Mar 19, 2004


نوبهار است در آن كوش كه خوشدل باشي


هفته آخر سال رو با خوندن خبراي شوك آور شروع مي كنم.نامادري دختر 7 ساله رو زنده به گور كرد.سه روز بعدش از مجلس ختم بر مي گردم.پسر و دختر و پدر خونواده شب عيدی بر اثر گازگرفتگي توي خواب خفه مي شن و مادرشونم سه روزه كه مات و مبهوت نشسته و داره به روبروش نگاه مي كنه.طوفان توي بم چادر ها رو زير و رو كرده و هنوز خيلي ها خونه مونه ندارن.مي رم خريد مي كنم.بچه هاي فال فروش توي خيابون از سر و كولم بالا مي رن.ذهنم آشفته مي شه.يه فال از يكيشون مي خرم.دو قدم بالاتر يكي ديگه.دو قدم جلوتر يه پيرمرد با يه دختر و پسر كوچولو توي سرما كنار پياده رو نشستن و ليف مي فروشن.تموم نمي شن..خيابونا شلوغه.از سر خيابون تا تهش دو ساعت طول مي كشه كه برسي.بارون مياد.آفتاب مي شه.برف مياد.مثل دل من.به مردم نگاه مي كنم.انگار عجله دارن.فكر مي كنن بايد تا 48 ساعت ديگه همه كاراي نيمه تمومشونو بكنن وگرنه عيدشون عيد نمي شه.خنده م مي گيره.بعد مي بينم خودمم مثل اونا دارم ازاين كتاب فروشي به اون كتاب فروشي بدو بدو مي كنم تا كتابه رو پيدا كنم.از خستگي چشام باز نمي شه.اصلا نمي دونم واسه چي.با هر جون كندني هست هفته رو سر مي كنم.امشب شب آخره. لباسامونو بر مي دارم.ساكمونو مي بندم و توي اين وضعيت عجيب غريب روحي آماده سفر مي شم و ياد اين جمله مي افتم: از اين ستون به اون ستون فرجه.خوب بي خداحافظي هم كه نمي شه برم.ديگه شماها مثل اعضاي خونوادم مي مونين.بهتون عادت كردم.به شكل صفحه هاي وبلاگتون.به نوشته هاتون.به صورتك هاي خندونتون وقتي كه چراغتون روشنه.براي آخرين بارم به سيني سبزه گنده اي كه سبز كردم سر مي زنم.كف دستمو روي گندم هاي سبز شده مي كشم و تيزي شون رو زير پوست دستم حس مي كنم و يادم ميفته كه پس فردا اول بهاره.يادم باشه حافظ كوچيكه رو هم بردارم كه موقع تحويل سال نيت كنم.و باز به نقشه هام فكر كنم و به برف توي جاده و به زنجير چرخ و به شب پر ستاره ونكوك و به ماهی های آكواريم و به پيك نوروزي دخترك و به سكوت..


راستي ..من موقع تحويل سال براي همه تون دعا مي كنم.شما هم براي من دعا كنين.دوستتون دارم.

Mar 15, 2004

Mar 14, 2004

عجيب دلم گرفته اين روزها.تنهايي رو فقط توي شلوغي مي شه حس كرد.و تو ؛ وقتی توی هياهوی اين روزهای آخر سال مدام با ذهنم بازی می کنی چقدر حقيقی می شی.


 


بارانِ هر روز خيس مان مي كرد


بر باراني هامان سبزه مي روييد


اما اين روز ها     


سبزه نيست


باران        


بر تنهاييم مي بارد.


 

Mar 11, 2004

مگه نمي شه آدم دلش براي خاطراتٍ مُرده تنگ بشه؟


 


 


خوابيده بودم.اومد آروم لاله گوشمو بوسيد.از خواب بيدار شدم.اما نگاهش نكردم.ازش دلگير بودم.


........


 


روبروی هم نشسته بوديم.توی کافه ای که فقط ما دو تا مشتريش بوديم.بيرون بارون ميومد.غروب جمعه.بعد از طلاق.سه سال بعد از طلاق.دستامو گرفت توي دستاش.اشكام چكيد توي فنجون جلوي روم.


........


 


من دلم تنگ شده.آره من دلم تنگ شده.براي سادگي همون چند سال زندگي كوتاه.براي عشق كودكانه ام كه حالا هيچي ازش نمونده.حتي براي لجبازي كودكانه ام براي ادامه ي اون زندگي هم دلم تنگ شده.براي كودكي كه مادر شد.براي لحظه هاي قشنگ همون اشتباه.براي سفره هفت سينمون.


من دلم مي سوزه.براي سالهايي كه توي رنج گذشت.براي اميد هاي خودم.براي اميد هاي تو.اميد هايي كه به هيچي نرسيد.من دلم براي آرزوي داشتن اون خونه ي ييلاقي كه ديواراش پر از پيچك باشه مي سوزه.و براي دختركي كه هميشه چشم براهه.


 


ديگه از خاك كردنٍ خاطراتم خسته شدم. از پوست انداختن هم.


 


 

Mar 1, 2004

             تــــــــختــــــــــــــه

Feb 28, 2004

زندگي مي گن بقاي زنده هاست


 اما خدايا،


بَس كه ما دنبال زندگي دَويديم ، بُريديم كه...

Feb 24, 2004


راهِ دوست داشتن ِ هر چيز ، دركِ اين واقعيت است كه ممكن است از دست برود.


Feb 23, 2004

قالب جديدم چطوره ؟مي پسندين؟از مازيار هم ممنونم. البته يه كم احساس تنگي مي كنم اينجا :) ولي عكس رو خيلي پسنديدم.شما چي؟

نامه اي از زير آب


 


دلتنگ شده ام


به من بياموز كه اشك


چطور جان مي دهد در خانه’ چشم؟


به من بياموز كه قلب


چگونه مي ميرد


و دلتنگي


خود را مي كشد.


اگر توان داري


از اين دريا بيرونم بكِش


كه من شنا نمي دانم


و موج آبي چشمانت


به ژرفايم مي كشاند.


اگر توان داري


دستم را بگير


كه من سراپا عشقم


كه من در زيرٍ آب


نفس مي كشم


من


غرق


غرق


غرق مي شوم


 


 

Feb 20, 2004


شب قبل از انتخابات


توي خيابون انقدر كاغذ ريخته بود كه كف خيابون سفيد شده بود از كاغذ .پوستر هاي جورواجور.كوچيك و بزرگ.شعار هاي جور واجور. ژست هاي جور واجور مضحك. دست زير چونه، با لبخند و گل و بلبل.


يهو به فكرم رسيد كه خدا مي دونه شكم چند تا بچه خيابوني رو مي شد با پول چاپ فقط همين پوستر ها سير كرد و لباس گرم تنشون كرد.


