Apr 25, 2005

یک پیاده رويِ طولانی در خیابان های خلوت آخر شب. کشف یک کافه ی کوچک خالی از مشتری.


دو تا موجود که نمی دانم اسمشان را چه می شود گذاشت نشسته اند روبروی هم و گپ می زنند. دورتادروشان را هاله ای سفید فراگرفته و این دو موجود آرام و آسوده فضای سفید مابینشان را با هم شریکند. هاله ی سفید دورشان پر است از نشانه های ریز و درشت. اما این دوتا عین خیالشان نیست. انگار همه چیز را در کنترل دارند و تمام دنیا برای آنها پابرجاست و برای آنها می چرخد. هر دو دهانشان را باز کرده اند و حرف می زنند. شايد می خندند. شايد درد دل می کنند. شايد از گذشته حرف می زنند. يا شايد از آينده. رنگهای سفید و قهوه ای زمینه را پر کرده اند. یک جوجه ی کوچک نشسته وسط یک دایره ی سفید و با غرور به آینده می نگرد. یک آغاز .. فنجان را برمی گردانم روی نعلبکی. همان آرامش آشکاری که در آن دو موجود فضایی ته فنجان دیدیم کافی بود تا باز به معجزه های زندگی ایمان بیاورم ..


 


                             --------------------------------------------------

Apr 23, 2005

 


گاهی اوقات از سادگی ِ خودم حالم به هم می خورد.


                                         ---------------------------------------------------------------


 


 

پنجشنبه اول اردیبهشت


 


امروز از کنار احمدآباد زیبا نگذشتم.( آرامگاه مصدق. مکانی وسیع در محدوده ی جاده ساوه با چمنزار های بزرگ و درختان ردیف کاشته شده کنار هم و دیوارهای کاهگلی که به شکل بسیار زیبایی چشم را می نوازند). امروز آن زیبایی ها را با نگاهم نبلعیدم. در عوض از جلوی کوچه های آشتی کنان عبور کردم. کوچه های باریک محله های جنوب شهر که می گویند زمانی به این نام مشهور بوده اند. چون بیش از یک نفر نمی توانسته از آن رد شود. و اینطوری آن یک نفر هم می بایست با کسی که از روبرو می آمد سلام و احوالپرسی کند و آشتی .. حکايت جالبی ست.


 یک لحظه با خود فکر کردم چه خوب می شد اگر تمام دنیا کوچه ی آشتی کنان بود .. ولی من که قهر نیستم. حتی آشتی هم نیستم. من و او از کنار هم می گذریم انگار هیچ وقت همدیگر را ندیده بودیم. مثل دو غریبه. انگار نه انگار که چند سال زیر یک سقف زندگی کردیم و سر بر یک بالین گذاشتیم.


 


امروز تمام این آقایان همراه من خوب بودند. همه مودب. همه می خواستند کار من انجام شود. همه تمام سعی خود را کردند. از کارشناس 190 سانتیمتری اداره ثبت گرفته تا دادستان دادگستری با آن جثه ریز و ته لحجه ی شیرازی اش. حتی مامور کلانتری مان هم بسیار خوش پوش و مودب از آب درآمد. موهای مشکی یک طرف شانه شده با چشم و ابروی مشکی و یونیفرمی نخ نما اما تمیز. کارشناس دادگستری هم مرد خوبی بود. با چشمان بی حال و اندامی نحیف که در روز آفتابی هم برای احتیاط چترش را فراموش نکرده بود بردارد. تمامشان تلاش کردند. همه خواستند برای خانم جوانی که از بس آمده و رفته خوب می شناسندش کاری بکنند. اما نشد. تمام این آقایان بانفوذ هم نتوانستند کمکی کنند تا من حداقل حق مسلمی را که بر خودم قائل می دانم از آن غریبه ای که انگار نه انگار سالها با او زیر یک سقف زندگی کرده ام بگیرم.


 


اما من باز احمدآباد را خواهم ديد. باز از کنار کوچه های آشتی کنان گذر خواهم کرد. و فکر خواهم کرد که آيا واقعا به گرفتن يا نگرفتن حق به اين شيوه اعتقاد قلبی دارم يا نه  ..


 


                                                                


                                      -----------------------------------------------------------------


 


 

Apr 19, 2005


خدا


سلام خدای خوبی که همین دور و برهایی. توی جوراب گلوله شده روی زمین یا جایی بین نقطه ی تلاقی ستاره های این آسمان درندشت. یا توی قلب بادکرده ی پرطپش زن یا روی سنجاق سر فیروزه ی عروسک کنار آینه. کسی چه می داند. شاید هم توی قلب باد کرده ی پر طپش مردی هستی که آرام زمزمه می کند" می ..خو.. بد..نی...یک...از...عزی ..ترین.. عز...ن...ز..گی...من....هس...ت...و...خ...هی...م...ند.." یا شاید هم در شوک دوروزه ی زن خانه کرده بودی. شوکی که سرانجام مثل آب روی آتش فرو ریخت و باران بهار شد روی گونه های استخوانی اش. یا شاید هم روی یکی از گوشواره های چلچراغ آن سقف بلند بودی که گامهای لرزان زن روی فرش قرمز رنگی که به آن نور می پاشید پیش می رفت. به کجا؟ کسی چه می داند ..


 


نگاه


متاسفم آقای باستر کیتون! چسبيده به ديوار. باید به ابروان هشتی تان نگاهی انداخت و کلاه لبه دارتان را کمی عقب تر گذاشت بلکه خوش قیافه تر به نظر برسید. تازه اگر خدای زن توی چشمان منتظر شما هم خانه کرده باشد شاید مرحمتی شود و در افقی که مدتهاست به آن خیره شده اید یک دسته گل نرگس بروید. یک دسته گل نرگس وحشی که از ناچاری گل نرگس نیست. کسی چه می داند .. شاید زن هم روزی می خواسته یک دسته گل نرگس وحشی باشد ..


