Nov 15, 2006


آرام باش، توکل کن، تفکر کن، و آستین ها را بالا بزن. خواهی دید که خداوند زودتر دست بکار شده.


حضرت علی


Nov 14, 2006

سنگریزه ها دارند پایین می آیند از شیب دره.


خستگی دارد بالا می رود از سر و کولم.


آدمها مثل سایه دور و برم راه می روند.


میم روی مبل روبروی تلویزیون فرو رفته. اما در ذهن من میم دارد می دود .. بی آنکه به پشت سرش نگاه کند.


من در کابوس گیر افتاده ام امروز.


سنگریزه ها دارند پایین می آیند از شیب دره.


خستگی دارد بالا می رود از سر و کولم.


آدمها مثل سایه دور و برم راه می روند.


مالیخولیایی شده ام امروز.


فشار عصبی بحرانی که در آن گیر افتاده ایم دارد از پا می اندازدم.


سلامتی ِ میم مثل آب رودخانه دارد از کف دستانمان بیرون می ریزد.


مالیخولیایی شده ام.


آدمها سایه شده اند.


سادگی ِ زندگی که از آن حرف زدی لابلای کاغذ پاره ها و آهن پاره ها و استرس این روزها گم شده.


هیچ حال درستی ندارم.


باور کن.


.


می دانی.



سنگریزه ها دارند پایین می آیند از شیب دره.


خستگی دارد بالا می رود از سر و کولم.


آدمها مثل سایه دور و برم راه می روند.


میم روی مبل روبروی تلویزیون فرو رفته. اما در ذهن من میم دارد می دود .. بی آنکه به پشت سرش نگاه کند.


من در کابوس گیر افتاده ام امروز.


سنگریزه ها دارند پایین می آیند از شیب دره.


خستگی دارد بالا می رود از سر و کولم.


آدمها مثل سایه دور و برم راه می روند.


مالیخولیایی شده ام امروز.


فشار عصبی بحرانی که در آن گیر افتاده ایم دارد از پا می اندازدم.


سلامتی ِ میم مثل آب رودخانه دارد از کف دستانمان بیرون می ریزد.


مالیخولیایی شده ام.


آدمها سایه شده اند.


سادگی ِ زندگی که از آن حرف زدی لابلای کاغذ پاره ها و آهن پاره ها و استرس این روزها گم شده.


هیچ حال درستی ندارم.


باور کن.


.


می دانی.



Nov 11, 2006

             یادداشتهای تکه پاره ۱- ۵ آبان ۸۵



آن چند روزه توتی هم نبود که به بازیش بگیری. فقط یک بار توی ماشین که نشسته بودم دیدمت ته حیاط که با توتی دالی کردی و من دوباره مثل دخترهای شانزده ساله رفتم توی هپروت و تو را در حال بازی کردن با کودکت مجسم کردم. آنهم کودکی که ... بگذریم. ولی مگر زندگی واقعی رویا می فهمد؟ .. خانم مستوفی و بیوگرافی جلال مقدم و کلم بروکلی و خیابان ری و چای سبز و بلیط سینما و باران و میدان راه آهن چکیده ی خاطرات من از تعطیلی گذشته هستند. فکر کنم بچه گی ها گذرم به آنجا افتاده بود گرچه هیچ چیز در خاطرم نمانده دیگر. چه میدان قشنگی بود میدان راه آهن در آن عصر خلوت تعطیل پاییزی. و خیابان ری و آدمهایش هم. آسمان آنجا انگار چسبیده به فرق سرت. چون در طول خیابان (لااقل نیمه ی اولش از جنوب) ساختمانها همه یک طبقه و به ندرت دو طبقه اند. و همین است که آسمان را این همه با تو آشتی می دهد. باور نمی کردم که تهران چنین خیابان هایی داشته باشد. تهرانی بودن برایم واژه ی غریبی بود آن روز. من اهل شهری هستم که هنوز هم خیابان هایش برایم ناآشنا هستند.



