Feb 28, 2003
Jan 20, 2003
چشمهايت را که ببندی، به قصه عشق که گوش بدهی، کوههای برفی را که ببينی، سيگارت را که روشن کنی می فهمی که چقدر خاليست همه چيز و همه جا. خالی.
از وبلاگ سالهاي ابري
Jan 14, 2003
نخستين مرگ عزيزي را
نخستين اندوه را
نخستين عشق را
نخستين جدايي را
نخستين خشم را
من همه را چشيده ام
از پس آنها برآمدم .سخت بود.خيلي سخت..
ولي از پس آنها بر آمدم.
حالا خود را بدست وقايع سپرده ام،
حالا کم و بيش ميدانم چطور با غصه کنار بيايم
با خشم
با مرگ
با عشق
با جدايي
فکر ميکنم چطور با آنها سر کنم.
حالا کافي نيست که به اندوه خود بسازم .کافي نيست در بند عواطف خود باشم.
حالا ميخواهم در مسير اين وقايع ، انتخاب کنم.
آنچه را که دوست دارم.
آنچه را که دوست ندارم.
حالا احساس ميکنم دوست دارم قلبم را بردارم بروم جايي که هوايش مثل نيلوفر ميپيچد در جانم.
جايي که آرامم ميکند.
ميخواهم در مسير اين وقايع ، انتخاب کنم.
انتخابي بي هراس،
انتخابي بي تعارف،
انتخابي براي خودم.
براي دل خودم..
ميخواهم ببينم مزه اين انتخاب کردن و نه انتخاب شدن چگونه است.
ميخواهم اين را هم بچشم...
Jan 13, 2003
اما خوشحال شدم از اينکه ديدم اين اپيدمي تنهايي ، توي يه دنياي مجازي ( اينترنت) چجوري مغلوب ميشه.. جنسيت فرق نميکنه. همه اينجا يه وجه مشترک دارن.همه با زبوني مشترک و جديد با هم ارتباط برقرار ميکنن.
ما به دنيا آمده ايم تا زندگي را جشن بگيريم.دنيا را دوست بداريم. با کم و زيادش بسازيم.و به اين شادمانگي ادامه دهيم.به جهنم!
مهم اين است که زنده ايم..
گذر زمان با لائورادياس/نوشته کارلوس فوئنتس
Jan 12, 2003
مدتهاست نسبت به خيلي از تکرار هاي زندگي بي تفاوت شدم. انگار يه آمپول بي حسي زده باشم به خودم. البته به همه چي که نه. به بعضي چيزا با حساسيت بيشتري نگاه ميکنم.چيزايي که از جنس خودمه.باهاشون احساس نزديکي ميکنم. ولي نسبت به خيلي چيزاي ديگه بي تفاوت شدم.اينم روش.
....................
دلمشغولي اين روزها ، کرگدن سلطان تنهاييست...که به تنهاييش احترام ميگذارم.
...................
چند وقت بود به سرم زده بود نظر خواهي رو بردارم . امروز ديدم نوشي هم همين نظرو داره. البته شايد دلايل اون با من فرق داشته باشه. با اينکه خوندن نظرات ديگرونو دوست دارم اما نميدونم چرا يه جور احساس گريختن از هر چي که وابستگي مياره باعث ميشه به فکر اين کار بيفتم. نميخوام تحت تاثير چيزي باشم. حتي کساني که برام عزيزن...حتی کسانی که خوندن حرفاشون برام مهمه.نمی دونم شايد می ترسم بد عادت شم!..
..................
بهار کم کم داره ميرسه. درسته که توي ماه دي هستيم ولي هميشه اين موقع ها حال و هواي بهارم داره واسه من. روزايي که تو راه هستن و ميخوان بيان.هميشه که نه اما گاهي اوقات انتظار يه اتفاق شيرين بيشتر از خود اون اتفاق به آدم لذت ميده.انتظار اومدن بهار برای من انتظار شيرينيه. نميدونم يه جور نوستالژيه .يادمه بچه که بودم لباس عيدم از دو ماه قبل از عيد توي جالباسي آويزون بود. آخ بچگي.. چه بوي خوبي داشت.. اون روزا عيد خوشبو بود. حالا ديگه بزرگ شدم. خيلي بزرگ. بيشتر از سنم .بيشتر از عمرم. ديگه عيد هم عيد نيست..
