Oct 30, 2005

هيچ كجا


هيچ زمان


فرياد زندگي بي جواب نمانده است


من به صداهاي دور گوش مي دهم


كه از دور


به صداي من گوش مي دهند


من زنده ام


فرياد من بي جواب نيست  


قلب خوب تو


جواب فرياد من است


 


ا.بامداد


 


 


 


 


 


 


 


 

Oct 28, 2005


Vaz keç gonul


sesını duyan yok


Vaz keç gonul


Senı anlayan yok


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 

Oct 27, 2005

من


و دلتنگ


و اين شيشه ي خيس


مي نويسم و فضا


مي نويسم و دو ديوار


و چندين گنجشك


 


 


 


 


 

Oct 24, 2005

به طرز غريبي نوشتن برايم سخت شده. آنقدر درگير زندگي واقعي هستم كه اينجا و تمام تخيلاتم فراموشم شده. فراموش كه نه. بارها خواستم بنويسم. كه حتي نوشتم. صفحه سفيد هارد پر است از حروف سرگردان سياه كه جا به جا نشسته اند روي سفيدي زمينه. اما نمي دانم چرا نمي توانم اينجا بياورمشان. فكرم آنقدر مشغول است كه جايي براي بال و پر دادن حس هايم نمي ماند. گرچه همه شان هستند و با تمام قوتشان مرا به ادامه ي زندگي مي خوانند. اما انگار وقت نوشتنشان كه مي رسد همه چيز از ذهنم مي پرد. اين شده كه اينجا سوت و كور است. من هم كه روزنگاري نكرده ام هيچوقت. گرچه بد نيست كمي روزنگاري كنم بلكه عادت خوب نوشتن دوباره بازگردد. اما همان هم سخت شده برايم. خلاصه از آن دورانهاست كه از نوشتن درونم دور افتاده ام. روزهاي پر مشغله را مي گذرانم و شب كه مي نشينم فكر مي كنم هيچ چيزي براي نوشتن نيست. عجيب است. هر چه زندگي واقعيم پر نشيب و فراز تر مي شود اينجا نوشتن برايم سخت تر. من اين حالت را دوست ندارم. انگار از خودم دور افتاده ام. از آهو. و اين چه مرگي ست خودم هم نمي دانم!


 


 

Oct 21, 2005

*وقتي دلگيري و تنها


 غربت تمام دنيا


 از دريچه ي قشنگ


 چشم روشنت مي باره


 


 


* براي چشمهاي قشنگي كه اين روزها باز از هراس شيمي درمانی ، در چشمانم خيره می شوند و من نمي دانم چگونه می توانم  بخندانمشان.


 


 


 


 


 


 


 

Oct 18, 2005

 


Soy prisoned en un lugar oscuro


Pero


Lo se'


Lejos lejos, el sol se esta levantando


 


 


 


 

Oct 14, 2005

دستت را كه مي كشي روي سرم و  نوازشم مي كني ياد پدرم مي افتم. وقتي جوان بود و من كودك٬ دست بزرگش را مي كشيد روي سرم و نوازشم مي كرد و من گرم مي شدم و ايمن. و انگار ديگر هيچ چيز نبود كه مرا بترساند. حالا هم همانطوری دستش را مي كشد روي سر دخترك و نوازشش مي كند. همان دست گرم و بزرگ را كه پير شده.


دستت را كه مي كشي روي سرم و نوازشم مي كني مثل كودكي مي شوم كه گرم مي شود و ايمن و انگار ديگر هيچ چيز نيست كه مرا بترساند.


 


 


 


 

Oct 13, 2005

your feet

 

When I cannot look at your face
I look at your feet.
Your feet of arched bone,
your hard little feet.
I know that they support you,
and that your sweet weight
rises upon them.
Your waist and your breasts,
the doubled purple
of your nipples,
the sockets of your eyes
that have just flown away,
your wide fruit mouth,
your red tresses,
my little tower.
But I love your feet
only because they walked
upon the earth and upon
the wind and upon the waters,
until they found me.

