Oct 1, 2009

I am not the one who loves


It's love, that seizes me


 

Sep 21, 2009

ملودرام

دیشب خواب دیدم محکم در آغوشم گرفته ای و کنار گوشم می گویی گلابی خوش بوی من. صبح که از خواب بیدار شدم با خودم گفتم: خدای من، خدای خوب و مهربان! .. حالا چرا گلابی؟

Sep 17, 2009

برش

دیشب که روی تخت دراز کشیدم باد خنکی به صورتم خورد. پاییز تهران در راه است. پرده کنار می رفت و من ابرهای توی آسمان را می دیدم. کوهن با آن صدای جادوییش می خواند و من چشم هایم را بستم. یادم آمد که چقدر گذشته. یادم آمد که چقدر دلم برای خودم  تنگ شده.

Sep 16, 2009

دهه شصت دهه خاکی عمر ما بود

ایمیل یک دوست:


چسب ضربدری رو شیشه‌ها یادت هست؟ آژیر قرمز، ضد هوایی، پناهگاه، صدای آمبولانس، دفترچه بسیج، گرویی شیشه‌های نوشابه، هاچ زنبورعسل، آدامس خروس نشان، مداد شیر نشان، پاک‌کن‌های بد پاک‌کن، پلنگ صورتی، کیف‌های چمدانی با کلید کوچک فلزی، سنگرهایی که توی خیابان چیده شده بود، والور، گردسوز، بوی نفت، کاغذ کاهی، دهه شصت خاطرت هست؟

آلوچه، لواشک سیری 5 زار، پیراشکی سر کوچه مدرسه، کرایه 20 ریال، تاکسی‌های آبی پیچ شمیران تا خود شمیران، اتوبوس دو طبقه خط خراسون توپخونه، تعاونی شهر و روستا، سیگار جیره‌ای، هفته‌ای دو پاکت، تیر و آزادی،اشنو ویژه و هما بیضی بدون فیلتر برای مستضعفین سیگاری.

 کمیته، تویوتا لندکروز، پاترول
4WD که اسمش را گذاشته بودیم چهار ولگرد دیوانه، صبح جمعه با رادیو، نوذری، آذری، ملون، کفش ملی و کفش بلا، وین. پفک نمکی مینو، توپ دولایه، صف‌های طولانی سینما، چراغ علاالدین، برنچ اروگوئه‌ای وارداتی، پاستیل ماری، تافی با مزه‌ی کاغذ، دستمال کاغذی نوظهور، بوفه‌ مدرسه، عدسی، فیلم سینمایی عصر جمعه شبکه یک، برنامه تحلیل اقتصادی، نوشابه فقط با ساندویچ.

 بستنی آلاسکا، کانادا درای، برنامه گمشدگان هر روز ساعت 4 تا 5 عصر، ترکش‌های ضدهوایی شب قبل روی پشت بوم، هواپیماهای عراقی، شلیک، تماشای بمباران‌های هوایی از رو پشت بوم آپارتمان 5 طبقه. ویدیوهای پیچیده شده لای پتو، لشگرک و اتاق های اجاره ای. بومی های آنجا به ما می گفتند جنگ زده. کارملا، اسمارتیز، توک، ویفر، تی‌تاپ، برنامه کودک ساعت پنج شبکه دو.

 رادیو، قصه‌های شب، ساعت ده و نیم، موسیقی تیتراژ ابتدایی‌اش که یکی از مرموزترین صداهای یادآور آن دوران است، دفتر صد برگ با جلد های پلاستیکی دو تومان، تعلیم و تعلم عبادت است، صف، کوپن، دعای صبحگاهی، مرگ بر امریکا، مرگ بر شوروی، خانم معلم، خانم ناظم، ترور، تیرباران پسر بزرگ آقای تجدد، تیرباران پسر دوم آقای تجدد، تماشای شیون مادرشان از پنجره طبقه سوم که به اتاق پشتی حیاطشان باز می شد، تیرباران پسرعمه ها، پسر خاله ها.


   روزنامه کیهان، اطلاعات 2 تومن، مجله دانشمند، بساطی‌های میدان انقلاب و خیابان ولیعصر، دکه روزنامه فروشی، کیهان ورزشی، دنیای ورزش، سینما آزادی، سینما ریولی، بایکوت، تخمه فروش‌های کنار سینماها٬ مخصوصن تو میدان انقلاب یکی بود میگفت ننه‌ام بو داده٬ یعنی اینکه خونگیه تخمه‌هاش، کیهان فرهنگی.


