.
يكي ميگفت:بودن يا نبودن....مسئله اينست.
آهو ميگه:تن دادن به تجاوز يا تن ندادن به تجاوز و بعنوان پاداش حلق آويز شدن....مسئله بالاخره كدامست؟
راستي زنان تمام نشده رو هم فراموش نكنين.
''''''''
... روي خاك ايستاده ام
با تنم كه مثل ساقه ي گياه
باد و آفتاب و آب را
مي مكد تا زندگي كند
باروَِر ز ميل
باروَر ز درد
روي خاك ايستاده ام تا ستاره ها ستايشم كنند
تا نسيم ها نوازشم كنند ...
Oct 8, 2003
Oct 6, 2003
.
Antifeminismic truth
داشتم خبر مربوط به اعتراف شهلا (همسر صيغه اي محمدخاني) به قتل لاله(همسراول محمد خاني) رو مي خوندم.مونده بودم كه چطوريه كه يه زن حاضر مي شه مثلا براي بدست آوردن عشق تمام و كمال يه مرد دست به يه همچين كار احمقانه اي ( به نظر من احمقانه ست ،شما رو نمي دونم ) بزنه.
اشتباه نكنم يه زماني بود كه آقايون سر يه خانم دوئل مي كردن...
Antifeminismic truth
داشتم خبر مربوط به اعتراف شهلا (همسر صيغه اي محمدخاني) به قتل لاله(همسراول محمد خاني) رو مي خوندم.مونده بودم كه چطوريه كه يه زن حاضر مي شه مثلا براي بدست آوردن عشق تمام و كمال يه مرد دست به يه همچين كار احمقانه اي ( به نظر من احمقانه ست ،شما رو نمي دونم ) بزنه.
اشتباه نكنم يه زماني بود كه آقايون سر يه خانم دوئل مي كردن...
Oct 4, 2003
.
من منتظر اولين بارون پاييزم.
هنوز زنده ام.
هنوز هم خيابون ها رو تماشا مي كنم.
هنوز هم دوست دارم زير بارون پاييزي راه برم و صداي برگ هاي زرد رو زير قدم هام بشنوم.
هنوز هم با ريزش بارون پاييز تمام غمهاي عالم رو مي ريزن توي دلم و من بازم دوسشون دارم.
هنوز هم منتظر معجزه هستم.
امسال هم مي ره كه آروم آروم تموم بشه.ولي مهم نيست.من هيچوقت در زمان زندگي نكرده ام.به نظرم هيچ كس ديگه هم هيچ وقت در زمان زندگي نكرده.
من ميون حادثه ها زندگي مي كنم.فاصله ميون اين حادثه ها انگار خاليه.خالي خالي
امسال هم در اين روز و در اين ساعت يه حادثه ديگه براي من بوجود اومده.
قرار شده گاهي هم اينجا بنويسم.
نوشتن در جايي كه مال من و امثال منه براي من راهيه براي پاسخ دادن به زندگيم.
به زنده بودنم
به زن بودنم
به تمام نشدني بودنم
بلكه راهي باشه براي ادامه دادن و بخشيدن و دريافت كردن و رها شدن....
من منتظر اولين بارون پاييزم.
هنوز زنده ام.
هنوز هم خيابون ها رو تماشا مي كنم.
هنوز هم دوست دارم زير بارون پاييزي راه برم و صداي برگ هاي زرد رو زير قدم هام بشنوم.
هنوز هم با ريزش بارون پاييز تمام غمهاي عالم رو مي ريزن توي دلم و من بازم دوسشون دارم.
هنوز هم منتظر معجزه هستم.
امسال هم مي ره كه آروم آروم تموم بشه.ولي مهم نيست.من هيچوقت در زمان زندگي نكرده ام.به نظرم هيچ كس ديگه هم هيچ وقت در زمان زندگي نكرده.
من ميون حادثه ها زندگي مي كنم.فاصله ميون اين حادثه ها انگار خاليه.خالي خالي
امسال هم در اين روز و در اين ساعت يه حادثه ديگه براي من بوجود اومده.
قرار شده گاهي هم اينجا بنويسم.
نوشتن در جايي كه مال من و امثال منه براي من راهيه براي پاسخ دادن به زندگيم.
به زنده بودنم
به زن بودنم
به تمام نشدني بودنم
بلكه راهي باشه براي ادامه دادن و بخشيدن و دريافت كردن و رها شدن....
Oct 2, 2003
.
از وبلاگ شرقي:
زن چينی همسايه گلدانهای کوچک خود را آب می دهد و شوهرش آرام و بی خيال ته مانده های يک بعد از ظهر کسالت آور را در خاکستر آخرين سيگار مدفون می کند. تکه ابر تيره ای کنار می رود و مرا خالص تر از لحظه پيش می کند. نيتی می کنم و جورابهای خيسم را به سرشاخه های کاج جلوی پنجره گره می زنم. خانه ام زيباتر از گذشته می شود و درختان و گلها سر زنده تر از من. اگر از اين خانه نروم نرده های بالکن کوچکم را رنگ خواهم زد. اگر از اين خانه نروم يک عروسک کوچک باران از پشت پنجره آويزان می کنم. اگر از اين خانه نروم کنج هر ديواری به يادگار خطی می نويسم. اگر از اين خانه نروم پشت چرخ سفالگری خواهم نشست و پرنده ای خلق خواهم کرد از خاک تشنه گلدانها. اگر از اين خانه نروم ......
با شما صحبت می کنم ای تمامی روزها و شبهای آينده، خطهای آشفته کف دستانم خبر از کدامين راز ناگفته می دهند وقتی که من چيز تازه ای خلق نمی کنم.
از وبلاگ شرقي:
زن چينی همسايه گلدانهای کوچک خود را آب می دهد و شوهرش آرام و بی خيال ته مانده های يک بعد از ظهر کسالت آور را در خاکستر آخرين سيگار مدفون می کند. تکه ابر تيره ای کنار می رود و مرا خالص تر از لحظه پيش می کند. نيتی می کنم و جورابهای خيسم را به سرشاخه های کاج جلوی پنجره گره می زنم. خانه ام زيباتر از گذشته می شود و درختان و گلها سر زنده تر از من. اگر از اين خانه نروم نرده های بالکن کوچکم را رنگ خواهم زد. اگر از اين خانه نروم يک عروسک کوچک باران از پشت پنجره آويزان می کنم. اگر از اين خانه نروم کنج هر ديواری به يادگار خطی می نويسم. اگر از اين خانه نروم پشت چرخ سفالگری خواهم نشست و پرنده ای خلق خواهم کرد از خاک تشنه گلدانها. اگر از اين خانه نروم ......
با شما صحبت می کنم ای تمامی روزها و شبهای آينده، خطهای آشفته کف دستانم خبر از کدامين راز ناگفته می دهند وقتی که من چيز تازه ای خلق نمی کنم.
Sep 30, 2003
.
اين آقا كه موزيك *وبلاگش از ديروز تا حالا منو هوايي كرده همين روزا داره بار و بنديلشو مي بنده تا بره يه جاي دور.ايشالله هر جا كه هست سلامت باشه و موفق و پيروز.اين موزيك منو ياد قديما ميندازه.احتمالا كساني كه همسن و سال من هستن ميتونن حدس بزنن چه دوراني.ديگه خودم چيزي نمي گم!البته من اون موقع ها بچه بودم اما يادمه اين موزيك خيلي جاها پخش مي شد.مثلا يه حس نوستالژيك اين موزيك واسه من يادآوري اتاقيه كه من هميشه يواشكي توش سرك مي كشيدم و روي ديواراش پوستري با طرحي از چهره چگوآرا بود و يه پوستر ديگه از اسلحه اي كه توي لوله ش يه شاخه گل رز گذاشته بودن... خلاصه اينكهاين آقا عطا كه اون آقا عطا نيست! خاطرات خوبي رو يادم آورد.از ديروز تاحالا تا كامپيوترو روشن مي كنم اين موزيك گوشنواز فضاي اتاقو پر ميكنه تا وقتي كه كامپيوترو خاموش كنم.
