تیتر این پست را از تیتر مقاله روزنامه کش رفتم. موضوعش هم واقعی ست. شش سال پیش در چنین روزی شروع به وبلاگ نوشتن کردم. و نوشتن این وبلاگ با تمام خوبی ها و بدی هایش برای من درس بزرگی بود. به قول یکی از دوستان حالا دیگر دورانش بسر آمده. درست یا غلطش را کاری ندارم. اما حتی اگر فکر کنیم که سالها پیش دوران اوجش بود من نیز با آن اوج بالا رفتم و با نوشتن، دیگران را و بیشتر خودم را شناختم. یاد گرفتم احساساتم را بنویسم. حس های خوب را جاودانه کنم و از شر حس های بد خلاص شوم. همان اوایل با نوشتن خاطرات تلخ جداییم به شکلی خودم را روانکاوی کردم و اعتقاد دارم که همان خالی شدن ها کمک بسیار بزرگی در تحول روح و افکارم بود. نوشتن وبلاگ دری از دنیاهای جدیدی را به روی من باز کرد. از خاطره ی فراموش نشدنی کشف وبلاگ کرگدن و سالهای ابری و پوست انداختن و شرقی و زنانه ها و خیلی وبلاگ های تاثیر گذار گرفته تا ماجرای حک شدن کودکانه ی وبلاگم و از وبلاگ زنانه ی لافم فینی که قربانی خودخواهی ها شد گرفته تا نقطه عطف زندگی عاطفیم یعنی برخورد با تو. از خاطرات تلخ از دست دادن عزیزانم که نگو. از زلزله ی تکان دهنده ی بم تا ماجرای اعدام صدام و انتخابات ریاست جمهوری و دهها ماجرای اجتماعی و سیاسی دیگر. همه و همه اینجا هستند. خلاصه اینکه اگر به گذشته بازگردم دوباره تمام این سالها را خواهم نوشت. "آهو" و اینجا هم "نیلوفر در آینه" شش سال از زندگیم مرا همراهیم کردند. من بزرگ شدنم را به چشم دیدم. و شش سال یک عمر است.
Aug 28, 2007
تیتر این پست را از تیتر مقاله روزنامه کش رفتم. موضوعش هم واقعی ست. شش سال پیش در چنین روزی شروع به وبلاگ نوشتن کردم. و نوشتن این وبلاگ با تمام خوبی ها و بدی هایش برای من درس بزرگی بود. به قول یکی از دوستان حالا دیگر دورانش بسر آمده. درست یا غلطش را کاری ندارم. اما حتی اگر فکر کنیم که سالها پیش دوران اوجش بود من نیز با آن اوج بالا رفتم و با نوشتن، دیگران را و بیشتر خودم را شناختم. یاد گرفتم احساساتم را بنویسم. حس های خوب را جاودانه کنم و از شر حس های بد خلاص شوم. همان اوایل با نوشتن خاطرات تلخ جداییم به شکلی خودم را روانکاوی کردم و اعتقاد دارم که همان خالی شدن ها کمک بسیار بزرگی در تحول روح و افکارم بود. نوشتن وبلاگ دری از دنیاهای جدیدی را به روی من باز کرد. از خاطره ی فراموش نشدنی کشف وبلاگ کرگدن و سالهای ابری و پوست انداختن و شرقی و زنانه ها و خیلی وبلاگ های تاثیر گذار گرفته تا ماجرای حک شدن کودکانه ی وبلاگم و از وبلاگ زنانه ی لافم فینی که قربانی خودخواهی ها شد گرفته تا نقطه عطف زندگی عاطفیم یعنی برخورد با تو. از خاطرات تلخ از دست دادن عزیزانم که نگو. از زلزله ی تکان دهنده ی بم تا ماجرای اعدام صدام و انتخابات ریاست جمهوری و دهها ماجرای اجتماعی و سیاسی دیگر. همه و همه اینجا هستند. خلاصه اینکه اگر به گذشته بازگردم دوباره تمام این سالها را خواهم نوشت. "آهو" و اینجا هم "نیلوفر در آینه" شش سال از زندگیم مرا همراهیم کردند. من بزرگ شدنم را به چشم دیدم. و شش سال یک عمر است.
Aug 27, 2007
دیروز از زیر پل میرداماد تا شهر کتاب آرین قدم زدم. رفتم داخل شهر کتاب. یک کتاب موسیقی های ساده ویولن برای دخترک و یک کتاب کوچک فنگ شویی برای خودم خریدم. بوی کتاب ها را داخل ریه هایم فرو بردم و چند لحظه ای رخوت روزهای گذشته را احساس کردم. کتاب کوچکم را خواندم و لذت بردم. خیلی خوب بود. نه فقط کتاب. بلکه کتاب خواندن. چند وقت بود غیر از کتاب های درسی کتاب دیگری دست نگرفته بودم. این کتاب کوچک دست گرمی بود برای آشتی دوباره با دنیای پر رمز و راز کاغذ. این چند خط کوتاه هم دست گرمی است برای آشتی با دنیای پر رمز و راز نوشتن. دوباره می نویسم. و چه حس خوبی ست.
