Jul 28, 2010
ملتمسانه
چوب شور
یک روز عادیست. نه خیلی عادی برای من. اما یک روز مثل بقیه روزهاست. صبح آمده ام سرکار. شب خوب نخوابیده ام. دیشب رفته ام استخر حجاب برای وقت گذرانی. برای دیدن استخر تو. از جلوی خانه شما پیچیده ام توی حجاب. دیشب نباید می دیدمت. اجازه نداشتم. باید وقت می گذراندم. در سالن حجاب وسط زنانی که با مایو کنار استخر به شکل مضحکی می رقصیدند. من رفتم توی آب. زیر پایم خالی شد. سرم را گرفتم بالا. نفس کشیدم. نفس عمیق. چند تکه آسمان بالای سرم دیدم. لابلای سقفهای محکم. شنا کردم. صدای گرومپ گرومپ بلندگوها توی سالن می پیچید. من صدای فوت کردنم را زیر آب می شنیدم. سرم را فرو می کردم توی آب و همه چیز خالی می شد. ساکت. باز می آمدم بالا و دختری با لباس محلی کنار استخر می رقصید. سرم را فرو می کردم توی آب و دنیا خالی می شد از من، از تو. آب بود و هیچ نبود. آب بود و تو دور بودی. خیلی دور.
بعد رفتیم سالن کنار برای تماشای رقص سماء. دختری می رقصید و سرش را می چرخاند و می چرخاند و می چرخاند. دستانش را میبرد بالا. می کشید بالا. دستانش در چشمان من می رسید به سقف. من در دستانش بودم. می خواستم بروم بالا. جایی که شاید خدا باشد. رهایی باشد. من باشم تنهای تنها. بی درد. می خواستم گریه کنم.
آمدیم بیرون. خواستم یکی از دخترها را سوار ماشین کنم و بگویم شما هم درد دارید؟ شما هم حالتان بد است؟ شما هم در گُه گیجه بسر می برید؟ یا دارید خوش خوشان می روید ماجرای استخر را برای خانواده محترمتان تعریف کنید؟ سوار نکردم. راه افتادم بطرف خانه. تلفن میم را جواب ندادم. می خواست بگوید زندگی همین است. می خواستم بگویم ّFair نیست. دیگر حوصله نداشتم. صدای ضبط را تا آخر زیاد کردم و ناشیانه لایی کشیدم.
من زجر می کشم. زجر می کشم و خدا باید، باید پاداش این زجر را یا با وصل .. و یا با هجرانت به من بدهد.
Jul 22, 2010
چرندیات
اینجا که نشسته ام پشت سرم یک پنجره است با منظره کوههای شمال تهران. نصف کوهها را برج روبرو گرفته. اما خوشبختانه نصفش هنوز هست. می توانم وقتی کلافه هستم صندلی را بچرخانم و آسمان را تماشا کنم. و شیشه های آبغوره همسایه روبرویی که پشت پنجره اش چیده و گلدانهای کوچک توی تراسش. که مرا یاد تراس های پنجره های لویزان می اندازند. آنجا از طبقه دهم می شد همه چیز را دید. حتی دماوند را. روز بعد از ختم نسرین رفتم موهایم را کوتاه کردم. پسرانه. باید سرم باد می خورد و آن حس خفگی رهایم می کرد. حالا حواسم به خودم نیست. زندگی می کنم شلوغ. کار می کنم شلوغ. حواسم به خودم نیست می دانم. مواظب آرایشم هستم. هر روز دوش می گیرم. گاهی دو بار. کرم ها و قرص هایم را با دقت استفاده می کنم. اما یک جایی از خودم دورم. غیر از آن شب بعد از مسجد که روی روتختی قرمز بغضم ترکید و بعدش رفتم آرایشگاه و بعدش رفتم توی ه برای خودم چرخیدم و آن انگشتر را خریدم. دیگر بعد از آن گریه نکردم. باید با مهمانی های خواهر که چیزی نمانده برود روزها را بگذرانیم و دخترک با دخترخاله اش وقت بگذراند و تابستان بگذرد. تا پاییز. پاییز دوست داشتنی من که می دانم دوستش نداری. اما یک چیزی تویش هست که به خودت نزدیکت کند. تابستان اینطور نیست. اغواگر است. در فکر چند سفرم. کلاس های توسعه تجارت هم تمام شد و چه عالی که رفتم. اما فکر می کنم من هیچ وقت تاجر نشوم. کارم را دوست دارم. خیلی. اما فقط کارم است. زندگیم نیست. عاشقش نیستم. توی لابی بزرگ اسپیناس که می نشینیم و بلوار را تماشا می کنیم توی سرم خیلی چیزها می آید و می رود. نمی دانم زندگی همان لحظه است یا بعدش یا قبلش. فکر می کنم خیلی جان سختم. خودم اینطور فکر می کنم. گرچه شاید در نظر بعضی بی حوصله بیایم یا به قول دخترک شلوغ و غرغرو. اما خودم فکر می کنم خیلی جان سختم. آن 4-5 ساعت توی تنهایی یادم می آید که با م حرف زدم. گفتم زندگی می تواند امشب آوار شود روی سرم. آن چند ساعتی که با قرص خوابیدم و ازطپش قلبم بیدار شدم. و بعدش که زندگی آوار که نشد هیچ. گذشت در آرامش. فکر می کنم خیلی جان سختم. و همان لحظه ها و لحظه های مشابهش هست که جان سختم کرده. و این خوب است یا بد. هنوز نمی دانم.
