Mar 14, 2009

دستها

برای آدمی که سکه های معمولی را از هر زمان و دوره و هر کشور می گذارد کنار و بادقت جمعشان می کند توی یک آلبوم کلکسیون سکه. همان سکه های معمولی که ما دست به دست می چرخانیم و بی هیچ تاملی خرجش می کنیم. برای آدمی که نگاهش با خیلی ها متفاوت است. آدمی که یک کتاب را چند بار می گذارد توی فلان طبقه کتابخانه و باز برش می دارد و جابجایش می کند و آنچنان با دقت با آن رفتار می کند انگار که یک موجود زنده است. برای آدمی که دستانش آنقدر ماهرانه هر چیزی را از بی جان گرفته تا جاندار لمس می کند. آنقدر لطیف و آرام که انگار بیشتر مراقب دستان خودش است تا آن چیزی که در دست دارد. برای این آدم، موجودی دوست داشتنی بودن، چیز خوبی ست.

دستها

برای آدمی که سکه های معمولی را از هر زمان و دوره و هر کشور می گذارد کنار و بادقت جمعشان می کند توی یک آلبوم کلکسیون سکه. همان سکه های معمولی که ما دست به دست می چرخانیم و بی هیچ تاملی خرجش می کنیم. برای آدمی که نگاهش با خیلی ها متفاوت است. آدمی که یک کتاب را چند بار می گذارد توی فلان طبقه کتابخانه و باز برش می دارد و جابجایش می کند و آنچنان با دقت با آن رفتار می کند انگار که یک موجود زنده است. برای آدمی که دستانش آنقدر ماهرانه هر چیزی را از بی جان گرفته تا جاندار لمس می کند. آنقدر لطیف و آرام که انگار بیشتر مراقب دستان خودش است تا آن چیزی که در دست دارد. برای این آدم، موجودی دوست داشتنی بودن، چیز خوبی ست.

Mar 2, 2009

سالها

خوب راستش خیلی وقت است که درست حسابی نمی نویسم. یعنی عجله صبحگاهی برای رسیدن به شرکت و کار تمام وقت و برگشت به خانه و انجام کارهای عقب افتاده خودم و دخترک و مادر دیگر مجال و رمقی برای احساساتی نشدن که نه ولی برای نوشتن از آنها نمی گذارد. اما ننوشتن دلیلی بر احساس نکردن نیست. حس و حالها هستند مثل همیشه. پررنگ و غلیظ. امروز که رفتم وزارت ارشاد میدان بهارستان وقت برگشتن توی آژانس چشمم افتاد به ساختمانها و مغازه های قدیمی. سپه سالار، مخبرالدوله، چرچیل خاطره انگیز، قدیم ترها چقدر میامدیم اینجاها می چرخیدیم که مثلن شلوار جین و کتانی بخریم. مثل حالا نبود که کله ات را از در بیاوری بیرون و شلوارها در مغازه ها ردیف شوند جلوی چشمانت با انواع مارک ها. بعد گذاشتم حسی تمام وجودم را بگیرد. بعد به خودم آمدم. تا کی یاد گذشته کنم و دلم تنگ شود. همه اش هم که نمی شود نوستالژی باشد. نمی شود که از روزی که خاطره را دیدم بعد از چهارده سال تمام سالهای نوجوانی و بی خبری بیاید جلوی چشمانم. نمی شود که از روزی که رفتم دنبال دخترک و تمام خیابان های شمیران را رانندگی کردم و گلفروشی برکه را دیدم که چهارده سال پیش از آنجا گل خریدیم و فاتحانه بردیم گذاشتیمش روی میز پذیرایی آن خانه ی ویلایی توی زعفرانیه، تا حالا یک چیزی بیخ گلویم را بفشارد. آن گل سند فتح نبود. بازی قمار بود. نمی شود که. باید گذاشت آن حس بیاید و برود. نماند توی جان و بغض نشود. باید رها شد.


 

سالها

خوب راستش خیلی وقت است که درست حسابی نمی نویسم. یعنی عجله صبحگاهی برای رسیدن به شرکت و کار تمام وقت و برگشت به خانه و انجام کارهای عقب افتاده خودم و دخترک و مادر دیگر مجال و رمقی برای احساساتی نشدن که نه ولی برای نوشتن از آنها نمی گذارد. اما ننوشتن دلیلی بر احساس نکردن نیست. حس و حالها هستند مثل همیشه. پررنگ و غلیظ. امروز که رفتم وزارت ارشاد میدان بهارستان وقت برگشتن توی آژانس چشمم افتاد به ساختمانها و مغازه های قدیمی. سپه سالار، مخبرالدوله، چرچیل خاطره انگیز، قدیم ترها چقدر میامدیم اینجاها می چرخیدیم که مثلن شلوار جین و کتانی بخریم. مثل حالا نبود که کله ات را از در بیاوری بیرون و شلوارها در مغازه ها ردیف شوند جلوی چشمانت با انواع مارک ها. بعد گذاشتم حسی تمام وجودم را بگیرد. بعد به خودم آمدم. تا کی یاد گذشته کنم و دلم تنگ شود. همه اش هم که نمی شود نوستالژی باشد. نمی شود که از روزی که خاطره را دیدم بعد از چهارده سال تمام سالهای نوجوانی و بی خبری بیاید جلوی چشمانم. نمی شود که از روزی که رفتم دنبال دخترک و تمام خیابان های شمیران را رانندگی کردم و گلفروشی برکه را دیدم که چهارده سال پیش از آنجا گل خریدیم و فاتحانه بردیم گذاشتیمش روی میز پذیرایی آن خانه ی ویلایی توی زعفرانیه، تا حالا یک چیزی بیخ گلویم را بفشارد. آن گل سند فتح نبود. بازی قمار بود. نمی شود که. باید گذاشت آن حس بیاید و برود. نماند توی جان و بغض نشود. باید رها شد.


