.
نقاشی مسخره دیوار رو به اتمام است. و هیچ چیز زیبایی ندارد. حیف این همه رنگ و انرژی. کاش یک گل و تپه می کشیدند آدم اقلن دلش باز می شد می دید.
یادم هست چند سال پیش دوستی برنامه ای به من معرفی کرد برای بک آپ گرفتن از وبلاگم. خیلی خوب بود. بخشی از وبلاگم را بک آپ گرفتم و نگه داشتم. حالا قصد دارم از اینجا بروم. از پرشین بلاگ. می خواهم کل وبلاگم را یکجا بک آپ بگیرم و خلاص. اما نه آن برنامه را دارم و نه راه دیگری بغیر از کپی پیست کردن بلدم که آن هم تمام عمرم را خواهد گرفت! .. کسی هست که بتواند کمکی کند؟
.
.
یک روز عادیست. نه خیلی عادی برای من. اما یک روز مثل بقیه روزهاست. صبح آمده ام سرکار. شب خوب نخوابیده ام. دیشب رفته ام استخر حجاب برای وقت گذرانی. برای دیدن استخر تو. از جلوی خانه شما پیچیده ام توی حجاب. دیشب نباید می دیدمت. اجازه نداشتم. باید وقت می گذراندم. در سالن حجاب وسط زنانی که با مایو کنار استخر به شکل مضحکی می رقصیدند. من رفتم توی آب. زیر پایم خالی شد. سرم را گرفتم بالا. نفس کشیدم. نفس عمیق. چند تکه آسمان بالای سرم دیدم. لابلای سقفهای محکم. شنا کردم. صدای گرومپ گرومپ بلندگوها توی سالن می پیچید. من صدای فوت کردنم را زیر آب می شنیدم. سرم را فرو می کردم توی آب و همه چیز خالی می شد. ساکت. باز می آمدم بالا و دختری با لباس محلی کنار استخر می رقصید. سرم را فرو می کردم توی آب و دنیا خالی می شد از من، از تو. آب بود و هیچ نبود. آب بود و تو دور بودی. خیلی دور.
بعد رفتیم سالن کنار برای تماشای رقص سماء. دختری می رقصید و سرش را می چرخاند و می چرخاند و می چرخاند. دستانش را میبرد بالا. می کشید بالا. دستانش در چشمان من می رسید به سقف. من در دستانش بودم. می خواستم بروم بالا. جایی که شاید خدا باشد. رهایی باشد. من باشم تنهای تنها. بی درد. می خواستم گریه کنم.
آمدیم بیرون. خواستم یکی از دخترها را سوار ماشین کنم و بگویم شما هم درد دارید؟ شما هم حالتان بد است؟ شما هم در گُه گیجه بسر می برید؟ یا دارید خوش خوشان می روید ماجرای استخر را برای خانواده محترمتان تعریف کنید؟ سوار نکردم. راه افتادم بطرف خانه. تلفن میم را جواب ندادم. می خواست بگوید زندگی همین است. می خواستم بگویم ّFair نیست. دیگر حوصله نداشتم. صدای ضبط را تا آخر زیاد کردم و ناشیانه لایی کشیدم.
من زجر می کشم. زجر می کشم و خدا باید، باید پاداش این زجر را یا با وصل .. و یا با هجرانت به من بدهد.