...................
some times a woman in you is uneasy
you need to know,can you still fly
can you still arouse the passion of another man
if it comes true
what can i do
chris de burge
Jan 11, 2003
Jan 9, 2003
Jan 6, 2003
يک سال بود بهش فکر نميکردم.يعني سعي ميکردم ديگه به فرصتي که از دست رفته فکر نکنم.
يک سال پيش تموم مراحل هفت خوان استخدام رو پشت سر گذاشته بودم.فقط مونده بود مصاحبه آخرش.بعد يهو وسط کار به دليلي که براي من موجه بود و براي خيلي ها غير موجه(البته هنوزم گاهی با عکس العمل ديگران در موجه بودنش ترديد ميکنم ! ) رفتم و از استخدامم انصراف دادم.من به دليلم ايمان داشتم.ميدونستم پشيمون نميشم.
امروز يه تلفن دوباره منو يادش انداخت.
بعضي کارا به چه قيمتي آخه؟ به قيمت از دست دادن فرصتي که ديگه بدست نمياد؟
مسلما سالها بعد اگه آهو کوچولو به دلايلي مشابه بخواد بره و از من دور باشه، هيچوقت به خودم اين حقو نميدم که به خاطر کاري که سالها پيش به خاطر تنها نذاشتنش کردم ازش بخوام کنارم بمونه.هرگز اين کارو نميکنم.هرگز مانع پيشرفت و آيندش نميشم .هرگز مجبورش نميکنم بمونه کنارم و پرواز نکنه.هرگز پر پروازشو نميچينم.با تصور کردن اين تلافي اجباري هم حالم بد ميشه.
اما خوب پيشرفت شغلي من چي؟ هدف من چي ؟محکوم به کدوم جبر شد؟هر چي فکر ميکنم چي بگم هيچي نميتونم بگم.
گاهي از تصور کردن همچين شرايطي که هيچ قدرت انتخابي وجود نداره و ما آدما فقط واسه دل خوشي خودمون اسمشو فداکاري ميذاريم هم حالم بد ميشه.
Jan 5, 2003
مادر
من کودکم را زاييده ام
من در کنار او و براي او مي زيم
براي او مانده ام
براي او مي جنگم
ولي حتي توان اين را ندارم
که نام خود را
به عنوان يادگاري از هويت خويش
به او ببخشم..
Jan 2, 2003
سپاس
ميگم اين وبلاگ نويسي يه جاهايي هم لطف خفي ميشه ها!
Dec 31, 2002
Dec 28, 2002
تجربه هاي جمعه من!
کروکت مرغ رستوران جام جم نه تنها به درد خوردن ، بلکه حتي به درد نگاه کردن به منظور تحريک اشتها هم نميخوره! تجربه کردن چيزاي جديد اين بدي ها رو هم داره ! گاهي اوقات تير به هدف نميخوره!
وقتي جلوي سينما عصر جديد واستادي بعد با سه فيلم کانديد اسکار!! روبرو ميشي و به خودتم گير دادي که فيلم ببيني اونوقت مجبور ميشي از ميون بد و بدتر اقلا بد رو انتخاب کني!
فيلم بماني مهرجويي رو فقط بايد يک بار نگاه کرد.تازه اگه وسط فيلم هم بلند شدي از سينما اومدي بيرون اصلا نگران نباش.چون چيزي رو از دست ندادي!
Dec 26, 2002
شده تا حالا توي زندگيتون احساس ترس کنين؟ احساس دلهره و نگراني؟
توي خودتون يه خلاء احساس کنين که انگار صد ساله گوشه دل شما بوده.
شده تا حالا منتظر يه تغيير و تحول توي زندگيتون باشين؟
از تکرار زندگيتون خسته شده باشين.راضي نشين که عمرتون اينجوري بگذره.فکر کنين که بايد کاري بکنين قبل از اين که دير بشه؟
شده تا حالا منتظر معجزه باشين؟
شده تا حالا از اين شاخه به اون شاخه بپرين؟
شده تا حالا دنبال آرامش سرگردون بشين؟
شده تا حالا به کار پناه ببرين؟
سعي کنين عاشق بشين؟
شده تا حالا سعي کنين گذشته رو تکرار کنين؟
شده بعد از همه اينها سرخورده از تموم اين پرسه زدنها بشين؟
شده تا حالا از خودتون و از همه چيز فرار کنين؟احساس کنين درک نميشين؟
شده تا حالا احساس کنين به شدت تنها هستين؟و ببينين که اطرافيانتون اصلا متوجه تنهايي شما نيستن؟
شده تا حالا فکر کنين که يه جاهايي به بن بست رسيدين يا اگرم نرسيدين معلق بين زمين و آسمون موندين؟ببينين همرنگ جماعتين ولي يه چيزي از درون آزارتون ميده؟
شده تا حالا فکر کنين اونجايي که بايد باشين نيستين؟
تورو خدا نصيحت نکنين.همين که احساس کنم گوش کردين برام کافيه.
