رنج دشوار است و
رنج بی عشق دشوار و
عشق بی رنج ناممکن و
عشق دشوار است
.
.
خانه شاعران جهان
نسرین خوب نیست. یعنی هیچ خوب نیست. دوباره شیمی درمانی دارد. حوصله ندارد کسی را ببیند. نمی توانم بروم پیشش. تلفنی حالش را پیگیرم. امروز با مادرش حرف زدم. ناامید و خسته بود. ده سال کم نیست برای یک مبارزه فرسایشی. آنهم برای زنی مثل نسرین که امید از حرفهایش می بارید. حالا این امید دارد پر می کشد. این را از صدای کم جانش و از صدای بی حوصله ی مادرش می فهمم. امید دارد آرام آرام پر می کشد. نمی دانم در انتظار چه باید بود. نمی دانم چطور باید انتظار کشید. نمی دانم در این شرایط باز می توان منتظر تغییر نشست یا باید واقع بین بود. هر چه هست مرا گیج کرده.
انتظار کشیدن برای از دست دادن دوستی قدیمی می دانی چه شکلی ست؟
کمکم تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست
و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت.
اینکه عشق تکیهکردن نیست
و رفاقت، اطمینان خاطر.
و یاد میگیری که بوسهها قرارداد نیستند
و هدیهها، عهد و پیمان معنی نمیدهند.
و شکستهایت را خواهی پذیرفت
سرت را بالا خواهی گرفت با چشمهای باز
با ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه
و یاد میگیری که همهی راههایت را همامروز بسازی
که خاک فردا برای خیالها مطمئن نیست
و آینده امکانی برای سقوط به میانهی نزاع در خود دارد
کم کم یاد میگیری
که حتی نور خورشید میسوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری.
بعد باغ خود را میکاری و روحت را زینت میدهی
به جای اینکه منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.
و یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی ...
که محکم هستی ...
که خیلی میارزی.
و میآموزی و میآموزی
با هر خداحافظی
یاد میگیری.
بعد از چندمین بار که آنتی فیلتر خواسته ام و برایم فرستاده اید و بلد نبوده ام یا نصبش کنم یا بازش کنم یا استفاده!
حالا باز هم با کمال پررویی، آنتی فیلتر دارید؟؟!
من منتقد نیستم. نویسنده هم نیستم. اما با یک بار خواندن کتاب "احتمالن گم شده ام" به این فکر کردم که چطور همچین کتابی می تواند در عرض یک سال، چهار بار تجدید چاپ شده باشد. همین که کتاب تمام شد در یک آن گندم و زاهدان و خوابگاه و سامیار همه و همه از ذهنم پرید. هیچ کس و هیچ چیز در این کتاب آنقدر عمیق نبود که ردی از خود در ذهن من جا بگذارد. همه چیز در یک لحظه گم شد. مثل خود کتاب. بعد از آن بود که رفتم کتاب "صدسال تنهایی" را از کتابخانه کشیدم بیرون. دستی رویش کشیدم و گذاشتمش بالای تختم که دوباره بخوانمش. شاید دردِ خواندن چنین کتابی و کتابهایی از این دست فقط با دوباره خواندن یک شاهکار آرام آرام تسکین یابد.
جوهر مون بلان کار خودش را کرده. خودنویسم روان روان می نویسد. با آن رنگ آبی سلطنتی، نوشتنم هم آرام و پرطمانینه شده. جلد ششم خاطرات اعلم را هم گذاشتم روی میز آرایش. شاید قبل، شاید هم بعد از دوباره خوانی "صدسال تنهایی" خواندمش. اما جمله صفحه اولش را که برایم نوشتی، زود زود می خوانم. در همه زمانهایی که داری پنج جلد اولش را می خوانی. گزیده اشعار شفیعی کدکنی هم خوب بود. بیشترشان را دوست داشتم. هر از چندگاه گلچینی از آن را برایت خواهم نوشت. جدا جدا. با شرح حال و ضمایم خودم. شاید هم فقط یک قطعه شعر به جای من حرف زد. کسی چه می داند.
نمایش مورد نظر را هم دیدیم و خندیدیم! سه ساعت تمام. البته فقط خندیدیم، فکر نکردیم.