 


بودا


بودای عزیز من پروانه ای بر شانه ی کودکی ست که در نیزارها به دنبال گنج می گردد. و در جنگ و هیاهو به دنبال شاخه ی زیتون. یا در حیاط بزرگ خانه ای در کویر سوار بر اسب جادویی نامرئی اش می شود و پيتکو پيتکو کنان حیاط را در دنیای خود فتح می کند. یا با آرزوهایی واقعی در دنیایی خیالی مثل بزرگسالی خیالی بازی می کند. کسی چه می داند ..


 


 


شیر نسکافه ی غلیظ


در این روزهای کشدار بی پایان و آغاز هم روی تخت دراز کشید و کتاب خواند. در سکونی سنگین که معلوم نيست برای چه و از کجا آمده. هیاهوی درون را مگر می شود با تورق صفحات سفید کتاب جلد نارنجی آرام کرد. یا مگر می شود هیاهوی زندگی پشت این دیوارها را با سکون مرموز قلب تاخت زد. قلب باد کرده ی پر طپشی که انگار همه ی این سی و اندی سال را چوب حراج زده. سی و اندی سال تلاش و تلاش و اشک و لبخند. و چند سال دیگر اشک و لبخند و تلاش و تلاش. چند سال؟ کسی چه می داند ..


 


 


 


....


معشوق من


انسان ساده ای ست


انسان ساده ای که من او را


در سرزمین شوم عجایب


چون آخرین نشانه ی یک مذهب شگفت


در لا به لای بوته ی پستان هایم


پنهان نموده ام


                


                                 -----------------------------------------------------

Apr 16, 2005

وبلاگی که آپدیت نشود به درد جرز لای دیوار می خورد!!


 


                                         ---------------------------------------------

Apr 6, 2005

 


گاهی اوقات کلمات جای خود را به تماس آرام دو دست می دهند. همیشه که نباید چیزی گفت. وقتهایی هست که سکوت از هر سخنی گویاتر است ..


 


                                                  


                                                ------------------------------------------------

Apr 2, 2005

.
این لینک آدرس خانه ی اول من است ! جایی که راست چین حروف درست کار می کند و نقطه ها جابجا نمی شود و علامت تعجب یا علامت سوال سر جای خودش قرار می گیرد و خلاصه گیج نمی شوید!!
.
.
عکسها و فیلمها و صداها در واقع کار زیادی نمی کنند .. باید خودت زیر آن طاق بلند بایستی و بالا را نگاه کنی طوری که سرت گیج بخورد از عظمت سقفی که بالای سرت است و از طرح پر ِ طاووسی که از تابش نور به کاشی های بلند طاق در چشمانت منعکس می شود. باید برودت هوای نیمه تاریک محرابها را زیر پوستت حس کنی و پشت سنگ مرمر یک تکه ی ضریح مانند بایستی و دستانت را به حرکت در آوری و سایه اش را این طرف سنگ با چشمان خودت ببینی. باید رنگ آبی کاشی ها به اوج آسمانها بکشاندت. باید انعکاس امواج صوت که هفت بار در فضای دهلیز می پیچند و مو بر اندامت راست می کنند اشکت را دربیاورد که تو هیچی در برابر عظمت این دیوارها و گنبدها و محرابها و طاقها و چهلستونها. باید روی سی و سه پل بایستی و زاینده رود آرام و سنگین زیر پاهایت بخرامد. باید خودت را گم کنی لابلای پستوهای بازارچه های میدان نقش جهان. باید بروی توی سقاخانه ی کوچه ی پشتی میدان تا معنی راز و نیاز و توکل را بفهمی. باید از تالار موسیقی عالی قاپو به ترنم صدایی گوش کنی که زمانی از پشت دیوارها و درها و شیشه ها با دستانی ظریف از سازی ظريف برمی خاسته و گوش هایی را می نواخته و اندامهایی را به رقص وامی داشته. باید در راه پله های مارپیچ عمارت هشت بهشت باشی تا خنکای نسیم دهلیز از میان پله های خاک خورده ی بلندش صورتت را بنوازد. باید سکوت سنگین طاقهای بلند مسجد عتیق پشتت را بلرزاند و دست بکشی روی ستون های هزارساله که آرام بر جایشان ايستاده اند تا ترس و احترام همزمان تو را بر انگیزند. باید به سرنوشت این آجرها و ساروج ها و کتیبه ها گوش دل بسپاری ..
سالهاست این بناها چشم ها را خیره کرده و قلبها را لرزانده.
اما تو در برابر این شاهکارهای خاموش زانو می زنی تا بتوانی امضای فروتنانه ی خالقشان را آنهم روی پایین ترین سنگ جلوی محراب بخوانی: "حسن معمار. محتاج رحمت خدا "

اصفهان- فروردین 84

Mar 27, 2005

توهم صورتی


 


می روم سفر.


خوک کوچک صورتی را هم با خود می برم تا وقت دلتنگی با انگشتان کودک درونم شکمش را بفشارم تا جیغی بزند. آنوقت کودکيِ من از روزنه ی چشمان خندان عروسک به من بنگرد و حسی غریب از یادآوری کودکی دخترک به سراغم بیاید.و حسی غریب تر از تصور لحظه ای که شکم خوک را  می فشارم تا جیغی بزند تا شاید کودکی دیگر بخندد .. 


 


دست هایم را در باغچه می کارم


سبز خواهم شد. می دانم.


