يادم باشد اين برچسب را روي هر كه و هر چه مي بينم بچسبانم :
دل بستن ممنوع !
چاي تلخ را سر مي كشم.حوصله ندارم شيرينش كنم.بهتر بگويم نمي خواهم.چاي تلخ است.چه دليلي دارد كه به زور شيرينش كنم.نشسته ام خودكار را در دستم مي چرخانم و چون حوصله ندارم كارم را انجام دهم بجايش هذيان مي نويسم.
صبح پيغام محبت آميزت را گرفتم.و عزا گرفته ام كه با تو چكار كنم.تا وقتي كه كسي نيست مي خواهيش و وقتي كه هست ..
سخت شده برايم.همه چيز سخت شده.تصميم گرفتن سخت شده. ترك عادت هاي قديمي و رو در رو شدن با عادت هاي جديدي كه معلوم نيست چند صباح عمر دارند كم كم دارد اذيتم مي كند.
نگران ن هم هستم. هر وقت حالش بد مي شود بند دلم پاره مي شود. الان دو روز است كه در خانه خوابيده.داشتن دوستي صميمي و قديمي اما بيمار آدم را به وحشت مي اندازد.وحشت اينكه اگر بدتر شود چه ؟ اگر...
اميدوار بودي شاد باشم اما نيستم.به تو نگفتم اما حس بدي دارم.
از اينكه نكند روزهايي بيايند كه حالش بدتر شود.از اينكه نمي توانم در مورد تو تصميم بگيرم.از اينكه ديروز ِ خوبم انقدر زود به امروز ِ تلخ تبديل شد.
چاي هم تمام شد.
تلخ بود.
يادداشت سياه
زن بيشتر از خودش بدش آمد.
چشمهايش را بست.
پ ن:خيلي اوقات شده كه توي حس و حال خاصي بوده ام و چيزي نوشته ام.موقع تايپ كردن يا پست كردن متنم پريده و خواستم دوباره بنويسمش.چشمتان روز بد نبيند.دوباره نوشتن همان و خراب كردن متن همان.گندي مي زنم به كل مطلب كه بيا و ببين.تمام حس و حالش را مي گيرم انگار.و يك چيز أبكي مي ماند كه ديگر اصلا به دلم نمي شيند و دوستش ندارم.انگار من ديگر من چند دقيقه قبل نيستم.نوشته ام با خودم هم غريبه مي شود.نمي دانم شما هم تجربه كرده ايد يا نه.
متن بالا هم از أن دسته متن هاست !
تهران خوب !
دوستي دارم كه بعد از 20 سال تحصيل و كار و زندگي خارج از ايران حالا برگشته و تصميم دارد اينجا زندگي كند.خوب به نظر ما كمي عجيب می آيد.اما خودش معتقد است كه هر كار بايد مي كرده كرده و حالا تصمیم دارد بقيه زندگي اش در كشور خودش باشد.اين آدم با لذت به خيابانهاي تهران نگاه مي كند.چلوكباب را با دوغ و پياز مي خورد و تمام مدت راديو را روشن نگه مي دارد تا آهنگهاي سنتي ايراني گوش كند و اخبار ايران را دنبال كند.با لذت به درختهاي تهران نگاه مي كند و معتقد است تهران شهر پر درختيست.چيزي كه شايد ما به ندرت به آن فكر كرده ايم.توي گشت و گذار سطح شهر با تعجب به برج هاي شهر نگاه مي كند و معتقد است كساني كه در اين برج ها زندگي مي كنند و از هواي خوب مناطق شمال شهر استفاده مي كنند محال است بتوانند در خارج از كشور همچين زندگي داشته باشند.معتقد است آدم اگر پول كافي داشته باشد هيج كجاي دنيا بهتر از شهر خودش تهران براي زندگي نيست.از بودن در تهران لذت مي برد.ترافيك خيابانها كلافه اش نمي كند.