Nov 30, 2003

در زندگی لحظاتی هست كه در آنها تنها راه،از دست دادن اختيار است..

Nov 27, 2003

بايد پرواز كردن را بياموزم


آنوقت اگر قرار باشد باز هم سقوط كنم


لا اقل بال زنان خود را به زمين می رسانم


ديگر طاقت خرد شدن ندارم


بايد پرواز كردن را بياموزم

Nov 25, 2003

سخته آدم سنگ صبور همه باشه،بعد خودش يه چاه هم نداشته باشه كه بره توش داد بزنه!!

Nov 24, 2003

آگهی های ترحيمي كه به ديوار می چسبونن بدترين چيزيه كه از يه آدم به يادگار می مونه..


تصور اينكه صاحب خندون يا عبوس اين عكس الان رفته زير خاك و از توی چهار چوب عكس انگار داره از يه دنيای ديگه من رو نگاه می كنه حس بدی بهم ميده.كاغذی چسبيده به ديوار كه كودك بازيگوشی اونو از ديوار می كنه و می اندازه توی جوی آب.


صاحب اين عكس روزی زندگی می كرده نفس می كشيده اما امروز تنها سهمش از اين دنيا يه كاغذ با حاشيه های گل و سنبل چسبيده به ديواره كه كمتر كسی حتی گوشه چشمي بهش می اندازه.


دوست ندارم وقتی مردم كسی برام آگهی ترحيم چاپ كنه و بزنه به ديوار..دلم برای عكس های توی آگهی ها می سوزه...

Nov 20, 2003

اومدم بگم كه هستم.فقط يه كم اين روزا الكی درگيرم.يه تحقيق گنده دارم ترجمه می كنم در مورد*ميترائيزم*.هم فاله و هم تماشا.آخه به يه چيزايی برخوردم كه برام خيلی جالبه.مثلا ميترا كه همون خدای خورشيده عليرغم تصور من اصلا زن نبوده بلكه مرد بوده.حالا ما چرا اين اسمو روی زنها می ذاريم خدا می دونه.بايد تا آخرشو برم.شايد جواب اين سو’المم پيدا كردم.برمی گردم.دوستتون دارم.


راستی تا يادم نرفته اينم بگم و برم.توی يكی از خيابونای اين شهر دو روز پيش يه دختر مدرسه ای ۱۵-۱۶ ساله’ديگه خودشو از طبقه ششم يه ساختمون نيمه كاره لوكس پرت كرد پايين..يه جيغ كوتاه..بووم.و ديگه هيچي..درست روبروی ساختمونی كه من الان توش نشستم. تقريبا يه صبح تا شب برق تمام منطقه قطع شد.چون دختر بيچاره موقع سقوط روی كابل برق افتاد و همه چی ريخت به هم.همونموقع سوارش كردن و بردن اما به نظر نميومد كه زنده بمونه.مردم بيكار هم تا دو ساعت واستاده بودن پايين ساختمون و بحثای كارشناسی می كردن.حالا هروقت به اون ساختمون نگاه می كنم دلم می گيره..احتمالا دختر بيچاره توی تمام عمر كوتاهش تا اين حد توجه ديگران رو به خودش جلب نكرده بود.كاش راه بهتر زندگی كردنو يكی بهش ياد می داد.كاش اينم قربانی هزاران اگر و اما و شايد نمی شد..


و ديگه اينكه..تو راست ميگي..اگر دلدادگي هنوز رخت بر نبسته باشد همان است كه هيچ يك در ميان نمانده باشيم اما هنوز تو را دوست داشته باشم.


 



 

Nov 15, 2003

از اينكه نمی تونم هميشه نقش يه دوست فداكارو برات بازی كنم متاسفم.آخه ميدوني؟اين روزا ديگه اينو ميدونم كه فداكاريهای متوالی وقتی از حد بگذرن تبديل به حماقت ميشن.

Nov 12, 2003

خانم گلس با حسرت گفت:كاش ازدواج ميكردی پسر.


زويی راحت ايستاد،دستمالی پارچه ای و تا شده از جيب عقب شلوارش درآورد،بازش كرد،و يك بار،دوبار،سه بار فين كرد.دستمالش را در جيبش گذاشت و گفت:من دوس دارم تو قطار كنار پنجره بشينم.اگه ازدواج كنم،ديگه نمی تونم اين كارو بكنم.


