Oct 1, 2007

هجویاتِ احتمالا ناشی از سرماخوردگی و گرسنگی

از صبح ژاکت خانم د را انداخته ام روی دوشم و دمر افتاده ام روی میز. حوصله ی هیچ کاری ندارم. صبح می لرزیدم. تنم یخ کرده بود و فکر کنم فشارم افتاده بود. به خاطر تعطیلات احتمالی آخر هفته حال مرخصی گرفتن نداشتم. کار زیادی هم نداشتم. این بود که با بی حوصلگی تمام منتظرم ساعت کار تمام شود. کمی کتاب تسلی* را خواندم. چیز مسخره ایست. حداقل برای این روزها که دلم یک کتاب حسابی می خواهد که جگرم را حال بیاورد. این هم یک جمله ی احمقانه ی فیلسوفانه از کتاب
چه لزومی دارد برای اجزای زندگی گریه کنیم
؟
کل زندگی گریه دارد
(سِنکا)

یا این یکی
این که بفهمیم حرف احمقانه ای زده ایم یا کار احمقانه ای کرده ایم چیزی نیست، ما باید درس بسنده تر و مهم تری را بیاموزیم: این که ابلهی بیش نیستیم
(مونتنی)

و مثلا این یکی
فقط اگر می توانستم از این توهم خلاص شوم که نسل آدم های رذل و نکبت را همتراز خود بدانم، حال و روزم بسیار بهتر می شد (شوپنهاور)

هه
فیلسوفها هم آدمهای مازوخیست افسرده ای بوده اند
بگذریم. من امروز شمشیرم را برای این کتاب از رو بسته ام

یک مقاله خوب هم اینجا خواندم
.
آخیش
یک صدای رعد و برق هم شنیدم
کاش باران بزند

Sep 30, 2007

دست نوشته های پاییزی

روزمره نویسی. همان چیزی که همیشه از آن فرار می کردم این روزها کارم شده. عیبی ندارد. آدمیزاد است دیگر. بالاخره باید کاری کند. وگرنه می گندد

من و کارمندان واحد روبرویی این مجتمع بزرگ کاری، هر روز با باز کردن کمی از پنجره های اتاقمان به هم سلام می کنیم. ما همدیگر را نمی بینیم. فقط از باز بودن پنجره هایمان می فهمیم که سر کارمان حاضریم. خانم چاق روبرو گاهی جلوی پنجره می ایستد و سیب گاز می زند. احتمالا" رژیم دارد. من شکمش را از درگاهی پنجره می بینم. خانم و آقای جوان هم گاهی گوشی به دست سرشان را از پنجره بیرون می آورند و حرف می زنند چون موبایل ها اینجا داخل ساختمان آنتن نمی هند.
کتاب "دلتنگی های نقاش .." را تمام کردم. غافلگیری های پایان داستانها را دوست داشتم. اما فکر می کنم سلیقه ی آدمها با گذشت زمان تغییر می کند. نمی دانم چرا اسمش را شاهکار گذاشته اند. من بعضی جاهای کتاب واقعا حوصله ام سر می رفت.
کتاب دیگری شروع کردم به نام "تسلی بخشی های فلسفه" نوشته آلن دوباتن با ترجمه عالی عرفان ثابتی. هنوز نظر ثابتی درباره اش ندارم چون کمی بیشتر از آن را نخوانده ام. اما به نظر می آید بد نباشد آدم کمی هم از حال و هوای گذشتگان و نحوه ی تفکرشان سردربیاورد.
پشت کتاب این جملات نوشته شده

این کتاب می کوشد تا با استناد به آثار شش فیلسوف بزرگ راه حل هایی برای مشکلات روزمره ی ما ارائه کند. با خواندن این کتاب از " سقراط" می آموزیم که عدم محبوبیت را نادیده انگاریم. "سنکا" به ما کمک می کند تا بر احساس یاس و ناامیدی غلبه کنیم. و "اپیکور" بی پولی ما را چراه می کند."مونتنی" راهنمای مناسبی برای درمان ناکارآیی ماست. عشاق دلشکسته می توانند با خواندن آثار" شوپنهاور" تسلی خاطر یابند و کسانی که در زندگی با سختی های زیادی روبرو هستند با "نیچه" همذات پنداری خواهند کرد

کار و زندگی هم به قوت خود باقی ست
فعلا همین دیگر

Sep 23, 2007

NUDITY

دیلیت شد

Sep 22, 2007

پنجشنبه
تمام روز در آینه گریه کردم
..
..

جمعه
با انرژی وصف ناپذیر از خواب بیدار شدم و تغییرات اساسی در منزل دادم که هنوز تمام نشده. استریو را از اتاق خواب به نشیمن انتقال دادم. گلدان ها را به ردیف روی میز چوبی پذیرایی چیدم. ساقه های بلندش را توی گلدان آب گذاشتم. از شر قاب چوبی سیاهرنگ استریو که همیشه از آن بدم می آمد خلاص شدم و راهی انباری اش کردم. خیلی کارهای دیگر هم در برنامه ام هست که برای اتاق خواب در نظر دارم. باید کار می کردم. باید این انرژی عجیب را که این روزها با من است برای تغییر بکار می بردم. تغییر. این همان چیزی است که به آن احتیاج دارم. و دارم بی وقفه و به هر شکلی که راضیم کند آن را به کار می بندم. بدون هیچ شکی. من با تمام جسم و روانم به انجامش نیاز دارم

شنبه
بهترم. احساس رهایی می کنم. تصمیم ناگهانی دیروز مثل آرام بخش اثر کرده. بیشتر ذهنم درگیر برنامه هایم است. به چیز دیگری فکر نمی کنم

..
..