 

Pablo Neruda

 

 

 

Oct 11, 2005

 


هستم ولي حوصله ي نوشتن ندارم. بگذاريدش به حساب روزه ي سكوت.


 

Oct 9, 2005

اولين تجربه ي انشاي دخترك در كلاس سوم.«خاطره ي تابستان خود را بنويسيد:»


 


من در تابستان به كلاس زبان رفتم. در آنجا حروف انگليسي را آموختم. من در كلاس زبان كلمه هم ياد گرفتم. من در آن جا اشكال زيادي آموختم. ما در آن كلاس (18) نفر بوديم. من با 18 نفر آنها دوست شدم. درس هاي آنجا خيلي راحت بود اما مشق هايش مثل كلاس دوم زياد بود. من به موسسه ي شكوه رفتم. من با سرويس مي رفتم و مي آمدم. نام راننده ي سرويس آقاي رزاقي بود اما ما به او آقاي زرافه مي گفتيم.


پايان


 


 


 

Oct 5, 2005

شعر زيباي عزيز نسين را ترجمه كردم. راستش حيفم آمد در لذتش شما را سهيم نكنم.


 


رسم زمانه اينگونه آغاز شده


ولی اينگونه پايان نخواهد يافت


 


ميان تمام مادران زيبا


تو زيبا ترين بودي


سيزده ساله  بودي كه ازدواج كردي


پانزده ساله بودي كه مرا زاييدي


و  روزي كه مردي


بيست و شش سالت هنوز تمام نشده بود


اين قلب سرشار از عشق را مديون تو هستم


وقتي حتي عكسي هم از تو ندارم


در زمانه ي تو


عكس انداختن گناه بود


تو نه فيلمي تماشا كردي و نه تئاتري رفتي


در خانه ات


نه برق نه آب


و نه حتي راه باريكه اي ميان برف


تو در دريا شنا نكردي


نوشتن و خواندن هم ندانستي


تو


زيباترين زيباها


از پشت روبندت تمام دنيا را سياه ديدي


و روزي كه مردي


بيست و شش سالت هنوز تمام نشده بود


مادران


ديگر قبل از تمام نكردن نخواهند مرد


رسم زمانه اينگونه آغاز شده


ولي اينگونه پايان نخواهد يافت.


 


 

Oct 4, 2005

BÖYLE GELMÝÞ BÖYLE GÝTMEZ


Bütün anneler, annelerin en güzeli
Sen, en güzellerin güzeli
Onüçünde evlendin
Onbeþinde beni doðurdun
Yirmialtý yaþýndaydýn
Yaþamadan öldün
Sevgi taþan bu yüreði sana borçluyum
Bir resmin bile yok bende
Fotoðraf çektirmek günahtý
Ne sinema seyrettin, ne tiyatro
Elektrik, havagazý, su, soba
Ve karyola bile yoktu evinde
Denize giremedin
Okuma yazma bilmedin
Güzel gözlerin
Kara peçenin arkasýndan baktý dünyaya
Yirmialtý yaþýndayken
Yaþamadan öldün
Anneler artýk yaþamadan ölmeyecek
Böyle gelmiþ


Ama böyle gitmeyecek

AZÝZ NESÝN


 


 


از وبلاگ خشم و هيايو


 


 

Oct 2, 2005

Moai Statues, Easter Island


                                                             بدون شرح!


 


 


 


 


ايميل يك دوست خواننده براي پست قبل:


 


{سلام


 


زمين جايي ست براي زندگي. جايي كه پاهايت را بگذاري روي خاكش و قد راست كني و به دستش آوري. اما اگر پاها بچسبد به زمين هزار اتفاق ريز و درشت هم دنبالش مي آيد. اگر پاها بچسبد به زمين بايد خيلي چيزها را داد و از خيرش گذشت. كار سختي نيست چسبيدن به خاك. كافي ست چشمهايت را روي بعضي چيزها ببندي. مي تواني؟ بعيد مي دانم. نوشته هايت مثل بادبادكي تو را از زمين جدا مي كند. شايد تنها راهش اين است كه نوشته هايت را قرباني كني. يا نه. مثل بعضي ها استفاده كني ازشان. با نوشتن هم مي شود خيانت كرد. ولي آيا تو مي تواني؟ بعيد است خيلي.