ميگم چه خوبه كه يه نفر حتي بعد از گذشتن دو هفته از تولدت بخواد برات هديه تولد بخره.! بعدشم تو با فراغ بال بري تو مغازه ها بچرخي يه چيز خوشگل انتخاب كني و كادو خريده بشه و به تو داده بشه ! بعدشم هديه به بغل بريم قهوه موكا و كيك شكلاتي بخوريم و خلاصه خوش بگذره.البته اگه بعدش يك ساعت توي ترافيك ولي عصر گير نميكرديم
احتمالا بيشتر خوش ميگذشت!
امروز خبر درگذشت اليا كازان رو خوندم.خداييش فيلمهايي كه ساخت شاهكار بودن.خدا بيامرزتش..
اين روزا انقدر دفتر جلد كردم و كادو كردم و نقاشي كشيدم و گل و بلبل چسبوندم و ...كه ديگه پاك بچه كلاس اولي شدم.والله موقعي كه ما درس مي خونديم معلمامون اينجوري نازمونو نمي كشيدن.اما ديروز كه رفتم جلسه اوليا و مربيان(از همون جلسات مشقت بار كه مادران عزيز خاطرشون هست!) خانوم معلم انقدر از خواص و مزاياي جايزه دادن و شكلات دادن و تشويق كردن و هديه خريدن و حلوا حلوا كردن و اين جور چيزا حرف زد كه ما تو دلمون گفتيم احتمالا بچه هامون مي خوان آپولو هوا كنن اين روزا.
و ما بي خبر بوديم
* موزيك حكومت نظامي ساخته ميكيس تئوروداكيس
پ ن :من اين متنو مجبور شدم دوباره يونيكد پابليش كنم .اين شد كه كامنتهاي قبلي پاك شدن.خلاصه..خيلي شرمنده
اين آقا كه موزيك *وبلاگش از ديروز تا حالا منو هوايي كرده همين روزا داره بار و بنديلشو مي بنده تا بره يه جاي دور.ايشالله هر جا كه هست سلامت باشه و موفق و پيروز.اين موزيك منو ياد قديما ميندازه.احتمالا كساني كه همسن و سال من هستن ميتونن حدس بزنن چه دوراني.ديگه خودم چيزي نمي گم!البته من اون موقع ها بچه بودم اما يادمه اين موزيك خيلي جاها پخش مي شد.مثلا يه حس نوستالژيك اين موزيك واسه من يادآوري اتاقيه كه من هميشه يواشكي توش سرك مي كشيدم و روي ديواراش پوستري با طرحي از چهره چگوآرا بود و يه پوستر ديگه از اسلحه اي كه توي لوله ش يه شاخه گل رز گذاشته بودن... خلاصه اينكهاين آقا عطا كه اون آقا عطا نيست! خاطرات خوبي رو يادم آورد.از ديروز تاحالا تا كامپيوترو روشن مي كنم اين موزيك گوشنواز فضاي اتاقو پر ميكنه تا وقتي كه كامپيوترو خاموش كنم.
ميگم چه خوبه كه يه نفر حتي بعد از گذشتن دو هفته از تولدت بخواد برات هديه تولد بخره.! بعدشم تو با فراغ بال بري تو مغازه ها بچرخي يه چيز خوشگل انتخاب كني و كادو خريده بشه و به تو داده بشه ! بعدشم هديه به بغل بريم قهوه موكا و كيك شكلاتي بخوريم و خلاصه خوش بگذره.البته اگه بعدش يك ساعت توي ترافيك ولي عصر گير نميكرديم
احتمالا بيشتر خوش ميگذشت!
امروز خبر درگذشت اليا كازان رو خوندم.خداييش فيلمهايي كه ساخت شاهكار بودن.خدا بيامرزتش..
اين روزا انقدر دفتر جلد كردم و كادو كردم و نقاشي كشيدم و گل و بلبل چسبوندم و ...كه ديگه پاك بچه كلاس اولي شدم.والله موقعي كه ما درس مي خونديم معلمامون اينجوري نازمونو نمي كشيدن.اما ديروز كه رفتم جلسه اوليا و مربيان(از همون جلسات مشقت بار كه مادران عزيز خاطرشون هست!) خانوم معلم انقدر از خواص و مزاياي جايزه دادن و شكلات دادن و تشويق كردن و هديه خريدن و حلوا حلوا كردن و اين جور چيزا حرف زد كه ما تو دلمون گفتيم احتمالا بچه هامون مي خوان آپولو هوا كنن اين روزا.
و ما بي خبر بوديم
* موزيك حكومت نظامي ساخته ميكيس تئوروداكيس
پ ن :من اين متنو مجبور شدم دوباره يونيكد پابليش كنم .اين شد كه كامنتهاي قبلي پاك شدن.خلاصه..خيلي شرمنده
Sep 28, 2003
Sep 27, 2003
.
مامان -تو دوست داري با من زندگي كني يا با بابا؟
بچه -با هر دو تون
مامان -نميشه
بچه-....
مامان - بگو عزيزم
بچه -با هر دوتون
مامان -نميشه.
بچه-....
مامان -ببين عزيزم من و بابا از هم جدا شديم.هر دومون هم تو رو خيلي دوست داريم. جداييمون هم هيچ ارتباطي به تو نداره.هر دو مون هر وقت بخواي كنارت هستيم.هر دومون ازت حمايت مي كنيم.هيچوقت تنها نيستي.فقط من و بابا نمي تونيم با هم زندگي كنيم.چون از هم جدا شديم.اينجوري ديگه از صداي جر و بحث ما هم خسته نميشي و....و....و.....
حالا بگو عزيزم، دوست داري با كدوممون زندگي كني؟
بچه- با هر دو تون!
خدايا ، خوبه بعضي تصميم ها رو وقتي من بچه بودم بهم واگذار نكردي..
.................................
خيلي خوبه كه آدم صداي يه دوست قديمي رو بعد از ماهها بشنوه و احساس كنه يكي خيلي دور دورا به يادشه، و باهاش بخنده و باهاش تجديد خاطره كنه و باهاش از گذشته حرف بزنه.خيلي خوبه كه يه دست خط كوچولو دست يكي داشته باشي كه تو رو به يادش بندازه.خيلي خوبه كه وقتي گوشي رو ميذاري احساس كني كه زنده اي..
راستي اگه اين تلفن ها زنگ نمي زدن
اگه اين آهنگها نبودن
اگه اين كتابها نبودن
اگه دوستام نبودن
اگه پدر مادر يا دختر كوچولوم نبودن تا بغلشون كنم و ببوسمشون
اگه نمي تونستم بنويسم
اگه دوستايي نبودن كه از خوندن وبلاگشون يا پيغام هاشون خوشحال بشم
اگه اون گلدون كوچيك روي ميز كارم نبود كه صبح به صبح بهش آب بدم
اگه الهه نبود كنارم بشينه كه تا خود صبح باهاش درد دل كنم و داد بزنم و گريه كنم و بعد سبك شم و به خل بازيهاي خودم بخندم
اگه...
اگه...
اونوقت چيكار ميكردم؟
راستي چيكار مي كردم؟
مامان -تو دوست داري با من زندگي كني يا با بابا؟
بچه -با هر دو تون
مامان -نميشه
بچه-....