زندگي هر لحظه سخت تر و سخت تر ميشود.من نيز هر لحظه سخت تر و سخت تر ميشوم بي آنکه دليلي برايش بيابم.
Dec 23, 2002
چقدر دلتنگم
دلم لک زده واسه کوير،اون مهمونسراها،اون گنبداي فيروزه اي،درختاي باغ فين،ارگ گوگد
چقدر آرامش داره توي ارگ وقتي که شبه و تاريک
اتاقاي قديمي و خاطره زندگي آدمايي که روزي تو اون خونه ها بودن.دلم ميخواد دوباره برم اونجاها.کبوتر خونه هاي توي جاده،دشت غرقاب،موزه ها در باد.
همه و همه انگار صدام ميکنن.انگار بايد برم
اونجا ديگه من ، من نيستم
خاکم ، کوهم ، آسمونم
ديگه خودم نيستم
مال خودم نيستم
مال اون طبيعتم که ازش اومدم و دوباره برميگردم پيشش.
بار قبلي که رفتم اونجا ها انقدر آروم شدم. انقدر که نميتونم بگم.از هجوم شهر فرار کردم و رفتم توي اون آرامش.نميدونم شايد چون ميگن عنصرم خاکه اونجا آروم ميشم.
اصلا هر جا زندگي ماشيني و خسته کننده نيست خوبه. حتي شمال.مثلا ساحل انزلي.
چقدر دلم تنگ شده.
آنسوی تر نشسته ، گيلاسی شراب قرمز جلوی رويش، برای من هم قرمز برداشت.
آنسوی تر نشسته ، و داريم سر هم داد می زنيم . نه، دعوا نمی کنيم....بايد از اين صدای بلند موزيک راهی به هم بجوييم .
آنسوی تر نشسته ، با موهايش که الان ديگر بيشتر سفيد است تا سياه. يکدست نيست. اما بيشتر سفيد...دستم می رود که موهايش را به هم بزند. می رود که در موهايش فرو رود. و آشفتگی درونم را به موهايش بنشاند. دستم را پس می کشم.
می گويم ، می گويد ، می گويم ...آه که تا آخر دنيا برايت حرف دارم. تا آخر دنيا می توانم به صدايت گوش کنم. آخر دنيا چقدر نزديک است وقتی که ميدانم ساعتی ديگر با تو نيستم.
آنسوی تر نشسته ای..
دور نرو..دور تر نرو..
...................
نوشته مهشيد، وبلاگ زنانه ها.
Dec 22, 2002
يادم اومد که بعضيها بهم ميگن تلخ مينويسم. آره ،شايد گاهي اوقات اينجوره. به نظر من تلخ نوشتن بهتر از دروغ نوشتنه. گاهي اوقات واقعا نميدونم بايد در مقابل اين فضايي که در اختيار دارم چه موضعي داشته باشم. گاهي نميخوام زياد اونو جدي بگيرم. گاهي اوقات اما دوست دارم آينه اي باشه از من روبروي من. ولي خوب منطق و احساس هيچوقت همراه هم نبودن.
هر چند بيشتر لحظه هاي زندگيم احساسات منو به دنبال خودش کشونده. ولي باز نتونستم بنويسم.شايد جبر زمونه ياد داده که منطقي تر باشم. شايد هم ترسوتر..
ميبينم بعضي ها از وبلاگ نويسي من خوششون نمياد. فکر ميکنن با اين کار من ، ارزششون در چشم و ذهن من تغيير ميکنه.که البته اشتباه فکر ميکنن.اينجور موقع ها هر چقدر سعي ميکنم با دليل مجابشون کنم کمتر پيروز ميشم و با خودم ميگم که آيا اين دنياي مجازي ارزش سوء تفاهم و جنگ اعصاب داره؟
يه ايميل از يه آشناي قديمي گرفتم.( قصه اي که براي هميشه تموم شده) ولي اين دليل نشد که اشکي از گونه ام پايين نياد..