معتقد است ديسكو هاي خارج از كشور قابل مقايسه با تختهاي فشم و هواي ييلاقي آنجا نيست ! و جوانان ايرانی كمي كم لطف هستند.وقتي نگهبان فلان رستوران مي گويد بدون چادر حق ورود ندارم در مقابل عصبانيت من مي خندد و مي گويد: خوب اين طبيعي است.در ژنو هم ورود به بعضي از رستورانها بدون كت و شلوار ممنوع است ! وقتي از افزايش قتل و بزهكاري در تهران برايش حرف مي زنم معتقد است براي شهر 10 ميلون نفري اين طبيعي است كه چند نفر هم بزنند همديگر را بكشند ! وقتي در ترافيك ميدان تجريش گير مي كند باز هم می گويد مردم تهران قوانين رانندگي را بيشتر از قبل رعايت مي كنند و براي اثبات حرفش به ماشينهاي روبرو اشاره مي كند كه از خط خود خارج نشده اند.از برخورد كماندو ها با موتور سوار هاي مركز شهر راضي است و بسيار خوشبين است كه مردم تهران با قوانين شهر نشيني بيشتر از سالهاي قبل آشنا شده اند. از اشغال پست هاي مديريتي توسط زنان صحبت مي كند كه نشانه بالا رفتن آگاهي زنان ايران نسبت به سالهاي گذشته و عاملي براي افتخار ايران است.. خلاصه اين دوست مثل ما بدبينانه به همه چيز شهر نگاه نمي كند و از پيشرفت هاي آن بسيار راضيست.البته ضعف ها را هم قبول مي كند ولي مثل ما ساكنان تهران مدام در حال نك و ناله نيست.من فكر مي كنم اين خصوصيت او به علت تازه وارد بودنش به تهران نيست.چون طي اين سالها مدام در حال آمد و شد به ايران بوده.اينها به علت تفاوت هاي فراواني است كه تهران طي سالهاي اخير كرده و ما شهروندان تهرانی از قبول آنها سر باز می زنيم تا کسی پيدا شود و عينکش را روی چشمانمان بگذارد !
او حتی بعد از ۲۰ سال زندگی در اروپا باز هم مثل کسانی كه بعد از يكي دو سال مهاجرت تهران را قبول ندارند فكر نمي كند. اين آدم تهران خودمان را به ژنو و پاريس ترجيح مي هد!
عجيب است ولی واقعی.
سني چُك آما چُك اوزلِِِِِِِِديم ...
كسل هستم. به كودكي مي مانم كه تمام اسباب بازي هاي دنيا را هم كه برايش بياورند باز هم بهانه ي همان عروسك پارچه اي خودش را ميگيرد. همان كه گمش كرده. و حالا مانده وسط اين همه چيز كه مال او نيست. مانده كلافه و دلتنگ.
سعي مي كنم منطقي باشم ولي نمي شود.همه چيز را كه با منطق نمي سنجند.دل كه منطق نمي داند. سعي مي كنم خودم را قانع كنم. نمي شود. نشد.
كسي خبر از گم شده ي من ندارد ... ؟
نمايشگاه كتاب با مخلفات
فرصتي شد و با يك دوست خوب وبلاگي راهي نمايشگاه شديم.
موقع رفتن توي تاكسي با آقايي هم سفر بوديم كه تمام مكالمات دو نفره ما را گوش مي كرد و از محاسن وب جت گرفته تا طرز ساخت درهاي اتوماتيك و ميزان دستمزد مترجم اظهار نظر مي كرد.قصدش هم پيدا كردن يك مترجم در سالن كتاب های خارجي بود ! ما مي گفتيم ف آقا تا فرحزاد مي رفت و بر مي گشت.چند بار خواستيم اشاره اي چيزي بكنيم اما طفلك آنقدر در باغ نبود كه دلمان نيامد نطقش را كور كنيم.عوضش تا نمايشگاه زير زيركي خنديديم.