مامان - بگو عزيزم
بچه -با هر دوتون
مامان -نميشه.
بچه-....
مامان -ببين عزيزم من و بابا از هم جدا شديم.هر دومون هم تو رو خيلي دوست داريم. جداييمون هم هيچ ارتباطي به تو نداره.هر دو مون هر وقت بخواي كنارت هستيم.هر دومون ازت حمايت مي كنيم.هيچوقت تنها نيستي.فقط من و بابا نمي تونيم با هم زندگي كنيم.چون از هم جدا شديم.اينجوري ديگه از صداي جر و بحث ما هم خسته نميشي و....و....و.....
حالا بگو عزيزم، دوست داري با كدوممون زندگي كني؟
بچه- با هر دو تون!
خدايا ، خوبه بعضي تصميم ها رو وقتي من بچه بودم بهم واگذار نكردي..
.................................
خيلي خوبه كه آدم صداي يه دوست قديمي رو بعد از ماهها بشنوه و احساس كنه يكي خيلي دور دورا به يادشه، و باهاش بخنده و باهاش تجديد خاطره كنه و باهاش از گذشته حرف بزنه.خيلي خوبه كه يه دست خط كوچولو دست يكي داشته باشي كه تو رو به يادش بندازه.خيلي خوبه كه وقتي گوشي رو ميذاري احساس كني كه زنده اي..
راستي اگه اين تلفن ها زنگ نمي زدن
اگه اين آهنگها نبودن
اگه اين كتابها نبودن
اگه دوستام نبودن
اگه پدر مادر يا دختر كوچولوم نبودن تا بغلشون كنم و ببوسمشون
اگه نمي تونستم بنويسم
اگه دوستايي نبودن كه از خوندن وبلاگشون يا پيغام هاشون خوشحال بشم
اگه اون گلدون كوچيك روي ميز كارم نبود كه صبح به صبح بهش آب بدم
اگه الهه نبود كنارم بشينه كه تا خود صبح باهاش درد دل كنم و داد بزنم و گريه كنم و بعد سبك شم و به خل بازيهاي خودم بخندم
اگه...
اگه...
اونوقت چيكار ميكردم؟
راستي چيكار مي كردم؟
Sep 23, 2003
.
هيچي بهتر از اين نيست كه جلوي مونيتور نشسته باشي و يه كاسه پسته تازه هم بغل دستت باشه و باد پاييزي آروم از پنجره به صورتت بخوره و وبلاگ بخوني و با اين جمله هاي زيبا به استقبال فصل رنگها بري..چيز بهتري هست؟
هيچي بهتر از اين نيست كه جلوي مونيتور نشسته باشي و يه كاسه پسته تازه هم بغل دستت باشه و باد پاييزي آروم از پنجره به صورتت بخوره و وبلاگ بخوني و با اين جمله هاي زيبا به استقبال فصل رنگها بري..چيز بهتري هست؟
Sep 21, 2003
.
امروز دختر كوچولوي من رفت كلاس اول.
ديدن صورتش توي اون مقنعه سفيد كمي خنده آور و در عين حال خيلي لذتبخش بود.تصور اينكه بعد از چند ماه دختر كوچولويي كه با لالايي من مي خوابيد كنار گوشم كتاب داستان بخونه برام عجيبه.ولي بي صبرانه منتظر اون لحظه هستم.امروز انگار تمام لحظات كودكيش از جلوي چشمم رد مي شدن.از همون روزاي اول بدنيا اومدنش تا همين امروز كه پا به مدرسه گذاشته. من توي بزرگ شدن اون سپري شدن روز هاي زندگيمو مي بينم ولي خوشحالم كه روز هاي عمرم رو براي چيزي بسيار باارزش سپري مي كنم.
امروز همه به من ميگفتن دانشگاه رفتنشو ببيني ايشالله! منم به اين فكر مي كردم كه اصلا خودش اون موقع دوست داره بره دانشگاه يا نه!؟
پ.ن.تو رو خدا هي نياين بگين به فكر خودت باش به فكر خودت باش.من به فكر همه چيز هستم.همه چيز..
امروز دختر كوچولوي من رفت كلاس اول.
ديدن صورتش توي اون مقنعه سفيد كمي خنده آور و در عين حال خيلي لذتبخش بود.تصور اينكه بعد از چند ماه دختر كوچولويي كه با لالايي من مي خوابيد كنار گوشم كتاب داستان بخونه برام عجيبه.ولي بي صبرانه منتظر اون لحظه هستم.امروز انگار تمام لحظات كودكيش از جلوي چشمم رد مي شدن.از همون روزاي اول بدنيا اومدنش تا همين امروز كه پا به مدرسه گذاشته. من توي بزرگ شدن اون سپري شدن روز هاي زندگيمو مي بينم ولي خوشحالم كه روز هاي عمرم رو براي چيزي بسيار باارزش سپري مي كنم.
امروز همه به من ميگفتن دانشگاه رفتنشو ببيني ايشالله! منم به اين فكر مي كردم كه اصلا خودش اون موقع دوست داره بره دانشگاه يا نه!؟
پ.ن.تو رو خدا هي نياين بگين به فكر خودت باش به فكر خودت باش.من به فكر همه چيز هستم.همه چيز..
Sep 20, 2003
.
امروز از شمال برگشتم.
اگه خيلي خيلي پول داشتم به اونهايي كه فكر مي كنن دنيا و آدم هاشو مي شه با پول خريد خيلي چيزا رو حالي مي كردم.
اگه خيلي خيلي زور بازو داشتم به مردايي كه فكر مي كنن زنها هيچ كاري ازشون بر نمياد و فقط در كنار بازوان قدرتمند اونها موجوديت پيدا مي كنن خيلي چيزا رو حالي مي كردم.
افاضات بنده بعد از بازگشت ار سفر تفريحي توريستي !
پيدا كنيد پرتقال فروش را!
امروز از شمال برگشتم.
اگه خيلي خيلي پول داشتم به اونهايي كه فكر مي كنن دنيا و آدم هاشو مي شه با پول خريد خيلي چيزا رو حالي مي كردم.
اگه خيلي خيلي زور بازو داشتم به مردايي كه فكر مي كنن زنها هيچ كاري ازشون بر نمياد و فقط در كنار بازوان قدرتمند اونها موجوديت پيدا مي كنن خيلي چيزا رو حالي مي كردم.
افاضات بنده بعد از بازگشت ار سفر تفريحي توريستي !
پيدا كنيد پرتقال فروش را!
Sep 16, 2003
.
تمام اين ماه را تقريبا يك روز در ميان، حوالي غروب ،ساعتي با هم در آن كافه نشسته اند.
مثل آن روز.
آن روز با عطر قهوه اش، طعم سيگارش، ديالوگ دونفره اش، و موزيك ياني اش با آن لذت ديوانه كننده
مثل آن روز.
آن روز و باران كتاب هايي كه با وسواس تمام برايش انتخاب شده اند تا بخواندشان:
شاه گوش مي كند - مثل آب براي شكلات - در برابر مردگان - فرني و زويي - دفترچه ممنوع - سمفوني مردگان -
راستي چقدر طول مي كشد تا تمام اين كتابها خوانده شوند؟ يك ماه؟ يك فصل؟
بوي قهوه كه مشام زن را پر كرد براي يك لحظه حس نبودن او دلش را چنگ زد.چقدر به اين حس نزديك بود.چقدر با اين حس آشنا بود.
عجيب است.لا اقل حالا عجيب است. اين روز ها كه هر دو هستند و هر دو هستند كه باشند و هر دو هستند كه بمانند و مي خواهند كه بمانند.