آقاي عليزاده هم لطف کرد و مثل هر سال ،امسال هم منو به مراسم سالگرد مجله طنز و کاريکاتور دعوت کرد. اما با برونشيت بدي که شدم پيشاپيش عذر خواستم. دوست داشتم باز اردشير رستمي رو ميديدم. چون کاراشو خيلي خيلي دوست دارم.نگاهش به موجود مونث توي طراحي هاش فوق العادس.
رفتم وبلاگ مهشيدو خوندم.اعتراف ميکنم جاهايي رو که خيلي شعاراي فمينيستي ميده زياد دوست ندارم. اما جاهايي که از دلتنگي هاش و از خودش مينويسه واقعا محشرميکنه. نوشته هاي اخيرشو خوندم.يه لينک به يکي از نوشته هاش توي وبلاگ قبليم هست.غمي شيرين همراه با هاي و هوي سال نو .احساسي که هميشه موقع تولدم، تولد عزيزام، و نوروز به سراغم مياد.
ديدم در هر لحظه اي از زندگي همه ما خاطره اي هست. در بزرگترين شادي ها هم غمي نهفته ( نادر ابراهيمي). و در غمگين ترين لحظات هم ذره اي از اميد و شادي.همين که اون احساسات مياد و ميره يعني زندگي ادامه داره. زندگيي که به قول تبليغ هندي کم سوني دگمه بازگشت نداره!
ديدم تنها نيستم..يه خورده آروم گرفتم.
اين بود که هيچي از چيزايي که ميخواستم بنويسم ننوشتم.
نميدونم..
شايد يه روز اين کارو بکنم. ولي امروز هم اون روز نبود.
اين يکي از اون طرف بوم افتاده بود...
امروز صبح يه اتفاق خنده دار افتاد.صبح که داشتم ميومدم سرکار سوار تاکسی شدم.عقب ماشين من بودم و يه آقاي محترم! بعد يه آقاي محترم ديگه ! هم خواست سوار ماشين بشه و از اونجا که منم يه خانون محترمم!!! پياده شدم تا وسط دو تا آقا محاصره نشم.
پسره که سوار شد ( حوصلم نيومد بنويسم آقاي محترم ! ) تا من بيام بشينم ديدم با يه ضربه آنچناني هجوم برد طرف اون يکي آقا.چسبيد بهش . جفت پاهاشو آورد بالا گذاشت روي برآمدگي وسط پشت ماشين. کيفشو گذاشت حد فاصل من و خودش ( لابد ميترسيده اگه نذاره اسلام بر باد بره)و بلافاصله يه کتاب از کيفش در آورد و باز کرد روي پاهاش. که انقدر بالا گرفته بودشون که نزديک بود بخورن به سقف ماشين!
داشتم از خنده منفجر ميشدم.از توي آينه چشمم خورد به اون آقاي محترم! که کم مونده بود مثل انار شب يلدا آبلمبو بشه! و ديگه هيچ اثري از احترام توي قيافه له شدش ديده نميشد!
نه ميتونستم بخندم .نه ميتونستم جلوي خودمو بگيرم و نخندم .خلاصه برزخي بود واسه خودش.اينجوريشو ديگه نديده بودم.حالا ما گفتيم آقايون رعايت کنن. نگفتيم که ديگه...باورتون نميشه اگه بگم نصف عقب ماشين من نشسته بودم! نصف ديگش دوتا پا گنده!
کنجکاو شده بودم ببينم چي ميخونه.اونم تو اون هير و ويري.نميدونم تمرکزشو از کجا آورده بود. برگشتم نگاه کردم.ديدم داره کتاب ۶۶۶ پرسش و پاسخ فقهی نوشته علامه طباطبايي رو ميخونه!
تازه دوزاريم افتاد . طرف به احتمال زياد ملا بعد از اين تشريف داشتن !!
Dec 19, 2002
خاطره هاي قاطي پاطي
صداي خش خش کفش توي برف .دستاي يخ کرده.گلوله هاي برفي که با شدت ميخورن بهت و تو هم دنبال تلافي هستي.
