Nov 12, 2009

بدون عنوان

من  امروز 5 شنبه 21 آبانماه 1388 از همین تریبون اعلام می کنم که زندگی چیز هچل هفت مزخرف شیرینی ست.مثل آن درد توی لثه پایینم که دلم می خواهد انگشتم را رویش فشار دهم. هم درد می کند و هم دردش شیرین است. آدم را قلقلک می دهد که بیشتر فشار دهد. زندگی من این روزها همین است. گاهی از کاری که کردم، از حرفی که زدم، از حسی که دچارش شدم حالم بهم می خورد. می ایستم کنار خیابان برای خودم گل می خرم که حال بهم خوردگی از خودم را در آن لحظه خاص جبران کرده باشم. گاهی از خودم خشمگین می شوم. حرصم می گیرد که چرا نمی زنم همه چیز را درب داغان کنم و فرار و خلاص. گاهی از این پابند جیگول جیگول حالم به هم می خورد. گاهی اما می نشینم تمام این سالها را مرور می کنم. با غرور و غمی شیرین. خیلی هم سخت نیست. کافی ست لحظه ای شیرین بیاید تمام غصه ها را بشوید و ببرد. اما این همیشگی نیست. همه چیز از همان روزهای لعنتی شروع شد. روزهایی که مرورش فقط عذابم می دهد. روزهایی که حق من نبود. که تا قبلش همه چیز فقط غم شیرین بود و غرور. اما حالا چیزهای دیگری هم هست. چیزهای دیگری که فقط مهمان دل من است و جایی ندارد برود. جایی ندارد برود و دارد از درون آرام آرام می جود و می خورد و تمام می کند. حالا آن شیرینی قلقلک آور زندگی مثل پاندول ساعت هی می آید و می رود. یک جا نمی ایستد. زندگی پیش چشمانم سیاه و سفید می شود. نه اصلا خاکستری می ماند اما کم رنگ و پر رنگ. غمگین و شاد. خاکستری پاییز با غم تاسف بار، یا خاکستری پاییز با غم شیرین. من همان خاکستری پاییز با غم شیرین خودم را می خواستم اما. این کمترین چیزی بود که از زندگی روزمره ام با تمام خوشی ها و ناخوشی هایش داشتم و ادامه می دادم.   

Nov 11, 2009

ٍٍEdge of Razor

این که آدم گاهی اوقات ساعاتی از روز آنقدر از همه چیز ناامید است که دلش می خواهد بمیرد و قلبش مثل گنجشک توی سینه اش می طپد و دلش می خواهد گریه کند و تمام افکار عجیب غریب و ناکامی ها و غصه ها و نگرانی ها می آیند سراغش و از در و دیوار روی سرش آوار می شوند و اشکهایش گرم و آرام جاری می شود روی گونه هایش و کاریش هم نمی تواند بکند و گاهی اوقات باز امید آرام آرام بازمی گردد، باز هم زندگی به رویش لبخند می زند، باز هم دلش می خواهد به هیچ چیز فکر نکند و با خود بگوید همه چیز خوب است و خوب خواهد ماند و خوب خواهد شد و دلش می خواهد بگوید گور بابای تمام نگرانی ها و ترس ها، و دلش می خواهد کمی تا قسمتی خوش خیالی طی کند تا بلکه روزش بهتر بگذرد. اصلن می دانید چیست؟ بالاخره این آدم گاهی اوقات دستی دستی خودش را گول می زند یا نه واقعیت همین است که آدم دارد دستی دستی خودش را به فنا می دهد با افکار مالیخولیایی؟ و گاهی بین این دو لبه گیر می کند و روی لبه تیغ راه می رود. روی لبه تیغ راه می رود و آخرش نمی داند این منی که حالش خوب است من واقعی ست و زندگی واقعی ست یا آن منی که حالش بد است من واقعی و زندگی واقعی ست. آدم گاهی روی لبه تیغ زندگی می کند اصلن. راه رفتن که سهل است.


 

Nov 10, 2009

برش

ذره ای نمک به من می دهی


برگرفته از دریایی ناپیموده،


قطره ای باران به تو می دهم


از سرزمینی که کسی در آن نمی گرید.

