چرا آدم وقتي به کسي علاقمند ميشه انقدر احساساتش متغيره؟
يه لحظه خوشحاله،يه لحظه ناراحته.يه لحظه ميخواد فرياد بکشه و به همه عالم بگه که آي مردم منم يه کسي رو دوست دارم ، يه لحظه ديگه از خودش و از دوست داشتنش بدش مياد.
يه لحظه ميخواد مغرور باشه يه لحظه مطيع...
يه لحظه ميخواد همه چيزو راحت بگيره يه لحظه ميخواد به نفس کشيدن طرف هم گير بده!
يه لحظه دلش آروم ميگيره يه لحظه از ترس از دست دادن عشقش ميخواد ديوونه بشه....
شايد علتش اينه که ما هنوز معني درست دوست داشتنو نميدونيم.
نميدونيم بايد با اين احساس ناشناخته که اسمشو عشق ميذاريم چيکار کنيم.
نميدونيم واقعا موفقيت در حفظ اون آدمه يا در حفظ احساس خودمون.....
در دوست داشتن درست ، آرامش اينه که به احساسمون احترام بذاريم و اونو نگه داريم.
چون آدم ها هيچ کدوم قابل پيش بيني نيستن و احساساتشون هم براي خوشايند ما در وجودشون قرار نداره.
بايد همه آدما رو با احساساتشون آزاد بذاريم.حتي اون کسي رو که دوست داريم.
اونوقت من فکر ميکنم اگه چيزي رو به اسارت نکشيم اون مال ماست.
اگه کسي رو آزاد بذاريم واون به طرف ما بياد اونوقت واقعا دوستمون داره اما اگه به طرفمون نيومد يعني هيچوقت ما رو دوست نداشته.
به آدما فرصت بديم.حتي به اون کساني که دوستمون دارن و دوستشون داريم.ما، خودمون باشيم و بذاريم ديگران هم خودشون باشن....
Nov 14, 2002
عشق
وقتي ميشنوم کسي آه ميکشه و ميگه : دوست داشتن فلانه و فلان.دلم ميخواد بپرسم:در مقايسه با چي؟
درگيري هايي که توي دوست داشتن داريم تنها لحظات مناسبيه که تلاش بيشتري از طرف ما رو ميطلبه.شايد لازمه که ديگرونو به خاطر کاراي اشتباهي که ميکنن بي گناه بدونيم و زياد هم ازشون انتقاد نکنيم.شايد بهتره ساکت باشيم و بيشتر به نداي قلبمون گوش کنيم.شايد بهتره که به جاي اثبات يه نکته، از کنار اون بگذريم.اغلب ما با خودمون هم غريبه ايم ،نميدونيم کي هستيم و از بقيه کساني که اونا هم نميدونن کي هستن ميخواييم که ما رو دوست داشته باشن.البته جاي تاسف داره که کسي ما رو از ته دل دوست نداشته باشه ولي از اون بدتر اينه که ما قادر نباشيم کسي رو از ته دل دوست داشته باشيم.هيچ کس مدعي آسون بودن عشق نيست ولي بهتره بگم، اين عشق نيست که براي ما مشکل به بار مياره ،بلکه اون بلايي که ما به سر عشق مياريم فجيع تره........
درگيري هايي که توي دوست داشتن داريم تنها لحظات مناسبيه که تلاش بيشتري از طرف ما رو ميطلبه.شايد لازمه که ديگرونو به خاطر کاراي اشتباهي که ميکنن بي گناه بدونيم و زياد هم ازشون انتقاد نکنيم.شايد بهتره ساکت باشيم و بيشتر به نداي قلبمون گوش کنيم.شايد بهتره که به جاي اثبات يه نکته، از کنار اون بگذريم.اغلب ما با خودمون هم غريبه ايم ،نميدونيم کي هستيم و از بقيه کساني که اونا هم نميدونن کي هستن ميخواييم که ما رو دوست داشته باشن.البته جاي تاسف داره که کسي ما رو از ته دل دوست نداشته باشه ولي از اون بدتر اينه که ما قادر نباشيم کسي رو از ته دل دوست داشته باشيم.هيچ کس مدعي آسون بودن عشق نيست ولي بهتره بگم، اين عشق نيست که براي ما مشکل به بار مياره ،بلکه اون بلايي که ما به سر عشق مياريم فجيع تره........
Nov 13, 2002
پروانه ها
پروانه ها وقتی بزرگ ميشن پيله دورشونو پاره ميکنن ،آدما وقتي يه احساسي توي وجودشون بزرگ ميشه دور خودشون پيله ميتنن.من ديگه هيچي نميخوام.يه عشق براي من کافيه......ميخوام دور خودم پيله بتنم....
امروز.....
۲۱ آبان سالروز تولد پدر شعر نو نيما
تو را من چشم در راهم
شبا هنگام که ميگيرند در شاخ طلاجن لايه ها رنگ سياهي
وزآن دلخستگانت راست اندوهي فراهم
تورا من چشم در راهم
شباهنگام
در آن دم که در جا جادگان چون مرده ماران خفتگانند
در آن نوبت که بندد دست نيلوفر به پاي سرو کوهي دام
گرم ياد آوري يا نه
من از يادت نميکاهم
تو را من چشم در راهم
امروز حوصله ندارم.از اون روزاي کذاييه.ميخوام اتفاقاتي بيافته که نمي افته.ميخوام اتفاقاتي نيافته که افتاده.ميخوام زندگي اونجوري باشه که دوست دارم ولي نيست.ميخوام اونجوري نباشه که نميخوام ولي هست.می رم سراغ ميل باکسم می بينم حرف رمزم اشتباهه! اول عصبانی ميشم . می دونم کار کيه .ميخوام جيغ بکشم هوار بکشم گريه کنم خودمو به ديوونگي بزنم .اما بعد خندم ميگيره.ياد قهر و آشتي دوران بچگي ميفتم.ميگم خودمو ميزنم به بي خيالي ولي نميشه. از خودم ميپرسم اين زندگي سگي به چه دردي ميخوره؟بعد شروع ميکنم از توي زاويه تنگ نگاهم دنبال چيزاي خوب گشتن.شايد پيدا کنم شايدم نه.اما من پيدا ميکنم.هميشه چيزي پيدا ميکنم.اونايي که منو ميشناسن ميدونن چيه.....نه جيغ ميکشم نه گريه ميکنم.نميدونم شايدميترسم ديوونه بشم.سکوت ميکنم سکوت.و توي سکوت خودم ميگردم و ميچرخم.من ،تو ،همه مثل مورچه هاي کوچولو توي اين دنياي پهناور پراکنده ايم.
از بيرون که به گود نگاه ميکنم ميبينم واقعا زندگي پديده قشنگ ولي مسخره ايه.قشنگه چون به من فرصت کار کردن، لذت بردن، نگاه کردن به ستاره هاي آسمون ،عاشق شدن ،دوست داشن موفق شدن ،خنديدن و حتي گريه کردن و خالي شدن....ميده ولي مسخره است.چون آخرش چي؟دلم ميخواد قبل از رفتن تمام هدف هامو عملي کنم.ولي آيا ميشه؟....ميتونم؟
برميگردم به عقب نگاه ميکنم.کاش ميشد دوباره زندگي کرد .از اول.تمام روزايي که رفتن دوباره برميگشتن.اما نه .اونوقت اين دايره ميچرخيد وميچرخيد.انقدر که سرم گيج ميرفت.ديگه الان هيچي نميدونم.احساسي از اميد و نااميدي ، ترس و شجاعت ، غم و ناراحتي ، سستي و لجاجت دارم. همه رو با هم .باور کنين. ولي باز ميخوام ادامه بدم .به همون چيزي که تا حالا ادامه دادم.همون زندگي به قول خودم قشنگ و مسخره.