 


 


                                                             ------------------------------------------------------


 


 

Mar 26, 2005

بهار در من

شب ها و روزها را در آرامشی مرموز می گذرانم. آرامش قبل از طوفان است.می دانم. دلم برایت تنگ می شود. خصوصا این روزها که دخترک هم نیست. از کنار آدمها و مغازه ها می گذرم و یادم نمی رود که تنها هستم. در خنکای غروب امتداد خیابان بلند را آرام آرام با پای پیاده طی می کنم. می گذارم یادت سرتاسر وجودم را دربر بگیرد و با خودم فکر کنم که تمام این مدت خواب نبوده ام گرچه همه چیز مثل خواب و خیالی بیش نيست. می دانی؟ معجزه با من است. کنار من گام برمی دارد و برقش چشمم را روشن می کند و من این همه خوشبختی را چه صبورانه تاب می آورم. گفتم عیدت مبارک وقتی گفتی داشتم راديو پيام را می گرفتم. از ميان کابلهای عايق مسی گذشتيم. به همين سادگی.
این روزها گاه بی خیال و گاه آشفته انتظار می کشم. روزها با سرعت می گذرند و لحظه هایی که زمانی از من فاصله داشتند سر می رسند. لحظه هایی که باید سربرسند حتی اگر نخواهم. لحظه های سخت تصمیم های سخت که هرگز رهایم نکرده اند تمام این سالها. از زندگی گریزی نیست. هیچ وقت نبوده. از این ملغمه ی هزار رنگ. و از زیبایی هایش .. ببین باز بهار آمد و هوای بهارنارنج و رخوت بعد از ظهرهای بلند تهران رسید. بهار آمد و یاد کوچه ی نیلوفر میان کوچه پس کوچه های شهر که يک شب بهاری از کنارش گذشتیم. شبی و شبهایی که گذشتند و یادشان نگذشت. تو که نیستی یادت را برمی دارم و می روم تن بسپارم به آرامش زاینده رود و کاشی های آبی رنگ. به بیابانها و کوههای استوار که آرام و خاموش سالهاست نشسته اند و ما آدمهای کوچک را تماشا می کنند. به ماءمن تک درختی که توی دل کوه رشد کرده و تنهای تنهاست . به نقش های معمار پیری که دور از هر جار و جنجال سالهای عمرش را در کنده کاری اسلیم های دیوارهايی گذرانده که تنها عشق چراغ راهش بوده.
من اين بار لابلای سبزه ی سبز و تنگ بلور ماهی و تخم مرغهای رنگارنگ دخترک دنبال نشانه ای گشتم. لابلای اشکها و لبخندهای تحویل سال. لابلای نقشهای ترمه ی مادر. و شیطنت های دخترک که عید تنها مال اوست. حافظ را باز کردم وقتی بهار آمد. توی دلم بارها خواندم یا مقلب القلوب و الابصار یا محول الحول و الاحوال یا مدبر اللیل والنهار حول حالنا الی احسن الحال. سالهاست که با حوصله و امید این جملات زیبا را خوانده ام. سالهایی که رفتند و سالهایی که آمدند و من هر لحظه اش را طوری دیگر مشق کردم و مشق کردم. و هر سال که گذشت بیشتر فهمیدم که بهای " طوری دیگر مشق کردن " این همه سنگین است ..
اما گفته بودم که از زندگی گریزی نیست. از مشق کردن. از امید داشتن. از ایمان داشتن. و از دوست داشتن.

Mar 24, 2005

بهار در من


 


شب ها و روزها را در آرامشی مرموز می گذرانم. آرامش قبل از طوفان است.می دانم. دلم برایت تنگ می شود. خصوصا این روزها که دخترک هم نیست. از کنار آدمها و مغازه ها می گذرم و یادم نمی رود که تنها هستم. در خنکای غروب امتداد خیابان بلند را آرام آرام با پای پیاده طی می کنم. می گذارم یادت سرتاسر وجودم را دربر بگیرد و با خودم فکر کنم که تمام این مدت خواب نبوده ام گرچه همه چیز مثل خواب و خیالی بیش نيست. می دانی؟ معجزه با من است. کنار من گام برمی دارد و برقش چشمم را روشن می کند و من این همه خوشبختی را چه صبورانه تاب می آورم. گفتم عیدت مبارک وقتی گفتی داشتم راديو پيام را می گرفتم. از ميان کابلهای عايق مسی گذشتيم. به همين سادگی.


این روزها گاه بی خیال و گاه آشفته انتظار می کشم. روزها با سرعت می گذرند و لحظه هایی که زمانی از من فاصله داشتند سر می رسند. لحظه هایی که باید سربرسند حتی اگر نخواهم. لحظه های سخت تصمیم های سخت که هرگز رهایم نکرده اند تمام این سالها. از زندگی گریزی نیست. هیچ وقت نبوده. از این ملغمه ی هزار رنگ. و از زیبایی هایش .. ببین باز بهار آمد و هوای بهارنارنج و رخوت بعد از ظهرهای بلند تهران رسید. بهار آمد و یاد کوچه ی نیلوفر میان کوچه پس کوچه های شهر که يک شب بهاری از کنارش گذشتیم. شبی و شبهایی که گذشتند و یادشان نگذشت. تو که نیستی یادت را برمی دارم و می روم تن بسپارم به آرامش زاینده رود و کاشی های آبی رنگ. به بیابانها و کوههای استوار که آرام و خاموش سالهاست نشسته اند و ما آدمهای کوچک را تماشا می کنند. به ماءمن تک درختی که توی دل کوه رشد کرده و تنهای تنهاست . به نقش های معمار پیری که دور از هر جار و جنجال سالهای عمرش را در کنده کاری اسلیم های دیوارهايی گذرانده  که تنها عشق چراغ راهش بوده.


من اين بار لابلای سبزه ی سبز و تنگ بلور ماهی و تخم مرغهای رنگارنگ دخترک دنبال نشانه ای گشتم. لابلای اشکها و لبخندهای تحویل سال. لابلای نقشهای ترمه ی مادر. و شیطنت های دخترک که عید تنها مال اوست. حافظ را باز کردم وقتی بهار آمد. توی دلم بارها خواندم یا مقلب القلوب و الابصار یا محول الحول و الاحوال یا مدبر اللیل والنهار حول حالنا الی احسن الحال. سالهاست که با حوصله و امید این جملات زیبا را خوانده ام. سالهایی که رفتند و سالهایی که آمدند و من هر لحظه اش را طوری دیگر مشق کردم و مشق کردم. و هر سال که گذشت بیشتر فهمیدم که  بهای " طوری دیگر مشق کردن " این همه سنگین است ..


اما گفته بودم که از زندگی گریزی نیست. از مشق کردن. از امید داشتن. از ایمان داشتن. و از دوست داشتن.