Nov 8, 2009

دوستی یعنی

وقتی یک روز کاری خسته کننده را توی این وزارتخانه ها و سازمانها پشت سر بگذاری و بعد از ظهر بیایی خسته و کوفته با سردرد بنشینی پشت میز کارت و یک لیوان چای برای خودت بریزی و چند تا برگه فاکس روی میز را که منشی وقتی نبودی برایت گذاشته زیر و رو کنی و ناگهان زیرشان چشمت بخورد به یک پاکت سفید کوچک با نام خودت. پاکتی که وسط این همه کاغذ و پرونده فقط مال توست. بازش کنی. و توش 4 تا دی وی دی ببینی. 4 تا فیلم خوب*. که یک دوست بی ادعا، و بی انتظار برایت فرستاده. دوست یعنی این. دوستی یعنی همین.


 


La sconoscinta*


1900


Barefoot in the Park


20 fingers


 

Nov 5, 2009

برش

کاش می شد بعضی لحظه های زودگذر خوب را در زندگی اسکیپ کنی و بگذاری بعدن برگردی سر فرصت دوباره ریز ریز مزه مزه اش کنی که دیرتر تمام شود/

Nov 4, 2009

بماند یادگار

13 آبان ساعت 11 صبح از میدان ولیعصر به سمت بالا


 


مرگ بر دیکتاتور


آدم


آدم


آدم


الله اکبر


بوق


سطل های آتش زده


گاز اشک آور


آدم


آدم


آدم


صدای فریاد الله اکبر از توی اتوبوس گیر کرده در ترافیک


صدای فریاد الله اکبر از توی ماشین های گیر کرده در ترافیک


صدای فریاد الله اکبر از توی پیاده رو ها


از آسمان


از زمین


آدم


آدم


آدم


گاردی های مستاصل


آدم


آدم


آدم


الله اکبر


مرگ بر دیکتاتور


الله اکبر


از زمین


از آسمان


آدم


آدم


آدم


.


.


.


.


.


پ.ن. کارتان تمام است. باور کنید!

Nov 3, 2009

...

چه زیباست که در روابطت به ورای خواسته و ترس بروی.


عشق چیزی نمی خواهد و از چیزی نمی ترسد.


 


سکوت سخن می گوید/ اکهارت تله

Oct 30, 2009

حال من با تو

دارم فکر می کنم که می شود امروز رفت و فردا برگشت؟ پس کی مامان را ببرد برای سرمش؟ اصلن می ارزد پول زبان بسته را اینجوری قیمه کنم؟


دارم نشسته ام و هزار کار ریز و درشت روی سرم ریخته. آقای ب را بیرون کرده اند چون دستش کمی تا قسمتی کج درآمد. هنوز در شوکیم.


آقای ف و خانم ف را که همکاران من بودند با دستهای راست راست هم بیرون کرده اند. من مانده ام و کوهی از کار.


و هنگ کرده ام.


و در این پاییز بارانی با شبهای بلند که باید عاشـــقی کرد، توی ترافیک صبحگاهی و عصرگاهی وول می خورم و حرص می خورم و موزم را می خورم.


با این 2 فلسفه تکراری زندگی می کنم که شاید آرامش بهتر از حقیقت باشد و شاید هر چیز که انسان را نکشد نیرومندتر می کند.


دوست دارم جایی باشم که نیستم. و دوست دارم بتوانم جایی باشم که دوست دارم. و نیستم و نمی گویم نمی توانم که این نهایت تسلیم است. پس با کلمات بازی می کنم تا دل خودم را خوش خوشان کنم که نیستم چون .. نیستم چون .. نه نمی شود. من جایی که دوست دارم باشم نیستم چون هزار دلیل ریز و درشت هست که مرا اینجا نشانده و مثل سنگ سخت شده ام و انگار پر پروازم هم شکسته. یا شکسته اندش یا شکسته امش یا شکسته اندی ش یا .. یا .. یا ..


همیشه همین است.


روی سکوی پرتاب ایستاده ام اما دلم مثل گنجشــک کوچکی می لرزد و می خواهم دستانم را بگیری و بکشی مرا بیرون از این دایره سرگیجه آور. روی سکوی پرتاب ایستاده ام و تحمل انتخاب کردن ندارم. دارم پیش می روم با موج و دوست دارم دستم را بگیری و بکشی مرا بیرون از این دریای طوفانی. دارم پیش می روم. دستم را بگیر و روی شن های ساحل بنشانم. نگذار دورتر شوم.