یادداشتهای تکه پاره ۲- تابستان ۸۵


 



از میان تک و توک دوستان متاهلی که برایم مانده هر وقت هر کدامشان با همسرشان مشکلی پیدا می کنند می آیند سراغ من! چراییش را نمی دانم. شاید در آن موقعیت ها خودشان را به من نزدیک حس می کنند. شاید از من راهنمایی می خواهند. تلفن می کنند گریه زاری راه می اندازند. مجبور می شوم دلداری بدهم. و تنها کاری که می توانم بکنم این است که برایشان نسخه نپیچم. ترجیح می دهم بیشتر شنونده باشم. اثرات این صحبتهای تلفنی یا حضوری یادآوری روزهای سیاه برای خودم است و موقعیتی که امروز بعد از سالها تلاش بدست آورده ام و تصور این که اگر کارشان به جدایی بکشد چه مسیر سختی را باید طی کنند.     دعوایشان که تمام می شود دوباره زنگ می زنند به من و از زمین و زمان شکایت می کنند و اینکه مجبورند بسوزند و بسازند و کلی ناله و زاری می کنند و بعد هم خداحافظی.


من می مانم و خاطرات تلخ گذشته ی خودم و آنها می روند سراغ زندگی و روزهای شیرین آتش بس و دیگر یادی هم از من نمی کنند!




            یادداشتهای تکه پاره ۳- زمستان ۸۴

 

             فیلم تمام شد. آمدیم بیرون.             ۵

            

            ۵ شنبه بعد از ظهرمان هم با واقعیتی که هر روز با آن دست به گریبانیم رنگی شد.


             فیلم ساده است. خیلی ساده. نه شعار می دهد. نه اصلاح می کند.


             می گزد.


             فیلم"آیدا" آدم را می گزد.


             شاید دخترک هم زمانهایی دلش می خواسته مرا بکشد ..




 


یادداشتهای تکه پاره۴ - بهار ۸۵


 



طراحمان گوشی موبایل را گذاشته دم گوشش و دارد برای آقای ع خواستگاری می کند. وقت می گیرد تا آقای ع با خواهر و مادرش بروند خواستگاری. آقای ع  بیست و پنج ساله است. فوق دیپلم و از کارگرهای اخراجی ایران خودرو که به برکت لایحه ی افزایش دستمزد ابتدای سال به بیرون پرتاب شدند. اینجا فعلا قراردادی نبسته و همه کار می کند. از پی گیری امور لیزینگ تا تحصیل داری و ..


پنج میلیون تومان پول داده و در کرج  یک سوئیت رهن کامل کرده. ماشین ندارد. وضعیت استخدامش یا بازگشتش به ایران خودرو معلوم نیست . اولین حقوقش از شرکت ما صد و هشتاد هزار تومان بود.


مانده ام انگشت به دهان که با چه جراتی گوشی را داد دست خانم ش تا بعنوان خواهرش از دختر مورد علاقه اش خواستگاری کند!







             یادداشتهای تکه پاره ۱- ۵ آبان ۸۵



آن چند روزه توتی هم نبود که به بازیش بگیری. فقط یک بار توی ماشین که نشسته بودم دیدمت ته حیاط که با توتی دالی کردی و من دوباره مثل دخترهای شانزده ساله رفتم توی هپروت و تو را در حال بازی کردن با کودکت مجسم کردم. آنهم کودکی که ... بگذریم. ولی مگر زندگی واقعی رویا می فهمد؟ .. خانم مستوفی و بیوگرافی جلال مقدم و کلم بروکلی و خیابان ری و چای سبز و بلیط سینما و باران و میدان راه آهن چکیده ی خاطرات من از تعطیلی گذشته هستند. فکر کنم بچه گی ها گذرم به آنجا افتاده بود گرچه هیچ چیز در خاطرم نمانده دیگر. چه میدان قشنگی بود میدان راه آهن در آن عصر خلوت تعطیل پاییزی. و خیابان ری و آدمهایش هم. آسمان آنجا انگار چسبیده به فرق سرت. چون در طول خیابان (لااقل نیمه ی اولش از جنوب) ساختمانها همه یک طبقه و به ندرت دو طبقه اند. و همین است که آسمان را این همه با تو آشتی می دهد. باور نمی کردم که تهران چنین خیابان هایی داشته باشد. تهرانی بودن برایم واژه ی غریبی بود آن روز. من اهل شهری هستم که هنوز هم خیابان هایش برایم ناآشنا هستند.