 

Feb 17, 2009

تیک

فکر کن پایه ی مبل افتاده روی انگشت شصت پایت، برادر شهره هم دارد توی تلویزیون می خواند

Feb 7, 2009

Forget the age
But not the life

Feb 5, 2009

Don't try to be everything for everybody.
Do a little less, but do it well.

Jan 29, 2009

این من عصبانی

زندگیم خیلی شلوغ شده. خیلی خیلی شلوغ. فکر کنم وقتش هست که مدیریتش کنم. استرس هاس بیخودی رو حذف کنم. به هر قیمتی که شده. ورزش کنم. درست و حسابی و برای رسیدن به آرامش. روابط انسانی م رو از محدودیت دربیارم! (البته اینو واقعن نمی دونم چطوری ولی لازمه، معنی شم فقط خودم می دونم) دوستم خاطره اومده بعد از 4 سال ایران، این دفعه برم درست حسابی ببینمش. دیشب توی مطب دکتر به خیلی چیزا فکر می کردم. به اینکه آدم ممکنه وسط زندگی یکهو کله پا بشه و مثلن بفهمه که بیماری ناجوری داره. به اینکه اینجور مواقع واقعن یه آدم سالم از نظر فکری باید چیکار کنه. بعد به این فکر می کردم که یه آدم سالم از نظر فکری باید چیکار کنه وقتی شرایط زندگی داره اذیتش می کنه و نمی تونه عوضش کنه؟ یا باید بکشه بیرون از دایره. یا باید کنار بیاد. یا باید بشینه با آدمای اطرافش حرف بزنه و بگه داره اذیت می شه و اگه می شه از دیگران کمک بخواد. من دیشب به این نتایج درخشان رسیدم. اما اینکه کی می خوام این دهنمو باز کنم و حرف بزنم خدا داند. اینکه کی دوباره سرحال می شم و تمام اینا رو فراموش می کنم و باز با زندگیم حال می کنم هم خدا داند. اما الان توی چند وقت گذشته و حتی توی روزای اخیر خیلی به اینا فکر می کنم. که بکشم بیرون از دایره. یا بشینم حرف بزنم. موضعمو روشن کنم. پیه از دست دادن خیلی چیزا رو به تنم بمالم. و عوضش یه چیزایی بدست بیارم. اینطوری نمی شه. لااقل خوبیش اینه که اشکال کارو می دونم. بهتر از اینه که بشینم بزنم توی سرم و ندونم چمه. می مونه راه حلش که همونطور که گفتم بسته به حال و روزم هی شل کن سفت کن می کنم. اما یه جا باید دنده ترمزو خودم بکشم. فکر کنم قبل از اینکه ترمزم تو مطب دکترا ببرّه

Jan 7, 2009

برش

دوست دارم زندگيم پر از خاطرات خوب باشد - يا چيزي تو اين مايه ها
!
ازفيلم عاقبت دوست داشتن

Jan 3, 2009

در ذهن من

نشسته ام پشت مانیتور و کار نمی کنم. ول می گردم. با آقای "ک" سومین نفر از شرکت ما بعلاوه چهار نفر از شرکت پخشمان طی هفته گذشته اخراج شدند. شرکت ما یک شرکت نسبتن بزرگ تولیدی، و صادر کننده نمونه در چند سال گذشته و در عین حال وارد کننده مواد اولیه در بازار ایران است. اما انگار اوضاع کساد اقتصادی گریبان اینجا را هم گرفته. هزینه ها بالاست. صادرات به یک دهم گذشته رسیده. محصول را آفت زده و واردات مواد اولیه هم لنگ لنگان ادامه دارد. تمام مواد اولیه بسته بندی که به خاطر کیفیت بالا وارد می شد حالا قرار است از بازار داخلی خریداری شود. اخراجی ها تا آخر سال حقوق می گیرند و به نظر می رسد شرکتی با این عظمت بعد از نیم قرن سابقه صادرات و تجارت با تصمیمات مختلف برای کسر هزینه که یکی از آنها هم تعدیل نیروست، سعی دارد دوباره کوچک و کوچک تر شود.


خنده دار است اگر بگویم صبح ها و بعد از ظهر ها هر کدام حدود یک ساعت و نیم در ترافیک رفت و برگشت از وزرا به شرق تهران می مانم و هر روز صبح به این فکر می کنم که بهتر است استعفا دهم.حالا هم با اینکه احتمال اخراج من یکی خیلی کم است بدم نمی آید تا عید نفسی بکشم و استراحتی بکنم و سر فرصت دنبال یک کار بهتر و صد البته نزدیک تر به خانه باشم.