دل ساده
برگرد
و در ازای یک حبه کشکِ سیاهِ شور
گنجشک ها را
از دور و بر شلتوک ها کیش کن
که قندِ شهر
دروغی بیش نبوده است
.
.
حسین پناهی
پریروز رفتم موهایم را فر کردم. پریروز زیر باران بهار تهران هم کلی رانندگی کردم. تنهایی. آهنگهای خودم را گوش کردم. خیابانها را این روزها باید غنیمت دانست. چیزی نمانده به زلزله. دیروز بستنی وانیل فرانسوی را برای اولین بار تست کردم. بستنی با تکه های ریز کیک داخلش. خیلی خوب بود. امروز کلی صورتحسابهای رسیده صادرات و واردات آخر سال را چک کردم و فرستادم مالی. یک اس ام اس خاص برای یک آدم خاص زدم. بعد از ظهر چند مهمان خیلی قدیمی داریم. از آنها که وقتی دختر کوچکی بودم دیدمشان. اینطور که پیش می رود می روم ببینمشان. همکارم گفت یک نمایش دیده که کلی خندیده. هیچوقت دیدن اینجور نمایش ها نرفته ام. اما تصمیم گرفتم دخترک را ببرم تماشایش. شاید با هم کلی بخندیم. بهتر است بخندیم. به ریش این دنیای مسخره مسخره مسخره.
در این که عید مزخرفی بود شک ندارم. حالا غرنامه دارد می شود اما چه کنم. خصوصن امروز که زنگ زدم به نسرین و دیدم باز حالش خراب است. این آخری ها صدایش بهتر بود. گرچه میان دوره های شیمی درمانیش بود اما جواب اسکنش رضایتبخش بود. امروز دیدم صدایش درنمی آید. چیزی نداشتم بگویم. بعد از ده سال جنگ و گریز این دختر حرفی می ماند واقعن برای گفتن؟ توی سرمای نهارخوری نهارم را خوردم و خوش و بش الکی با همکاران کردم. اصلن امسال همه چیز غریب بود. مهمانی های عیدمان عجولانه بود. یک دلخوری فرسایشی از بین نرفت که هیچ بدتر هم شد. دوستانم را وقت نکردم ببینم. سفر نرفتم. خستگیم هم درنرفته دوباره آمدم سرکار. قبلش هم که تا دقیقه نود مشغول کارهای سنگین شرکت و قرارداد جدید آژانس و دردسرهای فک پلاک و هزار کوفت و زهرمار دیگر بودم. یک تنه. چایی عیدمان هم که یک چیزی شد توی مایه های تولد کذاییم. از این بهتر نمی شود. این چند روز فکر کردم و فکر کردم. زندگی را گاهی می خواستم ساده بگیرم. با اینکه نبود. اما تلاش می کردم باشد. اما سورپریز ناخوش آیندی آمد سراغم. نمی خواستم. لااقل اینطوری نمی خواستم بشنوم. حالا مانده ام چه کنم. خوب شد که بی تعارف گفتم که چه می خواهم و منتظر چه هستم. گرچه خودم هنوز کمی تردید دارم اما این بهترین راه بود در آن لحظه. بله بله باید راه را دید نه مقصد را. بله بله معلوم نیست آخرش چه بشود. بله بله نباید ریسک کرد. بله بله اصلن چرا نمی گذارم بروم؟ تمام اینها را می دانم. اما آنچه می خواهم ورای تمام این تاملات، تردیدها، و گاهی سرخوردگی هاست. گاهی از خودم تعجب می کنم. هنوز هم گاهی از خودم تعجب می کنم. اما این منم. با تمام این عکس العمل های غیرقابل پیش بینی. هزار جمله می نویسم و پاک می کنم. هزار فکر می آید توی سرم و جا خوش می کند. اما سرسختانه تلاش می کنم با خودم کنار بیایم. یک چیزی ته قلبم هنوز روشن است. حتی آن زمان که بغض می کنم و از این پهلو به آن پهلو غلت می زنم. دیشب تا صبح به آن پیامی فکر کردم که بسیار بسیار خوب بود. و پیامهایی از آن دست. و لحظاتی از آن دست. و دلم می خواهددر این بهار نفرین شده باز هم منتظر بهترینها باشم.
