Oct 26, 2008

ماجراي يك يكشنبه ي گه عوضي

صبح رفتم شركت. با لب و لوچه ي آويزان. سر راه جلوي داروخانه نگهداشتم. يك بسته قرص سبز آرام بخش به زورخريدم. بدون نسخه بيشتر نمي دادند. توي شركت 2 تا انداختم بالا. همه فهميدند سرحال نيستم. خوب سرحال هم نبودم. اصلا. ساعت ده و چهل و پنج كارت زدم و رفتم ماموريت. هوا عالي بود و دلم مي خواست راه خيابان را بگيرم و تا آخر دنيا بروم. برگشتني آژانس را فرستادم رفت و كمي راه رفتم. توي خيابان ويلا دو تا عود خريدم و يك جا حلقه اي چيني سبز با يك عكس پاندا رويش. رفتم كافه لرد نشستم يك قهوه ترك خوردم. آمدم بيرون و دوباره كمي راه رفتم. نم نم باران بود. از نشر چشمه كتاب "مرگ بازي" را خريدم. چون چيز ديگري يادم نيافتاد. برگشتم شركت گزارش را گذاشتم روي ميز و برگه مرخصي پر كردم و زدم بيرون. همكاران هيچ حرفي نزدند. حتي مديرم هم اعتراضي نكرد. بعد از جابجايي اخير شركتمان و روزهاي خسته كننده ي كاري همه حق من دانستند كه مرخصي بگيرم. خصوصا امروز. رفتم سينما آزادي نشستم فيلم گنجشكها را تماشا كردم. از اول فيلم آبغوره ريختم و دماغ گرفتم. براي تمام دو روز گذشته ام. بعد ازفيلم آمدم سوار ماشين شدم و يك ساعتي فكر كردم. راه افتادم توي خيابان. بنزين زدم. بعد رفتم طرف دانشكده ام كه سالها بود از جلويش رد نشده بودم. تمام راه ياد گذشته بودم. حتي به سين هم كلي فحش دادم و دلم خنك شد. ايستادم جلوي دردانشكده. باز تجديد خاطره كردم. بعد يك ساعت رانندگي كردم تا خانه. نزديك خانه كمي خريد كردم. و تمام راه و تمام بعد از ظهر به اين فكر كردم كه هيچ گاه نمي توان حقيقت بعضي چيزها را فهميد. و ما آدم ها فقط مي توانيم به حس هايمان اعتماد كنيم. براي غرورم گريه كردم. دوستش دارم. خيلي بيشتر ازپيش. غرورم را مي گويم. 8 سال طول كشيده تا تكه تكه هايش آرام آرام دوباره با ظرافت كنار هم شكل گرفته اند و ديگر دلم نمي خواهد هيچ طوري شكسته شود. آمدم خانه. حالا فكر مي كنم بهتر از ظهرم. گريه كردم و حرف زدم و راه رفته ام و سبك شده ام. كلم بروكلي را شستم و گذاشتم بپزد. كمي آهنگهاي فلاش را جابجا كردم و دخترك را نوازش. حالا هم مي خواهم كمي كتاب بخوانم. زود خواهم خوابيد. تلافي ديشب كه خواب به چشمانم نيامد. و به اين فكر خواهم كرد كه ... اوووه ه خيلي چيزها براي فكر كردن هست

Oct 16, 2008

::

حوصله كه نداشته باشي بنويسي، به كره ماه هم كه رفته باشي يا دايناسورهاي ما قبل تاريخ جلوي چشمانت پرواز كرده باشند يا مثلن هويج بنفش راه راه شده باشد باز حوصله نداري ازشان بنويسي

به همين سادگي
و البته غم انگيزي

Oct 2, 2008

دل از تو شكستيم ولي دل نبريديم

به توصيه فروغ كتاب خيلي خوب "و نيچه گريه كرد" را تمام كرده بودم كه امروز فيلم "كنعان" را هم در سينما ديدم. ميناي كنعان نسخه اي از دكتر بروير كتاب است آنجا كه مي گويد بايد برود و تنهايي خودش را بيايد تا وقتي پير شد با خودش بگويد اقلن كاري كه مي خواستم در زندگيم كردم. مينا و دكتر بروير از روي اجبار يا شرايط يا هر دليل ديگر به زندگي خود برگشتند. اما اين تفكر تمام اين شب دلگير پاييزي دست از سر من بر نمي دارد كه تا كجاي دنيا زن و مرد اسير مهر و جور همند. و دوست واقعي كدام است حتي اگر همسر آدم باشد. وقتي كسي را تا آخر دنيا دوست داري و نمي تواني از او بگذري و مي داني و مي بيني كه اين دوست داشتن بندي به پايت بسته كه فكر مي كني تا آخر دنيا همين راه را بايد بروي و نمي خواهي چيزي به آنكسي كه دوستش داري تحميل كني و خودت هم زير بار تعهدات خانوادگي و جامعه زورت ديگر به مقاومت نمي رسد و پيري را مي بيني كه آرام آرام دارد جا باز مي كند و برمي گردي نگاه مي اندازي و مي بيني بايد با همين كه هست بسازي .. آنوقت با خودت مي گويي اي كاش دوست واقعي باشي و بروي و ديگري را رها كني تا رها شود. و آن ديگري تو را رها كند تا رها شوي. اين انتخاب حتي اگر انتخاب تو نباشد با آن زندگي مي كني و روزها مي گذرند و مي گذرند. توي دايره مي چرخي و مي چرخي و از لذت اين با هم بودن سرخوشي اما مي بيني كه دايره دارد همينطور مي چرخد و هيچ راه سومي نيست. يك جايي بايد بپري بيرون. جسارتش را نداري. جسارتش را نداريد كه بپريد بيرون. نمي خواهيد كه بپريد شايد. اما دايره مي چرخد و مي چرخد تا آنجا كه سرگيجه مي گيريد. فيلم امروز به من حس افسردگي با تفكر فراوان داد. نكات مبهمي در فيلم بود كه بايد به آن فكر كنم. همان جنگ و تعامل بر سر قدرت. تمام طول فيلم مينا مرتضي را به خاطر عشقش بازي داد. خودش هم بازي خورده بود اما مرتضي را بازي مي داد. جمله آخر فيلم دريچه اي بود براي عمري كه مينا مي خواست بازيچه مرتضي باشد. و اين جنگ تا كي ادامه دارد. اين جنگ احساسي . اين عشق. اين رابطه ي پيچيده ي زن و مرد. و اتفاق امروز خودمان. خسته ام.خسته. گاهي نمي دانم براي چه دارم اين همه مي جنگم. وقتي پيري در راه است