غرفه هاي خارجي هم مثل ديگر غرفه ها شلوغ بودند.از همه شلوغ تر هم غرفه شهر كتاب بود و غرفه هنر.آنهم مملو از دختر خانوم هاي تركه اي و آقا پسر هاي گيس بلند. كتابهاي انتشارات هند جزو ارزان ترينها بودند.با اين حال اگر خوب مي گشتي كتاب خوب هم پيدا مي كردي.كتاب هاي فرانسوي و آلماني هم فروش مستقيم داشتند و كار خريدار را راحت تر كرده بودند.بازار سيب زميني و بستني و ساندويچ و سن ايچ هم كه داغ بود و پر مشتري.بچه ها را هم كه نمي شد فراموش كرد.انتشارات قدياني را پيدا نكرديم اما از نشر شباويز چند كتاب زيبا هم براي بچه ها خريديم.
موقع پرداخت پول كتاب هايي كه انتخاب كرده بودم ، دختري 19-20 ساله با ليستی كامل از گران ترين كتابها آمد كنارم ايستاد و با تعجب پرسيد: مگر پول هم بايد بدهيم ؟! قيافه من را كه ديد تازه متوجه جريان شد.
خنده داري قضيه اينجا بود كه خانم فكر مي كرد آقايان ناشران خارجي دست و دلبازي شان گل كرده و هر كتابي كه بخواهي با همان 1000 تومن پول كارت دو دستي تقديمتان مي كنند.غافل از اينكه با آن پول جواب سلام آدم را هم نمي دهند.چه برسد به كتاب.
موقع برگشتن با دستهاي پر و جيب هاي خالي چشمم افتاد به كتاب جنس دوم/سيمون دوبووار كه دست آقايي بود.با ولع گرفتم و ورق زدم.آقا هم كه متوجه آلرژي من به كتاب شد آدرس غرفه را داد.اما من كه ديگر نه پاي راه رفتن داشتم و نه پول كتاب خريدن راه را كج كردم و ناگزير آمديم بيرون.
اينطوری نمی شود.بايد باز هم بروم.هنوز نمايشگاه مطبوعات را زير و رو نكرده ام. :)
پ ن:سه روز است با پرشين بلاگ كلنجار می روم.وقتی خانه ات را در بلاگ اسپات خالی می گذاری و اينجا برای پست كردن مطلب جان می كني همين می شود ديگر.حالا بكِش!
پدر بشقاب سيب به دست از اين اتاق به آن اتاق دنبال مادر می رود.از پدر اصرار از مادر انكار.اصرار دارد از سيبی كه پوست كنده به مادر بخوراند كه ناراحتی معده مختصر مادر خوب شود.مادر هم كه از اين اصرار ذله شده مانند بچه ها سيب را نمی خورد و پدر را دست به سر می كند.
نگاهشان می كنم.
با شوخی به مادر می گويم:« خوش بحالتان.حسوديم شد.كاش يكی هم اينطوری ناز مرا می كشيد!»
می گويد:« نمی خواهم.ناز كشيدن سر پيری به چه دردم می خورد؟ آن موقع كه جوان بودم كاش بودی و می ديدی چی به سرم آورد! »
می خندم.می دانم برای دلخوشی من اينطور می گويد.می دانم كه يك روز طاقت دوری هم را نداشتند.می دانم هنوز كه هنوز است حتی بعد از ۵۰ سال از همديگر خسته نيستند.می دانم به نظرش گفتن آن حرف تنها راه است که من...
می گذارم تصور كند كه باور كرده ام.
اما همچنان نگاهشان می كنم...
........