بزرگترین تنهایی این است که دور و برت پر از آدم باشد، اما نتوانی به هیچکدامشان بگویی توی فکرت و توی قلبت چه می گذرد.
از مزایای زندگی کردن توی محله ای که بزرگ شده ای این است که هنوز هم هر سال اول بهار، صدای زنگوله پای شترهایی را می شنوی که در یک ردیف از خیابانهای فرعی شرق تهران می گذرند و تو را یاد دوران کودکی و نوجوانی می اندازند. یاد تمام سالها و تمام بهارهایی که کم و بیش صدای زنگوله پایشان را شنیده ای که انگار می گویند سلام. عیدتان مبارک. سنگ نمک نمی خواهید؟
برق نداشتیم. تقریبا بیست سال پیش. تو نشسته بودی روی زمین توی اتاق نشیمن بزرگ خانه قدیمی مان و کتابهای قطور داروسازی جلویت پهن بود. خودکار بیکت را بالا و پایین می انداختی و سرت پایین بود. به من گفتی اگر می خواهم ازدواج کنم منتظر تو نباشم. من آن زمان دختر دیپلمه خوشگلی بودم که خواستگار دراز بدقواره ای داشتم و این به معنی آغاز مرحله ای تازه بود. تو بزرگتر از من بودی و وظیفه خود دانستی با من اتمام حجت کنی. خوب من با آن خواستگار بدقواره ازدواج نکردم اما خواستگارهای رنگارنگ آمدند و رفتند و سالها بعد که دانشجو بودم با یک ازدواج اشتباه تِ ر زدم به همه چیز. تو خیلی زودتر از من ازدواج کردی. درست بعد از گرفن دکترا آنهم با اولین خواستگارت. حالا همسرت توی دانشگاه استندفورد مشغول کار و تحقیق است. پسرت توی دانشگاه یو سی ال اِی قبول شده. و دلمان برای دختر کوچولوت هم خیلی تنگ شده. ما هم خوبیم. گرچه نمی دانم الان معنی خوب بودن چیست. اما قاعدتن خوبیم چون مریضی حادی نداریم و زندگیمان می گذرد بی کم و کسری خدا را شکر. دخترک قد می کشد و مونس من است. مادر ذوق سفرش را دارد. من هم با دلمشغولی های خودم و کارم و زندگیم مشغولم. همه چیز همیشه خوب نیست. بستگی دارد باینکه استانداردهای یک زندگی خوب را در چه بدانیم. ولی زندگیست. خیلی پیچیده تر از مثلن یک ازدواج اشتباه. زندگی پر از اشتباه و اصلاح و تصمیم و ترمیم و سعی و خطاست. زندگی من لااقل. انگار هنوز همان دختری هستم که یک روز در بی برقی به تو گفتم نه. نمی خواهم. ولی زندگی به همان دلیل غیر قابل پیش بینی بودنش راه ما را تا جایی آورد که امروز هستیم و آن روز هرگز فکرش را هم نمی کردیم. من هنوز انگار هر روز اول راهم. هر روز صبح که از خواب بیدار می شوم و کرم هایم را می زنم تا بروم سرکار، انگار دارم وارد سرزمین عجایب می شوم. نمی دانم این خوب است یا نه. ولی خسته ام. خیلی زیاد. نمی دانم تا کی دوام خواهم آورد. نمی دانم کی خواهم نشست. ولی انگار هنوز خیلی راه مانده. تا آرامش. تا آرامش همیشگی. تا مرگ. عیدت مبارک.
ای آتش گرم
هنوزهم نفهمیدم بالاخره سرخی من از تو .. زردی تو از من
یا؟
سرخی تو از من .. زردی من از تو
فرقی هم دارد مگر؟
تو روح و جسم مرا شفا بده .. من مخلص تو هم هستم، چه زرد باشی چه سرخ.
نمی دانم از چیست که اینطور نشسته به جانم ولوله. آرامش ندارم. انگار می خواهم این سال نحس را با تمام وجود از خودم بکنم بیاندازم کناری و رخت تازه بر تن کنم. می دانم که این "خود" را دارم می برم سال جدید. سال تازه. و نمی دانم چطور از شر این سال خلاص شوم. از شر هر چه که مرا هر روز جلوی متروی مفتح به گریه انداخت. از شر هر چه که این روزهای آخر سال گریبانم را گرفته و دارد مثل بغضی خفه ام می کند. کاش بشود حرف زد. کاش بشود طولانی حرف زد و تمام دلهره ها را دور ریخت. کاش بشود این خودٍ بی تاب را روی دستی نشاند و تابش داد و آرامَش کرد. آرامَش کرد و به او گفت نگران نباش. و توی گوشش خواند:
حول حالنا الی لحسن الحال
کاش بشود تازه شد.