فقط ممکن است بدیش این باشد که کاری به این شکل را دوباره پیدا نکنم. اینجا در عمق واردات و صادرات کالا هستم. کارم را خیلی دوست دارم و هنوز هم هر روز یک چیز تازه برای یادگیری پیدا می کنم.


مدیر بازرگانی ام که یک مرد محترم مسن تحصیل کرده و با تجربه است امروز راهی بیمارستان شده و جراحی سنگ کلیه دارد. من و همکارم با وجود کارهای سنگین همیشگی، از تعطیلات سال نو و غیبت مدیر استفاده کردیم و البته با جو کسل کننده ای که از اخراج همکاران هم اینجا هست ترجیح دادیم کار نکنیم.


تهران هم که الحمدالله از امروز تق و لق است و یک هفته هم که عزاداری امام حسین داریم و سرگرمی بعضی ها جور شد.


دلم یک تغییر بزرگ می خواهد. یک تکانی از بیرون. شاید هم از درون. یک تکانی که نشانم دهد زندگی هنوز هم می تواند هیجان زده ام کند ..


 

در ذهن من

نشسته ام پشت مانیتور و کار نمی کنم. ول می گردم. با آقای "ک" سومین نفر از شرکت ما بعلاوه چهار نفر از شرکت پخشمان طی هفته گذشته اخراج شدند. شرکت ما یک شرکت نسبتن بزرگ تولیدی، و صادر کننده نمونه در چند سال گذشته و در عین حال وارد کننده مواد اولیه در بازار ایران است. اما انگار اوضاع کساد اقتصادی گریبان اینجا را هم گرفته. هزینه ها بالاست. صادرات به یک دهم گذشته رسیده. محصول را آفت زده و واردات مواد اولیه هم لنگ لنگان ادامه دارد. تمام مواد اولیه بسته بندی که به خاطر کیفیت بالا وارد می شد حالا قرار است از بازار داخلی خریداری شود. اخراجی ها تا آخر سال حقوق می گیرند و به نظر می رسد شرکتی با این عظمت بعد از نیم قرن سابقه صادرات و تجارت با تصمیمات مختلف برای کسر هزینه که یکی از آنها هم تعدیل نیروست، سعی دارد دوباره کوچک و کوچک تر شود.


خنده دار است اگر بگویم صبح ها و بعد از ظهر ها هر کدام حدود یک ساعت و نیم در ترافیک رفت و برگشت از وزرا به شرق تهران می مانم و هر روز صبح به این فکر می کنم که بهتر است استعفا دهم.حالا هم با اینکه احتمال اخراج من یکی خیلی کم است بدم نمی آید تا عید نفسی بکشم و استراحتی بکنم و سر فرصت دنبال یک کار بهتر و صد البته نزدیک تر به خانه باشم.


فقط ممکن است بدیش این باشد که کاری به این شکل را دوباره پیدا نکنم. اینجا در عمق واردات و صادرات کالا هستم. کارم را خیلی دوست دارم و هنوز هم هر روز یک چیز تازه برای یادگیری پیدا می کنم.


مدیر بازرگانی ام که یک مرد محترم مسن تحصیل کرده و با تجربه است امروز راهی بیمارستان شده و جراحی سنگ کلیه دارد. من و همکارم با وجود کارهای سنگین همیشگی، از تعطیلات سال نو و غیبت مدیر استفاده کردیم و البته با جو کسل کننده ای که از اخراج همکاران هم اینجا هست ترجیح دادیم کار نکنیم.


تهران هم که الحمدالله از امروز تق و لق است و یک هفته هم که عزاداری امام حسین داریم و سرگرمی بعضی ها جور شد.


دلم یک تغییر بزرگ می خواهد. یک تکانی از بیرون. شاید هم از درون. یک تکانی که نشانم دهد زندگی هنوز هم می تواند هیجان زده ام کند ..


 