فرنی و زويي/جي.دي.سلينجر

Nov 11, 2003

زندگی تكراری شده.خونه م ابری شده.هر كار می كنم دلم براش تنگ نمی شه-


چاق شدم-خودم فكر نمی كنم.ديگران می گن-


اخمو شدم-


غرغرو شدم-


مرغ شدم-صبح زود می زنم بيرون،غروب نشده می چپم تو خونه-


مشكوك شدم-فكر می كنم البته-


معتاد شدم-به سريال های آبكی بعد از افطار-


جذاب شدم-شديدا.اونقدر كه پشه ها تا صبح ولم نمی كنن-


شيك پوش شدم-همه’خانوما با پالتو شيك ترن،خوب كه چي-


مامان شدم-فكر بد نكنين.من قبلا هم مامان بودم-


نقاش شدم-البته توی نقاشی هاي تكاليف مدرسه از دخترم هم كمك می گيرم-


كد بانو شدم-مهمونی های افطاری ديگه،توفيق اجباري-


عاقل شدم-سنگش خيلی محكم بود-


عاشق شدم-ببخشيد،اشتباه تايپی بود-


من خوبم.شما چطوريد؟؟


 


 

Nov 10, 2003

از بودا پرسيدند:"آيا در جهان چيزی هست كه به آن علاقه داشته باشي؟"گفت:"آري.باران.چون فکر می کنم تنها چيزی که اين دنيای خاکی را به آسمان و عوالم بالاتر از آن وصل می کند همين رشته ها و ريشه های خيس و ابريشمين باران است و بس.من باران را بسيار دوست دارم"


بودا(در جستجوی ريشه های آسمان)


 

Nov 8, 2003

گاهی وقتا زندگی شبيه يه جاده طولانی پر از سكو های پرش مانع می شه.

Nov 5, 2003

هذيون

آخه چي بنويسم؟.بگم قرار بود خودمو زياد قاطي اين رابطه نكنم اماشدم؟بگم خواهي نخواهي تقريبا همه ذهنمو درگير كرده؟


بگم خسته شدم از بس آقاي ..اومد بالاي سرم و گفت:"چرا انقدر عصبي هستين امروزخانم ..؟"منم با حالتي عصبي تر در حاليكه صدام ازتنفر نسبت به اين فضوليش مي لرزه بگم:"نخير عصبي نيستم!"


بگم وقتي مي رفتم خونه يه دختر بچه اندازه بچه خودم توي خيابون ديدم كه داشت با پدرش گدايي ميكرد.پدرش كور بود.دختره انقدر خسته بود كه داشت همونجوري ايستاده خواب مي رفت.يه لحظه دختركمو گذاشتم جاش.يهو ديدم دخترم با چشمای خواب آلود داره راه ميره و داره گريه ش ميگيره از خستگی.با صورت کثيف و لباسای ناجور و موهای ژوليده.وااي.چه حالي شدم.بگم كه قرار بود برم آرايشگاه اون روز اما همونجا از خودم و امثال خودم و همه آدماي روي زمين حالم به هم خورد؟آرايشگاه نرفتم.رفتم خونه.درو بستم و گريه كردم.


بگم كه هنوز نمي دونم كجاي اين دنيا وايستادم؟تكليفم گاهی وقتا با خودمم معلوم نيست .اصلا به كل زندگيم شك مي كنم بعضي روزا.همش مي گم خوب كه چي؟چه گلي به سر خودت زدي؟چه غلطي كردي؟


تنها دلخوشي من اينجور موقع ها بچمه.دوست داشتنش شرطي نيست.حتي وقتي عصباني هستم و بي دليل دعواش مي كنم سكوت مي كنه.انگار ميفهمه دردم چيه.بعد كه سر بسرش مي ذارم همه چي تموم ميشه.به همين سادگي. كاش آدم بزرگا هم اينجوري بودن.


اصلا بگم كه هميشه ته دلم خالي خاليه؟بگم كه گاهي ميبينم خوشي هاي زودگذر ديگه راضيم نمي كنن؟آخه يكي به من بگه مگه زندگي همين لحظه ها نيست.همين شادي هاي كوچيك.همين تكرارها.پس من چه مرگمه؟چي مي خوام؟اين روزا خير سرم منطقي هم كه شدم!دلمو گذاشتم لب كوزه آبشو مي خورم.توي روابطم هم كه ديگه هيچي.هيچي نمي ذارم واسه بعد.هيچي نمي خوام پاگيرم كنه.هر چي بيشتر مي گذره ديوونه تر ميشم.اگه بهم بگه "دوستت دارم"مي پرسم:" چرا دوسم داری؟چي شد كه اينو گفتي؟چرا فكر ميكني دوستم داري؟"مي پرسم:"اصلا دوست داشتن چيه..؟"


اگه بهش بگم"دلم برات تنگ شده" خودمم نمي دونم راست گفتم يا نه.اونوقت از خودم مي پرسم:"اصلا دلتنگي چيه؟واقعا دلم تنگ شده؟ شايد دلم واسه خودم تنگ شده.واسه اون مني كه در منه.اون مني كه مي خواد عاشق باشه.دلتنگ باشه."


