برای آدمی که سکه های معمولی را از هر زمان و دوره و هر کشور می گذارد کنار و بادقت جمعشان می کند توی یک آلبوم کلکسیون سکه. همان سکه های معمولی که ما دست به دست می چرخانیم و بی هیچ تاملی خرجش می کنیم. برای آدمی که نگاهش با خیلی ها متفاوت است. آدمی که یک کتاب را چند بار می گذارد توی فلان طبقه کتابخانه و باز برش می دارد و جابجایش می کند و آنچنان با دقت با آن رفتار می کند انگار که یک موجود زنده است. برای آدمی که دستانش آنقدر ماهرانه هر چیزی را از بی جان گرفته تا جاندار لمس می کند. آنقدر لطیف و آرام که انگار بیشتر مراقب دستان خودش است تا آن چیزی که در دست دارد. برای این آدم، موجودی دوست داشتنی بودن، چیز خوبی ست.
Mar 14, 2009
دستها
برای آدمی که سکه های معمولی را از هر زمان و دوره و هر کشور می گذارد کنار و بادقت جمعشان می کند توی یک آلبوم کلکسیون سکه. همان سکه های معمولی که ما دست به دست می چرخانیم و بی هیچ تاملی خرجش می کنیم. برای آدمی که نگاهش با خیلی ها متفاوت است. آدمی که یک کتاب را چند بار می گذارد توی فلان طبقه کتابخانه و باز برش می دارد و جابجایش می کند و آنچنان با دقت با آن رفتار می کند انگار که یک موجود زنده است. برای آدمی که دستانش آنقدر ماهرانه هر چیزی را از بی جان گرفته تا جاندار لمس می کند. آنقدر لطیف و آرام که انگار بیشتر مراقب دستان خودش است تا آن چیزی که در دست دارد. برای این آدم، موجودی دوست داشتنی بودن، چیز خوبی ست.
Mar 2, 2009
سالها
خوب راستش خیلی وقت است که درست حسابی نمی نویسم. یعنی عجله صبحگاهی برای رسیدن به شرکت و کار تمام وقت و برگشت به خانه و انجام کارهای عقب افتاده خودم و دخترک و مادر دیگر مجال و رمقی برای احساساتی نشدن که نه ولی برای نوشتن از آنها نمی گذارد. اما ننوشتن دلیلی بر احساس نکردن نیست. حس و حالها هستند مثل همیشه. پررنگ و غلیظ. امروز که رفتم وزارت ارشاد میدان بهارستان وقت برگشتن توی آژانس چشمم افتاد به ساختمانها و مغازه های قدیمی. سپه سالار، مخبرالدوله، چرچیل خاطره انگیز، قدیم ترها چقدر میامدیم اینجاها می چرخیدیم که مثلن شلوار جین و کتانی بخریم. مثل حالا نبود که کله ات را از در بیاوری بیرون و شلوارها در مغازه ها ردیف شوند جلوی چشمانت با انواع مارک ها. بعد گذاشتم حسی تمام وجودم را بگیرد. بعد به خودم آمدم. تا کی یاد گذشته کنم و دلم تنگ شود. همه اش هم که نمی شود نوستالژی باشد. نمی شود که از روزی که خاطره را دیدم بعد از چهارده سال تمام سالهای نوجوانی و بی خبری بیاید جلوی چشمانم. نمی شود که از روزی که رفتم دنبال دخترک و تمام خیابان های شمیران را رانندگی کردم و گلفروشی برکه را دیدم که چهارده سال پیش از آنجا گل خریدیم و فاتحانه بردیم گذاشتیمش روی میز پذیرایی آن خانه ی ویلایی توی زعفرانیه، تا حالا یک چیزی بیخ گلویم را بفشارد. آن گل سند فتح نبود. بازی قمار بود. نمی شود که. باید گذاشت آن حس بیاید و برود. نماند توی جان و بغض نشود. باید رها شد.