Jul 15, 2010
در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز
فردا صبح که از خواب بیدار می شوم تجربه ی این حس که نسرین دیگر توی این دنیا نیست، چطور است؟ دوست قدیمی من دیشب ساعت ده و نیم، مرد. توی خانه. بعد از ده سال مبارزه با سرطان. من دیشب عروسی بودم. هفته قبل آخرین تماس را با مادرش داشتم. گفت شکمش باد کرده. فهمیدم آخرش است. خواستم ببینمش. راضی نشد. موکول کرد به این هفته. چند بار بعد خواستم تماس بگیرم. ترسیدم. چیزی الهام شده بود بهم. تا دیشب. دیشب عروسی بودم. امروز ظهر وقتی روی موبایلم، شماره منزل نسرین افتاد قلبم ریخت. توی موقعیتی نبود که بخواهد به من زنگ بزند. جواب دادم. و خبر را شنیدم .. باقیش همه در خواب گذشت. از گل خریدن و رفتن به آن خانه ی همیشگی و اشک و سیاه و .. حالا اینجا نشسته ام. فردا روز دیگری ست. از خواب بیدار می شوم و دیگر نسرین نیست که بخواهم حالش را بپرسم. دیگر نسرین نیست که منتظر بمانم شیمی درمانی دوره نمی دانم چند صدمش تمام شود تا با هم برویم انرژی درمانی. دیگر نسرین نیست که وقت ناامیدی یادش بیافتم و به این فکر کنم که اگر جای او بودم چه می کردم. دوست قدیمی من دیشب مرد. وقتی داشتم توی عروسی می رقصیدم.
جمعه ١٨ تیرماه ١٣٨٩
Jul 1, 2010
من خیلی می ترسیدم. اما از جایی به گمانم ترس تمام می شود. از آنجا که خسته می شوی. می خورد توی ذوقت. چیزی از اوج به حضیض می رسد. از آنجا که با خودت می گویی هر چه بادا باد. از آنجا که با خودت قرار می گذاری خود گم شده ات را دوباره پیدا کنی. از آنجا که فکر می کنی باید پا پس بکشی و تماشا کنی. که دیگر نمی توانی مقاومت کنی. نمی خواهی. می خواهی بگذاری کمی هم دنیا برای خودش بچرخد و هر چه که مال توست بیاید کنار تو و هر چه که نیست برود و رفتنش را تماشا کنی. نه گریه. نه ضجه. نه افسوس. خسته ای. می خواهی خفقان بگیری و زندگیت را بکنی. ترس از اینجا تمام شده. از جایی که خفقان می گیری و دیگر هیچ چیز به تخمت نیست. اوضاع خطرناکی ست. می دانی. اما حداقل ترس توش نیست
Jun 29, 2010
Jun 27, 2010
Jun 24, 2010
تماشای بازی های جام جهانی و کاهش بازده شرکت ها در ایران
خرداد ۱۳۸۹
از هر هفت نفر شاغل در ایران، یک نفر برای دیدن بازیهای جام جهانی مرخصی میگیرد یا ساعت کاریاش را کاهش میدهد.
براساس تحقیقاتی که «ایران تلنت» انجام داده است، در ماههای خرداد و تیر امسال شرکتها افت قابل ملاحظهای را در بازده کاری تجربه خواهند کرد، چرا که تعداد قابل توجهی از کارمندان برای تماشای فوتبال از ساعت کاری خود استفاده میکنند.