همون اميدا ، نااميديا ، ترسا ، خوشي ها ، لذت ها ، دوست داشتن ها، قهر ها و آشتي ها، همه رو با هم ميخوام.زندگي مجموعه اي از اين تضاد هاست که بايد باشن.ولي الان يه چيزوميدونم ، لااقل اينو ميدونم و حس ميکنم که یکی رو دوست دارم.
تو را من چشم در راهم
شبا هنگام که ميگيرند در شاخ طلاجن لايه ها رنگ سياهي
وزآن دلخستگانت راست اندوهي فراهم
تورا من چشم در راهم
شباهنگام
در آن دم که در جا جادگان چون مرده ماران خفتگانند
در آن نوبت که بندد دست نيلوفر به پاي سرو کوهي دام
گرم ياد آوري يا نه
من از يادت نميکاهم
تو را من چشم در راهم
امروز حوصله ندارم.از اون روزاي کذاييه.ميخوام اتفاقاتي بيافته که نمي افته.ميخوام اتفاقاتي نيافته که افتاده.ميخوام زندگي اونجوري باشه که دوست دارم ولي نيست.ميخوام اونجوري نباشه که نميخوام ولي هست.می رم سراغ ميل باکسم می بينم حرف رمزم اشتباهه! اول عصبانی ميشم . می دونم کار کيه .ميخوام جيغ بکشم هوار بکشم گريه کنم خودمو به ديوونگي بزنم .اما بعد خندم ميگيره.ياد قهر و آشتي دوران بچگي ميفتم.ميگم خودمو ميزنم به بي خيالي ولي نميشه. از خودم ميپرسم اين زندگي سگي به چه دردي ميخوره؟بعد شروع ميکنم از توي زاويه تنگ نگاهم دنبال چيزاي خوب گشتن.شايد پيدا کنم شايدم نه.اما من پيدا ميکنم.هميشه چيزي پيدا ميکنم.اونايي که منو ميشناسن ميدونن چيه.....نه جيغ ميکشم نه گريه ميکنم.نميدونم شايدميترسم ديوونه بشم.سکوت ميکنم سکوت.و توي سکوت خودم ميگردم و ميچرخم.من ،تو ،همه مثل مورچه هاي کوچولو توي اين دنياي پهناور پراکنده ايم.
از بيرون که به گود نگاه ميکنم ميبينم واقعا زندگي پديده قشنگ ولي مسخره ايه.قشنگه چون به من فرصت کار کردن، لذت بردن، نگاه کردن به ستاره هاي آسمون ،عاشق شدن ،دوست داشن موفق شدن ،خنديدن و حتي گريه کردن و خالي شدن....ميده ولي مسخره است.چون آخرش چي؟دلم ميخواد قبل از رفتن تمام هدف هامو عملي کنم.ولي آيا ميشه؟....ميتونم؟
برميگردم به عقب نگاه ميکنم.کاش ميشد دوباره زندگي کرد .از اول.تمام روزايي که رفتن دوباره برميگشتن.اما نه .اونوقت اين دايره ميچرخيد وميچرخيد.انقدر که سرم گيج ميرفت.ديگه الان هيچي نميدونم.احساسي از اميد و نااميدي ، ترس و شجاعت ، غم و ناراحتي ، سستي و لجاجت دارم. همه رو با هم .باور کنين. ولي باز ميخوام ادامه بدم .به همون چيزي که تا حالا ادامه دادم.همون زندگي به قول خودم قشنگ و مسخره.
همون اميدا ، نااميديا ، ترسا ، خوشي ها ، لذت ها ، دوست داشتن ها، قهر ها و آشتي ها، همه رو با هم ميخوام.زندگي مجموعه اي از اين تضاد هاست که بايد باشن.ولي الان يه چيزوميدونم ، لااقل اينو ميدونم و حس ميکنم که یکی رو دوست دارم.
اطلاعيه
لازمه بهتون اطلاع بدم که من توي آينده خيلي نزديک در قالبي جديد و متفاوت مطالبمو مينويسم که بعدا جزئياتشو براتون ميگم! و خبر ديگه اينکه ترجمه اي از بيوگرافي بيل گيتز (سلطان نرم افزار!) انجام دادم که در وبلاگ يکي از دوستانم قرار ميدم تا برين و بخونين و کيف کنين. جزئيات اونو هم بعدا ميگم....! پــــــس منتظر باشيد
Nov 11, 2002
Nov 10, 2002
از فروغ
ميدونم مناسبت خاصي نداره ، اما متن زير مصاحبه ايه که سالها قبل با فروغ فرخزاد انجام گرفته.ديروز داشتم ميخوندمش.بدون هيچگونه تحريفي اونو اينجا آوردم .بدنيست شما هم بخونين:
(( حرف زدن در مورد شرح حال به نظر من يک کار خيلي خسته کننده و بي فايده اي است.اين يه واقعيته که هر آدم که به دنيا مياد يه تاريخ تولدي داره اهل شهر يا دهي است توي مدرسه اي درس خوانده يک مشت اتفاقات خيلي معمولي و قراردادي توي زندگيش اتفاق افتاده که بالاخره براي همه مي افتد مثل توي حوض افتادن دوران بچگي يا مثلا تقلب کردن دوره مدرسه ،عاشق شدن دوره جواني و از اين جور چيزها.))
((فکر ميکنم همه آنها که کار هنري ميکنند علتش يا حداقل يکي از علت هايش يکجور نياز ناآگاهانه است به مقابله و ايستادگي در برابر زوال، اين ها آدمهايي هستن که زندگي را بيشتر دوست دارن و ميفهمند و همينطور مرگ را.کار هنري يکجور تلاشي است براي باقي ماندن و يا باقي گذاشتن خود و نفي معني مرگ.گاهي اوقات فکر ميکنم درست است که مرگ هم يکي از قوانين طبيعت است اما انسان تنها در برابر اين قانون است که احساس حقارت و کوچکي ميکند.مسئله ايست که هيچ کاريش نميشود کرد.حتي نميشود براي از ميان بردنش مبارزه کرد.فايده ندارد.بايد باشد.خيلي هم خوب است.اين يک تفسير کلي است که شايد هم احمقانه باشد.اما شعر براي من مثل رفيقي است که وقتي به او ميرسم ميتوانم راحت با او درددل کنم.يک جفتي است که کاملم ميکند ،راضيم ميکند ،بي آنکه آزارم بدهد.بعضي ها کمبود هاي خودشان را در زندگي با پناه بردن به آدم هاي ديگر جبران ميکنن..اما هيچوقت جبران نميشود.اگر جبران ميشد آيا همين رابطه خودش بزرگترين شعر دنيا و هستي نبود؟
رابطه دو آدم هيچوقت نميتواند کامل و يا کامل کننده باشد،بخصوص در اين دوره.به هر حال بعضي ها به اينجور کارها پناه ميبرند.يعني ميسازند و بعد با ساخته خود مخلوط ميشوند و آنوقت ديگر چيزي کم ندارند.شعر براي من مثل پنجره است که هروقت به طرفش ميروم خود به خود باز ميشود.من آنجا مينشينم ونگاه ميکنم ،آواز ميخوانم ،داد ميزنم ، گريه ميکنم ، با عکس درختها قاطي ميشوم و ميدانم که آنطرف پنجره يک فضا هست و يک نفر ميشنود.يک نفر که ممکن است ۲۰۰ سال بعد باشد، يا ۳۰۰ سال قبل وجود داشته.فرق نميکند.وسيله ايست براي ارتباط با هستي ، با وجود، به معني وسيعش.خوبيش اين است که آدم وقتي شعر ميگويد ميتواند بگويد : من هم هستم . يا من هم بودم.در غير اينصورت چطور ميشود گفت که :من هم هستم يا من هم بودم....))