اینجا که نشسته ام پشت سرم یک پنجره است با منظره کوههای شمال تهران. نصف کوهها را برج روبرو گرفته. اما خوشبختانه نصفش هنوز هست. می توانم وقتی کلافه هستم صندلی را بچرخانم و آسمان را تماشا کنم. و شیشه های آبغوره همسایه روبرویی که پشت پنجره اش چیده و گلدانهای کوچک توی تراسش. که مرا یاد تراس های پنجره های لویزان می اندازند. آنجا از طبقه دهم می شد همه چیز را دید. حتی دماوند را. روز بعد از ختم نسرین رفتم موهایم را کوتاه کردم. پسرانه. باید سرم باد می خورد و آن حس خفگی رهایم می کرد. حالا حواسم به خودم نیست. زندگی می کنم شلوغ. کار می کنم شلوغ. حواسم به خودم نیست می دانم. مواظب آرایشم هستم. هر روز دوش می گیرم. گاهی دو بار. کرم ها و قرص هایم را با دقت استفاده می کنم. اما یک جایی از خودم دورم. غیر از آن شب بعد از مسجد که روی روتختی قرمز بغضم ترکید و بعدش رفتم آرایشگاه و بعدش رفتم توی ه برای خودم چرخیدم و آن انگشتر را خریدم. دیگر بعد از آن گریه نکردم. باید با مهمانی های خواهر که چیزی نمانده برود روزها را بگذرانیم و دخترک با دخترخاله اش وقت بگذراند و تابستان بگذرد. تا پاییز. پاییز دوست داشتنی من که می دانم دوستش نداری. اما یک چیزی تویش هست که به خودت نزدیکت کند. تابستان اینطور نیست. اغواگر است. در فکر چند سفرم. کلاس های توسعه تجارت هم تمام شد و چه عالی که رفتم. اما فکر می کنم من هیچ وقت تاجر نشوم. کارم را دوست دارم. خیلی. اما فقط کارم است. زندگیم نیست. عاشقش نیستم. توی لابی بزرگ اسپیناس که می نشینیم و بلوار را تماشا می کنیم توی سرم خیلی چیزها می آید و می رود. نمی دانم زندگی همان لحظه است یا بعدش یا قبلش. فکر می کنم خیلی جان سختم. خودم اینطور فکر می کنم. گرچه شاید در نظر بعضی بی حوصله بیایم یا به قول دخترک شلوغ و غرغرو. اما خودم فکر می کنم خیلی جان سختم. آن 4-5 ساعت توی تنهایی یادم می آید که با م حرف زدم. گفتم زندگی می تواند امشب آوار شود روی سرم. آن چند ساعتی که با قرص خوابیدم و ازطپش قلبم بیدار شدم. و بعدش که زندگی آوار که نشد هیچ. گذشت در آرامش. فکر می کنم خیلی جان سختم. و همان لحظه ها و لحظه های مشابهش هست که جان سختم کرده. و این خوب است یا بد. هنوز نمی دانم.
فردا صبح که از خواب بیدار می شوم تجربه ی این حس که نسرین دیگر توی این دنیا نیست، چطور است؟ دوست قدیمی من دیشب ساعت ده و نیم، مرد. توی خانه. بعد از ده سال مبارزه با سرطان. من دیشب عروسی بودم. هفته قبل آخرین تماس را با مادرش داشتم. گفت شکمش باد کرده. فهمیدم آخرش است. خواستم ببینمش. راضی نشد. موکول کرد به این هفته. چند بار بعد خواستم تماس بگیرم. ترسیدم. چیزی الهام شده بود بهم. تا دیشب. دیشب عروسی بودم. امروز ظهر وقتی روی موبایلم، شماره منزل نسرین افتاد قلبم ریخت. توی موقعیتی نبود که بخواهد به من زنگ بزند. جواب دادم. و خبر را شنیدم .. باقیش همه در خواب گذشت. از گل خریدن و رفتن به آن خانه ی همیشگی و اشک و سیاه و .. حالا اینجا نشسته ام. فردا روز دیگری ست. از خواب بیدار می شوم و دیگر نسرین نیست که بخواهم حالش را بپرسم. دیگر نسرین نیست که منتظر بمانم شیمی درمانی دوره نمی دانم چند صدمش تمام شود تا با هم برویم انرژی درمانی. دیگر نسرین نیست که وقت ناامیدی یادش بیافتم و به این فکر کنم که اگر جای او بودم چه می کردم. دوست قدیمی من دیشب مرد. وقتی داشتم توی عروسی می رقصیدم.