 


 


 


                                       ---------------------------------------------------------------------------


 


 

Mar 18, 2005

نرم نرمک می رسد فصل بهار
خوش بحال روزگار

عیدتان مبارک

Mar 15, 2005

بوستان


وقتی که تو را دوست می دارم


بارانی سبز می بارم


بارانی آبی


بارانی سرخ


بارانی از همه رنگ


از مژگانم گندم می رويد


انگور


انجير


ريحان و ليمو


وقتی که تو را دوست می دارم


ماه از من طلوع می کند


و تابستانی زاده می شود


گنجشکان مهاجر باز می آيند


و چشمه ها سرشار می شوند


نذار قبانی


 


{شامگاه دوشنبه}


--------------------------------------------------------------------

Mar 9, 2005

غير شاعرانه ها


ديشب باران بهاری داشت می خورد به شيشه که پيغامت رسيد.می دانی که. من گاهی از خوشحالی هم اشک می ريزم. و تو باور کرده ای که هر اشکی از ضعف نيست. پيغامت که رسيد گريه کردم. از خوشحالی بود فکر می کنم. خيلی با خودم حرف زدم. شايد هم با خدا حرف می زدم. چون کسی روبرويم نبود! می خواستم همانجا توی تاريکی لابلای بالش آبی رنگ و پتوی چهارخانه ازش قول بگيرم اين لحظه ها را از من نگيرد. لحظه ای مانند ديشب که از پس اين همه فاصله هم تو را در عمق وجودم احساس کردم.


کتاب های سال بلوا( عباس معروفی)- دلتنگی های نقاش خيابان چهل و هشتم( جی دی سلينجر)- درد جاودانگی( ميگل د اونامونو) را خريده ام که بخوانم. کتاب در برابر مردگان (کنزابورو اوئه) را دوباره خواندم. دوستش دارم. کتاب را می گويم. فرصتی باشد در موردش می نويسم.


نوروز می آيد. گرچه امسال کمی ناخوانده است برايم اما برای سفری که به خاطر تعطيلاتش در پيش دارم خوشحالم. تا نوروز کارم کمتر است و فرصت کردم بروم داخل کتابفروشی های خيابان انقلاب بچرخم و بوی کاغذ را تا انتهای ريه ببلعم.


مسائل کاريم آنقدر پيچيده شده اند که نمی دانم به کدامشان فکر کنم. هنوز هم به خاطر يکدنگی ام و اصرار های عجيب و غريبم بر بعضی ارزش های شخصی از دست خودم حرصم می گيرد. جالب است که از رو هم نمی روم. حالا هم منتظر سال جديد هستم. همين.


راستی .. اين نوشته بدون مخاطب  زيبا را از دست ندهيد.


و البته اين ها را نوشتم تا بگويم من همه ی مهمانهايی را که ديروز به ديدنم آمده اند و مرا ذوق زده کرده اند دوست دارم.


 


------------------------------------------------------------------------

غير شاعرانه ها


ديشب باران بهاری داشت می خورد به شيشه که پيغامت رسيد.می دانی که. من گاهی از خوشحالی هم اشک می ريزم. و تو باور کرده ای که هر اشکی از ضعف نيست. پيغامت که رسيد گريه کردم. از خوشحالی بود فکر می کنم. خيلی با خودم حرف زدم. شايد هم با خدا حرف می زدم. چون کسی روبرويم نبود! می خواستم همانجا توی تاريکی لابلای بالش آبی رنگ و پتوی چهارخانه ازش قول بگيرم اين لحظه ها را از من نگيرد. لحظه ای مانند ديشب که از پس اين همه فاصله هم تو را در عمق وجودم احساس کردم.


کتاب های سال بلوا( عباس معروفی)- دلتنگی های نقاش خيابان چهل و هشتم( جی دی سلينجر)- درد جاودانگی( ميگل د اونامونو) را خريده ام که بخوانم. کتاب در برابر مردگان (کنزابورو اوئه) را دوباره خواندم. دوستش دارم. کتاب را می گويم. فرصتی باشد در موردش می نويسم.


نوروز می آيد. گرچه امسال کمی ناخوانده است برايم اما برای سفری که به خاطر تعطيلاتش در پيش دارم خوشحالم. تا نوروز کارم کمتر است و فرصت کردم بروم داخل کتابفروشی های خيابان انقلاب بچرخم و بوی کاغذ را تا انتهای ريه ببلعم.


مسائل کاريم آنقدر پيچيده شده اند که نمی دانم به کدامشان فکر کنم. هنوز هم به خاطر يکدنگی ام و اصرار های عجيب و غريبم بر بعضی ارزش های شخصی از دست خودم حرصم می گيرد. جالب است که از رو هم نمی روم. حالا هم منتظر سال جديد هستم. همين.


راستی .. اين نوشته بدون مخاطب  زيبا را از دست ندهيد.


و البته اين ها را نوشتم تا بگويم من همه ی مهمانهايی را که ديروز به ديدنم آمده اند و مرا ذوق زده کرده اند دوست دارم.


 


