرومب اين طرف و آن طرف مي كوبانيد پوستم كلفت تر مي شود. دست خودم كه نيست. خاصيت ضربه هاست. هر چه هم به خودم نهيب مي زنم كه " دختر جان نشانه ها را درياب" باز هم نمي توانم از منطق هاي گاه و بيگاه عقلم ( اگر هنوز چيزي از آن مانده باشد ) بگذرم. نشانه ها را ول مي كنم و دنبال منطق مي روم. حالا شما هي چپ و راست نشانه بفرست. وقتي نمي دانم اينها براي تشويق است يا تنبيه چه فرق مي كند. چه دردي دوا مي كند. من كه آدم بشو نيستم. پس اگر مي شود لطفي بكنيد و براي يك بار هم كه شده با زبان خودم با من حرف بزنيد. من را بنشانيد جلوي رويتان و مثلا" اينطوري شروع كنيد:" ببين دختر جان ..." يا چه مي دانم. هر طور ديگري كه من حاليم بشود اين راه كه مي روم به تركستان است يا به تركمنستان ( مگر فرقي هم با هم دارند؟! ) در ضمن در كنار تمام اين گوشمالي هاي بي سر و صدا ، از بابت حال هايي هم كه گه گاه از لطف شما نصيبم مي شود كمال امتنان را دارم. اين راهم گفتم تا بدانيد بنده ي بي چشم و رويي نيستم. به هر حال اميد است تا ضمن درنظر گرفتن قدرداني اين حقير ، شما هم محض رضاي خودتان از فرستادن چپ و راست نشانه ها دست برداريد و تكليف من را روشن كنيد. يا رومي روم يا زنگي زنگ. باور كنيد اين يك ذره عقل هم كم كم دارد نم مي كشد.
ارادتمند
بنده ( يعني من!)
همينطور كه آرام از كنار خانه ها مي گذرم بوي غذاهاي مختلف را فرو مي دهم داخل ريه هايم. ساعت 8 شب است. روزها كم كم دارند كوتاه مي شوند و تقريبا وقت شام رسيده. از هر خانه بويي مي آيد. از يكي بوي فلفل دلمه. از يكي بوي بادمجان سرخ شده. با خودم حرف مي زنم. اين يكي بوي شامي ست .. اينجا هم كباب پخته اند .. حس خوبي بهم دست مي دهد. خيابان فرعي خلوتي ست كه بوي زندگي در آن پيچيده .. جواب آزمايش هاي ساليانه ام را در دستانم گرفته ام و گوش شيطان كر انگار همه چيز رو براه است. البته اگر كامپيوتر آزمايشگاه اشتباه نكرده باشد يا اگر دكترها در معايناتشان كم حوصلگي نكرده باشند! باور كنيد هجده سالم بيشتر نبود كه براي درد پهلويم از كليه ام سونوگرافي كردند. وقتي جوابم را گرفتم نزديك بود شاخ در بياورم. روي كاغذ سفيد با خط درشت مشكي نوشته بودند چهار ماهه حامله هستم! .. حالا اگر دختر شيطاني بودم كه حتما همانجا پس می افتادم. اما در آن وضعيت كمدي درام به تنها چيزي كه مي شد فكر كرد زبانم لال ظهور يك حضرت مريم ديگر در كوچه ج غربي خيابان ش محله ن بود!! .. پيگير قضيه كه شديم فهميديم منشي گيج آزمايشگاه به علت تشابه اسمي من با يك خانم ديگر جواب سونوگرافي هايمان را اشتباهي وارد برگه ي آزمايش كرده و به دستمان داده .. لابد خانم بيچاره هم كه انتظار بچه داشته وقتي جوابش را ديده فكر كرده جا تر است و بچه نيست!
از پيچ خيابان كه مي گذرم بوي غذاها تمام مي شود. سرخوشي من هم. تازه يادم مي افتد كه چقدر گرسنه هستم. خدا را شكر. اين شكر كردن از سر جان دوستي نيست. اين شكر كردن براي اين است كه قدرت صبر كردن و قدرت دوست داشتن و قدرت ادامه دادن هنوز دو دستي يقه ام را چسبيده.
آهاي زندگي .. بنده حالا حالا ها با جنابعالي كار دارم.