یادداشتهای تکه پاره ۲- تابستان ۸۵


 



از میان تک و توک دوستان متاهلی که برایم مانده هر وقت هر کدامشان با همسرشان مشکلی پیدا می کنند می آیند سراغ من! چراییش را نمی دانم. شاید در آن موقعیت ها خودشان را به من نزدیک حس می کنند. شاید از من راهنمایی می خواهند. تلفن می کنند گریه زاری راه می اندازند. مجبور می شوم دلداری بدهم. و تنها کاری که می توانم بکنم این است که برایشان نسخه نپیچم. ترجیح می دهم بیشتر شنونده باشم. اثرات این صحبتهای تلفنی یا حضوری یادآوری روزهای سیاه برای خودم است و موقعیتی که امروز بعد از سالها تلاش بدست آورده ام و تصور این که اگر کارشان به جدایی بکشد چه مسیر سختی را باید طی کنند.     دعوایشان که تمام می شود دوباره زنگ می زنند به من و از زمین و زمان شکایت می کنند و اینکه مجبورند بسوزند و بسازند و کلی ناله و زاری می کنند و بعد هم خداحافظی.


من می مانم و خاطرات تلخ گذشته ی خودم و آنها می روند سراغ زندگی و روزهای شیرین آتش بس و دیگر یادی هم از من نمی کنند!




            یادداشتهای تکه پاره ۳- زمستان ۸۴

 

             فیلم تمام شد. آمدیم بیرون.             ۵

            

            ۵ شنبه بعد از ظهرمان هم با واقعیتی که هر روز با آن دست به گریبانیم رنگی شد.


             فیلم ساده است. خیلی ساده. نه شعار می دهد. نه اصلاح می کند.


             می گزد.


             فیلم"آیدا" آدم را می گزد.


             شاید دخترک هم زمانهایی دلش می خواسته مرا بکشد ..




 


یادداشتهای تکه پاره۴ - بهار ۸۵


 



طراحمان گوشی موبایل را گذاشته دم گوشش و دارد برای آقای ع خواستگاری می کند. وقت می گیرد تا آقای ع با خواهر و مادرش بروند خواستگاری. آقای ع  بیست و پنج ساله است. فوق دیپلم و از کارگرهای اخراجی ایران خودرو که به برکت لایحه ی افزایش دستمزد ابتدای سال به بیرون پرتاب شدند. اینجا فعلا قراردادی نبسته و همه کار می کند. از پی گیری امور لیزینگ تا تحصیل داری و ..


پنج میلیون تومان پول داده و در کرج  یک سوئیت رهن کامل کرده. ماشین ندارد. وضعیت استخدامش یا بازگشتش به ایران خودرو معلوم نیست . اولین حقوقش از شرکت ما صد و هشتاد هزار تومان بود.


مانده ام انگشت به دهان که با چه جراتی گوشی را داد دست خانم ش تا بعنوان خواهرش از دختر مورد علاقه اش خواستگاری کند!