Aug 12, 2007
Jul 22, 2007
ماجرای دسک تاپ و غوث الدین
فکر می کنم عاشقم شده باشد. اگر هنوز هم عشق های افلاطونی وجود داشته باشند. آن سالها که وجود داشت. من یک دختر دانشجوی 20 ساله بودم و غوث الدین سرایدار افهانی مجتمعی که من در یکی از شرکت هایش کار می کردم. مهربان بود و سر به زیر و مظلوم. با لهجه ی افغان صحبت می کرد و سرخ می شد. من هم دلش برایش می سوخت و بهش محبت می کردم. برایش کورن فلکس می خریدم که صبحها با شیر بخورد. سلام هایش را بی جواب نمی گذاشتم و به رویش لبخند می زدم که دلش گرم باشد. یک روز با شوخی بهش گفتم:"غوث الدین، هیچ می دانستی که چقدر شبیه بروس لی هستی؟!" این آغاز ماجرا بود
فردا صبحش سبیلش را از ته سه تیغه کرد و رفت و آمد هایش به دفتر ما بیشتر شد. شروع کرد به زیر لب آواز خواندن. با نگاههای طولانی و صورت برافروخته. یک روز توی میز کارم یک نامه عاشقانه پیدا کردم. عاشقانه به معنای واقعی! کار خودش بود. داده بود خانم "ب" صاحب مزون بغلی مثلا برای نامزدش در اسلام آباد بنویسد. بعدها خانم "ب" این را به ما گفت. دیگر خطرناک شده بود. کلید دفتر ما دستش بود و من دیگر جرات نمی کردم یک دقیقه تنها بمانم. موضوع به مدیریت کشیده شد و غوث الدین از سرایداری عزل و از مجتمع خیابان بیژن تبعید شد
حالا بعد از شانزده سال نوبت دسک تاپ شده. این اسمی ست که من رویش گذاشته ام. چون همیشه همه جا هست. توی راهروها. توی آسانسور. پشت در شرکت. با سر پایین و اندام لاغر مشغول دستمال کشیدن و طی کشیدن است آنهم با حرکتی مداوم و اسلوموشن. صبح ها محال است رسیدن من را از دست بدهد. از پارکینگ تا پشت در شرکت پشت من ولو است. با من می پرد توی آسانسور و سلام می کند. همانطوری مهربان است و سر به زیر و مظلوم. با لهجه ی شیرین شیرازی. جواب سلامش را می دادم تا همین چند وقت پیش. یعنی تا قبل از روزی که پشت سرم توی سوپر بغل شرکت مثل جنی که مویش را آتش بزنند پیدا شود و بگوید سلام. حالا کم کم دارم ازش می ترسم. همزمانی ِ پریدنش توی آسانسور و رسیدنش جلوی در مجتمع و تمیز کردن پنجره ی جلوی اتاقم که اتفاقی نیست. طفلک. نمی خواهم به روز غوث الدین دچار شود. البته خوشبختانه هیچ شباهتی به هیچ هنرپیشه ای ندارد و چقدر شانس آورده از این بابت
خلاصه اینکه ماجرایی داریم من و دسک تاپ. دیگر علنا" دارم ازش فرار می کنم و او هم همیشه سر به زنگاه همه جا پیدایش می شود. چند روز پیش تا رفتم توی آسانسور آمد جلوی در. یک آقا هم سوار شد. رفتیم پارکینگ. آقا پیاده شد. رسیدم همکف. در که باز شد دوباره طی به دست جلوی رویم بود. ظهر تا سوار آسانسور شدم پرید تو و آسانسور راه افتاد. بلافاصله دگمه ایست را زدم ولی کار از کار گذشته بود. با همان لهجه ی شیرین شیرازی گفت:" دیگه واینمیسته" و من از ترس داشتم زهر ترک می شدم. قیافه ی غوث الدین آمده بود جلوی چشمم و هر آن منتظر یک حرکت محبت آمیز کفشکی بودم.
طفلک
فکر می کنم عاشقم شده باشد
حالا اگر بداند من درباره اش مطلب نوشته ام
Jul 16, 2007
بازگشت
دلم می خواهد دوباره بنویسم. از همه چیز و از همه جا. از تمام اشارات زندگی. مثل قبل ترها. و این برای فرار از خود است یا برای بازگشت به خود. نمی دانم.
در ستایش بنزین
یک سوال فلسفی!
مردم از کجا بنزین گیرشان آمد که خیابانها دوباره مثل قبل از سهمیه بندی شلوغ شدند؟؟
Jul 10, 2007
خدا
سلام خدای خوبی که همین دور و برهایی. توی جوراب گلوله شده روی زمین یا جایی بین نقطه ی تلاقی ستاره های این آسمان درندشت. یا توی قلب بادکرده ی پرطپش زن یا روی سنجاق سر فیروزه ی عروسک کنار آینه. کسی چه می داند. شاید هم توی قلب باد کرده ی پر طپش مردی هستی که آرام زمزمه می کند" می ..خو.. بد..نی...یک...از...عزی ..ترین.. عزی...ن...ز..گی...من....هس...ت...و...خ...هی...م...ند.." یا شاید هم در شوک دوروزه ی زن خانه کرده بودی. شوکی که سرانجام مثل آب روی آتش فرو ریخت و باران بهار شد روی گونه های استخوانی اش. یا شاید هم روی یکی از گوشواره های چلچراغ آن سقف بلند بودی که گامهای لرزان زن روی فرش قرمز رنگی که به آن نور می پاشید پیش می رفت. به کجا؟ کسی چه می داند ..