Oct 25, 2009

...

آیا خدا برای بنده ی خویش کافی نیست؟


آیا خدا برای بنده ی خویش کافی نیست؟


آیا خدا برای بنده ی خویش کافی نیست؟


آیا خدا برای بنده ی خویش ...

Oct 21, 2009

کسی اینجا نیست؟

گاهی به این فکر می کنم که تا کجا می توان صبوری کرد؟ چرا می خواهم در همه شرایط سنگ زیرین آسیاب باشم؟ چرا فرار نمی کنم؟ این نشانه ی چیست؟ از ضعفم است یا از قدرتم؟ هیچوقت نفهمیدم. یک بار بیشتر باید ازش حرف بزنم.


 


دیشب آخر کلاس یوگا که استاد به زبان سانسکریت دعا می کرد خنده ام گرفته بود. بد است آدم کاری کند که به آن ایمان نداشته باشد. من یوگا را دوست دارم. آرامش بعدش را تجربه کرده ام. اما این دعا کردن دیشب سانسکریت را نتوانستم قبول کنم. خوب زن حسابی زبان خودمان چه عیبی داشت که آخر کار زدید کانال 4؟


 


خوب است که یکی بعضی روزها با کت شلوار و کراوات منتظر تو می ماند که بروی برایش حرف بزنی. چای یا قهوه تعارفت می کند. برایت موسیقی ملایم می گذارد. وقتی اشکت پایین می آید برایت دستمال کاغذی می گیرد. به حرفهایت با دقت گوش می کند و یادداشت برمی دارد. تا اینجا خوب است. یعنی بدک نیست. کمترین حسنش این است که فکر می کنی این کار مثل یک ابزار است که به خودت بگویی داری به خودت کمک می کنی. اما حیف که وقتی به ساعت روی میز نگاه می کند و وقتت که تمام شد صحبت را جمع می کند تا پولش را بگیرد، احساس این که با همان ساعت روی میز بکوبی توی سرش بهت دست می دهد.

Oct 19, 2009

امروز

هیچ وقت به سفرهایت عادت نمی کنم. می دانی؟


خصوصن این روزها. این روزهای لعنتی.

Oct 18, 2009

آستانه ی طلایی

لحظه ای جادویی در هم-آغو-شی هست که من نامش را گذاشته ام آستانه ی طلایی. لحظه ای هست در آن شعله ور شدن ناب، که زمان گم می شود. گذشته و آینده دیگر معنا ندارند. نه ذهن به سراغ تجارب قبلیش می رود و مقایسه هایش، نه فکر دنبال تکنیک ها می دود و قضاوت های آینده و نتیجه های رفتارش...آدم، بودن محض می شود در این لحظه های غریب، آدم به خویشتنش نزدیک می شود. آستانه ی طلایی لحظه ی لمس جاودانگی است، بی کرانگی در زمان؛ تن با تن محشور می شود و انگار دری گشوده می گردد رو به جهانی که در آن نه خبری از سنگینی کوله بار گذشته است، نه نگرانی برای آینده؛ آن سوی آستانه ی طلایی، هستی هست می شود...لحظه ای جادویی در هماغوشی هست که یکسره تنی و در تنت نمی گنجی اما...تن، ذهن، زمان همه گم می شوند در هرم نفس های معشوقت. هیچ می شوی، هیچی که خود همه چیز است، این عبور از آستانه ی طلایی است، لحظه ای جادویی در هم-آغو-شی


منبع: تلخ مثل عسل


 

Oct 14, 2009

...

چشم به راهم. همه ی زندگی ام چشم به راه بوده ام. همه ی زندگیم چشم به راه خواهم ماند. ناتوانم از گفتن این که چقدر انتظار می کشم. نمی دانم چه کسی می تواند به این انتظار دراز پایان دهد. من که برای دستیابی به این پایان بی تابی نمی کنم. زمان حال واقعی است، واقعیتی لبریز از روزن، هم چون هوا. آنچه چشم به راهش هستم، به راستی وجود ندارد تا بتواند از روزنه ای در این زمان سر بیرون آورد.