«ایران تلنت» (IranTalent.com)، بزرگترین سایت استخدامی کشور در روزهای ۲۳ تا ۲۶ خرداد امسال یک نظرسنجی اینترنتی انجام داد که نشان میدهد، براساس هشت هزار پاسخ افراد شاغل در ایران، از هر هفت نفر شاغل، یک نفر برای دیدن بازیهای جام جهانی مرخصی میگیرد یا ساعت کاریاش را کاهش میدهد.
در بخشی از این نظرسنجی از جمعی از شاغلین سراسر کشور پرسیده شد که آیا کار خود را برای دیدن بازی فوتبال متوقف میکنند یا نه.
به استناد دادههای تحقیق، ۱۵ درصد شرکتکنندگان در این نظرسنجی (یک نفر از هر هفت نفر) اعلام کردند که برای دیدن بازیها، کار را متوقف میکنند. این آمار شامل کسانی میشود که یا از محل کارشان بازیها را دنبال میکنند یا برای دیدن بازیها، محل کار را زودتر از موعد ترک میکنند.
به گزارش تحقیق «ایران تلنت»، احتمال اینکه مردان کارمند از ساعت کاری خود برای تماشای فوتبال کم کنند، دو برابر زنان برآورد شده است. همچنین زنان متاهل کارمند با ۶ درصد (یک نفر از هر ۱۷ نفر)، پایینترین درصد را به خود اختصاص دادند.
انتظار میرود در بازیهای برزیل، آرژانتین و اسپانیا درصد توقف کار به بالاترین حد خود برسد، چرا که این تیمها در نظرسنجی «ایران تلنت» محبوبترین تیمهای فوتبال در ایران شناخته شدند.
یکی از تحلیلگران «ایران تلنت» درباره هدف این نظرسنجی میگوید: به عنوان یک سایت استخدامی آنلاین که بانک اطلاعاتی هزاران متخصص را شامل میشود، شرکتها مکرر از ما میخواهند که روی مسایل گوناگونی که مربوط به استخدام و محیط کار میشود، به آنها مشاوره بدهیم. این روزها، یکی از موضوعات داغ «جام جهانی» است و تاثیر آن بر محیط کار. به همین دلیل ما تصمیم گرفتیم یک نظرسنجی برگزار کنیم تا رفتار و دیدگاه هر دو گروه کارفرما و کارمند را بررسی کنیم.
بر اساس یافتههای نظرسنجی «ایران تلنت»، در دستهبندیهای شغلی، نیروهای «فروش» بالاترین نرخ را در زدن از کار برای تماشای بازیهای جام جهانی داشتند و در مقابل کارمندان بخشهای «اداری» کمتر از سایر مشاغل از ساعت کاری خود در این ایام میکاهند.
این نظرسنجی همچنین نشان میدهد که «مدیران ارشد» شرکتها با یک نفر از هر چهار نفر، آمادهترین افراد برای ترک محل کار خود برای تماشای بازی فوتبال هستند.
براساس دستهبندی نوع سازمانی که افراد در آن کار میکنند، کارمندانی که در شرکتهای بینالمللی در ایران مشغول به کار هستند با ۱۸ درصد، بالاترین نرخ متوقف کردن کار را دارند. به نظر میرسد این آمار به ساعات طولانی کار که احتمال تداخل زمانی با بازیها را افزایش میدهد و همچنین به سیاستهای مدیریت در این زمینه مربوط باشد. به گفته بعضی مدیران منابع انسانی در شرکتهای خارجی مستقر در ایران، آنها تلویزیون بزرگی را در دفتر کار خود قرار دادهاند تا پرسنل بتوانند با هم بازیها را تماشا کنند، چرا که اعتقاد دارند این عمل باعث شکلگیری روحیه تیمی بین نیروها میشود.
همچنین شرکتهای بخش خصوصی با ۱۵ درصد در رتبه دوم قرار دارند. کارمندان سازمانهای دولتی با ۱۴ درصد، پایینترین نرخ توقف کار را در زمان بازیهای جام جهانی داشتهاند. ساعات کاری کوتاهتر و تداخل زمانی کمتر دلایل اصلی پایین تربودن این درصد در میان کارمندان دولتی است، چراکه برای بسیاری از کارمندان دولت، پایان کار روزانه (ساعت ۱۴) پیش از شروع اولین بازی (ساعت ۱۶) است.
طبق نتایج به دست آمده از نظرسنجی «ایران تلنت»، ۱۲ درصد از کسانی که در محل کارشان بازی را تماشا میکنند، برای دیدن بازی پس از پایان ساعات رسمی کار اضافه کار دریافت میکنند.
تبعات بازیهای جام جهانی تنها بر ایران اثر ندارد. در جام جهانی سالهای گذشته، بسیاری از شرکتهای اروپایی افزایش غیبت کارمندان به بهانه «مریضی» را گزارش داده بودند.