Nov 9, 2006

من


زندگی


را


خواب


می بینم


من


رویاهایم


را


زندگی


می کنم


من


حقیقت


را


زندگی


می کنم



من


زندگی


را


خواب


می بینم


من


رویاهایم


را


زندگی


می کنم


من


حقیقت


را


زندگی


می کنم



Nov 7, 2006

خانه ام

ابری ست

یکسره

روی

زمین

ابری ست

با

آن



خانه ام

ابری ست

یکسره

روی

زمین

ابری ست

با

آن



Nov 6, 2006

قایقی


خواهم


ساخت


خواهم


انداخت


در


آب


دور


خواهم


شد


از


این


خاک


غریب


قایقی


خواهم


ساخت


خواهم


انداخت


در


آب


دور


خواهم


شد


از


این


خاک


غریب


Nov 5, 2006

و


اینک


این


منم


زنی


تنها


در


آستانه ی


فصلی


سرد


و


اینک


این


منم


زنی


تنها


در


آستانه ی


فصلی


سرد


Oct 21, 2006

رویا ۲


جسد دختری را آوردند و پرت کردند وسط دریاچه. ما ایستاده بودیم و تماشا می کردیم. دختر غلطی زد و با تمام سنگینی رفت زیر آب. دریاچه دریا شد. علی روی آب شناور بود با چشمان بسته و می آمد طرف خشکی. از آب گرفتمش و چشمانش را باز کرد. پرسیدم اسمت چیست؟ گفت علی. گفتم فامیلیت؟ گفت اسماعيل زاده. علی خودمان بود. از آن جوان هایی نبود که در خیابان می بینیم و شبیه علی اند و دلمان ریش می شود. خودش بود. زنده بود. نمرده بود. تی شرت قرمز پوشیده بود و شلوار یا شلوارک مشکی نمی دانم. نشست روی لبه پنجره ی خانه ای که نمی دانم کجا بود. خواهرم آمد. بهت زده با چشمانی گشاد شده از حیرت و گریان. آرزوی محالش حالا برآورده شده بود. علی تمام این مدت زنده بوده. فقط گم شده بوده انگار. بعد پدرش آمد. مانده بود که این جوان چقدر شبیه علی خودش است. نمی دانست که علی خودمان است این بار. او هم که فهمید اشک و خنده بود با هم. علی حرف می زد برایمان. آرام و شمرده و کوتاه. به مادرش تک جمله هایی می گفت که ثابت می کرد این مدت نمرده بوده. ما مبهوت بودیم و خوشحال. علی مثل یک پری دریایی شده بود. پایین تنه اش را نمی توانستم ببینم. روی لبه ی پنجره هم انگاری دراز کشیده بود جوری که پاهایش دیده نمی شدند. حتی از پیمان هم گفت. گفت پیمان را دیده و از او پرسیده مادرش کجاست؟ .. خواهرم مدام اصرار می کرد بداند این مدت کجا بوده علی. ولی ما می خواستیم حرف نزنیم. ما می ترسیدیم علی برود و این بار اصلا نیاید. حالا که گرفته بودمش از دریا دیگر چه اهمیتی داشت که کجا بوده این یک سال و نیم ..


زنگ ساعت موبایل با صدای ممتد و تکراری اش بیدارم کرد. صبح شده بود. صبح صبح. دیرم هم شده بود. دیر دیر. ولی پتو را کشیدم روی سرم تا بیشتر توی رویای زنده بودن علی غوطه ور باشم.

رویا ۲


جسد دختری را آوردند و پرت کردند وسط دریاچه. ما ایستاده بودیم و تماشا می کردیم. دختر غلطی زد و با تمام سنگینی رفت زیر آب. دریاچه دریا شد. علی روی آب شناور بود با چشمان بسته و می آمد طرف خشکی. از آب گرفتمش و چشمانش را باز کرد. پرسیدم اسمت چیست؟ گفت علی. گفتم فامیلیت؟ گفت اسماعيل زاده. علی خودمان بود. از آن جوان هایی نبود که در خیابان می بینیم و شبیه علی اند و دلمان ریش می شود. خودش بود. زنده بود. نمرده بود. تی شرت قرمز پوشیده بود و شلوار یا شلوارک مشکی نمی دانم. نشست روی لبه پنجره ی خانه ای که نمی دانم کجا بود. خواهرم آمد. بهت زده با چشمانی گشاد شده از حیرت و گریان. آرزوی محالش حالا برآورده شده بود. علی تمام این مدت زنده بوده. فقط گم شده بوده انگار. بعد پدرش آمد. مانده بود که این جوان چقدر شبیه علی خودش است. نمی دانست که علی خودمان است این بار. او هم که فهمید اشک و خنده بود با هم. علی حرف می زد برایمان. آرام و شمرده و کوتاه. به مادرش تک جمله هایی می گفت که ثابت می کرد این مدت نمرده بوده. ما مبهوت بودیم و خوشحال. علی مثل یک پری دریایی شده بود. پایین تنه اش را نمی توانستم ببینم. روی لبه ی پنجره هم انگاری دراز کشیده بود جوری که پاهایش دیده نمی شدند. حتی از پیمان هم گفت. گفت پیمان را دیده و از او پرسیده مادرش کجاست؟ .. خواهرم مدام اصرار می کرد بداند این مدت کجا بوده علی. ولی ما می خواستیم حرف نزنیم. ما می ترسیدیم علی برود و این بار اصلا نیاید. حالا که گرفته بودمش از دریا دیگر چه اهمیتی داشت که کجا بوده این یک سال و نیم ..


زنگ ساعت موبایل با صدای ممتد و تکراری اش بیدارم کرد. صبح شده بود. صبح صبح. دیرم هم شده بود. دیر دیر. ولی پتو را کشیدم روی سرم تا بیشتر توی رویای زنده بودن علی غوطه ور باشم.