جمعه ١٨ تیرماه ١٣٨٩
خرداد ۱۳۸۹
از هر هفت نفر شاغل در ایران، یک نفر برای دیدن بازیهای جام جهانی مرخصی میگیرد یا ساعت کاریاش را کاهش میدهد.
براساس تحقیقاتی که «ایران تلنت» انجام داده است، در ماههای خرداد و تیر امسال شرکتها افت قابل ملاحظهای را در بازده کاری تجربه خواهند کرد، چرا که تعداد قابل توجهی از کارمندان برای تماشای فوتبال از ساعت کاری خود استفاده میکنند.
«ایران تلنت» (IranTalent.com)، بزرگترین سایت استخدامی کشور در روزهای ۲۳ تا ۲۶ خرداد امسال یک نظرسنجی اینترنتی انجام داد که نشان میدهد، براساس هشت هزار پاسخ افراد شاغل در ایران، از هر هفت نفر شاغل، یک نفر برای دیدن بازیهای جام جهانی مرخصی میگیرد یا ساعت کاریاش را کاهش میدهد.
در بخشی از این نظرسنجی از جمعی از شاغلین سراسر کشور پرسیده شد که آیا کار خود را برای دیدن بازی فوتبال متوقف میکنند یا نه.
به استناد دادههای تحقیق، ۱۵ درصد شرکتکنندگان در این نظرسنجی (یک نفر از هر هفت نفر) اعلام کردند که برای دیدن بازیها، کار را متوقف میکنند. این آمار شامل کسانی میشود که یا از محل کارشان بازیها را دنبال میکنند یا برای دیدن بازیها، محل کار را زودتر از موعد ترک میکنند.
به گزارش تحقیق «ایران تلنت»، احتمال اینکه مردان کارمند از ساعت کاری خود برای تماشای فوتبال کم کنند، دو برابر زنان برآورد شده است. همچنین زنان متاهل کارمند با ۶ درصد (یک نفر از هر ۱۷ نفر)، پایینترین درصد را به خود اختصاص دادند.
انتظار میرود در بازیهای برزیل، آرژانتین و اسپانیا درصد توقف کار به بالاترین حد خود برسد، چرا که این تیمها در نظرسنجی «ایران تلنت» محبوبترین تیمهای فوتبال در ایران شناخته شدند.
یکی از تحلیلگران «ایران تلنت» درباره هدف این نظرسنجی میگوید: به عنوان یک سایت استخدامی آنلاین که بانک اطلاعاتی هزاران متخصص را شامل میشود، شرکتها مکرر از ما میخواهند که روی مسایل گوناگونی که مربوط به استخدام و محیط کار میشود، به آنها مشاوره بدهیم. این روزها، یکی از موضوعات داغ «جام جهانی» است و تاثیر آن بر محیط کار. به همین دلیل ما تصمیم گرفتیم یک نظرسنجی برگزار کنیم تا رفتار و دیدگاه هر دو گروه کارفرما و کارمند را بررسی کنیم.
بر اساس یافتههای نظرسنجی «ایران تلنت»، در دستهبندیهای شغلی، نیروهای «فروش» بالاترین نرخ را در زدن از کار برای تماشای بازیهای جام جهانی داشتند و در مقابل کارمندان بخشهای «اداری» کمتر از سایر مشاغل از ساعت کاری خود در این ایام میکاهند.
این نظرسنجی همچنین نشان میدهد که «مدیران ارشد» شرکتها با یک نفر از هر چهار نفر، آمادهترین افراد برای ترک محل کار خود برای تماشای بازی فوتبال هستند.
براساس دستهبندی نوع سازمانی که افراد در آن کار میکنند، کارمندانی که در شرکتهای بینالمللی در ایران مشغول به کار هستند با ۱۸ درصد، بالاترین نرخ متوقف کردن کار را دارند. به نظر میرسد این آمار به ساعات طولانی کار که احتمال تداخل زمانی با بازیها را افزایش میدهد و همچنین به سیاستهای مدیریت در این زمینه مربوط باشد. به گفته بعضی مدیران منابع انسانی در شرکتهای خارجی مستقر در ایران، آنها تلویزیون بزرگی را در دفتر کار خود قرار دادهاند تا پرسنل بتوانند با هم بازیها را تماشا کنند، چرا که اعتقاد دارند این عمل باعث شکلگیری روحیه تیمی بین نیروها میشود.
