Apr 29, 2003


امروز احساس رهايي ميكنم.رهايي.ديگه به بعدش فكر نميكنم.امروز اين تصميم درسته.

Apr 28, 2003

شنيده بودم كه بين عشق و نفرت فاصله اي نيست.باور نميكردم.
فكر ميكردي هنوز هم قهرمان زندگي مني.فكر ميكردي هنوز همون زن عاشقم.اما ديدي چي به روز اون زن اومده؟ ديدي؟ ديگه عشقي در كار نيست.چيه پس؟ نفرته؟نفرتم نيست.نميدونم.يه خلا’.آره يه خلا’ شايد.يه حفره خالي بزرگ.يه فرسودگي.حالا از تموم اون شور و شر ها همين فرسودگي مونده.
نپرس چرا.ميدوني خودت.
گفتي: عوض شدي....
باور نميكردم كه حتي نگاهمم گفته باشه تموم گفتني هارو.خودت همه چيزو از زبون من گفتي.خودت بغض فروخورده’ منو باز كردي.تو آينه اي شدي از من.
گفتم:آره .سختي آدمو عوض ميكنه.....

ديگر از سقف زمانه
آفتابي برنميتابد
كلبه’ جانم دگر بار
روشنايي نيست
دركنار پنجره ديگر
گل اندامم نمي آيد
شهر خالي مانده اكنون
آشنايي نيست

كوچه باغان گذشته
خالي از فرياد شبگرد وغزل گشته
باغ سرسبز جواني ها
خزاني شد
سالها بي بودنت بودم
تن به هر بيهوده فرسودم
جمع اين مطلب زدم من
زندگاني شد



از علي خسروي به خاطر اين سورپريز و از بهنام بختياري به خاطر اين لينك هاي خوب ممنونم.مرسي بچه ها.

حالا اگه دوست دارين به موزيك كودكانه’ فرهاد گوش كنيم و يادي هم از فريدون فروغي كرده باشيم.

وقتي احساست تحت كنترل خودت باشه خيلي خوبه.وقتي به هيچ كس و هيچ چيز وابسته نباشي خيلي خوبه.وقتي وابستگيت هم از جنسي نباشه كه بترسي از دستش بدي خيلي خوبه.مثلا عشق و وابستگي به فرزند.تنها چيزيه كه من واقعا ازش لذت ميبرم. وقتي به دوستي ها فقط به عنوان راهي براي تبادل افكار فكر ميكني خيلي خوبه.وقتي دوست ها تو فقط به اين دليل دوست داري كه دوستت هستن خيلي خوبه.نه انتظاري ازشون داري و نه اونا از تو انتظاري دارن.خيلي خوبه كه منطقي باشي. خيلي خوبه به دوستي هات هم به عنوان پله اي نگاه كني كه باهاشون بتوني ازش بالا بري و پيشرفت كني .حالا اين بالا رفتن ميتونه فكري باشه و احساسي باشه . يه جور رشد فكري و احساسي. يه جور بزرگ شدن . يه جور كامل شدن. يه جور رسيده شدن.همين خوبه. اما امان از وقتي كه ببيني ديگه نميتوني احساستو مهار كني. ديگه دلتنگي هات دست خودت نيست.ديگه دلشوره هات دست خودت نيست. ميان بي اينكه بخواي.هستن بي اينكه بخواي..بعد ميبيني ايني كه الان هستي با اوني كه ميخواستي باشي فرق كرده.با اوني كه بودي فرق كرده.ديگه اون آدم بيخيال سابق نيستي.ميخواي بازم منطقي باشي.ميخواي بازم تو دلت بگي شد شد نشد نشد مهم نيست.ميخواي بازم خودت باشي و خودت.اما يه جورايي نميشه.يه جاي كار گير داره.حالا اين گير شايدم دلنشين باشه شايد سرخوشت كنه ولي اينجوري اوني كه ميخواي باشي نيستي. كلافه اي.از دست خودت عصباني هستي كه چرا دل دل ميكني.چرا سنگ نميشي. چرا فقط به پله هه نگاه نميكني. اينجا چي ميخواي.اصلا اينجا چيكار ميكني.چرا نميري.چون ميخواستي ديگه هميشه رفتني باشي.موندني نباشي.چون ديدي كه هيچي موندني نيست. تو چرا بموني. بايد بري كه جا نموني.بري كه پيشدستي كرده باشي.از دلت جلو بزني.چشاتو ببندي و بري.ديگه به حرف دلت هم گوش نكني. بگي گور باباش.ولي از اينكه اينارو انجام نميدي از دست خودت عصباني هستي.اون گير هنوز هست.هنوز نميدوني باهاش چيكار كني.گاهي سرخوشيش مستت ميكنه.اما مستي كه از سرت ميپره ميبيني هنوز نرفتي.نميدوني بايد مست بموني يا هشيار بشي.بعد يه جنگ و گريز بين منطق و احساست پيش مياد كه از پات ميندازه .اين جنگ و گريز ادامه داره و ادامه داره.من الان توي همون جنگ و گريزم. اون سنگ برنده ميشه يا اون مست؟ نميدونم..