ولي زن مي داند.
مي داند كه يك روز ،در فصلي ديگر حوالي غروب، مي رود و ساعتي در آن كافه مي نشيند. باز هم همه چيز مثل قبل است.
.آخرين كتاب را هم در تنهايي عرياني كه دلش را چنگ مي زند خوانده .تا آخر
و باز عطر قهوه هست و طعم سيگار هست و موزيك ياني با آن لذت ديوانه كننده اش
همه چيز مثل سابق است ...الا صندلي روبرويش كه خاليست.خالي
تمام اين ماه را تقريبا يك روز در ميان، حوالي غروب ،ساعتي با هم در آن كافه نشسته اند.
مثل آن روز.
آن روز با عطر قهوه اش، طعم سيگارش، ديالوگ دونفره اش، و موزيك ياني اش با آن لذت ديوانه كننده
مثل آن روز.
آن روز و باران كتاب هايي كه با وسواس تمام برايش انتخاب شده اند تا بخواندشان:
شاه گوش مي كند - مثل آب براي شكلات - در برابر مردگان - فرني و زويي - دفترچه ممنوع - سمفوني مردگان -
راستي چقدر طول مي كشد تا تمام اين كتابها خوانده شوند؟ يك ماه؟ يك فصل؟
بوي قهوه كه مشام زن را پر كرد براي يك لحظه حس نبودن او دلش را چنگ زد.چقدر به اين حس نزديك بود.چقدر با اين حس آشنا بود.
عجيب است.لا اقل حالا عجيب است. اين روز ها كه هر دو هستند و هر دو هستند كه باشند و هر دو هستند كه بمانند و مي خواهند كه بمانند.
ولي زن مي داند.
مي داند كه يك روز ،در فصلي ديگر حوالي غروب، مي رود و ساعتي در آن كافه مي نشيند. باز هم همه چيز مثل قبل است.
.آخرين كتاب را هم در تنهايي عرياني كه دلش را چنگ مي زند خوانده .تا آخر
و باز عطر قهوه هست و طعم سيگار هست و موزيك ياني با آن لذت ديوانه كننده اش
همه چيز مثل سابق است ...الا صندلي روبرويش كه خاليست.خالي
Sep 15, 2003
Sep 14, 2003
.
- ببر بچه رو بده به پدرش
-نه.........
- نذار پدرشو ببينه
-نه........
- حضانت بچه كه با تو ست پس نگرانيت واسه چيه
-...........
-آدمي نيستي كه نذاري بچه باباشو ببينه
-....
- حضانت دخترتو گرفتي پس خيالت راحت باشه كسي ازت نميگيرتش
-............
- برو ازش شكايت كن
-نه..........
- برو ازش شكايت كن
-.....
- بچه رو وارد اين جريان نكن
-........
-فراموش كن
-....
-اگه بچه رو ببره طاقت داري نبينيش؟
-نه....
-طاقتشو داري؟
-.........
-طاقتشو داري؟
-.......
- نه نمي تونه،حضانتش با توست
-......
- وكيل بگير ازش شكايت كن،
-.....
- با هاش منطقي صحبت كن
-......
- چرا اينقدر عصبي هستي حالا؟
- ..............
- بعد 5 سال تازه يادت افتاده
-..........
- اين حرصايي كه مي خوري مرض مي شه از يه جايي مي زنه بيرونا؟
-....
-.......
آذر عزيز برام نوشته:سي و دو سالگي بهترين سال زندگيست........
آذر جان بهترين رو با كدوم ه مي نويسند...؟
- ببر بچه رو بده به پدرش
-نه.........
- نذار پدرشو ببينه
-نه........
- حضانت بچه كه با تو ست پس نگرانيت واسه چيه
-...........
-آدمي نيستي كه نذاري بچه باباشو ببينه
-....
- حضانت دخترتو گرفتي پس خيالت راحت باشه كسي ازت نميگيرتش
-............
- برو ازش شكايت كن
-نه..........
- برو ازش شكايت كن
-.....
- بچه رو وارد اين جريان نكن
-........
-فراموش كن
-....
-اگه بچه رو ببره طاقت داري نبينيش؟
-نه....
-طاقتشو داري؟
-.........
-طاقتشو داري؟
-.......
- نه نمي تونه،حضانتش با توست
-......
- وكيل بگير ازش شكايت كن،
-.....
- با هاش منطقي صحبت كن
-......
- چرا اينقدر عصبي هستي حالا؟
- ..............
- بعد 5 سال تازه يادت افتاده
-..........
- اين حرصايي كه مي خوري مرض مي شه از يه جايي مي زنه بيرونا؟
-....
-.......
آذر عزيز برام نوشته:سي و دو سالگي بهترين سال زندگيست........
آذر جان بهترين رو با كدوم ه مي نويسند...؟
Sep 11, 2003
.
امروز،بيستم شهريور ماه،صبح كه از خواب بيدار شدم خودمو يه جور ديگه توي آينه نگاه كردم.دستي به صورتم كشيدم.به خودم صبح به خير گفتم
زندگي ارزش ندارد، اما هيچ چيز هم ارزش زندگي را ندارد
اين اولين جمله اي بود كه پارسال اواخر شهريور ماه توي وبلاگم نوشتم.وبلاگ آهو همين روزا يكساله مي شه.
اون روزي كه من به دنيا اومدم، پدرم همونجا توي بيمارستان تسبيح شكر گفته، برادر بزرگم اون موقع دانشجو بوده و كلي سرخ و سفيد شده تا به همكلاسي هاش بگه در بيست سالگي تازه صاحب يه خواهر كوچولو شده! ماجراي اسم گذاريم هم كه نگو..قرار بوده اسممو بذارن سامانتا! ( كه خدا رو شكر پشيمون مي شن) و اسم فعلي من كه البته آهو هم نيست، توي شناسنامه م ثبت مي شه.سالهاي كودكي پفك نمكي صدام مي كردن احتمالا" به اين علت كه لپ هاي صورتم بزرگتر ها رو ياد هيبت پفك نمكي مي انداخته! من فرزند آخر خوانواده بودم..دختر كوچكي كه همه از خطاهاش مي گذرن!..
حالا اون دختر كوچك،خودش يه مادره..
زني كه هيچوقت نمي خواد كودك درونش رو از ياد ببره
.................
تا حالا شده از كسي كه اصلا انتظارشو ندارين يه هديه بگيرين؟يه خانم همكار جديد خجالتي دارم كه هيچوقت روش نشده حتي توي چشام نگاه كنه.اما همين خانم، همه چيزو تو ذهنش ثبت مي كنه و سر بزنگاه با يه بسته كادو پيچ مياد جلوم ..
كتابها رو باز مي كنم. با خطي زيبا برام نوشته:
حاليا معجزه را باور كن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببين
و محبت را در روح زمين
روزي كه اينجوري شروع بشه قاعدتا" بايد روز خوبي باشه.
حالا بماند كه من هيچ چيزي در زندگيم از قاعده پيروي نمي كنه!
ولي امروز بايد قاعدتا" روز خوبي باشه!
من امروز در نهايت روزمرگي سي و دو ساله شدم!
امروز،بيستم شهريور ماه،صبح كه از خواب بيدار شدم خودمو يه جور ديگه توي آينه نگاه كردم.دستي به صورتم كشيدم.به خودم صبح به خير گفتم
زندگي ارزش ندارد، اما هيچ چيز هم ارزش زندگي را ندارد
اين اولين جمله اي بود كه پارسال اواخر شهريور ماه توي وبلاگم نوشتم.وبلاگ آهو همين روزا يكساله مي شه.