فيلم هاي ّبيد مجنونّ و ّخيلي دور خيلي نزديكّ را هم ديدم. با هر دو فيلم خيلي احساس نزديكي كردم. خيلي از حس هاي هر دو فيلم را اين روزها خيلي زياد تجربه كردم. هردو فيلم خوش ساخت و تاثيرگذار بودند. هر دو مرا به فكر كردن واداشتند. هر دو را دوست داشتم. طغيان يوسف در ّبيد مجنونّ در نهايت استيصالش و ناتواني دكتر با تمام ابهتش در ّخيلی دور خيلی نزديکّ در برابر دانه هاي ريز شن و در برابر عظمت بي كران خالقشان خيلي زيبا به تصوير كشيده شده اند.
چند روزي هم نبودم. و تماشای فرياد زدن هاي عصار در بامداد يک جزيره شرجي هم بسي لذت انگيز ناك بود!
راستي تازه چه خبر؟
سوگ بس.
تنهايي و تماشاي تنهايي ٍ آدمهاي "سينما پاراديزو ".
تنهايي و ماه تمام تمام.
تنهايی و حجم عظيم ياد تو.
تنهايي و ياد امروز صبح و امسال که براي دومين بار روي صندلي هاي سيماني زشت جلوي غسالخانه ي بهشت زهرا نشستم تا عزيز ديگري را روي دست بياورند و بدست خاكش بسپاريم.
تنهايي و دردي همپاي زاييدن و شوري به وسعت زاده شدن.
تنهايي و دلتنگي رفتگان را با ذره ذره ي وجود به جان خريدن.
تنهايي و نقش رفتگان را تا آخرين لحظه ي حيات در قاب سينه پنهان كردن.
تنهايي و درك اين واقعيت كه مرگ و زندگي هيچ از هم جدا نيستند.
تنهايي و لباس سياه را از تن درآوردن و روسري سپيد بر سر انداختن.
تنهايي و راه رفتن و راه رفتن زير نور ماه تمام تمام.
تنهايي و فكر كردن به اينكه در اين لحظه هاي دلگير غروب جمعه لااقل دخترك هست تا با خوش زباني ها و دلسوزي هايش دردها را التيام بخشد.
تنهايي و درك اين واقعيت كه هر روزي هر عزيزي مي تواند ديگر براي هميشه نباشد ..
تنهايي و با خود عهد بستن كه قدر لحظه ها را دانستن و قدر لبخندي را كه بر لب مي نشيند دانستن حتي اگر دل گريسته باشد.
تنهايي و با خود عهد بستن كه لحظه را غنيمت ديدن. لحظه را دريافتن.
تنهايي و با خود عهد بستن كه هر لحظه را زندگي كردن.
تنهايي و با خود عهد بستن كه هر لحظه را زنده بودن.
جمعه ۲۸ مرداد
يادداشت سياه
امروز پ يك عمل سخت ديگر دارد. وزنه ها را از سرش برداشته اند ولي احتمال موفقيت اين عمل هم پنجاه پنجاه است. دكتر به مادرش گفته: " پسرتان خيلي پوست كلفت بود كه توي اين مدت نمرد! .. بعد از عمل هم تازه اگر با موفقيت انجام شود بايد با كمك يكي دو نفر ديگر جابجايش كنيد. كار شما نيست."
خونسردي دكتر ها هم كه خنده دار است. حالا لابد بايد مادر بي نوا هر دفعه از خيابان يكي را پيدا كند تا بيايد پسرش را جابجا كند! ..
اين عمل براي نجات كمر به بالاست. از كمر به پايين كه قطع اميد شد.
پ ن سه شنبه: خوشبختانه عمل با موفقيت انجام شد.
گفتم بگذار برايت شعر بخوانم .. و كتاب را برداشتم و شروع به خواندن كردم. تو چشمانت را بستي. من مي خواندم و چشمهاي تو بسته بودند. نگاهت كردم و گمان كردم خوابت برده. خواندن را قطع كردم و كتاب را كنار گذاشتم. چشمانت را باز كردي. فهميدم كه نخوابيده بودی .. داشتي به صدايم در سكوت غروب گوش مي كردي. چشمانم را در چشمانت دوختم. سرم را گذاشتم كنار سرت. و دستت را در دستم گرفتم و فشردم. قلبهايمان با هم شعر مي خواندند.
از همدردی هايتان که تمامی ندارند سپاسگزارم .. نمی خواستم بيش از اين حس و حال به هم ريخته ی خودم را به شما انتقال دهم. يادداشتی هم گذاشته بودم برايتان که چند روز بعد فهميدم پرشين بلاگ بازی درآورده و آپديتش نکرده .. خلاصه چند روزی سکوت کردم .. چون نمی دانستم نوشتن و خالی شدن بهتر است يا تظاهر کردن به اينکه همه چيز رو به راه است وقتی که نيست ..