Apr 22, 2003


از مكالمات من و دختر ۶ سالم:
من:پاشو مامان پاشو اون پارچ رو ببر بذار يخچال.
بي هيچ حرفي انجام داد.
من: اين لباستو هم از اينجا جمع كن ببر بذار تو كمدت.
باز بي هيچ حرفي انجام داد.
من: جيش و مسواكت قبل از خواب يادت نره.
اين دفعه با بي حوصلگي تمام جواب داد: عجب گيري كرديم به دنيا اومديما!!!
من: دوست نداري قورتت بدم بري سر جاي اولت!
طفلك باورش شده بود!!

پرنده فقط يك پرنده بود

پرنده گفت:«چه بويي، چه آفتابی،آه
بهار آمده است
و من به جستجوی جفت خويش خواهم رفت»

پرنده از لب ايوان
پريد، مثل پيامی پريد و رفت
پرنده کوچک بود
پرنده فکر نميکرد
پرنده روزنامه نميخواند
پرنده قرض نداشت
پرنده آدم ها را نميشناخت
پرنده روی هوا
و بر فراز چراغ های خطر
در ارتفاع بی خبری می پريد
و لحظه های آبی را
ديوانه وار تجربه ميکرد

پرنده، آه،فقط يک پرنده بود.

فروغ فرخزاد
امان از دست ما ايراني ها! تو ي كافه نادري هم بايد پارتي داشته باشي! وگرنه از سيب زميني سرخ كرده و لوبياي داغ و پنير پيتزاي روش كه جلز ولز ميكنه و باعث ميشه صداي قارو قور معده رو از اعماق وجود بشنوي هم خبري نيست!

Apr 21, 2003


سينا مطلبي هم.....؟......نه!


Apr 20, 2003

.
تو اين چند روز هر چي زور ميزنم منطقي باشم نميشه. يعني اشكها بهم ميگن كه نميشه.
.
.
وقتي ميام اينجا يه فشار، يه سنگيني روي قلبم حس ميكنم. دلم براي لحظه هايي كه يه روزي وجود داشتن و حالا گذشتن تنگ ميشه.كاش بعضي لحظات رو گذر زمان از آدم نميگرفت.
.

Apr 19, 2003

.
ديگه داره عقم ميگيره از هر چي آغاز و پايانه.ميخوام خودم باشم و خودم.اما نميذارن كه..

Apr 15, 2003

هميشه پشتمو خالي كردي.يادته؟ هميشه توي بدترين مواقع پشتمو خالي كردي.بار اولت نيست كه.قايم موشك بازيهات تمومي نداره.حتي حالا كه ميگي پشيموني.حتي حالا كه ميگي ميخواي جبران كني.حتي حالا كه برگشتي همونجايي كه يه روز پشت سرت بود.ولي ديگه من شناختمت.بهاي اين شناختن خيلي گرون بود.خودت خوب ميدوني.ولي ديگه خام حرفات نميشم.ديگه ميدونم كه نميتوني.حتي اگه بخواي هم نميتوني.حتي اگه وانمود كني بازم نميتوني. ديگه خام حرفات نميشم.ديگه حالا فهميدم پشتم خالي باشه بهتر از اينه كه تو بخواي اونجا باشي. تويي كه هر لحظه يه جوري.تويي كه خودتم نميدوني چي از من و از خودت و از زندگي ميخواي.
شايد من و تو هيچوقت حرف همو نفهميديم. شايد روش من و تو براي دوست داشتن و فهميده شدن و فهميدن همديگه اشتباه بوده. اصلا چرا شايد..حتما همينطور بوده. حيف كه اينارو نميخوني..وگرنه اقلا براي يه بار هم كه شده ميفهميدي كه ته دلم باهات صاف نميشه.آره تو برگشتي..ولي الان كه فكر ميكنم ميبينم دلم نميخواست برگردي.من و تو هيچوقت پاي هم نبوديم.ميبينم دلم واسه تو نبود كه تنگ شده بود.دلم واسه اون روزايي تنگ شده بود كه با هم داشتيم.براي احساسي كه نسبت بهت داشتم.عشقي كه بهت داشتم.دلم واسه زني كه اون روز ها بودم تنگ ميشه..وبراي مردي كه اون روز ها بودي.
حالا حتي اگه دوستت هم داشته باشم،حتي اگه ازت يادگار هم داشته باشم،حتي اگه شريك خيلي روزها و سالها از زندگي هم بوده باشيم،اما ديگه دليلي براي خوشبختي پيدا نميكنم. ديگه نميتونم.