Sep 20, 2007

دو پاراگراف نوشته به جای صد پاراگراف حرف

تنم مور مور می شود. نمی دانم از سرمای رسیدنِ آرام آرام پاییز است یا از چیز دیگر. دیشب خیلی اتفاقی سر از یک جمع گلد کوئستی درآوردم. البته معرف من به این جمع یک دوست کاملا" مطمئن بود اما نمی دانستم برای چی از من دعوت کرده اند. خلاصه تقریبا یک ساعت و نیم بمباران اطلاعاتی شدم و بعد از حدود دو ساعت در حالیکه مخم نزدیک بود بترکد بیرون آمدم. تقریبا همه چیز به روشنی برایم توضیح داده شد. حتی نحوه ی دریافت پول. با چشم خودم دیدم که چطور اعضای گروه از طریق پروفایل شخصیشان پولشان را دریافت می کنند. و البته سرمایه اولیه ای را هم که سازمان از کفت می گیرد و حداقل باید 3- 4 نفر از طریق تو وارد سیستم شوند تا همان سرمایه به تو برگردد (در قالب سکه- گردنبند- ساعت) دیدم. خوشم می آید عجب مغز متفکری داشته اند مدیران این سازمان. ببین چطوری محصولاتشان را در تمام دنیا می فروشند. واقعا دمشان گرم! .. یک چیز دیگر هم که توجهم را جلب کرد روحیه ی این گروه بود. همه شان زیادی خوشحال و خوشبین بودند. نمی دانم وقعا از اثرات مثبت این تجارت است یا یک جورهایی شستشوی مغزی می شوند همه شان! .. اما باز هم یک چیزی ته دلم نمی گذارد وارد این گروه بشوم. نمی دانم عدم اطمینان است یا ترس از تغییر. شاید هم منطق. فکر می کنم گذشت زمان روی من خیلی تاثیر می گذارد. بعضی خصوصیاتم، عادتهایم، برایم با اهمیت و اصلا جزئی از خودم شده اند. کم کم دارم دچار سندرم عدم انعطاف پذیری می شوم انگار
!

از خودم دلخورم. از اینکه غرورم را زیر پا گذاشته ام و زوم کرده ام روی مسئله ای که می دانم هر چه بیشتر اصرار کنم کمتر جواب می گیرم. اما این وضعیت به میل من ایجاد نشد. من می خواهم یک راه حل پیدا کنیم.
یک راه حل
یک راه حل
یک راه حل

Sep 19, 2007

رویا1

دیشب خواب "ر" را دیدم. داشت از کودکی به اسم علی شاه برایم حرف می زد. اسم عجیبی ست. می دانم. تا حالا نشنیده ام. و اینکه چرا دیشب بعد ازهیجان آن دیدار و آن اسپاگتی لذیذ و بگو مگو با "م" این خواب را دیدم برای خودم هم عجیب است. توی خواب اسم را که شنیدم انگار که ربطی به من داشته باشد با خودم فکر کردم که چه اسم خوبی ست و در خارج از ایران هم دوستان علی شاه (که پسرک کوچکی ست) می توانند او را آلیشا صدا بزنند! البته این قسمت خوابم دقیقا متاثر از صحبتی ست که چند وقت پیش در مورد اسم مائده و آهو داشتیم. یادت هست؟
:)

پ ن. پست بالا با لبخند ژکوندش مال یک بخش از من است. بخش دیگرم خسته و کلافه است. ذهنم یک جایی گیر کرده و خودش هم نمی داند کدام راه را باید بگیرد و برود. امروز هم که کار از سر و کولم بالا می رود و وقت ندار سرم را بخارانم هوس کتاب خواندن و فیلم دیدن کرده ام!. کتاب " دلتنگی های نقاش .." را دست گرفته ام و چند تا از داستان هایش را هم خوانده ام. کمی عقبم. می دانم. گوشه ی کتاب نوشته ام "5شنبه 5 دیماه 1383 کتابفروشی گلشن" و آنوقت تازه این روزها رفته ام سراغش. مدتها بود کتاب نمی خواندم. به دلایل مختلف. بله داشتم می گفتم فیلم دیدن. خنده دار است می دانم. وقتی دلم می گیرد و حوصله ندارم به کتاب و فیلم (اگر فیلم خوبی دم دست باشد) پناه می برم. دوست خوبی چند تا فیلم از لوئیس بونوئل برایم فرستاده که کامل ندیدمشان. نصفشان اینجا توی کشوی میزم هستند. می خواستم امروز که بی حوصله و کمی کلافه بودم بجای درخواست پروفرما پشتم را بکنم به تمام دنیا و بنشینم فیلم ببینم. اما نشد
!

پ.پ.ن. عجب پست خنده داری شد. دقیقا مثل امروز خودم
!

Sep 18, 2007

هر چند وقت یکبار تصمیم می گیرم آدرس اینجا را لو بدهم باز دلم نمی آید. حالا فعلا که اینطوری می گذرد. اینجا شبیه یک دفتر خاطرات شده که تقریبا بجز خودم کس دیگری آن را نمی خواند. تصمیم دارم عکس کنار صفحه را هرچند وقت یکبار بسته به حال و هوایم تغییر بدهم. این عکس اثر گرافیک مرحوم غلامحسیبن ساعد است که بی نهایت آرامش آن را دوست دارم. تصویر ماه و یاکریم هایی که دور و بر درخت کاج می چرخند مرا یاد کودکیم می اندازد. کاج های همیشه سبز میدان 50 نارمک مامن ظهر های تابستان ما بودند و هر سایه ای خانه ی یکی از ما دخترکان. یاکریم ها هم که همیشه یادآور خاطرات دورند. یادم هست که مادر داستانی از آنها برایم گفته بود که هنوز هم با شنیدن صدای بغبغوی یک یاکریم یاد آن افسانه ی قدیمی می افتم. خلاصه اینکه عکس زیبایی ست. اصلا امروز مرا ویر نوستالژیک گرفته. از توی کامپیوتر به آهنگهای پریچهر و فرنگیس گوش کردم و یاد قدیم ها افتادم. یاد دوتا دوست صمیمی قدیمم که هر دو رفته اند از ایران. بگذریم که از صبح کلی هم کار انجام داده ام و هنوز هم بعضی نیمه تمامند. اما امروز دفتر خلوت است و سکوت هم کمک کرده به این حس و حالم. خوبم. سکوت کرده ام. حرف نمی زنم. کار می کنم. کتاب می خوانم. می روم خانه آشپزی می کنم. ریخت و پاش های خانه را جمع و جور می کنم. فکر می کنم. و باز کار می کنم. کتاب می خوانم. می روم خانه آشپزی می کنم. ریخت و پاش های خانه را جمع و جور می کنم. و باز فکر و فکر و فکر
..
..