ديگه دلم براي دلتنگ شدن هم تنگ ميشه. اصلا همه ش تقصير اين نوشتنه.نوشتن آدمو با خودش روراست تر مي كنه.انگار هر چي هست و نيست ميريزي رو داريه.خوب اين، كار آدمو سخت مي كنه.آدم دلش مي خواد ته و توه همه چي رودر مورد خودش و ذهنياتش دربياره. آدم با خودش روراست تر مي شه.خودشو بهتر مي شناسه.توقعاتشو بهتر مي شناسه.اينه كه ديگه هر چيزي راضيش نميكنه.اينجوري زندگي هم سخت تر مي شه.نمي دونم.شايدم همه اينا فقط يه جور ادا اصول روشنفكرانه ست. و اگر ساده به قضيه نگاه كنم دلم براش تنگ مي شه گاهي وقتا..


اين روزا كارام زياد شده.الان كه دارم اينا رو مي نويسم شونه چپم انقدر مي سوزه كه نگو.يه موقع هايي انقدر الكي توي کارم شانس ميارم كه خودمم باور نمي كنم.مثل همين ديروز.فردا هم يه قرار مهم كاری داريم.برای يه تصميم مهم.البته ميگن گهی زين به پشت و گهی پشت به زين.نوبتی هم باشه حالا نوبت منه.با اينكه نمی تونم باهاشون دست بدم اما شيك و تر و تميز كه بايد باشم.دوست دام يه مانتوی شيك تر بپوشم.اما پول ندارم بخرم.اگه بشه منو بعنوان نمايندشون تو ايران قبول كنن چی ميشه.


اگه قرار بود دوباره زندگی كنم و با تجربه هايي كه الان دارم و پدرم در اومد تا بدستشون آوردم، قدرت انتخاب داشتم چقدربهتر مي شد.چقدر به بعضي فرصتهايی كه الان ازدست رفتن چسبيده بودم..


اين روزا دارم لايه ضخيم دور خودمو محكم تر و محكم تر مي كنم تاآسيب پذيريمو بيشترقايم كنم.مي ترسم انقدر سفت بپيچمش دور خودم كه ديگه حتي اگه بخوامم نتونم خودمو از توش دربيارم..


هرشب با وسواس به خط هاي كوچيك گوشه چشمام توي آينه نگاه مي كنم.بعد 18 سالگيمو به خاطر ميارم...كرم دور چشمو برمی دارم و می مالم دور چشمام.ياد اين جمله می افتم:


بر لب جوی نشين و گذر عمر ببين


 


اسم اينا رو می ذارم هذيون. 


بازم بنويسم!؟


 


 

Oct 8, 2003

.
يكي ميگفت:بودن يا نبودن....مسئله اينست.
آهو ميگه:تن دادن به تجاوز يا تن ندادن به تجاوز و بعنوان پاداش حلق آويز شدن....مسئله بالاخره كدامست؟


راستي زنان تمام نشده رو هم فراموش نكنين.

''''''''

... روي خاك ايستاده ام

با تنم كه مثل ساقه ي گياه

باد و آفتاب و آب را

مي مكد تا زندگي كند

باروَِر ز ميل

باروَر ز درد

روي خاك ايستاده ام تا ستاره ها ستايشم كنند

تا نسيم ها نوازشم كنند ...



Oct 6, 2003

.
Antifeminismic truth

داشتم خبر مربوط به اعتراف شهلا (همسر صيغه اي محمدخاني) به قتل لاله(همسراول محمد خاني) رو مي خوندم.مونده بودم كه چطوريه كه يه زن حاضر مي شه مثلا براي بدست آوردن عشق تمام و كمال يه مرد دست به يه همچين كار احمقانه اي ( به نظر من احمقانه ست ،شما رو نمي دونم ) بزنه.
اشتباه نكنم يه زماني بود كه آقايون سر يه خانم دوئل مي كردن...