همچنین شرکتهای بخش خصوصی با ۱۵ درصد در رتبه دوم قرار دارند. کارمندان سازمانهای دولتی با ۱۴ درصد، پایینترین نرخ توقف کار را در زمان بازیهای جام جهانی داشتهاند. ساعات کاری کوتاهتر و تداخل زمانی کمتر دلایل اصلی پایین تربودن این درصد در میان کارمندان دولتی است، چراکه برای بسیاری از کارمندان دولت، پایان کار روزانه (ساعت ۱۴) پیش از شروع اولین بازی (ساعت ۱۶) است.
طبق نتایج به دست آمده از نظرسنجی «ایران تلنت»، ۱۲ درصد از کسانی که در محل کارشان بازی را تماشا میکنند، برای دیدن بازی پس از پایان ساعات رسمی کار اضافه کار دریافت میکنند.
تبعات بازیهای جام جهانی تنها بر ایران اثر ندارد. در جام جهانی سالهای گذشته، بسیاری از شرکتهای اروپایی افزایش غیبت کارمندان به بهانه «مریضی» را گزارش داده بودند.
همچنین براساس گزارش منتشر شده درروزنامه «وال استریت ژورنال»، خسارتی که شرکتهای انگلیسی به دلیل غیبت کارکنان در روزهای جام جهانی امسال متحمل میشوند، یک میلیارد پوند تخمین زده شده است.
مدیران و اجازه مرخصی برای تماشای فوتبال
کارشناسان اقتصادی بر این باورند که اگر ایام جام جهانی «مناسب» مدیریت نشود، میتواند خسارتهای عمدهای برای شرکتها به وجود بیاورد. مرخصیهای گسترده پرسنل، گذراندن زمان کاری به خواندن تحلیل بازیها، بحث میان هواداران تیمها در محیط کار و همچنین کمخوابیهای ناشی از تماشای دیر وقت بازیها همگی میتواند در کاهش بازده کاری موثر باشد.
در نظرسنجی «ایران تلنت» از افرادی با سمتهای مدیریتی پرسیده شد که آیا به نیروهای زیردست خود اجازه میدهند برای تماشای بازی فوتبال از منزل، شرکت را زودتر ترک کنند و یا حداقل در محل کار بازیهای جام جهانی را به طور زنده دنبال کنند؟
تنها ۱۱ درصد مدیران (یک نفر از نه نفر) اعلام کردند که «قطعا» به کارمندان خود برای دیدن بازیها مرخصی میدهند، در حالیکه دیگران یا درخواستهای مرخصی را رد میکنند یا مرخصی را منوط به «حجم کار» میدانند.
مدیران در تهران به نسبت همتایان خود در دیگر شهرستانها انعطاف بیشتری داشتند. در تهران ۱۲ درصد از مدیران با مرخصی کارمندان برای تماشای فوتبال موافقند، در حالیکه در شهرستانها تنها ۸ درصد از مدیران اینگونه فکر میکنند.
مدیرانی که خودشان قصد متوقف کردن کار برای تماشای بازیها را داشتند، دو برابر دیگران انعطافپذیری برای موافقت با مرخصی پرسنل نشان میدهند.
از زاویه دیگر، جام جهانی بر تقاضای کالا و خدمات نیز تاثیر میگذارد. «رستورانها» از بخشهایی هستند که انتظار میرود در این ایام افت درآمد داشته باشند، چرا که مردم بیشتر ترجیح میدهند در خانه بمانند. اما همزمان، برای بعضی کالاهای خانگی افزایش تقاضا مشاهده میشود.