Sep 16, 2008

معجزه ي زندگي

دیشب شام را در رستوران سورن خوردیم. دانه های ریز گل از درخت نمی دانم چی چی بالای سرمان ریخته بودند روی میز و گارسون با وسواس تمام آنها را از روی میز جمع مي کرد. چه اشکالی داشت اگر گلهای ریز روی میز باقی می ماندند. روی سر تو هم یکی افتاده بود که من توی آسانسور برش داشتم. چه اشکالی داشت كه جشن کوچک اردیبهشت ماه ما در تهران پشت خیابان حافظ و ماشین هایی که از روی پل می گذشتند با گلهای ریز روی میز همراه باشد؟ تهران خلوت بود آن وقت شب. با یادآوری تولد و مرگ. یادآوری سرگذشت فوزیه و کلاس عربی و چُرت های عصرهای آزاد. روزی که با دیدن تو به پایان برسد چه شیرین است. این را امروز مي گويم. دیشب اما خیلی فکر کردم. می خواستم از صمیم قلب به تو بگویم كه برای رفتن آزادی. چون رنج ِ دیدنِ حس ِ اسارت از شیرینی ِ تمام ِ حس های سرشاری که روح را لبریز می کنند سنگین تر است

اما تو كه هستی
نرفتی
نمی روی

ما کوله بار تلخ و شیرین تعهدمان را هر کجا می رویم به دوش می کشیم

مثل من كه هستم
نرفتم
نمی روم

بيست و چهارم ارديبهشت ماه 1387

Sep 15, 2008

يك پست ويرايش نشده ي الكي

صبح هاي زود از پشت پنجره که هوای ابری را نگاه می کنی مي بيني پاییز آمده اما هنوز بیرون هوا گرم است. چند وقتی سفر بودم و بعد از آن هم یک هفته کاری شلوغ داشتم که هنوز هم ادامه دارد. سفرم با قطار بود. سخت و جالب! از کودکیم تا حالا سوار قطار نشده بودم و دوستش داشتم. صدای مداوم تلق تلق آنهم وقتی می خواهی توی تاریکی کوپه به همه چیز فکر کنی. انگار همه چیز کش می آید. دشت و کوه که از جلوی چشمانت می گذرد افکارت هم تا امتدادشان پرواز می کند و تو در تلق تلق قطار انگار داری پرواز می کنی

کتاب عقاید دلقک را به قیمت جان کندن ادامه می دهم. ماههاست کنار تختم خاک می خورد و چند وقت یکبار گردگیری می شود! نمی دانم خاصیت این وقت نداشتن چی است؟ اصلا خوب است یا بد؟ اما نتیجه اش همین است که گفتم. امیدوارم همتي كنم و تغيير موقعيت بدهم
!

آقا جان من بخدا آنقدر بی سواد نیستم که آخر جمله هایم را به امان خدا بدون نقطه ای چیزی رها کنم. این بلاگر بازی در می آورد. من هم بلد نیستم درستش کنم. اگر آخر جمله نقطه بگذارم توی پستم می آید اول جمله. من هم بی خیال نقطه شده ام تا دیدنشان در اول جمله های پست روی مخم نرود

راستی این را هم بگویم که دوستم نسرین در حال حاضر دوران نقاهت بعد از یک دوره رادیوتراپی جدید را می گذراند. امیدواریم به شیمی درمانی دوباره نیاز نباشد. امیدواریم اعصاب حسی رگ سیاتیک پا که بخاطر رادیوتراپی بی حس شده و امکان راه رفتنش را گرفته اند آرام آرام بهتر شده و قدرت ادامه مبارزه را به دوست قدیمیم بدهد

دوست نداشتم روزنامه وار از هر دری چیزی بنویسم. اما دیر به دیر نوشتن همین بلا را هم سر آدم می آورد. حالا بیشتر تلاش می کنم تا چیزکی نوشته باشم. همین تمرین آرام آرام نگاشتن. می گذارم گذر زمان خودش ترتیب و حس و حال خودش را به نوشته آدم بدهد

سوم شهريور 1387




در دومين روز از سي و هشت سالگيم از صبح لنگ لنگان توي شركت راه مي رفتم. كفشي كه پريروز توي جزيره خريده بودم امروز كفي اش در رفت. بامداد رسيدم خانه. دو روز براي تولدم همه چيز را گذاشته بودم اينجا و رفته بودم سفر. خوب بود. به لانه هم سري زديم. دريا را زير پايمان تماشا كرديم. ذوق كرديم. بعد دوباره دل من غمباد گرفت
تازه خود روز سي و هشت سالگيم كم مانده بود توي پاركينگ فرودگاه سكته بزنم. كيفم را باز كردم و هر چه گشتم مداركم (گواهينامه- كارت ماشين- كارت ملي- بيمه-كارت سوخت) را پيدا نكردم و فكر كردم صبح توي بانك جا گذاشتمشان. آنچنان اشكي مي ريختم كه كم مانده بود كارگران آن پايين برايم آب قند بياورند. تازه پرواز هم داشتم و دو روز قرار بود تهران نباشم. از سفرم كه عمرن قصد نداشتم بگذرم. كلي كه زار زدم آمدم بالا توي سالن زنگ زدم به بانك آنهم ساعت 6 بعد از ظهر. طبيعتن بي نتيجه. داشتم توي بدبختي به چاره اي فكر مي كردم كه يك بار ديگر كيفم را گشتم. جلد مدارك با تمام محتوياتش توي جيب عقبي جا خوش كرده بود. تصور كنيد حال و روز بنده را. تازه حال گيري بنده تمام نشده بود. همسفرم درست ساعت من اما با خط ديگري پرواز داشت. ما سوار شديم ولي از پرواز آنها هيچ خبري نشد. ..اير دو پرواز داشت كه يكيش كنسل شد و من با ريسك اين كه ممكن است پرواز دوم يعني پرواز همسفرم هم كنسل شود و من تمام اين دو روز را در كيش تنها باشم پريدم. به مقصد كه رسيدم اس ام اسش آمد كه او هم نيم ساعت بعد از من پريده. خلاصه اينكه ماجرايي بود براي خودش. پر از ريسك و استرس. اما حالش به همين است. اصلا تمام زندگي من همين است. بالا و پايين زياد مي پرم
!
بيست و سوم شهريور 1387


در ادامه بحث پريدن اضافه كنم كه گريه هم زياد مي كنم. از ته دل هم زياد مي خندم. مثلا توي شركت وسط كار و شلوغي اگر حوصله داشته باشم به ترك ديوار هم مي خندم. اما بيشتر مواقع اخم مي كنم و همكارها اسم بداخلاق را روي من مي گذارند. اما من جدي بودن را با بداخلاق بودن يكي نمي دانم. گريه هم مي كنم مثلا وقتي دارم برمي گردم خانه. كافي ست يك آهنگ سوزناك راديو پيام به دلم بنشيند و اشكم همينطور بيايد پايين. پاكش هم نمي كنم. مي گذارم از چانه ام بچكد

خوب همه اينها را نوشتم تا دستي براي خودم تكان داده باشم و بگويم من هنوز هستم اينجا. هفتمين سالگرد وبلاگ نويسي و وبلاگ خواني و كلن وبلاگ آشناييم هم شروع شده به گمانم. اما فكر مي كنم قبل ترها كه كار كمتر مي كردم و پول كمتر داشتم و سوار اتوبوس مي شدم اما بيشتر كتاب مي خواندم خوشحال تر بودم شايد. اما اينروزها را هم با تمام شلوغي هايش دوست دارم. تمام روزهاي زندگيم را با غم و شاديش. حتي شبهايي را كه سرم را فرو مي كنم توي بالش و از دلتنگي گريه مي كنم هم دوست دارم