Oct 4, 2003

.
من منتظر اولين بارون پاييزم.
هنوز زنده ام.
هنوز هم خيابون ها رو تماشا مي كنم.
هنوز هم دوست دارم زير بارون پاييزي راه برم و صداي برگ هاي زرد رو زير قدم هام بشنوم.
هنوز هم با ريزش بارون پاييز تمام غمهاي عالم رو مي ريزن توي دلم و من بازم دوسشون دارم.
هنوز هم منتظر معجزه هستم.
امسال هم مي ره كه آروم آروم تموم بشه.ولي مهم نيست.من هيچوقت در زمان زندگي نكرده ام.به نظرم هيچ كس ديگه هم هيچ وقت در زمان زندگي نكرده.
من ميون حادثه ها زندگي مي كنم.فاصله ميون اين حادثه ها انگار خاليه.خالي خالي
امسال هم در اين روز و در اين ساعت يه حادثه ديگه براي من بوجود اومده.
قرار شده گاهي هم اينجا بنويسم.
نوشتن در جايي كه مال من و امثال منه براي من راهيه براي پاسخ دادن به زندگيم.
به زنده بودنم
به زن بودنم
به تمام نشدني بودنم
بلكه راهي باشه براي ادامه دادن و بخشيدن و دريافت كردن و رها شدن....




Oct 2, 2003

.
از وبلاگ شرقي:

زن چينی همسايه گلدانهای کوچک خود را آب می دهد و شوهرش آرام و بی خيال ته مانده های يک بعد از ظهر کسالت آور را در خاکستر آخرين سيگار مدفون می کند. تکه ابر تيره ای کنار می رود و مرا خالص تر از لحظه پيش می کند. نيتی می کنم و جورابهای خيسم را به سرشاخه های کاج جلوی پنجره گره می زنم. خانه ام زيباتر از گذشته می شود و درختان و گلها سر زنده تر از من. اگر از اين خانه نروم نرده های بالکن کوچکم را رنگ خواهم زد. اگر از اين خانه نروم يک عروسک کوچک باران از پشت پنجره آويزان می کنم. اگر از اين خانه نروم کنج هر ديواری به يادگار خطی می نويسم. اگر از اين خانه نروم پشت چرخ سفالگری خواهم نشست و پرنده ای خلق خواهم کرد از خاک تشنه گلدانها. اگر از اين خانه نروم ......
با شما صحبت می کنم ای تمامی روزها و شبهای آينده، خطهای آشفته کف دستانم خبر از کدامين راز ناگفته می دهند وقتی که من چيز تازه ای خلق نمی کنم.


Sep 30, 2003

.
اين آقا كه موزيك *وبلاگش از ديروز تا حالا منو هوايي كرده همين روزا داره بار و بنديلشو مي بنده تا بره يه جاي دور.ايشالله هر جا كه هست سلامت باشه و موفق و پيروز.اين موزيك منو ياد قديما ميندازه.احتمالا كساني كه همسن و سال من هستن ميتونن حدس بزنن چه دوراني.ديگه خودم چيزي نمي گم!البته من اون موقع ها بچه بودم اما يادمه اين موزيك خيلي جاها پخش مي شد.مثلا يه حس نوستالژيك اين موزيك واسه من يادآوري اتاقيه كه من هميشه يواشكي توش سرك مي كشيدم و روي ديواراش پوستري با طرحي از چهره چگوآرا بود و يه پوستر ديگه از اسلحه اي كه توي لوله ش يه شاخه گل رز گذاشته بودن... خلاصه اينكهاين آقا عطا كه اون آقا عطا نيست! خاطرات خوبي رو يادم آورد.از ديروز تاحالا تا كامپيوترو روشن مي كنم اين موزيك گوشنواز فضاي اتاقو پر ميكنه تا وقتي كه كامپيوترو خاموش كنم.

ميگم چه خوبه كه يه نفر حتي بعد از گذشتن دو هفته از تولدت بخواد برات هديه تولد بخره.! بعدشم تو با فراغ بال بري تو مغازه ها بچرخي يه چيز خوشگل انتخاب كني و كادو خريده بشه و به تو داده بشه ! بعدشم هديه به بغل بريم قهوه موكا و كيك شكلاتي بخوريم و خلاصه خوش بگذره.البته اگه بعدش يك ساعت توي ترافيك ولي عصر گير نميكرديم
احتمالا بيشتر خوش ميگذشت!
امروز خبر درگذشت اليا كازان رو خوندم.خداييش فيلمهايي كه ساخت شاهكار بودن.خدا بيامرزتش..