اون روزي كه من به دنيا اومدم، پدرم همونجا توي بيمارستان تسبيح شكر گفته، برادر بزرگم اون موقع دانشجو بوده و كلي سرخ و سفيد شده تا به همكلاسي هاش بگه در بيست سالگي تازه صاحب يه خواهر كوچولو شده! ماجراي اسم گذاريم هم كه نگو..قرار بوده اسممو بذارن سامانتا! ( كه خدا رو شكر پشيمون مي شن) و اسم فعلي من كه البته آهو هم نيست، توي شناسنامه م ثبت مي شه.سالهاي كودكي پفك نمكي صدام مي كردن احتمالا" به اين علت كه لپ هاي صورتم بزرگتر ها رو ياد هيبت پفك نمكي مي انداخته! من فرزند آخر خوانواده بودم..دختر كوچكي كه همه از خطاهاش مي گذرن!..
حالا اون دختر كوچك،خودش يه مادره..
زني كه هيچوقت نمي خواد كودك درونش رو از ياد ببره
.................
تا حالا شده از كسي كه اصلا انتظارشو ندارين يه هديه بگيرين؟يه خانم همكار جديد خجالتي دارم كه هيچوقت روش نشده حتي توي چشام نگاه كنه.اما همين خانم، همه چيزو تو ذهنش ثبت مي كنه و سر بزنگاه با يه بسته كادو پيچ مياد جلوم ..
كتابها رو باز مي كنم. با خطي زيبا برام نوشته:
حاليا معجزه را باور كن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببين
و محبت را در روح زمين
روزي كه اينجوري شروع بشه قاعدتا" بايد روز خوبي باشه.
حالا بماند كه من هيچ چيزي در زندگيم از قاعده پيروي نمي كنه!
ولي امروز بايد قاعدتا" روز خوبي باشه!
من امروز در نهايت روزمرگي سي و دو ساله شدم!
Sep 8, 2003
Sep 3, 2003
.
براي ايام به اصطلاح نقاهتم سه تا كتاب انتخاب كرده بودم كه بخونم.وصيت خيانت شده/ميلان كوندرا كه نقد و بررسي آثار كافكا بود.تا آخر نخوندمش.چون توي اون شرايط زياد حوصله فلسفه بافي نداشتم. كتاب دوم: ما’مور معتمد/گراهام گرين بود. داستاني از تنهايي انسان معاصر. كتاب سوم هم: فراتر از بودن/كريستين بوبن. يه كتاب 134 صفحه اي كه از معمولي ترين،انساني ترين و تا’ثير گذار ترين حادثه زندگي حرف مي زد: عشق.
كتاب سوم رو بيشتر پسنديدم. به همين دليل ساده كه از خوندن سطر سطرش لذت بردم.
از متن كتاب:
براي آنكه كمي،حتي اگر شده كمي زندگي كرد،دو تولد لازم است.تولد جسم و سپس تولد روح.هر دو تولد مانند كنده شدن هستند.تولد اول بدن را به اين دنيا مي افكند و تولد دوم روح را به آسمان مي فرستد.تولد دوم من زماني بود كه تو را ديدم...
...........
بهترين مادر ها كساني هستند كه دنيا آن ها را بدترين مادر ها مي خواند، مادراني كه فقط به فكر فرزندانشان نيستند.و باز هم مي توان گفت بهترين مادر ها كساني هستند كه فراموش نمي كنند كه در عين مادر بودن،به همان اندازه،همسر،معشوق و فرزند هستند...
...........
ما در هيچ سرزميني زندگي نمي كنيم.ما حتي بر كره زمين هم زندگي نمي كنيم.منزل حقيقي ما،قلب كساني است كه دوسنشان داريم...
...........
زندگي رنج به همراه دارد.زندگي به اندازه رنج،كودكي به همراه دارد.رنج و كودكي در حقيقت يكي هستند.روح كودكي براي دنيا تحمل ناپذير است.دنيا كودكي را رها مي كند تا دنيا بماند.آن چه رها مي شود،هيچ وقت نمي ميرد بلكه سرگردان،بي آنكه لجظه اي آرام گيرد،به راه خود ادامه مي دهد.درد آن را همراهي مي كند...
............
سالها طول كشيد تا من تفاوت ميان عشق و احساسات را دريابم.سبكي همواره از عشق به من مي رسد.نه از احساسات.احساس مانند ماليخوليا مي چسبد،آويزان مي شود،چنگ مي اندازد،مي آميزد.عشق مي برد،قطع مي كند،رها مي سازد وپرواز مي كند.با احساس، من به خود مي آويزم.با عشق من از خود جدا مي شوم،از خود كنده مي شوم...
............
براي از دست دادن چيزي، بايد اول صاحب آن بود.ما هيچ وقت در اين زندگي صاحب چيزي نيستيم . هيچ وقت چيزي را از دست نمي دهيم.در اين زندگي فقط بايد آواز خواند،بايد با غبار روان هاي عاشق مان از ته گلو،از ته دل،از ته مغز،از ته قلب،از ته روح آواز بخوانيم...
............
زندگي انسان هاي خلاق كه اغلب زندگي پرتلاطمي است كم تر از زندگي انسان هاي فقير كه حتي نياز هاي اوليه شان هم برآورده نمي شود،براي من جذاب است.براي پول در آوردن و لباس پوشاندن بر تن فرزندان،همان قدر نبوغ-يعني شهامت،رويا،صبر و بي صبري،معصوميت و نيرنگ - لازم است كه براي خلق يك شاهكار.
براي ايام به اصطلاح نقاهتم سه تا كتاب انتخاب كرده بودم كه بخونم.وصيت خيانت شده/ميلان كوندرا كه نقد و بررسي آثار كافكا بود.تا آخر نخوندمش.چون توي اون شرايط زياد حوصله فلسفه بافي نداشتم. كتاب دوم: ما’مور معتمد/گراهام گرين بود. داستاني از تنهايي انسان معاصر. كتاب سوم هم: فراتر از بودن/كريستين بوبن. يه كتاب 134 صفحه اي كه از معمولي ترين،انساني ترين و تا’ثير گذار ترين حادثه زندگي حرف مي زد: عشق.
كتاب سوم رو بيشتر پسنديدم. به همين دليل ساده كه از خوندن سطر سطرش لذت بردم.
از متن كتاب:
براي آنكه كمي،حتي اگر شده كمي زندگي كرد،دو تولد لازم است.تولد جسم و سپس تولد روح.هر دو تولد مانند كنده شدن هستند.تولد اول بدن را به اين دنيا مي افكند و تولد دوم روح را به آسمان مي فرستد.تولد دوم من زماني بود كه تو را ديدم...
...........
بهترين مادر ها كساني هستند كه دنيا آن ها را بدترين مادر ها مي خواند، مادراني كه فقط به فكر فرزندانشان نيستند.و باز هم مي توان گفت بهترين مادر ها كساني هستند كه فراموش نمي كنند كه در عين مادر بودن،به همان اندازه،همسر،معشوق و فرزند هستند...
...........
ما در هيچ سرزميني زندگي نمي كنيم.ما حتي بر كره زمين هم زندگي نمي كنيم.منزل حقيقي ما،قلب كساني است كه دوسنشان داريم...
...........
زندگي رنج به همراه دارد.زندگي به اندازه رنج،كودكي به همراه دارد.رنج و كودكي در حقيقت يكي هستند.روح كودكي براي دنيا تحمل ناپذير است.دنيا كودكي را رها مي كند تا دنيا بماند.آن چه رها مي شود،هيچ وقت نمي ميرد بلكه سرگردان،بي آنكه لجظه اي آرام گيرد،به راه خود ادامه مي دهد.درد آن را همراهي مي كند...