Sep 15, 2007

بُرش

زن ملافه را که از پنجره کشید پایین انگار چیزی توی دلش کنده شد. منظره ی زیبای روبرو با چراغهای روشن دم غروب و کوههای بلند و خانه های ریز و درشت جلوی چشمانشان ردیف شد
زن گفت: کاش وقت داشتیم یه چای می خوردیم جلوی این منظره
مرد در تایید حرفش گفت: آره اونم توی اون یکی تراس
بلند شدند. لباسهایشان را پوشیدند و راه افتادند
تمام راه الهه می خواند و آن دو سکوت کرده بودند. شاید به الهه گوش می کردند. شاید به ندای درونشان
..
..

Sep 12, 2007

همراه شو عزیز
همراه شو عزیز

تنها نمان به درد
کاین درد مشترک
هرگز جدا جدا
درمان نمی شود

دشوار ِ زندگی
هرگز برای ما
بی رزم مشترک
آسان نمی شود

تنها نمان به درد
همراه شو عزیز
همراه شو
همراه شو
همراه شو عزیز

کاین درد مشترک
هرگز جدا جدا
درمان نمی شود

Sep 11, 2007

20 شهر ی ور

چرا فکر می کنی فرق می کند؟ چرا فکر می کنی باید فرقی داشته باشد اما وقتی که می رسد می بینی هیچ فرقی هم با روزهای دیگر خدا ندارد. حتی ممکن است کمی هم سرما خورده باشی و یک استامینوفن انداخته باشی بالا. بیشتر وقتی متوجه اش می شوی که می بینی به غیر از دخترک و مادر و تک و توک همکاران تقریبا دیگر کسی نیست که بهت تبریک بگوید. خنده دار تر اینجاست که خودت هم حوصله ی این روز را نداری انگار. دوست داری زودتر بگذرد و دوباره مشغول زندگیت باشی و سرت را زیر برف کنی و یک چیزی مثل نیشتر مدام توی سرت نزند که یک سال دیگر هم رفت. حالا خوب است که شب هنوز مانده. خوب است که شوق کودکانه ای ته قلبم هنوز هست برای جشن دونفره ی امشبمان. عکس های دیشب را نگاه می کنم. جشن کوچک من و مادر و دخترک را. هنوز گرمی گونه هایش را روی گونه هایم احساس می کنم وقتی مثل کودکی خودش را چسبانده بود به من تا عکس بگیریم. تقریبا تا بحال هیچ وقت چنین چیزی را احساس نکرده بودم. با خودم فکر می کنم نکند بیشتر از آنچه که می دانم و می بینم به من نیاز دارد؟ نکند بیشتر از آنچه که من به او نیاز دارم او به من وابسته است؟ نکند من مادر ِ مادر شده باشم؟ .. کاش اینطور نبود. کاش این همه سنگین نبود بار مسئولیت.
راستی، دیشب خانه ی بغلی ما عروسی بود. برای من که شب تولدم بود خوش یمن بود. یک چیز دیگر، آن شمع های رنگی کوچک باریک، امسال کیک تولد دخترک، تو، و من را روشن کردند. این هم برای من نشانه ی خوبی ست. نشانه های کوچک خوبی که زندگی را در پشت تمام شبها و روزهایش برای لحظاتی زیباتر، شیرین تر، و روشن تر می کنند.
امروز اولین روز از سی و هفتمین سال زندگی من است.

Sep 8, 2007

اینجا چراغی روشن است

معلقم. احساس تعلق به هیچ کجا نمی کنم. آنجا که به یقین می دانم مال من است، عمر نوح و صبر ایوب می خواهد که حسم را به چشم ببینم. آنجا هم که زندگی می کنم گمان می کنم مال من نیست. صبرم تمام شده. برای حالا هم که شده - نه برای فردا و نه به خاطر دیروز- می خواهم جایی برای خودم داشته باشم. حتی اگر همیشه در آن زندگی نکنم. می خواهم جایی باشد که به آن تعلق خاطر داشته باشم و واقعی باشد. دیدنی باشد. لمس کردنی باشد. از ایمان به رویاهایم دست نشسته ام. اما شاید رویاها حالا حالا ها عینی نشوند. این شب و روز من است که با چشمم گذرانشان را می بینم. باید بجنبم. قبل از آن که دیر شود.
خیلی بد است که آدم نسبت به خانه ای که در آن زندگی می کند چنین حسی داشته باشد؟ ولی من دلیلش را می دانم. لحظاتی را که اینجا در حیاط درختکاری شده می گذرانم مرا از خانه جدا می کند. خوب می فهمم. اینجا هم که مهمانم. می روم. و وقتی برمی گردم خانه برایم زندان می شود انگار. بال هایم را کنده اند انگار. دلیل این را هم خوب می دانم. این خانه نیست که بالهای مرا می کند. این جدا شدن از توست که مرا اینگونه بی قرار می کند. می خواهم لحظات بی قراریم را در یک چهار دیواری از آن خودم سپری کنم تا آرام بگیرم. می خواهم چشمم به چشمان مادر نیافتد. می خواهم تنها باشم کمی با خودم. می خواهم ببینم که زمان می گذرد و آرام آرام مرا با خود پیش می برد. می خواهم در خانه ای آرام بگیرم و ساکن شوم که به من یادآوری کند زندگی همین است. توی خانه ی مادر همیشه احساس می کنم مهمانم. باید بروم. می خواهم بروم. اما به کجا. به حیاط درختکاری شده پناه می برم اما آنجا هم که جای من نیست. آنجا هم که مهمانم. می خواهم یک چهار دیواری باشد که آنجا سرم را در لاک خودم فرو ببرم و فکر کنم بی آنکه قضاوت کنم. بی آنکه بی طاقت شوم.
می خواهم کمی از درون آرام بگیرم
پ ن 1 عنوان پست اسم فیلمی بسیار زیباست
پ ن بی ربط 2 هوا آفتابی ست اما بوی پاییز می دهد
پ ن بی ربط 3 دارم مجموعه داستان های کوتاه عباس معروفی ( دریا روندگان جزیره آبی تر) را می خوانم. داستان (منظره ی باستانی) عجیب به دلم نشست. مرا یاد پدرم انداخت