من تو را دوست داشتم.اما حالا خسته ام...از اين كه ميروم خوشبخت نيستم.اما براي از سر گرفتن هم احتياجي به خوشبخت بودن نيست.


ميدوني چيه؟برگشتنت هيچ چيز رو عوض نكرد.عشق گذشته رو در من زنده نكرد. تمام اون كوهي كه يه بار با دست خودت ويرونش كردي ديگه وجود نداره.نبايدم باشه ديگه.نميتوني ازم انتظار داشته باشي كه وجود داشته باشه.
ميدونم ،باز فكر ميكردي من همون خاك هستم و تو همون باد.ميدونم باز پيش خودت ميگفتي من موندنيم و اين تو هستي كه هميشه در رفت و آمدي.در كوچ.كوچ بين رفتن و موندن.ميدونم خيالت راحت بود از اينكه من هميشه همينجا هستم ،براي هر وقت كه پشيمون بشي . اما ديگه نه.ديگه اينطور نيست.ديگه حالا ميدونم كه برگشتن تو نوشدارو بود.نوشدارو.ديگه حالا اوني كه بايد بره تو نيستي.منم.كاش اين نوشته هارو ميخوندي. اونوقت ديگه منتظر برگشتن منم نميموندي . قصه ما به سر رسيده..

Apr 10, 2003

فکر کنم دچار سبکي تحمل ناپذير هستي شدم!!

پرندگان به اين دليل پرواز نميکنند که بال دارند،بلکه به اين دليل بال دارند که آرزومند پرواز بودند.

لامارک




Apr 9, 2003



شير زن به اين ميگن!

Apr 8, 2003

وقتي آدم در مقابل کسي قرار ميگيره که از ۱۶ سالگي تا ۲۲ سالگي اسير بوده نميدونه چي بايد بگه.
پرسيدم:از اون دوران بگو.
گفت: ترجيح ميدم حرف نزنم.روزايي که بر ما گذشته براي خيلي ها قابل باور نيست.حرفامونو باور نميکنن.
سماجت کردم.
فقط چند جمله گفت: از لحظه اي گفت که مهمات تموم شده بوده ، از فرياد هاي توي بي سيم : مهمات نداريم...از جواب ، که الان ميرسه.ولي خوب،هميشه آدم شانس نمياره،به جاي مهمات،اين عراقي ها بودن که سر ميرسن! از لحظه اي گفت که عراقي ها ميومدن جلو و توي تمام سنگر ها يکي يکي نارنجک مينداختن.اين سه تا سرباز ايراني از سنگر پريدن بيرون چون اسارت رو به ناقص شدن ترجيح دادن( انتخاب بين بد و بدتر).از لحظه اي گفت که به جاي گفتن * تسليم ميشم* به عربي گفته * تسليم شو* و چقدر کتک خورده( طنز تلخ).
از کتک خوردن هاي صبح و ظهرو شب با نبشي گفت(ميله هاي سه گوشه). از فشار رواني.شکنجه هاي رواني.از منتظر موندن براي کتک خوردن گفت،تا جايي که بعضي از اسرا از زور فشار عصبي تحملشون تموم ميشده.از اون اسيري گفت که رو به سرباز عراقي فرياد ميزده که* د بزن ديگه لامصب..بزن خلاص کن..نصفه جونم کردي..*از اونهايي هم گفت که دوستانشونو به سيگار يا کتک نخوردن فروختن...
پرسيدم: روزا رو چطور ميگذروندين؟ بر حسب عادت اين چند سال انتظار داشتم بشنوم که * نماز ميخونديم!..قرآن ميخونديم!..دعا ميکرديم!..* ولي هيچکدوم اينها رو نگفت.برعکس، اون روي سکه رو نشونم داد..گفت:* توي حياط اردوگاه سنگ ريزه جمع ميکرديم............آشغالها رو جمع ميکرديم .سنگ هارو از اين گوشه تا اون گوشه حياط ميچيديم ..........* ماتم برد.۶ سال، بهترين سالهاي جووني اين مرد چطور گذشته. حتي تصورش هم نميتونيم بکنيم. يه لحظه با جووناي ۱۶-۲۲ سالۀ حالا مقايسش کردم.چقدر اختلاف.اين اختلاف البته به خاطر مقتضيات زمان و موقعيت اجتماعي و سياسي هم هست.اين مسلمه که جوونهاي حالا هيچ سهمي در شکل گيري اون جنگ لعنتي يا زجر کشيدن اسير هامون در اون دورۀ به خصوص نداشتن.اين تضاد تقصير آزادۀ اون دوره و جوون رپ و هوي متال اين دوره هم نيست. ولي خوب جنگ اينو بين اين دو نسل از جوونهاي ما ايجاد کرد که هيچ جوري هم قابل حل نيست. اين دو نسل حرف همديگرو نميفهمن.هيچ جوري نميفهمن.شايد منم يه چيزايي از حرفاشو نميفهميدم.چون هيچوقت جاي اون نبودم.