دو ریالی، پنج ریالی، تلفن سکه‌ای، واتو واتو صبح جمعه، آینه عبرت، علی، آ تقی، جمعه  شب ساعت ۹، کیسه‌های کمک به رزمندگان تو مدارس، شلوار لی لوله تفنگی،  تفنگ، پانک، گشت ثارالله، مایکل جکسون، مدونا، مدرن تاکینگ، جرج مایکل، کمیته، گشت جندالله، کفش کتانی ساق بلند صورتی، گذراندن شب تا صبح توی کمیته وزرا به خاطر کفش کتانی ساق بلند صورتی، کله ی بیرون آمده ی خاطره از لای میله های بازداشتگاه وزرا و آب دماغش که پایین می آمد. آب دماغ یک دختر ١۴ ساله از ترس که به خاطر بیرون بودن موهایش تا صبح توی وزرا نگهش داشته اند. بامزی موش کوهستان پناهگاه‌های داخل مدرسه، قلکهایی به شکل مسجد الاقصی، پرچم اسراییل و امریکا که آتش می زدند، فیلم توبه نصوح،  فیلم وحشتناک توبه نصوح که توی نمازخانه مدرسه نشان می دادند و تمام سرکوب شور نوجوانی بعدش



 ادامه برنامه تا چند لحظه دیگر، شهربازی، مینی سیتی، فانفار، مانتو، مقنعه‌ خاکستری چونه دار، چادر مشکی، جوراب سفید قدغن، خانم نجفی ناظم مدرسه، تعهد، کیهان بچه‌ها، جاده ابریشم، پنج‌شنبه‌ها سخنرانی امام خمینی از جماران، رادیو: شنوندگان عزیز توجه فرمایید، شنوندگان عزیز توجه فرمایید، رزمندگان سپاه اسلام، صدایی که هم اکنون می‌شنوید، چنس پلاست، دوا گلی.

لاستیک دور سفید، قالپاق مگسی، بوق ده یازده، سونی شصت و چهار، بی ام و قوطی کبریتی، پیکان کارلوکس دهه چهل، توی دهه شصت یک کوله خاکی داشتم که باهاش مدرسه می‌رفتم، صبح‌ها وقتی باید از ایست و بازرسی دم در مدرسه می‌گذشیم مامورها فکر می کردند قرار است از آن خرج خمپاره، سرنیزه، ترکش‌های ضد هوایی شب قبل که قرار بود هواپیماهای عراقی را بزنند پیدا کنند.

کوله خاکی، شلوار خاکی، مانتو خاکی، یادش بخیر دهه شصت دهه خاکی عمر ما بود.


ما روحمان را در دهه شصت جا گذاشتیم. 


و هیچ کس از آدمهای امروزی نفهمید ما چرا اینقدر حیران هستیم.


 

Sep 12, 2009

شاید

شاید باز هم تو را ببوسم
تو هم 
شاید
باز هم مرا
به باغستان شکوفه های انارت
میهمان کنی


 


 


شاید باز هم موهایت را
به باد نفس هایم بسپاری
شاید باز هم
هزار حرف عاشقانه را
در آسیاب آبی تن هایمان بریزی
آن وقت که در بستر کوچکمان
نوبتی
بر هم فرود می آییم


 


 


 


شاید باز هم
کف دستم،
با بوسه هایت
نقاشی بکشی
شاید باز هم
کف پایت با اشک هایم
نقشی عاشقانه بگذارم
شاید اصلا جای تن هایمان
روی ملافه سفید
جای یک تن بماند


 


 


 


شاید
هزار سال دیگر
در بطن ساقه ای پیچک
تو را عاشقانه
در آغوش گیرم
شاید روزی که نمی دانم کی
همان هوایی را به سینه بکشم
که بیرون داده ای


 


 


 


شاید
عزیزکم،
شاید


 


 


 


 


littlefish.blogfa.com

Sep 10, 2009

خانه؛ نان؛ زندگی


همین چند وقت پیش بود که داشتم به تو می گفتم خوشبخت ترین روزهای زندگیم را می گذرانم چون شما دو نفری که خیلی دوستتان دارم کنارم هستید. یادت هست. حالا به این فکر می کنم که زندگی چقدر نسبی است. چقدر همه چیز می تواند در یک آن تغییر کند. از خوب به بد. از بد به خوب. دخترک برایم یک کیف موبایل بافته با دگمه های رنگارنگ رویش. مادر برایم هدیه گرفته با شیرینی دانمارکی و شمعی که هر سال همه ی ما باید در روز تولدمان فوتش کنیم. من مادر و دخترک را محکم بغل کردم و بوسیدم. به رویشان خندیدم. شمع را فوت کردم. در حالی که همین چند ساعت پیش غم انگیز ترین هدیه تولد عمرم را از تو گرفته بودم.


 


 



 

Sep 7, 2009

Schindler's List

دارم سعی می کنم به خاطر بیاورم. اتاق 12 متری توی یکی از ساختمانهای اداری یکی از خیابانهای تهران بود. اتاق کار من. خیلی از اتفاقات مهم زندگیم آنجا افتاد. خیلی از لحظه های خاص زندگیم را آنجا تجربه کردم. دارم این آهنگ را گوش می کنم و سعی می کنم به خاطر بیاورم. توی آن اتاق 12 متری هم خیلی به آن گوش کردم. وقتی که داشتم بزرگ می شدم. و امروز بعد از چندین سال دوباره پیدایش کردم. آدم گاهی توی خاطراتش گم می شود. و این خوب نیست. اما من توی آن اتاق خیلی چیزها را تجربه کردم که ارزش به خاطر ماندن داشته باشد. یکیش شروع وبلاگ نویسی بود. یعنی نقطه عطفی بزرگ. انگار دری به رویم باز شده بود رو به جهان. با نوشتن خودم را غرق کردم میان کلمات. گذشته ام را کندم و کاویدم و کاویدم. عمق وجودم را جاری کردم توی کلمات و رها شدم. یاد گرفتم حس هایم را بنویسم و ازشان حرف بزنم. این راهی شد تا خود واقعیم را پیدا کردم دوباره. بعد که آرام شدم شروع کردم به نوشتن و نوشتن. این جنس نوشتن با نوشتن توی دفتر فرق می کرد البته. نوعی همفکری تویش بود. شنیده شدن و شنیدن.