فروغ فرخزاد ۱۳۴۵-۱۳۱۳
(( حرف زدن در مورد شرح حال به نظر من يک کار خيلي خسته کننده و بي فايده اي است.اين يه واقعيته که هر آدم که به دنيا مياد يه تاريخ تولدي داره اهل شهر يا دهي است توي مدرسه اي درس خوانده يک مشت اتفاقات خيلي معمولي و قراردادي توي زندگيش اتفاق افتاده که بالاخره براي همه مي افتد مثل توي حوض افتادن دوران بچگي يا مثلا تقلب کردن دوره مدرسه ،عاشق شدن دوره جواني و از اين جور چيزها.))
((فکر ميکنم همه آنها که کار هنري ميکنند علتش يا حداقل يکي از علت هايش يکجور نياز ناآگاهانه است به مقابله و ايستادگي در برابر زوال، اين ها آدمهايي هستن که زندگي را بيشتر دوست دارن و ميفهمند و همينطور مرگ را.کار هنري يکجور تلاشي است براي باقي ماندن و يا باقي گذاشتن خود و نفي معني مرگ.گاهي اوقات فکر ميکنم درست است که مرگ هم يکي از قوانين طبيعت است اما انسان تنها در برابر اين قانون است که احساس حقارت و کوچکي ميکند.مسئله ايست که هيچ کاريش نميشود کرد.حتي نميشود براي از ميان بردنش مبارزه کرد.فايده ندارد.بايد باشد.خيلي هم خوب است.اين يک تفسير کلي است که شايد هم احمقانه باشد.اما شعر براي من مثل رفيقي است که وقتي به او ميرسم ميتوانم راحت با او درددل کنم.يک جفتي است که کاملم ميکند ،راضيم ميکند ،بي آنکه آزارم بدهد.بعضي ها کمبود هاي خودشان را در زندگي با پناه بردن به آدم هاي ديگر جبران ميکنن..اما هيچوقت جبران نميشود.اگر جبران ميشد آيا همين رابطه خودش بزرگترين شعر دنيا و هستي نبود؟
رابطه دو آدم هيچوقت نميتواند کامل و يا کامل کننده باشد،بخصوص در اين دوره.به هر حال بعضي ها به اينجور کارها پناه ميبرند.يعني ميسازند و بعد با ساخته خود مخلوط ميشوند و آنوقت ديگر چيزي کم ندارند.شعر براي من مثل پنجره است که هروقت به طرفش ميروم خود به خود باز ميشود.من آنجا مينشينم ونگاه ميکنم ،آواز ميخوانم ،داد ميزنم ، گريه ميکنم ، با عکس درختها قاطي ميشوم و ميدانم که آنطرف پنجره يک فضا هست و يک نفر ميشنود.يک نفر که ممکن است ۲۰۰ سال بعد باشد، يا ۳۰۰ سال قبل وجود داشته.فرق نميکند.وسيله ايست براي ارتباط با هستي ، با وجود، به معني وسيعش.خوبيش اين است که آدم وقتي شعر ميگويد ميتواند بگويد : من هم هستم . يا من هم بودم.در غير اينصورت چطور ميشود گفت که :من هم هستم يا من هم بودم....))
فروغ فرخزاد ۱۳۴۵-۱۳۱۳
Nov 9, 2002
درنا ها بر ميگردند
ماه آخر پاييز ميروند،ماه اول بهار ميآيند درناها..!
قطار درنا ها آمده نيامده ، روحشان به لرزه در مي آمد...با هم بدرقه ميکردند، با هم استقبال ميکردند درناهارا.
يک روز از رديف درناها توي بيشه زار پري افتاد.چطور مرد دويد و آن را برداشت ؟ چطور به زن تقديم کرد ؟چطور گفت :*درنــــاي من*.چطور؟اولين بار بود که به زن اظهار لطف ميکرد.پر درنا به او جرات داده بود ؟ يا چيز ديگري ؟ نميداند.
زن هميشه ميخواست به رديف درنا ها ملحق شود،با آنها پرواز کند.مــرد هم ميگفت:*باز هم احساساتي شدي.....نه،نه، تحمل اين رو ندارم، درنـــــــاي من!*
زن ميخنديد و ميرفت.بعد هم ميگفت:*نترس ، دستم به رديف درنا ها ميرسه مگه؟ صدام ميرسه مگه ؟مگه بال دارم که به آسمونا پرواز کنم ؟ قاطي درنا ها بشم ؟ خيالات منو به هم نزن تو هم!*
****
الان ، ماه آخر پاييز است.درنا ها بال ميکشند و ميروند .مرد پشت سرشان نگاه ميکند. بدون زن...مثل کسي که به اميدي چشم دوخته است ، کسي که به اميد نجاتي چشم دوخته است .نگاه ميکند.مثل اينکه غريبه است.بدون زن...باز هم توي بيشه زار پري مي آفتد، از قطار درناها. مرد پر را برميدارد ، غرق در فکر. چکار کند؟ به چه کسي بدهد؟ به چه کسي ...؟پـــــــر ، دل او را ميسوزاند. تمام موجودش ار ميسوزاند.....!
****
ماه اول بهار درنا ها مي آيند.مرد به استقبال آنها خواهد رفت.بدون زن...آيا تحمل خواهد کرد ؟
مرد با خود زمزمه ميکند:
*تو درناي من بودي ، لااقل شبيه درنا ها باش . توي عمرت حداقل يک بار در بازگشتن شبيه درنا ها باش. فقط يک بار اي درناي زندگي ام ...*
زمزمه اش ، فرياد ميشود :
* ديگر حتي يکبار هم نميگذارم مثل رفتن درنا ها بروي ، نميگذارم ، اي درناي من...*
صداي مرد ، در باد گـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم ميشود.
گل حسين حسين اوغلي
قطار درنا ها آمده نيامده ، روحشان به لرزه در مي آمد...با هم بدرقه ميکردند، با هم استقبال ميکردند درناهارا.
يک روز از رديف درناها توي بيشه زار پري افتاد.چطور مرد دويد و آن را برداشت ؟ چطور به زن تقديم کرد ؟چطور گفت :*درنــــاي من*.چطور؟اولين بار بود که به زن اظهار لطف ميکرد.پر درنا به او جرات داده بود ؟ يا چيز ديگري ؟ نميداند.
زن هميشه ميخواست به رديف درنا ها ملحق شود،با آنها پرواز کند.مــرد هم ميگفت:*باز هم احساساتي شدي.....نه،نه، تحمل اين رو ندارم، درنـــــــاي من!*
زن ميخنديد و ميرفت.بعد هم ميگفت:*نترس ، دستم به رديف درنا ها ميرسه مگه؟ صدام ميرسه مگه ؟مگه بال دارم که به آسمونا پرواز کنم ؟ قاطي درنا ها بشم ؟ خيالات منو به هم نزن تو هم!*
****
الان ، ماه آخر پاييز است.درنا ها بال ميکشند و ميروند .مرد پشت سرشان نگاه ميکند. بدون زن...مثل کسي که به اميدي چشم دوخته است ، کسي که به اميد نجاتي چشم دوخته است .نگاه ميکند.مثل اينکه غريبه است.بدون زن...باز هم توي بيشه زار پري مي آفتد، از قطار درناها. مرد پر را برميدارد ، غرق در فکر. چکار کند؟ به چه کسي بدهد؟ به چه کسي ...؟پـــــــر ، دل او را ميسوزاند. تمام موجودش ار ميسوزاند.....!
****
ماه اول بهار درنا ها مي آيند.مرد به استقبال آنها خواهد رفت.بدون زن...آيا تحمل خواهد کرد ؟
مرد با خود زمزمه ميکند:
*تو درناي من بودي ، لااقل شبيه درنا ها باش . توي عمرت حداقل يک بار در بازگشتن شبيه درنا ها باش. فقط يک بار اي درناي زندگي ام ...*
زمزمه اش ، فرياد ميشود :
* ديگر حتي يکبار هم نميگذارم مثل رفتن درنا ها بروي ، نميگذارم ، اي درناي من...*
صداي مرد ، در باد گـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم ميشود.