سالها
خوب راستش خیلی وقت است که درست حسابی نمی نویسم. یعنی عجله صبحگاهی برای رسیدن به شرکت و کار تمام وقت و برگشت به خانه و انجام کارهای عقب افتاده خودم و دخترک و مادر دیگر مجال و رمقی برای احساساتی نشدن که نه ولی برای نوشتن از آنها نمی گذارد. اما ننوشتن دلیلی بر احساس نکردن نیست. حس و حالها هستند مثل همیشه. پررنگ و غلیظ. امروز که رفتم وزارت ارشاد میدان بهارستان وقت برگشتن توی آژانس چشمم افتاد به ساختمانها و مغازه های قدیمی. سپه سالار، مخبرالدوله، چرچیل خاطره انگیز، قدیم ترها چقدر میامدیم اینجاها می چرخیدیم که مثلن شلوار جین و کتانی بخریم. مثل حالا نبود که کله ات را از در بیاوری بیرون و شلوارها در مغازه ها ردیف شوند جلوی چشمانت با انواع مارک ها. بعد گذاشتم حسی تمام وجودم را بگیرد. بعد به خودم آمدم. تا کی یاد گذشته کنم و دلم تنگ شود. همه اش هم که نمی شود نوستالژی باشد. نمی شود که از روزی که خاطره را دیدم بعد از چهارده سال تمام سالهای نوجوانی و بی خبری بیاید جلوی چشمانم. نمی شود که از روزی که رفتم دنبال دخترک و تمام خیابان های شمیران را رانندگی کردم و گلفروشی برکه را دیدم که چهارده سال پیش از آنجا گل خریدیم و فاتحانه بردیم گذاشتیمش روی میز پذیرایی آن خانه ی ویلایی توی زعفرانیه، تا حالا یک چیزی بیخ گلویم را بفشارد. آن گل سند فتح نبود. بازی قمار بود. نمی شود که. باید گذاشت آن حس بیاید و برود. نماند توی جان و بغض نشود. باید رها شد.
Feb 17, 2009
Feb 7, 2009
Feb 5, 2009
Jan 29, 2009
این من عصبانی
Jan 7, 2009
Jan 3, 2009
در ذهن من
نشسته ام پشت مانیتور و کار نمی کنم. ول می گردم. با آقای "ک" سومین نفر از شرکت ما بعلاوه چهار نفر از شرکت پخشمان طی هفته گذشته اخراج شدند. شرکت ما یک شرکت نسبتن بزرگ تولیدی، و صادر کننده نمونه در چند سال گذشته و در عین حال وارد کننده مواد اولیه در بازار ایران است. اما انگار اوضاع کساد اقتصادی گریبان اینجا را هم گرفته. هزینه ها بالاست. صادرات به یک دهم گذشته رسیده. محصول را آفت زده و واردات مواد اولیه هم لنگ لنگان ادامه دارد. تمام مواد اولیه بسته بندی که به خاطر کیفیت بالا وارد می شد حالا قرار است از بازار داخلی خریداری شود. اخراجی ها تا آخر سال حقوق می گیرند و به نظر می رسد شرکتی با این عظمت بعد از نیم قرن سابقه صادرات و تجارت با تصمیمات مختلف برای کسر هزینه که یکی از آنها هم تعدیل نیروست، سعی دارد دوباره کوچک و کوچک تر شود.
خنده دار است اگر بگویم صبح ها و بعد از ظهر ها هر کدام حدود یک ساعت و نیم در ترافیک رفت و برگشت از وزرا به شرق تهران می مانم و هر روز صبح به این فکر می کنم که بهتر است استعفا دهم.حالا هم با اینکه احتمال اخراج من یکی خیلی کم است بدم نمی آید تا عید نفسی بکشم و استراحتی بکنم و سر فرصت دنبال یک کار بهتر و صد البته نزدیک تر به خانه باشم.
فقط ممکن است بدیش این باشد که کاری به این شکل را دوباره پیدا نکنم. اینجا در عمق واردات و صادرات کالا هستم. کارم را خیلی دوست دارم و هنوز هم هر روز یک چیز تازه برای یادگیری پیدا می کنم.
مدیر بازرگانی ام که یک مرد محترم مسن تحصیل کرده و با تجربه است امروز راهی بیمارستان شده و جراحی سنگ کلیه دارد. من و همکارم با وجود کارهای سنگین همیشگی، از تعطیلات سال نو و غیبت مدیر استفاده کردیم و البته با جو کسل کننده ای که از اخراج همکاران هم اینجا هست ترجیح دادیم کار نکنیم.
تهران هم که الحمدالله از امروز تق و لق است و یک هفته هم که عزاداری امام حسین داریم و سرگرمی بعضی ها جور شد.
دلم یک تغییر بزرگ می خواهد. یک تکانی از بیرون. شاید هم از درون. یک تکانی که نشانم دهد زندگی هنوز هم می تواند هیجان زده ام کند ..