نقطه عطف بزرگ دیگر زندگیم تو بودی. خوب می دانم چرا و چطور. با تو بود که دنیای ناشناخته ای به رویم گشوده شد. دنیایی به گنجایش دونفر اما به وسعت یک زندگی.


من توی آن اتاق کوچک که 3 سال از عمرم هر روز می رفتم صبح به صبح بازش می کردم و عصر به عصر می بستمش، بزرگ شدم. 


 


مرسی خانم شمعدانی

Sep 5, 2009

چرتکه

کارمندان سازمانهای دولتی ساعت 9 می آیند سرکار، ساعت 13.00 می روند نماز. چون نماز و عبادتشان تا ساعت 13.45 طول می کشد بعدش دیگر وقت ندارند کار کنند. خوب حال هم ندارند چون روزه هستند. مستقیم می روند سوار سرویس های آماده جلوی در می شوند تا ببردشان خانه و خداحافظ. کارمندان شرکتهای خصوصی چشمشان کور می خواستند خصوصی نباشند. 8 می آیند سرکار. تا ساعت 17.00 قشنگ کار می کنند. بعدش اگر به خاطر هزار کار غیر قابل پیش بینی مجبور نشوند بیشتر بمانند، خودشان مثل بچه آدم می روند خانه.


ای هفت سالگی. چهره آبیت پیدا نیست!

Sep 2, 2009

تست پانل

نمی دانم از رسیدن پاییز است یا از سبک بودن کارهایم در این هفته که دارم آرشیو وبلاگ را شخم می زنم. بعضی پست ها را که می خوانم دقیقا یاد لحظه و حسی می افتم که باعث شده بنویسمش. گاهی با خودم می گویم کاش بیشتر نوشته بودم. کاش بیشتر یادگاری داشتم از گذشته. خلاصه این که امسال هم مثل هر سال دیگری با رسیدن کم کم پاییز و یک سال بزرگ تر شدنم یاد روزهایی می افتم که رفته، به روزهایی فکر می کنم که هنوز نیامده، به کارهایی فکر می کنم که دوست دارم انجامشان بدهم. یکیش این است که وقت بیشتری داشته باشم به درس زبان و موسیقی دخترک برسم. یعنی جوری تشویقش کنم بیشتر کار کند. من که خانه نیستم او هم تا زمانی که مجبور نباشد می رود سراغ بازیگوشی. یا اینکه دلم می خواهد با تو بنشینیم تمام چای سبزهای عالم را سربکشیم. از هر چه که سرکشیده ایم تا حالا بیشتر. یا اینکه بروم میراث فرهنگی سر و گوشی آب بدهم ببینم چه خبر است. یا بروم اتاق بازرگانی باز سر و گوشی آب بدهم ببینم کارت بازرگانی را چطور می گیرند و اصلن دردی از من دوا می کند یا نه. یا مثلن کوتی کوتی را عوض کنم. خلاصه اینکه همه این کارها را دلم می خواهد بکنم. به این دلیل که یک چیزی در من دنبال آرامشی می گردد. شاید هم از همه بیشتر دلم می خواهد بنشینم چند ساعت فکر کنم. فقط فکر کنم. در سکوت و آرامش. می دانم. از رسیدن پاییز است.