------------------------------------------------------------------------

Mar 8, 2005

nfr50.persianblog.com

سه شنبه 18 اسفند

لذت زن بودن!
حاملگی های ناخواسته، خشونت خانگی، مستعد بودن بيشتر برای بيماری های آميزشی،عدم استقلال مالی و وابستگی به مرد و سوء استفاده مرد از اين وابستگی، عدم اعتماد به نفس، ترس از پيری، ترس از نخواستنی شدن، اضطراب و افسردگی، درگير شدن با کارهای منزل برای اداره امور مربوط به همسر و فرزندان و دور شدن هر چه بيشتر از اطلاعات روز، عدم دريافت محبت و بازخورد کافی در قبال توجه به همسر و فرزندان در صورت متاهل بودن.سرگردانی در صورت سرپرست بودن خانواده به هر دليل( طلاق- فوت- ترک همسر)، مبارزه ی مداوم با عوامل درونی( ناراحتی های روحی و نگرانی های مرتبط با اداره امور زندگی به تنهايی) و عوامل بيرونی( برخورد نادرست جامعه با زنان تنها )، نگرانی های مربوط به امور مالی و در اکثر مواقع عدم اطمينان خاطر از آينده، نقش پدر و مادر را همزمان برای فرزند بازی کردن و بعضا هم موفق نشدن در صورت جدايی، عدم توجه مسئولان و قوانين مملکتی به امور مرتبط با زنان، عدم دريافت دستمزد کافی در قبال سرويس دهی بيشتر در محيط های اداری، عدم پذيرش ارزش واقعی و سختيهای مربوط به تغيير دادن اين نگرش در بين برخی از مردان، تعداد انگشت شمار زنانی که می خواهند اين وضعيت را تغيير دهند. وظيفه ی سنگين زنان برای تغيير نگرش جامعه و برخی مردان نسبت به خود که مادرانشان و مادران مادرانشان مسبب آن بوده اند. وظيفه سنگين زنان برای شناساندن ارزشهای واقعی خود به جامعه و به مردان. وظيفه سنگين زنان برای خود بودن. برای زن بودن. برای دوست داشتن ِ خود. برای دوست داشتن ِ زن بودن .. و با اين حال دوست داشتن ِ خود. و دوست داشتن ِ زن بودن.
۸ مارس، روز جهانی زن.

یکشنبه 16 اسفند

از آرشيو آهو( ۱۷ اسفند ۱۳۸۱)..خيابانها روزهاي آخر سال شلوغند. پر از دستهاي پر، چهره هاي شاد، دستهاي خالي، جيبهاي بيهوده و نگاههاي پر از حسرت ...اين روزها خيابانها شلوغند، خيلي شلوغ. در ميان هياهوي اين روزها، آنچه تا قبل از شروع محرم بيش از هر چيز جلب توجه ميکرد حاجي فيروز بود که پيش از اينها سالي يکبار مي آمد. آن هم شب عيد .و حضورش ، ترانه هايش ، صداي دايره زنگيش، اشعارش و... همه را به وجد مي آورد، اما اين روز ها- که هنوز مانده تا شب عيد- حاجي فيروز ها با دايره زنگي و تنبک ، توي خيابانها لا بلاي جمعيت ، لا بلاي خودرو ها ميچرخند : حاجي فيروزه... سالي يه روزه... و تقريبا هر سال يک ماه آخر همين را تکرار ميکنند.حاجي فيروز هايي که بعضي از آنها به زحمت ۷-۸سال سن دارند.آنان نه کاري به نو شدن سال دارند ( چون روزهايي که ميگذرانند همه مثل هم است) نه کار به کار حاجي فيروز هاي قديم و حکمت کارشان ( اين چيز ها که نان شب نمی شود برايشان) حاجي فيروز هاي اين روزها اکثرا نمی خندندو گاه ميشود رد اشکهايشان را که سياهي صورتشان را شيار انداخته ديد.بچه هاي خيابان براي بقا به اجبار به هر کاري دست ميزنند. دستفروشي، پاک کردن شيشه خودروها، تکدي گري و... و در ايام خاص حتي حاجي فيروز شدن براي خنداندن مردم...ابراب خودم بزبز قندي..ابراب خودم چرا نمی خندي؟ اما چرا کسي نمی خندد؟..چرا کسي از حضور آن شاد نمی تواند باشد؟شايد براي اينکه آنان - بي آنکه بخواهند- به جاي شادي و خنده نگراني و اندوه نصيب تماشاگرانشان ميکنند. نگراني از اينکه نکند روز هاي سياه آنان همچنان سياه و تيره بماند؟نکند خاطره سياهي اين زغالها که به صورتشان ماليده اند، خاطره سياهي اين سالها ، براي هميشه در ذهنشان باقي بماند؟...نکند دستي پيدا نشود که اين سياهي ها را بزدايد؟...

سه شنبه 11 اسفند

از اولش هم فهميدم. از همان روز اولي كه ديدمش. نشسته بود روي مبل كرم رنگ وسط سالن و احمقانه به من نگاه مي كرد. از آن نگاه ها كه دلت مي خواهد بزني توي گوش طرف. اينجا كشتارگاه نيست. اتفاقا خيلي هم شيك و قشنگ است. گوسفندانش هم بع بع نمي كنند. آرام نشسته اند پشت ميزشان و كار مي كنند. گوسفندهاي پروار بيچاره. همه مهربانند با گوسفندي كه مي خواهند سرش را ببرند اما اول بهش آب مي دهند. همان طوری آرام آرام بهش نزديك مي شوند و كمي نوازشش مي كنند. بعد كمي آب در حلقومش مي ريزند و حيوان زبان بسته هم گمان مي كند همه چيز روبراه است. بعد ناگهان مي زنندش زمين و پشمهايش را مي گيرند و گردنش را مي گيرند بالا و لبه تيغ چاقو را مي گذارند روي شاهرگش. خودم ديدم. شب عروسي. شب عروسي خودم. من از روي خونها گذشتم و از پله ها رفتم بالا و حواسم بود كه دامن سفيدم خوني نشود. مثل همان روز ظهر كه بردنم بيمارستان تا شكمم را پاره كنند و موجودی را از من بيرون بکشند و به سلامتي فتوحاتشان جشن بگيرند. من دولا دولا راه مي رفتم و درد مي كشيدم و مي خنديدم. همه مي خنديدند. مثل فاتحان سرزمينهاي دوردست كه نيزه به دست گرفته اند و يك پايشان را گذاشته اند روي سر قرباني و با نيشخندي عكس يادگاري مي گيرند.
مثل همان عكس زوج خوابيده در آغوش مرگ. خودم ديدم. توي صفحه اول روزنامه همشهري. چند روز بعد از زلزله زرند. مچ دست زن چند تا النگو بود. النگو هاي زرد. محكم پهلوي مردش را گرفته بود و سرش را فرو برده بود توي گودي ايجاد شده از اندام دولا شده ي مرد. موهای سرش مشكي بود. مثل زغال. دستش اما بنفش شده بود.
من از ميان آدمها مي گذرم. تمام آدمهايي كه صبح توي صف هاي تاكسي هستند يا با عجله از كنارم گذر مي كنند تا سر كارشان حاضر شوند. من همه شان را نگاه مي كنم. آن هم با دقت. من به آقاي س هم نگاه مي كنم. همان آقاي متشخصي كه اتاق دوتخته برايش رزرو مي كنم تا با همراهش چند روزي در دبي سر كند. و وقتي اسم همراهش را مي پرسم طفره مي رود. همسر آقاي س چشمان آبي دارد. آبي به رنگ دريا. خودم ديدم. روز اولي كه گذرنامه اش را آورد داد دست كارمند ميز دست چپي تا براي خودش و آقاي س و دختر و پسرش تور اروپا رزرو شود. اما آقاي س فعلا دريا را رها كرده و در اتاق دو تخته ي هتل هال مارك دبي ماه عسل پنهاني اش را مي گذراند.
من با خودم تكرار مي كنم من خوبم. من خوبم. از شلوغي خيابان كه رد مي شوم. يا هنگامي كه از فرط عصبانيت گوشي تلفن دو مرتبه از دستم مي افتد و كاغذ هايم پخش زمين مي شوند. يا وقتي كه احساس مي كنم از اين بدتر نمي تواند باشد. يا وقتي كه نمي دانم چه خواهد شد و نمي دانم چه خواهم كرد. من در تمام اين حالتها مدام با خودم تكرار مي كنم من خوبم. من خوبم..