............
سالها طول كشيد تا من تفاوت ميان عشق و احساسات را دريابم.سبكي همواره از عشق به من مي رسد.نه از احساسات.احساس مانند ماليخوليا مي چسبد،آويزان مي شود،چنگ مي اندازد،مي آميزد.عشق مي برد،قطع مي كند،رها مي سازد وپرواز مي كند.با احساس، من به خود مي آويزم.با عشق من از خود جدا مي شوم،از خود كنده مي شوم...
............
براي از دست دادن چيزي، بايد اول صاحب آن بود.ما هيچ وقت در اين زندگي صاحب چيزي نيستيم . هيچ وقت چيزي را از دست نمي دهيم.در اين زندگي فقط بايد آواز خواند،بايد با غبار روان هاي عاشق مان از ته گلو،از ته دل،از ته مغز،از ته قلب،از ته روح آواز بخوانيم...
............
زندگي انسان هاي خلاق كه اغلب زندگي پرتلاطمي است كم تر از زندگي انسان هاي فقير كه حتي نياز هاي اوليه شان هم برآورده نمي شود،براي من جذاب است.براي پول در آوردن و لباس پوشاندن بر تن فرزندان،همان قدر نبوغ-يعني شهامت،رويا،صبر و بي صبري،معصوميت و نيرنگ - لازم است كه براي خلق يك شاهكار.
Sep 2, 2003
.
امروز دختركم تلفن زد محل كارم.من و اون معمولا در طول روز يكي دو بار تلفني حرف مي زنيم تا موقعي كه من برسم خونه.امروز گرفتار كار بودم و بهش زنگ نزدم.خودش تلفن كرد.حالشو پرسيدم.يه كم سر به سرش گذاشتم.بعد ازم پرسيد:مامان وقتي زلزله بياد خونه’ ما خراب مي شه؟...دوزاريم افتاد كه اين سوالا مربوط به برنامه اي ميشه كه از تلويزيون ديده..گفتم:نه مامان، خونه ما محكمه.خراب نميشه.خونه هايي خراب مي شن كه بد ساختنشون.خونه هاي خراب و قديمي.باز پرسيد: خوب تو كه از سركار مياي خونه، سر راهت كه از اين خونه خراب و قديمي ها هست ، مگه تو از زير اونا رد نميشي...؟ديدم فكر اين طفل معصوم تا كجا ها كه رفته.نمي دونستم چي بگم.يعني جواب داشتم بهش بدم اما واقعا يه لحظه از احساسي كه نسبت به من داره يه حس غريبي پيدا كردم.يه احساس شعف و يه احساس غم كه چرا اين بچه بايد توي شرايطي بزرگ بشه كه تمام زندگيش،اميدش، پناهش من باشم.گفتم: نه مامان جون من از جلوي او ساختمونا هم رد نمي شم.تازه اگرم زلزله بياد مي پرم وسط خيابون كه هيچيم نشه.بعدشم صحيح و سالم ميرسم خونه.پيش تو..ديگه صحبت تلفنيمون زياد طول نكشيد.مي دونم كه وقتي مي رم خونه مي تونم براش بيشتر هم توضيح بدم تا كمتر بترسه.بهش بگم كه چه كارايي بايد توي اون لحظات انجام داد،البته در حد فهم و درك خودش.
اما واقعا ما آدم بزرگا وقتي به زلزله فكر مي كنيم چجوري بايد خودمونو آروم كنيم.چقدر ساخمونهاي محكم و استاندارد داريم؟چقدر آتشنشاني و اورژانسمون مي تونن توي اون شرايط وحشتناك به دادمون برسن.چقدر شانس داريم كه درگير اين مصيبت نشيم.چقدر ازكمك هاي اوليه توي اون شرايط سر در مياريم؟
يعني دلداريهايي كه امروز به دختركم مي دادم همش بيخود بود.
يعني ترس دختركم كاملا" طبيعيه..
يعني سوالاش كاملا" منطقيه..
اين همون واقعتيه كه ما آدم بزرگا ميخواهيم بهش فكر نكنيم اما هميشه بچه ها بدترين تلنگر رو بهمون مي زنن...
امروز دختركم تلفن زد محل كارم.من و اون معمولا در طول روز يكي دو بار تلفني حرف مي زنيم تا موقعي كه من برسم خونه.امروز گرفتار كار بودم و بهش زنگ نزدم.خودش تلفن كرد.حالشو پرسيدم.يه كم سر به سرش گذاشتم.بعد ازم پرسيد:مامان وقتي زلزله بياد خونه’ ما خراب مي شه؟...دوزاريم افتاد كه اين سوالا مربوط به برنامه اي ميشه كه از تلويزيون ديده..گفتم:نه مامان، خونه ما محكمه.خراب نميشه.خونه هايي خراب مي شن كه بد ساختنشون.خونه هاي خراب و قديمي.باز پرسيد: خوب تو كه از سركار مياي خونه، سر راهت كه از اين خونه خراب و قديمي ها هست ، مگه تو از زير اونا رد نميشي...؟ديدم فكر اين طفل معصوم تا كجا ها كه رفته.نمي دونستم چي بگم.يعني جواب داشتم بهش بدم اما واقعا يه لحظه از احساسي كه نسبت به من داره يه حس غريبي پيدا كردم.يه احساس شعف و يه احساس غم كه چرا اين بچه بايد توي شرايطي بزرگ بشه كه تمام زندگيش،اميدش، پناهش من باشم.گفتم: نه مامان جون من از جلوي او ساختمونا هم رد نمي شم.تازه اگرم زلزله بياد مي پرم وسط خيابون كه هيچيم نشه.بعدشم صحيح و سالم ميرسم خونه.پيش تو..ديگه صحبت تلفنيمون زياد طول نكشيد.مي دونم كه وقتي مي رم خونه مي تونم براش بيشتر هم توضيح بدم تا كمتر بترسه.بهش بگم كه چه كارايي بايد توي اون لحظات انجام داد،البته در حد فهم و درك خودش.
اما واقعا ما آدم بزرگا وقتي به زلزله فكر مي كنيم چجوري بايد خودمونو آروم كنيم.چقدر ساخمونهاي محكم و استاندارد داريم؟چقدر آتشنشاني و اورژانسمون مي تونن توي اون شرايط وحشتناك به دادمون برسن.چقدر شانس داريم كه درگير اين مصيبت نشيم.چقدر ازكمك هاي اوليه توي اون شرايط سر در مياريم؟
يعني دلداريهايي كه امروز به دختركم مي دادم همش بيخود بود.
يعني ترس دختركم كاملا" طبيعيه..
يعني سوالاش كاملا" منطقيه..
اين همون واقعتيه كه ما آدم بزرگا ميخواهيم بهش فكر نكنيم اما هميشه بچه ها بدترين تلنگر رو بهمون مي زنن...
Sep 1, 2003
Aug 31, 2003
Aug 28, 2003
شعر اندوه
.
عشق تو،
غم را به من آموخت.
و من روزگاريست به زني محتاجم كه غمگينم كند.
به زني كه ميان بازوانش چون گنجشك گريه كنم.
به زني كه تن پاره هايم را چون شكسته’ بلورگرد آورد.
عشق تو،
به من آموخت كه از خانه بيرون بزنم،
و پياده رو ها را شانه كنم به جستجوي چهره’ تودر باران، در چراغ خودروها
و سايه ات را دنبال كنم
حتي در صفحه آگهي.
عشق تومرا آموخت ساعتها به تهي خيره شوم،
به جستجوي گيسواني كولي
كه زنان كولي رشكش ببرند.