ما ملت بدبختي هستيم.



Feb 17, 2004

من رها كردم و در خلوت خود به انتظار نشستم. دروغ است اگر بگويم منتظر اتفاقی نيستم.نمی دانم برای چندمين بار است که بايد چيزی را به خودم ثابت کنم. با اين حال خوب است كه هنوز قدرت رها كردن را دارم. انتظار را رها نمي كنم اما.من هميشه در انتظارم . انتظاري شيرين .می دانم.می دانم که همه چيز در من است و از من.ولی لذت درک بعضی حس ها ارزش انتظار کشيدن را دارد .غمگين نيستم. شاد هم نيستم . آرامم و دلتنگ .


 


.....


 


 زنان  la femme fini  هنوز و هر روز از زندگي مي نويسند.هنوز و هر روز هستند كه بنويسند.فرياد ها و زمزمه هايشان را بشنويد.


 


پ ن چهارشنبه : وبلاگ la femme fini  كانديدای مسابقه وبلاگ های برتر.  

Feb 16, 2004

اين مطلبی كه مي نويسم لطفا حوصله كنين و بخونين اونوقت شايد معلوم بشه كه چرا من اين روزا همه جا گمم!


چند وقته شديدا درگير برنامه هاي كاريم هستم.توي روزهايي كه مهلت كمي براي معرفي مكان دفتر به سازمان ايرانگردي دارم و ديگه كم كم با اين اوضاع اقتصادي كشور كم مونده  كه عطاي تاسيس اين شركتو به لقاش ببخشم ! چند روز پيش موردي براي فروش اين مجوز برام پيش اومد.اول تصميم به فروش گرفتم اونم به دليل اينكه حداقل مي تونستم با پولش واسه خودم يه ماشين بخرم ! اما بعد از صحبت با خريدار سر مبلغ ضمانت به تفاهم نرسيديم.موضوع از اين قراره كه ايشون از من مي خوان كه ضمانت سازمان ايرانگردي رو خودم متقبل شم كه مبلغ 5 ميليون تومنه. منم معتقدم كه چون من قصد انتقال سهمم رو دارم پس دليلي نداره كه من ضمانت روبپردازم و اين كار وظيفه خريداره.خلاصه موضوع يه جورايي منتفي شده.از طرف ديگه بهم پيشنهاد شد كه برگردم سر كار قبليم. شغلي كه من چند سال بود به خاطر كوچيك بودن دخترك و عليرغم ميل خودم ازش صرفنظر كرده بودم.چون كار پر زحمت و وقت گيريه.حالا اينجا چند تا اشكال هست.يكيش اين كه اگه بخوام برگردم سركار قبليم بايد از درخواست مجوزم و پرونده اي كه تا به اينجا رسيده انصراف بدم.راستش دلم نمياد و مي خوام تا آخرين روزي كه فرصت دارم تلاشم رو بكنم.اشكال ديگه اينه كه كار فعليم رو با سابقه اي كه اينجا بدست آوردم بايد ول كنم و استعفا بدم.حالا تمام اينا به كنار بايد تا آخر اين ماه براي رفتن به كار قبليم تصميم نهايي رو بگيرم چون فرصت اونا براي معرفي آدم مورد نظر به ايرانگردي تموم شده و بايد اونو تاا آخر اين ماه معرفي كنن. خلاصه اصلا مخمصه اي شده واسه خودش.يكي هم پيدا شده اين آخري و مي گه اگه جاي مناسبي بشه پيدا كرد حاضره سرمايه گذاری کنه كه شروع به كار كنيم و پروانه باطل نشه.منم طبق تعرفه ايرانگردي نمي تونم  هم جايي مشغول به كار باشم و هم پرونده مربوط به مجوز رو دنبال كنم.حالا من چيكار بايد بكنم؟نمي دونم.نشستم روي يه كاغذ معايب و محاسن هر كدوم رو نوشتم.دوراهي كه چه عرض كنم توي يه چند راهي گير كردم كه نمي دونم بايد چيكار كنم.شبا نمي تونم بخوابم.روزا هم كه ديگه هيچي انقدر با اين و اون حرف مي زنم دهنم كف مي كنه و آخرشم طرف مي گه خودت مي دوني! آخه تو رو خدا شما بگين.با اين صغري كبري هايي كه  من چيدم, شما بودين چيز ديگه اي مي گفتين!؟


كامپيوترم هزار تا مشكل داره.دنبال يه آدم دلسوز و مهربون مي گردم كه دم به ساعت ازش سوال كنم.اما پيدا نمي كنم.حالا اگه يه آدم دلسوز و مهربون داوطلبه خبر بده ! ثواب داره والله.


اوضاع دوستامم ناميزونه.هر كسي يه جور درگيره.به هر كدوم فكر مي كنم هيچ جوابي واسه مشكلش نمي تونم پيدا كنم.


به همه اينها اضافه كنين اوضاع بي ريخت مالي.خستگي وحشتناك روحي.درس و مدرسه دخترك.از هر كدوم n  پيمانه !


تنها نكته مثبت اين قضايا اينجاست كه گوش شيطون كر,ظاهرا"صحيح و سالمم و سگ جون.


البته گاهي از حرص داد مي زنم.گاهي از استيصال گريه مي كنم.گاهي هم از خوشي الكي مي خندم. گاهي هم  براي بعضي ها  مي شم گربه ملوس ناز نازي تا خودمو فراموش كنم ! حتي اگه شده براي چند لحظه.


حالا اگه با تمام اوصاف بالا بازم ملال ديگه اي نبود مطمئن باشين دست از مبارزه با قلم برنخواهم داشت !!!


فعلا" با اجازه.


 


 


پ.ن۱.مي گما..اوضاع مملكتم انقدر گل و بلبله كه آدم حيفش مياد راي نده !


پ.ن۲.هيت وبلاگمم كه قربونش برم انقدر رفته بالا كه نمي دونم يقه كيو بچسبم !


پ.ن۳.آخرشم اينكه اين تيتر مقاله اي بود توي روزنامه شرق" زلزله 6.5 ريشتري در اذهان مردم بم" و موضوعش در مورد گسترش بيماريهاي روحي و نابساموني هاي وحشتناك زندگي بازمانده هاي زلزله بم بود.واقعا ديگه چي بگه آدم..

اين مطلبی كه مي نويسم لطفا حوصله كنين و بخونين اونوقت شايد معلوم بشه كه چرا من اين روزا همه جا گمم!