گل حسين حسين اوغلي
Nov 6, 2002
کجاست جای من ؟
خياط لباس مردم ، خودش لخت و عوره !
اين جمله حکايت منه! امروز دلم گرفته.حوصله نوشتن در مورد عشق رو هم ندارم. امروز رو به من ببخشيد.خوب منم آدمم ديگه.فکر ميکنم هورمونهاي افسردگي خونم زياد شدن! اصلا چي گفتم. راستي تا حالا شده حس کنين عمرتون داره تلف ميشه؟واي چي دارم ميگم.فکر کنم ادامه ندم بهتره.بقيش تو دلم بمونه........
چند وقت تو خودم گم ميشم.دوباره رو براه ميشم.ميدونــــم!چه کنيم ديگه هر مريضي درد خودشو بهتر ميدونه.
ميخوام نزديک سحر
سينه مو پاره کنم
دلمـــــــو در بيارم
غمشـــــــــــو چاره کنم.............
اين جمله حکايت منه! امروز دلم گرفته.حوصله نوشتن در مورد عشق رو هم ندارم. امروز رو به من ببخشيد.خوب منم آدمم ديگه.فکر ميکنم هورمونهاي افسردگي خونم زياد شدن! اصلا چي گفتم. راستي تا حالا شده حس کنين عمرتون داره تلف ميشه؟واي چي دارم ميگم.فکر کنم ادامه ندم بهتره.بقيش تو دلم بمونه........
چند وقت تو خودم گم ميشم.دوباره رو براه ميشم.ميدونــــم!چه کنيم ديگه هر مريضي درد خودشو بهتر ميدونه.
ميخوام نزديک سحر
سينه مو پاره کنم
دلمـــــــو در بيارم
غمشـــــــــــو چاره کنم.............
Nov 5, 2002
هر کي دوست داشت بخونه
داستان بسيار غم انگيز زندگي اين نيست که انسانها فنا ميشونـــــد، بل اين است که از دوست داشتن باز ميمانند
سامرست موام
خيلي از آدما منتظرن که يه روز اسب سفيد عشق با سوارش از راه برسه!من فکر ميکنم براي عده کمي اين اتفاق ميافته.اما اغلب عمري رو تو انتظار ميمونن تا به آدمايي بداخلاق و بدبين تبديل ميشن و اونقدر از دوست داشتن ميترسن که شايد اگه زماني عشقم به سراغشون بياد نتونن اونو بشناسن!
به انتظار قايق عشق نشستن فايده اي نداره مگر اينکه قبلا خودمون اونو فرستاده باشيم.
شما تلاش خودتونو بکنين خدا را چه ديدي؟!
اونايي که سعي ميکنن کاري انجام بدن و شکست ميخورن از اونايي که هيچ کاري نميکنن و ادعاي موفقيت هم ميکنن خيلي بهترن.اصلا ما آگاهي رو بيشتر از راه شکست بدست مياريم.
البته من معتقدم جايي که عشق هست شکست وجود نداره.هر تجربه اي رو نميشه شکست محسوب کرد.شکست همون دست کشيدن از تلاشه که توي عشق وجود نداره.
تازه اگه توي تلاشتون و ابراز احساساتتون فکر کردين که يه جورايي اوضاع بر وفق مراد نيست باز نااميد نشين،حتي اگه هيچ کس ديگه اي هم وجود نداشت که اهميت مارو بدونه هميشه خودمون هستيم. اون خودي که با غرور پرچم وجودي ما رو بالاي سرمون نگه ميداره و ما رو از بقيه متمايز ميکنه.
اگه ارزش وجودي خودمون رو بشناسيم اونوقت عشقمون هم ارزش پيدا ميکنه و مسلما کسي جرات شکستن قلب راسخ ما رو به خودش نميده
سامرست موام
خيلي از آدما منتظرن که يه روز اسب سفيد عشق با سوارش از راه برسه!من فکر ميکنم براي عده کمي اين اتفاق ميافته.اما اغلب عمري رو تو انتظار ميمونن تا به آدمايي بداخلاق و بدبين تبديل ميشن و اونقدر از دوست داشتن ميترسن که شايد اگه زماني عشقم به سراغشون بياد نتونن اونو بشناسن!
به انتظار قايق عشق نشستن فايده اي نداره مگر اينکه قبلا خودمون اونو فرستاده باشيم.
شما تلاش خودتونو بکنين خدا را چه ديدي؟!
اونايي که سعي ميکنن کاري انجام بدن و شکست ميخورن از اونايي که هيچ کاري نميکنن و ادعاي موفقيت هم ميکنن خيلي بهترن.اصلا ما آگاهي رو بيشتر از راه شکست بدست مياريم.
البته من معتقدم جايي که عشق هست شکست وجود نداره.هر تجربه اي رو نميشه شکست محسوب کرد.شکست همون دست کشيدن از تلاشه که توي عشق وجود نداره.
تازه اگه توي تلاشتون و ابراز احساساتتون فکر کردين که يه جورايي اوضاع بر وفق مراد نيست باز نااميد نشين،حتي اگه هيچ کس ديگه اي هم وجود نداشت که اهميت مارو بدونه هميشه خودمون هستيم. اون خودي که با غرور پرچم وجودي ما رو بالاي سرمون نگه ميداره و ما رو از بقيه متمايز ميکنه.
اگه ارزش وجودي خودمون رو بشناسيم اونوقت عشقمون هم ارزش پيدا ميکنه و مسلما کسي جرات شکستن قلب راسخ ما رو به خودش نميده
Nov 4, 2002
عشق نيز درد است
خيلي ها ،من جمله خود من ، عشق و رنج رو يکي ميدونن.کساني که يا نيش عشق رو چشيدن يا اينو از زبون بقيه شنيدن که به نظر من تو اين يه مورد آدم بايد خودش نيشو تجربه کنه...!!!چون به دردش مي ارزه.
البته مشکله که بخواييم تصور کنيم توي درد هم چيز خوبي وجود داره.همين که اونو حس ميکنيم فوري به فکر درمان ميفتيم.قرص ميخوريم.زياد ميخوابيم.زياد ميخوريم.درد رو سرکوب ميکنيم .اونو ناديده ميگيريم و خلاصه هر کاري ميکنيم تا ازش فرار کنيم.رابطه برقرار کردن هم به معناي پذيرش درده.بيشتر ما دنبال دوستي هستيم که بهترين دوست و نزديکترين فرد مورد اعتماد و منشا اصلي خوشبختي و کسي باشه که هميشه احساس مارو درک کنه و بخشش داشته باشه.ازش انتظار داريم هموني باشه که هميشه منتظر پيدا شدنش بوديم.اما خوب هميشه هم موفق نميشيم.پس اين حقيقت رو ميدونيم که بايد با درد ناشي از اين توقع بيجا بسازيم.
اما درد معلم بزرگيه همونطور که درداي جسمي قدرت دفاعي ما رو زياد ميکنن درد هاي احساسي هم همينطورن.
درد هاي احساسي نيروي هشياري ما رو براي تشخيص اشتباه زنده ميکنن.
پس دليلي نداره که تموم شدن يک رابطه رو شکست بدونيم.البته نگين بي رحمم.چون قبول دارم که خيلي سخته.از دست دادن عشق هميشه ويرونگره ولي ممکنه فرصتي براي پاکسازي دروني و پيدا کردن ارزشهاي وجودي و يا شروع تازه ها باشه.