Sep 6, 2007

Feedback is the breakfast of Hero

وقتی همچین جمله ای در یک کتاب کت و کلفت مدیریتی وجود داشته باشد آنوقت دیگر چه انتظاری باید از من بینوا داشت
این وبلاگ که هنوز خصوصی است. همین چند نفر هم که آدرس اینجا را دارند اگر اینجا که می آیند تک سرفه ای یاللهی چیزی نگویند که من دق می کنم از بی بازخوردی
گفته باشم، من تا بازخورد نگیرم دیگر هیچی نمی گویم. اصلا خاطرات سفر آبگرم و اسکیت سواری و بخور و بخواب های این چند روزه و داستان جیغ های سرکار و ضریح کنار تخته سنگ و نجواهای شبانه و رستوران چینی و خواب دیشب و خاطرات کودکی و
اشک ها و لبخند ها و همه و همه را می گذارم لب کوزه آبش را هم تنها تنها می خورم.
از شوخی گذشته خیلی دوست دارم بدانم اصلا چند نفر اینجا را می شناسند و احیانا می خوانند
می شود دست تکان دهید لطفا
(:

Aug 28, 2007

شش سال پیش در چنین روزی

تیتر این پست را از تیتر مقاله روزنامه کش رفتم. موضوعش هم واقعی ست. شش سال پیش در چنین روزی شروع به وبلاگ نوشتن کردم. و نوشتن این وبلاگ با تمام خوبی ها و بدی هایش برای من درس بزرگی بود. به قول یکی از دوستان حالا دیگر دورانش بسر آمده. درست یا غلطش را کاری ندارم. اما حتی اگر فکر کنیم که سالها پیش دوران اوجش بود من نیز با آن اوج بالا رفتم و با نوشتن، دیگران را و بیشتر خودم را شناختم. یاد گرفتم احساساتم را بنویسم. حس های خوب را جاودانه کنم و از شر حس های بد خلاص شوم. همان اوایل با نوشتن خاطرات تلخ جداییم به شکلی خودم را روانکاوی کردم و اعتقاد دارم که همان خالی شدن ها کمک بسیار بزرگی در تحول روح و افکارم بود. نوشتن وبلاگ دری از دنیاهای جدیدی را به روی من باز کرد. از خاطره ی فراموش نشدنی کشف وبلاگ کرگدن و سالهای ابری و پوست انداختن و شرقی و زنانه ها و خیلی وبلاگ های تاثیر گذار گرفته تا ماجرای حک شدن کودکانه ی وبلاگم و از وبلاگ زنانه ی لافم فینی که قربانی خودخواهی ها شد گرفته تا نقطه عطف زندگی عاطفیم یعنی برخورد با تو. از خاطرات تلخ از دست دادن عزیزانم که نگو. از زلزله ی تکان دهنده ی بم تا ماجرای اعدام صدام و انتخابات ریاست جمهوری و دهها ماجرای اجتماعی و سیاسی دیگر. همه و همه اینجا هستند. خلاصه اینکه اگر به گذشته بازگردم دوباره تمام این سالها را خواهم نوشت. "آهو" و اینجا هم "نیلوفر در آینه" شش سال از زندگیم مرا همراهیم کردند. من بزرگ شدنم را به چشم دیدم. و شش سال یک عمر است.

Aug 27, 2007

دست گرمی
دیروز از زیر پل میرداماد تا شهر کتاب آرین قدم زدم. رفتم داخل شهر کتاب. یک کتاب موسیقی های ساده ویولن برای دخترک و یک کتاب کوچک فنگ شویی برای خودم خریدم. بوی کتاب ها را داخل ریه هایم فرو بردم و چند لحظه ای رخوت روزهای گذشته را احساس کردم. کتاب کوچکم را خواندم و لذت بردم. خیلی خوب بود. نه فقط کتاب. بلکه کتاب خواندن. چند وقت بود غیر از کتاب های درسی کتاب دیگری دست نگرفته بودم. این کتاب کوچک دست گرمی بود برای آشتی دوباره با دنیای پر رمز و راز کاغذ. این چند خط کوتاه هم دست گرمی است برای آشتی با دنیای پر رمز و راز نوشتن. دوباره می نویسم. و چه حس خوبی ست.