«ایران تلنت» به سراغ چند فروشگاه لوازم صوتی و تصویری رفت و با گردانندگان آنها گفتوگو کرد. این افراد افزایش حجم فروش دستگاههای تلویزیون را تا پیش از شروع بازیها گزارش کردند. هر چند این آمار، در مقایسه با رشد فروش دستگاه تلویزیون در جام جهانی قبل که تیم ملی ایران در آن حضور داشت، بسیار پایینتر بوده است.
در ایران هنوز هیچ تحقیق رسمی و جامعی درباره ابعاد اقتصادی جام جهانی در کشور انجام نشده است، اما بر اساس نرخ غیبت کارمندان، انتظار میرود افت کاری و خسارتهای حاصل از آن قابل توجه باشد. از سوی دیگر برخی کارشناسان احتمال میدهند که خسارتهای ناشی از تماشای بازیهای جام جهانی، در مقایسه با دیگر عوامل کاهنده بازده، دارای اهمیت ویژهای نباشند.
منبع: IranTalent.com
(Sevismeden Uymuyalim)
Sila
'Let's Not to sleep before making love'
"Translation"
As if there is no option to you.
Do you have to keep on?
Is Going on hard to you?
Do you have to burden this situation?
Do You think there is no love?
Do You think making love is the same with every one?
Do You think there is no heart?
Are you one of those only hanging to life?
If you want, we will be broken down and collapsed.
If you want, we will be vanished and crushed.
But let’s not sleep before making love,
And let’s not die before understanding each other.
As if you do not have dare.
Do you have to be silent?
Is Flying too hard for you?
Even, don’t you dare to walk?
Do You think there is no love?
Do You think making love is the same with every one?
Do You think there is no heart?
Are you one of those only hanging to life?
If you want, we will be broken down and collapsed.
If you want, we will be vanished and crushed.
But let’s not sleep before making love,
And let’s not die before understanding each other .
تمام این دو روز که آهنگ های ماشین را دیوانه بار بلند می کنم و شیشه ها را می کشم بالا تا کسی فکر نکند دیوانه ام و فقط آهنگهای آن چند سی دی را گوش می دهم چون با هر آهنگ آشنای قدیمی خودمان اشکهایم پایین خواهند ریخت، تمام این دو روز به این فکر می کنم که آقای گ با این که خیلی خل و چل بودی و هستی، باز خدا پدرت را بیامرزد که این سی دی ها را به من دادی تا الان توی این روزهای نحس، آهنگهای دهه 80 و 90 را گوش کنم و یادم بیاید آن روزهای بی خیالی و آن دنیای عجیب که هنوز به این جا نرسیده بودم. هنوز اول راه بودم. و با گوش دادن آن آهنگها فکر کنم که شاید هنوز هم بتوانم تحمل کنم. شاید هنوز جوان هستم. شاید هنوز فرصت هست. که بتوانم خودم را دوست داشته باشم. بله من خودم را دوست دارم. و تحمل می کنم. چون این خود زندگی ست .. عکس مادر و پدر را گذاشته ام روی صفحه کامپیوترم. چه عکسهایی. چرا زودتر به من نداده بودیدشان. مادر و پدر روی دو صندلی لهستانی نشسته اند کنار هم. 43 سال پیش. پدر با کراوات و شلوار اتو کشیده و پیراهن مردانه سفید آهار زده و ساعت مچی خیلی شیک. و مادر که نگو. چیزی توی مایه های ثریا .. نه زیباتر. خیلی زیباتر. گونه های برجسته و هیکل درشت. موهای کوتاه مشکی. با دو گوشواره آویز. و یک پیراهن خیلی زیبای ساده بی آستین و تا سر زانو . آویز فیروزه اش هم توی گردنش است. همان ماه و ستاره کذایی. هر دو پا روی پا انداخته اند. ساده و بی خیال. کنار هم نشسته اند، نه در آغوش هم. اما عشق و تعلق را می توان توی عکس هم حس کرد. پدر به دوردست نگاه می کند و آرنجش را گذاشته گوشه پشتی صندلی مادر. مادر به دوربین. با لبخند کمرنگی به لب و دست به سینه. انگار که می گوید تمام دنیا زیر پای من است . کنار مردش نشسته و آنقدر اعتماد به نفس توی نگاه ساده اش هست که میخکوبت کند. یا آن یکی. همان که روی بام نشسته اند روی تخت فلزی توی آن گرگ و میش غروب. پدر با آن لبخند عاشقانه و نگاه گوشه چشم به دوربین و مادر دوباره با همان نگاه پرتمائنینه و آرام و زیبایی خیره کننده و ژست همیشگی. دست به سینه رو به پدر و با گوشه نگاهی به دوربین. این روزها فقط به این دو عکس نگاه می کنم. به این سادگی سحرآمیز. به این آرامش مرموز. *نمی دانم چه خواهد شد. *نمی دانم چه خواهم کرد. اما هر چه هست نگاه کردن به این دو عکس است که به من تاب زندگی کردن می دهد این روزها. نگاه کردن به این خوشبختی گم شده.