پي نوشت: اينم لازمه بگم که با وجود تمام محدوديتها و زجرها اين آزاده تونسته توي اون ۶ سال زبون فرانسه رو معادل ليسانس ياد بگيره و خطاطي هم بکنه.اونم چه خطي.آدميزاده ديگه..اگه بخواد، ميتونه.



..........................................



باورم نميشد که نسخه اصلي فيلم * خانه اي روي آب * با اين نسخه که الان توي سينما ها داره پخش ميشه اين همه تفاوت معنايي داشته باشه. حذف صحنه هاي کليدي، ديالوگ هاي پر معني، و حذف صحنه آخر که اصلا کل فيلم رو خراب کرده.
صحنه هاي آخر فيلم يه جور کمدي پوچيه. يه جور تداخل بين رئاليسم و سورئاليسم. ولي با حذفش، فيلم تبديل به آش شله قلم کاري شده که حتي هر بيننده اي به قضاوت منتقد ها در متفاوت بودن فيلم هم شک ميکنه.(البته بيننده هايي که نسخه اصل رو نديدن).
تعجبم از اينه که چطور فرمان آرا راضي شده که فيلمش، حاصل تلاشش، با اين تغييرات اکران بشه. و بيشتر تعجبم از اينه که وزارت ارشاد واقعا ملت ما رو چي فرض کرده. بلا نسبت شما..........الاغ؟!




Apr 7, 2003

امشب اولين دندون شيري دختر کوچولوم افتاد.همون اولين دندوني که وقتي خيلي کوچيک بود از لثه هاش بيرون زده بود و من با چه ذوقي منتظر رويشش بودم.چه روزايي که بين اين در اومدن و افتادن به ما گذشت. حالا اون يه دختر ۶ ساله س و من....زني که با ۷ سال پيش خيلي فرق کردم..
من لحظه هاي تلخي رو با گوشت و خونم تجربه کردم.اينه که از لحظه هاي شيرين هر چند بسيار کوتاه زندگي خيلي لذت ميبرم.حتي گاهي اوقات اين تلخي ها و شيريني ها يه جورايي با هم هستن.در کنار همن.با هم عجينن.چون هيچ غم و شادي مطلق نيست.
با اين وجود معتقدم که زندگي با تمام لحظه هاي تلخ و شيرينش حادثه اي بسيار دوست داشتني و بسيار ساده س.
به سادگي اشک شوق توي چشماي مادري که داره بزرگ شدن دلبندشو ميبينه.