از ذهن من

نشسته ام پشت مانیتور و کار نمی کنم. ول می گردم. با آقای "ک" سومین نفر از شرکت ما بعلاوه چهار نفر از شرکت پخشمان طی هفته گذشته اخراج شدند. شرکت ما یک شرکت نسبتن بزرگ تولیدی، و صادر کننده نمونه در چند سال گذشته و در عین حال وارد کننده مواد اولیه در بازار ایران است. اما انگار اوضاع کساد اقتصادی گریبان اینجا را هم گرفته. هزینه ها بالاست. صادرات به یک دهم گذشته رسیده. محصول را آفت زده و واردات مواد اولیه هم لنگ لنگان ادامه دارد. تمام مواد اولیه بسته بندی که به خاطر کیفیت بالا وارد می شد حالا قرار است از بازار داخلی خریداری شود. اخراجی ها تا آخر سال حقوق می گیرند و به نظر می رسد شرکتی با این عظمت بعد از نیم قرن سابقه صادرات و تجارت با تصمیمات مختلف برای کسر هزینه که یکی از آنها هم تعدیل نیروست، سعی دارد دوباره کوچک و کوچک تر شود
خنده دار است اگر بگویم صبح ها و بعد از ظهر ها هر کدام حدود یک ساعت و نیم در ترافیک رفت و برگشت از وزرا به شرق تهران می مانم و هر روز صبح به این فکر می کنم که بهتر است استعفا دهم.حالا هم با اینکه احتمال اخراج من یکی خیلی کم است بدم نمی آید تا عید نفسی بکشم و استراحتی بکنم و سر فرصت دنبال یک کار دیگر و صد البته نزدیک تر به خانه باشم
فقط ممکن است بدیش این باشد که کاری به این شکل را دوباره پیدا نکنم. اینجا در عمق واردات و صادرات کالا هستم. کارم را خیلی دوست دارم و هنوز هم هر روز یک چیز تازه برای یادگیری پیدا می کنم
مدیر بازرگانی ام که یک مرد محترم مسن تحصیل کرده و با تجربه است امروز راهی بیمارستان شده و جراحی سنگ کلیه دارد. من و همکارم با وجود کارهای سنگین همیشگی، از تعطیلات سال نو و غیبت مدیر استفاده کردیم و البته با جو کسل کننده ای که از اخراج همکاران هم اینجا هست ترجیح دادیم کار نکنیم
تهران هم که الحمدالله از امروز تق و لق است و یک هفته هم که عزاداری امام حسین داریم و سرگرمی بعضی ها جور شد
دلم یک تغییر بزرگ می خواهد. یک تکانی از بیرون. شاید هم از درون. یک تکانی که نشانم دهد زندگی هنوز هم می تواند هیجان زده ام کند

Dec 21, 2008

شازده کوچولو هم گاهی غمگین می شد

دیروز دیدم چقدر غم توی دل تو هم هست انگاری. بعد دلم به حال خودمان سوخت. باز من اگر تنهای تنها شوم و بترسم از فردا، دلم به دخترک خوش است. تو دلت به چی خوش باشد وقتی تنها می مانی؟ یک لحظه دلم گرفت. یاد تمام سالهایی افتادم که گذشتند و می گذرند بی مهابا. من و تو انگار هیچ کداممان جلوی هجوم این باد، طاقت نمی آوریم. من و تو انگار هیچ کداممان نمی دانیم آخر این قصه کجاست؟ و اصلن کدام قصه؟ دیروز گرگ و میش غروب بود که ماشین را پارک کردم بروم داروخانه. پیغامی رسید. خواستم از تو باشد. خواستم همانی را گفته باشی که من از ظهر در انتظارش بودم. همانی که مرا به فکر برده بود که اصلن نکند هیچ وقت نگویی. اما پیغام را که باز کردم مال تو بود. و همانی را گفته بودی که من از ظهر در انتظارش بودم. آسمان انگار عنابی شد. رنگ گرفت. می دانم در تمام این غم تمام نشدنی که گوشه ی دلم خانه کرده بود و وقتی شعر سعدی را با آن صدای مطمئن و آرام می خواندی سرم را بالا گرفته بودم تا اشک هایم جلوی آن همه آدم پایین نریزد، ته تهش همان اطمینان گم شده ای هست که در ناباوری یک گرگ و میش پاییزی ایطور بی مهابا خودش را به من نشان می دهد. دیگر می دانم تمام لحظه هایی که با خودم می گویم نکند همه چیز فقط یک قصه باشد به چشم می بینم که قصه نیست. خود زندگی ست. انگار وقتی با پاهای لرزان پله های آمفی تئاتر را بالا می روم و سرم را پایین انداخته ام تا چشمانم توی چشمان میزبانان ردیف اول نیافتد، دارم راه درستی می روم. و دارم می روم که در جای درستی بنشینم. حتی اگر ندانم باید چه بگویم و اصلن باید چیزی بگویم یا نه. و حتی اگر بعدش زانوانم توی ماشین از شدت هیجانی که گذراندم شروع به لرزیدن کند. گرچه گاهی می ترسم. گاهی ناامید می شوم. اما نه، انگار نیرویی هست که مرا از آن پله ها بالا ببرد و روزی هم در آغوش آشنایی رهایم کند بی آنکه دیگر بترسم در چشمانش نگاه کنم. نیرویی هست

سوال

می خواهم خانه ام را عوض کنم برگردم خانه ی قبلی. کسی هست که به من بگوید کدام خانه را بیشتر می پسندد؟ پرشین بلاگ خوبیش این است که همه چیزش راست چین است و نقطه های جمله هایم سرجایش می ایستد. خلاصه اینکه دلم خواسته برگردم آنجا. اما کاش می شد آرشیو این وبلاگ طور دیگری غیر از لینک دادن به آن وبلاگ منتقل می شد. مثلن نوشته هایم در بلاگر طوری مابین آرشیو پرشین بلاگ جا می گرفت. کسی می داند چه کار می شود کرد لطفن
؟؟