هذيانهای عصر جمعه
نه... من تنها نيستم.دخترك هست.همان کسی كه وقتی خسته از كار به خانه بر می گردم در را به رويم باز می كند و با لبخندش و با آغوشش می خواهد به جنگ تمام خستگی هايم برود.همانی كه خوراكی های داخل قفسه هاي آشپزخانه از دستش در امان نيستند و خدا به داد روز های تعطيل برسد كه تلويزيون است و دخترك است و زير و رو كردن قفسه ها.من تنها نيستم.مادر هست.همان کسی كه هميشه با دقتی وسواس گونه تكه های خوب غذا را برای من جدا می كند و هنوز باورش نشده كه من نيز خود مادری سی و سه ساله ام.من تنها نيستم.پدر هست.همان کسی كه از فرط پيری ديگر نمی توانم از دغدغه های كاريم برايش حرف بزنم مبادا كه رنجورتر شود اما هست.هست كه در سكوت بازی دخترك را تماشا كند و هر از چند گاهی با قربان صدقه ای او را به خود بخواند.من تنها نيستم.دوستانم هستند.همانهايی كه گاهی صدای قهقهه هايمان به آسمان می رسد و گاهی قهر و آشتی ها به ذهنمان نقش می بندد.من تنها نيستم.تو هستي.در روياهايم.در خواب هايم.در خاطراتم.در خيابان هايی كه بی تو از آنها گذر می كنم.دررستورانهايی كه بی تو در آنها غذا می خورم.در روزهايی كه بی تو آغاز می كنم. و شبهايی كه بی تو سر بر بالين می گذارم.تو هستي.تو با لجاجتی وصف ناپذير در خاطرم هستی و من ديگر تلاش نمی كنم كه از ذهنم برانمت.می گذارم بماني.تا هر وقت كه بايد.
می بيني؟ من تنها نيستم...
۱-مطلب قبلی رو که اينجا نوشته بودم پاک کردم.باهاش احساس نزديکی نمی کردم.کمی بی رحمانه نوشته بودم انگار.اين بود که ترجيح دادم پاکش کنم.نمی خوام کسی براش سوء تفاهم پيش بياد...
۲-هر دم از اين باغ بری می رسد:
روزنامه ايران/پنجشنبه ۳ ارديبهشت:
۸ پسر نوجوان که در پارک طالقانی تهران در يک روز تعطيل اقدام به نواختن گيتار کرده بودند به جرم جريحه دار کردن افکار و عفت عمومی دستگير و در دادسرای ويژه نوجوانان تحت تعقيب قرار گرفتند.
ارتباط بين نواختن گيتار و جريحه دار کردن افکار عمومی مثل ارتباط غير ممکن بين ... و شقيقه س!!اونوقت مسئولان محترم نظام! می گن چرا جوونای ايران زيرآبی می رن؟ چرا جوونای ايران از مذهب فراری هستن؟چرا جوونای ايران اينجورين؟ اونجورين ؟مسئولان محترم نظام يعنی گيتار زدن هم پايه اعتياد و دزدی و قتله که اين بچه ها بايد سر از دادسرا دربيارن؟!!! لعنت....لعنت....
باز هم روزنامه ايران/همان تاريخ :جوانی صادق هدايت چگونه گذشت؟ عنوان مقاله ای با تيتر: زندگی در دالان جهنم.
مروری کوتاه و سرسری به زندگی و آثار هدايت به شکلی مغرضانه.برای مثال همونطور که هدايت هيچوقت از دست برچسب انحراف اخلاقی در امان نبوده توی اين مقاله هم جايی نوشته شده:صادق هدايت هرگز ازدواج نکرد و در همان خانه پدری مورد توجه پدر و مادر و ساير افراد خانواده بود!
خود جمله اشکالی نداره اما به علامت تعجب آخر جمله دقت کنيد...و به بار منفی و توهين آميزش...
يادمه دوستان از بی بی سی گله مند بودند؟ اين هم از مطبوعات خودمان.
فقط اميدوارم من اشتباه کرده باشم...
سه تا كتاب جديد خوندم:
۱-سفر به ديگر سو: كارلوس كاستاندا
۲-مثل آب براي شكلات: لورا اسكوئيول
۳-ترجمه ي ترانه هاي black sabbath : کار مشترک عبدالحسين پيروز – مرتضي الويري
كتاب اول با اين كه بحث هاي جالبی داره اما به نظر من كمي از اصول زندگي ما دوره چون مربوط به دهه هفتاد ميلادي و شامل آموزش هاي عرفاني دون خوان ( جادوگر سرخپوست ) به كاستانداست که در مقايسه با شرايط زندگی امروزه کاربردی ندارن.البته اشکال موضوع در خود عرفان نيست بلکه بر سر چگونگی دريافت اون از طريق آموزشه.