چند وقته شديدا درگير برنامه هاي كاريم هستم.توي روزهايي كه مهلت كمي براي معرفي مكان دفتر به سازمان ايرانگردي دارم و ديگه كم كم با اين اوضاع اقتصادي كشور كم مونده  كه عطاي تاسيس اين شركتو به لقاش ببخشم ! چند روز پيش موردي براي فروش اين مجوز برام پيش اومد.اول تصميم به فروش گرفتم اونم به دليل اينكه حداقل مي تونستم با پولش واسه خودم يه ماشين بخرم ! اما بعد از صحبت با خريدار سر مبلغ ضمانت به تفاهم نرسيديم.موضوع از اين قراره كه ايشون از من مي خوان كه ضمانت سازمان ايرانگردي رو خودم متقبل شم كه مبلغ 5 ميليون تومنه. منم معتقدم كه چون من قصد انتقال سهمم رو دارم پس دليلي نداره كه من ضمانت روبپردازم و اين كار وظيفه خريداره.خلاصه موضوع يه جورايي منتفي شده.از طرف ديگه بهم پيشنهاد شد كه برگردم سر كار قبليم. شغلي كه من چند سال بود به خاطر كوچيك بودن دخترك و عليرغم ميل خودم ازش صرفنظر كرده بودم.چون كار پر زحمت و وقت گيريه.حالا اينجا چند تا اشكال هست.يكيش اين كه اگه بخوام برگردم سركار قبليم بايد از درخواست مجوزم و پرونده اي كه تا به اينجا رسيده انصراف بدم.راستش دلم نمياد و مي خوام تا آخرين روزي كه فرصت دارم تلاشم رو بكنم.اشكال ديگه اينه كه كار فعليم رو با سابقه اي كه اينجا بدست آوردم بايد ول كنم و استعفا بدم.حالا تمام اينا به كنار بايد تا آخر اين ماه براي رفتن به كار قبليم تصميم نهايي رو بگيرم چون فرصت اونا براي معرفي آدم مورد نظر به ايرانگردي تموم شده و بايد اونو تاا آخر اين ماه معرفي كنن. خلاصه اصلا مخمصه اي شده واسه خودش.يكي هم پيدا شده اين آخري و مي گه اگه جاي مناسبي بشه پيدا كرد حاضره سرمايه گذاری کنه كه شروع به كار كنيم و پروانه باطل نشه.منم طبق تعرفه ايرانگردي نمي تونم  هم جايي مشغول به كار باشم و هم پرونده مربوط به مجوز رو دنبال كنم.حالا من چيكار بايد بكنم؟نمي دونم.نشستم روي يه كاغذ معايب و محاسن هر كدوم رو نوشتم.دوراهي كه چه عرض كنم توي يه چند راهي گير كردم كه نمي دونم بايد چيكار كنم.شبا نمي تونم بخوابم.روزا هم كه ديگه هيچي انقدر با اين و اون حرف مي زنم دهنم كف مي كنه و آخرشم طرف مي گه خودت مي دوني! آخه تو رو خدا شما بگين.با اين صغري كبري هايي كه  من چيدم, شما بودين چيز ديگه اي مي گفتين!؟


كامپيوترم هزار تا مشكل داره.دنبال يه آدم دلسوز و مهربون مي گردم كه دم به ساعت ازش سوال كنم.اما پيدا نمي كنم.حالا اگه يه آدم دلسوز و مهربون داوطلبه خبر بده ! ثواب داره والله.


اوضاع دوستامم ناميزونه.هر كسي يه جور درگيره.به هر كدوم فكر مي كنم هيچ جوابي واسه مشكلش نمي تونم پيدا كنم.


به همه اينها اضافه كنين اوضاع بي ريخت مالي.خستگي وحشتناك روحي.درس و مدرسه دخترك.از هر كدوم n  پيمانه !


تنها نكته مثبت اين قضايا اينجاست كه گوش شيطون كر,ظاهرا"صحيح و سالمم و سگ جون.


البته گاهي از حرص داد مي زنم.گاهي از استيصال گريه مي كنم.گاهي هم از خوشي الكي مي خندم. گاهي هم  براي بعضي ها  مي شم گربه ملوس ناز نازي تا خودمو فراموش كنم ! حتي اگه شده براي چند لحظه.


حالا اگه با تمام اوصاف بالا بازم ملال ديگه اي نبود مطمئن باشين دست از مبارزه با قلم برنخواهم داشت !!!


فعلا" با اجازه.


 


 


پ.ن۱.مي گما..اوضاع مملكتم انقدر گل و بلبله كه آدم حيفش مياد راي نده !


پ.ن۲.هيت وبلاگمم كه قربونش برم انقدر رفته بالا كه نمي دونم يقه كيو بچسبم !


پ.ن۳.آخرشم اينكه اين تيتر مقاله اي بود توي روزنامه شرق" زلزله 6.5 ريشتري در اذهان مردم بم" و موضوعش در مورد گسترش بيماريهاي روحي و نابساموني هاي وحشتناك زندگي بازمانده هاي زلزله بم بود.واقعا ديگه چي بگه آدم..

Feb 9, 2004

نوستالژيك


 


ميري سفر.خوش سفر باشي.


منم قرار بود برم.ولي نرفتم.


مي خوام هيجده ساله شم !


مي خوام از روز آخر جشنواره استفاده كنم و برم با نسرين سينما.بعدشم مراسم اختتاميه .چه مي دونم.يه جايي كه منو وصل كنه به اون وقتا. همون وقتا كه نسرين تو جشنواره با پررويي تموم و با نيش باز از هنرپيشه ها امضا مي گرفت !چه كارا ! اصلا" دلم ميخواد بازم بريم سينما افريقا.مثل دوازده سال پيش. همون سالي كه بعد از تموم شدن يه سئانس فيلم با نسرين فرار كرديم از پله ها رفتيم بالا تا رسيديم به پشت بوم سينما و اونجا توي چله زمستون قايم شديم تا از سينما بيرونمون نكنن و بتونيم فيلم سئانس بعدم ببينيم و انقدر خنديديم كه خودمونو خيس كرديم و اونقدر اون بالا مونديم تا يه سئانس تموم شد و يواشكی اومديم پايين اما هركار كرديم آخرشم نذاشتن كه فيلم سئانس بعدو ببينيم. چه ديوونه هايي بوديم ! اصلا" مي خوام ديوونه شم. مثل اون وقتا.بي غم. بي خيال.مي خوام فكر كنم كه اين فيلما هم مثل فيلماي اون سالهان.نرگس..شايد وقتي ديگر.. منم بشم مثل اون سالها.


مي خوام بشينم توي تاريكي سينما فيلم ببينم و چيپس بخورم و اشك بريزم.


مي خوام دو روز به خودم مرخصي بدم.به مغزم.به افكارم.افكاري كه دارن ريز ريز مثل موريانه تمومم مي كنن.


مي خوام دختركو هم بفرستم مرخصي.طفلك خسته شد از بس قيافه’ منو ديد.اما فقط دو روزها.چون بيشتر طاقت ندارم.