Oct 19, 2006

رويا ۱

س-ک-س کنار رودخانه

 

میکروفون را گرفته بودم دستم و هیچکس نگاهم نمی کرد. با صدای آواز بلندی که از بلندگوی خیابان پخش می شد همراهی می کردم و چقدر صدایم به آهنگی که می خواندند می آمد. دست دخترک را هم گرفته بودم و از خیابانهای روشن و پهنی می گذشتم و انگار مغازه ها و ساختمان ها را نگاه می کردم. هیچکس نگاهم نمی کرد. چیزی که در بیداری کمتر اتفاق می افتد اگر کسی میکروفون دستش بگیرد و در خیابان آواز بخواند. خجالت هم نمی کشیدم. چیزی که در بیداری کمتر اتفاق می افتد اگر غریبه ای در یک شهر کوچک کاری غریب تر بکند. یادم هست که کلی هم احساساتی شده بودم وقتی جمعیتی که دورتر جمع شده بودند برای آواز ما کف زدند. از من دور بودند. مرد و زن. دور هم جمع شده بودند و انگار کسی معرکه گرفته بود وسطشان. ولی برای آوازی که از بلندگو پخش شد و من همراهی اش کرده بودم بلند شدند و کف زدند. مردم غریبی بودند. مرا راحت میان خودشان پذیرفته بودند و از خودشان شده بودم.


چقدر رویا خوب است. چقدر رویاهای خوب خوب ترند.مثل فانتزی س-ک-س کنار رودخانه که فانتزی قشنگی است که دیشب به ذهنم آمد. مثل رها شدن میان جاریِ کلمات. مثل راه رفتن توی یک شهر تازه و کشف کردن زندگی.

رويا ۱

س-ک-س کنار رودخانه

 

میکروفون را گرفته بودم دستم و هیچکس نگاهم نمی کرد. با صدای آواز بلندی که از بلندگوی خیابان پخش می شد همراهی می کردم و چقدر صدایم به آهنگی که می خواندند می آمد. دست دخترک را هم گرفته بودم و از خیابانهای روشن و پهنی می گذشتم و انگار مغازه ها و ساختمان ها را نگاه می کردم. هیچکس نگاهم نمی کرد. چیزی که در بیداری کمتر اتفاق می افتد اگر کسی میکروفون دستش بگیرد و در خیابان آواز بخواند. خجالت هم نمی کشیدم. چیزی که در بیداری کمتر اتفاق می افتد اگر غریبه ای در یک شهر کوچک کاری غریب تر بکند. یادم هست که کلی هم احساساتی شده بودم وقتی جمعیتی که دورتر جمع شده بودند برای آواز ما کف زدند. از من دور بودند. مرد و زن. دور هم جمع شده بودند و انگار کسی معرکه گرفته بود وسطشان. ولی برای آوازی که از بلندگو پخش شد و من همراهی اش کرده بودم بلند شدند و کف زدند. مردم غریبی بودند. مرا راحت میان خودشان پذیرفته بودند و از خودشان شده بودم.


چقدر رویا خوب است. چقدر رویاهای خوب خوب ترند.مثل فانتزی س-ک-س کنار رودخانه که فانتزی قشنگی است که دیشب به ذهنم آمد. مثل رها شدن میان جاریِ کلمات. مثل راه رفتن توی یک شهر تازه و کشف کردن زندگی.

Oct 17, 2006

* حقوق اوليه در يک رابطه:


اگر قبلا درگیر یک رابطه ناسزاوار بوده اید ممکن است ایده روشنی از اینکه یک رابطه سالم چگونه است نداشته باشید. حقوق زیر حقوق اولیه شما و شریکتان در یک رابطه هستند:


- حق نیت خیر از طرف دیگری.


- حق حمایت عاطفی.


- حق اینکه حرف شما از طرف دیگری گوش داده شود و پاسخ مودبانه شنیده شود.


- حق داشتن عقاید شخصی حتی اگر با عقاید شریکتان تفاوت داشته باشد.


- حق اینکه احساسات و تجربه هایتان به رسمیت شناخته شوند.


- حق شنیدن یک معذرت خواهی صادقانه برای هر جک و شوخی که احساسات شما را رنجانده باشد.


- حق شنیدن یک جواب واضح و مفید در مقابل سئوالات یا دل مشغولی هایی که برحق به شما مربوط می شوند.


- حق یک زندگی فارغ از سرزنش و تهمت.


- حق یک زندگی فارغ از انتقاد و قضاوت.


- حق اینکه از کار و علائق شما با احترام یاد شود.


- حق تشویق شدن.