بخش هايي از سخنان دون خوان به كاستاندو:
كتاب دوم يه رمان بسيار ساده و بسيار عجيب و احساسيه.داستاني ازعشق،احساس و جنگ كه در عين حال نمايش فروپاشي سنتها ازسوي نسلهايي اززنان مكزيكه.تمام كتاب دويست و چهل صفحه اي رو از صبح تا بعد از ظهر يه سره خوندم.
كتاب سوم هم همينطور كه از اسمش بر مياد ترجمه اي از ترانه هاي يازده آلبوم اين گروه در سالهاي 1970-1983 هستش.با اينكه توي جاهايي از كتاب به وضوح اشكالاتي در ترجمه ديده مي شه اما براي علاقمندان به سبك اين گروه كتاب بدي نيست( البته با اصلاح موارد - چون به نظر من مهمترين کار مترجم در انتقال مفاهيم به زبان فارسی اينه که در نهايت امانتداری کار کنه و در معنی متن ترجمه شده دست برده نشه)
سه تا كتاب جديد خوندم:
۱-سفر به ديگر سو: كارلوس كاستاندا
۲-مثل آب براي شكلات: لورا اسكوئيول
۳-ترجمه ي ترانه هاي black sabbath : کار مشترک عبدالحسين پيروز – مرتضي الويري
كتاب اول با اين كه بحث هاي جالبی داره اما به نظر من كمي از اصول زندگي ما دوره چون مربوط به دهه هفتاد ميلادي و شامل آموزش هاي عرفاني دون خوان ( جادوگر سرخپوست ) به كاستانداست که در مقايسه با شرايط زندگی امروزه کاربردی ندارن.البته اشکال موضوع در خود عرفان نيست بلکه بر سر چگونگی دريافت اون از طريق آموزشه.
بخش هايي از سخنان دون خوان به كاستاندو:
كتاب دوم يه رمان بسيار ساده و بسيار عجيب و احساسيه.داستاني ازعشق،احساس و جنگ كه در عين حال نمايش فروپاشي سنتها ازسوي نسلهايي اززنان مكزيكه.تمام كتاب دويست و چهل صفحه اي رو از صبح تا بعد از ظهر يه سره خوندم.
كتاب سوم هم همينطور كه از اسمش بر مياد ترجمه اي از ترانه هاي يازده آلبوم اين گروه در سالهاي 1970-1983 هستش.با اينكه توي جاهايي از كتاب به وضوح اشكالاتي در ترجمه ديده مي شه اما براي علاقمندان به سبك اين گروه كتاب بدي نيست( البته با اصلاح موارد - چون به نظر من مهمترين کار مترجم در انتقال مفاهيم به زبان فارسی اينه که در نهايت امانتداری کار کنه و در معنی متن ترجمه شده دست برده نشه)
همين الان يه نفرو از حافظه ي تلفن و يه نفرو از ليست دوستاي مسنجرم پاك كردم.ديگه حوصله ي ناز كشيدن ندارم.هر كي هست قدمش روي چشم.هر كي هم كه ناز مي كنه به سلامت.از از دست دادن هم ديگه نمي ترسم.انقدر از دست دادم كه ديگه خوب مي دونم آدم با كندن دندون كرم خورده نه مي ميره نه دنيا به آخر مي رسه.دنيا پره از آدم هاي جديد و دوستي هاي جديد و تجربه هاي جديد.هيچ اصراري نيست كه بعضي روابطو با چسب دو قلو نگه دارم و مثل آدامس كشش بدم !
امضا: آهوي عصباني
سلام زن آبي !
روزاي اولي كه شناختمت يادته؟ من خوب يادمه. زن تنهايي سرشار از روح ناب زنانگي ، آزاد ، خالص، نكته بين و سرشار از فرديت.براي من دور از انتظار نبود.و خوندمت.زن تنها وقتي دست مي كشيد روي پاهاي لختش يا وقتي با پاي برهنه حياط رو خيس مي كرد حس مي شد.با تمام وجود حس مي شد.