دخترك بزرگ مي شود. مثل نهالي كنار من قد مي كشد. و امسال روز تولدم صبح زود با صداي ريزش رگبار تندي از خواب بيدار شدم. آنقدر به فال نيك گرفتم اين باران صبح گاهي را كه نگو. امسال روز تولدم اصلا غمگين نبودم و پاهايم روي زمين بود

آخرين پرچانه گيم هم اينكه چند وقت پيش براي خريد پد به يك سوپر رفتم. خانم و آقايي فروشنده بودند. من از خانم سراغ پد را گرفتم و آقا جواب داد. خانم پشتش را كرد و سرش را با سيگارهاي فروشگاه گرم كرد و آقا هم ناشيانه دنبال پدي بود كه من خواسته بودم. هر چي از خانم سوال مي كردم سرخ تر مي شد و بيشتر توي سيگارها فرو مي رفت و آقا هم با حماقتي ناشيانه توي بسته بندي ها دنبال پد مي گشت. من هم همينطوري ايستادم به نگاه كردن. مانده بودم اين خانم و آقا چه نسبتي با هم دارند. فكر كنم زن و شوهر بودند. مانده بودم اينها رابطه زناشويي شان چطور مي تواند باشد؟؟ مرد پد را كه پيدا كرد و چپاند توي نايلون مشكي و داد دستم زن هم نفس راحتي كشيد. من هم نفس راحتي كشيدم كه از دستشان خلاص شدم. آخر واقعن كم مانده بود يكيشان را بگيرم بزنم بلكه دلم خنك شود. اينطوريش را نديده بودم به جان خودم

امروز 25 شهريور 1387

Aug 16, 2008

در ستايش زندگي

من لازم هست كه براي همون چند نفري كه اين وبلاگ رو مي خونن توضيحي در مورد پست قبل بدم. يك خواننده قديمي اين وبلاگ بعد از خوندن پست قبل با من تماس مي گيرن و ابراز تاسف مي كنن از اتفاقي كه دوست من درگيرش هست. بعد از من سوال مي كنن كه آيا مطلب من واقعي ست يا خيالي! و وقتي با تعجب من مواجه مي شن حرف رو عوض مي كنن و مي گن فكر مي كردن ممكنه من يك مطلب سورئال نوشته باشم! البته بايد بگم همين خواننده گرامي وقتي پست من در مورد فوت پدرم رو هم خونده بودن زنگ زدن و همين سوال رو پرسيدن! اين بار هم كه ديگه حوصله من از سوالهاي بي ربط ايشون سر رفته بود و به قدر كافي از درك كوتاهشون عصبي شده بودم گوشي رو قطع كردم و ايشون براي تسويه حساب شخصي اومدن و توي نظرخواهي اون كامنت جالب رو نوشتن!
اول اينكه من با دير به دير نوشتن وبلاگ بهترين دليل رو مي تونم ارائه بدم كه واقعا وقت وبلاگ نوشتن ندارم. ممكنه خيلي اتفاقات مهم در زندگيم بيافتن اما واقعا انقدر كارم زياد شده اين روزها كه فرصتي براي نوشتن همون ها هم نيست چه برسه به مطلب سورئال كه نياز به تمركز زيادي داره. دوم اينكه تا به حال به خاطر ندارم اينجا در تمام اين 6 سال مطلبي سورئال نوشته باشم يا از تخيلم استفاده كرده باشم. منكر اون نوع نوشتن نيستم اما هميشه مطالبم حس هاي واقعي برگرفته از لحظات واقعي بوده و هست. سوم اينكه من حق دارم به اندازه كافي از دست خواننده به ظاهر علاقمندي كه با هر مطلب بايد براش توضيح بدم چرا اون رو نوشتم خسته بشم خصوصا اين كه ايشون با ادعاي علاقه اي كه نسبت به نوشته هاي من مي كنن اونقدر درك نمي كنن كه فرق مطلب شوخي رو با جدي بدونن. و در واقع كسي كه هنگام مرگ پدرتون تماس مي گيره و مي پرسه آيا اين خبر واقعيه يا نه و فكر مي كنه مي توني اونقدر احمق باشي كه بخواي همچين شوخي زشتي بكني به اندازه كافي پتانسيل عصبي شدن رو در ذهن آدم ايجاد مي كنه. چهارم اين كه اين دوست من يك دوست قديمي است كه با اين كه هيچ لازم نمي دونم توضيحي بدم بايد بگم سالهاست با بيماري سرطان دست و پنجه نرم مي كنه و قبلا هم يادم مي آد كه در موردش مطلبي نوشتم اما الان آرشيو وبلاگ مسئله داره و منم واقعا وقت و حوصله پيدا كردن مطلب مربوط رو ندارم. اما مي خوام بدونم كجاي اين مسئله غيرعاديه و آيا هر روز هر كدام ما به نوعي با اين مريضي در بين دوستان و اقوام رو در رو نمي شيم؟ و تمام اين ها رو گفتم تا گفته باشم براي من كه در يك سال سه نفر از عزيزانم رو از دست دادم زندگي اونقدر باارزش و عزيزه كه حاضر باشم لحظه لحظه عمرم رو واقعا زندگي كنم. و اونقدر زندگي رو دوست دارم و براش ارزش قائلم كه از مرگ گفتن تنها دليلي ست براي كشف زيبايي واقعي زندگي. و فكر مي كنم مرگ و زندگي اونقدر به همديگر و به من و به تمام ما نزديكند كه گفتني نيست. و اگر نوشته هاي من در مورد مرگ چس ناله هستن بذار چس ناله هاي من اينجا باشند تا هميشه يادم بمونه كه از زندگي و مرگ ديگران چقدر خوشحال و چقدر رنجيده خاطر شده ام و با هر اتفاق ناخوش آيندي كه براي عزيزانم مي افته چقدر بيشتر به ارزش زندگي پي مي برم. اونقدر زياد كه شايد كمتر كسي بهش فكر كرده باشه و من از اين بابت ناراحت نيستم. چون اين شانس رو داشتم كه با از دست دادن، معني واقعي ِ داشتن رو بفهمم و اين اصلا كم چيزي نيست. اميدوارم كساني هم كه چشم و گوش باطن دارن عشق به زندگي رو در ميان چس ناله هاي مرگ من ببينن و باور كنن و زندگي رو پاس بدارن