Mar 31, 2003

شما ها بلدين دعا کنين؟

ميتونين براي دختر بچه ۱۳ ساله اي که دو هفتس پدر و مادرش فهميدن سرطان داره دعا کنين؟
دخترکي مثل پنجه آفتاب که تازه مزه بلوغ رو چشيده.دخترکي با موهاي شبق مانند و چشم هاي درشت و مژه هاي پرپشت مشکي. ميتونين دعا کنين وقتي مو هاي سرش به خاطر شيمي درماني ميريزه غصه نخوره؟اصلا ميشه که غصه نخوره؟ميتونين دعا کنين مادرش صبور باشه.پدرش نشکنه؟ميتونين دعا کنين توي جدال با بيماري موفق بشه؟ ميتونين دعا کنين خدا اونقدر بهش قدرت بده که با اين کابوس ناگهاني مبارزه کنه؟ميتونين دعا کنين زير سرم هاي شيمي درماني تاب بياره؟ و روزا و شباي کسالت آور بيمارستان رو تحمل کنه؟
ميتونين دعا کنين؟

پس دعا کنين ..دعا کنين...
اصلا نميتونم تصوير مجروح هاي جنگ رو ببينم.تا ميان روي صفحه تلويزيون فوري کانالو عوض ميکنم.وقتي هيچ کاري نميتونم براشون بکنم انگار ميخوام ازشون فرارکنم .به جاش دستي روي سر دخترم ميکشم که داره توي آرامش بازي ميکنه.هزار تا چرا مياد توي ذهنم.جوابي براشون پيدا نميکنم.مردا،زنها، بچه ها...بچه ها...کاري ندارم به اينکه کي برنده بشه خوبه يا بده.بعضي از جنگ ها اصلا برنده و بازنده ندارن.همه يه جورايي بازندن.اينو ميدونيم.تنها چيزي که باعث ميشه در موردش بنويسم همون احساسيه که موقع ديدن بچه هاي مجروح و گريون بهم دست ميده. کانالو عوض ميکنم نه به خاطر اينکه ازشون بدم مياد.نه.به خاطر اينکه تحمل ديدن زجرشونو ندارم.هيچ کاري هم نميتونم بکنم.از خودم بدم مياداينجور موقع ها.يه جايي بچه ها دارن زير آوارها با انبوهي از ترس روز ها رو سر ميکنن.يه جايي همين نزديکي ها.اين بچه ها دارن تاوان چي رو پس ميدن؟حقشون نيست...

Mar 30, 2003


دکترخطاب به پدرش : مادر تمام خانوم بازي هاي شما رو ميديد و زجر ميکشيد..
پدر خطاب به دکتر: مادرت زن نجيبي بود...
دکتر: چاره ديگه اي نداشت. داشت؟ نجابت وقتي معني داره که قدرت انتخاب ديگه اي هم وجود داشته باشه...


خانه اي روي آب/بهمن فرمان آرا

Mar 29, 2003



شرمنده خونگرمي اشکم که همه عمر
نگذاشت مرا گرد به مژگان بنشيند


Mar 19, 2003





عيــــــــــــــد شمـــــــــــا مبـــــــــــــارک






Mar 17, 2003

قبل ترها به زناني که به هر دليلي با وجود داشتن فرزند مجبور بودند آنها را به تنهايي بزرگ کنند و بار زندگي را به تنهايي به دوش بکشند ميگفتند:" زنان بي سرپرست".
واژه زشتي بود.زشت و نا عادلانه.
يکي دو سال پيش اعلام شد که اصطلاح " زنان سرپرست خانوار" جايگزين واژه قبل شده. هر چند در اصل موضوع تفاوتي ايجاد نشد.اين زنان همچنان به تنهايي تلاش ميکنند. زخم ميخورند. و مسئوليت سنگين سرپرست بودن را به دوش ميکشند. آن هم زير نگاه سنگين جامعه که از سنگيني فشار زندگيشان هم بيشتر است.
معمولا اين زنان اگر شرايط مناسبي براي زندگي خود داشته باشند هرگز حاضر نيستند ازدواج مجددي کنند.
اما موضوع اين نيست که چرا تنها هستند.موضوع اين است که چرا اين تنهايي بايد در جامعه ما انقدر تلخ، پر آسيب و پر هراس باشد؟

زنان سرپرست خانوار...

سوال بالا تلنگريست که بعد از خواندن متن زير بايد به خود بزنيم.

همشهري،ديماه ۱۳۸۱
"..... بيش از يک ميليون زن سرپرست خانوار از حمايت هاي اجتماعي محرومند. بيش از 95% آنها پاک و شرافتمندانه زندگي ميکنند و بيش از 50% آنها به خاطر مشکلات اقتصادي و اجتماعي فراواني که با آنها دست و پنجه نرم ميکنند ، افسردگي دارند."