روابط ممکنه پژمرده بشن يا بد تر اينکه بميرن اما زندگي و عشق هميشه ادامه داره.
بياييم به عشق اعتماد کنيم.ازش فرار نکنيم .بهش انگ هاي جور واجور نچسبونيم.خرابش نکنيم .عشق هم مثل ايمان اعتماد بدون تضمين ميخواد.اگه به ماهيتش ايمان داشتيم اونوقت
ديگه ازش نميترسيم.
البته مشکله که بخواييم تصور کنيم توي درد هم چيز خوبي وجود داره.همين که اونو حس ميکنيم فوري به فکر درمان ميفتيم.قرص ميخوريم.زياد ميخوابيم.زياد ميخوريم.درد رو سرکوب ميکنيم .اونو ناديده ميگيريم و خلاصه هر کاري ميکنيم تا ازش فرار کنيم.رابطه برقرار کردن هم به معناي پذيرش درده.بيشتر ما دنبال دوستي هستيم که بهترين دوست و نزديکترين فرد مورد اعتماد و منشا اصلي خوشبختي و کسي باشه که هميشه احساس مارو درک کنه و بخشش داشته باشه.ازش انتظار داريم هموني باشه که هميشه منتظر پيدا شدنش بوديم.اما خوب هميشه هم موفق نميشيم.پس اين حقيقت رو ميدونيم که بايد با درد ناشي از اين توقع بيجا بسازيم.
اما درد معلم بزرگيه همونطور که درداي جسمي قدرت دفاعي ما رو زياد ميکنن درد هاي احساسي هم همينطورن.
درد هاي احساسي نيروي هشياري ما رو براي تشخيص اشتباه زنده ميکنن.
پس دليلي نداره که تموم شدن يک رابطه رو شکست بدونيم.البته نگين بي رحمم.چون قبول دارم که خيلي سخته.از دست دادن عشق هميشه ويرونگره ولي ممکنه فرصتي براي پاکسازي دروني و پيدا کردن ارزشهاي وجودي و يا شروع تازه ها باشه.
روابط ممکنه پژمرده بشن يا بد تر اينکه بميرن اما زندگي و عشق هميشه ادامه داره.
بياييم به عشق اعتماد کنيم.ازش فرار نکنيم .بهش انگ هاي جور واجور نچسبونيم.خرابش نکنيم .عشق هم مثل ايمان اعتماد بدون تضمين ميخواد.اگه به ماهيتش ايمان داشتيم اونوقت
ديگه ازش نميترسيم.
Nov 3, 2002
زندگی منطقی نيست ولی زيباست
توي اين دوره زمونه هيچ چيزي طعم گذشته رو نداره.دنياي فلز و صنعت و جنگ و تکنولوژي،دنياي خوب و بد،بهت مرگ کلاغ ها و ماه پيشوني ها و دهن کجی زندگی که شاید فردا ما هم نباشیم.......
واقعا چی به ما قدرت ادامه زندگی می ده و توی بدترین و تلخ ترین لحظات باز هم مارو به جلو هل میده؟من فکر می کنم این نیرو فقط نیروی عشقه.عشق انسان به انسان.زن و مرد به هم .عشق به همنوع.عشق مادر به فرزند.عشق انسان به خدا و حتی عشق های مادی...که همه به نوعی انگیزه برای ادامه زندگی هستند.
پس سرفصل همه چی عشقه.البته انواعش متفاوته.کیفیتش هم همینطور...حتی طریقه ابرازش هم.....اما طبیعت عشق تو همش مشترکه.
بحث در مورد عشق انقدر مفصله که در یه وبلاگ کوتاه نمی گنجه.دوست دارم باز در موردش حرف بزنم و حرف شما رو بشنوم.
واقعا توی زندگی از رنجی که میبریم چه طور رها بشیم ؟؟
من می گم با عشق.....................
واقعا چی به ما قدرت ادامه زندگی می ده و توی بدترین و تلخ ترین لحظات باز هم مارو به جلو هل میده؟من فکر می کنم این نیرو فقط نیروی عشقه.عشق انسان به انسان.زن و مرد به هم .عشق به همنوع.عشق مادر به فرزند.عشق انسان به خدا و حتی عشق های مادی...که همه به نوعی انگیزه برای ادامه زندگی هستند.
پس سرفصل همه چی عشقه.البته انواعش متفاوته.کیفیتش هم همینطور...حتی طریقه ابرازش هم.....اما طبیعت عشق تو همش مشترکه.
بحث در مورد عشق انقدر مفصله که در یه وبلاگ کوتاه نمی گنجه.دوست دارم باز در موردش حرف بزنم و حرف شما رو بشنوم.
واقعا توی زندگی از رنجی که میبریم چه طور رها بشیم ؟؟
من می گم با عشق.....................
Nov 1, 2002
سلام سلام
بچه ها سلام.
خيلي خوشحالم که باز دور هم جمع شديم.انقدر خوشحال که امروز رو هرگز فراموش نميکنم.ما تو اين مبارزه پيروز شديم.صبر کرديم و نتيجه اون رو ديديم.دوستان و دشمنامونو شناختيم.باز هم مينويسيم.به همتون تبريک ميگم و براي همتون آرزوي پيروزي و دل شاد ميکنم.من اين خونواده جديدمو حالا خيلي بيشتر از قبل دوست دارم....خيلي....
خيلي خوشحالم که باز دور هم جمع شديم.انقدر خوشحال که امروز رو هرگز فراموش نميکنم.ما تو اين مبارزه پيروز شديم.صبر کرديم و نتيجه اون رو ديديم.دوستان و دشمنامونو شناختيم.باز هم مينويسيم.به همتون تبريک ميگم و براي همتون آرزوي پيروزي و دل شاد ميکنم.من اين خونواده جديدمو حالا خيلي بيشتر از قبل دوست دارم....خيلي....
Oct 24, 2002
حرفی نميمونه
عکسی که حسام الدين توی وبلاگش برای روز جهانی کودک گذاشته سراسر وجود منو از رنج پر ميکنه و رد اشک رو توی تمام صورتم مينشونه...................اگر اين کودک بايد با اين وحشت ميمرد اصلا چرا به دنيا اومد.......................
Oct 23, 2002
بيا دريا شويم
هر روز که از زندگيم ميگذره بيشتر متقاعد ميشم که هدر دادن زندگی به چند عامل بستگی داره:
نيرويی که به کار نميبرم
عشقی که ابراز نميکنم
احتياط ناشی از خودخواهی که قدرت ریسک کردن رو از من می گیره
و نيز طفره رفتن از پذيرش درد که خوشبختی رو هم از دسترس من خارج ميکنه....
ماری چولموندلي
نيرويی که به کار نميبرم
عشقی که ابراز نميکنم
احتياط ناشی از خودخواهی که قدرت ریسک کردن رو از من می گیره
و نيز طفره رفتن از پذيرش درد که خوشبختی رو هم از دسترس من خارج ميکنه....
ماری چولموندلي
درد دل
امروز بخدا روي دنده راست پاشدم!ولي نميدونم چرا ماتم گرفتم.پريروز که مثلا عيد بود توي چنان ترافيکي گير کردم که تا عمر دارم فراموش نميکنم.اينم لابد از مزاياي جشن و سروره!توي اين ترافيها آدما مثل يه تيکه آهن هر کدوم ميخوان از اون يکي سبقت بگيرن انگار مسابقس. پس ديگه جايي براي دوست داشتن همنوع نميمونه.هر کي زودتر برسه اون برندس.اما به کجا؟ به چي ؟مقصد کجاست؟خوردن؟خوابيدن؟خنديدن؟گريه کردن؟ همه توي اين شلوغي تنهان.حتي جفت تاي به ظاهر عاشق هم .....من اينو تو چشم هاشون ميخونم.زندگي تکراري....مسير تکراري ....کارهاي تکراري....جاهاي هميشگي...لامپاي نئون چشمک زن..آدمهاي له شده توي اتوبوس...قلبها يخ کرده.دستها يخ کرده .نگاه ها منجمده.