گرمایشان بینام است
گرمای تو هم.
هیچکس روی درختان اسم نمیگذارد
من هنوز به درختی برنخوردهام
که اسمش سیبل باشد
یا درختی که اسمش جودیت باشد
یا درختی به اسم سالومه.
نشنیدهام که کسی
نام گلی را بپرسد
بینام از خاک میرویند،
و فروتن
مثل گرمای
دستهای تو.
شعر از سایت زیبای خانه شاعران جهان که به لطف سپینود بهش رسیدم.
آدم گاهی اوقات می ترکاند. دست خودش هم نیست. تمام کائنات دست به دست هم می دهند که یک روز فوق العاده داشته باشد. خبر های خوب بشنود. کارش خوب پیش برود. یک سوتی بسیار بزرگ از همکاری که می خواسته اشتباه خودش را گردن او بیاندازد بگیرد و خلاصه بترکاند. خودش هم می داند که این همیشه اتفاق نمی افتد. یعنی همیشه نمی شود که همه چیز خیلی خوب پیش برود. اما قدر همین یک روز را هم باید دانست. تا غروب که آرام آرام توی خیابانهای شهر راه بیافتد و قدم زنان به سوی خانه اش برود. خلاصه ترکانده. در آرامش و در نهایت سکوت یکی از روزهای آخر اسفندماه. و این خوب است. خیلی.
آقای الف که سوار کوتی کوتی شد و رفت اشک من درآمد. تو، توی این چند روز هم اشک من را دیده بودی. ممنون که بخاطر گریه کردن برای یک ماشین مرا مسخره نکردی. ممنون که می دانی او برای من بیشتر از یک فقط "ماشین" بود.
خداحافظ دوست خوبم. امیدوارم توی زندگی جدیدت بیشتر به تو خوش بگذرد.
از مزایای دولت فخیم ا.ن همین بس که یک شرکت بزرگ تولیدی خصوصی با چندین و چند سال سابقه تولید، که هنوز شریف مانده و به کار تولید ادامه می دهد، صادر کننده نمونه شده، و مثل بیشتر سرمایه داران این مملکت دارایی و سرمایه اش را نزده توی کار بساز بفروشی و با جان مردم بازی نکرده و پول به جیب نزده. اما حالا از برکات همین دولت مجبور است به دلیل کمبود نقدینگی به جای حقوق و عیدی پرسنل به آنها بن بدهد آن هم بن هایی که خودش بابت طلب ش به جای پول، گرفته. یعنی باز همان کمبود نقدینگی که مثل دور باطل دارد توی شرکتهای خصوصی می چرخد و می چرخد. آنوقت پیچ تلویزیون را که باز می کنی از برکات این دولت فخیمه آنقدر چرندیات می شنوی که دلت می خواهد همانجا یا خودت را خفه کنی یا تمام دروغگو هایی را که ری.......د....... ند به این مملکت و ویران ترش کردند.
پ.ن ٣ ساعت بعد: کلیه بن ها در عرض چند دقیقه به یک دلال با مبلغ سه رقمی میلیونی فروخته شد. نتیجه گیری اخلاقی تر: در این دولت فخیمه نقدینگی یک دلال از یک کارخانه تولیدی بیشتر است.