Dec 13, 2008

وای به روزی که بگندد نمک

از آنجاییکه معمولا در اجرای هر طرح قانونی در کشور ما هستند آدم های سوء استفاده چی که اصلن هنوز نفهمیده اصل موضوع چیست حواشی کار را به گند می کشند و همیشه سیر و پیاز داغ همه چیز را تا مرز سوزاندن زیاد می کنند، طرح مبارزه با امنیت اجتماعی که فکر کنم به سلامتی با طرح مبارزه با ترافیک و خلاف های راهنمایی رانندگی هم قاطی شده دمار از من یکی که درآورده آنهم غیر عادی و غیر طبیعی
جمعه برای خرید کوچکی رفتیم یکی از مراکز خرید شلوغ در یکی از میدان های شلوغ تر. وقتی داشتم پارک می کردم دیدم یک وانت که بعد فهمیدم جرثقیل است! هی به من اشاره می کند. من و دو همراهی که داشتم منظورش را نمی فهمیدیم. یعنی اصلن اشاراتش هم درست و معنا دار نبود. فکر می کردیم به من می گوید سریع پارک کنم تا او هم جلوی من پارک کند. یک درصد به فکرمان نمی رسید که جمعه شب در یک خیابان فرعی جرثیل آمده باشد ماشین ملت را ببرد یا مثل لولو سر خرمن آنها را بترساند. فاتحانه پارک کردم و وانت آمد جلوی من ایستاد. تازه وقتی افسر خودکار بدست بالای ماشین آمد فهمیدیم قضیه چی بوده. معذرت خواهی کردم و دوباره خواستم حرکت کنم. اما افسر به نوشتن ادامه می داد در نهایت خونسردی. هر چه می گفتم من دارم می روم اهمیت نمی داد و می نوشت. به خیالش حال من خلاف کار را گرفته بود. واقعن نمی فهمید این که من اصلان نمی دانم اینجا پارک ممنوع است و هیچ تابلویی هم وجود ندارد که مرا آگاه کند و تازه برایش توضیح داده ام که متوجه نشده ام و او باز جریمه پر می کند چه هنری ست. دیدم حرف زدن فایده ندارد حرکت کردم چون اصلن حال منت کشی این آدمها را ندارم. بعد از چند بار دور زدن یک جای پارک که باز بدون هیچ تابلویی بود و ماشین های دیگر هم کم و بیش پارک کرده بودند پیدا کردیم و نیم ساعت گذاشتیم و رفتیم و برگشتیم. جای شما خالی دوباره برگه جریمه روی شیشه بود. کد تخلف هم عددی بود که هیچ توضیحی برایش پیدا نکردم. یعنی واقعن نفهمیدم برای چه جریمه شدم. پارک ممنوع نبود. حمل با جرثقیل نبود. حتی سد معبر هم نبود. دیشب واقعن به این جمله ایمان آوردم که
"دست بعضی از این افسرها دفتر می دهند می گویند فقط پر کن"

Dec 6, 2008

::

سرم درد گرفته. از صبح خیلی فشرده دارم کار می کنم. دو ماه و نیم است مرخصی نرفته ام. نشده. هر روز یک پرونده خرید جدید و پی گیری های بعدش رو می شود. هر روز صبح که پا می شوم با خودم می گویم این کار که تمام شد مرخصی می گیرم. این کار جمع نشده یک کار دیگر شروع می شود. باز خوبیش این است که کارم را دوست دارم. خیلی زیاد. اما این دلیل نمی شود که گاهی خسته نشوم و برای ساعتهای آزاد و پیاده روی و گردش و خرید روزانه دلم تنگ نشود. یادم می آید که تلفنی حرف می زدیم با "ر". می گفت صبح پا می شوم خودم را کوک می کنم و شروع می کنم. خرید و بشور و بپز و الخ. شب هم تا می آیم فکر کنم از خستگی می افتم. "ر" خواهر بزرگ من است که دو سال پیش مهرانه اش را از دست داد. حالا هم نوبت همسر دوست خانوادگی شان است که روزهای آخرش را مغلوب همین بیماری می گذراند. عصبی و هیجان زده حرف می زد. نگرانش بود. بهش گفتم: از مال ما که سخت تر نمی شود که. هان؟ می شود
؟
؟
خلاصه حالا من هم تا می آیم علی غصه خور شوم یادم می آید که صبح کوک شده ام برای بی خیال بودن. شکایت نکردن. فکر زیاد نکردن. با کار و حواشی اش سرگرم بودن تا خود غروب. تا خود غروب که خسته و کوفته مثل مردها پلاستیک های خرید به دست برسم خانه و دخترک بپرد جلوی پام. گفتم مثل مردها. گرچه هیچ از این نقش خوشم نمی آید اما فعلا بازی ش می کنم. هیچ هم باعث افتخارم نیست که از دهان دیگران بشنوم مثل یک مرد زندگی می کنم. اما خوب فعلن وضع همین است. گرچه در تمام این روزها یادم نمی رود که یک زنم. یک زن که عاشق آشپزی و دامن پوشیدن است. و هیچ فرصتی را برای یادآوری این واقعیت به خود و دیگران از دست نمی دهد

Dec 2, 2008

کجایید از قرص های سبز آرام بخش!؟

احساس می کنم بار سنگینی روی دوشم است این روزها. بار دانستن بعضی واقعیت ها که بیشتر از توان من است. که سنگین است. و کنار آمدن، چطور کنار آمدن با آن چه که دانسته ام یا خواهم دانست، و دوباره عادت کردن به آنچه که با آن به سختی کنار آمده ام سخت تر. حس هایم گاهی جواب نمی دهند
.
.
.