- حق زندگی فارغ از تهدیدهای فیزیکی و احساسی.


- حق زندگی فارغ از عصبانیت و طغیان غضب.


- حق اینکه با الفاظی که ارزش شما را زیر سئوال می برند خطاب نشوید.


- حق اینکه با احترام از شما تقاضا شود نه اینکه به شما دستور داده شود.


 


* این مطلب رو چند وقت پیش در یک وبلاگ دیدم که الان متاسفانه لینکش رو خاطرم نیست.


 

* حقوق اوليه در يک رابطه:


اگر قبلا درگیر یک رابطه ناسزاوار بوده اید ممکن است ایده روشنی از اینکه یک رابطه سالم چگونه است نداشته باشید. حقوق زیر حقوق اولیه شما و شریکتان در یک رابطه هستند:


- حق نیت خیر از طرف دیگری.


- حق حمایت عاطفی.


- حق اینکه حرف شما از طرف دیگری گوش داده شود و پاسخ مودبانه شنیده شود.


- حق داشتن عقاید شخصی حتی اگر با عقاید شریکتان تفاوت داشته باشد.


- حق اینکه احساسات و تجربه هایتان به رسمیت شناخته شوند.


- حق شنیدن یک معذرت خواهی صادقانه برای هر جک و شوخی که احساسات شما را رنجانده باشد.


- حق شنیدن یک جواب واضح و مفید در مقابل سئوالات یا دل مشغولی هایی که برحق به شما مربوط می شوند.


- حق یک زندگی فارغ از سرزنش و تهمت.


- حق یک زندگی فارغ از انتقاد و قضاوت.


- حق اینکه از کار و علائق شما با احترام یاد شود.


- حق تشویق شدن.


- حق زندگی فارغ از تهدیدهای فیزیکی و احساسی.


- حق زندگی فارغ از عصبانیت و طغیان غضب.


- حق اینکه با الفاظی که ارزش شما را زیر سئوال می برند خطاب نشوید.


- حق اینکه با احترام از شما تقاضا شود نه اینکه به شما دستور داده شود.


 


* این مطلب رو چند وقت پیش در یک وبلاگ دیدم که الان متاسفانه لینکش رو خاطرم نیست.


 

Oct 12, 2006

دیشب طوفان شد.


بعد برق رفت.


بعد باران آمد.


هوا دو نفره شد.


جای تو خالی ..



 


دیشب طوفان شد.


بعد برق رفت.


بعد باران آمد.


هوا دو نفره شد.


جای تو خالی ..



 


Oct 9, 2006

به محض اینکه سوار ماشین می شوی شیشه را می کشی پایین تا لباست بوی عطر من را نگیرد.


مدام به ساعتت و به موبایلت نگاه می کنی که یک وقت مچت گرفته نشود.


مدام اصرار داری بقبولانی که همه چیز مثل قبل است و ما به هم علاقه داریم.


می خواهی دستم را بگیری که نمی توانی.


می خواهی مهربان باشم که نمی توانم.


هنوز هم داری در مورد یک چیزهایی دروغ می گویی.


هنوز هم نمی دانی از زندگیت  یا از من چه می خواستی.


هنوز هم نمی دانی برای چی رفتی و برای چی برگشتی.


نمی دانی برای چی دوباره ازدواج کردی.


نمی دانی برای چی دوباره سراغ من آمدی.


خودم هم نفهمیدم.


می گویی دوستم داری ولی یک اپسیلون هم باورم نشد.


پس چه مرضی بود که یادی از دوست قدیمی بکنی؟!


اصلا توی ماشین من چه غلطی می کردی؟!