 


با احترام}


 


 


پ ن: انگار نمي شود. انگار نمي شود سرم را مثل كبك بكنم زير برف. نه. شما می دانيد كه نمی شود. که نمي توانم.


 


 


 


 

ايهام مدرن


 


خوب .. راستش من چند وقتی ست دارم تمام تلاشم را مي كنم تا پاهايم را بگذارم روي زمين ..  يك روز يك نفر در توضيح تكميلي براي سوم شخصي كه تمام كارهايش باصطلاح ما زميني ها،‌ ما خاكي ها روبراه بود توي گوشم گفت: " فلاني پاهايش روي زمين است .. مثل تو كه نيست ".حالا من هم تصميم جزم گرفته ام به هر قيمتي كه شده پاهايم را بگذارم روي زمين .. البته اگر به زمين بچسبند.


 

Sep 23, 2005

 


زندگي كٍش آمده به گمانم. همه چيز كش دار شده. مثل آدامس مي چسبد و كنده نمي شود. مثل زالو رهايت نمي كند. از روزهاي تبدار تابستان گرفته تا اين پاييز هميشگي و مور مور شدنهاي سحرگاهش و شبهاي عجولش كه زود از راه مي رسند. ديروز كجا ماند؟ فردا چيست؟ همه چيز امروز است. امروز يك اتفاق است. اتفاقات گيجم مي كنند. اين امروزها .. اين سلسله ي دوار ..


 


 


 


 

Sep 22, 2005

در اين ديرهنگام


در اين دير هنگام


در اين غروب پاييز، سرشار واژه هاي توام


واژه هايت


جاودانه چون زمان، چون ماده


برهنه چون چشم


سنگين چون دست


و رخشان چون ستاره


واژه هايت


ازقلب تو، تن تو، انديشه ي تو


آمدند


و تو را چون


يك مادر


و يک دوست


برايم آوردند


واژه هاي تو غمگين، دردناك، شاد، اميدوار، گرما بخش


واژه هاي تو انساني بودند ...


ناظم حكمت- ۲۰ سپتامبر 1945


 


 


 


 


 

Sep 21, 2005

شيشه ي ماشين را تا آخر داده بودم پايين و باد محكم صورتم را مي نواخت! مردم همه جا را چراغاني و رنگارنگ كرده اند. به نظر كمي غيرعادي نمي آيد؟ همه چيز بيشتر از اينكه يك آيين باشد كم كم دارد به يك كارناوال شبيه مي شود. مثل مراسم عاشورا. يادت هست چقدر در مورد حواشي اش با تو حرف زدم؟ يادت هست چقدر غرغر كردم؟ .. باشه. قبول. قرار است اينجا از اين حرفها نباشد. ولي وقتي ياد كور و كچل هايي مي افتم كه از پشت شيشه ي تلويزيون بايد خجالت ريختشان را آنور دنيا بخوريم .. باشه. باز هم حرف نمي زنم. اصلا مرا چه به غرغر سياسي! كاسه ي ماستم كو؟!  


راستش مانده بودم حيران که اين تعداد زياد ويزيتور در يك روز از كجا آمده اند اينجا. خواستم ببينم لينك از كجا داده شده ديدم تكنوراتي عزيز فيلتر است. آنتي فيلتري هم كه من وبلاگم را توسطش پينگ مي كردم ديروز فيلتر شد. و وضعيت اين سايتها و دهها سايت اطلاع رساني ديگر كه قرباني فيلترينگ هستند واقعا آزاردهنده است. من زياد اهل پتيشن امضا كردن نيستم اما اين يكي را در تريبون فمينيستي امضا كردم. ترجمه اش هم اينجا هست. براي من يكي كه نه اينترنت پرسرعت يا دولتي دارم و نه آدم بااستعدادي در دور زدن فيلتر هاي مختلف هستم و نه آنور مرزها نشسته ام كه دسترسي به سايتها برايم ممكن باشد امضا كردن اين پتيشن از نان شب واجب تر است. شما هم لطفا امضا كنيد. د امضا كنيد ديگه!