Aug 31, 2009

کیش و مات

تمام مدتی که کیش بودیم انگار از تمام دنیا بریده بودم. سعی کردم از تمام خبر ها دور باشم. حتی داشتم به این فکر می کردم که زندگیم را ببرم آنجا. توی جزیره آدمها به شکلی کاملا طبیعی رها و آرام می شوند. این خصلت بخاطر آب و هوای آنجا، تعداد کم جمعیت، آرامش طبیعی، هوای تمیز، خیابانهای خلوت و بدون ترافیک و حتی رانندگی خوب راننده هایش است. دستور العملی توی کیش هست که رانندگان وسایل نقلیه عمومی نباید سرعت بیشتر از 80 داشته باشند و سیگار بکشند، و چند مورد جالب دیگر که الان یادم نیست. همه هم از دم رعایت می کنند و با احترام با همه مسافران برخورد می کنند. خیلی خونسرد و آرام رانندگی می کنند و این طبیعتن به دلیل بودنشان در چنین شهر خلوت و تمیزی است. تاکسی های کیش به سه گروه تقسیم می شوند. سفید با کرایه ثابت 1500 تومان، زرد با کرایه 350 تومن برای هر نفر، و ون های 18 نفره کولر دار با کرایه 250 تومن برای هر نفر که شما را به هر نقطه جزیره که بخواهید می رسانند. از چیزهای جالب توجه کیش، نبودن یک کیوسک روزنامه فروشی در سراسر جزیره است! .. نمی دانم واقعن مردم با این قضیه چطور کنار می آیند یا متولیان چرا کاری برایش نمی کنند. تنها جایی که می شود چند تکه مطبوعات از نوع زرد و غیر زردش پیدا کرد جنب بازار پردیس 1 و 2 است. کارت اینترنت در کیش از تهران گران تر است.  حالا یا می توانید از محل اقامتتان کانکت شوید یا توی خیلی از پاساژ ها مثل ونوس می توانید از کافی نت ها و با مبلغی مشابه تهران از اینترنت استفاده کنید. برای خرید با قیمت مناسب سراغ پردیس 2 نروید. تقریبا گران ترین بازار کیش است. اما می توانید از بوف آنجا استفاده کنید چون تنها بوف جزیره است. معماری پاساژ هم با کشتی بزرگی که سرمایه گذاران کیش آنجا گذاشته اند کلا از تمام پاساژ های کیش زیبا تر است و کافی شاپ های خوبی دارد. بازار مروارید هم معماری قشنگی دارد. از جاهای دیدنی کیش هم که دیگر معلوم است کشتی یونانی داریم و درخت انجیر معابد و کاریز و حریره و پایاب و باغ پرندگان و دلفین ها و چند جای دیگر. من از همه بیشتر کاریز را دوست دارم اما همه جا به یک بار دیدنش می ارزد. از رستورانهای خوب کیش هم می شود به پایاب، شاندیز کیش(اصلی)، و میرمهنا و رستوران هتل هلیا اشاره کرد. قیمت یک شام دونفره توی هر کدام از این رستورانها حدود 40-۵٠ هزار تومان است. اجرای موسیقی زنده میرمهنا هم از تمام موسیقی های زنده رستورانهای دیگر بهتر است. فست فود های مختلفی هم سرتاسر جزیره هست. حواستان باشد که اگر خواستید سوار کشتی های تفریحی شوید قبلش از برنامه شام حتما مطلع شوید. خیلی از این کشتی ها پول خونتان را از شما می گیرند و می برند جایی مثل سینما و یک بشقاب می دهند دستتان. از من گفتن.


فراموش نکنید که برای رفتن به دریا حتما مسلح باشید چون اگر حتی کمی لخت زیر آفتاب داغ کیش بمانید تمام شب جلز ولز خواهید کرد. پس اگر قصد چند روز ماندن و آفتاب گرفتن دارید خسیسی را بگذارید کنار، بروید پردیس 1، از نمایندگی مالیبو کرم های ضدآفتاب و آفتاب  درست حسابی بگیرید. چون روغن بچه فیروز و روغن زیتون بیشتر شما را می سوزاند. با روغن های برنز کننده آفتاب بگیرید و فراموش نکنید که حتما همراه با ضد آفتاب باشد. پیست دوچرخه سواری کیش از پشت پلاژ آقایان در میدان پردیس شروع می شود و مسیر خوبی ست برای یک دوچرخه سواری آرام البته در اواخر تابستان یا پاییز، وگرنه عرق ریزان است! .. برای خریدن بلیط برگشت کیش اگر خیلی عجله ندارید می توانید چند روزی که آنجا هستید صبر کنید. قیمت بلیط کیش کاملن متغیر است. شنبه، یکشنبه، دوشنبه بلیط رفت و چهارشنبه، پنجشنبه، جمعه بلیط برگشتتان را بخرید. اینطوری برعکس اکثریت عمل کرده اید و کلی قیمت بلیط پایین آمده است. البته این در صورتی است که مجبور نباشید 2-3 روز آخر هفته را به کیش سفر کنید. در ضمن اگر با یک آژانس مطمئن در کیش لینک شوید و قبل از برگشت به تهران تقریبا روزی یکبار قیمت بلیط را چک کنید می توانید نزدیک تاریخ پروازتان بلیطتان را با قیمتی خیلی پایین از قبل بخرید. البته این توضیحات برای کسانی است که با تور به کیش سفر نمی کنند.