معتقد به زياده نويسي نيستم.
تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل...

Mar 8, 2003

.
.
.

خيابانها روزهاي آخر سال شلوغند. پر از دستهاي پر، چهره هاي شاد، دستهاي خالي، جيبهاي بيهوده ،نگاههاي پر از حسرت و...
اين روزها خيابانها شلوغند، خيلي شلوغ. در ميان هياهوي اين روزها، آنچه تا قبل از شروع محرم بيش از هر چيز جلب توجه ميکرد ٬ حاجي فيروز ٬ بود که پيش از اينها ٬ سالي يکبار ٬ مي آمد، آن هم شب عيد .و حضورش ، ترانه هايش ، صداي دايره زنگيش، اشعارش و... همه را به وجد مي آورد، اما اين روز ها- که هنوز مانده بود تا شب عيد- ٬ حاجي فيروز٬ ها با دايره زنگي و تنبک ، توي خيابانها لا بلاي جمعيت ، لا بلاي خودرو ها ميچرخيدند : ٬ حاجي فيروزه...سالي يه روزه...٬ و تقريبا هر سال يک ماه آخر همين را تکرار ميکنند.
حاجي فيروز هايي که بعضي از آنها به زحمت ۷-۸سال سن دارن.آنان نه کاري به نو شدن سال دارند ( چون روزهايي که ميگذرانند همه مثل هم است) نه کار به کار حاجي فيروز هاي قديم و حکمت کارشان دارند ( اين چيز ها که نان شب نميشود برايشان) حاجي فيروز هاي اين روزها اکثرا نميخندندو گاه ميشود رد اشکهايشان را که سياهي صورتشان را شيار انداخته ديد.
بچه هاي خيابان براي بقا به اجبار به هر کاري دست ميزنند. دستفروشي، پاک کردن شيشه خودروها، تکدي گري و... و در ايام خاص حتي حاجي فيروز شدن براي خنداندن مردم...ابراب خودم بزبز قندي..ابراب خودم چرا نميخندي؟ اما چرا کسي نميخندد؟..چرا کسي از حضور آن شاد نميتواند باشد
شايد براي اينکه آنان - بي آنکه بخواهند- به جاي شادي و خنده نگراني و اندوه نصيب تماشاگرانشان ميکنند. نگراني از اينکه نکند روز هاي سياه آنان همچنان سياه و تيره بماند؟
نکند خاطره سياهي اين زغالها که به صورتشان ماليده اند، خاطره سياهي اين سالها ، براي هميشه در ذهنشان باقي بماند؟...
نکند دستي پيدا نشود که اين سياهي ها را بزدايد؟...

Feb 28, 2003


تماشاي تئاتر٬ يوسف و زليخا ٬ توی دنيايی از وهم و واقعيت...
بازيگرا روی سن ميچرخن و از خودشون بيخود ميشن.
توی دلم قيامته... من توی دنيای فرا واقعی خودم غوطه ميخورم..
همه ما بازيگريم.


از دست عزيزان چه بگويم
گله ای نيست.
گر هم گله ای هست
دگر حوصله ای نيست.

Jan 20, 2003


چشمهايت را که ببندی، به قصه عشق که گوش بدهی، کوههای برفی را که ببينی، سيگارت را که روشن کنی می فهمی که چقدر خاليست همه چيز و همه جا. خالی.

از وبلاگ سالهاي ابري

Jan 18, 2003

ازدواج، تن دادن به يک ديگر خواهي بزرگ است.

..

و طلاق، رها شدن از يک ديگر آزاري بزرگ.