اين روزا انقدر دفتر جلد كردم و كادو كردم و نقاشي كشيدم و گل و بلبل چسبوندم و ...كه ديگه پاك بچه كلاس اولي شدم.والله موقعي كه ما درس مي خونديم معلمامون اينجوري نازمونو نمي كشيدن.اما ديروز كه رفتم جلسه اوليا و مربيان(از همون جلسات مشقت بار كه مادران عزيز خاطرشون هست!) خانوم معلم انقدر از خواص و مزاياي جايزه دادن و شكلات دادن و تشويق كردن و هديه خريدن و حلوا حلوا كردن و اين جور چيزا حرف زد كه ما تو دلمون گفتيم احتمالا بچه هامون مي خوان آپولو هوا كنن اين روزا.
و ما بي خبر بوديم

* موزيك حكومت نظامي ساخته ميكيس تئوروداكيس

پ ن :من اين متنو مجبور شدم دوباره يونيكد پابليش كنم .اين شد كه كامنتهاي قبلي پاك شدن.خلاصه..خيلي شرمنده



Sep 28, 2003

.
.....و حكومت چيزي نيست مگر يك انتظار طولاني.انتظار لحظه اي كه سقوط خواهي كرد.انتظار لحظه اي كه نه فقط تخت سلطنتي را ترك مي كني،بلكه گرز مرصع، تاج و كله ات را نيز.

مجموعه داستان "زير آفتاب جگوار" نوشته ايتالو كالوينو

Sep 27, 2003

.
مامان -تو دوست داري با من زندگي كني يا با بابا؟
بچه -با هر دو تون
مامان -نميشه
بچه-....
مامان - بگو عزيزم
بچه -با هر دوتون
مامان -نميشه.
بچه-....
مامان -ببين عزيزم من و بابا از هم جدا شديم.هر دومون هم تو رو خيلي دوست داريم. جداييمون هم هيچ ارتباطي به تو نداره.هر دو مون هر وقت بخواي كنارت هستيم.هر دومون ازت حمايت مي كنيم.هيچوقت تنها نيستي.فقط من و بابا نمي تونيم با هم زندگي كنيم.چون از هم جدا شديم.اينجوري ديگه از صداي جر و بحث ما هم خسته نميشي و....و....و.....
حالا بگو عزيزم، دوست داري با كدوممون زندگي كني؟
بچه- با هر دو تون!


خدايا ، خوبه بعضي تصميم ها رو وقتي من بچه بودم بهم واگذار نكردي..
.................................

خيلي خوبه كه آدم صداي يه دوست قديمي رو بعد از ماهها بشنوه و احساس كنه يكي خيلي دور دورا به يادشه، و باهاش بخنده و باهاش تجديد خاطره كنه و باهاش از گذشته حرف بزنه.خيلي خوبه كه يه دست خط كوچولو دست يكي داشته باشي كه تو رو به يادش بندازه.خيلي خوبه كه وقتي گوشي رو ميذاري احساس كني كه زنده اي..

راستي اگه اين تلفن ها زنگ نمي زدن
اگه اين آهنگها نبودن
اگه اين كتابها نبودن
اگه دوستام نبودن
اگه پدر مادر يا دختر كوچولوم نبودن تا بغلشون كنم و ببوسمشون
اگه نمي تونستم بنويسم
اگه دوستايي نبودن كه از خوندن وبلاگشون يا پيغام هاشون خوشحال بشم
اگه اون گلدون كوچيك روي ميز كارم نبود كه صبح به صبح بهش آب بدم
اگه الهه نبود كنارم بشينه كه تا خود صبح باهاش درد دل كنم و داد بزنم و گريه كنم و بعد سبك شم و به خل بازيهاي خودم بخندم
اگه...
اگه...
اونوقت چيكار ميكردم؟
راستي چيكار مي كردم؟



Sep 23, 2003

.
هيچي بهتر از اين نيست كه جلوي مونيتور نشسته باشي و يه كاسه پسته تازه هم بغل دستت باشه و باد پاييزي آروم از پنجره به صورتت بخوره و وبلاگ بخوني و با اين جمله هاي زيبا به استقبال فصل رنگها بري..چيز بهتري هست؟

Sep 21, 2003

.
امروز دختر كوچولوي من رفت كلاس اول.
ديدن صورتش توي اون مقنعه سفيد كمي خنده آور و در عين حال خيلي لذتبخش بود.تصور اينكه بعد از چند ماه دختر كوچولويي كه با لالايي من مي خوابيد كنار گوشم كتاب داستان بخونه برام عجيبه.ولي بي صبرانه منتظر اون لحظه هستم.امروز انگار تمام لحظات كودكيش از جلوي چشمم رد مي شدن.از همون روزاي اول بدنيا اومدنش تا همين امروز كه پا به مدرسه گذاشته. من توي بزرگ شدن اون سپري شدن روز هاي زندگيمو مي بينم ولي خوشحالم كه روز هاي عمرم رو براي چيزي بسيار باارزش سپري مي كنم.