یکشنبه 9 اسفند

زنان حاميان و نظم دهندگان هستي اند. گابريل گارسيا ماركز
حالا انگار همين امروز بايد جمله ي بالا را مي ديدم. شما هم چند کلمه ای از دهان اين زن گابريل گارسيا مارکزی بشنويد بد نيست! شده ام سوژه و زبانزد همه. همه با انگشت نشانم مي دهند. همه ی كساني كه دركم نمي كنند به من مي خندند. همه ی كساني هم كه دركم مي كنند سكوت كرده اند. شده ام علي كنكوري.شده ام چوپان دروغگو. نه اينكه به كسي دروغ گفته باشم يا پشت كنكور مانده باشم! نه. من از پس وعده هايي كه به خودم داده ام برنمي آيم. آنقدر از خودم انتظار دارم كه به اين روز افتاده ام. حالا كارهاي نيمه تمام و طرحهاي نيمه انجام و مسئوليتهاي بي سر و ته دوره ام كرده اند و هر شب كه مي خوابم مثل بختك آزارم مي دهند و هر صبح كه بيدار مي شوم مثل اضطرابي مزمن رهايم نمي كنند. دارم خفه مي شوم.
دور دايره اي مي چرخم. دايره اي ناپيدا. دور مي زنم. دور باطل. ديگر نمي توانم بيرون بيايم. مدام مي چرخم و مي چرخم. آنقدر دور مي زنم كه آخرش سرم گيج برود و با مخ بخورم زمين و مغزم بپاشد روي زمين و زمان و خلاصصصصصصصصصصصصص
آنقدر سراب ديدم كز آب بريدم

چهارشنبه 5 اسفند

دو شعر
اولی برای انسان، که زکات زنده بودنش مرگ است:
فردا
ديروز
مردی مُرد
که هنوز
ستاره اش سوسو می زند
ديشب زنی
نوزادی زاييد
بی ستاره
امروز مادری
کودکی مرده به دنيا آورد
با ستاره ای درشت
بر پيشانی
فردا چقدر زندگی
آسان نيست
جواد محقق

و دومی برای دخترک، که خود زندگی ست:
صبر کن
صبر کن
دخترم!
کمی ديگر
صبر کن
تا شب
چيزی نمانده
آسمان را
می تکانم
و دامنت را
پر شکوفه می کنم
بی ستاره
کسی
عروس نمی شود
کريم رجب زاده

جمعه 30 بهمن

ماهي ها ، انسان ها
خواننده ي مهربانی در ايميلي كه به قول خودش براي احوالپرسي برايم فرستاده به شباهت نوشته هاي من با فيلم « ماهي ها عاشق مي شوند » اشاره كرده. او گفته متن و فضاي فيلم طوري بوده كه انگار دارد يكي از نوشته هاي مرا مي خواند. او نتيجه گرفته كه گاهي برخورد با دو متن كاملا متفاوت( احتمالا شباهت صحنه های متفاوت فيلم با متنهای متفاوت من) مي تواند به تجربه يكساني در ذهن ختم شود. يعنی نوعي بينامتنيت كه در ذهن رخ مي دهد. من اين فيلم را در جشنواره نديده ام اما حتما آن را در اولين فرصتي كه دست بدهد خواهم ديد.برايم جالب است كه او آنقدر به نوشته هاي من اهميت داده كه ارتباطی بين آنها و اين فيلم پيدا کرده . برايم جالب است كه او نوشته هايم را مورد نقد قرار مي دهد. اما راستش من هيچوقت دنبال تكنيك هاي ادبي يا شگردهاي نگارش نبوده ام. هر چه احساس کرده ام (البته نه همه چيز را و نه هميشه) با عبور از فيلتر ذهنم اينجا آورده ام و حتي گاهي هم مورد انتقاد قرار گرفته ام. من قهرمان نيستم. من يك زن معمولی ام با تمام خصوصيات يك زن آنهم به شيوه ي خودم. من زندگي مي كنم. كار مي كنم. عصباني مي شوم. خوشحال مي شوم. مي خندم و می گريَم. دوست مي دارم و دوست داشته مي شوم. يا تنفر مي ورزم و مورد تنفر قرار مي گيرم. اشتباه مي كنم. هميشه هم درس نمي گيرم. گاهي دوباره و دوباره اشتباه مي كنم. من يك انسان هستم. و فكر مي كنم كه اينجا با نوشتن از رنجهايم هميشه به خودم يادآوري مي كنم كه يك انسانم. هنوز مانده كه كامل شوم. هنوز هم گاهی مثل بچه ها بی دليل می جنگم. هنوز هم گاهی دست و پايم را گم می کنم و حرفی نابجا می زنم. نمي دانم چه شد كه اين ها را به هم ربط دادم. خواننده ي مهربان گفته كه در نوشته هاي من بينامتنيت وجود دارد. همين الان هم از آن ايميل و فيلم «ماهي ها عاشق مي شوند» پريدم به دنياي خودم. من اصلا نمي دانم معني ادبي بينامتنيت يعني چه. مهم هم نيست. ياد مي گيرم. اما مي دانم برای چه مي نويسم. من مي نويسم تا از فشار قلبم بكاهم. چه وقتي غمگينم چه وقتی خوشحال. و چه وقتی اتفاقی مثل امشب می افتد ؛ من يك انسانم. من قهرمان نيستم