چینی ها از آنجا که مخشان خوب کار می کند کیش را هم مثل بقیه دنیا تسخیر کرده اند. قبل ترها کنار بازار مروارید بازار چینی ها بود که کلیه اجناس چینی را می شد آنجا پیدا کرد. البته برای وسایل برقی در بازار چینی ها پولتان را دور نریزید، اما برای خرید خرت و پرت های آشپزخانه و بعضی چیزهای دیگر و سوغاتی های ارزان قیمت بد نیست سری به آنجا بزنید. البته شعبه جدید این بازار دل انگیز! در طبقه دوم بازار پانیذ هم افتتاح شده است. شرکت های مختلف هم که توی کیش نمایندگی دارند. از لوازم آرایشی و بهداشتی گرفته تا لوازم خانه و البسه، که بسته به سلیقه و جیبتان می توانید سراغشان بروید. همه اینها وقتی خوب است که فرصت داشته باشید مدتی طولانی در کیش بمانید، و جایی برای ماندن داشته باشید. چون معمولن چند روز اول سفر به کیش به بازارگردی و تفریح می گذرد. می روید با قایق تفریحی یا جت اسکی توی دریا می گردید. یا می روید غواصی و تماشای دلفین ها. معمولن سفر های اول اینجوری می گذرد. اما تعدادشان که بیشتر شد، وقتی تمام این هیجانات تمام شد، و فرصت کردید تنها بمانید با جزیره و آرامشش، شبها کتاب بخوانید یا شطرنج بازی کنید، تلویزیون تماشا نکنید، و بجایش بروید غروب آفتاب را کنار ساحل ببینید، در سکوت محضش توی تراس بنشینید، و توی خیابان های خلوت رانندگی کنید، آنوقت می شود گفت که یک سفر آرام به جزیره داشته اید.

Aug 20, 2009

آفتاب

دست دخترک را می گیرم و می رویم جزیره. می رویم کمی دور باشیم از تمام های و هوی این شهر و از کار سنگین و استرس روزانه. آدم نمی داند این روزها چی بنویسد. اتفاقات اخیر آنقدر به روح و جسم ما و دیگران آسیب رسانده که  فراموش می کنیم از زندگی بنویسیم. اما فراموش نکنیم که زندگی جریان دارد. مثل همیشه. با تمام خبرهای تلخی که می شنویم. داریم زندگی می کنیم. توی همین مملکت. در کنار هم. و شاید این بهترین التیام برای زندگی کردن و از زندگی نوشتن باشد.


 

Aug 17, 2009

بی عنوان

زنی را می خواهم


که مانند درخت باشد


با برگهای سبزی که در باد می رقصند


آغوشش


چون شاخه های درخت باز باشد


و خنده اش


از تاریکی های زمین الهام گرفته


در سر انگشتهایش پراکنده شود


زنی می خواهم چون درخت


که هر طلوع و غروب


از افقی به افقی بگریزد


در حالی که از اسارت خود در خاک گریه می کند.


 


بیژن جلالی

Aug 2, 2009

اعتراف

در خانه‌ات درختی خواهد رویید و درخت‌هایی در شهرَت و بسیار درختان در سرزمینت.


و باد پیغام هردرختی را به درخت دیگر خواهد رسانید و درخت‌ها از باد خواهند پرسید: در راه که می‌آمدی سحر را ندیدی؟


 


«سووشون- سیمین دانشور»


Jul 29, 2009

کابوس

یکی توی سرم داد می زند آزادی کجاست؟ خون از دهان یکی آرام آرام جاری می شود بیرون. مجسمه اش را ساخته اند. با شالی دور گردن. من و مادر با ویلچر توی آساسور گیر کرده ایم. محکم می کوبم به در. آنطور که انگشترم از انگشتم می پرد بیرون. صدا را می شنوند. یکی از کارکنان می آید و در را باز می کند. خوب شد آسانسور طبقه اول کلینیک گیر کرد. دکتر نوار  قلب را می خواند. هی به مادر می گوید چرا استرس داری. مهربان و خوشرو است مثل همیشه. اما وقتی می گوید منتظر تب باشید در چشمانم، صورت سنگی می شود. من یاد خوکی می افتم. قلبم دارد کنده می شود. به تو می گویم اگر جای من باشی چه؟ میگویی نگران نباش. جای من نیستی. من مادر ِ دخترک و مادر هستم. درجه روی 37 مانده. دست و پایم کرخت شده آخر شب. غذا بیخ گلویم گیر می کند و می ریزمش دور. تا صبح بیدارم و خواب. چشمانم بسته است و شکمم قار و قور می کند. اما روی تخت افتاده ام تا صبح شود. گوش به زنگ هستم صدایی از مادر دربیاید. اما خوابیده. آرام. صبح درجه روی 37 مانده خوشبختانه. نمایشگاه چین با تمام دوندگی ها و انرژی ها و حرص و جوش هایی که خورده بودم لحظه آخر کنسل می شود. خودم که نمی رفتم. اما آتش می گیرم. بار با چه مکافاتی حمل شده. اسناد قانونی صادر شده. مگر می شود دو ماه مدیران نفهمند و لحظه آخر بفهمند که چین بازار خوبی برای محصولات ما نیست. آمپرم رفته بالا. توی هتل لاله که به خاطر نزدیکی، دم دست ترین جا برای ملاقاتمان است صدا به صدا نمی رسد. اول من جوش می زنم و غر غر می کنم. بعد که تلفن از خانه زنگ می زند و ما قهوه را خورده نخورده خداحافظی می کنیم گریه ام می گیرد که این همه مجبورم. مجبور به سرنوشت. تنها اتفاق خوش دیروز دیدن "ن" توی داروخانه بود. روسریش را می کشد عقب. موهای خاکستری اش به اندازه یک سانت تمام سرش را پوشانده. می خندد. مثل قبل تر ها. آنچنان در آغوشش می گیرم انگار هیچ کس دور و برمان نیست. بار آخر یک ماه پیش دیده بودمش. حالا موها و ابروهایش درآمده. با خودم فکر می کنم این چندمین بار است که موهای این دختر سر شیمی درمانی ریخته و درآمده. بعد از 12 سال هنوز. بعد یاد مهرانه و آن صورت زیبایش می افتم که بیشتر از 4 سال تاب نیاورد.