باور نمی کنید که یک اتوبوس را توی خیابان به خاطر من نگه دارند؟ اما نگه داشتند. راستش توی بگیر بگیر دهه شصت و همزمان با بهترین سالهای نوجوانی من که با وحشت پاترول های سفید به خاطراتی غمناک تبدیل شد، آن روز با دوستم خاطره از انقلاب برمی گشتیم. رفته بودیم خیر سرمان کتاب بخریم. سوار اتوبوس شده بودیم که خیلی هم شلوغ نبود. نشسته بودیم کنار هم روی یکی از صندلی های تقریبا آخر. بگیر بگیر وحشتناکی بود. ما هم نشسته بودیم و هر و کر می خندیدیم. دختران 16-17 ساله کار دیگری دارند بکنند جز این که به ترک دیوار هم بخندند؟ رسیدیم به میدان آرژانتین. دو تا زن چادر به سر اول میدان ایستاده بودند. چادر امر به معروف و نهی از منکر هم وسط میدان به راه بود. باور نمی کنید. اما یکی از زنها تا من را دید اتوبوس را نگه داشت. راننده ایستاد. زن اشاره کرد که بیاییم پایین. باور نمی کنید اما ما آمدیم پایین. اتوبوس رفت. ما را گذاشت و رفت. همه ملت از توی اتوبوس داشتند ما را نگاه می کردند وقتی اتوبوس دور می شد. بردندمان توی چادر. ما بد حجاب بودیم. حتی آرایش هم نداشتیم. اما بدحجاب بودیم. چون موهایمان از زیر روسری بیرون بود. دلیل دیگری هم وجود نداشت چون قاعدتن آن دو تا زن فقط کله های ما را دیده بودند. باور نمی کنید اما به ما تعهدنامه دادند امضا کنیم. نهایت رذالت. ما امضا کردیم. با اسم واقعی. چون ترسیده بودیم. چون فکر می کردیم الان می برنمان زندان. چون اشکمان درآمده بود.
بعد که خلاص شدیم خندیدیم. از لذت آزادی و از یاد آوری آنچه به سرمان آمده بود. واقعن هم خنده دار بود. خنده دار و مسخره و در عین حال واقعی. اما این نهایت تحقیر بود توی آن سن و سال. جلوی آن همه آدم. برای هیچ. حتی برای هیچ احساس گناه کردیم. نهایت ترس بود. نهایت بی اعتمادی به هر چی خواهر خاک بر سر بود که فکر می کرد دارد آدم تربیت می کند.
نهایت بدبختی دو دختر نوجوان.
این روزها توی خیابان های تهران از کله ی زرد شده ی اکثریت خانم ها می توان به این نکته پی برد که عید نزدیک است.
پسرک پراید جلویی سیگار را تا ته پک می زد و دودش را از شیشه ماشین بیرون می داد. دیوانه. خوشحالم که سالهاست توی ترکم. اما ای زری خدا چکارت نکند که به من سیگار کشیدن یاد دادی. یادت هست توی آن اتاق طبقه سوم خانه مان چطور روی تخت یک وری لم می دادی و ماتیک قرمز می زدی و سیگارهای یواشکی پدرت را قسمت می کردیم و پک می زدیم؟ من از تو یاد گرفتم چطور دود سیگار را الکی توی دهانم نگه ندارم و بقول معروف تو بدهم. از تو هم یاد گرفتم که چطور دودش را آرام آرام از دهانم بیرون بفرستم جوری که دایره دایره شود. تو کارهای دیگری هم می کردی با دود سیگار که من هیچوقت یاد نگرفتم. اما همین برای من کافی بود. تو هم خوشگل بودی. کُرد ها همیشه معروفند به خوشگلی. چشمان درشت روشن با ریمل همیشگی که مژه هایت را دانه دانه می داد هوا. دندانهای سفید یک دست و پوست سفید و موهای خرمایی. موهای اوشینی خرمایی. یادت هست دامن شلواری های بلندمان با آن سگک های بزرگ و کتانی های نایک که از بازار کویتی ها خریده بودیم. دامن شلواری های بلند سال 67. می رفتیم کوه. توچال. توی کلبه چوبی بزرگ ایستگاه یک می نشستیم چای می خوردیم و بقیه را نگاه می کردیم که نگاهمان می کردند. قد و قواره مان یکی بود و هر دو سفید با چشمان روشن. بعضی ها فکر می کردند خواهریم. جفت دخترهای قدبلند مو اوشینی. عروسیت هم یادم هست. مریم خواهرت با آهنگ گل مریم چه رقصی می کرد. پدرت روز عروسیت نبود. می گفتی روز عروسی خواهرت هم نبوده. من پدرت را توی خانه تان دیده بودم. صورت آفتاب خورده چروکیده و همیشه سیگار بدست. می گفتی توی عروسی دخترهایش نمی آید چون غیرتش قبول نمی کند دخترش را داده باشد دست مردی. نمی دانم این حرف تو بود. باید بروم آن عکس را پیدا کنم. عکسی که با تو و شوهرت انداختم. همان یک عکسی که احتمالن با هم داریم. راستی الان کجایی؟ چرا دیگر همدیگر را ندیدیم؟ چرا از هم بی خبر ماندیم؟ چرا من توی ترافیک خرتوخر سیدخندان یاد تو افتادم؟
باور می کنی که من امروز صبح انگار لابلای ورق های کتابی که دیشب تمام کرده بودم، توی آن کافه نشسته بودم. کتاب را نخوانده ای. باید بخوانیش تا بفهمی چه می گویم. همین که تو مفهومی در زندگی من هستی و عطر من با تنم عجین شده. همین که به امید راه رفتن توی خیابانهای این شهر می زنیم بیرون و به هوای قهوه ای در کافه ای شهر را گز می کنیم.