ميگن براي رسيدن به عشق خدائي اول بايد عشق زميني رو تجربه کرد.کدوم عشق ؟ کجاست ؟ چرا من نميبينمش ؟ خدايا چي به سر من و بنده هاي تو اومده ؟ مگه تو عشق رو نيافريدي ؟....پس چرا گم شده ؟چرا هر چي ميگرديم کمتر پيدا ميکنيم.؟مثل يه پوسته خالي شدم.خالي خالي...خسته شدم .از اين زندگي کوکي در کنار اين آدم هاي کوکي.اين وسط اگه کسي هم پيدا بشه که مثل بقيه فکر نکنه باز فداي جماعت ميشه .مگه تا کي ميشه خلاف جهت آب شنا کرد....؟
دلم براي آدم هاي تنهاي دور و برم ميسوزه.من ميون اين آدم هاي تنها؛....... از همه تنها ترم.
خدايا . خدايا خودتو به من نشون بــــــــــــــــده...................
ميگن براي رسيدن به عشق خدائي اول بايد عشق زميني رو تجربه کرد.کدوم عشق ؟ کجاست ؟ چرا من نميبينمش ؟ خدايا چي به سر من و بنده هاي تو اومده ؟ مگه تو عشق رو نيافريدي ؟....پس چرا گم شده ؟چرا هر چي ميگرديم کمتر پيدا ميکنيم.؟مثل يه پوسته خالي شدم.خالي خالي...خسته شدم .از اين زندگي کوکي در کنار اين آدم هاي کوکي.اين وسط اگه کسي هم پيدا بشه که مثل بقيه فکر نکنه باز فداي جماعت ميشه .مگه تا کي ميشه خلاف جهت آب شنا کرد....؟
دلم براي آدم هاي تنهاي دور و برم ميسوزه.من ميون اين آدم هاي تنها؛....... از همه تنها ترم.
خدايا . خدايا خودتو به من نشون بــــــــــــــــده...................
Oct 20, 2002
يکي اين کاغذ پاره هارو جمع کنه!
سلام
من خيلي چيزارو در مورد وبلاگ از مبتدی ياد گرفتم.شما هم يه سري بهشون بزنين.اونوقت منظورمو میفهمین.از همتون هم ممنونم که برام پيغام ميذارين. بابا لينکم يکی يکی!
راستی امروز که سوار تاکسی شدم موقع پیاده شدن راننده وقتی ميخواست بقيه پولمو به من برگردونه يه صد تومنی که کاملا از وسط پاره شده بود داد دستم و گفت :ببر بچسبون!!!!!
من يه نگاهی به صد تومنی بينوا که از وسط نصف شده بود انداختم و يه نگاه به راننده.
احتمالا هر موجود مونث! ديگه ای بود پولو ميگرفت و پياده ميشد ولی من که معمولا اينجور موقع ها زود جوش ميارم ناخودآگاه گفتم چسبم کجا بود؟!!!!!!!پول درسته بدين اينو ميخوام چيکار...راننده که ديد انگار از پس من نميتونه بربياد پولو گرفت و يدونه صدتومنی نو که روش کنده کاري نشده و شسته نشده و توي ماشين لباسشوئي نرفته و مچاله نشده وبا چسب پانسمان نشده بود از پولاش داد بهم.انگار احساس کرده بود تسليم بشه به نفعشه!!نه آخه شما بگين اين رسمشه ؟؟
من خيلي چيزارو در مورد وبلاگ از مبتدی ياد گرفتم.شما هم يه سري بهشون بزنين.اونوقت منظورمو میفهمین.از همتون هم ممنونم که برام پيغام ميذارين. بابا لينکم يکی يکی!
راستی امروز که سوار تاکسی شدم موقع پیاده شدن راننده وقتی ميخواست بقيه پولمو به من برگردونه يه صد تومنی که کاملا از وسط پاره شده بود داد دستم و گفت :ببر بچسبون!!!!!
من يه نگاهی به صد تومنی بينوا که از وسط نصف شده بود انداختم و يه نگاه به راننده.
احتمالا هر موجود مونث! ديگه ای بود پولو ميگرفت و پياده ميشد ولی من که معمولا اينجور موقع ها زود جوش ميارم ناخودآگاه گفتم چسبم کجا بود؟!!!!!!!پول درسته بدين اينو ميخوام چيکار...راننده که ديد انگار از پس من نميتونه بربياد پولو گرفت و يدونه صدتومنی نو که روش کنده کاري نشده و شسته نشده و توي ماشين لباسشوئي نرفته و مچاله نشده وبا چسب پانسمان نشده بود از پولاش داد بهم.انگار احساس کرده بود تسليم بشه به نفعشه!!نه آخه شما بگين اين رسمشه ؟؟
چوبکاري!
يه دوست عزيز زحمت کشيده و در وبلاگش به من لينک داده .ممنونم دوستم! .من خوندن وبلاگشو به شما توصيه ميکنم چون از اونجا دست خالي برنميگردين!.امتحان کنين...فردا لينک ميدم.
Oct 19, 2002
اسير
سلام....
باز من اومدم.با يه کله پر باد که دلش ميخواد تا آخر دنيا بدوه .ولي حيف که پر پروازمو بستن.....
راستي تا حالا فکر کردين که چرا بعضي ها براي رسيدن به ايده آلهاشون دچار سردرگمي و ياس ميشن؟
چون اراده کافي ،آگاهي کافي ،و ايمان کافي ندارن.
با اين سه تا ، تقريبا هيچ چيز غير ممکن نيست.
منم يه روز بندامو باز ميکنم..........دنيا تنها چيزايي رو ميتونه به من بده که من ازش ميخوام.خوب چرا ازش نخوام ؟؟...
باز من اومدم.با يه کله پر باد که دلش ميخواد تا آخر دنيا بدوه .ولي حيف که پر پروازمو بستن.....
راستي تا حالا فکر کردين که چرا بعضي ها براي رسيدن به ايده آلهاشون دچار سردرگمي و ياس ميشن؟
چون اراده کافي ،آگاهي کافي ،و ايمان کافي ندارن.
با اين سه تا ، تقريبا هيچ چيز غير ممکن نيست.
منم يه روز بندامو باز ميکنم..........دنيا تنها چيزايي رو ميتونه به من بده که من ازش ميخوام.خوب چرا ازش نخوام ؟؟...
جوک
***دادگستری تهــران در سه سال گذشته کارهای فوق العاده ای انجام داده است ***
همشهری شنبه ۲۷ مهر
اين يه جوکه ! باور نميکنين يه سر به دادگاه های تهران بزنين!!!
همشهری شنبه ۲۷ مهر
اين يه جوکه ! باور نميکنين يه سر به دادگاه های تهران بزنين!!!
سلام دوستای خوبم .
مرسی که به من سر ميزنين . اين وبلاگ ديگه جزئی از زندگی و دلمشغولی من شده.
همه بهانه من برای تحمل رنجها توئی.....
اگر گذرتون به روستای خرقان افتاد حتما يه سری هم به آرامگاه شيخ ابوالحسن خرقانی بزنين.
اينو از اين جهت ميگم که ديدن مزار مردی با انديشه های خاص خالی از لطف نيست .برای نمونه از نوشته سردر ارامگاهش براتون ميگم که بی گمان انساندوستانه ترين پيغاميه که به بشر داده شده .