 


راستي امروز عيد است. ولي خنده داري قضيه اينجاست كه من هر سال اين روز ياد دوازده سالگيم مي افتم كه عيد بود و تعطيل و من با دوچرخه ام داشتم دور ميدان محله مان مي چرخيدم كه دو تا رقيب هم سن و سال خودم آمدند كركري خواني! بعدش مسابقه داديم و من جلو زدم. اما سر پيچ برگشتم پشت سرم را نگاه كنم ببينم چقدر جلو هستم كه بجاي پيچيدن مستقيم رفتم كنج ديوار و سرم شكست و همانجا بيهوش نقش زمين شدم. و پسر بزرگ محله كه از شانسم از محل حادثه مي گذشت! مرا مثل سوپرمن روي دست رساند بيمارستان نزديك خانه و بعدش تازه سر و كله ي مادر و پدرم پيدا شد. درست عين فيلم ها! و من خوب يادم هست كه بعد از اين ماجرا كه البته طي آن نمردم و احتمال خونريزي مغزيم هم بعد از يك شب منتفي شد با همان كله ي باند پيچي شده عاشق سوپرمن محله شدم. و حالا بعد از بيست و دو سال ديگر مطمئنم كه  آن پسرك بنده خدا يك اپسيلون هم به مغزش خطور نکرده بوده كه دختر بچه اي كه روي دستانش برده بيمارستان و دوچرخه ي نارنجي اش با مارك كيتي روي آسفالت خيابان جا مانده و رينگش هي مي چرخد و مي چرخد عاشقش شده!!


چقدر حرف زدم. گفتم که هر سال اين روز ياد دوازده سالگيم مي افتم ..


 


 


 

Sep 20, 2005

ديگر توان تسلا دادن به خواهرم از من سلب شده. ديگر هيچ حرفي براي گفتن به او نمي يابم. گمان مي كنم گفتن هر حرفي بي فايده و بي دليل است. دروغي ست بزرگ. چطور مي شود به زني كه فرزندش مرده و ديگر هيچوقت او را نخواهد ديد دلداري داد؟ حالا ديگر وقت بي قراري هايش فقط با او اشك مي ريزم.


 


 

Sep 19, 2005

به بهانه ي بيست و هشتم شهريور ماه


 


 


علی جان٬ آخر تابستان بود كه به دنيا آمدي. اول تابستان هم كه پرواز كردي. با تابستان چه قراري داشتي كه هيچكس ندانست. امروز همه ي ما، همه ي ما كه دوستت داريم ، با لباس هايي نه به رنگ سياه ، بلكه رنگارنگ ٬ و با دسته گل هايي نه به رنگ سفيد ، بلكه زرد و قرمز و سبز و آبي و بنفش مي آييم پيش تو.


آخر امروز تولدت است.


گرچه از كنار ما رفته اي ولي از قلبهايمان كه نه. هرگز نخواهی رفت. چه بخواهی چه نخواهي براي هميشه در دل ما زنده اي و به پهناي آسمان مي خندي. تو با ما و در مايی. و ما گرچه درد عظيم روز پروازت را براي هميشه به جان خواهيم خريد ، اما فراموش نخواهيم کرد که شادي عظيم روز آمدنت را براي هميشه جشن بگيريم.