Aug 12, 2007

A WOMAN SHOULD HAVE ...enough money within her control to move outand rent a place of her own, even if she never wants to or needs to...
A WOMAN SHOULD HAVE ...something perfect to wear if the employer, or date of her dreams wants to see her in an hour...
A WOMAN SHOULD HAVE a youth she's content to leave behind....
A WOMAN SHOULD HAVE .a past juicy enough that she's looking forward toretelling it in her old age....
A WOMAN SHOULD HAVE .....a set of screwdrivers, a cordless drill, and a black lace bra...
A WOMAN SHOULD HAVE one friend who always makes her laugh... and one who lets her cry...
A WOMAN SHOULD HAVE ....a good piece of furniture not previously owned by anyone else in her family...
A WOMAN SHOULD HAVE ...eight matching plates, wine glasses with stems, and a recipe for a meal, that will make her guests feel honored...
A WOMAN SHOULD HAVE .a feeling of control over her destiny.
EVERY WOMAN SHOULD KNOW...how to fall in love without losing herself.
EVERY WOMAN SHOULD KNOW...how to quit a job, break up with a lover, and confront a friend without; ruining the friendship.. .
EVERY WOMAN SHOULD KNOW...when to try harder... and when to walk away...
EVERY WOMAN SHOULD KNOW...that she can't change the length of her calves,the width of her hips, or the nature of her parents..
EVERY WOMAN SHOULD KNOW...that her childhood may not have been perfect...but its over...
EVERY WOMAN SHOULD KNOW...what she would and wouldn't do for love or more...
EVERY WOMAN SHOULD KNOW...how to live alone... even if she doesn't like it...
EVERY WOMAN SHOULD KNOW.. whom she can trust,whom she can't,and why she shouldn't take it personally.. .
EVERY WOMAN SHOULD KNOW...where to go...be it to her best friend's kitchen table...or a charming inn in the woods...when her soul needs soothing...
EVERY WOMAN SHOULD KNOW...what she can and can't accomplish in a day...a month...and a year...

Jul 22, 2007

ماجرای دسک تاپ و غوث الدین

طفلک
فکر می کنم عاشقم شده باشد. اگر هنوز هم عشق های افلاطونی وجود داشته باشند. آن سالها که وجود داشت. من یک دختر دانشجوی 20 ساله بودم و غوث الدین سرایدار افهانی مجتمعی که من در یکی از شرکت هایش کار می کردم. مهربان بود و سر به زیر و مظلوم. با لهجه ی افغان صحبت می کرد و سرخ می شد. من هم دلش برایش می سوخت و بهش محبت می کردم. برایش کورن فلکس می خریدم که صبحها با شیر بخورد. سلام هایش را بی جواب نمی گذاشتم و به رویش لبخند می زدم که دلش گرم باشد. یک روز با شوخی بهش گفتم:"غوث الدین، هیچ می دانستی که چقدر شبیه بروس لی هستی؟!" این آغاز ماجرا بود
فردا صبحش سبیلش را از ته سه تیغه کرد و رفت و آمد هایش به دفتر ما بیشتر شد. شروع کرد به زیر لب آواز خواندن. با نگاههای طولانی و صورت برافروخته. یک روز توی میز کارم یک نامه عاشقانه پیدا کردم. عاشقانه به معنای واقعی! کار خودش بود. داده بود خانم "ب" صاحب مزون بغلی مثلا برای نامزدش در اسلام آباد بنویسد. بعدها خانم "ب" این را به ما گفت. دیگر خطرناک شده بود. کلید دفتر ما دستش بود و من دیگر جرات نمی کردم یک دقیقه تنها بمانم. موضوع به مدیریت کشیده شد و غوث الدین از سرایداری عزل و از مجتمع خیابان بیژن تبعید شد
حالا بعد از شانزده سال نوبت دسک تاپ شده. این اسمی ست که من رویش گذاشته ام. چون همیشه همه جا هست. توی راهروها. توی آسانسور. پشت در شرکت. با سر پایین و اندام لاغر مشغول دستمال کشیدن و طی کشیدن است آنهم با حرکتی مداوم و اسلوموشن. صبح ها محال است رسیدن من را از دست بدهد. از پارکینگ تا پشت در شرکت پشت من ولو است. با من می پرد توی آسانسور و سلام می کند. همانطوری مهربان است و سر به زیر و مظلوم. با لهجه ی شیرین شیرازی. جواب سلامش را می دادم تا همین چند وقت پیش. یعنی تا قبل از روزی که پشت سرم توی سوپر بغل شرکت مثل جنی که مویش را آتش بزنند پیدا شود و بگوید سلام. حالا کم کم دارم ازش می ترسم. همزمانی ِ پریدنش توی آسانسور و رسیدنش جلوی در مجتمع و تمیز کردن پنجره ی جلوی اتاقم که اتفاقی نیست. طفلک. نمی خواهم به روز غوث الدین دچار شود. البته خوشبختانه هیچ شباهتی به هیچ هنرپیشه ای ندارد و چقدر شانس آورده از این بابت
خلاصه اینکه ماجرایی داریم من و دسک تاپ. دیگر علنا" دارم ازش فرار می کنم و او هم همیشه سر به زنگاه همه جا پیدایش می شود. چند روز پیش تا رفتم توی آسانسور آمد جلوی در. یک آقا هم سوار شد. رفتیم پارکینگ. آقا پیاده شد. رسیدم همکف. در که باز شد دوباره طی به دست جلوی رویم بود. ظهر تا سوار آسانسور شدم پرید تو و آسانسور راه افتاد. بلافاصله دگمه ایست را زدم ولی کار از کار گذشته بود. با همان لهجه ی شیرین شیرازی گفت:" دیگه واینمیسته" و من از ترس داشتم زهر ترک می شدم. قیافه ی غوث الدین آمده بود جلوی چشمم و هر آن منتظر یک حرکت محبت آمیز کفشکی بودم.
طفلک
فکر می کنم عاشقم شده باشد
حالا اگر بداند من درباره اش مطلب نوشته ام

Jul 16, 2007

بازگشت

دلم می خواهد دوباره بنویسم. از همه چیز و از همه جا. از تمام اشارات زندگی. مثل قبل ترها. و این برای فرار از خود است یا برای بازگشت به خود. نمی دانم.