نگاه
متاسفم آقای باستر کیتون! چسبيده به ديوار. باید به ابروان هشتی تان نگاهی انداخت و کلاه لبه دارتان را کمی عقب تر گذاشت بلکه خوش قیافه تر به نظر برسید. تازه اگر خدای زن توی چشمان منتظر شما هم خانه کرده باشد شاید مرحمتی شود و در افقی که مدتهاست به آن خیره شده اید یک دسته گل نرگس بروید. یک دسته گل نرگس وحشی که از ناچاری گل نرگس نیست. کسی چه می داند .. شاید زن هم روزی می خواسته یک دسته گل نرگس وحشی باشد ..
بودا
بودای عزیز من پروانه ای بر شانه ی کودکی ست که در نیزارها به دنبال گنج می گردد. و در جنگ و هیاهو به دنبال شاخه ی زیتون. یا در حیاط بزرگ خانه ای در کویر سوار بر اسب جادویی نامرئی اش می شود و پيتکو پيتکو کنان حیاط را در دنیای خود فتح می کند. یا با آرزوهایی واقعی در دنیایی خیالی مثل بزرگسالی خیالی بازی می کند. کسی چه می داند ..
شیر نسکافه ی غلیظ
در این روزهای کشدار بی پایان و آغاز هم روی تخت دراز کشید و کتاب خواند. در سکونی سنگین که معلوم نيست برای چه و از کجا آمده. هیاهوی درون را مگر می شود با تورق صفحات سفید کتاب جلد نارنجی آرام کرد. یا مگر می شود هیاهوی زندگی پشت این دیوارها را با سکون مرموز قلب تاخت زد. قلب باد کرده ی پر طپشی که انگار همه ی این سی و اندی سال را چوب حراج زده. سی و اندی سال تلاش و تلاش و اشک و لبخند. و چند سال دیگر اشک و لبخند و تلاش و تلاش. چند سال؟ کسی چه می داند ..
....
معشوق من
انسان ساده ای ست
انسان ساده ای که من او را
در سرزمین شوم عجایب
چون آخرین نشانه ی یک مذهب شگفت
در لا به لای بوته ی پستان هایم
پنهان نموده ام.
نوستالژی
۳۰ فروردين ۱۳۸۳
Jul 4, 2007
غرغرنامه
حال و روز خوشی ندارم. اعصابم توی کار زیادی خرد می شود. از نفهمی و نفهمی بعضی آدمها حرص می خورم. از خودخواهی ها. آدم نمی داند به کی اعتماد کند. هر روز یک بی اخلاقی و رندی تازه کشف می کنم. بعدش هم از دست خودم حرص می خورم که چرا مانده ام و تحمل می کنم. بعدش هم هزینه های زندگی و محافظه کاری های این روزها که به گمانم به خاطر سن است خودی نشان می دهند و باز هر تصمیمی را موکول می کنم به بعد.
ج محتمل است که ازدواج مجدد کند. و این برای من دردسری شده. همه دلشان به حال من می سوزد! با م که حرف می زنم مدام می گوید حالا معلوم نیست. مادر به ج می گوید که از نامزدبازی هایشان چیزی جلوی من نگوید. ج که اصلا توی چشمهایم نگاه نخواهد کرد. انگار که دارد کار زشتی می کند که تنهایی اش را به هم می زند و انگار به قولی که داده برای مجرد ماندن و ازدواج نکردن و آزادی را حفظ کردن پایبند نبوده و برای همین انگار به من که می رسد خودش را نمی بخشد! نمی دانم با افکارشان چکار کنم. نمی دانم چگونه حالی شان کنم که من از اینکه او ازدواج مجدد می کند و من نه خیلی ناراحت نیستم. راستش شاید کمی ته دلم وسوسه شوم اما این هیچ ارتباطی به او ندارد. زندگی او و من زمین تا آسمان فرق دارد. او تنهاست. من دخترک را دارم. او از من سنش بالاتر است و من هنوز فرصت دارم. گاهی فکر می کنم شاید اگر روزی بیاید که مطمئن شوم ازدواجی در کار نیست به این نکته برسم که گرچه بخشی از زندگیم کامل نیست اما بخشی دیگر را در نهایت تلاشم انجام داده و به آن مشغولم. و آن هم بزرگ کردن و تربیت دخترک است. وقتی کار دیگری نیست خوب می ماند همین یک کار دیگر. بیشتر نمی خواهم حرف بزنم در موردش.
این درس خواند برای کنکور ارشد هم قوز بالای قوز شده برای خودش. درس که نمی خوانم عذاب وجدان می گیرم. دستم به هیچ کتاب دیگری نمی رود مبادا در حق قولی که به خودم داده ام کوتاهی کرده باشم. درس ها هم که قربانش بروم. مثل بختک از سر و کول آدم بالا می روند و با این وضعیت شگفت زدگی من در برابر این کتابها و بی وقتی نمی دانم آخرش چه خواهد شد.