سه شنبه 27 بهمن

Part 3/the last part:

Light and heat remain linked as though supplied by the same source of which still no trace. Still on the ground,bent in three,the head against the wall at B,the arse against the wall at A,the knees against the wall between B and C,the feet against the wall between C and A,ahat is to say inscribed in the semicircle ACB,merging in the white ground were it not for the long hair of strangely imperfect whiteness,the white body of a woman finally. Similarly inscribed in the other semicircle,against the wall his head at A,his arse at B,his knees between A and D,his feet between D and B,the partner. On their right sides therefore both and back to back head to arse. Hold a mirror to their lips,it mists. With their left hands they hold their left legs a littlt below the knee,with their right hands their left arms a little above the elbow. In this agitated light,its great white calm now so rare and brief,inspection is not easy. Sweat and mirror notwithstanding they might well pass for inanimate but for the left eyes which at incalculable intervals suddenly open wide and gaze in unblinking exposure long beyond what is humanly possible. Piercing pale blue the effect is striking,in the beginning. Never the two gazes together except once,when the beginning of one overlapped the end of the other,for about ten seconds. Neither fat nor thin,big nor small,the bodies seem whole and in fairly good condition,to judge by the surfaces exposed to view. The faces too,assuming the two sides of a piece,seem to want nothing essential. Between their absolute stillness and the convulsive light the contrast is striking,in the beginning,for one who still remembers having been struck by the contrary. It is clear however,from a thousand little signs too long to imagine,that they are not sleeping. Only murmur ah,no more,in this silence,and at the same instant for the eye of prey the infinitesimal shudder instantaneously suppressed. Leave them there,sweating and icy,there is better elsewhere. No,life ands and no,there is nothing elsewhere,and no question now of ever finding again that white speck lost in whiteness,to see if they still lie still in the stress of that storm,or of a worse storm,or in the black dark for good,or the great whiteness unchanging,and if not what they are doing.

samuel beckett
1965

یکشنبه 25 بهمن

Part 2:

Same remark for the other pause,between end of rise and beginning of fall.the extremes,as long as they last,are perfectly stable,which in the case of the temperature may seem strange,in the beginning.It is possible too,experience shows,for rise and fall to stop short at any point and mark a pause,more or less long,before resuming,or reversing,the rise now fall,the fall rise,theses in their turn to be completed,or to stop short and mark a pause,more or less long,before resuming, or again reversing,and so on,till finally one or the other extreme is reached. Such variations of rise and fall,combining in countless rhythms,commonly attend the passage from white and heat to black and cold,and vice versa.the extremes alone are stable as is stressed by the vibration to be observed when a pause occurs at some intermediate stage,no matter what its level and duration. Then all vibrates,ground,wall,vault,bodies,ashen or leaden or between the two,as may be. But on the whole,experience shows,such uncertain passage is not common. And most often,when the light begins to fail,and along with it the heat,the movement continues unbroken until,in the space of some twenty seconds,pitch black is reached and at the same instant say freezing-point. Same remark for the reverse movement,towards heat and whiteness. Next most frequent is the fall or rise with pauses of varying length in these feverish greys,without at any moment reversal of the movement. But whatever its uncertainties the return sooner or later to a temporary calm seems assured,for the moment,in the black dark or the great whiteness,with attendant temperature,world still proof against enduring tumult. Rediscovered miraculously after what absence in perfect voids it is no longer quite the same,from this point of view,but there is no other. Extremely all is as before and the sighting of the little fabric quite as much a matter of chance,its whiteness merging in the surrounding whiteness. But go in now briefer lulls and never twice the same storm…( to be continued )

شنبه 24 بهمن

Imagination Dead Imagine ( By Samuel Beckett ) part 1:
No trace anywhere of life,you say,path,no difficulty there,imagination not dead yet,yes,dead,good,imagination dead imagine.Islands,waters,azure,verdure,one glimpse and vanished,endlessly,omit. Till all white in the three feet,three feet from ground to summit of the vault.Two diameteres at right angles AB CD divide the white ground into two semicircles ACB BDA.Lying on the ground two white bodies,each in its semicircle.White too the vault and the round wall eighteen inches high from which it springs.Go back in,rap,solid throuhout,a ring asin the imagination the ring of bone.The light that makes all so white no visible source,all shines with the same white shine,ground,wall,vault,bodies,no shadow.Strong heat,surfaces hot but not burning to the touch,bodies sweating.Go back out,move back,the little fabric vanishes,ascend,it vanishes,all white in the whiteness,descend,go back in.Emptiness,silence,heat,whiteness,wait,the light goes down,all grow dark to gether,ground,wall,vault,bodies,say twenty seconds,all the greys,the light goes out,all vanishes.At the same time the temperature goes down,to reach its minimum,say freezing-point,at the same instant that the black is reached,which may seem strange.Wait,more or less long,light and heat come back,all grows white and hot together,ground,wall,vault,bodies,say twenty seconds,all the greys,till the initial level is reached whence the fall began.More or less long,for there may intervene,experience shows,between end of fall and beginning of rise,pauses of varying length,from the fraction of the second to what would have seemed,in other times,other places,an eternity..(to be continued)