اما بزرگ شدم .زمان گذشت و من اون روزا رو پشت سر گذاشتم.سالهاي بعد برف که ميومد باز برف بازي بچه هارو تماشا ميکردم.گاهي اوقات گريزي ميزديم و با بر و بچه ها تو برفا ديوونه بازي در مياورديم.ولي ديگه بچه نبوديم.ديگه بچه نبودم.
همينطور که گذشت تو يه روز برفي سرنوشتم عوض شد. اون شب يادمه.هفت سال پيش درست توي همين روز- پنجشنبه ۲۸ آذر.از پله ها که ميرفتم بالا دونه هاي برف ميومدن پايين...بعدش روزاي برفي شد قاطي اسکي کردن.يادمه هميشه يکي بهم ميگفت صبح که از جات پا ميشي اگه صداي غار غار کلاغو بشنوي يعني برف اومده!و من او ن روز و روزاي بعد چقدر به حرفش خنديدم.چقدر با هم خنديديم...
الان که برف مياد باز به سفيديش نگاه ميکنم.باز ياد برف بازي ميفتم. ياد اون شب. ولي ديگه از خاطره اسکي لذت نميبرم.تنفر تمام وجودمو پر ميکنه.از اسکي حالا حالم به هم ميخوره.فيلماي salamon آموزش اسکی رو قايم کردم که ديگه چشمم به ريخت نحسشون نيفته.
چهار روز هفته، نه ، تمام هفته، تو روزاي برفي زمستون سه سال پيش دنبالش ميگشتم.نکنه اتفاقي واسش افتاده.نکنه تو برف.گير کرده....نکنه بهمن.....تو کدوم شله مونده ؟.. .....کجا مونده؟ خونه محلي هايي که همشون ميشناختنش؟ کدومشون؟ تلفن هتل ديزين جواب نميداد. موبايلا نميگرفت.انگار همه چي نفرين شده بود. پس کو؟ گفت دو روز شاگرد داره. چي شد پس؟
يه هفته بعد فهميدم که شاگرد! يعني معشوقه اي که با ايشون توي ديزين مشغول خوش گذراني و پر کردن اوقات فراغت با ورزش مفرح اسکي هستن!
اون موقع باز من احمق باور نکردم.دلم نميخواست باور کنم.چقدر احمق بودم.ميديدم نگاهش ديگه مال من نيست.ولي باز منتظرش موندم تا اومد.با روي خوش...
خدايا چرا نميخواستم باور کنم.سخت بود آخه. باورش سخت بود.باور کردنش يعني تموم شدن همه چيز.يعني پشت پا زدن. نميشد که بدوني همه چيزو ميدوني و هيچ کار نکني ميترسيدم.از پايان ميترسيدم. اين پايان ناگزير بالاخره اومد.نميشد جلوشو گرفت.دور باطل بود.
الان که فکر ميکنم ميبينم ديگه اسکي رو دوست ندارم.اصلا هيچوقت دوست نداشتم.پس چرا ميرفتم. به خاطر اون. به خاطر عشق اون به برف. به خاطر سي سال اسکي کردنش.ولي به من چه ربطي داشت.
الان با خاطره برف بازي بچگيم بيشتر لذت ميبرم تا با ياد اسکي کردن پر مشقت توي اون چند سال کذايي. که کاش هيچوقت نميومدن.
ديگه هيچوقت اونورا پيدام نميشه..هيچوقت.
Dec 17, 2002
سپاس
اگر در کهکشاني دور
دلي ، يک لحظه در صد سال
ياد من کند ، بي شک
دل من در تمام لحظه هاي عمر
به يادش ميتپد پر شور
من اينک ، در دل اين کهکشان نور
صفاي سينه ات را با کدامين عمر صد ساله
پاسخ ميتوانم داد؟
براي خودت که ميدوني کي هستي.ممنونم.
Dec 16, 2002
يه خورده اين روزا دل و دماغ نوشتن ندارم.نميدونم چمه؟پيش خودم ميگم اين وبلاگم درد دل مارو چاره نکرد.دلم ميخواست وسط يه جاده بودم.يا توي کوير.اونجا که شباش ستاره ها بهت خيلي نزديکن.دوست داشتم ميرفتم و ميرفتم.يه جا ساکن نميموندم.مثل خط چيناي وسط جاده...