یکی توی سرم هنوز داد می زند آزادی کجاست؟


 


 


 


 


 


 

Jul 15, 2009

امروز 24 تیر 88

گاهی تحمل زندگی چه سخت می شود. هنوز در شوک وقایع اخیر هستیم که خبر سقوط هواپیما و مرگ تمام سرنشینانش به همراه تیم ملی نوجوانان جودوکار را هم می شنویم. ما داریم واقعا زندگی می کنیم یا روی ابرها راه می رویم؟! ..  یعنی چی که این همه فشار آوار شود روی ذهن و جسم آدم؟ .. بیچاره خانواده هاشان. یاد حرف دوستی افتادم که همیشه می گوید زندگی در ایران مثل "سوار بر هواپیمای توپولوف" بودن است. بفرما.

Jul 13, 2009

غمنامه

چند روز گذشته؟ از رویا، خواب، کابوس، و بیداری .. چند روز گذشته؟ 30 روز است که ما در دنیایی سیر می کنیم که هیچ وقت فکرش را هم نمی کردیم. روزهای جنبش و هیجان قبل از انتخابات، شادی تحقق رویایی که می  توانستیم با این فرصت به آن دست پیدا کنیم. رویای تغییر، بهتر بودن، بهتر شدن، خوب بودن و خوب ماندن، بعد روزهای وحشتناک رسید. که هنوز هم با یادشان سراپای وجودمان تیر می کشد. چیزی درونمان اتفاق افتاد که تاریخ شد. ما مردم ایران دوباره تاریخ را ساختیم. دوباره کشته دادیم. دوباره زجر کشیدیم. اشک ریختیم و گریه کردیم. ولی دستان هم را گرفتیم. با هم فریاد زدیم تا نترسیم. تا این روزهای مرگبار را بگذرانیم. تا بتوانیم که بگذرانیمشان. حالا همه چیز شهر مثل قبل شده. گرمای تابستان، ترافیک های سنگین صبح و عصر، کار و زندگی روزمره، مردم توی خیابان ها راه می روند، خرید می کنند، می خندند، حرف می زنند، اما من اطمینان دارم که تمام ما چیزی درون قلبمان نگه داشته ایم. نفرتی عظیم از تجاوزی که به انسان بودنمان شد. باید این نفرت را همیشه تازه نگهداریم. وقتی که می ترسیم، تنها می شویم و ناامید. وقتی که ماشین ها توی خیابان ها می لولند و رستورانها شبها پر از مردان و زنان می شود و فرودگاهها پر و خالی می شود و شبها خوابهای آشفته می بینیم. در این سی روز که هیچ چیز مثل قبل نیست. و دیگر هیچوقت مثل قبل نخواهد بود. ما نمی بخشیم. و فراموش نمی کنیم. در هیچ سی روز دیگری.

غمنامه

چند روز گذشته؟ از رویا، خواب، کابوس، و بیداری .. چند روز گذشته؟ 30 روز است که ما در دنیایی سیر می کنیم که هیچ وقت فکرش را هم نمی کردیم. روزهای جنبش و هیجان قبل از انتخابات، شادی تحقق رویایی که می  توانستیم با این فرصت به آن دست پیدا کنیم. رویای تغییر، بهتر بودن، بهتر شدن، خوب بودن و خوب ماندن، بعد روزهای وحشتناک رسید. که هنوز هم با یادشان سراپای وجودمان تیر می کشد. چیزی درونمان اتفاق افتاد که تاریخ شد. ما مردم ایران دوباره تاریخ را ساختیم. دوباره کشته دادیم. دوباره زجر کشیدیم. اشک ریختیم و گریه کردیم. ولی دستان هم را گرفتیم. با هم فریاد زدیم تا نترسیم. تا این روزهای مرگبار را بگذرانیم. تا بتوانیم که بگذرانیمشان. حالا همه چیز شهر مثل قبل شده. گرمای تابستان، ترافیک های سنگین صبح و عصر، کار و زندگی روزمره، مردم توی خیابان ها راه می روند، خرید می کنند، می خندند، حرف می زنند، اما من اطمینان دارم که تمام ما چیزی درون قلبمان نگه داشته ایم. نفرتی عظیم از تجاوزی که به انسان بودنمان شد. باید این نفرت را همیشه تازه نگهداریم. وقتی که می ترسیم، تنها می شویم و ناامید. وقتی که ماشین ها توی خیابان ها می لولند و رستورانها شبها پر از مردان و زنان می شود و فرودگاهها پر و خالی می شود و شبها خوابهای آشفته می بینیم. در این سی روز که هیچ چیز مثل قبل نیست. و دیگر هیچوقت مثل قبل نخواهد بود. ما نمی بخشیم. و فراموش نمی کنیم. در هیچ سی روز دیگری.