امروز همه به من ميگفتن دانشگاه رفتنشو ببيني ايشالله! منم به اين فكر مي كردم كه اصلا خودش اون موقع دوست داره بره دانشگاه يا نه!؟

پ.ن.تو رو خدا هي نياين بگين به فكر خودت باش به فكر خودت باش.من به فكر همه چيز هستم.همه چيز..





Sep 20, 2003

.
امروز از شمال برگشتم.

اگه خيلي خيلي پول داشتم به اونهايي كه فكر مي كنن دنيا و آدم هاشو مي شه با پول خريد خيلي چيزا رو حالي مي كردم.
اگه خيلي خيلي زور بازو داشتم به مردايي كه فكر مي كنن زنها هيچ كاري ازشون بر نمياد و فقط در كنار بازوان قدرتمند اونها موجوديت پيدا مي كنن خيلي چيزا رو حالي مي كردم.

افاضات بنده بعد از بازگشت ار سفر تفريحي توريستي !
پيدا كنيد پرتقال فروش را!

Sep 16, 2003

.
تمام اين ماه را تقريبا يك روز در ميان، حوالي غروب ،ساعتي با هم در آن كافه نشسته اند.
مثل آن روز.
آن روز با عطر قهوه اش، طعم سيگارش، ديالوگ دونفره اش، و موزيك ياني اش با آن لذت ديوانه كننده
مثل آن روز.
آن روز و باران كتاب هايي كه با وسواس تمام برايش انتخاب شده اند تا بخواندشان:

شاه گوش مي كند - مثل آب براي شكلات - در برابر مردگان - فرني و زويي - دفترچه ممنوع - سمفوني مردگان -

راستي چقدر طول مي كشد تا تمام اين كتابها خوانده شوند؟ يك ماه؟ يك فصل؟
بوي قهوه كه مشام زن را پر كرد براي يك لحظه حس نبودن او دلش را چنگ زد.چقدر به اين حس نزديك بود.چقدر با اين حس آشنا بود.
عجيب است.لا اقل حالا عجيب است. اين روز ها كه هر دو هستند و هر دو هستند كه باشند و هر دو هستند كه بمانند و مي خواهند كه بمانند.
ولي زن مي داند.
مي داند كه يك روز ،در فصلي ديگر حوالي غروب، مي رود و ساعتي در آن كافه مي نشيند. باز هم همه چيز مثل قبل است.
.آخرين كتاب را هم در تنهايي عرياني كه دلش را چنگ مي زند خوانده .تا آخر
و باز عطر قهوه هست و طعم سيگار هست و موزيك ياني با آن لذت ديوانه كننده اش

همه چيز مثل سابق است ...الا صندلي روبرويش كه خاليست.خالي







Sep 15, 2003

.
.
من يك مسافرم،يك دريانورد،و هر روز منطقه اي بكر در قلمرو روحم كشف مي كنم.

جبران خليل جبران

Sep 14, 2003

.
- ببر بچه رو بده به پدرش
-نه.........
- نذار پدرشو ببينه
-نه........
- حضانت بچه كه با تو ست پس نگرانيت واسه چيه
-...........
-آدمي نيستي كه نذاري بچه باباشو ببينه
-....
- حضانت دخترتو گرفتي پس خيالت راحت باشه كسي ازت نميگيرتش
-............
- برو ازش شكايت كن
-نه..........
- برو ازش شكايت كن
-.....
- بچه رو وارد اين جريان نكن
-........
-فراموش كن
-....
-اگه بچه رو ببره طاقت داري نبينيش؟
-نه....
-طاقتشو داري؟
-.........
-طاقتشو داري؟
-.......
- نه نمي تونه،حضانتش با توست
-......
- وكيل بگير ازش شكايت كن،
-.....
- با هاش منطقي صحبت كن
-......
- چرا اينقدر عصبي هستي حالا؟
- ..............
- بعد 5 سال تازه يادت افتاده
-..........
- اين حرصايي كه مي خوري مرض مي شه از يه جايي مي زنه بيرونا؟
-....
-.......



آذر عزيز برام نوشته:سي و دو سالگي بهترين سال زندگيست........
آذر جان بهترين رو با كدوم ه مي نويسند...؟

Sep 11, 2003

.
امروز،بيستم شهريور ماه،صبح كه از خواب بيدار شدم خودمو يه جور ديگه توي آينه نگاه كردم.دستي به صورتم كشيدم.به خودم صبح به خير گفتم

زندگي ارزش ندارد، اما هيچ چيز هم ارزش زندگي را ندارد
اين اولين جمله اي بود كه پارسال اواخر شهريور ماه توي وبلاگم نوشتم.وبلاگ آهو همين روزا يكساله مي شه.