جمعه 23 بهمن

برف.برف.برف.. من صدايی می شنوم و در عمق وجودم پنهانش می کنم تا مثل آذوقه ای ذره ذره سر کنم با آن در باقيِ روزهای برفی و تنهايی ام. صدايی هست. صدايی همين نزديکی ها. لابلای اين کتابها. لابلای بشقابهای شسته نشده و شکلات های گاز زده. پشت تاريکی شب و نفس گرمی که مهره های گردنم را نوازش می دهد وقتی غلت می زنم. صدايی هست در عمق اين سکوت خواب آلود. صدايی را می شنوم لابلای اين حروف فرانسه روی جلد کتابهای قديمی که کاغذهايشان زرد شده. ميان صندلی های آهنی برف گرفته توی حياط و نارنجهای آويزان از درخت با کلاهک های برفی شان و روی بند رخت خالی از لباس. من می شنوم. صدايی را که سالها مرا گم کرده بود و من آن را. اما حالا هست. در گوشهايم می پيچد و در قلبم طنين می اندازد و تنم را گرم می کند. صدايی هست در بطن اين سکوت. صدايی که مرا می خواند

شنبه 17 بهمن

احساس امروز من و نه ديروز و نه فردا
به تو گفته بودم که. گفته بودم می خواهم پشتم گرم باشد. گفته بودم که نمی خواهم به باد تکيه کنم. گفته بودم چرا برای اين پشت گرمی که تنها آويزه ی اين روزهای خاکستری ست تلاش می کنم. گفته بودم. حالا پشتم به باد است. باد سرد زمستانی يا باد گرم هرم تابستان چه فرقی می کند. باد است ديگر. هيچ است هيچ.به باد تکيه داده ام و خودم را از اين سراب به آن سراب می کشانم. سهم من از اين روزهای سختِ آزمون همين باد است که برای تکيه به آن هم شبها و روزها را به هم می دوزم که انگار هيچ فرصتی برای من نيست. هيچ مهلتی برای آسودن. و هيچ ماوايی برای پناه گرفتن. هيچ نيست. امروز اينجا نشسته ام و فردا می روم جايی ديگر کوله ی سنگينم را بگذارم زمين. از اينجا به آنجا. از آنجا به اينجا. پشتم باد است. باد. باد. باد.

جمعه 16 بهمن

معجزه زمانی سر می رسد که اصلا انتظارش را نداشتی.

جمعه 9 بهمن

يک توضيح آنلاين!
سيستم نظرخواهی را برای مدتی برداشتم فقط برای اينکه تمرينی باشد که خيال کنم هر چه می نويسم برای خودم است و بس. تمرينی باشد برای اينکه خلوت اينجا را به چشم ببينم. شايد هم در روز چند پست داشته باشم و اينطوری ديگر معطل نظرات نمی شوم. چه می دانم. يک جور تکروی کودکانه در يک چهار ديواری که مثل اتاق خودت می ماند و می خواهی مطمئن باشی هنوز می توانی حريم خودت را داشته باشی و گاهی هم پنجره ی اين اتاق را ببندی فقط برای اينکه به خودت به خود خودت چيزی ثابت کرده باشی. هيچ مشکلی با هيچ خواننده ای که لطف می کند و اينجا می آيد ندارم و هيچ بی احترامی به نظر خوانندگان هم در کار نيست. گفتم ديگر. يک جور تکروی کودکانه در يک چهار ديواری که مثل اتاق خودت می ماند و می خواهی مطمئن باشی هنوز می توانی حريم خودت را داشته باشی و گاهی هم پنجره ی اين اتاق را ببندی فقط برای اينکه به خودت به خود خودت چيزی ثابت کرده باشی و .. همين ديگر.

سه شنبه 6 بهمن

از آرشيو آهو

خواب در رو’يا

سكوت اينجا را دوست دارم.
نور كمرنگ نيمروز از پشت پرده ي سفيد اتاق را روشن كرده اما روشني اش چشم را نمي زند. حتی يكجور آرامش به آدم مي دهد.روي صندلي ، روي زمين ، روز ميز ، همه جا كتابها را مي بينم.توي كتابخانه ديواري هم هستند .دلم مي خواهد اسم تمامشان را يكي يكي بخوانم. يا شايد ورق بزنمشان تا بوي كاغذ خاك خورده مشامم را پر كند.بعد هم دستي رويشان بكشم تا زير پوستم حسشان كنم.
روي ديوار روبرو چند تابلو به فاصله ي نزديك به هم جا خوش كرده اند .چرا هر چه فكر مي كنم نمي توانم به خاطر بياورم كه رويشان چه نوشته شده .. تابلوي نستعليق هستند انگار .. شايد هم تقدير نامه .. نمي دانم.اما هر چه هست نماي اتاق كار به اينجا داده اند. و اين دو تكه ي بجا مانده از خمپاره های سربي يادگار جنگ جهاني اول ! که بی صدا نگاهم می کنند .. لمسشان مي كنم.عجيب است برايم كه نشاني از جنگي عظيم حالا جلوي رويم مثل جسمي بي حركت و ناتوان خاك مي خورد. و فقط اسمش است كه غرور مي آورد برايش. اين دو تكه سربي مرا ياد سربازان جنگي مي اندازند.همانهايي كه حالا روي تخت هاي بيمارستانها و آسايشگاهها زمين گير شده اند اما عظمتشان را نمي توان در چشمانشان نخواند .. هر چند كه در سكوت به انتظار مرگ خاموش نشسته باشند ..
چمدان هاي سفري هم اينجا هستند. سفر . سفر . سفر ...
كامپيوتر ، پرينتر ، كاغذ هاي سفيد و يادداشتهاي پراكنده هم همه جا هستند..
اما از همه بيشتر ، سكوت و آرامش اينجا را دوست دارم .
نمي دانم چرا ..
شايد چون بودنِ تو را برايم تداعي مي كند. تو هستي . پشت كامپيوتر نشسته اي و كارهايت را انجام مي دهي و من در سكوت نگاهت مي كنم. شايد هم روي تخت روبرو چرت مي زنم.اما تا پلكهايم را نيمه باز مي كنم تو را مي بينم كه هستي. آرام نشسته اي و كار مي كني.گوش كن .. حتي صداي تق تق دگمه هاي كيبورد هم مي گويد كه هستي .. صداي ورق زدن روزنامه .. صداي كش دار پرينتر .. همه و همه مي گويند كه هستي .. همينجا .. كنار من ..
Free counter and web stats