مي خوام تنها بشم.قهوه بخورم.آهنگ گوش كنم.كتاب بخونم.تو نت بچرخم. اصلا"مي خوام يه خواب بعد از ظهر زمستوني بكنم.


بدون دخترك.


بدون تو.


مثل هيجده سالگيم.


 


 

Feb 7, 2004

خسته م.خيلي خسته.حقيقت هميشه شيرين نيست.من به واقعيتي تلخ پيش روي تو اعتراف كردم كه توي ذوق مي زنه.ديگه به تلخي اين واقعيت عادت كردم.تو هم قصه تلخ تري توي سينه ت داري.مي دونم.


 


آرزو داشتم در روزگاري ديگر تو را مي ديدم.


و در روزگاري ديگر عاشقت مي شدم.


روزگاري مهربان تر،


شاعرانه تر.


ولي اكنون


از پشت تمام اين ديوارها صدايت مي كنم.


در روزگاري كه


همه جا ديوار است.


ديوار


ديوار


 

Feb 4, 2004

چهل روز گذشت..


 


چهل روز از زلزله بم گذشت.


از اون حادثه تلخ.از اون گريه ها.


چهل روزه كه 10000 دانش آموز بمي ديگه به مدرسه نمي رن.چون مرده ن.


چهل روزه كه بازمونده ها هنوز توي چادر زندگي مي كنن.


چهل روزه كه بچه هاي يتيم توي بهزيستي و بيمارستان ها سرگردونن.


چهل روزه كه مادرا و پدرا صداي خنده بچه هاشونو نمي شنون .چون اونا زير آوار مرده ن.


چهل روزه كه بچه ها چهره مادر يا پدرشونو نمي بينن.چون  اونا زير آوار مرده ن.


چهل روزه كه خواهر برادرا همديگرو گم كردن.


اين خشم طبيعت نبود. مشيت الهي نبود.اين تاواني بود كه انسان بابت جهلش مي پردازه.


قرباني هاي بعدي كيا قراره باشن؟  

Feb 3, 2004


از وبلاگ la femme fini


 


وقتي متن بانوي دوشنبه ، دوست عزيزم ، رو خوندم رفتم تو فكر.متاسف شدم از اينكه تجربه هايي ناخشنود باعث شده كه به بعضي از اتفاقات زندگي مثل ازدواج انقدر بدبينانه نگاه كنيم.من اينجا اصلا" قصد تعريف كردن از ازدواج رو ندارم چون خودمم تجربه اي تلخ در اين مورد داشتم و با اينكه به عقايد دوستم احترام مي ذارم اما مثل اون فكر نمي كنم.ترجيح مي دم كمي بي طرفانه تر به موضوع نگاه بشه.چرا تصور مي شه كه زندگي با يك مرد برابر با مرگ يك زنه؟ آيا به اين دليل كه ما خودمون مرد ايده آلي تو زندگي مشترك نداشتيم؟ و آيا خود ما واقعا" ايده آليم؟ چرا نبايد قبول كنيم كه در هر طلاقي مرد و زن هر دو مقصرن.چرا هم آغوشي رو فقط سو’ استفاده از خودمون بدونيم؟ مگه ما هم در هم آغوشي لذت نمي بريم؟چرا تصور مي شه زنها به مردها وابسته هستن در حاليكه مي بينيم تعداد زناني كه بدون مرد زندگي مي كنن به مراتب بيشتر از مرداست.و تقريبا" هيچ مردي بدون يك زن نمي تونه زندگي كنه.


چرا تصور مي شه فداكاري-گذشت-فروتني-نجابت با زير پا گذاشتن دل برابره؟ مگه نمي شه هم عاشق بود و هم نجيب؟مگه نمي شه هم دوست داشت و هم فداكاري كرد؟ چرا تصور مي شه فقط زني كه بعد از ازدواج رابطه جنسي با غير از همسرش داره هرزه اس؟نه ، مردي هم كه اين كار رو مي كنه دله اس.تا حالا نشنيديم؟
چرا گريه كردن زنها رو بايد ضعف دونست؟مگه نمي دونيم كه زنها توي تحمل كردن درد،شرايط سخت و مصيبت ها بسيار بسيار شكيبا تر و قدرتمند تر از مردها هستن؟


اين خيلي خوبه كه زن ها بتونن از پس كار هاي فني خونه بربيان و خودشون پنچري ماشين رو بگيرن. ولي اگه انتظار داشته باشن كه يه مرد براشون اين كارو بكنه چه اشكالي داره؟مگه مردا خيلي انتظارا از زنها ندارن؟خوب اين به اون در!
من هرگز گريه كردن خودم رو يك ضعف نمي دونم.از روزنامه نخوندن بعضي همجنس هاي خودم متاسف مي شم ولي اينم مي دونم كه اينو نبايد به همه زنها تعميم داد.همونجور كه مردايي كه قوانين رانندگي رو رعايت نمي كنن بيشتر از زنها هستن ، ولي اينو اصلا" چماق نميكنن روي سر خودشون.حس حسادت مشترك زنانه و مردانه رو فقط متعلق به خودم نمي دونم.چون مردا هم حسودن.وحتي در مواردي بيشتر از زنها.با
فروغ هم عقيده هستم وقتي مي گه:(( زن موجودي ست که با حس خود زندگي مي کند . نياز او نوازش است .. نگاهي که نوازشش کند .. صدايي که ناز او را بکشد .. دستي که لمسش کند و با تن او حرف بزند .. زن نياز دارد به اينکه مدام به او گفته شود مورد توجه است . و مدام به يادش آورند که دوستش مي دارند . زن فراموشکار است و بر خلاف مرد که گمان مي برد همه چيز بايد در عمل ثابت شود ، با زن بايد حرف زد . زن را بايد لوس کرد . اين جزو خواص زنانگي اوست که دلش مي خواهد کسي لوسش کند .. اگر زني دلش نوازش نخواهد به والله که زن نيست..))


من به مردي كه دير ازدواج كنه اصلا"(مردتر) نمي گم.عشق،اين زيباترين هديه خدا به انسان رو موضوع ساده اي در زندگيم نمي دونم و براي قسمت كردن اون با يك مرد ايده آل هرگز خودم رو سرزنش نمي كنم.خصوصيات منحصر به زن بودنم رو دوست دارم.چون يك زنم.و البته كه متفاوت با مرد آفريده شدم.ولي اين تفاوت به معني ضعيف بودن نيست.وقتي انگشت مي ذاريم روي نقطه ضعفها و نقاط قوت رو نمي بينيم در واقع به ديگران هم اجازه مي ديم كه فقط نقاط ضعف رو ببينن. وقتي خودمون در رفتار و گفتار براي خودمون احترام قائل نباشيم ديگه از چه كسي مي تونيم توقع احترام داشته باشيم؟
بياين قبل از اينكه بخوايم شير زن باشيم،خودمون رو دوست داشته باشيم.احساساتمون رو بشناسيم.وجودمون رو دوست داشته باشيم.با خودمون مهربون تر باشيم.به خودمون احترام بذاريم.اونوقت شايد ديگه نيازي به پيدا كردن جواب براي اون سوالها نداشته باشيم.چون ديگه اون سوالها رو در ذهنمون هم جا نخواهيم داد.