 

دلم می خواهد دوباره بنویسم. از همه چیز و از همه جا. از تمام اشارات زندگی. مثل قبل ترها. و این برای فرار از خود است یا برای بازگشت به خود. نمی دانم.

در ستایش بنزین

یک سوال فلسفی!


مردم از کجا بنزین گیرشان آمد که خیابانها دوباره مثل قبل از سهمیه بندی شلوغ شدند؟؟


 

Jul 10, 2007


خدا


سلام خدای خوبی که همین دور و برهایی. توی جوراب گلوله شده روی زمین یا جایی بین نقطه ی تلاقی ستاره های این آسمان درندشت. یا توی قلب بادکرده ی پرطپش زن یا روی سنجاق سر فیروزه ی عروسک کنار آینه. کسی چه می داند. شاید هم توی قلب باد کرده ی پر طپش مردی هستی که آرام زمزمه می کند" می ..خو.. بد..نی...یک...از...عزی ..ترین.. عزی...ن...ز..گی...من....هس...ت...و...خ...هی...م...ند.." یا شاید هم در شوک دوروزه ی زن خانه کرده بودی. شوکی که سرانجام مثل آب روی آتش فرو ریخت و باران بهار شد روی گونه های استخوانی اش. یا شاید هم روی یکی از گوشواره های چلچراغ آن سقف بلند بودی که گامهای لرزان زن روی فرش قرمز رنگی که به آن نور می پاشید پیش می رفت. به کجا؟ کسی چه می داند ..


 


نگاه


متاسفم آقای باستر کیتون! چسبيده به ديوار. باید به ابروان هشتی تان نگاهی انداخت و کلاه لبه دارتان را کمی عقب تر گذاشت بلکه خوش قیافه تر به نظر برسید. تازه اگر خدای زن توی چشمان منتظر شما هم خانه کرده باشد شاید مرحمتی شود و در افقی که مدتهاست به آن خیره شده اید یک دسته گل نرگس بروید. یک دسته گل نرگس وحشی که از ناچاری گل نرگس نیست. کسی چه می داند .. شاید زن هم روزی می خواسته یک دسته گل نرگس وحشی باشد ..


 


بودا


بودای عزیز من پروانه ای بر شانه ی کودکی ست که در نیزارها به دنبال گنج می گردد. و در جنگ و هیاهو به دنبال شاخه ی زیتون. یا در حیاط بزرگ خانه ای در کویر سوار بر اسب جادویی نامرئی اش می شود و پيتکو پيتکو کنان حیاط را در دنیای خود فتح می کند. یا با آرزوهایی واقعی در دنیایی خیالی مثل بزرگسالی خیالی بازی می کند. کسی چه می داند ..


 


 


شیر نسکافه ی غلیظ


در این روزهای کشدار بی پایان و آغاز هم روی تخت دراز کشید و کتاب خواند. در سکونی سنگین که معلوم نيست برای چه و از کجا آمده. هیاهوی درون را مگر می شود با تورق صفحات سفید کتاب جلد نارنجی آرام کرد. یا مگر می شود هیاهوی زندگی پشت این دیوارها را با سکون مرموز قلب تاخت زد. قلب باد کرده ی پر طپشی که انگار همه ی این سی و اندی سال را چوب حراج زده. سی و اندی سال تلاش و تلاش و اشک و لبخند. و چند سال دیگر اشک و لبخند و تلاش و تلاش. چند سال؟ کسی چه می داند ..


 



 


....


معشوق من


انسان ساده ای ست


انسان ساده ای که من او را


در سرزمین شوم عجایب


چون آخرین نشانه ی یک مذهب شگفت


در لا به لای بوته ی پستان هایم


پنهان نموده ام.


 


 


نوستالژی


۳۰ فروردين ۱۳۸۳

Jul 4, 2007

غرغرنامه


حال و روز خوشی ندارم. اعصابم توی کار زیادی خرد می شود. از نفهمی و نفهمی بعضی آدمها حرص می خورم. از خودخواهی ها. آدم نمی داند به کی اعتماد کند. هر روز یک بی اخلاقی و رندی تازه کشف می کنم. بعدش هم از دست خودم حرص می خورم که چرا مانده ام و تحمل می کنم. بعدش هم هزینه های زندگی و محافظه کاری های این روزها که به گمانم به خاطر سن است خودی نشان می دهند و باز هر تصمیمی را موکول می کنم به بعد.
ج محتمل است که ازدواج مجدد کند. و این برای من دردسری شده. همه دلشان به حال من می سوزد! با م که حرف می زنم مدام می گوید حالا معلوم نیست. مادر به ج می گوید که از نامزدبازی هایشان چیزی جلوی من نگوید. ج که اصلا توی چشمهایم نگاه نخواهد کرد. انگار که دارد کار زشتی می کند که تنهایی اش را به هم می زند و انگار به قولی که داده برای مجرد ماندن و ازدواج نکردن و آزادی را حفظ کردن پایبند نبوده و برای همین انگار به من که می رسد خودش را نمی بخشد! نمی دانم با افکارشان چکار کنم. نمی دانم چگونه حالی شان کنم که من از اینکه او ازدواج مجدد می کند و من نه خیلی ناراحت نیستم. راستش شاید کمی ته دلم وسوسه شوم اما این هیچ ارتباطی به او ندارد. زندگی او و من زمین تا آسمان فرق دارد. او تنهاست. من دخترک را دارم. او از من سنش بالاتر است و من هنوز فرصت دارم. گاهی فکر می کنم شاید اگر روزی بیاید که مطمئن شوم ازدواجی در کار نیست به این نکته برسم که گرچه بخشی از زندگیم کامل نیست اما بخشی دیگر را در نهایت تلاشم انجام داده و به آن مشغولم. و آن هم بزرگ کردن و تربیت دخترک است. وقتی کار دیگری نیست خوب می ماند همین یک کار دیگر. بیشتر نمی خواهم حرف بزنم در موردش.
این درس خواند برای کنکور ارشد هم قوز بالای قوز شده برای خودش. درس که نمی خوانم عذاب وجدان می گیرم. دستم به هیچ کتاب دیگری نمی رود مبادا در حق قولی که به خودم داده ام کوتاهی کرده باشم. درس ها هم که قربانش بروم. مثل بختک از سر و کول آدم بالا می روند و با این وضعیت شگفت زدگی من در برابر این کتابها و بی وقتی نمی دانم آخرش چه خواهد شد.
خسته ام. از کار. از سر و کله زدن با زندگی. از شمردن کیلومتر های کیلومتر شمار و حساب کردن مسیرهایی که رانندگی می کنم. از اینکه هنوز یک فرصت سفر کوتاه هم پیدا نکرده ام. چه با دخترک. چه با تو. از بی پولی و کم آوردن های همیشگی. از گرما و لباسهایی که می چسبند به تن و ول نمی کنند.