اون روزي كه من به دنيا اومدم، پدرم همونجا توي بيمارستان تسبيح شكر گفته، برادر بزرگم اون موقع دانشجو بوده و كلي سرخ و سفيد شده تا به همكلاسي هاش بگه در بيست سالگي تازه صاحب يه خواهر كوچولو شده! ماجراي اسم گذاريم هم كه نگو..قرار بوده اسممو بذارن سامانتا! ( كه خدا رو شكر پشيمون مي شن) و اسم فعلي من كه البته آهو هم نيست، توي شناسنامه م ثبت مي شه.سالهاي كودكي پفك نمكي صدام مي كردن احتمالا" به اين علت كه لپ هاي صورتم بزرگتر ها رو ياد هيبت پفك نمكي مي انداخته! من فرزند آخر خوانواده بودم..دختر كوچكي كه همه از خطاهاش مي گذرن!..
حالا اون دختر كوچك،خودش يه مادره..
زني كه هيچوقت نمي خواد كودك درونش رو از ياد ببره
.................

تا حالا شده از كسي كه اصلا انتظارشو ندارين يه هديه بگيرين؟يه خانم همكار جديد خجالتي دارم كه هيچوقت روش نشده حتي توي چشام نگاه كنه.اما همين خانم، همه چيزو تو ذهنش ثبت مي كنه و سر بزنگاه با يه بسته كادو پيچ مياد جلوم ..
كتابها رو باز مي كنم. با خطي زيبا برام نوشته:

حاليا معجزه را باور كن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببين
و محبت را در روح زمين


روزي كه اينجوري شروع بشه قاعدتا" بايد روز خوبي باشه.
حالا بماند كه من هيچ چيزي در زندگيم از قاعده پيروي نمي كنه!
ولي امروز بايد قاعدتا" روز خوبي باشه!

من امروز در نهايت روزمرگي سي و دو ساله شدم!




Sep 8, 2003

.
....و هيچ كس نمي داند كه نام آن پرنده غمگيني كه از قلبها گريخته است ايمان است.


خدا جونم
خداي مهربونم
خداي قشنگم
خداي گلم
خداي ماهم..
خودتو به من نشون بده
دلم برات تنگ شده
تنگ
.............................




Sep 3, 2003

.
براي ايام به اصطلاح نقاهتم سه تا كتاب انتخاب كرده بودم كه بخونم.وصيت خيانت شده/ميلان كوندرا كه نقد و بررسي آثار كافكا بود.تا آخر نخوندمش.چون توي اون شرايط زياد حوصله فلسفه بافي نداشتم. كتاب دوم: ما’مور معتمد/گراهام گرين بود. داستاني از تنهايي انسان معاصر. كتاب سوم هم: فراتر از بودن/كريستين بوبن. يه كتاب 134 صفحه اي كه از معمولي ترين،انساني ترين و تا’ثير گذار ترين حادثه زندگي حرف مي زد: عشق.
كتاب سوم رو بيشتر پسنديدم. به همين دليل ساده كه از خوندن سطر سطرش لذت بردم.

از متن كتاب:
براي آنكه كمي،حتي اگر شده كمي زندگي كرد،دو تولد لازم است.تولد جسم و سپس تولد روح.هر دو تولد مانند كنده شدن هستند.تولد اول بدن را به اين دنيا مي افكند و تولد دوم روح را به آسمان مي فرستد.تولد دوم من زماني بود كه تو را ديدم...
...........

بهترين مادر ها كساني هستند كه دنيا آن ها را بدترين مادر ها مي خواند، مادراني كه فقط به فكر فرزندانشان نيستند.و باز هم مي توان گفت بهترين مادر ها كساني هستند كه فراموش نمي كنند كه در عين مادر بودن،به همان اندازه،همسر،معشوق و فرزند هستند...
...........

ما در هيچ سرزميني زندگي نمي كنيم.ما حتي بر كره زمين هم زندگي نمي كنيم.منزل حقيقي ما،قلب كساني است كه دوسنشان داريم...
...........

زندگي رنج به همراه دارد.زندگي به اندازه رنج،كودكي به همراه دارد.رنج و كودكي در حقيقت يكي هستند.روح كودكي براي دنيا تحمل ناپذير است.دنيا كودكي را رها مي كند تا دنيا بماند.آن چه رها مي شود،هيچ وقت نمي ميرد بلكه سرگردان،بي آنكه لجظه اي آرام گيرد،به راه خود ادامه مي دهد.درد آن را همراهي مي كند...
............