چند وقت بعد وبلاگ زن تنها يه گور شد.يه گور از تنهايي هاي تو و تو ديگه تنها نبودي.زن تنها براي هميشه تموم شد.زن ، آبي شد.به رنگ آبي عشق.
باز تو مي نوشتي و من مي خوندم.بي سر و صدا.بدون هياهو و جار و جنجال.اما تو ديگه از زن آبي نمي نوشتي.براي يك « تو » مي نوشتي.براي مردي كه دوستش داري. زن آبي ديگه توي نوشته هات نبود.گم شده بود.كاريش نمي شد كرد.من فقط يه خواننده بودم.اين تو بودي كه زندگي مي كردي و به كلمات روح مي دادي.با خودم گفتم اگه عشق رنگ نوشته هاي زن آبي رو عوض كرده بذار عوض شه.مهم عشقه.وبلاگ كيلو چند؟
بگذريم كه ديگه نوشته هات با «زن» شروع نمي شدن ؟ بگذريم كه ديگه تو در كلمات نبودي..
اين روز ها باز يك زن قهرمان نوشته هاته.زني كه خودتي.. زن تنهاي آبي شايد.ولي مي دوني؟ آدم گاهي توي تنهاييه كه خود واقعي شو پيدا مي كنه .مي خوام بگم حيفه كه عشق ، وابستگي شه و نوشته هات اصالت و روح خودشونو از دست بدن.مي خوام بگم كه همه چي هميشه در خود توست.چه تنها باشي و چه نباشي.
آرزو دارم هيچوقت تنها نباشي..و بيشتر آرزو دارم در كنار مردي كه دوست داري هم ، همين زن آزاد ، خالص ، نكته بين ، سرشار از روح ناب زنانگي و سرشار از فرديتِ اين روز ها باشي.
ايام به كام.
روزي خواهد آمد
روزي كه من ديدگانم را به نابينايي خواهم بخشيد
تا هستي و حقيقت را ببيند
روزي كه لبخند در چهره’ بيگانه بنشيند
بدون هياهو ، بدون غوغا
روزي كه من بازوانم را به نااميدي خواهم بخشيد
تا دوستي را احساس كند
روزي كه يكديگر را در آغوش بگيريم
در يك دوستي ناباورانه
و عاقبت عشق رهايي يابد از
فقط در كلام ها بودن..
آندره لابرس
خواستم فقط يه چيزي نوشته باشم تا پست قبلي بگذره.بخاطر دوستايي هم كه كامنت گذاشتن پاكش نمي كنم.راستش من از مظلوم نمايي بدم مياد.از اينكه مشكلاتمو اينجا بنويسم و بهشون بال و پر بدم و ديگران هم بيان بخونن و روي حساب لطفي كه بهم دارن دلداريم بدن احساس خوبي پيدا نمي كنم. ترجيح مي دم از مشكلاتم حرف نزنم چون دارم تمام تلاشمو براي مقابله باهاشون بكار مي برم.
من مسئوليت كامل زندگي خودمو بعهده مي گيرم.
هيچي بدتر از اين نيست كه بعد از شوت شدن از اين سر شهر به اون سر شهر واسه يه پرونده فسيل شده ، آخرشم توي اداره دولتي اون سر شهر مجبور بشي واسه اين كه كارت زودتر راه بيافته به يه كارمند رده آخر پيشنهاد پول بدي(چي مي گن بهش؟زير ميزي؟شيريني؟رشوه؟) و همينطور كه بالاي سرش واستادي كه نامه تو بنويسه و توي خيالت فكر مي كني كارت راه افتاده آقا كيفشو برداره و خداحافظي كنه و بره و تو بموني و دو تا شاخ نامرئي روي سرت و يه پرونده دوازده صفحه اي نيمه تموم توي دستت.تازه از پله ها هم كه دنبالش بدويي باز فايده نداشته باشه فقط به اين دليل كه طبق محاسبات ايشون چند دهم ثانيه دير دستتو كردي توي كيفت !