دلم یک سفر می خواهد.


Jun 28, 2007

یک مقاله می خواندم که نوشته بود تحقیقات نشان داده زنانی که رابطه خوبی با پدرشان داشته اند بیشتر جذب تیپ مردانی می شوند که شبیه پدرشان باشند .. هر وقت با هم فیلم می بینیم یک جاهایی احساس می کنم که تو اشک می ریزی .. آقاجون هم خیلی از وقتها وقت فیلم دیدن اشک می ریختند. آن موقع نمی فهمیدم. پدر مرد بزرگ با احساسی بودند. اما حـــالا که نیستند می فهمم که من چقدر تمام آن احساسات را در تو دوست دارم. و از اینکه بدون هیچ تلقینی می بینم که در بعضی نکات خیلی کوچک که حتی به چشم خیلی ها نمی آیند به پدرم شبیه هستی ته قلبم به تو علاقمندتر می شوم

Jun 25, 2007

لاک پشت من
به لاک پشت ام قرقره ای بستم
و بدرقه اش کردم
در حالی که
سر نخ در دستم بود
و دلم بی قرار می تپید.
می خواست برود دنیا را ببیند:
شالیزارهای چین،
خانه های سنگی یمن،
مدرسه های باله روسیه
و بچه های سیاه پوست تانزانیا
که با پلاستیک سوخته
به خواب می روند.
گاهی که خوشحال است
نخ را سه بار می کشد
و من نفس راحتی می کشم
که هنوز چیزی برای خوشحالی مانده
اما اغلب
نخ اش می لرزد
و این یعنی
یا باد می وزد،
یا دارد اشک می ریزد.
من
می دانم
که در دشت های آفریقا،
نوار غزه،
عراق،
هندوستان
و اغلب جاهای دنیا
باد می وزد
وگرنه
مگر یک لاک پشت
چقدر اشک برای ریختن دارد؟

That’s life



توی یکی از خیابان های همین شهر ِ درندشت، درست نزدیک یک آسمان نمایِ غول پیکر، یک چهارراه هست. از همانهایی که سرش گل فروش ها گل می فروشند. کمی با چهارراههای شمال شهر فرق دارد البته. گل فروشش هم همینطور. مثلا سر چهارراه همیشه شلوغ ِ میرداماد زنی هست با ظاهری آراسته که گلهایی آراسته تر می فروشد. شنیدم سالها پیش عاشق داریوش بوده و شوهر و خانه و کاشانه اش را بخاطرش رها کرده و وقتی جوابی از او نشنیده با یک گالن اسید به استقبالش رفته. من که ندیدم. اینطور می گویند.



گل های گل فروش این چهار راه اما زیبا نیستند. چند دسته گل رز قرمز کوچکند که پلاسیده اند از بس صاحبشان با آنها راه رفته .. هر بار که چراغ قرمز می شود مرد راه می افتد. گل فروش را می گویم. لاغر اندام است و ریش دارد. چیزی حدود 40-50 سال اگر رد زندگی پیر تر از سن واقعی نشانش ندهد. وقتِ راه رفتن کمی قوز می کند. بینی قلمی دارد و صورتی کشیده و موهایی انبوه. هر بار که چراغ قرمز می شود از سر چهار راه شروع به راه رفتن لابلای ماشین ها می کند. در خطی مستقیم و بی وقفه. گلها را به ماشین ها نشان می دهد و سريع راه می رود و آرام چیزی زمزمه می کند. چیزی مثل:"گل .. گل .." شاید. حدود 40 -50 تا ماشین پشت هر چراغ می ایستند. به طولی حدود 50-60 متر. هیچکس گل نمی خرد. نه مرد زیباست نه گلهایش. مرد با نگاه خسته راه می رود و حرف می زند و انگار نمی تواند بایستد. چراغ که سبز می شود بی وقفه می چرخد و تمام راه را تا سر چهار راه برمی گردد. همانطور با قدمهای تکراری و پشت خمیده. فرصتی برای ایستادن نیست. چراغ هر 1-2 دقیقه یکبار رنگ عوض می کند. و در هر ساعتی از شبانه روز که از این چهارراه می گذری این قصه در حال تکرار شدن است. شاید 60 بار در ساعت. 720 بار در روز. هيچ معلوم نيست هر روز چند قدم راه می رود. شمردنی نیست. مرا یاد قهرمانِ بایسیکل رانِ مخملباف می اندازد که بی وقفه رکاب می زد برای زندگی. مرد هم بی وقفه راه می رود. و هیچ معلوم نیست در هر روز چند دسته گل بفروشد. 5 تا؟ 10 تا؟ یا هیچ. و هیچ معلوم نیست هر روز چند بار برای زندگی چهارراه را دور می زند و پاهایش را به زمین می کشد و گلهایش را به ماشین ها نشان می دهد و زیر لب می گوید: " گل .. گل .."



 



هی مرد ... تا خوشبختی چند قدم مانده؟



Jun 17, 2007


 



نویسنده ی وبلاگ در مرخصی به سر می برد.