سالها طول كشيد تا من تفاوت ميان عشق و احساسات را دريابم.سبكي همواره از عشق به من مي رسد.نه از احساسات.احساس مانند ماليخوليا مي چسبد،آويزان مي شود،چنگ مي اندازد،مي آميزد.عشق مي برد،قطع مي كند،رها مي سازد وپرواز مي كند.با احساس، من به خود مي آويزم.با عشق من از خود جدا مي شوم،از خود كنده مي شوم...
............

براي از دست دادن چيزي، بايد اول صاحب آن بود.ما هيچ وقت در اين زندگي صاحب چيزي نيستيم . هيچ وقت چيزي را از دست نمي دهيم.در اين زندگي فقط بايد آواز خواند،بايد با غبار روان هاي عاشق مان از ته گلو،از ته دل،از ته مغز،از ته قلب،از ته روح آواز بخوانيم...
............

زندگي انسان هاي خلاق كه اغلب زندگي پرتلاطمي است كم تر از زندگي انسان هاي فقير كه حتي نياز هاي اوليه شان هم برآورده نمي شود،براي من جذاب است.براي پول در آوردن و لباس پوشاندن بر تن فرزندان،همان قدر نبوغ-يعني شهامت،رويا،صبر و بي صبري،معصوميت و نيرنگ - لازم است كه براي خلق يك شاهكار.




Sep 2, 2003

.
امروز دختركم تلفن زد محل كارم.من و اون معمولا در طول روز يكي دو بار تلفني حرف مي زنيم تا موقعي كه من برسم خونه.امروز گرفتار كار بودم و بهش زنگ نزدم.خودش تلفن كرد.حالشو پرسيدم.يه كم سر به سرش گذاشتم.بعد ازم پرسيد:مامان وقتي زلزله بياد خونه’ ما خراب مي شه؟...دوزاريم افتاد كه اين سوالا مربوط به برنامه اي ميشه كه از تلويزيون ديده..گفتم:نه مامان، خونه ما محكمه.خراب نميشه.خونه هايي خراب مي شن كه بد ساختنشون.خونه هاي خراب و قديمي.باز پرسيد: خوب تو كه از سركار مياي خونه، سر راهت كه از اين خونه خراب و قديمي ها هست ، مگه تو از زير اونا رد نميشي...؟ديدم فكر اين طفل معصوم تا كجا ها كه رفته.نمي دونستم چي بگم.يعني جواب داشتم بهش بدم اما واقعا يه لحظه از احساسي كه نسبت به من داره يه حس غريبي پيدا كردم.يه احساس شعف و يه احساس غم كه چرا اين بچه بايد توي شرايطي بزرگ بشه كه تمام زندگيش،اميدش، پناهش من باشم.گفتم: نه مامان جون من از جلوي او ساختمونا هم رد نمي شم.تازه اگرم زلزله بياد مي پرم وسط خيابون كه هيچيم نشه.بعدشم صحيح و سالم ميرسم خونه.پيش تو..ديگه صحبت تلفنيمون زياد طول نكشيد.مي دونم كه وقتي مي رم خونه مي تونم براش بيشتر هم توضيح بدم تا كمتر بترسه.بهش بگم كه چه كارايي بايد توي اون لحظات انجام داد،البته در حد فهم و درك خودش.
اما واقعا ما آدم بزرگا وقتي به زلزله فكر مي كنيم چجوري بايد خودمونو آروم كنيم.چقدر ساخمونهاي محكم و استاندارد داريم؟چقدر آتشنشاني و اورژانسمون مي تونن توي اون شرايط وحشتناك به دادمون برسن.چقدر شانس داريم كه درگير اين مصيبت نشيم.چقدر ازكمك هاي اوليه توي اون شرايط سر در مياريم؟
يعني دلداريهايي كه امروز به دختركم مي دادم همش بيخود بود.
يعني ترس دختركم كاملا" طبيعيه..
يعني سوالاش كاملا" منطقيه..
اين همون واقعتيه كه ما آدم بزرگا ميخواهيم بهش فكر نكنيم اما هميشه بچه ها بدترين تلنگر رو بهمون مي زنن...

Sep 1, 2003

.
كلام،سرآغاز سو’تفاهم در عشق است...
.
مرنجان دلم را كه اين مرغ وحشي
ز بامي كه برخاست،مشكل نشيند
.
Free counter and web stats