روی سر در اين مضمون نوشته شده:
**هر کس در اين سرا درآيد نانش دهيد و از ايمانش مپرسيد
چرا که
هر انکس که به درگاه باريتعالی به جان ارزد البته بر خوان ابوالحسن به نان ارزد....**
ديروز رفته بودم سر مزار يکی از زنهای جوون فاميل که بر اثر سرطان فوت کرده.بعد از گذشت ۴ سال هنوز هر صبح جمعه شوهرش با يه دسته گل به ديدن همسرش ميره.ديروز هم دير رسيدم وهمسرش اومده بود و رفته بود.اينو از گلهای پرپر شده ای فهميدم که به شکل يه قلب بزرگ روی سنگ مزارش چيده شده بودن.سنگی سياه به طول تقريبا ۲ متر که تنها نوشته روی اون اينه: بزرگترين غم زندگی ما آخرين نگــــــــاه تو بود.......
راستی اگه اين زن هنوز زنده بود باز همينقدر عزيز بود !!!!!؟
مرسی که به من سر ميزنين . اين وبلاگ ديگه جزئی از زندگی و دلمشغولی من شده.
همه بهانه من برای تحمل رنجها توئی.....
اگر گذرتون به روستای خرقان افتاد حتما يه سری هم به آرامگاه شيخ ابوالحسن خرقانی بزنين.
اينو از اين جهت ميگم که ديدن مزار مردی با انديشه های خاص خالی از لطف نيست .برای نمونه از نوشته سردر ارامگاهش براتون ميگم که بی گمان انساندوستانه ترين پيغاميه که به بشر داده شده .
روی سر در اين مضمون نوشته شده:
**هر کس در اين سرا درآيد نانش دهيد و از ايمانش مپرسيد
چرا که
هر انکس که به درگاه باريتعالی به جان ارزد البته بر خوان ابوالحسن به نان ارزد....**
ديروز رفته بودم سر مزار يکی از زنهای جوون فاميل که بر اثر سرطان فوت کرده.بعد از گذشت ۴ سال هنوز هر صبح جمعه شوهرش با يه دسته گل به ديدن همسرش ميره.ديروز هم دير رسيدم وهمسرش اومده بود و رفته بود.اينو از گلهای پرپر شده ای فهميدم که به شکل يه قلب بزرگ روی سنگ مزارش چيده شده بودن.سنگی سياه به طول تقريبا ۲ متر که تنها نوشته روی اون اينه: بزرگترين غم زندگی ما آخرين نگــــــــاه تو بود.......
راستی اگه اين زن هنوز زنده بود باز همينقدر عزيز بود !!!!!؟
Oct 16, 2002
باز خل شدم
امروز پنج شنبه،
باز يه هفته ديگه گذشت،هر لحظه منتظر لحظه بعدي هستم و همش منتظرم که معجزه اي اتفاق بيافته ، بعد وقتي به عقب نيگا ميکنم ميبينم که روزاي زندگي تند و تند دارن ميگذرن.
نميدونم چرا همش فکر ميکنم زندگي بر وفق مراد نيست .از خودم انتظارات زياده از حد دارم.يکي به من بگه که هيچکس کامل نيست.نميدونم نميدونم ........
مدتهاست با خدا حرف نزدم.آخه من و خدا با هم قرار مدارايي داريم!
همش کار کار کار آخرش چي.اميدوارم يه روز به آرزوم برسم.راستي همقطاراي خوبم ،ممنون که به وبلاگ من سر ميزنين ولي اگه برام پيغام هم بذارين خوشحال تر ميشم .
دلم ميخواد برم سفر سفر سفـر
از اون سفر هايي که عاشقشم
باز يه هفته ديگه گذشت،هر لحظه منتظر لحظه بعدي هستم و همش منتظرم که معجزه اي اتفاق بيافته ، بعد وقتي به عقب نيگا ميکنم ميبينم که روزاي زندگي تند و تند دارن ميگذرن.
نميدونم چرا همش فکر ميکنم زندگي بر وفق مراد نيست .از خودم انتظارات زياده از حد دارم.يکي به من بگه که هيچکس کامل نيست.نميدونم نميدونم ........
مدتهاست با خدا حرف نزدم.آخه من و خدا با هم قرار مدارايي داريم!
همش کار کار کار آخرش چي.اميدوارم يه روز به آرزوم برسم.راستي همقطاراي خوبم ،ممنون که به وبلاگ من سر ميزنين ولي اگه برام پيغام هم بذارين خوشحال تر ميشم .
دلم ميخواد برم سفر سفر سفـر
از اون سفر هايي که عاشقشم
اينو بخونين:
خــــــــاطره شادمـــــــــــاني هاي ديـــــــــــروز،
تــــــــــــــــــلخ تريـن غمـــــــــــــي است که امروز داريـــــــــــــــــــــــم...........
و اين:
اين که ميگويي مرا نميفهمي،
مديحي است که من استحقاق آن را ندارم
و توهيني است که تو سزاوارش نيستي.
****
بين دانشمند و شاعر مرغزاري سرسبز است.
پس اگر دانشمند از آن بگذرد حکيمي شود،
و اگر شاعـــــــــــر،پيامبــــــــــري........
****
کسي را که با او خنديده اي شايد از ياد ببري
اما آن کس را که با او گريسته اي،
هــــــــــــــــــــرگـــــــــــــــــــز..............................
****
آن هنگام که روحم عاشق جسمم شد
و جفت گيري اين دو سر گرفت
من ديگر بار متولد شدم........
جبران خليل جبران
خــــــــاطره شادمـــــــــــاني هاي ديـــــــــــروز،
تــــــــــــــــــلخ تريـن غمـــــــــــــي است که امروز داريـــــــــــــــــــــــم...........
و اين:
اين که ميگويي مرا نميفهمي،
مديحي است که من استحقاق آن را ندارم
و توهيني است که تو سزاوارش نيستي.
****
بين دانشمند و شاعر مرغزاري سرسبز است.
پس اگر دانشمند از آن بگذرد حکيمي شود،
و اگر شاعـــــــــــر،پيامبــــــــــري........
****
کسي را که با او خنديده اي شايد از ياد ببري
اما آن کس را که با او گريسته اي،
هــــــــــــــــــــرگـــــــــــــــــــز..............................
****
آن هنگام که روحم عاشق جسمم شد
و جفت گيري اين دو سر گرفت
من ديگر بار متولد شدم........
جبران خليل جبران
فمينيست يا نه ؟
کتابي خوندم در مورد بيچارگي هاي زناي عرب.نويسندش که خودشم زنه تحقيقاتي کرده که ادم وحشت ميکنه.البته کتاب چاپ سال ۵۹ هستش ولي به خوندنش مي ارزيد.تو اين کتاب نويسنده حتي علت ايجاد روسپيگري رو هم بخاطر مردهاو سيستم پدرسالاري جامعه ميدونه.*پديده فاحشگي تنها پاسخ شرايطي بود که در ان مردان به آميزش با زناني جز همسران خود مجاز بودند،اما زنان به تنها شوهري که بر آنان تحميل شده بود محکوم بودند*
جل الخالق!مطالب اين کتاب جداي از فمينيستي بودن نويسندش ،بعضي واقعيات عريان رو در مورد مشکلات زنها مطرح کرده که جاي فکر کردن داره.اينکه زنها در ابتدا چه منزلتي داشتن، از سهم الارث گرفته تا دادن نام خانوادگي به فرزند و سلطنت و حتي بيشترين خدايان گذشته الهه بودن .ولي خوب امروز ،گذشته از پيشرفت تکنولوژي، فشار روحي و جسمي که به زنها تحميل ميشه کم نيست .من فمينست نيستم اما دوست دارم مرد و زن در جاي خودشون قرار بگيرن .نه زنها از حقوق بالفطره خودشون کوتاه بيان و نه مردا از حقوق بالفطره خودشون سوء استفاده کنن. نظر شما چيه؟
جل الخالق!مطالب اين کتاب جداي از فمينيستي بودن نويسندش ،بعضي واقعيات عريان رو در مورد مشکلات زنها مطرح کرده که جاي فکر کردن داره.اينکه زنها در ابتدا چه منزلتي داشتن، از سهم الارث گرفته تا دادن نام خانوادگي به فرزند و سلطنت و حتي بيشترين خدايان گذشته الهه بودن .ولي خوب امروز ،گذشته از پيشرفت تکنولوژي، فشار روحي و جسمي که به زنها تحميل ميشه کم نيست .من فمينست نيستم اما دوست دارم مرد و زن در جاي خودشون قرار بگيرن .نه زنها از حقوق بالفطره خودشون کوتاه بيان و نه مردا از حقوق بالفطره خودشون سوء استفاده کنن. نظر شما چيه؟
Oct 13, 2002
Oct 12, 2002
مگه ميشه ؟
مگه ميشه ؟توي اين دنياي واقعي واقعي واقعي مگه جائي هم براي آرزو باقي ميمونه؟ميون اين همه ؛حقيقت ؛ چي به سر روياهامون مياد ؟ خاطرات گذشته كجا ميرن ؟مگه ميشه از روز هاي دور بريد ؟دارم كتاب ؛صد سال تنهائي ؛ رو ميخونم.