آن روز هم همین بود. سه تا سیب سبز سبز گذاشتیم توی جیبمان و زدیم بیرون. گرچه وسط ساندیسی ها گیر افتادیم اما سیبهایمان را درآوردیم و گاز زدیم و جلوی چشمان وغ زده شان تا ته خوردیم و بر و بر نگاهشان کردیم.
حالا سواره و پیاده چه فرق می کند. چه شبها که سوار کوتی کوتی رفته ام تا خانه و حالا که دیگر دارد از دستم خلاص می شود دلم برای یک چیزش تنگ می شود. کوتی کوتی سنگ صبور هق هق های من بود در تنهایی و رانندگی شب. توی خیابانهای این شهر شلوغ.
مهندس جیم هویج بدست توی راهرو می چرخد. من نشسته ام روبروی شیشه های دبیرخانه و منتظرم. اینجا به مناسبت دهه فجر کامپیوتر صلواتی برای ارباب رجوع گذاشته اند و نسکافه رایگان. تمام راهرو پر است از پوسترهای انقلاب. ریسه کشیده اند سرتاسر سقف راهرو را. تلویزیون مراسم روز ملی فناوری فضایی پخش می کند و بغیر ازمن و دو نفر، کس دیگری اینجا نیست. کارشناسان با روپوش های سفید توی راهرو ها از این در به آن در می روند. من به جاخودکاری و روان نویس مشکی قشنگی نگاه می کنم که جدیدا برای ارباب رجوع گذاشته اند روی پیشخوان تا مجوزشان را با آن رسید کنند. مهندسان و دکترهای این جا عموما خوب کار می کنند. برای دیدن دکتر ح فقط کافیست بروی پشت پارتیشن اولین راهرو سمت چپ. دکتر ص ندرتن جلسه های طولانی و نخود سیاهی دارد. تیم دبیرخانه هیچ پرونده ای را سمبل نمی کنند. اینجا را دوست دارم. همه چیز به طرز غریبی مرتب است. فکر کنم اگر نهضت سبز هم روزی پیروز شود همینطور راهرو ها را ریسه ببندند. نسکافه ام مزه آب زیپو می دهد اما داغ است و می خورمش. ریسه ها را فراموش می کنم. یاد "یوسف آباد خیابان سی و سوم" می افتم که ناغافل برایم خریدی و گذاشتی زیر تمام آن کاغذهای سبز و صورتی. چون روی شیشه 78 جزو پرفروش ها بود. به درختی فکر می کنم که ریشه دوانده بود تا ته فنجان. به خستگی پلکهایمان فکر می کنم وقتی از پشت شیشه های خاکی ماشین، دیگر خیابان را نمی دید و روی هم می افتاد. به شام امشب فکر می کنم. و دیگر هیچ.
در بسته است.
جلو بروی با سر خورده ای به دیوار.
معلوم نیست پشت در بسته چیست.
فرسنگها فاصله داری با در.
شاید خیلی چیزها.
شاید هم هیچ چیز غیر از یک چرت تعطیلانه در آرامش یک روز وسط هفته عادی.
من اینجا نشسته ام و نمی دانم پشت در بسته چیست.
می توانم فکر کنم به چرت تعطیلانه در آرامش یک روز وسط هفته عادی.
یا می توانم فکر کنم به خیلی چیزها.