 


                                                  


 


                                              <<< تولدت تا هميشه مبارک>>>


 


 


 


 


 


 

Sep 17, 2005

جمعه امتحان داشتم. براي مترجمي رسمي. فكر مي كنم تستها را خيلي خوب زدم. اما سر ترجمه تشريحي وقت كم آوردم. البته فكر مي كنم تقريبا همه همينطور شدند. از هيچكس نشنيدم كه تمام متن ها را تمام كرده باشد. و  به نسبت سالن خودم هم هيچ كس قبل از پايان وقت برگه اش را تحويل نداد. به جز يكي دو نفر كه بعد از اتمام وقت تستها برگه را تحويل دادند و ترجمه ها را انجام ندادند. بعد از هشتاد سوال تستي نوبت به ترجمه رسيد. متن اول انگليسي بود. در مورد توافقنامه سازمان تجارت جهاني. يك متن دو صفحه اي گنده ي زجرآور. ترجمه اش كردم. متن دوم ترجمه ي فارسي به انگليسي بود. چشمتان روز بد نبيند. از آن متن هاي حقوقي كه فارسيش را نمي فهمي چه برسد به اينكه بخواهي ترجمه اش هم كني. به هر بدبختي بود تمامش كردم. وقت كم آورده بودم. نبايد رويش انقدر زمان مي گذاشتم. آخر امتحان كه ديدم ديگر وقتي باقي نمانده رفتم سراغ متن فارسي آخر. مي خواستم جيغ بكشم. يك متن خيلي راحت در مورد طبقه بندي آيات قرآن بود. اما كار از كار گذشته بود. فكر مي كنم در عمر امتحان دادن هايم اين اولين باري بود كه چنين اشتباهي مي كردم. احتمال كسب نمره بالا روي متن ساده ي آخر خيلي بيشتر بود كه من دستي دستي اين امكان را از خودم سلب كردم و با متن هاي مشكل سر و كله زدم. اما در كل بد نبود. يعني با اينكه نتيجه ي امتحان غيرقابل پيش بيني ست اما با احتساب تست هايم و متون اول كه  تقريبا كامل ترجمه شدند خيلي دوست دارم اسمم را در ليست قبولي ها ببينم.


 

Sep 12, 2005

دخترك روي دفتر انديكاتور بزرگ جلد قرمزي! كه به من هديه داده اين جمله را نوشته : " مامان امروز ، روزي است كه تو پا به دنيا گذاشتي ، مثل يك غنچه ( تولدت مبارك) "


 


من هم اينجا در جوابش مي نويسم : " دخترم ، من ديگر از وقت غنچه بودنم گذشته! حالا ديگر غنچه ي من تو هستي. تو كه لايق بهترين ها يي. و كاش مامان هيچوقت شرمنده ي روي ماهت نباشد."


 


 

Sep 11, 2005

 


sun & palm .. today, I am 34 years old


آفتاب گرم آخر تابستان هنوز مي تابد .. امروز  سي و چهار ساله مي شوم ..


 


 


 

Sep 9, 2005

باز بي خوابي آمده به سراغم..


ساعت نزديك دو است. آخرش هم قرص خواب خوردم. حالا تا قرص اثر كند مي نويسم. نمي دانم فايده ي اين همه نوشتن چيست؟ نكند ديوانه شوم؟ مثل خواهرم كه مي گويد:" نكند از غصه ي علي ديوانه شوم .."  امروز روز شلوغي بود. از جلسه ي كاري بي نتيجه ي بعد از ظهر گرفته تا برخورد اتفاقي با پسر آقاي رفسنجاني( قضيه را سياسي نكنيد سر جدتان. خودم هم وقتي از جلسه آمدم بيرون تازه فهميدم كي كجا بود!) از ديدار هول هولكي با خواهرها و قضيه ي خنده دار افتتاح سفره خانه ي پنج خواهر كچل! گرفته تا ديدار قشنگ دونفره مان و از عصر جديد دوست داشتني گرفته تا سالاد فصل مزخرف. از چاي داغ دونفره مان گرفته كه با فرو دادن هر جرعه اش انگار يك قدم به تو نزديك تر مي شدم و از كار گرفته  تا سفر و از خداحافظي گرفته تا بازگشت .. از جمله ي قشنگ " تا به زودي" گرفته تا درددل هاي شبانه ي خواهر و از دلتنگي اش كه نمي دانم سرانجام و چگونه و كجا آرام خواهد گرفت . از اعتمادي كه مي دانم از كجا در من پيدا شده و درونم را گرم مي كند هر چقدر هم كه همه چيز سرد و ترس آور باشد. از صداي باد كه مي پيچد امشب بين زمين و آسمان و انگار هيچ كس هيچ كجا نخوابيده.