 


کریستین بوبن


تصویری از من کنار رادیاتور

Oct 10, 2009

ِDream Land

یادم بماند در زند‌گی بعدی‌ام زنی باشم سی‌و‌هفت‌ساله، تنها. باغچه‌ داشته باشد حیاط خانه‌ام. اتاق خوابم پنجره‌ی بزرگی رو به جنوب داشته باشد که صبح‌ها با آفتابِ تندش بیدار بشوم. و صدای هیچ تلفن و ساعت و تلویزیونی در خانه‌ام نپیچد. همه چیزِ زندگی‌ام روی ویبره باشد. مردی که سال‌ها پیش شوهرم شده بود برای چهار سال، حالا جایی دور باشد. جوری که سالی یکی‌دوبار بیاید این‌جا تا با هم برویم قهوه‌ای بخوریم و از تغییرات‌مان برای هم تعریف کنیم. قهوه‌ام را همان‌جا در رختخواب، همان‌طور که برهنه نشسته‌ام روی تخت، همان‌طور که زیرسیگاری را از لبه‌ی پنجره تو می‌آورم تا بوی اسپرسو و سیگار و عود اتاقِ دمِ صبح را پر کند، سر بکشم. بعد از روی صندلی پیراهن کوتاهِ کتانِ سفید را بردارم و بی آن دکمه‌هایش را ببندم، تنم کنم. بلند شوم راه بیفتم با پای بی‌جوراب و بی‌کفش توی خانه، بی آن که پارچه‌ای چیزی کپل‌هایم را بپوشاند. بروم بشینم روی توالتی که در ندارد. مسواک بزنم و صورتم را بشویم. بعد موهایم را جمع کنم بالای سرم، سیبی گاز بزنم و بروم پشت میزم در کتابخانه بشینم. لپ‌تاپ را باز کنم و نگاهی به کاغذهای پراکنده‌ی روی میز، نوت‌ها و تکه‌بریده‌ها و کپی‌ها و پرینت‌ها بیندازم. بعد شروع کنم به نوشتن. صفحه‌ی اول که تمام شد، سیگاری بگیرانم. کارم نوشتن باشد، به زبان فرانسه. جوری که هر پاراگراف را که تمام کردم برای خودم بلندبلند بخوانم تا آهنگِ حرف‌ها و کلمه‌ها را بشنوم. گاهی هم ترجمه کنم. از هر زبانی که شد، به فرانسه. تازه ساعت که به حوالی یازده رسید، بروم سراغ تلفنِ دستی‌ام. میس‌کال‌ها و پیغام‌ها را چک کنم. دوسه‌تا تلفن بزنم. کاری، کوتاه. بعد یک تلفنِ بلند. از آن‌ها که وسطش آدم یکی‌دوتا سیگار می‌کشد. یک‌جاهایی هم قهقهه می‌زند و سرش را عقب می‌دهد. تلفنم سیم‌دار باشد. از آن‌ها که گوشی را با پایه‌اش بگیرم دستم و راه بیفتم توی خانه. سیم تلفن هم دنبالم بیاید. همان‌جور که دارم با نیشی باز به صحبت‌های آن طرف خط گوش می‌دهم، بروم به آشپزخانه. از پنجره‌ی بلندش نگاهی به حیاط بیندازم. پرتقال‌ها و نارنج‌ها را. بعد آدمِ پشتِ تلفن را دوست داشته باشم. این جوری که وقتِ خداحافظی صدایم یواش بشود. از جنسِ ماچ‌های آخرِ شبم. از تهِ دل. بعد برگردم پشت میزم. دو خط اضافه کنم به تهِ پاراگراف. لپ‌تاپ را ببندم و برگردم به آشپزخانه. از فریزر یک تکه ماهی بردارم برای نهار. سرخش کنم در تابه، با روغن زیاد. پوره‌ی سیب‌زمینی بگذارم کنارش. با یکی‌دو پر ریحان. لیموی تازه بچکانم رویش. سودا بریزم در لیوان. یک خانمی با صدای بلند به زبان اسپانیایی برایم آواز بخواند. توی ضبط‌صوت. نهارم را که خوردم، سیگارم را کشیدم، ولو بشوم روی مبل. عینکم را بگذارم روی چشمم، کتابِ نیمه‌بازم را بردارم و بخوانم. یک رمانِ طولانی باشد با آدم‌هایی جذاب. قهوه‌ام را همان‌جا بخورم، همان‌جور لمیده. بعد قدرِ سه ساعت کارهای معمولِ خانه را انجام دهم. مرتب‌کردن لباس‌ها و شستن و تمیزکردن و پاسخ به نامه‌های اداری و تلفن‌های کاری و خانوادگی. بعد تلفن زنگ بزند. یک جوری که بدانم الان وقتش شده. کسی با من قرار بگذارد برای شب. شبِ دیر. غروب که شد بساط لپ‌تاپ و کاغذ و قلم و گیلاسی شراب و سیگار را ببرم به ایوان. بعد آدمی به دیدنم بیاید. جوری که برای بوسیدنش روی نوک پنجه بلند بشوم. بیاید آخرین نوشته‌هایم را بخواند. همان‌جور که دارد شرابش را مزمزه می‌کند. بعد برایم ورور از دنیا و کار دنیا حرف بزند. بعد با هم بخوابیم. بعد جین بپوشم و پلوور. هوا کمی سرد باشد. جوری که شال‌گردن لازم باشد. برویم یه جایی همان حوالی خانه. در یک کافه‌ی کوچک شام سبکی بخوریم. بعد قدم‌زنان به اولین کافه‌ی نزدیک برویم. چیزی بنوشیم. بعد من را برساند خانه. ساعت تازه 11 شب باشد. دعوتش کنم بیاید با هم فیلمِ آخر جارموش را ببینیم. بعد من را ببوسد. برود. من لباس‌هایم را بکَنم. بروم بشینم پشت میزم. سیگارِ آخرم را بکشم و بنویسم. پرشور و ممتد بنویسم. بعد پنجره را باز کنم. توری را ببندم و بخزم زیر لحاف. تلفنم را خاموش کنم. کتابم را دستم بگیرم و چند صفحه‌ای بخوانم. مدادم را گاهی بردارم و یک نوت‌های کوچکی کنار نوشته‌هایش بنویسم. یک آقای یواشِ بمی آرام‌آرام برایم بخواند. از ضبط‌صوت. تا خوابم ببرد.