همچنین براساس گزارش منتشر شده درروزنامه «وال استریت ژورنال»، خسارتی که شرکتهای انگلیسی به دلیل غیبت کارکنان در روزهای جام جهانی امسال متحمل میشوند، یک میلیارد پوند تخمین زده شده است.
مدیران و اجازه مرخصی برای تماشای فوتبال
کارشناسان اقتصادی بر این باورند که اگر ایام جام جهانی «مناسب» مدیریت نشود، میتواند خسارتهای عمدهای برای شرکتها به وجود بیاورد. مرخصیهای گسترده پرسنل، گذراندن زمان کاری به خواندن تحلیل بازیها، بحث میان هواداران تیمها در محیط کار و همچنین کمخوابیهای ناشی از تماشای دیر وقت بازیها همگی میتواند در کاهش بازده کاری موثر باشد.
در نظرسنجی «ایران تلنت» از افرادی با سمتهای مدیریتی پرسیده شد که آیا به نیروهای زیردست خود اجازه میدهند برای تماشای بازی فوتبال از منزل، شرکت را زودتر ترک کنند و یا حداقل در محل کار بازیهای جام جهانی را به طور زنده دنبال کنند؟
تنها ۱۱ درصد مدیران (یک نفر از نه نفر) اعلام کردند که «قطعا» به کارمندان خود برای دیدن بازیها مرخصی میدهند، در حالیکه دیگران یا درخواستهای مرخصی را رد میکنند یا مرخصی را منوط به «حجم کار» میدانند.
مدیران در تهران به نسبت همتایان خود در دیگر شهرستانها انعطاف بیشتری داشتند. در تهران ۱۲ درصد از مدیران با مرخصی کارمندان برای تماشای فوتبال موافقند، در حالیکه در شهرستانها تنها ۸ درصد از مدیران اینگونه فکر میکنند.
مدیرانی که خودشان قصد متوقف کردن کار برای تماشای بازیها را داشتند، دو برابر دیگران انعطافپذیری برای موافقت با مرخصی پرسنل نشان میدهند.
از زاویه دیگر، جام جهانی بر تقاضای کالا و خدمات نیز تاثیر میگذارد. «رستورانها» از بخشهایی هستند که انتظار میرود در این ایام افت درآمد داشته باشند، چرا که مردم بیشتر ترجیح میدهند در خانه بمانند. اما همزمان، برای بعضی کالاهای خانگی افزایش تقاضا مشاهده میشود.
«ایران تلنت» به سراغ چند فروشگاه لوازم صوتی و تصویری رفت و با گردانندگان آنها گفتوگو کرد. این افراد افزایش حجم فروش دستگاههای تلویزیون را تا پیش از شروع بازیها گزارش کردند. هر چند این آمار، در مقایسه با رشد فروش دستگاه تلویزیون در جام جهانی قبل که تیم ملی ایران در آن حضور داشت، بسیار پایینتر بوده است.
در ایران هنوز هیچ تحقیق رسمی و جامعی درباره ابعاد اقتصادی جام جهانی در کشور انجام نشده است، اما بر اساس نرخ غیبت کارمندان، انتظار میرود افت کاری و خسارتهای حاصل از آن قابل توجه باشد. از سوی دیگر برخی کارشناسان احتمال میدهند که خسارتهای ناشی از تماشای بازیهای جام جهانی، در مقایسه با دیگر عوامل کاهنده بازده، دارای اهمیت ویژهای نباشند.
منبع: IranTalent.com
Jun 13, 2010
May 30, 2010
May 27, 2010
(Sevismeden Uymuyalim)
Sila
'Let's Not to sleep before making love'
"Translation"
As if there is no option to you.
Do you have to keep on?
Is Going on hard to you?
Do you have to burden this situation?
Do You think there is no love?
Do You think making love is the same with every one?
Do You think there is no heart?
Are you one of those only hanging to life?
If you want, we will be broken down and collapsed.
If you want, we will be vanished and crushed.
But let’s not sleep before making love,
And let’s not die before understanding each other.
As if you do not have dare.
Do you have to be silent?
Is Flying too hard for you?
Even, don’t you dare to walk?
Do You think there is no love?
Do You think making love is the same with every one?
Do You think there is no heart?
Are you one of those only hanging to life?
If you want, we will be broken down and collapsed.
If you want, we will be vanished and crushed.
But let’s not sleep before making love,
And let’s not die before understanding each other .