من غمگين ميشم.پس هستم...
باز برميگردم.روبراه که شدم.
Dec 12, 2002
ماشاالله به اين بارون.حدس بزنين من توي اين بارون و تگرگ کجا بودم؟ توي صف خانمها و آقايون براي انجام آزمايش عدم اعتياد! تهمت نزنين بابا !يه سري کاراي اداريه که بايد انجام بدم.
البته خوشبختانه اونجا سقف داشت!وخانمها و آقايون محترم و محترمه! ليوان بدست !به نوبت ميرفتن مرحله اول آزمايش يعني توليد محصول!!! رو انجام ميدادن و خانوم و آقايي هم اونجا واستاده بودن و مراحل رو به دقت ارزيابي! و مارو به دقت ورانداز!! ميکردن! تا تقلب نکنيم.
تو اون لحظه به شغل مفرح و دل انگيز !! خانم بازرس فکر ميکردم!
الانم نشستم و يک عالمه جزوه و کاغذ جلومه و دارم ترجمه ميکنم.خيلي کار دارم بايد برم.فقط ياد يه جمله قصار !! از يه بني آدم افتادم که ميگفت :
درسته که ميگن پول خوشبختي نمياره ، ولي اگه قراره من آدم بدبختي باشم ترجيح ميدم توي ماشين بنزم بشينم و به بدبختي خودم گريه کنم تا توي اتوبوس شرکت واحد!!!!!!!!
Dec 11, 2002
رجعت ناممکن قــــــو ها
احساس ميکني يهو پشتت خالي خاليه.و هجوم باد سرد پاييزي که به صورتت ميخوره.و باز اين واقعيت غير قابل انکار. که باز بايد بري. حتي تنها.بايد ادامه بدي. روي پاهاي خودت.مثل قبل ها.به گذشته نگاهي ميندازي و باز به راهت ادامه ميدي.
لحظه هاي خوب زندگي هميشه کوتاهن.ديگه هيچ شادي براي من پايدار نيست.اينو ميدونم.اينو ميدونم.لحظه هايي که همه چيزو به دست فراموشي ميسپرم و ميخندم کوتاهن.تموم ميشن.و باز من ميمونم و من.
آهنگهاي قديمي gypsy king . صداش تو گوشم ميپيچه.ميرم تو دنياي ده سال پيش.چشمامو ميبندم و به خاطراتم فکر ميکنم.خاطراتي که يه روز زندگي من بودن ولي حالا...
چقدر اين لحظه ها آشناست.چقدر اين لحظه رو تجربه کردم.و باز تجربه خواهم کرد.و باز...
خاطرات گذشته مثل شلاق افتادن به جونم.
ده سال پيش .دنياي بي غصه يه دختر. آدم هاي اون رورا.عشق ها.شور ها.خنده ها.گريه ها.
آدمايي که حالا نيستن.جاهايي که الان فقط يادي ازشون توي سينم مونده.
انگار همين ديروز بود.يا شايدم نه. خيلي دور بود. خيلي دورا....
**************************
بار اول نيست که اين به سرم مياد
نميتونم شروع دوباره کنم
وقتي ميدونم که رفتني هستي
من اسيرم
پر پرواز منو بستن
نميتونم اين عشقو دامن بزنم
نميتونم
تورو
خودمو
توي اين آتيش بندازم
عزيز دل من
اينو بفهــــــــــــــــم
************************
صداي پاي آهو م مياد. باز رومو برميگردونم و اشکامو پاک ميکنم.تکرار دوباره و دوباره...
باز به روش ميخندم.و ميرم توي دنياي اون. آهو برام يه بچه خندون ميکشه و ميذاره جلوم. به نقاشي نگاه ميکنم.نقاشي داره به من ميخنده.آهو هم به من ميخنده. شايد زندگي منم تو خنده هاي آهو قراره معني پيدا کنه.دليلي براي بودن. براي سر پا بودن.براي تسليم نشدن. براي پيش رفتن...
***************************
...و مردابم همان اندازه مي ترسد که مي ميرد
کجا تو ،
من ... کجا و رجعت نا ممکن قـــــــــــــــــــو ها
Dec 10, 2002
کودک آزاري
اگه نديدين من براتون ميگم.زينب دختر ۷-۶ ساله ايه که پدر و مادرش تمام بدنشو با سيخ و انبر دست داغ سوزوندن. مادرش ابروهاشو با تیغ بریده .اونو به خاطر خيس کردن خودش چند ساعت از پا با طناب آويزن کردن و دهنشو با ابر پر کردن تا صداش در نیاد.و تا ميخورده کتکش زدن و گذاشتن رفتن!!!!