Feb 1, 2004

مي خواي برات شعر بخونم؟داستان چي؟مي خواي واست كتاب بخونم؟مي خواي پشتتو بمالم؟موهاتو شونه كنم؟دست بكنم لابلاي موهات ببرمشون عقب؟اصلا مي خواي جوراباتو درآرم پاهاتو بمالم؟طراحي هات چي؟ مي خواي همه رو يكي يكي از اول نگاه كنم و تو برام توضيحشون بدي؟مي خواي واست اتود بزنم؟ چايي مي خوري؟نسكافه چي؟اونم با شير.اصلا" با شير يا بدون شير؟مي خواي واست مغز بادوم و پسته و تخمه بيارم؟مغز بادوم و پسته هاشو تو بخوري مغز تخمه هاشو من.مي خواي واست روزنامه بخرم؟گل مي خواي؟گل خوشبو؟يه دسته گل نرگس؟يا يه دسته گل مريم؟مي خواي برات عكساي رازيل رو دانلود كنم؟همونا كه نصفه دانلود شدن؟ اصلا" مي خواي قدم بزنيم؟ زير بارون؟يا زير برف؟مي خواي بريم سينما؟بريم تئاتر؟ بريم شهر كتاب؟ يه ساعت اون تو بچرخيم؟ مي خواي بري سفر؟كجا دوست داري بري؟شمال؟جنوب؟ماكاروني مي خوري؟كشمش پلو چي؟با زعفرون و گوشت چرخ كرده؟ بازم از اون ترشي ها برات بيارم؟ترشي آلبالو؟يا مرباي آلبالو؟ مي خواي برقصيم؟والس؟تانگو؟نه اصلا" مي خواي فقط آهنگ گوش بديم؟ فيلم ببينيم؟سيگار برگ مي خواي بكشي؟ چاي نبات مي خوري؟از اون نبات زعفروني ها كه چوب دارن و توي چايي مي چرخوني تا آب شن؟ سي دي مي خواي واست رايت كنم؟يا مي خواي تو واسم رايت كن؟ بريم بشينيم آب آنانس بخوريم؟ يا غذاي مكزيكي؟از اون تنداش؟مي خواي با هم گريه كنيم؟ مي خواي با هم بخنديم؟ جوك بگم برات؟ مي خواي از سياست حرف بزنيم؟لينكاي خوب خوب برات بفرستم؟ مي خواي بغلت كنم؟يا نه،اصلا" تو بغلم كن.چطوره؟مي خواي دراز بكشيم آسمونو تماشا كنيم؟ يا تو سرتو بذاري روي پام برام حرف بزني؟بگي و بگي و منم همش گوش كنم و بگم كه مي فهممت؟ شكلات ميخوري؟ از اون تلخاش. اصلا" مي خواي برم ظرفارو بشورم؟ بريم كادوي والنتين انتخاب كنيم؟ مي خواي داد بزني؟ هوار بكشي؟ بگي كه غرورت جريحه دار شده؟ منم بگم آره راست مي گي غرورت جريحه دار شده. مي خواي بري دوش بگيري؟دوش آب گرم؟يا نه،دوش آب سرد؟مي خواي توي وان دراز بكشي؟ اونوقت به  چيزايي كه داري فكر مي كني فكر نكني؟ مي شه حرص نخوري؟ مي شه خونسرد باشي؟ مي شه طاقت بياري؟ مي شه  انقدر سخت نگيري؟ مي شه  ببخشي؟ مي شه رها كني؟


كاش مي تونستم كاري بكنم تا حالت يه كم، اقلا" يه كم خوب شه...  


  


 

Jan 28, 2004

پشت پنجره واستادم.امشب توي بيمارستانم.كنار مادر.مادر خوابيده.من اما آروم و قرار ندارم.از پنجره بيمارستان مي تونم ترمينال سير و سفر آرژانتين رو ببينم.ياد سفر هاي شمال مي افتم.گريز هاي وقت و بي وقت از تهران.دلم مي خواد همين الان مي رفتم سوار يكي از اون ولوو ها مي شدم كه چراغاش دارن از دور توي تاريكي شب چشمك مي زنن.بعد به راننده مي گفتم بره.مهم نبود كجا.فقط مي خواستم بره.مهم رفتن بود.كندن.مقصد مهم نبود.رفتن همون رسيدنه.رفتن و بريدن.بريدن از هر چيزي كه مثل يه زنجير به پام وصله و نمي ذاره تكون بخورم.زنجير هاي اسارت.همون زنجير هاي مهر...


امشب كنار دختركم نيستم.كنار تو هم نيستم.كنار مادرم.و چقدر خوشحالم كه موهاشو شونه مي كنم.دستشو مي گيرم تا زمين نخوره و نوازشش مي كنم تا بخوابه.چند وقت بود كه كنارش بودم ولي نمي ديدمش؟امشب كه هر دو با هميم و هر دو تنها انگار تازه پيداش كردم.الان هم واستادم پشت پنجره اين اتاق و بيرونو تماشا می كنم.در بي خبري از تو.از طبقه هفتم اين ساختمون تمام شهرو مي بينم.چراغاي چشمك زن.مسير هاي مارپيچ اتوبانها.همه چيز در حال حركته.هيچي ساكن  نيست. و من توي اين گردونه بي انتها انگار سرگيجه مي گيرم.بعد مي رم بالاي بالاي بالا.حالا خودمم مثل يه دونه سياه مي شم لابلاي اين گردونه كه پشت يكي از هزاران پنجره از يكي از هزاران ساختمون از يكي از هزاران شهر از يكي از هزاران كشور اين دنيا داره خيابونو تماشا مي كنه و چقدر اين كارش كوچيك و حقيرانه ست.حالا آرزو هام چقدر كوچيك مي شن.نگراني هام هم.حتي دلخوشي هام و دغدغه هام...


باز ياد دخترك مي افتم.امشب كنارش نيستم.اگه شب روشو باز كنه چي؟اگه يادش بره قبل از خواب دستشويي بره چي؟مسواكش يادش نره.فردا صبح مثل امروز صبح گلودرد نداشته باشه..


پووووف....انگار دوباره برگشتم رو زمين بي اينكه حاليم شه...


گفته بودم كه...من اسيرم.اسير همين زنجير هاي مهر..