تمام

Aug 7, 2008

زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ

قرارمان كه اين نبود نسرين. مي خواهي غيب بشوي دختر؟ مثل مهرانه، علي ، آقاجون .. تا اينجا بود؟ هجده سالگي مرا كجا مي خواهي
ببري؟ روزهاي خوب بي خيالي و خنده هاي تا بناگوشت با آن دندانهاي سفيد. تالار خيام را كه هميشه زودتر از من مي رسيدي سر قرار. سينما آفريقا را هم؟ جشنواره سال 69 را؟ پشت بام سينما و صبر كردن تا سئانس بعدي و خيس شدن از زور خنده؟ امضاي فاتحانه اي كه از انتظامي گرفتي؟ كلاس شكوه را چه مي كني؟ آقاي تهراني را كه ازت خواستگاري كرد با آن هيكل ني قليون و تو فقط با نيش باز خنديدي و جواب رد دادي؟ آقاي صاحبي چي ؟ با آن شكم برآمده و استعدادي كه در ما دو تا خل كشف كرده بود؟ شبهاي هفت حوض را چه مي كني؟ عروسي ايثار را؟ كه موهايت وز كرده بود و تا آخر عروسي از جايت تكان نخوردي؟ كوه رفتن هايمان چه مي شود؟ مگر قرار نبود يك روز تعطيل نهار برويم جاجرود؟ تو از مهرانه زورت بيشتر است حتما. مهرانه معصوم 4 سال بيشتر دوام نياورد. اما تو 11 سال جنگيدي. هنوز داري مي جنگي.موهايت و ابروهايت ريخت. صورتت سياه شد. اما دندانهايت هميشه سفيد. چاق شدي. بعد لاغر. بي مو شدي و خنديدي. يادت هست به ايمان كه سري اول شيمي درماني هنوز بچه بود گفته بودي شامپوي سرت خراب بوده؟ دروغ گفتي و خنديدي. موهايت ريخت و خنديدي. راديو تراپي كردي و خنديدي. سينه ات را كندند. به جايش يك خط عميق اريب ماند. چند سال مداوا شدي و دوباره پيوند زدي. يادت هست چقدر درد داشتي اما خوشحال بودي كه باز مي تواني استخر بروي. ديوانه هر دفعه كه مي ديدمت قرار بود يكي را از توي اينترنت پيدا كني يادت هست؟ مقاومت كن دختر. مي دانم رُست را كشيده اند اما مقاومت كن. براي خاطر ايمان. اصلا براي خاطر خودت. يادت هست هميشه وقتي حرف به جاهاي غصه دار زندگي و بيماريت مي رسيد مي گفتي :"ول كن بابا من روم زياده" و هميشه بعدش يك جوك حواله مي كردي. حالا چرا صدايت درنمي آيد؟ چرا مي گويي به مادر بگو دعايم كند. اين حرفها از تو بعيد است. شوخي مي كني. يك ماه قرنطينه بس است ديگر. بگذار بيايم ديدنت. برايت كتاب پيله و پروانه خريدم. يادت هست چقدر كتاب مي خواندي سرم را برده بودي با فلسفه هاي زندگيت. دانشگاه را يادت هست؟ كتابهاي قطور ادبيات انگليسي؟ چقدر زور مي زدي بخوانيشان. آخرش شدي يك گردن كلفت هواپيمايي. خيابان وصال را يادت هست؟ مسافران رنگارنگ. خطوط هوايي رنگارنگ. تو مرا با دنياي سفر پيوند زدي. حالا تنهايي مي روي سفر؟ بي چمدان؟ مقاومت كن. براي خاطر خودت. تو هم مثل مهرانه مال زندگي هستي. بمان. بگذار روزهاي هجده سالگي مان هم با تو بماند

Aug 5, 2008

كسي برايم مريم آورده
كسي انار
كسي ريواس
ولي من به كسي فكر مي‌كنم
كه هيچ وقت
جز دست‌هايش
چيزي برايم نمي‌آورد
مریم اسدی

Jul 21, 2008

رویا

خواب دیدم حامله ام. درد دارم. می خواهم زایمان کنم. دکتر بالای سرم است. زور می زنم. درد دارم. بعد یکی می گوید بچه توی شکمت مرده. من به 9 ماهی فکر می کنم که بچه را با خودم این طرف و آنطرف کشیده ام. ناراحتم. اما گریه نمی کنم. با هیچ کس در موردش حرف نمی زنم. منتظرم که بچه مرده را از توی شکمم دربیاورند. درد دارم. زیر دلم سمت چپ. درست همانجا که توی عمل 6 ماه پیش بیشتر از همه جا درد می کرد. بعد س می آید دم در. عصبانی ست. لباس می پوشم تا بروم بگویم بچه داخل شکمم مرده. تو بودی و نبودی. یادم نمی آید. اما از همه بیشتر حس بدی بود که داشتم. یک بچه مرده را با خودم حمل می کردم. بخشی از من که در من بود و بی جان بود. باید درش می آوردند. دلم نمی آمد. درد داشتم. صبح با درد از خواب بیدار شدم. اما از همه بیشتر آن حس بد بود. بچه ام توی شکمم مرده بود

Jun 9, 2008

امروز کارنامه دخترک بهمراه پرونده اش را از دبستان تحویل گرفتیم تا ببریم مدرسه راهنمایی. نمره ها همه عالی. صبح با عجله پرونده را توی ماشین نگاهی انداختم. از روز اول پیش دبستانی. روزهای سخت گذشته را به خاطر آوردم. توی تمام صفحات و فرم های مدرسه تقریبا نشان درستی از پدر نیست. توی تمام روزهای امتحان و ثبت نام و کارنامه و تعطیلی و شروع دوباره سال بعد هم همینطور. فقط من هستم. با تمام اینها امروز معلم کلاس پنجم و معاون چنان از دخترک حرف می زنند و از او راضی اند که کم مانده اشکم سرازیر شود. تمام اینها بدون حضور پدر بوده در این 6- 7 سال. حالا ما قرار است بقیه زندگیمان را بکنیم. دخترک به محیطی
بزرگتر پا می گذارد. من هم خیلی نزدیکش نیستم. اما پشتش ایستاده ام. راه درازی مانده هنوز
نمی دانم شادم یا غمگین. اما خسته نیستم
و دوست دارم برای خودم جشنی بگیرم

May 21, 2008

گوش آلیس صدا کند که یک بار گفت : تا زاناکس هست، زندگی باید کرد
.
.
پس تا زاناکس هست زندگی باید کرد

May 19, 2008

Salam (deleted) joon

Man netoonestam az srfarat vaght begiram beh Iraniha be khatere taghallobhaiy keh agensy haie Irany dar vaght gereftan kardan fe-lan vaght nemidan va man majboor shodam belitam ro cancel konam.
In hafteh ma raftim iek mashine Toyota Camry 2008 kharidim akheh ta hala iek mashin dashtim va man har rooz shik!! mikonam va savare mashin misham va sedaie zabt ro ziad mikonam va miram tooie khiaboon va mesle MEIMOON keh ada dar miareh adaie adamaie khoshbakht ro dar miaram iek khooneh single family keh mostaghel hast va haiate khoshgeli ham dareh ejareh kardim keh mahe digeh khali misheh va man gharareh tooie in khooneh mesle MEIMOON keh ada dar miareh adaieh adamaie khoshbakht ro dar biaram va begam ageh Iran nistam dar avaz khooneh va mashine khoob daram va khoshbakht hastam va gharare vaghti raftim khooneh jadid joloie khooneh va joloie mashine khoshgelemoon!!! ax bendazam va mesle MEIMOON adaie adamaie khoshbakht ro dar biaram va baraie shoma va (deleted) beferestam ta maman babaye (deleted) began bah bah cheh khoshbakht hastan inha va har kas in ax ro did begeh bah bah America cheh khoobe ma ham bezarim berim.Delam baraie hame va hameh chiz tang shode delam baraie khoone-am tang shodeh vali mesle MEIMOON khoshbakht hastam.