Oct 5, 2006

کاش کش می آمدم. از اینجا تا خزر. تا آبهای آبی دریای جنوب. یادت هست توی تاریکی اتاق سرم را که توی شانه ات قایم کردم چی گفتم؟ تو فقط گوش کردی به حرفی که توی گلویم مانده بود و آخرش با اشک بیرونش ریختم. یادت هست همانشب پشت میز نشسته بودیم و اشکم قاطی خنده هایم می شد وقتی مرد با صدای گرفته آواز می خواند؟ کاش کش بیایم تا آنجا هر روز. تا کنار آن مبل راحتی جلوی تلویزیون و بتوانم حداقل کاری کنم لبخند به لبانش بنشیند. کاش کش بیایم تا کنار آن نیمکت چوبی که من کودکیم را پشتش گذراندم و امروز دخترک پشتش می نشیند و هر روز فاصله خانه تا مدرسه را با قدم های کوچکش می شمارد و برگهای زرد را زیر پا له می کند. هر روز از خانه تا مدرسه و از مدرسه تا خانه با دخترک برگهای زرد را له کنیم و شعر بخوانیم و او فکر کند خیلی بزرگ شده که عرض خیابان را تنهایی می گذرد. و نمی داند که مادرش هر روز صبح با چشمهای نگران از پشت پرده نگاهش می کند تا از خیابان بگذرد. و می بیند که گاهی رهگذری دستهای کوچکش را می گیرد تا چند قدم عرض خیابان را تنها نباشد. قدم هایش چقدر کوچکند از بالا. و چقدر نحیف است و شکننده. دیشب تلفن کرد و گفت کی می آیی؟ من توی ترافیک اتوبان بودم و گفتم دیر. گفت ما شام بخوریم؟ گفتم بخورید. نگفت که با دستهای کوچکش شام پخته و حتما دوست داشته که با من بخوردش. کاش کش آمده بودم تا کنار دستش. دیر رسیدم و شام لذیذش را خوردم و فکر کردم به جمله ی"ما شام بخوریم؟" .. که یعنی " تو نیستی .. "

کاش کش بیایم تا سر آن اتوبان و آن پنجره های طبقه دوم که پشت ایوانش گلدانهای گل ردیف شده اند و آدم وسط ماشین های آهنی یاد خانه های ماسوله می افتد. از آنجا تا خانه های قدیمی پشت هتل لاله و تا آن کتاب فروشی دنج که هنوز توی آن نرفته ام و هر وقت من آنجا بودم بسته بوده و هر وقت نبودم باز .. از آنجا تا خیابان یکطرفه ی خانه که شبها درختان دوطرفش مرا تا جلوی در تنها نمی گذارند. دخترک صدای زنگ را که می شنود با دهان باز از خنده می پرد پایین و من آن شب دیرهنگام را هم با یاد مهر تو و مهر دخترک سپری می کنم تا فردایش.

تا آن خانه ی قرمز رنگ هم کاش کش می آمدم. آنجا که هر ساعت شبانه روز بوی عودش بلند است و اشک شمع ها جاری و خاطره های در و دیوار رهایت نمی کنند.

وای که چقدر جاها دوست دارم باشم و نیستم. چقدر جاها باید بتوانم که باشم و نمی توانم.

کاش کش می آمدم.

از اینجا تا خزر. تا دریای جنوب.

تا آن مبل راحتی.

تا مدرسه.

تا خیابان.

تا عود.

تا چشم های خندان روی سنگ مزار.

تا عصای چوبی پدر.

تا قطره ی چشم مادر.

تا تو.

تا افق.

جوک:

سال 3010


بچه: مامان من از کجا اومدم؟


مادر: از اینترنت دانلودت کردم!

 



احتمالاتی که در مورد جوک بالا به ذهن می رسند:


احتمال 1- آدمها روز به روز تنها تر می شوند.


احتمال 2- اینترنت کم کم وارد اتاق خواب خواهد شد.


احتمال3-  زنان بدون وجود مردان صاحب فرزند خواهند شد.


تبصره بر احتمال3- زنان مریم مقدسی در ذات خود دارند!



 



روزمره:

جلوی من یک ماشین با یک راننده در حال حرکت است. اول یک کاغذ کیک یزدی مچاله شده از شیشه به بیرون شوت می شود در حالی که فک راننده با شدت تمام در حال چرخیدن است. چند ثانیه نمی گذرد که یک کاغذ کیک مچاله نشده بزرگ هم از شیشه به بیرون شوت می شود و فک راننده هم همچنان در حال چرخیدن است. حالا ماه رمضان به جای خود! تک سرنشینی ماشین هم هیچی! اما از همه بدتر کاغذهایی بود که راننده با حماقت یا وقاحت تمام ریخت بیرون. خیلی جلوی خودم را گرفتم که چهار تا فحش آبدار نثارش نکنم.



 



حقیقت:


الان که این ها را می نویسم من به همراه خانواده ام به مقادیر متنابهی معجزه نیاز داریم. مقادیر متنابهی معجزه که آنقدر انرژی تولید کند که یک تن توان غلبه بر بیماری را داشته باشد. می شود برایمان دعا کنید؟

Free counter and web stats