 

Jan 26, 2004

براي خوشبخت بودن همين كافي نيست كه يه مكالمه كوتاه ولي عالي با يه عزيز داشته باشم؟همين كه پيغامي بگيرم كه تمام قلبمو روشن كنه جوري كه گوشي رو بچسبونم به لبهام..همين كافي نيست كه در نهايت بلاتكليفي از تصميم هاي آتي شغليم باز هم توي اون مغازه فروشنده مانتويي بذاره جلوم كه اصلا توي ويترين نديده بودمش و من اونو يه نشونه بدونم..نيت كنم و بخرمش و مطمئن باشم كه تو كار جديدم برام شانس بياره.همين حساب کتابای خودمونی خودم با دل خودم خوشبختی نيستن؟همين كه هر از گاهي اين دونه هاي رديف سنگ عقيق سبز رو با سرانگشتام لمس كنم و با هر نفس اسم اونو به زبون بيارم و ازش آرامش بخوام و باهاش فارسی حرف بزنم و نه عربي كافي نيست؟ همين كه سراغي از دوستم بگيرم كه در بدترين لحظات زندگيشه،در اوج متاركه،و وقتي با خجالت بهم تلفن مي كنه خيالشو راحت كنم كه هر چي دلش مي خواد مي تونه حرف بزنه و گريه كنه تا سبک شه چون من هستم كه گوش بدم. همين چيزاي كوچيك كافي نيستن كه يه روز سبكبال سبكبال باشم؟ همين كه ايمان داشته باشم تا يكروز ببينم چيزي رو كه مي خوام ببينم خوشبختي نيست؟ همين كه با شنيدن صداي اصفهاني* اشك توي چشمام جمع بشه و خودمو اون ساقه نيلوفري بدونم كه به پاي عشق پيچيده.اين خوشبختيه كه اونقدر توان داشته باشم كه براي يكساعت خودم به ميل خودم برنامه بچينم.حالا نه بيشتر.اين كه هنوز بتونم اميد داشته باشم.من در تمام اين لحظه هاي كوچيك خوشبختم.خوشبختی زياد دور نيست.همين دور و براست.همين نزديكي.اينجا.كنج دلم.


 


 


* ...آفتاب مهرباني


  سايه’ تو بر سر _ من


  اي كه بر پاي تو پيچيد


  ساقه’ نيلوفر _ من


 

Jan 24, 2004

نشستم كتاب" داستان خرس هاي پاندا " رو يه سره خوندم.يه نمايشنامه كوتاهه.قهرمان داستان توي زندگي بعديش قراره كه يه خرس پاندا  بشه چون دوستش داره...


دارم سيمين غانم گوش مي كنم.يه كتاب بازاري هم جلوي رومه كه به زور هم كه شده بايد يه بار بخونمش"مدير يك دقيقه اي".جان اسپنسر.قبلا هم يه کتاب ديگه ازش خونده بودم به اسم:چه کسی پنير مرا جابجا کرد!آره اسمش خنده داره و در مورد راه حل های عملی و ساده برای رودررويی با شرايط جديد زندگيه.


قاعدتا" بايد الان كتاب بخونم و به اين فكر كنم كه آخرش آقاي ...قبول مي كنه كه قبل از اومدن آقای ..از سفر مدارك منو تاييد بكنه يا نه.قاعدتا" بايد به پيشنهاد ترجمه كتابي فكر كنم كه بهم شده و نمي دونم چه آش شله قلم كاري از آب درخواهدآمد.


اما هنوز بوي اون كتابفروشي توي بينيمه.من اسم اونجا رو مي ذارم كتابفروشي خودم.چون خيلي دوستش دارم.از هياهوي شهر كه پناه مي برم اون تو انگار وارد يه دنياي ديگه مي شم.خودمو فرامو ش مي كنم.لابلاي كتابا مي لولم.با آقاي كتابفروش كه دوست خوبم هم هست سر كتابا بحث مي كنم.چند تا كتاب خوب بهم معرفي مي كنه.بوي كتابا رو تا آخر ريه هام ميفرستم تو و مثل بچه ها لپام گل ميندازه.


اونجا چشمم ميخوره به سالنمايي با عكس ارگ بم.سالنامه اي با تمام تصاوير ارگ.ارگ پيش از ويران شدن.ارگ پير مغرور.سالنامه رو هم برداشتم.حالا روي ديوار اتاقمه.فقط به خاطر اينكه بم رو فراموش نكنم.


قاعداتا" بايد از اون كتابفروشي كه ميام بيرون برم سراغ زندگيم.ولي هميشه يه چيزي از من توي اون كتابفروشي جا مي مونه! 


غانم داره مي خونه:من از اون آسمون آبي مي خوام.


دارم فكر مي كنم كه من بايد چي از كي بخوام!


راستي من الان دوست دارم براي يه پسر كوچولو دعا كنم.از اون دعا ها كه مخصوص خودمه.مي خوام از خدا براي اون و همه بچه هاي مشابه اون كه به خاطر شرايط پدرمادراشون مجبورن هميشه عمرشون رو بدون حضور يه والدشون سر كنن آرامش بخوام.چون ما اگه هيچ كاري هم نكرده باشيم اقلا تونستيم واقعيت رو بهشون نشون بديم.باهاشون روراست باشيم.مي خوام از خدا انقدر براشون فهم و درك بخوام كه وقتي يه روزي بزرگ شدن بتونن ما پدر مادر ها رو ببخشن.و نپرسن چرا؟


 


قاعدتا" من بايد تو رو هم الان دركت كنم.خوب منم دارم سعي مي كنم كه سعي كنم دركت كنم.با اين كه نمي شه.مي دوني كه نمي شه.من حتي تصوري از زندگي بدون دختركم رو هم در ذهنم ندارم چه برسه به اينكه بتونم خودمو جاي تو بذارم و دركت كنم.


پس بهتره توي اين شرايط فقط باشم.همين.شايد خواستي باهام حرف بزني.شايد خواستي گريه كني.شايدم برعكس من كه اينجور مواقع به تو پناه مي برم بخواي تنها باشي. فقط دوست دارم از اين مرحله بيرون بياييم. قاعدتا" بايد صبور باشم.مهربون باشم.دلداري بدم.ولي....


قاعدتا بايد واسه نقشه هايی كه كشيدم برنامه ريزی كنم اما نمی دونم الان اينجا كه نشستم به جز كيك خوردن و ياس نو خوندن چه خاك ديگه ای بايد تو سرم ببريزم.


 


راستي چي مي شد اگه منم يه خرس پاندا بودم...؟


 


 

Jan 22, 2004

از آرشيو آهو:


عشق تو، غم را به من آموخت.


و من روزگاريست به زني محتاجم كه غمگينم كند.