کف هر دو پاش از جاي سيخ داغ و انبر دست داغ عفونت کرده و کبودي و زخم سراسر صورت و دست و پا شو پر کرده.جدا به اونا چي ميشه گفت.پدر؟ مادر؟ موجوداتي که عقده هاي سرکوب شده خودشونو اينجوري سر دختر بچه بيگناه خالي کردن.بخدا الان که دارم مينويسم دستام ميلرزه. ياد چشماي زينب ميفتم . جاي چشماش فقط دو تا حفره سياه خالي وجود داره.اون بچه از دنياي کودکي هيچي نفهميده.اون احساس گناهي که اون بيرحما به اين بچه دادن آيا به اون اجازه رشد و بزرگ شدن ميده.آخه اين احساس گناه و احساس بد بودن تا اين حد که اين تنبيه هارو تحمل کنه به اون قدرت ادامه زندگي ميده؟اون از زندگي چي قراره ياد بگيره؟
اون لحظه هايي که از پا آويزون شده به چي فکر ميکرده؟ به اين که خيلي مقصره؟ به اين که مستحق اون عذاب و اون شکنجس؟؟...........
جاي چشماي زينب فقط دو تا حفره خالي ميديدم.دو تا حفره خالي سياه پر از ترس.
اون دو تا حفره خالي به جز ترس و تنبيه چيز ديگه اي هم قراره ببينه؟
حتما ديگه دست اون پدر و مادر نميدنش. ولي خوب توي بهزيستي چي منتظرشه؟عشق؟ اعتماد؟ محبت؟
خدايا آخه گنا ه اون بچه چيه؟ گناه بچه هايي مثل اون چيه که جايي دارن بزرگ ميشن که نبايد بشن. گناه اونا چيه؟ يکي نيست به من جواب بده................................................
Dec 9, 2002
بسه بابا!
همش بايد مواظب باشم که چيزي از دهنم درنياد که به کسي بربخوره.چيزي نگم که اين security کذايي يادم بره.خسته شدم ديگه.توي زندگي هر کسي شايد چيزايي وجود داشته باشه .بعضي ها همه چيزو توي وبلاگشون ميارن.بعضي ها نه.بعضي ها هم مثل من ميخوان بنويسن ولي همش امر و نهي ميشن!ننويس.چرا بايد بقيه بفهمن کارت چيه!چرا بايد بقيه بفهمن چي فکر ميکني! چرا بايد بقيه بفهمن چي دوست داري! چرا بايد بقيه بفهمن چي دوست نداري!!
من می گم آدم یا کاری رو نمی کنه یا اون کارو خالصانه می کنه.شایدم اشتباه فکر می کنم.نمی دونم.ولی مگه این نیست که آدما با عقایدشون و باور هاشون زندگی می کنن.باور منم اینه.به خودم که دیگه نمی تونم دروغ بگم.می تونم؟
آقا اصلا اين وبلاگ مگه سنگ صبور نويسندش نيست؟
سنگ صبوري که از ترس اتفاقاتي که شايد هيچوقتم نيفتن نتوني باهاش حرف بزني به چه دردي ميخوره.حضرت علی که می رفته سرشو می کرده توی چاه اول به فکر security بوده؟!نمی دونم شایدم حق با اونیه که بهم می گه مواظب باشم.شایدم زیادی نباید خوش بین بود.به هر حال من همش باید تو نوشته هام مراقب باشم.شاید همه اینجوری هستن.نمی دونم.ولی این داره منو عذاب می ده. از دست خودم حرصم می گیره.احساس می کنم اینجا هم یه نقاب زدم به صورتم.حسابی کلافم.
از این به بعد يا هر چي بخوام مينويسم يا اينکه ديگه هيچوقت نمينويسم.
اينو براي هيچکس نگفتم.
واسه اين گفتم که تکليفم با خودم روشن بشه.
Dec 8, 2002
بـــــــــــــــــــــدون شـــــــــــــــــــــــــرح!
دعـــــــــــــــــا کنيـــــــــــــــــــم...