Love

دل خواستن ها

آقا من دلم یک انگشتر می خواهد که هیچ نگینی نداشته باشد که هی یکی یکی بیافتد. یک انگشتر ساده بدون نگین. کی را باید ببینم
!
؟
:)

از زندگی

دخترک ساعتش را با دلخوری گذاشت روی پنج و نیم صبح و خوابید. دیشب کلاس زبانش و وقت دندانپزشکیش و پیشنهاد نابجای من برای شام که دلش نیامد رد کند دست به دست هم دادند و خلاصه آخر شب دیدیم ای دل غافل درسش تلنبار شده و امروز هم امتحان دارد. خلاصه خوابیدیم. صبح ساعت شش و نیم به روال هر روز بیدار شدم و دیدم چراغ اتاقش خاموش است. شصتم خبردار شد که کولاک در راه است. بیدارش کردم. مثل برق گرفته ها روی تختش نشست و شروع کرد به گریه کردن. خیلی خونسرد رفتم دستشویی چون می دانستم کاری نمی شود کرد. تمام مدت صدای گریه اش می آمد. آمدم بیرون گفتم:"خوب ساعت حالا پنج و نیم شد؟!" با چشم های خیس نگاهم کرد و باز غرغر کرد. دوباره گفتم:"ده دقیقه هم هدر دادی و گریه کردی. چیزی عوض شد؟ شروع کن به خوندن. فوقش با سرویس نمی ری. خودم دیرتر می برمت. تخم مرغتم همینجا میارم حین درس خوندن می خوری" ساکت شد. کتابش را برداشت و شروع کرد. تقریبا بیست دقیقه بعد از توی آشپزخانه دیدمش که دارد لباس می پوشد. پرسیدم: "تمام شد؟!" گفت: "آره!" با خودم فکر کردم این همه هیاهو برای نیم ساعت بود! لباسش را پوشید، صبحانه اش را سر میز و نه روی تختش خورد و با سرویس خودش رفت. یاد شبهای امتحان خودم افتادم که دخترک را می خواباندم و تا صبح درس می خواندم. کاش همه درس ها همین قدر زود تمام می شدند. کاش همه چیز همین قدر ساده بود

Nov 18, 2008

آخر کوچه بن بست است

آدمی که زندگی اجتماعی دارد خواه ناخواه با آدم ها و موقعیت های جدید سر و کارش زیاد می افتد. همکار، دوست، کار اداری، کار شخصی، بعد گاهی اوقات اتفاق یا شرایطی ایجاب می کند که شناسنامه اش را جایی بفرستد یا مثلا برای معلم مدرسه ی فرزندش شرایط زندگی او را روشن کند. این جور مواقع باید قاعدتا در آن دیگ پر از گه را باز کند و بوی گندش را تحمل کند تا اوضاع دوباره عادی شود. با هر نشان دادن اصل شناسنامه، با هر توضیح در مورد زندگی شخصی، در این دیگ پر از گه باز و بسته می شود. منظورم از دیگ پر از گه نفس طلاق گرفتن من نیست. منظورم تبعاتش هست که بعد از 8 سال هنوز هم هر بار برای هر همکار جدید یا هر کارمند اداره ای موضوع تازه ای برای نچ نچ کردن و سنگینی نگاه می شود تا کم کم طرف حالیش شود که هر گردی گردو نیست و هر زن مطلقه ای آن موجود بدبخت بی سواد صیغه شده ی توی سریال های تلویزیون نیست و هر فرزند طلاقی بزهکار و عقده ای از آب در نمی آید. اما کو تا همه ی آدم ها و همه ی تفکر ها و همه ی نگاه ها یشود آن چیزی که باید باشد و اینی نباشد که الان هست. عمر نوح می خواهد و صبر ایوب. با یکی دو گل هم که بهار نشده و نمی شود. من مانده ام و سناریوی نخ نمایی که به اجبار زندگی و زنده بودن هر چند وقت یکبار باید تکرار شود. حالم دیگر از این دیگ پر از گه که گاهی مجبورم درش را باز کنم به هم می خورد

برش

صفحه ی اول کتاب را باز کردم و برایش نوشتم: روزگارت چه با من .. و کمی مکث کردم و دنباله اش نوشتم: چه بی من .. خوش باد خرداد 1381
همان هم شد. سالهاست بی من روزگار می گذرانَد. می دانستم اینطور می شود. خودم خواسته بودم. همان وقتی که دوباره برگشت و خواست یک بار دیگر بهش اعتماد کنم و یک بار دیگر شروع کنیم. همان وقتی که به اصرارش همدیگر را دیدیم و نهار خوردیم و کمی قدم زدیم
گاهی با خودم می گویم شاید بهتر بود همان وقت که دست من را گرفت و کشید توی آن دالان تاریک بهش اعتماد می کردم. شاید این همه سخت نمی شد. شاید پشیمانی درستش می کرد. شاید بهتر بود یک بار دیگر بهش فرصت می دادم. شاید .. شاید
هیچ وقت اینطوری فکر نکرده بودم. تمام این سالها هیچ وقت اینطوری فکر نکرده بودم. به هیچ قیمتی حاضر نبودم حتی بهش فکر هم بکنم چه برسد به انجامش. تمام این سالهای سخت را گذرانده بودم اما افتخار می کردم به خودم. انگار که سختی کشیدن هنر باشد و من چه هنرمند بودم به گمان خودم
حالا اما به سرم می زند گاهی این افکار احمقانه. خیلی ساده است. این یعنی خسته شده ام. یعنی خیلی خیلی خسته شده ام