(deleted)
این آخرین ایمیل ... بعد از یک سال و نیم اقامت است. تازه این خانواده در شرایط اجتماعی خیلی خوبی زندگی می کنند. آقا پروفسور و در دانشگاه استنفورد مشغول به کار. بچه ها مشغول درس خواندن. و خانم هم پزشک. اما امریکای این ایمیل، امریکای رویای خیلی ها نیست

Apr 9, 2008

آدم با نوشتن آرام آرام کشف می شود. لایه های درونش بالا می آیند و لابلای سطوری که از خود بجا می گذارد افکار و حس هایش نمایان می شوند. حتی خودش هم آرام آرام خودش را پیدا می کند از میان غبار روزمرگی
امروز صبح که توی هوای ملس بهاری می رفتم شرکت به این فکر می کردم که چقدر دلم برای دوباره کشف شدن تنگ شده است
.
.
Dont let age play on your mind .. just enjoy the confidence that comes with age
شدیدا وبلاگ نویسیم نمی آید
اما شدیدا درگیر و دار زندگی کردن هستم
با تمام اتفاقات خوب و بدش
سفر و کار و زندگی و سر و کله زدن با چیزهایی که قابلیت سر و کله زدن دارند و آرام گرفتن با چیزهایی که آرامم می کنند
خلاصه اینکه امیذوارم در اولین فرصت حس دوباره نوشتن سراغم بیاید
اگر بهتر نباشد اسمش را ویر بگذارم

Mar 18, 2008

سال سخت 86 هم گذشت
امیدوارم سال 87 برای همه سالی پر از برکت و شادی و سلامتی و آرامش باشد
عیدتان مبارک

Feb 13, 2008

من از نهایت شب حرف می زنم

دوست دارم های های گریه کنم. مثل گریه های بلندی که سر مزار کردم. دست خودم نبود. اما حالا خودم را نگه داشته ام. توی دستشویی که می روم و توی آینه ها که خودم را نگاه می کنم با خودم حرف می زنم و چشم های قرمزم را پاک می کنم و می آیم بیرون. توی آشپزخانه که صحبت از سب و کاسترول می شود غذایم را نصفه نیمه قورت می دهم و با لبخندی ماسیده بر لب از جایم بلند می شوم و می آیم بیرون. فقط تنهای تنها که هستم مثلا توی ماشین وقت می کنم با تو کمی حرف بزنم. خنده ام می گیرد و به خوشبختی کوچکی که با آن رو در رو شده ام فکر می کنم. به خوشبختی کوچکی که خوشبختی نیست وقتی نخواهیش. بعد به چند روز بعد. بعد به تمام اتفاقاتی که شاید دیگر هرگز تکرار نشوند. به لحظه هایی که نفهمیدم چگونه آمدند و چگونه رفتند و تا کجا خواهند آمد و خواهند رفت و بعد به تمام زندگیم و مگر من دیگر چقدر توان دارم. از حرف زدن گریزانم. نمی دانم از چه بگویم و با چه کسی و از کجا و اصلا چگونه. رسوب شده زندگی در راه رفتنم. در نشستنم. در نگاهم. یخ زده. من با تمام وجودم تلاش می کنم بقایای این روح بلند عاشق را زنده نگه دارم. با تمام وجودم تلاش می کنم زندگیم را روی پا نگه دارم. تا همین چند روز پیش خوشحالی کار جدید رهایم نمی کرد. حالا همینجا هم آینه دق شده برایم. یکی از خانه جدید حرف می زند. یکی از کار همسر. من با همان خنده ماسیده بر لب گوش می کنم و حرف که به اینجا ها می کشد معمولا چیزی برای گفتن ندارم. کاش همه اینجا می دانستند که من فقط دخترک را دارم. کاش خودم هم باورم می شد. کاش آن برگه های اچ- آر مزخرف مثل همیشه کار را خراب نمی کرد. حالا من نمی دانم باید شاد باشم یا غمگین. غمگینم اما. می توانستم شاد باشم اما نیستم. می توانستیم جشن بگیریم اما نگرفتیم. نمی دانم چه خواهد شد. چه خواهم کرد. اما شاید بعد از اینکه همه چیز به خوبی و خوشی بی هیچ رد و نشانی تمام شد، تمام حفره های مانده بر قلب و روحم را از این برهوت برداشتم و برای همیشه گریختم

...

وسط این همه گرفتاری و کار ریز و درشت ومشغولیت های روزمره همین گرفتاری پر دردسر کوچک را کم داشتم
زندگی با تمام بالا و پایین ها و سورپرایز های عجیب و غریبش یقه مرا هیچ ول نمی کند
هیچ

فرشته های مهرانه

نه من هنوز لپ تاپ نخریدم! به دلیل اینکه هنوز نتوانستم با خودم کنار بیایم پولم را به لپ تاپ بدهم یا بگذارم روی پس اندازم تا دری به تخته بخورد و کوتی کوتی را عوض کنم
منظور از کوتی کوتی همانی است که الان باهاش رانندگی می کنم
!
کار جدید را دوست دارم. یعنی همانطور که باید بگویم شرکت جدید را. کار آنقدر پرحجم است که گذشت زمان را احساس نمی کنم. خوبیش این است که کار پیش هم می رود و در این زمانه که بیشتر کارهای بازرگانی خارجی به دلایل مختلف همه جا گیر می کنند اینجا ما با انگیزه تمام کار می کنیم و دیدن نتیجه مثبت خیلی به پیشرفت پروسه کار، روحیه کار، و در نتیجه احساس خوب داشتن کمک می کند. فقط بدیش این است که الان چند روز است روزنامه نخوانده ام! خانه هم که می روم ترجیح می دهم به کارهای عقب افتاده برسم و آخر شب کمی کتاب بخوانم
پارسال همین فردا بود که مهرانه از پیش ما رفت. فردا .. روز عشق .. حالا امسال عروسک ها و گلها و شمع های قلب مانند و شکلات های بسته بندی شده قرمز را چه کنیم؟ کجا بگذاریم؟ سر مزار؟ یک کار زیبا ب برایش انجام داده. برای او یا برای دل ما؟ حدود دویست عکس از بهترین عکس های مهرانه را یکی کرده همه کنار هم. مهرانه کوجک. مهرانه خندان. مهرانه در تولد. مهرانه در خیابان. مهرانه در آغوش مادر. مهرانه .. مهرانه .. مهرانه .. حالا ما با این فرشته ها، با این عکسها گریه کنیم یا بخندیم
؟
ما چه کنیم
?