 

Oct 7, 2009

وهم

دیروز توی مطب دکتر همین که خواستم شروع به حرف زدن کنم، اولین چیزی که به ذهنم آمد پدرم بود. رفته بودم از چیزهای دیگر بگویم. اما اولین چیزی که توی ذهنم آمد او بود. دلم برایش تنگ شد و فشرد. نمی دانم چرا. شاید او هم آنجا بود. شاید توی آن اتاق با نور ملایم، در آن عصر پاییزی و من که با آن همه بغض و اندوه روی صندلی چوبی قهوه ای نشسته بودم، پدر داشت از جایی مرا نگاه می کرد و نگرانم بود.


کسی چه می داند.


 


 

Oct 1, 2009

I am not the one who loves


It's love, that seizes me


 

Sep 21, 2009

ملودرام

دیشب خواب دیدم محکم در آغوشم گرفته ای و کنار گوشم می گویی گلابی خوش بوی من. صبح که از خواب بیدار شدم با خودم گفتم: خدای من، خدای خوب و مهربان! .. حالا چرا گلابی؟

Sep 17, 2009

برش

دیشب که روی تخت دراز کشیدم باد خنکی به صورتم خورد. پاییز تهران در راه است. پرده کنار می رفت و من ابرهای توی آسمان را می دیدم. کوهن با آن صدای جادوییش می خواند و من چشم هایم را بستم. یادم آمد که چقدر گذشته. یادم آمد که چقدر دلم برای خودم  تنگ شده.