Jul 11, 2009

آلیس در سرزمین عجایب

یک زمانهایی اوج وحشت یک همکار مرد را در مقابل خودم می بینم. جایی که محترمانه اشتباه کارش را به او یادآوری کرده ام به جای قبول واقعیت شروع به سفسطه و زبان بازی کرده و کم مانده است دود از گوش هایش بیرون بزند و یا اینکه در کمال قطعیت با او صحبت کرده ام و  اجازه نداده ام با پر حرفی های بیخود این توهم را ایجاد کند که خیلی می داند. یا زمانی که یک مدیر مرد از اینکه کارم را با مهارت انجام داده ام و پا به پای هم ردیفانش از پس کاری برآمده ا م آستانه تحملش آمده پایین. خوب می بینم که چطور جوش می آورد و پشت میزش بالا و پایین می پرد. اگر خیلی در مقام بالاتر از من باشد که خوب مسلما سعی می کند مثلا با تکیه بر مقامش من را شرمنده کند و یادآوری کند که با چه کسی دارم حرف می زنم! .. من این جور مواقع سعی می کنم بیش تر از این اذیتشان نکنم. می بینم که چطور دارد بال بال می زند. سعی می کنم صبر کنم تا خودش با خودش که تنها شد ببیند چی گفته و چی شده. من اینجا همه جور همکار مرد دارم. این وسط فقط اونهایی به من احترام می گذارن که از من قدرتمند تر هستند. و با اعتماد به نفس تر. این آدمها نه تنها من را توبیخ نمی کنن. در لفاف کلماتشون تحقیر نمی شنوم. بلکه به ارزش واقعی کار من واقف هستن و من را به پیشرفت بیشتر و جلو رفتن بیشتر دعوت می کنند. خیلی جالب است. فقط آنهایی به من احترام می گذارند که قدرتمند تر از من هستند. آنها برای من هم فوق العاده قابل احترامند. چون معمولا انسانهای با تجربه، با تحصیلات بالا و با فرهنگ هستند. نمی ترسند که یک زن در کنارشان سرش را بالا بگیرد و قدرتمند باشد. اما آنها که سراپا اشکال و ضعفند می خواهند با تکیه بر مرد بودنشان خودشان را بالاتر نگه دارند. و وقتی نمی توانند، به کلمات تکیه می کنند. با کلمات تحقیر می کنند. چون کار دیگری ازشان بر نمی آید. و من اوج وحشتشان را در کلماتشان می بینم. جالب است که اینجور مواقع بیش از پیش به این نکته پی می برم که چقدر کارم مهم بوده. و چه خوب از پسش برآمده ام.


درست به اندازه پر و بال زدنشان.

Jul 1, 2009

Jun 30, 2009

تیک



ناامید نشویم.


ناامید نشویم.


 


 


Jun 24, 2009

دیگر جا نیست .. قلبم پر از اندوه است

تهران عزیزم


چند روزی نیستم. می روم گم شوم جایی. مواظب ندا های شهرم باش.


.


.


.


 


 


 


 


عنوان: ا.بامداد

Jun 20, 2009

خوک ها و آدم ها


 


کتاب «قلعه حیوانات» در ظاهر داستانی درباره حیوانات است، اما در واقع در مورد انقلابی است که با شکست مواجه می‌شود. داستان با رؤیای عدالت اجتماعی و نوید تحقق آن شروع می‌شود. بیننده رؤیا، «میجر پیر» (خوک پیر) صاحب مدال و احترام است. موضوع سخنرانی او بیداد است؛ بیداد از سوی انسان. آقای جونز، صاحب مزرعه «مانر» فردی ستمگر است که از حیوانات مزرعه بیگاری می‌کشد، به آن‌ها غذای بخور و نمیری می‌دهد و در یک کلام به آن‌ها ظلم می‌کند.



روزی صاحب مزرعه و افرادش فراموش می‌کنند که به حیوانات غذا بدهند. حیوانات نیز که از گرسنگی بی‌طاقت شده‌اند به انبار علوفه هجوم می‌برند و هنگامی که صاحب مزرعه و افرادش برای تنبیه به سراغ آن‌ها می‌روند، با هجوم حیوانات مواجه می‌شوند و آن‌ها کنترل مزرعه را در دست می‌گیرند. خوکی به نام «ناپلئون» ریاست قلعه را قبول می‌کند، شعارها و قوانینی وضع می‌کند، اما از همان ابتدا به بی‌راهه رفته و وضع حیوانات نه‌تنها بهتر نمی‌شود، بلکه وخیم‌تر شده و مزرعه رو به نابودی می‌رود. ناپلئون از هیچ ظلمی روی‌گردان نیست؛ حیوانات را بی‌دلیل می‌کشد و حکومتی پلیسی و مبتنی بر وحشت را پایه‌گذاری می‌کند و در حالی که شعار حمایت از توده‌ها و برابری همگانی می‌دهد، خود و


اطرافیانش از امتیازات ویژه‌ای برخوردارند.
 