در ذهن من
نشسته ام پشت مانیتور و کار نمی کنم. ول می گردم. با آقای "ک" سومین نفر از شرکت ما بعلاوه چهار نفر از شرکت پخشمان طی هفته گذشته اخراج شدند. شرکت ما یک شرکت نسبتن بزرگ تولیدی، و صادر کننده نمونه در چند سال گذشته و در عین حال وارد کننده مواد اولیه در بازار ایران است. اما انگار اوضاع کساد اقتصادی گریبان اینجا را هم گرفته. هزینه ها بالاست. صادرات به یک دهم گذشته رسیده. محصول را آفت زده و واردات مواد اولیه هم لنگ لنگان ادامه دارد. تمام مواد اولیه بسته بندی که به خاطر کیفیت بالا وارد می شد حالا قرار است از بازار داخلی خریداری شود. اخراجی ها تا آخر سال حقوق می گیرند و به نظر می رسد شرکتی با این عظمت بعد از نیم قرن سابقه صادرات و تجارت با تصمیمات مختلف برای کسر هزینه که یکی از آنها هم تعدیل نیروست، سعی دارد دوباره کوچک و کوچک تر شود.
خنده دار است اگر بگویم صبح ها و بعد از ظهر ها هر کدام حدود یک ساعت و نیم در ترافیک رفت و برگشت از وزرا به شرق تهران می مانم و هر روز صبح به این فکر می کنم که بهتر است استعفا دهم.حالا هم با اینکه احتمال اخراج من یکی خیلی کم است بدم نمی آید تا عید نفسی بکشم و استراحتی بکنم و سر فرصت دنبال یک کار بهتر و صد البته نزدیک تر به خانه باشم.
فقط ممکن است بدیش این باشد که کاری به این شکل را دوباره پیدا نکنم. اینجا در عمق واردات و صادرات کالا هستم. کارم را خیلی دوست دارم و هنوز هم هر روز یک چیز تازه برای یادگیری پیدا می کنم.
مدیر بازرگانی ام که یک مرد محترم مسن تحصیل کرده و با تجربه است امروز راهی بیمارستان شده و جراحی سنگ کلیه دارد. من و همکارم با وجود کارهای سنگین همیشگی، از تعطیلات سال نو و غیبت مدیر استفاده کردیم و البته با جو کسل کننده ای که از اخراج همکاران هم اینجا هست ترجیح دادیم کار نکنیم.
تهران هم که الحمدالله از امروز تق و لق است و یک هفته هم که عزاداری امام حسین داریم و سرگرمی بعضی ها جور شد.
دلم یک تغییر بزرگ می خواهد. یک تکانی از بیرون. شاید هم از درون. یک تکانی که نشانم دهد زندگی هنوز هم می تواند هیجان زده ام کند ..
از ذهن من
خنده دار است اگر بگویم صبح ها و بعد از ظهر ها هر کدام حدود یک ساعت و نیم در ترافیک رفت و برگشت از وزرا به شرق تهران می مانم و هر روز صبح به این فکر می کنم که بهتر است استعفا دهم.حالا هم با اینکه احتمال اخراج من یکی خیلی کم است بدم نمی آید تا عید نفسی بکشم و استراحتی بکنم و سر فرصت دنبال یک کار دیگر و صد البته نزدیک تر به خانه باشم
فقط ممکن است بدیش این باشد که کاری به این شکل را دوباره پیدا نکنم. اینجا در عمق واردات و صادرات کالا هستم. کارم را خیلی دوست دارم و هنوز هم هر روز یک چیز تازه برای یادگیری پیدا می کنم
مدیر بازرگانی ام که یک مرد محترم مسن تحصیل کرده و با تجربه است امروز راهی بیمارستان شده و جراحی سنگ کلیه دارد. من و همکارم با وجود کارهای سنگین همیشگی، از تعطیلات سال نو و غیبت مدیر استفاده کردیم و البته با جو کسل کننده ای که از اخراج همکاران هم اینجا هست ترجیح دادیم کار نکنیم
تهران هم که الحمدالله از امروز تق و لق است و یک هفته هم که عزاداری امام حسین داریم و سرگرمی بعضی ها جور شد