Sep 16, 2009

دهه شصت دهه خاکی عمر ما بود

ایمیل یک دوست:


چسب ضربدری رو شیشه‌ها یادت هست؟ آژیر قرمز، ضد هوایی، پناهگاه، صدای آمبولانس، دفترچه بسیج، گرویی شیشه‌های نوشابه، هاچ زنبورعسل، آدامس خروس نشان، مداد شیر نشان، پاک‌کن‌های بد پاک‌کن، پلنگ صورتی، کیف‌های چمدانی با کلید کوچک فلزی، سنگرهایی که توی خیابان چیده شده بود، والور، گردسوز، بوی نفت، کاغذ کاهی، دهه شصت خاطرت هست؟

آلوچه، لواشک سیری 5 زار، پیراشکی سر کوچه مدرسه، کرایه 20 ریال، تاکسی‌های آبی پیچ شمیران تا خود شمیران، اتوبوس دو طبقه خط خراسون توپخونه، تعاونی شهر و روستا، سیگار جیره‌ای، هفته‌ای دو پاکت، تیر و آزادی،اشنو ویژه و هما بیضی بدون فیلتر برای مستضعفین سیگاری.

 کمیته، تویوتا لندکروز، پاترول
4WD که اسمش را گذاشته بودیم چهار ولگرد دیوانه، صبح جمعه با رادیو، نوذری، آذری، ملون، کفش ملی و کفش بلا، وین. پفک نمکی مینو، توپ دولایه، صف‌های طولانی سینما، چراغ علاالدین، برنچ اروگوئه‌ای وارداتی، پاستیل ماری، تافی با مزه‌ی کاغذ، دستمال کاغذی نوظهور، بوفه‌ مدرسه، عدسی، فیلم سینمایی عصر جمعه شبکه یک، برنامه تحلیل اقتصادی، نوشابه فقط با ساندویچ.

 بستنی آلاسکا، کانادا درای، برنامه گمشدگان هر روز ساعت 4 تا 5 عصر، ترکش‌های ضدهوایی شب قبل روی پشت بوم، هواپیماهای عراقی، شلیک، تماشای بمباران‌های هوایی از رو پشت بوم آپارتمان 5 طبقه. ویدیوهای پیچیده شده لای پتو، لشگرک و اتاق های اجاره ای. بومی های آنجا به ما می گفتند جنگ زده. کارملا، اسمارتیز، توک، ویفر، تی‌تاپ، برنامه کودک ساعت پنج شبکه دو.

 رادیو، قصه‌های شب، ساعت ده و نیم، موسیقی تیتراژ ابتدایی‌اش که یکی از مرموزترین صداهای یادآور آن دوران است، دفتر صد برگ با جلد های پلاستیکی دو تومان، تعلیم و تعلم عبادت است، صف، کوپن، دعای صبحگاهی، مرگ بر امریکا، مرگ بر شوروی، خانم معلم، خانم ناظم، ترور، تیرباران پسر بزرگ آقای تجدد، تیرباران پسر دوم آقای تجدد، تماشای شیون مادرشان از پنجره طبقه سوم که به اتاق پشتی حیاطشان باز می شد، تیرباران پسرعمه ها، پسر خاله ها.


   روزنامه کیهان، اطلاعات 2 تومن، مجله دانشمند، بساطی‌های میدان انقلاب و خیابان ولیعصر، دکه روزنامه فروشی، کیهان ورزشی، دنیای ورزش، سینما آزادی، سینما ریولی، بایکوت، تخمه فروش‌های کنار سینماها٬ مخصوصن تو میدان انقلاب یکی بود میگفت ننه‌ام بو داده٬ یعنی اینکه خونگیه تخمه‌هاش، کیهان فرهنگی.


دو ریالی، پنج ریالی، تلفن سکه‌ای، واتو واتو صبح جمعه، آینه عبرت، علی، آ تقی، جمعه  شب ساعت ۹، کیسه‌های کمک به رزمندگان تو مدارس، شلوار لی لوله تفنگی،  تفنگ، پانک، گشت ثارالله، مایکل جکسون، مدونا، مدرن تاکینگ، جرج مایکل، کمیته، گشت جندالله، کفش کتانی ساق بلند صورتی، گذراندن شب تا صبح توی کمیته وزرا به خاطر کفش کتانی ساق بلند صورتی، کله ی بیرون آمده ی خاطره از لای میله های بازداشتگاه وزرا و آب دماغش که پایین می آمد. آب دماغ یک دختر ١۴ ساله از ترس که به خاطر بیرون بودن موهایش تا صبح توی وزرا نگهش داشته اند. بامزی موش کوهستان پناهگاه‌های داخل مدرسه، قلکهایی به شکل مسجد الاقصی، پرچم اسراییل و امریکا که آتش می زدند، فیلم توبه نصوح،  فیلم وحشتناک توبه نصوح که توی نمازخانه مدرسه نشان می دادند و تمام سرکوب شور نوجوانی بعدش