May 25, 2010
Lost Happiness
تمام این دو روز که آهنگ های ماشین را دیوانه بار بلند می کنم و شیشه ها را می کشم بالا تا کسی فکر نکند دیوانه ام و فقط آهنگهای آن چند سی دی را گوش می دهم چون با هر آهنگ آشنای قدیمی خودمان اشکهایم پایین خواهند ریخت، تمام این دو روز به این فکر می کنم که آقای گ با این که خیلی خل و چل بودی و هستی، باز خدا پدرت را بیامرزد که این سی دی ها را به من دادی تا الان توی این روزهای نحس، آهنگهای دهه 80 و 90 را گوش کنم و یادم بیاید آن روزهای بی خیالی و آن دنیای عجیب که هنوز به این جا نرسیده بودم. هنوز اول راه بودم. و با گوش دادن آن آهنگها فکر کنم که شاید هنوز هم بتوانم تحمل کنم. شاید هنوز جوان هستم. شاید هنوز فرصت هست. که بتوانم خودم را دوست داشته باشم. بله من خودم را دوست دارم. و تحمل می کنم. چون این خود زندگی ست .. عکس مادر و پدر را گذاشته ام روی صفحه کامپیوترم. چه عکسهایی. چرا زودتر به من نداده بودیدشان. مادر و پدر روی دو صندلی لهستانی نشسته اند کنار هم. 43 سال پیش. پدر با کراوات و شلوار اتو کشیده و پیراهن مردانه سفید آهار زده و ساعت مچی خیلی شیک. و مادر که نگو. چیزی توی مایه های ثریا .. نه زیباتر. خیلی زیباتر. گونه های برجسته و هیکل درشت. موهای کوتاه مشکی. با دو گوشواره آویز. و یک پیراهن خیلی زیبای ساده بی آستین و تا سر زانو . آویز فیروزه اش هم توی گردنش است. همان ماه و ستاره کذایی. هر دو پا روی پا انداخته اند. ساده و بی خیال. کنار هم نشسته اند، نه در آغوش هم. اما عشق و تعلق را می توان توی عکس هم حس کرد. پدر به دوردست نگاه می کند و آرنجش را گذاشته گوشه پشتی صندلی مادر. مادر به دوربین. با لبخند کمرنگی به لب و دست به سینه. انگار که می گوید تمام دنیا زیر پای من است . کنار مردش نشسته و آنقدر اعتماد به نفس توی نگاه ساده اش هست که میخکوبت کند. یا آن یکی. همان که روی بام نشسته اند روی تخت فلزی توی آن گرگ و میش غروب. پدر با آن لبخند عاشقانه و نگاه گوشه چشم به دوربین و مادر دوباره با همان نگاه پرتمائنینه و آرام و زیبایی خیره کننده و ژست همیشگی. دست به سینه رو به پدر و با گوشه نگاهی به دوربین. این روزها فقط به این دو عکس نگاه می کنم. به این سادگی سحرآمیز. به این آرامش مرموز. *نمی دانم چه خواهد شد. *نمی دانم چه خواهم کرد. اما هر چه هست نگاه کردن به این دو عکس است که به من تاب زندگی کردن می دهد این روزها. نگاه کردن به این خوشبختی گم شده.
.
.
.
.
*
May 22, 2010
May 18, 2010
زن بودن
اگر درخت بودم
خودم را از ریشههایم در میآوردم
زیر پنجرهات.
من یک زنم!
چشم انتظار تو میمانم
زیر پنجره.