یادبود

اول یعنی آغاز
تو اما اول آذر رفتی
با خودم می گویم
شاید این نشانه ی آغاز زندگی دوباره ات باشد
با خودم می گویم
کاش یک بار دیگر قبل از مرگت به تو گفته بودم
دوستت دارم

آنتی هیستامین

تصور کنید یک خانم نسبتا چاق با چادر مشکی روی دستگاههای ورزش صبحگاهی که توی پارکها نصب کرده اند، دقیق تر بخواهید بدانید روی آن دستگاهی که مثل یک تاب حرکت می کند و دو تا دسته دارد و ورزشکاران محترم روی یک سکوی متحرک می ایستند و دسته ها را می گیرند و با پیچ و تاب کمر و حرکت جلو و عقب پاها سکو را تاب می دهند، بایستد و با همان چادرش روی سکو تاب بخورد و با هر حرکت چادرش در هوا تاب بردارد و خوب .. راستش صحنه خیلی خنده داری خواهد شد برای تصور کردن
خنده دار تر اینجاست که من این صحنه ی واقعی را دیروز صبح دیدم

Nov 9, 2008

دالان

پشت پیکان سفید پرچم دعا آویزان بود با راننده اي میان سال. نه اینکه از این پیکان جوانان های زرد یا قرمز قناری باشد که اتاقش را پایین آورده اند و لوله اگزوزش صدا می کند و بوق شیپوری دارد ها. نه. از این پیکان هایی که فکر می کنی باید شبها توی یک حیاط با دیوارهای آجری قرمز رنگ پارک شود و خانم خانه چادر مشکی سرش می کند و روی کوسن هایی که پشت ماشین آقايش گذاشته روبالشی قلاب بافی کشیده. از این پیکان هایی که راننده اش مي تواند مثلن یک بازنشسته میان سال باشد که بعد از ظهر ها مسافرکشی می کند و داخلش که بنشینی بوی مرد بدهد. پشت پیکان سفید یک چیز دیگر هم بود. یک بچه 7-8 ماهه در آغوش یک زن چادری پشت ماشین که از شیشه عقب به بیرون نگاه می کرد. دختر بچه ای با گوش های نخ کرده و موهای کوتاه و لباس بافتنی صورتی. لباس بافتنی صورتی شما را یاد کودکی تان نمی اندازد؟ یاد حیاطی با دیوارهایی از آجر قرمز. یاد درخت موی چسبیده به دیوار که همسایه ها هر بهار از برگهایی که از دیوار حیاط بیرون زده بود دلمه می پختند. یاد عکسی که با دوربین کداک سوغات مکه انداختیم با پدر کنار این درخت. یاد تویوتای کورونای سبز سیدی. یاد شبهای چهارشنبه سوری و مهمانی های نهار سه شنبه و ماکارونی با هویج. یاد میزتوالت آهنی سفید و نقاشی رنگ روغنی توی تاقچه ی اتاق بالا که برادرم کشیده بود. یاد همه چیز. یاد همه چیزهایی که دیگر نیستند. فقط خاطره شان نشسته بالای ذهنم. اما خاطره ای به شیرینی و عمیقی تمام قند ها و دره های دنيا. مثل دالان بود. تمامش مثل يك دالان بود كه مرا از ترافيك سيدخندان در يك شب باراني برد توي دنياي كودكيم. يك دالان بود پر از عطر چيزهاي كهنه ي باارزش

Nov 5, 2008

::

دلم برای گربه هایی که روی آسفالت اتوبان ها سفره می شوند می سوزد

Nov 2, 2008

::