Feb 2, 2008

من خوبم. خیلی هیجان زده ام و از دو روز دیگر کار جدیدم را شروع می کنم. این مدت خیلی هم در رختخواب و خانه نبودم. از صبح تقریبا به حالت دو مشغول انجام کارهای عقب افتاده ام بودم چون ممکن است تا مدتی خیلی وقت خالی نداشته باشم. دو تا کتاب هم خواندم. یکی دلباختگی کریستین بوبن. دیگری دیالکتیک تنهایی از اوکتاویو پاز. من از پاز فقط شعرهایش را خوانده بودم و اعتراف می کنم که با یک بار خواندن این کتاب جیبی چیزی نفهمیدم. باید یک بار دیگر بخوانمش تا درست بفهمم اصلا چی می خواست بگوید این آقای اوکتاویو. از بوبن چند کتاب خوانده بودم. نثرش را دوست دارم. خیلی لطیف می نویسد. اما این بار کمی حوصله ام را سر برد. این کتاب هم داستان واقعی خود او و زنی است که عاشقش شده و متاسفانه در اوج این رابطه عاطفی زن مرده . فکر کنم آن چند صفحه آخر که بوبن بعد از مرگ زن به بینش خاصی می رسد و احساس واقعی خود را جدا از هر گونه هیجان می شناسد برایم لذت بخش تر بود
سفر هم نرفتم چون اصولا وقتی برایش پیدا نمی شد. دیشب تا صبح کابوس دیدم. ترس برم داشته. از آن پشیمانی های لحظه آخر. خنده ام می گیرد. با خودم می گفتم اصلا من توی آن شرکت ... چه خواهم کرد. اصلا چرا اینطوری شد و من این تصمیم را گرفتم. اما فکر می کنم تصمیم درستی بوده. حداقلش این است که احساس زنده بودن می کنم. باور کنید هر وقت در موقعیتی قرار می گیرم که نیاز به تصمیم گیری اساسی دارد و به جای دست روی دست گذاشتن تصمیم می گیرم برای خودم خیلی خوشحال می شوم. امروز سری به وبلاگ ها زدم. چرا دوباره تب ننوشتن سراغ بعضی ها آمده. نمی دانم شاید هم حق با آنها باشد. اما من اگر قرار باشد روزی دیگر چیزی ننویسم نمی دانم چگونه خواهم توانست روزهای زندگیم را ثبت کنم. دفتر خاطرات خصوصی انگار به دل آدم دیگر نمی نشیند. و دیگر اینکه هدف اصلی خود من از نوشتن، به روز بودن است. اینطوری انگار آدم از دنیای اطراف خودش هم به شکلی با خبر است. این ارتباط با جهان بیرون از خودم انگار برقرار است. و من شخصا هنوز جایگزینی برای این شکل مرتبط بودن با دنیای مجازی و در عین حال واقعی اطرافم پیدا نکرده ام


پ.ن. من این پست را آنلاین نوشتم. فقط سعی کردم خبری داده باشم و روده درازی هم کمی کردم. فقط نظر شخصی خودم را نوشتم و به نظر و تصمیم تمام وبلاگ نویسان احترام می گذارم
پ.پ.ن. کانترم هم پریده چند وقت است. اصلا شاید هم دیگر نیازی به کانتر نباشد. با این وضعیت کامنت ها خیلی خنده دار است آدم به فکر ویزیتور ها هم باشد. فکر کنم وبلاگم کم کم دارد محو می شود
:)

Jan 26, 2008

آری، نه

محض اطلاع خوانندگان عزیز آهو عرض کنم که بنده اگر اجل معلق این طرف ها نیاید حالا حالا ها در خدمتتان هستم. دکتر فقط تشخیص کم خونی (البته کمی بالا) داد که با دارو قابل درمان است و خوشبختانه مشکل دیگری در خونم وجود ندارد. قرار شد بعد از گذراندن یک دوره درمان آزمایش مجدد بدهیم ببینیم داروها کار خودشان را برای بالا بردن هموگلوبین های نازنین خونم کرده اند یا نه؟
.

این روزها بیشتر در رختخواب و خانه هستم. دخترک کیف می کند. کمتر شرکت می روم و چون کارها را تحویل دادم فقط در صورت وجود کاری ضروری سری به آنجا می زنم. تا ده روز دیگر ماراتن بعدی شروع می شود. برنامه های این هفته دندانپزشکی، سرزمین عجایب به مناسبت تمام شدن امتحانات دخترک، و اگر امکانش باشد یک سفر کوتاه هستند. نمی دانم چرا این کار جدید کمی با ابهتش مرا
ترسانده. شدیدا از همه التماس دعا دارم
:)
.

حالم خوب است. انقدر از صبح در هیجان آن لوح بودم که وقتی گفتی گرفتنش تجربه ی دردناکی بوده انگار تازه به خودم آمدم. راست می گفتی. سخت است که آدم لوح افتخار کسی را که دیگر نیست در دست بگیرد. یاد دو روز پیش افتادم. من آن روز تا شب بارها خواسته بودم چیزی برایت بنویسم. نتوانستم. خواستم نامه بلند بنویسم. باز هم نتوانستم. سکوت کردم. و گذران این سالها را مرور کردم
خیلی چیزها هست که بخواهیم از آنها بگوییم. خیلی چیزها، آنقدر زیاد که گاهی زمان کم می آید برایشان
.

هتل لاله، یک عصر زمستانی

مرد برگه را با وسواس از کیفش درآورد و به دست زن داد. با دقت تمام توی یک پوشش پلاستیکی جاسازی شده بود. زن شروع به خواندن کرد. برگه ای کمی زرد به اندازه کف دست با نوشته های آبی نستعلیق. به جمهوری اسلامی رای می دهید؟ و یک آری بزرگ زیر برگه. زن کاغذ را در دست گرفت و لحظه ای گیج شد. برگ مربوط به رای گیری سال 58 بود. تقریبا سی سال پیش. زن به مرد نگاه کرد. این برگ بخشی بی جان از تاریخ بود. ولی چرا اینجا بود؟ چرا مهر نداشت؟ چرا دست مرد بود؟ زن پرسید: پس چرا اینجاست؟ و با تمام اطمینانی که در صدایش بود و گمان می کرد مرد هم جزو آن نود و هشت درصدی بوده که به جمهوری اسلامی رای آری دادند پرسید؟ چرا توی صندوق نرفت؟ و مرد با ته خنده ای شیطنت آمیز در چشمانش گفت : چون آن یکی را انداختم توی صندوق. تازه زن فهمید چی به چی ست. یک رشته افکار و اتفاقات و احساسات پشت سرهم توی ذهن زن ردیف شدند. زن خنده اش گرفت. خنده ای از روی هیجان کشف یک حقیقت. حقیقتی پشت آنچه که همه حقیقت می پنداشتندش. یک نفر از آن دو درصدی که به جمهوری اسلامی رای آری نداده بودند( آنهم نه به دلیل تعصب سلطنت طلبانه بلکه به این دلیل که می خواستند بدانند جمهوری اسلامی واقعا چیست و چه تعریفی دارد)، اینجا روبروی زن نشسته بود. بخشی جان دار از تاریخ

Jan 23, 2008

از کرامات شیخ ما ..