.
.
.
.
*
اگر درخت بودم
خودم را از ریشههایم در میآوردم
زیر پنجرهات.
من یک زنم!
چشم انتظار تو میمانم
زیر پنجره.
یک اصطلاح خیلی قدیمی و احتمالن خیلی رایج هست که می گوید: "با خوک کشتی نگیر، گِلی می شی." راستش الان که به کامنت دونی نگاه می اندازم خودم ناراحت می شوم. اما از طرفی رها کردن آدمی به این بی شرمی و گستاخی که معلوم نیست از کجا پیدا شده و از جان من چه می خواهد هم خیلی زور داشت. اول محترمانه سوال کردم که حرف حسابش چیست که هر از گاهی با کامنتی رکیک اینجا می ترکاند! بعد غیر محترمانه حرف زدم (با ادبیات خودش). آی دلم خنک شد. اینجور آدمها فکر می کنند ماها پشت نقاب پاستوریزه بودن له له می زنیم اما دلمان نمی آید اینجا حرف بزنیم. خلاصه کمی باهاش کشتی گرفتم. بلکه از خر شیطان بیاید پایین. اما باز کامنت را نبستم. طبیعتن پایین که نیامد هیچ، شروع کرد به فحاشی های واقعن رکیک. کامنت هایش را پاک کردم تنها به این دلیل که اگر کسی آمد آنها را خواند، آزرده نشود از دیدن و خواندن آن جملات. اما حالا باز ادامه داده با چرندیات نخ نمای دیگر. باکی نیست. خودش می بیند که من هم گفتم که "لو بدهید لطفن". چی را نمی دانم! و منتظر شدم بیاید لو بدهد! خوب این طبیعی ترین عکس العمل من بعنوان آدمِ به هیچ کجا وابسته ای ست که گیر همچین آدم عصبانیی افتاده. این که ببینم از کدام در می خواهد وارد شود که مرا بترساند. آنهم از کی و چی نمی دانم؟ اما صادقانه بگویم هر بار که به کامنت دانی نگاه می کنم، گرچه بازش گذاشته ام که بیاید ببینم چی می خواهد بگوید که مثلن تن مرا بلرزاند، اما تنم مور مور می شود از خواندن کلمه های رکیکش. می بینم شاید واقعن ارزش نداشته باشد که اینجا را باز بگذارم که یک آدم لمپن، بیاید دُرّفِشانی کند. او می آید و می رود. اما یک آدم دیگر هم می آید و می رود. و انصاف نیست آدم دومی چشمش به چنین کلماتی بیافتد. ترجیح می دهم از این پست کامنت دونی را ببندم. به احترام خودم، و شما که گرچه کَمید، اما برای من قابل احترامید.