اولی مرا به آرامش دعوت می کند.
دومی به جنون.
حالا انتخاب با من است.
که کدام را ..
اما اگر همیشه انتخاب ها کمک می کردند
آرامش می دادند
اگر همیشه افکار کمک کننده بودند
دنیا بهشت بود
که نیست
دنیا بهشت نیست.
این چیزی که اسمش را گذاشته ایم زندگی دارد می گذرد و من هنوز کلی کارهای انجام نشده دارم. این که می گویم انجام نشده یعنی برنامه هایی برای آینده. برنامه هایی که معلوم نیست کدامش به واقعیت بپیوندد و کی. دارم آرام آرام پیش می روم. وقفه ای که چند سال پیش توی زندگیم ایجاد شده نگذاشت امروز جایی باشم که باید. اما خوب هر جور بود گذراندمش و حالا دارم آرام آرام پیش می روم. آهنگ Paola میکیس تئودوراکیس را توی گوشم گذاشته ام و امروز که شرکت آرام آرام است دارم اینها را می نویسم. دخترک بعد از چند روز بیماری امروز رفته کلاس. هر وقت یادم می آید صورت گردش با آن موهای منگول منگول و مژه های برگشته و لپ های کمی قرمز که آن روز جلوی در منتظر من ایستاده بود دلم غنج می رود. چند روز پیش بهش گفتم نمی خواهی سراغ بابا را بگیری؟ جواب مثل همیشه سکوت بود. گفتم حالا بزرگ شدی. زنگ بزن جایش را بخواه. تلفنش را بخواه. گفت: برای چی .. ؟ و دیگر نخواستم اذیتش کنم. واقعن. برای چی ..؟ حالا که ده سال گذشته.
قرار بود از ترانه دلکش در دانشگاه تهران بنویسم. یادت هست؟ خوب این جمله باندازه کافی عجیب هست که کنجکاوی هر کسی را برانگیزد. اما شاید هیچ کس این میان نفهمد وقتی آن روز سرد دیماه رفتی بالای سالن و با آن صدای زنگدارت میان مکثهای کوتاه و بلند خواندی ".. یاد من کن .." من چه حالی می شدم. تو ترانه زیبای بیژن ترقی را دکلمه وار خواندی و حرف زدی و اسلایدها از پشت سرت گذشتند و حاضران گوش کردند و کف زدند و رفتند و همه چیز تمام شد. اما من لابلای سطرهای شعر تو گم شدم. میان حدس و گمان. شک و یقین. میان مرز باریک عشق و نفرت. آخر دنیا. نمی دانی این روزها چقدر ناامیدم. ناامیدم و خسته و تسلیم. و این خیلی بد است. یک سگ قهرمان با گوشهای آویزان. با خودم می گویم مگر از این بدتر هم می تواند باشد؟ .. بعد دوباره با خودم می گویم شاید بعد از تمام این ناامیدی ها روزهای خوش از راه برسد. تو این را می خواستی یا نه. نمی دانم. ولی من تسلیم شدم. سالها طول کشید. سالهای طولانی. تا آن غروبی که در تنهایی تسلیم شدم. حالا میان تمام ناامیدی و تسلیم باز صدایی از تو می رسد به آرامی. به آرامی صدای یک غوک در مرداب. تیک تیک. و تو باز به یاد منی. درست در همان لحظه که فکر می کنم فراموشم کرده ای.
دیروز بعد از مدتها جمعه را خوابیدم. استراحت کردم و "مترجم دردها" خواندم. کمی با خودم تنها بودم. اما نه تنهایی فیزیکی. یعنی بیشتر با خودم خلوت کردم. من معمولا تنها نیستم. به غیر از مواقعی که توی ماشین می روم شرکت و برمی گردم تقریبا هیج وقت دیگری تنها نیستم. دیروز خیلی به تنهایی تو فکر کردم. به اینکه اگر من هم به اندازه تو تنها بودم شاید مثل تو فکر می کردم. خلاصه دیروز روز خلسه بود. به این نتیجه رسیدم که در سی و هشت سالگی هم می شود مثل بچه ها از داشتن یک جمعه آرام با چیزهای کوچکی مثل خواب بعد از ظهر و لم دادن روی تخت و کتاب خواندن خوشحال شد.