May 16, 2010
May 15, 2010
من و خوک
یک اصطلاح خیلی قدیمی و احتمالن خیلی رایج هست که می گوید: "با خوک کشتی نگیر، گِلی می شی." راستش الان که به کامنت دونی نگاه می اندازم خودم ناراحت می شوم. اما از طرفی رها کردن آدمی به این بی شرمی و گستاخی که معلوم نیست از کجا پیدا شده و از جان من چه می خواهد هم خیلی زور داشت. اول محترمانه سوال کردم که حرف حسابش چیست که هر از گاهی با کامنتی رکیک اینجا می ترکاند! بعد غیر محترمانه حرف زدم (با ادبیات خودش). آی دلم خنک شد. اینجور آدمها فکر می کنند ماها پشت نقاب پاستوریزه بودن له له می زنیم اما دلمان نمی آید اینجا حرف بزنیم. خلاصه کمی باهاش کشتی گرفتم. بلکه از خر شیطان بیاید پایین. اما باز کامنت را نبستم. طبیعتن پایین که نیامد هیچ، شروع کرد به فحاشی های واقعن رکیک. کامنت هایش را پاک کردم تنها به این دلیل که اگر کسی آمد آنها را خواند، آزرده نشود از دیدن و خواندن آن جملات. اما حالا باز ادامه داده با چرندیات نخ نمای دیگر. باکی نیست. خودش می بیند که من هم گفتم که "لو بدهید لطفن". چی را نمی دانم! و منتظر شدم بیاید لو بدهد! خوب این طبیعی ترین عکس العمل من بعنوان آدمِ به هیچ کجا وابسته ای ست که گیر همچین آدم عصبانیی افتاده. این که ببینم از کدام در می خواهد وارد شود که مرا بترساند. آنهم از کی و چی نمی دانم؟ اما صادقانه بگویم هر بار که به کامنت دانی نگاه می کنم، گرچه بازش گذاشته ام که بیاید ببینم چی می خواهد بگوید که مثلن تن مرا بلرزاند، اما تنم مور مور می شود از خواندن کلمه های رکیکش. می بینم شاید واقعن ارزش نداشته باشد که اینجا را باز بگذارم که یک آدم لمپن، بیاید دُرّفِشانی کند. او می آید و می رود. اما یک آدم دیگر هم می آید و می رود. و انصاف نیست آدم دومی چشمش به چنین کلماتی بیافتد. ترجیح می دهم از این پست کامنت دونی را ببندم. به احترام خودم، و شما که گرچه کَمید، اما برای من قابل احترامید.
May 11, 2010
Apr 25, 2010
Apr 18, 2010
Apr 11, 2010
در نهانخانه
نسرین خوب نیست. یعنی هیچ خوب نیست. دوباره شیمی درمانی دارد. حوصله ندارد کسی را ببیند. نمی توانم بروم پیشش. تلفنی حالش را پیگیرم. امروز با مادرش حرف زدم. ناامید و خسته بود. ده سال کم نیست برای یک مبارزه فرسایشی. آنهم برای زنی مثل نسرین که امید از حرفهایش می بارید. حالا این امید دارد پر می کشد. این را از صدای کم جانش و از صدای بی حوصله ی مادرش می فهمم. امید دارد آرام آرام پر می کشد. نمی دانم در انتظار چه باید بود. نمی دانم چطور باید انتظار کشید. نمی دانم در این شرایط باز می توان منتظر تغییر نشست یا باید واقع بین بود. هر چه هست مرا گیج کرده.
انتظار کشیدن برای از دست دادن دوستی قدیمی می دانی چه شکلی ست؟
Apr 7, 2010
حکمت وداع
کمکم تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست
و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت.
اینکه عشق تکیهکردن نیست
و رفاقت، اطمینان خاطر.
و یاد میگیری که بوسهها قرارداد نیستند
و هدیهها، عهد و پیمان معنی نمیدهند.
و شکستهایت را خواهی پذیرفت
سرت را بالا خواهی گرفت با چشمهای باز
با ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه
و یاد میگیری که همهی راههایت را همامروز بسازی
که خاک فردا برای خیالها مطمئن نیست
و آینده امکانی برای سقوط به میانهی نزاع در خود دارد
کم کم یاد میگیری
که حتی نور خورشید میسوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری.
بعد باغ خود را میکاری و روحت را زینت میدهی
به جای اینکه منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.
و یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی ...
که محکم هستی ...
که خیلی میارزی.
و میآموزی و میآموزی
با هر خداحافظی
یاد میگیری.
Apr 5, 2010
سوال
بعد از چندمین بار که آنتی فیلتر خواسته ام و برایم فرستاده اید و بلد نبوده ام یا نصبش کنم یا بازش کنم یا استفاده!
حالا باز هم با کمال پررویی، آنتی فیلتر دارید؟؟!
Apr 3, 2010
از مون بلان و اعلم
من منتقد نیستم. نویسنده هم نیستم. اما با یک بار خواندن کتاب "احتمالن گم شده ام" به این فکر کردم که چطور همچین کتابی می تواند در عرض یک سال، چهار بار تجدید چاپ شده باشد. همین که کتاب تمام شد در یک آن گندم و زاهدان و خوابگاه و سامیار همه و همه از ذهنم پرید. هیچ کس و هیچ چیز در این کتاب آنقدر عمیق نبود که ردی از خود در ذهن من جا بگذارد. همه چیز در یک لحظه گم شد. مثل خود کتاب. بعد از آن بود که رفتم کتاب "صدسال تنهایی" را از کتابخانه کشیدم بیرون. دستی رویش کشیدم و گذاشتمش بالای تختم که دوباره بخوانمش. شاید دردِ خواندن چنین کتابی و کتابهایی از این دست فقط با دوباره خواندن یک شاهکار آرام آرام تسکین یابد.