به زني كه ميان بازوانش چون گنجشك گريه كنم. به زني كه تن پاره هايم را چون شكسته’ بلورگرد آورد. عشق تو، به من آموخت كه از خانه بيرون بزنم، و پياده رو ها را شانه كنم به جستجوي چهره’ تودر باران، در چراغ خودروها و سايه ات را دنبال كنم حتي در صفحه آگهي.


عشق تومرا آموخت ساعتها به تهي خيره شوم، به جستجوي گيسواني كولي كه زنان كولي رشكش ببرند. به جستجوي چهره اي و صدايي ، كه تمام چهره ها و صدا ها باشد.


بانوي من! عشق تو به شهر هاي اندوهم برد. جايي كه پيشترنرفته بودم و نمي دانستم كه اشك ، همان انسان است و انسان ـ بي اندوه ، تنها خاطره اي از انسان است.


عشق تو مرا آموخت كه عشق، چگونه زمان را ديگرگون ميكند. و وقتي عاشقم زمين از گردش باز مي ماند. عشق تو مرا آموخت كه تو را دوست بدارم در همه اشياء.در درختي عريان. در برگهاي خشكيده. در هواي باراني. در طوفان. در قهوه خانه اي كوچك كه هر غروب قهوه تلخم را در آن مي نوشم.


عشق تو مرا آموخت كه شب، غم غريبان را چند برابر مي سازد. عشق تو مرا آموخت بي اشك بگريم.


عشق تو غم را به من آموخت. و من روزگاريست به زني محتاجم كه غمگينم كند. به زني كه ميان بازوانش چون گنجشك گريه كنم. به زني كه تن پاره هايم را چون شكسته’ بلورگرد آورد.


برگزيده از شعر بلند اندوه،سروده’ نذار قبانی شاعر عرب 

Jan 21, 2004

از هيچي به اندازه اين جلسات اوليا’ و مربيان بدم نمياد.مخصوصا" وقتي اونجا احساس كنم كه با بقيه فرق دارم(چون توي اون كلاس 28 نفري فقط من تك والد هستم) و قبل از اينكه مي خوام برم توي جلسه اون يه ذره رژ لبي رو هم كه رو لبام ماسيده پاك كنم و كتابايي رو كه هميشه دنبالمه بچپونم تو كيفم و بدونم كه معلم و بعضي از مادرا اين تفاوت رو مي دونن و  فكر كنم كه نكنه اين باعث بشه رفتاري متفاوت با دختركم داشته باشن و نگاه هاي سنگين بعضي از مادرا رو روي سر تا پاي خودم حس كنم و همينجور كه نشستم و معلم داره وراجي مي كنه يه نگاه بهشون بكنم و به حرفايي كه با هم ميزنن گوش كنم و ببينم اوووه.. دنياي من چقدر با دنياي اونا فرق داره(نمي گم دنياي من بهتره..راستش گاهي اوقات ديگه به همه چيز شك مي كنم) و اون موقع آرزو كنم كه كاش مي تونستم نيم ساعت،فقط نيم ساعت به هيچ چيز غير از نمره بيست و الف-ب-پ-ت- فكر نكنم...و وقتي ببينم دختركم نمره هاي خوب آورده احساس غرور كنم كه از پس همه چي بر ميام و خدا نكنه كه يه جاي كار يه كم بلنگه كه اون موقع احساس گناه سر تا پاي منو مي گيره و فكر مي كنم كه نكنه چون من كار مي كنم و وقت كم ميارم واسه همين نمي تونم بيشتر به درساش برسم و بعد از خودم عصباني بشم و از كار كردنم بدم بياد و بعد دوباره مثل هميشه سعي كنم كه خودمو تو جيه كنم و چيزايي كه بهشون معتقدم واسه خودم رديف كنم و بعدش يادم بيافته كه هر وقت دخترم ازم مي پرسه كه چرا من مثل مامان كيميا و مائده  نمي رم دنبالش و بايد با سرويس بره و بياد شروع كنم واسش هزار تا دليل و برهان فيثاغورثي بيارم و از ارزش پولي كه با كار كردن خودم در ميارم براش بگم و بهش توصيه كنم كه اونم حتما" بايد مستقل باشه وقتي بزرگ شد و آخرشم بدونم كه اينا دونستنش براي يه دختر بچه 7 ساله زوده.خيلي زود...اون فقط مي خواد وقتي از مدرسه مياد بيرون مادرشو جلوي در ببينه.همين.و همينطور كه توي ماشين زل زدم به ناكجا آباد و دارم هول هولكي از جلسه برمي گردم سركار يهو فكرم از مدرسه بره سراغ دلم...و به اين فكر كنم كه چرا بعضي چيزا كه واسه من مهمه براي كسايي كه دوسشون دارم هم مهم نيست و اينكه واقعا" من بايد چي رو درك كنم و خسته بشم از اينكه هميشه بايد همه چيزو و  همه كس رو  درك كنم و بعد دوباره از اول همه چيزو توي مغزم مرور كنم كه كجاي كارم اشتباه بوده و ببينم كه من به اعتقادم اعتماد كردم و بعد از اين اعتقاداي خودم حرصم بگيره و شيطونه بگه بزنم زير کاسهء احتياط و توصيه های دکتر وين داير و بينش عرفانيش تا کاسه با ماستش هزار تيکه شه و بغض راه گلومو بگيره و بعد لعنت بفرستم به هر چي درس و مدرسه و كار و پول و عشق و ... و... و...


كاش بي خيال تر بودم.


ولي من يه ديوونم.يه ديوونه كه چسبيده به يه سري ارزش ها كه ديگه هيچ جاي دنيا هيچكس خريدارش نيست...


 


آره خوب...من عصبانيم...

Jan 19, 2004

خدايا، نمي شد اين دل منو ازم مي گرفتي به جاش يه كم عقل بهم مي دادي؟


خدايا،يه دل گنده دادي،يه جو عقل ندادي كه بتونن با هم كنار بيان؟


خدايا،نمي شه اين دل ما رو با يه ذره عقل تاخت بزني؟


خدايا، آخه منم بنده تم بخدا.


 

Jan 14, 2004

بعد از گذروندن يه غروب باروني با يه دوست خوب و گفتن حرفاي قشنگ قشنگ وقتي اومدم خونه ديدم به در ورودي يه گل ميخك سفيد چسبونده شده.زيرشم يه كاغذ سفيده كه روش نوشته شده :براي مامان .تمام خستگيم يادم رفت.فهميدم كار كار وروجك خودمه.رفتم تو ديدم سه پايه نقاشيشو گذاشته وسط خونه و يه شنل شزن مانندم انداخته روي دوشش و با عشقي كه به نقاشي داره و به تقليد از نقاش مو فرفري شبكه چهار داره نقاشي مي كشه.گل به دست رفتم تو. پيشونيشو بوسيدم.گونه هاشو بوسيدم.گفتم:عزيزم تو رو كه دارم ديگه چي مي خوام؟


راستي.. اونو كه دارم ديگه چي مي خوام؟


حالا بماند كه از يه چيزايي دلگير بودم.