آقا اگر نگویم خفقان می گیرم. این کلمه ی ندید بدید تازه به دوران رسیده را که شنیده اید. یکی اش اینجا بغل گوش ماست (که خدا را صد هزار مرتبه شکر تا چند روز آینده دیگر نمی بینمش و از اینجا می روم) پسرک 18 سالش تازه تمام شده. دیپلم ردی است. پدرش کلی این در و آن در زد که از دانشگاه های دبی برایش پذیرش بگیرد که تا حالا موفق نشده چون احتمالا اگر امتحان ورودی در کار باشد این طفلک سوال ها را جواب نداده رد است. سربازی اش را خریدند که یکوقت توی سربازی خدا نکرده از راه به در نشود. چک پول های رنگارنگ است که مدام توسط پدر عزیز تر از جانش به پایش ریخته می شود. معمولا پای تلفن برای شروع مکالمه سلام نمی کند. فارسی را با لهجه شیرین آذری صحبت می کند چون اصالتا تبریزی است و چند سالی است که پایش به تهران باز شده. این آقا پسر دماغ عمل کرده دارای یک فقره ماشین بی ام و 60 میلیون تومانی است که از آن در جهت امور خیر دختر بازی آن هم حوالی جردن استفاده بهینه می کند (انگار یک دهه عقب است و نمی داند عمر جردن مدتهاست به سر آمده، البته برای موجوداتی از این قبیل احتمالا تهران است و جردنش) همین دیروز که با خواهرش قهر کرد بابا جانش که می شود مدیر دست و دلباز ما یک عدد ساعت رولکس 6 میلیون تومانی برایش تلفنی سفارش داد که آقازاده آب توی دلش یک وقت تکان نخورد. خلاصه از کرامات این موجود همین که اگر مشتری یا ارباب رجوعی اتفاقی وارد شرکت می شد در اتاق را می بست و پشت در قایم می شد چون اصولا حرف زدن بلد نیست و روابط عمومیش در حد صفر می باشد. حتی پدرش هم این را می داند و چون خودش هم می داند که اینجا تقریبا هیچ کس تحویلش نمی گیرد و بیشتر دلمان به حالش می سوزد گاهی با همان تکه های نصف فارسی نصف ترکی دق دلی اش را سر پدر خالی می کند. خلاصه عالمی دارد برای خودش. مانده ام دریچه دید اینجور آدمها چه اندازه است؟ جهان بینی شان چه شکلی است؟ اصلا جهان بینی دارند؟ ارزش برایشان کدام است و ضد ارزش کدام؟ باور کنید دلمان هم به حالش می سوزد گاهی اوقات. این پسر چرا اینجوری ست. اگر یک روز ولش کنند توی این شهر درندشت بدون چک پول های پدرش و ماشینش و ساعتش و لباسهای مارک دارش واقعا چه خواهد کرد؟ چطور گلیم خودش را از آب بیرون خواهد کشید؟ احتمالا آنقدر توی آپارتمان ولنجکش می ماند تا از گرسنگی و تشنگی بیهوش شود. آنوقت با اولین اتوبوس راهی شهرشان خواهد شد. البته اگر صحیح و سالم برسد. واقعا این آدم به دلسوزی و راهنمایی بیشتر نیاز ندارد تا ساعت رولکس 6 میلیون تومانی
؟

Jan 20, 2008

there’s nothing wrong with not being perfect .. it only means you’re human

Jan 16, 2008

به سادگی یک پلک زدن

نشستم یک بسته شکلات سیاه را یکجا خوردم. دیشب فقط به نوای گوش نواز ساز دخترک توی کلاسش گوش کردم و به هیچ چیز دیگر فکر نکردم. حتی به نیم ساعت قبلش که دکترم بعد از دیدن جواب آزمایشم با تردید، نامه معرفی مرا به یک متخصص خون نوشت و داد دستم. همه چیز از یک چک آپ ساده شروع شد. خدا ختم به خیر کند

تنها آرزویم قبل از مرگ این است که .. و این است که .. و این است که .. و این است که .. اووووه من چقدر کار انجام نشده دارم هنوز
!!

Jan 15, 2008

من سردم است
من سردم است
و انگار هیچ وقت گرم نخواهم شد

:( پ.ن. باور کنید روزی 8 ساعت با بخار خنک این فن هایی که زورشان به سرما نمی رسد قندیل می بندم

Jan 14, 2008

اَبَر پست

1
پر و خالی می شوم. از عشق. از خشم. از تردید. از شادی و از غم. انقدر این روزها هیجان توی زندگیم هست که دارد از گوشهایم می زند بیرون. در یک اقدام ژانگولرانه کارم را عوض کردم. البته بیشتر می شود گفت جای کارم را. کلاغی روی درخت خشک حیاط پشتی دفتر لِک و لِک می کند و روی استخر پر از برفش پر می کشد و می رود. یاد روزهای سخت سال 84 می افتم که اینجا تقریبا شبانه روز کار واردات و ترخیص و فروش تعداد بالایی خودروی سنگین را انجام می دادیم و چه روزهای سخت و پرخاطره ای داشتیم. حالا کار اینجا تمام شده. آخرین ماشین های سنگین هم فروخته شدند و تا چند روز دیگر تحویل داده می شوند. به صلاحدید مدیر شرکت گشایش اعتبار جدیدی انجام ندادیم و کار خدمات پس از فروش هم از همان دفتر شهرستان پی گیری خواهد شد .. و من دارم می روم. چون از این به بعدش دیگر درجا زدن است. با همکاران، پرونده های مشتری های شهرستانی زحمتکش و خوش قلبی که برایمان سوغاتی شهرشان را می آوردند خداحافظی می کنم. با در و دیوار اینجا هم. با اتاق و میز کار و تمام متعلقات ریز و درشت این شرکت. با استرس ها و نهار های دسته جمعی و قهر و آشتی ها و تابستان و زمستان و بهاری که اینجا گذراندم. 21 روز دیگر کار سنگین تری در واحد صادرات یک گروه بین المللی بعهده می گیرم. حالا اینجا همه مهربان شده اند! می خواهند برایم گودبای پارتی بگیرند و از الان دلشان برایم تنگ می شود! دارم کارهایم را تحویل می دهم و امیدوارم بعد از رفتنم مشکلی پیش نیاید چون هنوز جایگزینی استخدام نشده. اما یک بار این جمله را که از یک انسان باتجربه ی سرد و گرم چشیده شنیدم آویزه ی گوشم کردم که "عاشق کارتان نشوید" و بخاطر همین هم نتوانستم در برابر فرصت شغلی جدیدم که شرایط خیلی بهتر، کار با تیمی متخصص تر و فرصت کسب تجربه های مفیدتر و جدیدتر دارد، مقاومت کنم. اصلا زندگی مگر غیر از رفتن است. رفتن برای رسیدن به آنچه که در ذهن داری. یکجا نماندن. پیش رفتن. دل کندن از گذشته و به آینده چشم دوختن
.

2
آیا من باید نمایش افرا را صرفا به این خاطر که کار آقای بیضایی ست ببینم
؟!
هیچوقت نتوانستم متاثر از آن چیزی شوم که همه دنبالش هستند
نقدهای مربوطه را خواهم خواند. شاید دلیلی محکمتر از اینکه کار کی است پیدا کردم که مربوط به دلم باشد
.


3
دیشب تقریبا یک ساعت با دخترک کلنجار می رفتم تا بقول معروف گفتگوی تمدن ها داشته باشیم!بخاطر تمرین هر روزه اش کم آورده بود و با بغض از سنگینی اش حرف می زد. من هم سعی کردم فقط آرامش کنم و نگذارم بزند زیر همه چیز. آخرش قرار شد بدون اینکه با ویولونش قهر کند کمی بگذاردش استراحت کند تا خودش هم خستگی در کند و هر وقت حالش بهتر شد دوباره تمرین هایش را از سر بگیرد. آخر شب که خواستم بخوابم چند صفحه از کتاب مائده ها را دوباره خواندم. آن چند صفحه ای که توی نور ملایم و در سکوت شبانه می خواندم به من آنچنان آرامش غریبی داد که کمتر به خاطر می آورم
.