 ادامه برنامه تا چند لحظه دیگر، شهربازی، مینی سیتی، فانفار، مانتو، مقنعه‌ خاکستری چونه دار، چادر مشکی، جوراب سفید قدغن، خانم نجفی ناظم مدرسه، تعهد، کیهان بچه‌ها، جاده ابریشم، پنج‌شنبه‌ها سخنرانی امام خمینی از جماران، رادیو: شنوندگان عزیز توجه فرمایید، شنوندگان عزیز توجه فرمایید، رزمندگان سپاه اسلام، صدایی که هم اکنون می‌شنوید، چنس پلاست، دوا گلی.

لاستیک دور سفید، قالپاق مگسی، بوق ده یازده، سونی شصت و چهار، بی ام و قوطی کبریتی، پیکان کارلوکس دهه چهل، توی دهه شصت یک کوله خاکی داشتم که باهاش مدرسه می‌رفتم، صبح‌ها وقتی باید از ایست و بازرسی دم در مدرسه می‌گذشیم مامورها فکر می کردند قرار است از آن خرج خمپاره، سرنیزه، ترکش‌های ضد هوایی شب قبل که قرار بود هواپیماهای عراقی را بزنند پیدا کنند.

کوله خاکی، شلوار خاکی، مانتو خاکی، یادش بخیر دهه شصت دهه خاکی عمر ما بود.


ما روحمان را در دهه شصت جا گذاشتیم. 


و هیچ کس از آدمهای امروزی نفهمید ما چرا اینقدر حیران هستیم.


 

Sep 12, 2009

شاید

شاید باز هم تو را ببوسم
تو هم 
شاید
باز هم مرا
به باغستان شکوفه های انارت
میهمان کنی


 


 


شاید باز هم موهایت را
به باد نفس هایم بسپاری
شاید باز هم
هزار حرف عاشقانه را
در آسیاب آبی تن هایمان بریزی
آن وقت که در بستر کوچکمان
نوبتی
بر هم فرود می آییم


 


 


 


شاید باز هم
کف دستم،
با بوسه هایت
نقاشی بکشی
شاید باز هم
کف پایت با اشک هایم
نقشی عاشقانه بگذارم
شاید اصلا جای تن هایمان
روی ملافه سفید
جای یک تن بماند


 


 


 


شاید
هزار سال دیگر
در بطن ساقه ای پیچک
تو را عاشقانه
در آغوش گیرم
شاید روزی که نمی دانم کی
همان هوایی را به سینه بکشم
که بیرون داده ای


 


 


 


شاید
عزیزکم،
شاید


 


 


 


 


littlefish.blogfa.com

Sep 10, 2009

خانه؛ نان؛ زندگی


همین چند وقت پیش بود که داشتم به تو می گفتم خوشبخت ترین روزهای زندگیم را می گذرانم چون شما دو نفری که خیلی دوستتان دارم کنارم هستید. یادت هست. حالا به این فکر می کنم که زندگی چقدر نسبی است. چقدر همه چیز می تواند در یک آن تغییر کند. از خوب به بد. از بد به خوب. دخترک برایم یک کیف موبایل بافته با دگمه های رنگارنگ رویش. مادر برایم هدیه گرفته با شیرینی دانمارکی و شمعی که هر سال همه ی ما باید در روز تولدمان فوتش کنیم. من مادر و دخترک را محکم بغل کردم و بوسیدم. به رویشان خندیدم. شمع را فوت کردم. در حالی که همین چند ساعت پیش غم انگیز ترین هدیه تولد عمرم را از تو گرفته بودم.