خسته ام. از کار. از سر و کله زدن با زندگی. از شمردن کیلومتر های کیلومتر شمار و حساب کردن مسیرهایی که رانندگی می کنم. از اینکه هنوز یک فرصت سفر کوتاه هم پیدا نکرده ام. چه با دخترک. چه با تو. از بی پولی و کم آوردن های همیشگی. از گرما و لباسهایی که می چسبند به تن و ول نمی کنند.
دلم یک سفر می خواهد.
Jun 28, 2007
Jun 25, 2007
به لاک پشت ام قرقره ای بستم
می خواست برود دنیا را ببیند:
گاهی که خوشحال است
اما اغلب
من
وگرنه
That’s life
توی یکی از خیابان های همین شهر ِ درندشت، درست نزدیک یک آسمان نمایِ غول پیکر، یک چهارراه هست. از همانهایی که سرش گل فروش ها گل می فروشند. کمی با چهارراههای شمال شهر فرق دارد البته. گل فروشش هم همینطور. مثلا سر چهارراه همیشه شلوغ ِ میرداماد زنی هست با ظاهری آراسته که گلهایی آراسته تر می فروشد. شنیدم سالها پیش عاشق داریوش بوده و شوهر و خانه و کاشانه اش را بخاطرش رها کرده و وقتی جوابی از او نشنیده با یک گالن اسید به استقبالش رفته. من که ندیدم. اینطور می گویند.
گل های گل فروش این چهار راه اما زیبا نیستند. چند دسته گل رز قرمز کوچکند که پلاسیده اند از بس صاحبشان با آنها راه رفته .. هر بار که چراغ قرمز می شود مرد راه می افتد. گل فروش را می گویم. لاغر اندام است و ریش دارد. چیزی حدود 40-50 سال اگر رد زندگی پیر تر از سن واقعی نشانش ندهد. وقتِ راه رفتن کمی قوز می کند. بینی قلمی دارد و صورتی کشیده و موهایی انبوه. هر بار که چراغ قرمز می شود از سر چهار راه شروع به راه رفتن لابلای ماشین ها می کند. در خطی مستقیم و بی وقفه. گلها را به ماشین ها نشان می دهد و سريع راه می رود و آرام چیزی زمزمه می کند. چیزی مثل:"گل .. گل .." شاید. حدود 40 -50 تا ماشین پشت هر چراغ می ایستند. به طولی حدود 50-60 متر. هیچکس گل نمی خرد. نه مرد زیباست نه گلهایش. مرد با نگاه خسته راه می رود و حرف می زند و انگار نمی تواند بایستد. چراغ که سبز می شود بی وقفه می چرخد و تمام راه را تا سر چهار راه برمی گردد. همانطور با قدمهای تکراری و پشت خمیده. فرصتی برای ایستادن نیست. چراغ هر 1-2 دقیقه یکبار رنگ عوض می کند. و در هر ساعتی از شبانه روز که از این چهارراه می گذری این قصه در حال تکرار شدن است. شاید 60 بار در ساعت. 720 بار در روز. هيچ معلوم نيست هر روز چند قدم راه می رود. شمردنی نیست. مرا یاد قهرمانِ بایسیکل رانِ مخملباف می اندازد که بی وقفه رکاب می زد برای زندگی. مرد هم بی وقفه راه می رود. و هیچ معلوم نیست در هر روز چند دسته گل بفروشد. 5 تا؟ 10 تا؟ یا هیچ. و هیچ معلوم نیست هر روز چند بار برای زندگی چهارراه را دور می زند و پاهایش را به زمین می کشد و گلهایش را به ماشین ها نشان می دهد و زیر لب می گوید: " گل .. گل .."
هی مرد ... تا خوشبختی چند قدم مانده؟
Jun 17, 2007
Jun 14, 2007
Jun 12, 2007
از بستنی چوبی جادویی که دهن آدم با خوردنش جیلیز ویلیز صدا می کند تا بچه خرگوش کله پای روی تخت که معلوم نیست قابلیت های یک خرگوش بالغ را دارد یا نه تا قیمه پلو و موس شکلاتی و چای سبز و کتاب مدیریت استراژیک اطلاعات که قرار شد بخوانیش و من از تو یاد بگیرم و سوسیی آلمانی تا ممد آقا و آقا رضا و وایتکس و سفید کننده تا پیس پیس های مداوم ایرویک که هنوز هم آدم جا می خورد از شنیدن صدای گاه و بیگاهش تا سفید آب و کیسه تا ساندویچ استیک و هات داگ دست پیچ تا سرکه بالزامیک و قرص ماهی تا بیدار شدن صبح زود در آن هوای ملس بهاری و رفتن تا فرودگاه و تا فکر کردن به زندگی .. همه و همه را می گذارم روی طاقچه ی دلم. همه را اینجا می نویسم تا فراموششان نکنم. تا فراموششان نکنیم. تا یادمان نرود لحظه هایمان را زندگی کنیم. تا فرصت هایمان را از دست ندهیم
Jun 3, 2007
Jun 2, 2007
خیره شدم به عصای چوبی. خواستم گریه کنم. بجایش تصاویر آمدند جلوی چشمانم. روز آخر عصا را دستشان گرفتند در حالی که من داشتم دفتر یادداشت کوچک و مدادشان را از جیب آن بلوز مردانه ی چهارخانه ی سرمه ای در می آوردم تا توی بیمارستان گم نشوند. توی بیمارستان هم بعد از این که بستری شدند و دکتر هنوز کنارشان بود عصا را بردیم بالا اما گفتند لازم نیست. حالا عصا تکیه داده به دیوار جلوی اتاقِ مادر و من خیره شده ام به آن و به خیلی چیزها فکر می کنم. همه چیز چقدر واقعی ست. چقدر تصاویر واقعی اند امشب.