4
چند وقتی هم داشتم با خودم کلنجار می رفتم که اگر خدا خواست و دری به تخته خورد و وسط این همه مشغولیت ریز و درشت وقت درس خواندن مجدد پیدا کردم کدام رشته را برای دوره ارشد انتخاب کنم. این خلاصه ای از تفکرات بنده بود
الف
مدیریت بازرگانی
انتخاب اول من بود اما بعد از کلی تحقیق متوجه شدم تقریبا هیچ ارتباطی به بازرگانی خارجی ندارد
ب
مدیریت اجرایی MBA
با توجه به اینکه می خواهم رشته ای انتخاب کنم که مرتبط و متناسب و کمکی به شغلم باشد
ج
ادامه ی رشته ی مدیریت جهانگردی
خیلی بی ربط به دوتای بالایی ست اما چند سالی مرا به خود مشغول کرده بود
دوره اش را چند سال قبل گذراندم و مدتی هم در این رشته کار کردم و تقریبا مطمئن بودم که این شغل همیشگیم خواهد شد اما نشد. به دلایل مختلفی از نتیجه اش راضی نشدم. حالا شغل دومم است. به آن بعنوان شغل اصلی نگاه نمی کنم. با اینکه خیلی جذاب است اما فعلا انتخاب اولم نیست

اولویت بندی بر حسب علاقه: مدیریت جهانگردی- ادبیات انگلیسی- مدیریت بازرگانی خارجی- روانشناسی
اولویت بندی بر حسب شرایط شغلی: مدیریت اجرایی- مدیریت بازرگانی خارجی

اگر به اندازه کافی پول داشتم و نگران آینده ی شغلیم نبودم به احتمال زیاد بر حسب علاقه انتخاب رشته می کردم. اما حالا نه
نتیجه: من رشته مدیریت اجرایی را انتخاب کردم. کتابهای مرجع را گرفتم و دارم شروع می کنم به خواندن
مدیریت بازرگانی را انتخاب نکردم چون آمار داشت و من هیچوقت میانه خوبی با ریاضیات نداشتم. ادبیات انگلیسی را هم انتخاب نکردم چون گرچه مورد علاقه ام بود اما تاثیری در شغل فعلیم نمی گذاشت. شاید یک روزی برای دوران بازنشستگی سراغش رفتم. آرزو که بر جوانان عیب نیست
.

5
یک روز به من گفتی هستم اگر خدا نگهم دارد .. یادت هست؟ حالا می بینی؟ خدا هر کی را بخواهد می برد. نگاه نمی کند به اینکه این انسان امید زندگی چه کسی است. چندمین رفتن را دیدیم با چشم هایمان توی این چند سال؟ من گاهی نمی دانم باید برای ادامه ی زندگیم چه کنم. نمی دانم به همان ساعتهای محدود تمام شدنی دلخوش باشم یا بیشتر بخواهم. نمی دانم. ولی می دانم که می خوام این ساعتهای محدود تمام شدنی آنقدر کش بیایند که تلخی تنهایی و دلتنگی بعدشان را نبینم
.

6
کاش بلد بودم * این آهنگ جادویی را که دارم می شنوم اینجا بگذارم تا شما را هم مهمان کنم
Tombe La Neige*
.

7
یک لپ تاب جدید می خواهم. با قیمت مناسب و کاربری خوب. پیشنهادی دارید
؟
.

8
این که می بینید آخر جمله هایم نقطه ندارد بخدا از بی سوادی من نیست. اشکال از بلاگر است و من هم بلد نیستم کاری کنم که وقتی متنم پست شد نقطه های آخر جمله نپرند اول جمله
.

9
این شماره بندی هم کلک بدی نیست ها. می توانی از سیر تا پیاز روده درازی کنی
.

10
خسته نباشید
:)

Jan 12, 2008

وقتی درد دارم
یعنی زنده ام
.
.

Jan 6, 2008

آرشیو آهو- 23 بهمن 1383

برف.برف.برف.. من صدايی می شنوم و در عمق وجودم پنهانش می کنم تا مثل آذوقه ای ذره ذره سر کنم با آن در باقيِ روزهای برفی و تنهايی ام. صدايی هست. صدايی همين نزديکی ها. لابلای اين کتابها. لابلای بشقابهای شسته نشده و شکلات های گاز زده. پشت تاريکی شب و نفس گرمی که مهره های گردنم را نوازش می دهد وقتی غلت می زنم. صدايی هست در عمق اين سکوت خواب آلود. صدايی را می شنوم لابلای اين حروف فرانسه روی جلد کتابهای قديمی که کاغذهايشان زرد شده. ميان صندلی های آهنی برف گرفته توی حياط و نارنجهای آويزان از درخت با کلاهک های برفی شان و روی بند رخت خالی از لباس. من می شنوم. صدايی را که سالها مرا گم کرده بود و من آن را. اما حالا هست. در گوشهايم می پيچد و در قلبم طنين می اندازد و تنم را گرم می کند. صدايی هست در بطن اين سکوت. صدايی که مرا می خواند
.
امروز توی این برف، بعد از نزدیک به سه سال، یاد آن کتاب فرانسه قدیمی افتادم با آن ورق های زرد که همیشه دوست داشتم روزی بخوانمش. اما فکر که می کنم می بینم دیگر کسی نیست که کتاب را با هم بخوانیم. و خیلی حس عجیبی ست که سالها به لحظه ای توی ذهنم فکر کرده باشم که امروز در دنیای واقعی دیگر نمی توانم تجربه اش کنم چون آن انسان خاص حالا زیر برف سپید زمستانی به آرامش ابدی فرو رفته و من مانده ام با این تصویر گوشه ی ذهنم که شاید دیگر هیچ وقت هم نتوانم از این گوشه بیرونش بکشم. حالا دیگر این تصویر به خوابی می ماند که انگار هیچوقت ندیده ام

Jan 2, 2008

هجویات سفید

دانه های برف مثل ذرات جدا شده ی پر از یک بالش پاره شده، از آسمان پایین می آیند. بچه ها برف بازی می کنند. من دیگر به هیچ قیمتی حاضر نیستم آدم برفی درست کنم و دست و پایم از سوزش سرما بی حس شود و آب شلپ شلپ از پاچه های شلوارم بچکد. امیدوارم دخترک خودش برف بازی هایش را تا آخر بکند چون من که امسال آدم برفی درست کن نیستم. حالا فکر می کنم اسم این چی ست جز خودآزاری؟! کِیفش کجاست؟! ترجیح می دهم به همراه یک نوشیدنی داغ برف را از پشت شیشه تماشا کنم. مثل الان که دانه های برف ریز تر شدند. قبول نیست. دانه های درشت تر شاعرانه تر بودند. خیال پردازی هم ته کشید. اصلا همه چیز این روزها ته کشیده
ت
ه
ک
ش
ی
د
ه
Free counter and web stats