هر پاییز، یک اشک چشم است

Oct 26, 2008

ماجراي يك يكشنبه ي گه عوضي

صبح رفتم شركت. با لب و لوچه ي آويزان. سر راه جلوي داروخانه نگهداشتم. يك بسته قرص سبز آرام بخش به زورخريدم. بدون نسخه بيشتر نمي دادند. توي شركت 2 تا انداختم بالا. همه فهميدند سرحال نيستم. خوب سرحال هم نبودم. اصلا. ساعت ده و چهل و پنج كارت زدم و رفتم ماموريت. هوا عالي بود و دلم مي خواست راه خيابان را بگيرم و تا آخر دنيا بروم. برگشتني آژانس را فرستادم رفت و كمي راه رفتم. توي خيابان ويلا دو تا عود خريدم و يك جا حلقه اي چيني سبز با يك عكس پاندا رويش. رفتم كافه لرد نشستم يك قهوه ترك خوردم. آمدم بيرون و دوباره كمي راه رفتم. نم نم باران بود. از نشر چشمه كتاب "مرگ بازي" را خريدم. چون چيز ديگري يادم نيافتاد. برگشتم شركت گزارش را گذاشتم روي ميز و برگه مرخصي پر كردم و زدم بيرون. همكاران هيچ حرفي نزدند. حتي مديرم هم اعتراضي نكرد. بعد از جابجايي اخير شركتمان و روزهاي خسته كننده ي كاري همه حق من دانستند كه مرخصي بگيرم. خصوصا امروز. رفتم سينما آزادي نشستم فيلم گنجشكها را تماشا كردم. از اول فيلم آبغوره ريختم و دماغ گرفتم. براي تمام دو روز گذشته ام. بعد ازفيلم آمدم سوار ماشين شدم و يك ساعتي فكر كردم. راه افتادم توي خيابان. بنزين زدم. بعد رفتم طرف دانشكده ام كه سالها بود از جلويش رد نشده بودم. تمام راه ياد گذشته بودم. حتي به سين هم كلي فحش دادم و دلم خنك شد. ايستادم جلوي دردانشكده. باز تجديد خاطره كردم. بعد يك ساعت رانندگي كردم تا خانه. نزديك خانه كمي خريد كردم. و تمام راه و تمام بعد از ظهر به اين فكر كردم كه هيچ گاه نمي توان حقيقت بعضي چيزها را فهميد. و ما آدم ها فقط مي توانيم به حس هايمان اعتماد كنيم. براي غرورم گريه كردم. دوستش دارم. خيلي بيشتر ازپيش. غرورم را مي گويم. 8 سال طول كشيده تا تكه تكه هايش آرام آرام دوباره با ظرافت كنار هم شكل گرفته اند و ديگر دلم نمي خواهد هيچ طوري شكسته شود. آمدم خانه. حالا فكر مي كنم بهتر از ظهرم. گريه كردم و حرف زدم و راه رفته ام و سبك شده ام. كلم بروكلي را شستم و گذاشتم بپزد. كمي آهنگهاي فلاش را جابجا كردم و دخترك را نوازش. حالا هم مي خواهم كمي كتاب بخوانم. زود خواهم خوابيد. تلافي ديشب كه خواب به چشمانم نيامد. و به اين فكر خواهم كرد كه ... اوووه ه خيلي چيزها براي فكر كردن هست

Oct 16, 2008

::

حوصله كه نداشته باشي بنويسي، به كره ماه هم كه رفته باشي يا دايناسورهاي ما قبل تاريخ جلوي چشمانت پرواز كرده باشند يا مثلن هويج بنفش راه راه شده باشد باز حوصله نداري ازشان بنويسي

به همين سادگي
و البته غم انگيزي

Oct 2, 2008

دل از تو شكستيم ولي دل نبريديم

به توصيه فروغ كتاب خيلي خوب "و نيچه گريه كرد" را تمام كرده بودم كه امروز فيلم "كنعان" را هم در سينما ديدم. ميناي كنعان نسخه اي از دكتر بروير كتاب است آنجا كه مي گويد بايد برود و تنهايي خودش را بيايد تا وقتي پير شد با خودش بگويد اقلن كاري كه مي خواستم در زندگيم كردم. مينا و دكتر بروير از روي اجبار يا شرايط يا هر دليل ديگر به زندگي خود برگشتند. اما اين تفكر تمام اين شب دلگير پاييزي دست از سر من بر نمي دارد كه تا كجاي دنيا زن و مرد اسير مهر و جور همند. و دوست واقعي كدام است حتي اگر همسر آدم باشد. وقتي كسي را تا آخر دنيا دوست داري و نمي تواني از او بگذري و مي داني و مي بيني كه اين دوست داشتن بندي به پايت بسته كه فكر مي كني تا آخر دنيا همين راه را بايد بروي و نمي خواهي چيزي به آنكسي كه دوستش داري تحميل كني و خودت هم زير بار تعهدات خانوادگي و جامعه زورت ديگر به مقاومت نمي رسد و پيري را مي بيني كه آرام آرام دارد جا باز مي كند و برمي گردي نگاه مي اندازي و مي بيني بايد با همين كه هست بسازي .. آنوقت با خودت مي گويي اي كاش دوست واقعي باشي و بروي و ديگري را رها كني تا رها شود. و آن ديگري تو را رها كند تا رها شوي. اين انتخاب حتي اگر انتخاب تو نباشد با آن زندگي مي كني و روزها مي گذرند و مي گذرند. توي دايره مي چرخي و مي چرخي و از لذت اين با هم بودن سرخوشي اما مي بيني كه دايره دارد همينطور مي چرخد و هيچ راه سومي نيست. يك جايي بايد بپري بيرون. جسارتش را نداري. جسارتش را نداريد كه بپريد بيرون. نمي خواهيد كه بپريد شايد. اما دايره مي چرخد و مي چرخد تا آنجا كه سرگيجه مي گيريد. فيلم امروز به من حس افسردگي با تفكر فراوان داد. نكات مبهمي در فيلم بود كه بايد به آن فكر كنم. همان جنگ و تعامل بر سر قدرت. تمام طول فيلم مينا مرتضي را به خاطر عشقش بازي داد. خودش هم بازي خورده بود اما مرتضي را بازي مي داد. جمله آخر فيلم دريچه اي بود براي عمري كه مينا مي خواست بازيچه مرتضي باشد. و اين جنگ تا كي ادامه دارد. اين جنگ احساسي . اين عشق. اين رابطه ي پيچيده ي زن و مرد. و اتفاق امروز خودمان. خسته ام.خسته. گاهي نمي دانم براي چه دارم اين همه مي جنگم. وقتي پيري در راه است
Free counter and web stats