بخوانیدش دگردیسی وبلاگی.




 



نویسنده ی وبلاگ در مرخصی به سر می برد.


بخوانیدش دگردیسی وبلاگی.



Jun 14, 2007

خدایا به من قدرت بده ادامه دهم. زندگی کنم. شاد باشم. نترسم. به من قدرت بده شبها راحت بخوابم. قدرت بده با دیدن مرگ نزدیکان و دوران این همه تکلیفم با زندگی نامعلوم نباشد. قدرت بده شکرگزارت باشم. روی آرزوهایم تمرکز کنم. ببینمشان. زندگی کنمشان. تا به آنها دست پیدا کنم. مثل آن روز توی کیش که با دیدن آن برچسب پرواز روی دسته ساک "م" عزیزم اشک سراغ چشمانم آمد و نمی توانستم باور کنم که هر آنچه آرزو داشتم آنچنان واقعی با چشم می دیدم. کمک کن دوباره و همیشه ببینمشان. من می خواهم زندگی کنم

Jun 12, 2007

حالم دوباره خوب شده. به خاطر مهربانی های توست. می دانم
از بستنی چوبی جادویی که دهن آدم با خوردنش جیلیز ویلیز صدا می کند تا بچه خرگوش کله پای روی تخت که معلوم نیست قابلیت های یک خرگوش بالغ را دارد یا نه تا قیمه پلو و موس شکلاتی و چای سبز و کتاب مدیریت استراژیک اطلاعات که قرار شد بخوانیش و من از تو یاد بگیرم و سوسیی آلمانی تا ممد آقا و آقا رضا و وایتکس و سفید کننده تا پیس پیس های مداوم ایرویک که هنوز هم آدم جا می خورد از شنیدن صدای گاه و بیگاهش تا سفید آب و کیسه تا ساندویچ استیک و هات داگ دست پیچ تا سرکه بالزامیک و قرص ماهی تا بیدار شدن صبح زود در آن هوای ملس بهاری و رفتن تا فرودگاه و تا فکر کردن به زندگی .. همه و همه را می گذارم روی طاقچه ی دلم. همه را اینجا می نویسم تا فراموششان نکنم. تا فراموششان نکنیم. تا یادمان نرود لحظه هایمان را زندگی کنیم. تا فرصت هایمان را از دست ندهیم

Jun 3, 2007

خسته تر از اونی هستم که بخوام حرف بزنم. به یک بادکنک می مونم که بادش یکهو خالی شده باشه. پیس س س س س س س

Jun 2, 2007

ساعت یکِ بامداد است

خیره شدم به عصای چوبی. خواستم گریه کنم. بجایش تصاویر آمدند جلوی چشمانم. روز آخر عصا را دستشان گرفتند در حالی که من داشتم دفتر یادداشت کوچک و مدادشان را از جیب آن بلوز مردانه ی چهارخانه ی سرمه ای در می آوردم تا توی بیمارستان گم نشوند. توی بیمارستان هم بعد از این که بستری شدند و دکتر هنوز کنارشان بود عصا را بردیم بالا اما گفتند لازم نیست. حالا عصا تکیه داده به دیوار جلوی اتاقِ مادر و من خیره شده ام به آن و به خیلی چیزها فکر می کنم. همه چیز چقدر واقعی ست. چقدر تصاویر واقعی اند امشب.
خواب به چشمانم نمی آید.
من از پله ها می رفتم پایین در حالی که دخترک بغض کرده بود و پله ها را بالا می رفت. گذاشتم از پشت پنجره نگاهم کند و حتما چقدر دلش می خواسته با من بیاید توی این عصر دلگیر جمعه. بیرحم شدم و راه افتادم. هر بار که تجربه می کنم این لحظه را تلخ است. همیشه تلخ بوده. من تلخی را می چشم و به دخترک می چشانم. بگذار پوستمان کلفت شود. کلفت تر. وقت خواب برایش گفتم که دلم برایش سوخته وقتی داشتم می رفتم. نگاهم کرد. حالا خوابیده و پلاک دهانش بیرون افتاده. پلاک را در دهانش جا می اندازم و توی خواب و بیداری می خندد. فکر می کنم ویولن چقدر به انگشتان بلندش می آید.
خواب به چشمانم نمی آید.
نیمه شبِ دیشب بود که با صدایی جیغ مانندِ منقطع از خواب پریدم. موی تنم راست شد. صدای مرد یا زنی بود که فریاد می زد. فکر می کردم شاید زنی را دارند به زور می برند. شاید مردی را دارند کتک می زنند. شاید کسی مرده .. شاید، شاید.
بلند شدم از پنجره بیرون را نگاه کردم. لامپ تیرک خیابان را روشن کرده بود و به غیر از حرکت آرام برگ ها توی هوا هیچ صدایی نبود. سعی کردم دوباره بخوابم. چشمانم داشت گرم می شد که دوباره صدا را شنیدم. آرام تر و کوتاه تر. دقیق شدم. بیدار تر بودم. هوش و حواسم سرجایش بود. صدا، صدای گربه همسایه بود که هوای بهار خودش و جفتش را مست کرده بود.
خواب به چشمانم نمی آید.
تصویر تو نزدیک می شود. سرم را از پشت تکیه داده ام به صورتت و آرام آرام تاب می خوریم. مثل گهواره. خواستم بگویم تو بیشتر از آنچه آرزو می کردم به من دادی. اما نگفتم. گذاشتم سکوت حرف بزند.
شب عجیبی ست. هر سه جلوی چشمانم ردیف شده اند. هر سه را به پهلوی راست خواباندند. من صورت هر سه را دیدم زیر آفتاب سوزناک تیر و آفتاب کم جان آذر و آفتاب زمستانی ِ آخر بهمن ..
خواب به چشمانم نمی آید ..

Free counter and web stats