جوهر مون بلان کار خودش را کرده. خودنویسم روان روان می نویسد. با آن رنگ آبی سلطنتی، نوشتنم هم آرام و پرطمانینه شده. جلد ششم خاطرات اعلم را هم گذاشتم روی میز آرایش. شاید قبل، شاید هم بعد از دوباره خوانی "صدسال تنهایی" خواندمش. اما جمله صفحه اولش را که برایم نوشتی، زود زود می خوانم. در همه زمانهایی که داری پنج جلد اولش را می خوانی. گزیده اشعار شفیعی کدکنی هم خوب بود. بیشترشان را دوست داشتم. هر از چندگاه گلچینی از آن را برایت خواهم نوشت. جدا جدا. با شرح حال و ضمایم خودم. شاید هم فقط یک قطعه شعر به جای من حرف زد. کسی چه می داند.
نمایش مورد نظر را هم دیدیم و خندیدیم! سه ساعت تمام. البته فقط خندیدیم، فکر نکردیم.
Mar 30, 2010
ساده دل
دل ساده
برگرد
و در ازای یک حبه کشکِ سیاهِ شور
گنجشک ها را
از دور و بر شلتوک ها کیش کن
که قندِ شهر
دروغی بیش نبوده است
.
.
حسین پناهی
Mar 29, 2010
از روزمرگی ها
پریروز رفتم موهایم را فر کردم. پریروز زیر باران بهار تهران هم کلی رانندگی کردم. تنهایی. آهنگهای خودم را گوش کردم. خیابانها را این روزها باید غنیمت دانست. چیزی نمانده به زلزله. دیروز بستنی وانیل فرانسوی را برای اولین بار تست کردم. بستنی با تکه های ریز کیک داخلش. خیلی خوب بود. امروز کلی صورتحسابهای رسیده صادرات و واردات آخر سال را چک کردم و فرستادم مالی. یک اس ام اس خاص برای یک آدم خاص زدم. بعد از ظهر چند مهمان خیلی قدیمی داریم. از آنها که وقتی دختر کوچکی بودم دیدمشان. اینطور که پیش می رود می روم ببینمشان. همکارم گفت یک نمایش دیده که کلی خندیده. هیچوقت دیدن اینجور نمایش ها نرفته ام. اما تصمیم گرفتم دخترک را ببرم تماشایش. شاید با هم کلی بخندیم. بهتر است بخندیم. به ریش این دنیای مسخره مسخره مسخره.
Mar 27, 2010
در اندرون من خسته دل ندانم کیست
در این که عید مزخرفی بود شک ندارم. حالا غرنامه دارد می شود اما چه کنم. خصوصن امروز که زنگ زدم به نسرین و دیدم باز حالش خراب است. این آخری ها صدایش بهتر بود. گرچه میان دوره های شیمی درمانیش بود اما جواب اسکنش رضایتبخش بود. امروز دیدم صدایش درنمی آید. چیزی نداشتم بگویم. بعد از ده سال جنگ و گریز این دختر حرفی می ماند واقعن برای گفتن؟ توی سرمای نهارخوری نهارم را خوردم و خوش و بش الکی با همکاران کردم. اصلن امسال همه چیز غریب بود. مهمانی های عیدمان عجولانه بود. یک دلخوری فرسایشی از بین نرفت که هیچ بدتر هم شد. دوستانم را وقت نکردم ببینم. سفر نرفتم. خستگیم هم درنرفته دوباره آمدم سرکار. قبلش هم که تا دقیقه نود مشغول کارهای سنگین شرکت و قرارداد جدید آژانس و دردسرهای فک پلاک و هزار کوفت و زهرمار دیگر بودم. یک تنه. چایی عیدمان هم که یک چیزی شد توی مایه های تولد کذاییم. از این بهتر نمی شود. این چند روز فکر کردم و فکر کردم. زندگی را گاهی می خواستم ساده بگیرم. با اینکه نبود. اما تلاش می کردم باشد. اما سورپریز ناخوش آیندی آمد سراغم. نمی خواستم. لااقل اینطوری نمی خواستم بشنوم. حالا مانده ام چه کنم. خوب شد که بی تعارف گفتم که چه می خواهم و منتظر چه هستم. گرچه خودم هنوز کمی تردید دارم اما این بهترین راه بود در آن لحظه. بله بله باید راه را دید نه مقصد را. بله بله معلوم نیست آخرش چه بشود. بله بله نباید ریسک کرد. بله بله اصلن چرا نمی گذارم بروم؟ تمام اینها را می دانم. اما آنچه می خواهم ورای تمام این تاملات، تردیدها، و گاهی سرخوردگی هاست. گاهی از خودم تعجب می کنم. هنوز هم گاهی از خودم تعجب می کنم. اما این منم. با تمام این عکس العمل های غیرقابل پیش بینی. هزار جمله می نویسم و پاک می کنم. هزار فکر می آید توی سرم و جا خوش می کند. اما سرسختانه تلاش می کنم با خودم کنار بیایم. یک چیزی ته قلبم هنوز روشن است. حتی آن زمان که بغض می کنم و از این پهلو به آن پهلو غلت می زنم. دیشب تا صبح به آن پیامی فکر کردم که بسیار بسیار خوب بود. و پیامهایی از آن دست. و لحظاتی از آن دست. و دلم می خواهددر این بهار نفرین شده باز هم منتظر بهترینها باشم.