خواب به چشمانم نمی آید.
من از پله ها می رفتم پایین در حالی که دخترک بغض کرده بود و پله ها را بالا می رفت. گذاشتم از پشت پنجره نگاهم کند و حتما چقدر دلش می خواسته با من بیاید توی این عصر دلگیر جمعه. بیرحم شدم و راه افتادم. هر بار که تجربه می کنم این لحظه را تلخ است. همیشه تلخ بوده. من تلخی را می چشم و به دخترک می چشانم. بگذار پوستمان کلفت شود. کلفت تر. وقت خواب برایش گفتم که دلم برایش سوخته وقتی داشتم می رفتم. نگاهم کرد. حالا خوابیده و پلاک دهانش بیرون افتاده. پلاک را در دهانش جا می اندازم و توی خواب و بیداری می خندد. فکر می کنم ویولن چقدر به انگشتان بلندش می آید.
خواب به چشمانم نمی آید.
نیمه شبِ دیشب بود که با صدایی جیغ مانندِ منقطع از خواب پریدم. موی تنم راست شد. صدای مرد یا زنی بود که فریاد می زد. فکر می کردم شاید زنی را دارند به زور می برند. شاید مردی را دارند کتک می زنند. شاید کسی مرده .. شاید، شاید.
بلند شدم از پنجره بیرون را نگاه کردم. لامپ تیرک خیابان را روشن کرده بود و به غیر از حرکت آرام برگ ها توی هوا هیچ صدایی نبود. سعی کردم دوباره بخوابم. چشمانم داشت گرم می شد که دوباره صدا را شنیدم. آرام تر و کوتاه تر. دقیق شدم. بیدار تر بودم. هوش و حواسم سرجایش بود. صدا، صدای گربه همسایه بود که هوای بهار خودش و جفتش را مست کرده بود.
خواب به چشمانم نمی آید.
تصویر تو نزدیک می شود. سرم را از پشت تکیه داده ام به صورتت و آرام آرام تاب می خوریم. مثل گهواره. خواستم بگویم تو بیشتر از آنچه آرزو می کردم به من دادی. اما نگفتم. گذاشتم سکوت حرف بزند.
شب عجیبی ست. هر سه جلوی چشمانم ردیف شده اند. هر سه را به پهلوی راست خواباندند. من صورت هر سه را دیدم زیر آفتاب سوزناک تیر و آفتاب کم جان آذر و آفتاب زمستانی ِ آخر بهمن ..
خواب به چشمانم نمی آید ..
May 31, 2007
نکند آن ویر ِ نوشتن از همه چیز دارد جان می دهد آرام آرام در من
May 22, 2007
به دستم چسبیده انگار
زندگی را می گویم. مثل چسب شده. می چسبد و ول نمی کند. آدم نمی داند با آن چکار کند.
امروز یکی از آن روزهاست که دلم می خواهد به هیچ چیز فکر نکنم و زندگی را با تمام پیچیدگی هایش بگذارم گوشه ای. پاهایم را دراز کنم روی میز و چای بخورم. شاید هم سرم را گذاشتم روی این روزنامه ها و خوابیدم. این همه زندگی را جدی گرفتم چی شد؟ .. حالا امروز هم تمام دنیا را با عرض پوزش می خواهم از دریچه ی "به یک ورم" نگاه کنم. بگذار بچرخد.
May 21, 2007
زندگی را می گویم. مثل چسب شده. می چسبد و ول نمی کند. آدم نمی داند با آن چکار کند.