باز بي خوابي آمده به سراغم ..


 


 

Sep 7, 2005

پارادوکس هياهوی تولد وبلاگهای فارسی ( ۱۶ شهريور)  و مرگ بی هياهوی يک وبلاگنويس


چند روزي ست كه بين خبر هاي ضد و نقيض و بالاخره از يک منبع  تقريبا موثق تر متوجه شده ام كه جوجوي وبلاگستان عمرش را داده به شما.. با (زن سي ساله) يا  پگاه رضايي ملقب به جوجو بي اينكه حتي يكبار از نزديك ديده باشمش يا با او صحبتي كرده باشم چند وقتي(حدود يكماه) در كنار بچه هاي گروه لافم فيني ( كه به لطف نوشي به رحمت خدا رفت!) كار كرديم. خيلی زود از گروه جدا شد. همين. بعد هم گهگداري وبلاگش را مي خواندم. بعد هم که نوشته هايش تبديل به گزارشاتي باورنكردني از بيماري مرموزش شد و  بعد هم تمام. از كم و كيف ماجرا خبر ندارم و از اينكه چرا در هيچ وبلاگي حتي كوچكترين اشاره اي به مرگ يك همسايه مجازي نشده چيزي نمي گويم. از اينکه در اين دنيای مجازی گاهی برخی آنقدر سنگ هم را به سينه می زنند که آدم خنده اش می گيرد و گاهی آنقدر بی رحمی موج می زند که آدم گريه اش .. فقط سهم كوچك خودم دانستم تا مثل پرواز آزيتا( وبلاگ زن رشتي) و فروزان (وبلاگ ماه پيشوني) و مثل عزيزان خودم علی و پيمان كه در اين دو ماه اخير از دست دادم ؛ از اين پرواز كرده هم نامي ببرم و برايش دعا كنم كه به آرامشي كه هميشه دنبالش بود رسيده باشد.


*


و اما وبلاگ. نوشتن وبلاگ در اين چند سال به من خيلی کمک کرد تا افکارم را بشناسم. دوستان جديد پيدا کنم. دوستانی محدود اما ماندگار. به من ياد داد چگونه حس هايم را طبقه بندی کنم. و بالطبع خودم را بهتر بشناسم. به اطلاعات روز دست پيدا کنم. با افکار و روحيات ديگران آشنا شوم. از وضعيت اجتماعی سياسی کشور خودم و ديگر کشورها آگاهی پيدا کنم و خلاصه استفاده درست از وبلاگ را بستری برای پيشرفت شعور اجتماعی می دانم. اما در کنار تمام مسايل بیرونی در تمام اين چند سال در گوشه ی آرام اين صفحه ی سفيد به حفظ وقايع سالهای زندگيم پرداختم. وقايع و لحظه نگاريهايی که نه برای حفظ در آينده و نه برای ثبت گذشته نوشته شده اند. اين نوشته ها فقط به اين علت اينجا هستند تا در هر لحظه بياد داشته باشم چگونه زندگی کرده ام چگونه خشمگين شده ام. چگونه اندوهگين شده ام. چگونه خوشحال. چگونه اميدوار. چگونه با نداشته ها کنار آمده و چگونه از داشته ها شاکر شده ام. يعنی چگونه عاشق باشم ..


اين هم چند تا يادگاری:







 



 


 


بخوانيدش يك معماي عاشقانه ي سورئال!


خون روي موزاييك هاي نزديك به هم كف آشپزخانه را پوشانده . با شكلي غريب. طرح زني است نشسته شايد. يا شايد يك تكه ابر. سرگردان در آسمان.


زن فرياد مي كشد. مرد به كارش ادامه مي دهد. با تمركز. انگار چاقوي كندي را با حركتي متناوب روي رگ گردني عقب و جلو بكشانند. بدون هيچ وقفه اي. فرياد. تماس دستها. يك لحظه تماس چشمها با هم. يك لحظه ي كوتاه جاودانه. زن جيغ آخر را مي كشد .. و تمام.