به جستجوي چهره اي و صدايي ، كه تمام چهره ها و صدا ها باشد.
بانوي من!
عشق تو
به شهر هاي اندوهم برد.
جايي كه پيشترنرفته بودم
و نمي دانستم كه اشك ، همان انسان است
و انسان بي اندوه ، تنها خاطره اي از انسان است.
عشق تو مرا آموخت كه عشق، چگونه زمان را ديگرگون ميكند.
و وقتي عاشقم زمين از گردش باز مي ماند.
عشق تو مرا آموخت كه تو را دوست بدارم در همه اشيا’
در درختي عريان
در برگهاي خشكيده
در هواي باراني
در طوفان
در قهوه خانه اي كوچك
كه هر غروب قهوه تلخم را در آن مي نوشم.
عشق تو
مرا آموخت كه شب، غم غريبان را چند برابر مي سازد.
عشق تو مرا آموخت
بي اشك بگريم.
عشق تو غم را به من آموخت.
و من روزگاريست به زني محتاجم كه غمگينم كند.
به زني كه ميان بازوانش چون گنجشك گريه كنم.
به زني كه تن پاره هايم را چون شكسته’ بلورگرد آورد.
برگزيده از شعر بلند اندوه،سروده’ نذار قباني در سوگ همسرش
عشق تو،
غم را به من آموخت.
و من روزگاريست به زني محتاجم كه غمگينم كند.
به زني كه ميان بازوانش چون گنجشك گريه كنم.
به زني كه تن پاره هايم را چون شكسته’ بلورگرد آورد.
عشق تو،
به من آموخت كه از خانه بيرون بزنم،
و پياده رو ها را شانه كنم به جستجوي چهره’ تودر باران، در چراغ خودروها
و سايه ات را دنبال كنم
حتي در صفحه آگهي.
عشق تومرا آموخت ساعتها به تهي خيره شوم،
به جستجوي گيسواني كولي
كه زنان كولي رشكش ببرند.
به جستجوي چهره اي و صدايي ، كه تمام چهره ها و صدا ها باشد.
بانوي من!
عشق تو
به شهر هاي اندوهم برد.
جايي كه پيشترنرفته بودم
و نمي دانستم كه اشك ، همان انسان است
و انسان بي اندوه ، تنها خاطره اي از انسان است.
عشق تو مرا آموخت كه عشق، چگونه زمان را ديگرگون ميكند.
و وقتي عاشقم زمين از گردش باز مي ماند.
عشق تو مرا آموخت كه تو را دوست بدارم در همه اشيا’
در درختي عريان
در برگهاي خشكيده
در هواي باراني
در طوفان
در قهوه خانه اي كوچك
كه هر غروب قهوه تلخم را در آن مي نوشم.
عشق تو
مرا آموخت كه شب، غم غريبان را چند برابر مي سازد.
عشق تو مرا آموخت
بي اشك بگريم.
عشق تو غم را به من آموخت.
و من روزگاريست به زني محتاجم كه غمگينم كند.
به زني كه ميان بازوانش چون گنجشك گريه كنم.
به زني كه تن پاره هايم را چون شكسته’ بلورگرد آورد.
برگزيده از شعر بلند اندوه،سروده’ نذار قباني در سوگ همسرش
Aug 27, 2003
Aug 26, 2003
Aug 24, 2003
Aug 21, 2003
Aug 16, 2003
Aug 4, 2003
.
.
من چند روزي نيستم.يعني هستم ولي آپديت نميكنم. يه جراحي در پيش دارم.اميدوارم كه توي اولين فرصت بازم بيام ميونتون.دلمم براتون تنگ ميشه.
براي تك تكتون...
اين شعرم بخونين كه دست خالي از خونه ام نرفته باشين:
................
از قلب من كه دشت بزرگيست
دشتي براي زيستن باغهاي مهر
غم با تمام تيرگيش كوچ مي كند.
در نور پاك صبح
اندام من ز خواب گران مي شود تهي
در دستهاي من
گويي توان گمشده اي يافت مي شود.
از قلب من كه دشت بزرگيست
دشتي براي زيستن باغهاي مهر
اينك گياه دوستي جاودانه اي
سر مي كشد ز نور توان بخش آفتاب
آوند اين گياه پر از خون آشتي ست
من اين گياه را
تا بارور شود
با نو گياه دوستي دستهاي تو
پيوند مي زنم
زنده ياد فرخ تميمي
...................
به اميد ديدار
.
من چند روزي نيستم.يعني هستم ولي آپديت نميكنم. يه جراحي در پيش دارم.اميدوارم كه توي اولين فرصت بازم بيام ميونتون.دلمم براتون تنگ ميشه.
براي تك تكتون...
اين شعرم بخونين كه دست خالي از خونه ام نرفته باشين:
................
از قلب من كه دشت بزرگيست
دشتي براي زيستن باغهاي مهر
غم با تمام تيرگيش كوچ مي كند.
در نور پاك صبح
اندام من ز خواب گران مي شود تهي
در دستهاي من
گويي توان گمشده اي يافت مي شود.
از قلب من كه دشت بزرگيست
دشتي براي زيستن باغهاي مهر
اينك گياه دوستي جاودانه اي
سر مي كشد ز نور توان بخش آفتاب
آوند اين گياه پر از خون آشتي ست
من اين گياه را
تا بارور شود
با نو گياه دوستي دستهاي تو
پيوند مي زنم
زنده ياد فرخ تميمي
...................
به اميد ديدار
Aug 3, 2003
.
.
من برگشتم.من و جناب هكر!خيلي محترمانه!با هم به توافق رسيديم.اصولا" چون توي اين مدت كه وبلاگ مي نويسم اولين بار نبود كه اين بلا به سرم ميومد!واسه همين اين دفعه با بكار گيري تجربيات گذشته فقط در كمال خونسردي! منتظر تغيير شرايط موندم.5 روز پيش هم يه ايميل ازش گرفتم كه ميخواد پسوردمو پس بده.امروز جوابشو دادم.و پسوردم بهم برگردونده شد.حالا اين وسط خودش به قول خودش به چه اهدافي مي خواسته برسه و آيا رسيده يا نرسيده ديگه خدا داند!ميون هكر ها اينجوريشو ديگه نديده بودم.!!
به هر حال من برگشتم!!
.
من برگشتم.من و جناب هكر!خيلي محترمانه!با هم به توافق رسيديم.اصولا" چون توي اين مدت كه وبلاگ مي نويسم اولين بار نبود كه اين بلا به سرم ميومد!واسه همين اين دفعه با بكار گيري تجربيات گذشته فقط در كمال خونسردي! منتظر تغيير شرايط موندم.5 روز پيش هم يه ايميل ازش گرفتم كه ميخواد پسوردمو پس بده.امروز جوابشو دادم.و پسوردم بهم برگردونده شد.حالا اين وسط خودش به قول خودش به چه اهدافي مي خواسته برسه و آيا رسيده يا نرسيده ديگه خدا داند!ميون هكر ها اينجوريشو ديگه نديده بودم.!!
به هر حال من برگشتم!!
Jul 27, 2003
.
وقتي كه از هم جدا ميشيم يه احساس عجيب دارم.نميدونم بايد خوشحال باشم يا ناراحت.ناراحت از اينكه دارم تركت مي كنم يا خوشحال از اينكه تو رو با دنيات تنها ميذارم و به دنياي خودم پناه مي برم.يه روز كه ميگذره تازه به كارات فكر ميكنم.به نگاهت كه گاهي حرف مي زنه و دلم انگار ميخواد از جا دربياد، به حرفات ، به اون تار خاك گرفته، به اون زنگ غريب صدات.حتي به ليس زدن اون كاغذ كيت كت هم فكر ميكنم! هموني كه باعث شد نيم ساعت بي مهابا بخنديم.اونوقت باز دلم برات تنگ ميشه..