امروز یکی از آن روزهاست که دلم می خواهد به هیچ چیز فکر نکنم و زندگی را با تمام پیچیدگی هایش بگذارم گوشه ای. پاهایم را دراز کنم روی میز و چای بخورم. شاید هم سرم را گذاشتم روی این روزنامه ها و خوابیدم. این همه زندگی را جدی گرفتم چی شد؟.. حالا امروز هم تمام دنیا را با عرض پوزش می خواهم از دریچه ی "به یک ورم" نگاه کنم. بگذار بچرخد
May 20, 2007
نه بگذار بگویم حالا. بگذار بگویم که وقتی بی خبر می شوم از تو اول آرامم و صبر می کنم. بعد کلافه می شوم و صبر می کنم. بعد دلتنگ می شوم و صبر می کنم. بعد منتظر می مانم و صبر می کنم. وقتی بی خبری ادامه دارد قلبم فشرده می شود. چند ساعت می گذرد. گاهی چندین ساعت. خبر می دهی. آرام می گیرم دوباره. اما شب که می گذرد و به فردا می رسد این انتظار هیچ خوشایند نیست. آزارم می دهد. مثل دیشب. هیچ هم نگفتی. هیچ هم نگفتم. فقط آزرده شدم. اما بی معناست. آزردگیم را می گویم که با حرفی آب می شود
باید زندگی کنم. با تمام چیزهایی که از صبح درگیرش هستیم. باید بروم توی خیابان راه بروم و عینک آفتابی بخرم و مغازه ها را تماشا کنم و همشهری بخوانم و تلفن کنم به ع تا چرت و پرت بگوییم و خالی شویم. باید زندگی کنم همچنان که تو در پس زمینه ی این گذرانِ روزهایم ایستایی و ساکن و ماندگار
گاهی می ترسم از خودم
گاهی
گاهی
تو چطور
نمی ترسی
تو می دانی و حرف نمی زنی
همه رفتند و فقط من مانده ام. تمام هیاهوی یک روز شنبه به پایان رسید و حالا این اتاق و این دیوارها چقدر آرامند. کار ِ من بخشی از زندگیم است. ولی نمی دانم چقدر تاثیرگذار است. منظورم این است که بخش مهمی از زندگی ِ کسی بودن همیشه هم نمی تواند بخش تاثیرگذاری باشد. مثلا وقتی در آن روز بهاریِ فراموش نشدنی ِ بارانی گفتی من "بخش مهمی از زندگیت" هستم به این فکر کردم که این "بخش مهمی از زندگی" بودن از روی عادت است یا از روی تاثیر. و این دو با هم فرق دارند. مگر نه؟ اما می شناسمت دیگر. می فهمم حرفهایت را. می دانم که بی تعارف حرف می زنی. و امیدوارم همانطور که تو بخش تاثیرگذاری از زندگی ِ من هستی، من نیز برای تو چنین باشم
پا شوم جمع کنم بروم. خانه با یک دخترک شیطان که می خواهد دنیا را فتح کند در انتظارم است
شنبه بیست و نهم اردیبهشت هشتاد و شش
May 19, 2007
روزهای عجیبی هستند. نمی دانم فرصت می کنی یا اصلا به خاطر می آوری که اینجا را بخوانی یا نه. هر چند معمولا مرا شگفت زده می کنی. برچسبم را یادت هست؟ بعد از یک سال هنوز روی میز کارت مانده .. حالا این روزها پدر تو بیمار شده و من قرار ندارم. نمی دانم چرا. شبها خواب پدرم را می بینم و از روزی که زیر دوش حمام اشک می ریختم و می خواستم دوستم داشته باشد و به رویم بخندد، حالا در رویاهایم به من می خندد .. می خندد و می گذارد صورتش را ببوسم. خوشحال است. در این غمی که من دارم. غم در شادی. شادی توام با غم. نمی دانم چه رازی ست. ولی من دارم در یک راز زندگی می کنم این روزها که تن و روحم را رنج می دهد اما سرشارم می کند و می دانم که روزی به بار خواهد نشست این بی قراری و انتظار. همه خانواده در لاک خودمان فرو رفته ایم و چرا، چرا ما هم به هیچ درد هم نمی خوریم. مسخ شده ایم انگار. چرا تنها مرگ است که یادِ انسان می اندازد چه اندازه حقیر است و زندگی چه اندازه کوتاه .. فردا روز دیگریست. روزی که سالها پیش مرا و تو را در مسیر هم قرار داد. و حالا بعد از این سالها با تمام بالا و پایین های راه، در کنار هم مانده ایم و در مرگ یا در ترسِ از مرگ عزیزانمان یکدیگر را تسلی می دهیم و سر بر شانه ی هم می گذاریم. می بینی؟ حال عجیبی دارم که نمی دانم از چیست. با بیماری پدرت انگار یک بار دیگر دارم پدرم را از دست می دهم. دورم از تو. دورم و بس نزدیک. دلم برایت تنگ می شود و کم می آورم تو را. دیگر بسنده نمی کنند این روزها. دیگر برایم کافی نیستند. صبرم تمام شده. لبریز شده ام از سکوت و حالا بند بندم بی قراری می کند. ثانیه ها را می شمارم. خدایا می دانم که گفته ای فکر کن هر روز روز آخر است و سعی کن بهترین باشی و با اقتدار تمام زندگی کن انگار که تلاش آخر است. می دانم که گفته ای فکر کن هر عملت برای آخرین بار اتفاق می افتد. آخرین خنده، آخرین دیدار، آخرین بوسه، آخرین سخن .. من که شکایتی ندارم. هنوز دارم مشق می کنم این آخرین بارها را. اما تا کجا. تو بگو تا کجا مشق باید کنم
یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت ماه هزار و سی صد و هشتاد و شش
May 14, 2007
May 12, 2007
May 6, 2007
بی ادبانه ها
* "خیلی خری" .. "من اگر جای تو بودم ...."