دلم یک تغییر بزرگ می خواهد. یک تکانی از بیرون. شاید هم از درون. یک تکانی که نشانم دهد زندگی هنوز هم می تواند هیجان زده ام کند
Dec 21, 2008
شازده کوچولو هم گاهی غمگین می شد
سوال
؟؟
Dec 13, 2008
وای به روزی که بگندد نمک
جمعه برای خرید کوچکی رفتیم یکی از مراکز خرید شلوغ در یکی از میدان های شلوغ تر. وقتی داشتم پارک می کردم دیدم یک وانت که بعد فهمیدم جرثقیل است! هی به من اشاره می کند. من و دو همراهی که داشتم منظورش را نمی فهمیدیم. یعنی اصلن اشاراتش هم درست و معنا دار نبود. فکر می کردیم به من می گوید سریع پارک کنم تا او هم جلوی من پارک کند. یک درصد به فکرمان نمی رسید که جمعه شب در یک خیابان فرعی جرثیل آمده باشد ماشین ملت را ببرد یا مثل لولو سر خرمن آنها را بترساند. فاتحانه پارک کردم و وانت آمد جلوی من ایستاد. تازه وقتی افسر خودکار بدست بالای ماشین آمد فهمیدیم قضیه چی بوده. معذرت خواهی کردم و دوباره خواستم حرکت کنم. اما افسر به نوشتن ادامه می داد در نهایت خونسردی. هر چه می گفتم من دارم می روم اهمیت نمی داد و می نوشت. به خیالش حال من خلاف کار را گرفته بود. واقعن نمی فهمید این که من اصلان نمی دانم اینجا پارک ممنوع است و هیچ تابلویی هم وجود ندارد که مرا آگاه کند و تازه برایش توضیح داده ام که متوجه نشده ام و او باز جریمه پر می کند چه هنری ست. دیدم حرف زدن فایده ندارد حرکت کردم چون اصلن حال منت کشی این آدمها را ندارم. بعد از چند بار دور زدن یک جای پارک که باز بدون هیچ تابلویی بود و ماشین های دیگر هم کم و بیش پارک کرده بودند پیدا کردیم و نیم ساعت گذاشتیم و رفتیم و برگشتیم. جای شما خالی دوباره برگه جریمه روی شیشه بود. کد تخلف هم عددی بود که هیچ توضیحی برایش پیدا نکردم. یعنی واقعن نفهمیدم برای چه جریمه شدم. پارک ممنوع نبود. حمل با جرثقیل نبود. حتی سد معبر هم نبود. دیشب واقعن به این جمله ایمان آوردم که
Dec 6, 2008
::
؟
؟
Dec 2, 2008
کجایید از قرص های سبز آرام بخش!؟
دل خواستن ها
!
؟
:)
از زندگی
Nov 18, 2008
آخر کوچه بن بست است
برش
همان هم شد. سالهاست بی من روزگار می گذرانَد. می دانستم اینطور می شود. خودم خواسته بودم. همان وقتی که دوباره برگشت و خواست یک بار دیگر بهش اعتماد کنم و یک بار دیگر شروع کنیم. همان وقتی که به اصرارش همدیگر را دیدیم و نهار خوردیم و کمی قدم زدیم
گاهی با خودم می گویم شاید بهتر بود همان وقت که دست من را گرفت و کشید توی آن دالان تاریک بهش اعتماد می کردم. شاید این همه سخت نمی شد. شاید پشیمانی درستش می کرد. شاید بهتر بود یک بار دیگر بهش فرصت می دادم. شاید .. شاید
هیچ وقت اینطوری فکر نکرده بودم. تمام این سالها هیچ وقت اینطوری فکر نکرده بودم. به هیچ قیمتی حاضر نبودم حتی بهش فکر هم بکنم چه برسد به انجامش. تمام این سالهای سخت را گذرانده بودم اما افتخار می کردم به خودم. انگار که سختی کشیدن هنر باشد و من چه هنرمند بودم به گمان خودم
حالا اما به سرم می زند گاهی این افکار احمقانه. خیلی ساده است. این یعنی خسته شده ام. یعنی خیلی خیلی خسته شده ام
یادبود
آنتی هیستامین
خنده دار تر اینجاست که من این صحنه ی واقعی را دیروز صبح دیدم
Nov 9, 2008
دالان
Nov 5, 2008
Nov 2, 2008
Oct 26, 2008
ماجراي يك يكشنبه ي گه عوضي
Oct 16, 2008
::
به همين سادگي
و البته غم انگيزي