گاهي اوقات با اين حال هم سراغتو نمي گيرم.بهت فكر مي كنم ولي سراغتو نمي گيرم. ميگم بذار كمي تنها باشي.و منم كمي تنها باشم. دلم ميخواد گاهي وقتا فرصتي براي تنها بودن به هم بديم و براي تنها بودن هم ارزش قائل باشيم.مثل تمام اون روزي كه در دسترس نبودي. مثل تمام اون روزي كه در دسترس نبودم..
برام پيغام دادي كه حتما سرحال هستم.آره..سرحالم فقط يه كم خوابم مياد. چرا بايد سرحال نباشم؟ ميخوام آدم باشم! ميخوام به آخر قصه فكر نكنم.آخر قصه كه مهم نيست.اينكه قصه چجوري داره گفته ميشه مهم تره. جدايي من و تو سخت ميشه؟....خوب قراره بهش فكر نكنيم.ميخوام دوست داشتن بدون صاحب شدن رو ياد بگيرم.من شاگرد، تو هم معلم.شايدم تو شاگرد، من معلم.ميخوام با عشق , آزادي رو ياد بگيرم.ميخوام آزاد باشم و عاشق. ميخوام آزاد باشي و عاشق.ميخوام....ميخوام....خيلي شعار دادم؟!.
ميدوني , من عاشق اون لحظه هام كه بي خبر زنگ ميزني، پيغام ميفرستي، يا ميگي دارم ميام دنبالت.
ميدوني، من بچه شدم. بچه، خوبه آدم گاهي اوقاتم بچه بشه. ولي ميخوام يه بچه’ عاقل باشم! نه اينكه بچه ها ديوونه باشن. ما بزرگا از بچه ها ديوونه تريم.منم حالا ميخوام هم بچه باشم و هم عاقل! مگه نميشه؟!
من حواسم هست.نگران نباش.تو هم قول بده .نميذارم زيادي نسبت به هم حساس بشيم.يعني سعي ميكنم نذارم كه زيادي نسبت به هم حساس بشيم... آخه ميخوام آدم باشم!
باور ميكني من حتي به ظرف شستنت هم فكر ميكنم. به كتاب خوندنت. به حرص خوردنت از ديدن نقاشي هاي روي ديوار توي اتوبانا.حتي به دعواتون سر تلويزيون نگاه كردنم فكر ميكنم. و توي دلم ميخندم كه گاهي اوقات مثل يه بچه مي شي....
اصلا" مي دوني ، چي شد من و تو بزرگ شديم؟ چي شد ازدواج كرديم؟ بچه دار شديم.
چي شد كه همه چيزمون شدن بچه هامون. و حالا هر كدوم با يه تجربه خارق العاده از گذشته! نشستيم داريم بي سر و صدا بچه هامونو بزرگ مي كنيم؟!
چي شد كه من، من شدم؟ تو ، تو شدي؟
چي شد كه اينجوري شد؟!
ولي ميدوني چيه؟
الان، با غم غريبي كه تو دلمه، وحرفاي نگفته’ توي سينه ام، با تمام تر س ها و اميد هام، فكر مي كنم كه خوشبختم
خوشبخت،
چون مي خوام آدم باشم!
مي خوام ياد بگيرم چطور دوستت داشته باشم.
خوشحالم كه هستي، ....
وقتي كه از هم جدا ميشيم يه احساس عجيب دارم.نميدونم بايد خوشحال باشم يا ناراحت.ناراحت از اينكه دارم تركت مي كنم يا خوشحال از اينكه تو رو با دنيات تنها ميذارم و به دنياي خودم پناه مي برم.يه روز كه ميگذره تازه به كارات فكر ميكنم.به نگاهت كه گاهي حرف مي زنه و دلم انگار ميخواد از جا دربياد، به حرفات ، به اون تار خاك گرفته، به اون زنگ غريب صدات.حتي به ليس زدن اون كاغذ كيت كت هم فكر ميكنم! هموني كه باعث شد نيم ساعت بي مهابا بخنديم.اونوقت باز دلم برات تنگ ميشه..
گاهي اوقات با اين حال هم سراغتو نمي گيرم.بهت فكر مي كنم ولي سراغتو نمي گيرم. ميگم بذار كمي تنها باشي.و منم كمي تنها باشم. دلم ميخواد گاهي وقتا فرصتي براي تنها بودن به هم بديم و براي تنها بودن هم ارزش قائل باشيم.مثل تمام اون روزي كه در دسترس نبودي. مثل تمام اون روزي كه در دسترس نبودم..
برام پيغام دادي كه حتما سرحال هستم.آره..سرحالم فقط يه كم خوابم مياد. چرا بايد سرحال نباشم؟ ميخوام آدم باشم! ميخوام به آخر قصه فكر نكنم.آخر قصه كه مهم نيست.اينكه قصه چجوري داره گفته ميشه مهم تره. جدايي من و تو سخت ميشه؟....خوب قراره بهش فكر نكنيم.ميخوام دوست داشتن بدون صاحب شدن رو ياد بگيرم.من شاگرد، تو هم معلم.شايدم تو شاگرد، من معلم.ميخوام با عشق , آزادي رو ياد بگيرم.ميخوام آزاد باشم و عاشق. ميخوام آزاد باشي و عاشق.ميخوام....ميخوام....خيلي شعار دادم؟!.
ميدوني , من عاشق اون لحظه هام كه بي خبر زنگ ميزني، پيغام ميفرستي، يا ميگي دارم ميام دنبالت.
ميدوني، من بچه شدم. بچه، خوبه آدم گاهي اوقاتم بچه بشه. ولي ميخوام يه بچه’ عاقل باشم! نه اينكه بچه ها ديوونه باشن. ما بزرگا از بچه ها ديوونه تريم.منم حالا ميخوام هم بچه باشم و هم عاقل! مگه نميشه؟!
من حواسم هست.نگران نباش.تو هم قول بده .نميذارم زيادي نسبت به هم حساس بشيم.يعني سعي ميكنم نذارم كه زيادي نسبت به هم حساس بشيم... آخه ميخوام آدم باشم!
باور ميكني من حتي به ظرف شستنت هم فكر ميكنم. به كتاب خوندنت. به حرص خوردنت از ديدن نقاشي هاي روي ديوار توي اتوبانا.حتي به دعواتون سر تلويزيون نگاه كردنم فكر ميكنم. و توي دلم ميخندم كه گاهي اوقات مثل يه بچه مي شي....
اصلا" مي دوني ، چي شد من و تو بزرگ شديم؟ چي شد ازدواج كرديم؟ بچه دار شديم.
چي شد كه همه چيزمون شدن بچه هامون. و حالا هر كدوم با يه تجربه خارق العاده از گذشته! نشستيم داريم بي سر و صدا بچه هامونو بزرگ مي كنيم؟!
چي شد كه من، من شدم؟ تو ، تو شدي؟
چي شد كه اينجوري شد؟!
ولي ميدوني چيه؟
الان، با غم غريبي كه تو دلمه، وحرفاي نگفته’ توي سينه ام، با تمام تر س ها و اميد هام، فكر مي كنم كه خوشبختم
خوشبخت،
چون مي خوام آدم باشم!
مي خوام ياد بگيرم چطور دوستت داشته باشم.
خوشحالم كه هستي، ....
Subscribe to:
Comments (Atom)