اینها حرفهای یک دوست(فقط به این دلیل که دوست دوران دبیرستانم است وگرنه واقعا هیچ نقطه مشترک دیگری نداریم! ) در جمعه شب گذشته به من است.
دوستی که روش زندگیش، ارزش هایش و جهان بینی اش زمین تا آسمان با من فرق دارد.
و حالا یک خر بزرگ اینجا نشسته که البته یک اپسیلون با جمعه شبش فرق نکرده. خری که دوست داشتنش، زندگیش، ارزش هایش، هدفهایش، باور هایش و جهان بینی اش به هیچ آدمی نرفته اما خوب که فکرش را می کند می بیند اگر بازهم قدمهایش را استوار تر کند و کمی ضعف ها را جبران کند و همیشه دنبال جنبه های مثبت باشد از خیلی از به اصطلاح آدمها هم بسی جلوتر است.
*صبح- رادیو تهران
گوینده خبر:" رئیس شورای اصناف از تولید لباسهای متحد الشکل برای بانوان در آینده ی نزدیک خبر داد."
گزارشگر:" خانم!، قراره که بزودی لباسهایی یک شکل طراحی بشه که شما هیچ نقشی در انتخاب پارچه و طرح اون نداشتید. اگه این لباسو به شما بدن می پوشین؟"
خانم!:"بله"
گزارشگر:"می پوشین؟!"
خانم!:"بله، فقط اسلامی باشه!"
حماقت از صدای خانم! می بارید. اصلا انگار کد گزارشگر را نگرفته بود. هر چند اجرای این طرح مثل خیلی از طرحهای فضایی ِ دیگر ِ این حکومت بعید به نظر می رسد اما همانجا بود که یادم افتاد "از ماست که بر ماست" و یک "خاک بر سرت" ِ جانانه نثار خانم! کردم.
* صبح- قبل از شنیدن گزارش ِخانم!
توی مغازه
من:"ظرف یکبار مصرف دارین؟"
پیرمرد قد بلندِ مو سفیدِ لاغر اندام:"داریم. چند تا؟"
من:"20تا"
پیرمرد در حال شمردن تنها بسته ی ظرف یکبار مصرفِ مغازه :" فکر نکنم به 20 تا برسه، اگه برسه بختت بلنده!"
3،2،1.. و ظرف ها درست 20 تا بودند. نه کمتر نه بیشتر!
نیشم باز شد. باور و قاطعیت صدای پیرمرد بود که به دلم نشست.
حالا یک خر بزرگ با بخت بلند اینجا نشسته که راستش هیچ قصد ندارد که برای زندگی کردن از همین نشانه های کوچک خنده دار هم بگذرد.
بی ادبانه ها
اینها حرفهای یک دوست(فقط به این دلیل که دوست دوران دبیرستانم است وگرنه واقعا هیچ نقطه مشترک دیگری نداریم! ) در جمعه شب گذشته به من است
دوستی که روش زندگیش، ارزش هایش و جهان بینی اش زمین تا آسمان با من فرق دارد
و حالا یک خر بزرگ اینجا نشسته که البته یک اپسیلون با جمعه شبش فرق نکرده. خری که دوست داشتنش، زندگیش، ارزش هایش، هدفهایش، باور هایش و جهان بینی اش به هیچ آدمی نرفته اما خوب که فکرش را می کند می بیند اگر بازهم قدمهایش را استوار تر کند و کمی ضعف ها را جبران کند و همیشه دنبال جنبه های مثبت باشد از خیلی از به اصطلاح آدمها هم بسی جلوتر است
صبح- رادیو تهران
گوینده خبر:" رئیس شورای اصناف از تولید لباسهای متحد الشکل برای بانوان در آینده ی نزدیک خبر داد."
گزارشگر:" خانم!، قراره که بزودی لباسهایی یک شکل طراحی بشه که شما هیچ نقشی در انتخاب پارچه و طرح اون نداشتید. اگه این لباسو به شما بدن می پوشین؟"
گزارشگر:"می پوشین؟"
خانم!:"بله، فقط اسلامی باشه
حماقت از صدای خانم! می بارید. اصلا انگار کد گزارشگر را نگرفته بود. هر چند اجرای این طرح مثل خیلی از طرحهای فضایی ِ دیگر ِ این حکومت بعید به نظر می رسد اما همانجا بود که یادم افتاد "از ماست که بر ماست" و یک "خاک بر سرت" ِ جانانه نثار خانم! کردم.
* صبح- قبل از شنیدن گزارش ِخانم!
توی مغازه
من:"ظرف یکبار مصرف دارین؟"
پیرمرد قد بلندِ مو سفیدِ لاغر اندام:"داریم. چند تا؟"
من:"20تا"
پیرمرد در حال شمردن تنها بسته ی ظرف یکبار مصرفِ مغازه :" فکر نکنم به 20 تا برسه، اگه برسه بختت بلنده!"
3،2،1.. و ظرف ها درست 20 تا بودند. نه کمتر نه بیشتر!
نیشم باز شد. باور و قاطعیت صدای پیرمرد بود که به دلم نشست.