نسرین خوب نیست. یعنی هیچ خوب نیست. دوباره شیمی درمانی دارد. حوصله ندارد کسی را ببیند. نمی توانم بروم پیشش. تلفنی حالش را پیگیرم. امروز با مادرش حرف زدم. ناامید و خسته بود. ده سال کم نیست برای یک مبارزه فرسایشی. آنهم برای زنی مثل نسرین که امید از حرفهایش می بارید. حالا این امید دارد پر می کشد. این را از صدای کم جانش و از صدای بی حوصله ی مادرش می فهمم. امید دارد آرام آرام پر می کشد. نمی دانم در انتظار چه باید بود. نمی دانم چطور باید انتظار کشید. نمی دانم در این شرایط باز می توان منتظر تغییر نشست یا باید واقع بین بود. هر چه هست مرا گیج کرده.
انتظار کشیدن برای از دست دادن دوستی قدیمی می دانی چه شکلی ست؟
کمکم تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست
و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت.
اینکه عشق تکیهکردن نیست
و رفاقت، اطمینان خاطر.
و یاد میگیری که بوسهها قرارداد نیستند
و هدیهها، عهد و پیمان معنی نمیدهند.
و شکستهایت را خواهی پذیرفت
سرت را بالا خواهی گرفت با چشمهای باز
با ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه
و یاد میگیری که همهی راههایت را همامروز بسازی
که خاک فردا برای خیالها مطمئن نیست
و آینده امکانی برای سقوط به میانهی نزاع در خود دارد
کم کم یاد میگیری
که حتی نور خورشید میسوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری.
بعد باغ خود را میکاری و روحت را زینت میدهی
به جای اینکه منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.
و یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی ...
که محکم هستی ...
که خیلی میارزی.
و میآموزی و میآموزی
با هر خداحافظی
یاد میگیری.
بعد از چندمین بار که آنتی فیلتر خواسته ام و برایم فرستاده اید و بلد نبوده ام یا نصبش کنم یا بازش کنم یا استفاده!
حالا باز هم با کمال پررویی، آنتی فیلتر دارید؟؟!
من منتقد نیستم. نویسنده هم نیستم. اما با یک بار خواندن کتاب "احتمالن گم شده ام" به این فکر کردم که چطور همچین کتابی می تواند در عرض یک سال، چهار بار تجدید چاپ شده باشد. همین که کتاب تمام شد در یک آن گندم و زاهدان و خوابگاه و سامیار همه و همه از ذهنم پرید. هیچ کس و هیچ چیز در این کتاب آنقدر عمیق نبود که ردی از خود در ذهن من جا بگذارد. همه چیز در یک لحظه گم شد. مثل خود کتاب. بعد از آن بود که رفتم کتاب "صدسال تنهایی" را از کتابخانه کشیدم بیرون. دستی رویش کشیدم و گذاشتمش بالای تختم که دوباره بخوانمش. شاید دردِ خواندن چنین کتابی و کتابهایی از این دست فقط با دوباره خواندن یک شاهکار آرام آرام تسکین یابد.
جوهر مون بلان کار خودش را کرده. خودنویسم روان روان می نویسد. با آن رنگ آبی سلطنتی، نوشتنم هم آرام و پرطمانینه شده. جلد ششم خاطرات اعلم را هم گذاشتم روی میز آرایش. شاید قبل، شاید هم بعد از دوباره خوانی "صدسال تنهایی" خواندمش. اما جمله صفحه اولش را که برایم نوشتی، زود زود می خوانم. در همه زمانهایی که داری پنج جلد اولش را می خوانی. گزیده اشعار شفیعی کدکنی هم خوب بود. بیشترشان را دوست داشتم. هر از چندگاه گلچینی از آن را برایت خواهم نوشت. جدا جدا. با شرح حال و ضمایم خودم. شاید هم فقط یک قطعه شعر به جای من حرف زد. کسی چه می داند.
نمایش مورد نظر را هم دیدیم و خندیدیم! سه ساعت تمام. البته فقط خندیدیم، فکر نکردیم.