Jan 14, 2003

من همه را چشيده ام .
نخستين مرگ عزيزي را
نخستين اندوه را
نخستين عشق را
نخستين جدايي را
نخستين خشم را
من همه را چشيده ام
از پس آنها برآمدم .سخت بود.خيلي سخت..
ولي از پس آنها بر آمدم.
حالا خود را بدست وقايع سپرده ام،
حالا کم و بيش ميدانم چطور با غصه کنار بيايم
با خشم
با مرگ
با عشق
با جدايي
فکر ميکنم چطور با آنها سر کنم.
حالا کافي نيست که به اندوه خود بسازم .کافي نيست در بند عواطف خود باشم.
حالا ميخواهم در مسير اين وقايع ، انتخاب کنم.
آنچه را که دوست دارم.
آنچه را که دوست ندارم.
حالا احساس ميکنم دوست دارم قلبم را بردارم بروم جايي که هوايش مثل نيلوفر ميپيچد در جانم.
جايي که آرامم ميکند.
ميخواهم در مسير اين وقايع ، انتخاب کنم.
انتخابي بي هراس،
انتخابي بي تعارف،
انتخابي براي خودم.
براي دل خودم..
ميخواهم ببينم مزه اين انتخاب کردن و نه انتخاب شدن چگونه است.
ميخواهم اين را هم بچشم...

Jan 13, 2003

ديشب خواستم بخوابم. چشمامو که بستم ياد تمام کساني افتادم که توي وبلاگ جسته گريخته شناختمشون.قصه درداشونو خوندم.قصه غصه هاشونو. حتي قصه خوشحالي هاشونو. غصه م گرفت از اينکه بعضي ها اين روزها چقدر تنها و درگيرند.مثل خود من..
اما خوشحال شدم از اينکه ديدم اين اپيدمي تنهايي ، توي يه دنياي مجازي ( اينترنت) چجوري مغلوب ميشه.. جنسيت فرق نميکنه. همه اينجا يه وجه مشترک دارن.همه با زبوني مشترک و جديد با هم ارتباط برقرار ميکنن.

ما به دنيا آمده ايم تا زندگي را جشن بگيريم.دنيا را دوست بداريم. با کم و زيادش بسازيم.و به اين شادمانگي ادامه دهيم.به جهنم!
مهم اين است که زنده ايم..

گذر زمان با لائورادياس/نوشته کارلوس فوئنتس

Jan 12, 2003

دلم واسه موزيک وبلاگم تنگ شده..چه ريختي شده اين وبلاگ.نه که از اولم خيلي خوشگل بود!؟حتي اسمشم ديگه نمياد. باشه ، همينطوري مينويسم. مهم نيست.بي خيال. خيلي وقته که خيلي چيزا ديگه خيلي مهم نيستن.. وقتي نميشه خوب نميشه ديگه.
مدتهاست نسبت به خيلي از تکرار هاي زندگي بي تفاوت شدم. انگار يه آمپول بي حسي زده باشم به خودم. البته به همه چي که نه. به بعضي چيزا با حساسيت بيشتري نگاه ميکنم.چيزايي که از جنس خودمه.باهاشون احساس نزديکي ميکنم. ولي نسبت به خيلي چيزاي ديگه بي تفاوت شدم.اينم روش.

....................



دلمشغولي اين روزها ، کرگدن سلطان تنهاييست...که به تنهاييش احترام ميگذارم.

...................



چند وقت بود به سرم زده بود نظر خواهي رو بردارم . امروز ديدم نوشي هم همين نظرو داره. البته شايد دلايل اون با من فرق داشته باشه. با اينکه خوندن نظرات ديگرونو دوست دارم اما نميدونم چرا يه جور احساس گريختن از هر چي که وابستگي مياره باعث ميشه به فکر اين کار بيفتم. نميخوام تحت تاثير چيزي باشم. حتي کساني که برام عزيزن...حتی کسانی که خوندن حرفاشون برام مهمه.نمی دونم شايد می ترسم بد عادت شم!..

..................



بهار کم کم داره ميرسه. درسته که توي ماه دي هستيم ولي هميشه اين موقع ها حال و هواي بهارم داره واسه من. روزايي که تو راه هستن و ميخوان بيان.هميشه که نه اما گاهي اوقات انتظار يه اتفاق شيرين بيشتر از خود اون اتفاق به آدم لذت ميده.انتظار اومدن بهار برای من انتظار شيرينيه. نميدونم يه جور نوستالژيه .يادمه بچه که بودم لباس عيدم از دو ماه قبل از عيد توي جالباسي آويزون بود. آخ بچگي.. چه بوي خوبي داشت.. اون روزا عيد خوشبو بود. حالا ديگه بزرگ شدم. خيلي بزرگ. بيشتر از سنم .بيشتر از عمرم. ديگه عيد هم عيد نيست..

...................



some times a woman in you is uneasy
you need to know,can you still fly
can you still arouse the passion of another man
if it comes true
what can i do

chris de burge

Free counter and web stats