حالا یک خر بزرگ با بخت بلند اینجا نشسته که از همین نشانه های کوچک خنده دار هم نمی گذرد برای زندگی کردن
May 5, 2007
May 2, 2007
هيچی برای عنوان يادم نمی آيد
چند روزی ست یک جای کار می لنگد. سرحال نیستم. با همکارانِ بی نوایم دعوا دارم. همین چند روز پیش که خانم "د" از دستم ناراحت شد و وسط راه از ماشین پیاده شد حتی کاری نکردم که پیاده نشود. البته من فکر کردم حقش است اما خدا هم نامردی نکرد و پانصد متر جلوتر جریمه شدم. تازه امسال عید هم که به دیدن پدر بزرگ و مادر بزرگ پدری دخترک نرفتم فکر می کردم که احتیاجی نیست بنشینم حرف های تکراری شان را به زور گوش کنم. این شد که ماهیانه دخترک هم قطع شد. همه اینها بعلاوه اینکه همین چند وقت پیش بود که به اصرار "پ" نیم ساعت بعد از کار دیدمش. خودم کمی وجدان درد داشتم اما فکر کردم بیهوده است. البته پشت بندش اِم پی تری پلیر نازنینم به درک رفت. اما اینها هیچ کدام دلیل نمی شود که سگ باشم. اشکال از جای دیگری ست. دلیلش را خودم می دانم اما اینجا نمی نویسم. راستش این وبلاگ که حالا دیگر فامیل و دوست و آشنا می خوانندش یک کمی ممکن است دیگران را گمراه کند. می دانید چیست؟ اینجا فقط بخشی از من است. آن هم بخشی که گاهی اوقات دوست دارد بنویسد خودش را. این همه ی زندگی من نیست. من هم آهوی همیشگی اینجا نیستم. من هم مثل مردم عادی زندگی می کنم. می خندم. می رقصم. غذا می خورم. تفریح می کنم. گاهی هم خسته و بی حوصله می شوم. همیشه هم سعی داشتم از تمام احوالاتم اینجا بنویسم. چه زمانی که شادم و چه ناشاد. اصلا گاهی دلم می خواهد با اسم واقعی خودم هم بنویسم. آهو اسم من نیست. اسم مستعار هم نیست. چطور بگویم. یک روز بارانی در اواخر تابستان پنج سال پیش بود که توی ایستگاه اتوبوس میدان آرزانتین یاد این اسم افتادم. قبلش به مدت خیلی کوتاهی اسم وبلاگم این بود "از رنجی که می بریم" اما خیلی زود عوضش کردم و خیلی آنی به سرم زد که اسم آهو را اینجا بگذارم. خیلی هم در موردش فکر نکردم که اسم وبلاگ چه تاثیر بزرگی در تصور مخاطب دارد. اولش هم به گمانم خیلی ها فکر کردند دختری هفده هجده ساله هستم که به شوق مشهور شدن یا ناز و اطوار اینجا می نویسم. اما واقعیت هیچ کدام اینها نیست. من یک زن سی و شش ساله هستم با یک زندگی واقعی. آهو می تواند اسم یک دختر بچه ی دوست داشتنی باشد. یعنی غالب ترین و مهم ترین تصوری که پنج سال پیش در زندگیم و در ذهنم وجود داشت. این شد که اسم این وبلاگ شد آهو. نه اینکه حالا این دختر بچه ی کوچک مهم نباشد. نه. اما امروز دیگر ترسی از شناخته شدن ندارم. به گمانم ترسی که از این محیط مجهول داشتم حالا بعد از پنج سال کم کم جایش را به حس تعلقی داده که شناخته شدنِ اسمم دیگر آن را از من نخواهد گرفت. شاید خیلی زود اسم اینجا را عوض کنم. دیشب داشتم از دخترک علوم می پرسیدم. رسیدم به بحث جریان خون و تنفس و کار قلب و اینکه اوره ماده ی سمی دفع شده ایست که اگر در بدن بماند تولید مسمومیت می کند. یاد اتفاق چند وقت پیش افتادم. اتفاقی که جان یکی از عزیزان ما را گرفت و اینجا در این کتاب علوم پایه چهارم ابتدایی چه راحت در موردش حرف می زنند. یک چیز دیگر هم بگویم. دیشب خواب "محمدرضا شاه پهلوی" را دیدم! آمده بود خانه ی ما و به من و مادرم سکه هایی طلا آنهم بزرگ تر از اندازه ی معمولی می داد. هنوز در کف کت و شلوار مشکی و آن بلوز سفید آهار دار و لبخند غرور آمیزش توی خواب هستم. اینجا هم که کار نیست. نشسته ایم منتظریم ببینیم شرکت تولید کننده دلش می خواهد به ما جنس بفروشد یا نه. کار خدا را ببین. اعتبار اسنادی دیداری باز کن. پول را یکجا بده. مالیات هم بده. ناز هم بکش. اما باز هم که فکر می کنم می بینم هیچ کدام اینها دلیل نمی شوند که من سگ باشم. اوووووه چقدر نوشتم. گفته بودم که حالم خوش نیست!