بماند كه نگران دوستي بودم كه پسر كوچولوش تا چند روز ديگه قراره با يكي از والدينش واسه هميشه بره اونور دنيا و نمي دونم براي دلتنگي اين والدي كه اينجا مي مونه چيكار كنم.


بماند كه شب موقع خواب گريه هام ديگه هق هق شد.


بماند كه مغزم مثل يه آتشفشان شده بود كه مي خواست منفجر بشه.


بماند که همه کارام مثل يه کلاف سر در گم پيچيده به هم.


بماند كه بايد يه تصميم اساسي واسه شغلم بگيرم.


بماند كه هر وقت يادم ميفته يك ماه از فرصتم رو از دست دادم مي خوام از حرصم جيغ بزنم.


بماند كه احساس بيچارگي مي كردم آخر شب.


ولي يه اشاره هاي كوچيك كافيه تا يادم بياد چه حسي دارم نسبت به بعضي آدماي تو زندگيم.يادم بياد اين عشقه كه منو سرپا نگه داشته.يادم باشه دوست داشتنو فراموش نكنم.يادم باشه از دوست داشته شدن لذت ببرم.يادم باشه در زمان حال زندگي كنم.يادم باشه لحظه هاي قشنگ هرچند کوچولوی زندگيمو قاب كنم بزنم سردر دلم تا غصه ها و زخمه هاي زندگي گورشونو گم كنن برن.


 


دنيا ... آهای ... زندگی ... من عاشقم. حالا رنگ و وارنگ شو تا رنگ و وارنگ شم.


 

Jan 13, 2004

چيزهايي هست كه دلم مي خواد برات بگم اما انگار حرف زدن يادم مي ره.


چيز هايي هست كه دلم مي خواد ازت بپرسم اما يه حسی بهم اجازه نمي ده.


چيزهايي هست كه دلم مي خواد ازت بشنوم اما نمي شنوم و دلم براي شنيدنشون تنگ مي شه.


چيز هايي هست كه..


بجاي تمام اينها برات از در و ديوار حرف مي زنم و شوخي مي كنم و بلند بلند مي خندم.با خودم مي گم"حرف هاي دل باشه براي بعد".


بعد توي تنهاييم به جاي تمام گفتن ها و شنيدن ها اين اشكه كه به جونم چنگ مي ندازه.


گريه كه مي كنم سبك مي شم.


تا دوباره بتونم سكوت كنم.تا دوباره بتونم نپرسم.تا دوباره طاقت بيارم وقتي نمي شنوم.


تا دوباره برات از در و ديوار حرف بزنم و شوخي كنم و بلند بلند بخندم و با خودم بگم"حرف هاي دل باشه براي بعد".

اگه وبلاگت توي بلاگ اسپات همينجوري يكهويي غير قابل دسترسي بشه برات و تو به هر دري بزني نتوني كاري كني و اصلا ندوني حك شده يا اشكال از بلاگره يا نه و هر کسی هم که خواست کاری بکنه آخرش نتونسته و تو هم هر چی خودتو به در و ديوار زدی ديدی باز بلاگر توی قهرش پابرجاست و آخرش ديگه بي خيالش بشي و بياي دوباره توي خونه قديميت توي پرشين بلاگ بنويسي و بعد از چند ماه يه روز يه ايميل بگيري و بخوني ببيني يه دوست قديمي اومده بي سر و صدا وبلاگتو آزاد كرده و يه يادگاري هم واست اونجا گذاشته چه حالي مي شي؟ نه،چه حالي مي شي!؟


من كه كلي ذوق كردم.


 

Jan 12, 2004

امروز غرق وبلاگ فروغ بودم.حتی قسمتهايي از آرشيوش رو هم زير و رو كردم.نمي دونم از تاثيرات فروغ خونی بود يا هر چيز ديگه،اما فكر مي كنم بهتره با وبلاگم آشتي كنم.شايد زياد هم بد نباشه كه بدون خودسانسوری و باز هم مثل روزهاي اول راحت و بي دغدغه بنويسم.


من باز هم مي نويسم.از آهويی كه هفده ماهه كه مهمان وبلاگستانه.از خود خودم..


                     


 

Jan 10, 2004

راستشو بگم؟حوصله يه خط فكر كردنم ندارم چه برسه به يه خط نوشتن.


يعني راستش اينه كه افكار ممنوعه من ديگه مدتهاست اينجا جايي ندارن.مدتهاست.


اينجا بايد يه سري حرفاي شسته رفته و قالب شده و هزار بار اديت شده تحويل بدم.


خسته شدم ديگه.

Jan 6, 2004

آنچه يك زن را راضي مي كند:


 


از او تعريف كنيد.به او آرامش بدهيد.براي او تكيه گاه باشيد.او را ماساژ دهيد.با او حمام كنيدكنار دريا پشتش روغن برنزه بماليد.برايش برنامه هاي مهيج ترتيب دهيد.هنگام ناراحتي با او همدردي كنيد.با او شوخي كنيد و او را بخندانيد.او را در آغوش بگيريد.او را ببوسيد.او را ببوييد.او را نوازش كنيد.او را به آرامي گاز بگيريد.او را بچشيد.به او زياد تلفن كنيد.برايش زياد پيغام بفرستيد.به او بگوييد دوستش داريد.خطا هاي او را ببخشيد.برايش فداكاري كنيد.اگر او را ترك كرده ايد فورا" بسويش بازگرديد.به او اعتماد كنيد.از او دفاع كنيد.هنگام اشتباه از او معذرت خواهي كنيد.در كارهاي منزل به او كمك كنيد.او را با ماشين خود به مقصد مورد نظرش برسانيد.به او اعتماد به نفس بدهيد.برايش لباسهاي زيبا خريداري كنيد.او را همانگونه كه هست بپذيريد.از او ايراد نگيريد.هرگز به او نگوييد كه چاق شده است.هنگام رفتن به يك ميهماني از ظاهرش تعريف كنيد.به او بگوييد كه به بودنش مي باليد.به حرفهايش گوش دهيد.گريه هايش را تحمل كنيد.او را درك كنيد.با او همدردي كنيد.عصبانيت خود را در مقابلش كنترل كنيد.به خاطر او با ديگر مردان دوئل كنيد.به خاطر او بميريد.به او قول بدهيد و به قول خود عمل كنيد.با او شوخي كنيد.در انجام كارهايش او را تشويق كنيد.به او بگوييد اگر هم شما مرديد(به ضم م)،خودش را ناراحت نكند!


 


آنچه يك مرد را راضي مي كند:


 


برهنه و با يك ظرف غذا جلويش ظاهر شويد.


 

Free counter and web stats