Oct 10, 2002
Oct 7, 2002
درست سر مفتح اونجا كه از خيابون عباس آباد داري رد ميشي يه قسمتي هست كه خرابه واگه كمي دقت كني بالاي اون ساختمون مربوط به
تعميرگاه ماشين روي يه بشكه آب با گچ نوشتن : تهران تلخ است اولين بار كه چشمم بهش خورد خيلي رفتم تو فكر آخه كي ممكنه اين جمله فيلسوفانه رو بالاي اون بشكه بنويسه يعني اگه يارو يه وبلاگ داشت حتما خيلي هم خواننده داشت !!شايدم دست خط يه كارگر بيچاره شهرستانيه كه به دنبال آرزو هاِش پاشده اومده تهران هم جاي ما رو تنگ كرده هم اينكه خودش هيچي عايدش نشده بعد در يك لحظه احساس نوستالژي دوري از زادگاهش بهش دست داده و اين شاهكارو خلق كرده
! اما خودمونيم جملش در عين سادگي فوق العاده اس
چند روز پيش تو خيابون گاندي صحنه عجيبي ديدم .منتظر ماشين بودم و ماشين هاي مختلف و رنگارنگ از جلوم رد ميشدن كنار جوب چشمم خورد به يه پير مرد با ريش سفيد كه نشسته بود و از توي يه كيسه فريزر چيزي بر ميداشت و ميخورد نميدونم اونو از جايي پيدا كرده بود يا نه ولي چيزي كه توجهمو جلب كرد اين بود كه پير مرد با هر لقمه نون خشكي كه به دهنش ميذاشت سرشو بلند ميكرد و چند ثانيه با خدا راز و نياز و شكر گزاري ميكرد.........ما آدما بعضي هامون اگه دنيا رم داشته باشيم سير نميشيم و بعضيا براي يه تكه نون خشك پيدا كرده از كنار خيابون ...........ديگه چيزي نميگم.
تعميرگاه ماشين روي يه بشكه آب با گچ نوشتن : تهران تلخ است اولين بار كه چشمم بهش خورد خيلي رفتم تو فكر آخه كي ممكنه اين جمله فيلسوفانه رو بالاي اون بشكه بنويسه يعني اگه يارو يه وبلاگ داشت حتما خيلي هم خواننده داشت !!شايدم دست خط يه كارگر بيچاره شهرستانيه كه به دنبال آرزو هاِش پاشده اومده تهران هم جاي ما رو تنگ كرده هم اينكه خودش هيچي عايدش نشده بعد در يك لحظه احساس نوستالژي دوري از زادگاهش بهش دست داده و اين شاهكارو خلق كرده
! اما خودمونيم جملش در عين سادگي فوق العاده اس
چند روز پيش تو خيابون گاندي صحنه عجيبي ديدم .منتظر ماشين بودم و ماشين هاي مختلف و رنگارنگ از جلوم رد ميشدن كنار جوب چشمم خورد به يه پير مرد با ريش سفيد كه نشسته بود و از توي يه كيسه فريزر چيزي بر ميداشت و ميخورد نميدونم اونو از جايي پيدا كرده بود يا نه ولي چيزي كه توجهمو جلب كرد اين بود كه پير مرد با هر لقمه نون خشكي كه به دهنش ميذاشت سرشو بلند ميكرد و چند ثانيه با خدا راز و نياز و شكر گزاري ميكرد.........ما آدما بعضي هامون اگه دنيا رم داشته باشيم سير نميشيم و بعضيا براي يه تكه نون خشك پيدا كرده از كنار خيابون ...........ديگه چيزي نميگم.
سلام (ياد كتاب سيمين بهبهاني افتادم /به كي سلام كنم!)حالا...بگذريم .آره ميدونين چيه آخه من دلم به چي خوش باشه؟تو يه كتابي خوندم اگر به زندگي عشق بورزيد،زندگي نيز اين عشق را به شما باز ميگرداند!حالا راست يا دروغش ديگه پاي خود نويسنده .همين اراجيفو به خوردمون ميدن كه دست از هر كاري برميداريم ديگه .مثلا من چقد دلم ميخواست الان شورش ميكردم .نترسين بابا من سياسي نيستم!منظورم اينه كه به رييسم ميگفتم مرده شور خودتو با كارتو ببره! بعد ميرفتم تو خيابون و هر كي نگام ميكرد واسش شكلك درمياوردم.ديگه مجبور نبودم به روي آدمايي كه ميخوام سر به تنشون نباشه زوركي لبخند بزنم.خونه وخونواده ومسيوليت هاي سنگين
.و آزاردهنده رو رها ميكردم .ساكمو برميداشتم و ميرفتم يه جاي دور.مثلا قله سبلان
.و آزاردهنده رو رها ميكردم .ساكمو برميداشتم و ميرفتم يه جاي دور.مثلا قله سبلان
Oct 1, 2002
امروزم از اون روزاست ها!ديشب تا صبح جون كندم و نتونستم بخوابم.مي خواستم زار بزنم.همش ياد فروزان با بلاگ آخرش ميافتادم.راستي چرا مرد؟چجوري مرد؟كي مرد؟كاش ميدونستم.مرگ به ما آدمها خيلي نزديكه شايد فردا ما هم نباشيم)البته دور از جون!!(
امروزم كه قربونش برم يه سرخر از اول صبح نشسته كنارم !!!دلم براش تنگ شده البته كاري بود كه خودم كردم يه جور احساس استقلال ميكنم كه خودم در مورد اين رابطه تصميم گرفتم اما خوب گاهي ميگم خاك تو سرت باز اونجوري دلت خوش بود كه شايد خبري ازش بشه حالا چي وحالا هي بشين و برو تو هپروت آخرش كه چي؟اصلا آخر چيه اول چيه همه چي همين يه لحظه است .لحظه هايي كه هميشه به هواي آينده اي كه اصلا معلوم نيست بياد يا نه كوفت ميشن!!
امروزم كه قربونش برم يه سرخر از اول صبح نشسته كنارم !!!دلم براش تنگ شده البته كاري بود كه خودم كردم يه جور احساس استقلال ميكنم كه خودم در مورد اين رابطه تصميم گرفتم اما خوب گاهي ميگم خاك تو سرت باز اونجوري دلت خوش بود كه شايد خبري ازش بشه حالا چي وحالا هي بشين و برو تو هپروت آخرش كه چي؟اصلا آخر چيه اول چيه همه چي همين يه لحظه است .لحظه هايي كه هميشه به هواي آينده اي كه اصلا معلوم نيست بياد يا نه كوفت ميشن!!
Subscribe to:
Comments (Atom)