مرد با آرامش و خونسردي به خون گرمي كه با رنگي تند و غلظتي آميخته با نبض از بدن زن خارج مي شود و موزاييك ها را مي پوشاند نگاه مي كند.


آشپزخانه در آرامش فرو رفته. مرد تكه گوشتي را در فريزر پنهان مي كند. آلت قتاله را كه نه. جسد مثله شده را شايد. اما مرد تكه گوشتي را كه نه آلت قتاله است نه جسد مثله شده ؛ در فريزر پنهان مي كند.


مرز بين عشق و تنفر كجاست؟ مرز بين لذت و وحشت؟ آرامش و جنون؟ جان كندن و هستي بخشيدن؟ خيال و واقعيت؟ خوشبختي و بدبختي؟ ياس و شادي؟ مرد از كجا آغاز مي شود؟ زن از كجا آغاز مي شود؟ اين شب تابستاني از كجا آغاز شد؟ به كجا ختم مي شود؟


دقايقي بعد زن و مرد پشت ميز آشپزخانه نشسته اند و دارند با هم شام مي خورند. يك نفر لكه هاي خون را از روي موزاييك هاي نزديك به هم كف آشپزخانه پاك كرده.


 

Sep 6, 2005

بوی مدرسه


بوی پاييز


بوی مهر


و بوی کتابهای نوی دخترک که دلتنگم می کنند


همه ی اينها


به خاطرم می آورند


که چقدر بزرگ شده ام ..


 


 

Sep 5, 2005

 


آب در كوزه و ما تشنه لبان مي گرديم


يار در خانه و ما گرد جهان مي چرخيم


 


 


 

 


آب در كوزه و ما تشنه لبان مي گرديم


يار در خانه و ما گرد جهان مي چرخيم


 


 


 

Sep 3, 2005

عرضي داشتم


 


احتراما عطف به موضوعي كه خود شما مي دانيد من هم مي دانم ؛ آخرش هم نفهميدم چرا اينقدر مرا مي پيچانيد؟! باور كنيد هر چه بيشتر گيسم را مي گيريد و من را گرومب گرومب اين طرف و آن طرف مي كوبانيد پوستم كلفت تر مي شود. دست خودم كه نيست. خاصيت ضربه هاست. هر چه هم به خودم نهيب مي زنم كه " دختر جان نشانه ها را درياب"  باز هم نمي توانم از منطق هاي گاه و بيگاه عقلم ( اگر هنوز چيزي از آن مانده باشد ) بگذرم. نشانه ها را ول مي كنم و دنبال منطق مي روم. حالا شما هي چپ و راست نشانه بفرست. وقتي نمي دانم اينها براي تشويق است يا تنبيه چه فرق مي كند. چه دردي دوا مي كند. من كه آدم بشو نيستم. پس اگر مي شود لطفي بكنيد و براي يك بار هم كه شده  با زبان خودم با من حرف بزنيد. من را بنشانيد جلوي رويتان و مثلا"  اينطوري شروع كنيد:" ببين دختر جان ..."  يا چه مي دانم. هر طور ديگري كه من حاليم بشود اين راه كه مي روم به تركستان است يا به تركمنستان ( مگر فرقي هم با هم دارند؟! ) در ضمن در كنار تمام اين گوشمالي هاي بي سر و صدا ، از بابت حال هايي هم كه گه گاه از لطف شما نصيبم مي شود كمال امتنان را دارم. اين راهم گفتم تا بدانيد بنده ي بي چشم و رويي نيستم. به هر حال اميد است تا ضمن درنظر گرفتن قدرداني اين حقير ، شما هم محض رضاي خودتان از فرستادن چپ و راست نشانه ها دست برداريد و تكليف من را روشن كنيد. يا رومي روم يا زنگي زنگ. باور كنيد اين يك ذره عقل هم كم كم دارد نم مي كشد.


 


ارادتمند


بنده ( يعني من!)


 

Free counter and web stats