Mar 25, 2010
تیک
بزرگترین تنهایی این است که دور و برت پر از آدم باشد، اما نتوانی به هیچکدامشان بگویی توی فکرت و توی قلبت چه می گذرد.
Mar 23, 2010
دوباره بهار
از مزایای زندگی کردن توی محله ای که بزرگ شده ای این است که هنوز هم هر سال اول بهار، صدای زنگوله پای شترهایی را می شنوی که در یک ردیف از خیابانهای فرعی شرق تهران می گذرند و تو را یاد دوران کودکی و نوجوانی می اندازند. یاد تمام سالها و تمام بهارهایی که کم و بیش صدای زنگوله پایشان را شنیده ای که انگار می گویند سلام. عیدتان مبارک. سنگ نمک نمی خواهید؟
این تبریک عید برای توست
برق نداشتیم. تقریبا بیست سال پیش. تو نشسته بودی روی زمین توی اتاق نشیمن بزرگ خانه قدیمی مان و کتابهای قطور داروسازی جلویت پهن بود. خودکار بیکت را بالا و پایین می انداختی و سرت پایین بود. به من گفتی اگر می خواهم ازدواج کنم منتظر تو نباشم. من آن زمان دختر دیپلمه خوشگلی بودم که خواستگار دراز بدقواره ای داشتم و این به معنی آغاز مرحله ای تازه بود. تو بزرگتر از من بودی و وظیفه خود دانستی با من اتمام حجت کنی. خوب من با آن خواستگار بدقواره ازدواج نکردم اما خواستگارهای رنگارنگ آمدند و رفتند و سالها بعد که دانشجو بودم با یک ازدواج اشتباه تِ ر زدم به همه چیز. تو خیلی زودتر از من ازدواج کردی. درست بعد از گرفن دکترا آنهم با اولین خواستگارت. حالا همسرت توی دانشگاه استندفورد مشغول کار و تحقیق است. پسرت توی دانشگاه یو سی ال اِی قبول شده. و دلمان برای دختر کوچولوت هم خیلی تنگ شده. ما هم خوبیم. گرچه نمی دانم الان معنی خوب بودن چیست. اما قاعدتن خوبیم چون مریضی حادی نداریم و زندگیمان می گذرد بی کم و کسری خدا را شکر. دخترک قد می کشد و مونس من است. مادر ذوق سفرش را دارد. من هم با دلمشغولی های خودم و کارم و زندگیم مشغولم. همه چیز همیشه خوب نیست. بستگی دارد باینکه استانداردهای یک زندگی خوب را در چه بدانیم. ولی زندگیست. خیلی پیچیده تر از مثلن یک ازدواج اشتباه. زندگی پر از اشتباه و اصلاح و تصمیم و ترمیم و سعی و خطاست. زندگی من لااقل. انگار هنوز همان دختری هستم که یک روز در بی برقی به تو گفتم نه. نمی خواهم. ولی زندگی به همان دلیل غیر قابل پیش بینی بودنش راه ما را تا جایی آورد که امروز هستیم و آن روز هرگز فکرش را هم نمی کردیم. من هنوز انگار هر روز اول راهم. هر روز صبح که از خواب بیدار می شوم و کرم هایم را می زنم تا بروم سرکار، انگار دارم وارد سرزمین عجایب می شوم. نمی دانم این خوب است یا نه. ولی خسته ام. خیلی زیاد. نمی دانم تا کی دوام خواهم آورد. نمی دانم کی خواهم نشست. ولی انگار هنوز خیلی راه مانده. تا آرامش. تا آرامش همیشگی. تا مرگ. عیدت مبارک.