ناپلئون به علت قدرت‌طلبی، اسنوبال - خوکی که نقش رهبر روشن‌فکر را بازی می‌کند – را نیز از صحنه خارج می‌کند. بزرگ‌ترین پروژه‌ی توسعه مزرعه (ساخت آسیاب بادی) شکست می‌خورد و هرچه زمان می‌گذرد فاصله میان حیوانات و کسانی که قدرت را در دست دارند بیشتر شده، قحطی و گرسنگی فراگیرتر می‌شود. شعارها و قانون‌های انقلابی، تحریف و به دست فراموشی سپرده می‌شوند و در نهایت ناپلئون که روزی انسان دوپا را بزرگ‌ترین دشمن حیوانات می‌دانست، دست دوستی به سوی آنان دراز می‌کند. اصلی‌ترین شعار انقلاب مزرعه [چهارپا خوب، دوپا بد] یعنی دشمنی با انسان‌ها را زیر پا می‌گذارد و در پایان داستان، در کمال ناباوری حیوانات، ناپلئون حتی نام مزرعه را نیز به همان نام قبلی یعنی مزرعه مانر تغییر می‌دهد.
 


داستان درحالی به پایان می‌رسد که حیوانات در ذهن خود به این نتیجه می‌رسند که از وضعیت اسف‌بار خود گریزی ندارند و هر کس بر آن‌ها حکومت کند، تفاوتی ندارد، چه این حاکم دشمن قبلی، یعنی انسان باشد و چه از میان خودشان.


 


 


 منبع: سایت فیروزه


 


پ.ن: پیدا کنید پرتقال فروش را.

Jun 15, 2009

مرگ رنگ

در تمام مدت تبلیغات نامزدها از هیچ رنگی استفاده نکردم و هیچ چیزی به دستانم نبستم.


اما این روزها با دستبندی مشکی مرگ آزادی را به سوگ نشسته ام. من به این انتخابات و به دزدیده شدن رای خود معترضم و دستبند سیاهم را به نشان اعتراض در دستم نگه خواهم داشت.


سوگوارم اما ناامید نیستم.


 


سبز خواهیم شد. می دانم.


 


 


لطفن به این آدرس برین و دوباره رای بدین و اون رو با هر کسی و به هر طریقی که می تونین به اشتراک بگذارین.


 

Jun 13, 2009

درد

صبح دیدم تنه ی ضخیم درخت سبز جلوی در خانه بخاطر طوفان دیشب با تمام هیبتش شکسته و افتاده روی زمین. از در خانه که آمدم بیرون خاک مرده پاشیده بودند توی شهر. و من توی سرم انگار پوک بود.


بهت و خشم با هم به جانم نشسته. به جانمان.  


 

Jun 3, 2009

هوای کوی تو

صبح با وجود هوای فوق العاده، فرصت نشد بروم پیاده روی و کلی متاسف شدم. ف امشب می رود خواستگاری. یادم هست وقتی کوچک بود می نشست روی مبل و پاهای لاغرش را بغل می کرد و حرفهای بزرگتر از خودش می زد و پدر گوش می کرد. خیلی کوچک بود که آرزو می کرد برود هالیوود فیلم بسازد! .. خوب آرزوی کمی نبود. اما حالا که فوق لیسانس کارگردانیش را گرفته و قرار است دکترایش را پیش عمه اش در ینگه دنیا بگذراند بعید نیست اگر سر از هالیوود هم در بیاورد. اما دیشب دلم گرفته بود. فکر می کردم زندگی چقدر با سرعت دارد از کنار من می گذرد. چقدر بزرگ شده ام. چقدر روزهای خوب و بد دیده ام. گوشیم را خاموش کرده بودم و صبح پیغامت رسید. آن هم بیشتر دلگیرم کرد. باور نمی کنم آنجا باشی. آنقدر نزدیک به خدا. این برای من تغییر بزرگی است. من اینجا نشسته ام اما این برای من تغییر بزرگی است. نمی دانم قلبم طاقت تحملش را دارد یا نه. از روزی که رفته ای یک چیزی بیخ گلویم را گرفته. نمی دانم بغض خوشحالی است یا غم. نمی دانم از دوری است یا از نزدیکی. از اینکه من این روزها را دیده ام و با تو در تجربه این لحظات شریکم. لحظاتی که در زندگی من و تو نبوده تا امروز که در کنار همیم و این روزها را می بینیم. اما باز دلم گرفته. هیاهوی انتخابات دارد خفه ام می کند. آنقدر خوانده ام و فکر کرده ام که مخم دارد سوت می کشد. ده روز دیگر خواهم خواند و فکر خواهم کرد. روزهای عجیبی ست. انگار دارم همه چیز را در خواب می بینم.

Jun 1, 2009

..

خدایا به تو پناه می برم از دست آدمهای مکار، متظاهر، دورو، موذی.


آمییییییییییییییییییییییییین


 


Free counter and web stats