 


 



 

Sep 7, 2009

Schindler's List

دارم سعی می کنم به خاطر بیاورم. اتاق 12 متری توی یکی از ساختمانهای اداری یکی از خیابانهای تهران بود. اتاق کار من. خیلی از اتفاقات مهم زندگیم آنجا افتاد. خیلی از لحظه های خاص زندگیم را آنجا تجربه کردم. دارم این آهنگ را گوش می کنم و سعی می کنم به خاطر بیاورم. توی آن اتاق 12 متری هم خیلی به آن گوش کردم. وقتی که داشتم بزرگ می شدم. و امروز بعد از چندین سال دوباره پیدایش کردم. آدم گاهی توی خاطراتش گم می شود. و این خوب نیست. اما من توی آن اتاق خیلی چیزها را تجربه کردم که ارزش به خاطر ماندن داشته باشد. یکیش شروع وبلاگ نویسی بود. یعنی نقطه عطفی بزرگ. انگار دری به رویم باز شده بود رو به جهان. با نوشتن خودم را غرق کردم میان کلمات. گذشته ام را کندم و کاویدم و کاویدم. عمق وجودم را جاری کردم توی کلمات و رها شدم. یاد گرفتم حس هایم را بنویسم و ازشان حرف بزنم. این راهی شد تا خود واقعیم را پیدا کردم دوباره. بعد که آرام شدم شروع کردم به نوشتن و نوشتن. این جنس نوشتن با نوشتن توی دفتر فرق می کرد البته. نوعی همفکری تویش بود. شنیده شدن و شنیدن.


نقطه عطف بزرگ دیگر زندگیم تو بودی. خوب می دانم چرا و چطور. با تو بود که دنیای ناشناخته ای به رویم گشوده شد. دنیایی به گنجایش دونفر اما به وسعت یک زندگی.


من توی آن اتاق کوچک که 3 سال از عمرم هر روز می رفتم صبح به صبح بازش می کردم و عصر به عصر می بستمش، بزرگ شدم. 


 


مرسی خانم شمعدانی

Sep 5, 2009

چرتکه

کارمندان سازمانهای دولتی ساعت 9 می آیند سرکار، ساعت 13.00 می روند نماز. چون نماز و عبادتشان تا ساعت 13.45 طول می کشد بعدش دیگر وقت ندارند کار کنند. خوب حال هم ندارند چون روزه هستند. مستقیم می روند سوار سرویس های آماده جلوی در می شوند تا ببردشان خانه و خداحافظ. کارمندان شرکتهای خصوصی چشمشان کور می خواستند خصوصی نباشند. 8 می آیند سرکار. تا ساعت 17.00 قشنگ کار می کنند. بعدش اگر به خاطر هزار کار غیر قابل پیش بینی مجبور نشوند بیشتر بمانند، خودشان مثل بچه آدم می روند خانه.


ای هفت سالگی. چهره آبیت پیدا نیست!

Sep 2, 2009

تست پانل

نمی دانم از رسیدن پاییز است یا از سبک بودن کارهایم در این هفته که دارم آرشیو وبلاگ را شخم می زنم. بعضی پست ها را که می خوانم دقیقا یاد لحظه و حسی می افتم که باعث شده بنویسمش. گاهی با خودم می گویم کاش بیشتر نوشته بودم. کاش بیشتر یادگاری داشتم از گذشته. خلاصه این که امسال هم مثل هر سال دیگری با رسیدن کم کم پاییز و یک سال بزرگ تر شدنم یاد روزهایی می افتم که رفته، به روزهایی فکر می کنم که هنوز نیامده، به کارهایی فکر می کنم که دوست دارم انجامشان بدهم. یکیش این است که وقت بیشتری داشته باشم به درس زبان و موسیقی دخترک برسم. یعنی جوری تشویقش کنم بیشتر کار کند. من که خانه نیستم او هم تا زمانی که مجبور نباشد می رود سراغ بازیگوشی. یا اینکه دلم می خواهد با تو بنشینیم تمام چای سبزهای عالم را سربکشیم. از هر چه که سرکشیده ایم تا حالا بیشتر. یا اینکه بروم میراث فرهنگی سر و گوشی آب بدهم ببینم چه خبر است. یا بروم اتاق بازرگانی باز سر و گوشی آب بدهم ببینم کارت بازرگانی را چطور می گیرند و اصلن دردی از من دوا می کند یا نه. یا مثلن کوتی کوتی را عوض کنم. خلاصه اینکه همه این کارها را دلم می خواهد بکنم. به این دلیل که یک چیزی در من دنبال آرامشی می گردد. شاید هم از همه بیشتر دلم می خواهد بنشینم چند ساعت فکر کنم. فقط فکر کنم. در سکوت و آرامش. می دانم. از رسیدن پاییز است.

Free counter and web stats