لطفا از وجدان كاري حرف نزنين كه قيافه ش داد مي زد اين كاره ست. فقط من نفهميدم اون كه اعلام آمادگي كرده بود و منم كه هي مي گفتم از خجالتتون درميام پس چرا افاقه نكرد !؟حالا من به خاطر يه اشتباه تايپي كوچولو توي نوشتن يه صفر به جاي يك توي يه شماره پلاك كوچولو مجبورم تمام مراحل هيجان انگيز قبل رو دوباره تجربه كنم.
تنها حسن اين ماجرا اين بود كه ياد گرفتم از اين ببعد توی همچين مواقعي كي بايد دستمو بكنم توي كيفم !
حتما تا حالا زني كه لباس مردونه پوشيده باشه ديدين.مردي كه لباس زنونه پوشيده باشه چطور؟زياد سخت نيست.من مردي هستم توي لباس زنونه.اين باعث افتخار من نيست.من از اين بابت خوشحال نيستم.مطمئن هم نيستم كه اين لباس به من مياد يا نه ؟ حتي مطمئن هم نيستم كه طاقت مرد بودن رو دارم يا نه ؟ من زن بودن رو بيشتر دوست دارم.من نمي خوام اينجوري باشه.مثلا من دوست دارم وقتي ميريم سفر توي اتوبوس كنار پنجره بشينم ! ولي بايد دختركو بنشونم كنار پنجره و خودم بادي گاردش بشم ! تازه اين يه مثال كوچيكه.خيلي جاها و خيلي مواقع مجبورم نقش پدر رو داشته باشم.هميشه هم خوش آيند نيست برام. اين اصلا به معني ميل به وابستگي يا بي مسووليتي نيست.نه.اصلا.من فقط دوست داشتم جاي خودم بودم.جاي مادر.نه جاي پدر.
نمي دونم كدوم بنده خدايي مي خواسته پسورد وبلاگ منو پيدا كنه تا برام دسته گل بفرسته ! پرشين بلاگ هم را به را پسوردمو به آدرس ايميلم مي فرسته.حالا بماند كه ايشون با اين روش اعجاب انگيز كشف پسورد بايد برن جلو بوق بزنن اما من از همين جا به اين دوست عزيز كه احتمالا مي خواد سر به تنم نباشه اعلام مي كنم كه بابا جان من كه كاری به كار كسي ندارم سرمو انداختم پايين دارم زندگيمو مي كنم تو هم كاري نكن عصباني شم و بخوام تلافي كنم.البته هر چي فكر كردم كه چجوري تلافي كنم عقلم به جايي نرسيد.آخرشم تصميم گرفتم ليستی از انواع وبلاگها رو كه كشف كردم براتون بنويسم.ببخشين كه ربطي نداره !
انواع وبلاگها:
وبلاگهاي خودبزرگ بين
وبلاگهاي خود كوچيك بين
وبلاگهاي ول معطل
وبلاگهاي دل بده قلوه بگير
وبلاگهاي خالي بند
وبلاگهاي بازارياب(با پيام بازرگاني به من هم سربزن)
وبلاگهاي دچار ياس فلسفي
وبلاگهاي دچار شگفتزدگي فلسفي
وبلاگهاي روشنفكرانه
وبلاگهاي مشابه روشنفكرانه(بازارمشترك تقلبي)
وبلاگهاي شاعران كشف نشده
وبلاگهاي نويسندگان كشف نشده
وبلاگهاي فيلسوفان كشف نشده
وبلاگهاي مرحوم
وبلاگهاي رو به احتضار
وبلاگهاي آفتابه لگن هفت دست شام و نهار هيچي
وبلاگهاي مجهز به سيستم امنيتي FBA و CIA (مخصوص گروه اول)
وبلاگهاي خوب
وبلاگهاي خيلي خوب
اينم چند تا وبلاگ خيلي خوب كه من دوستشون دارم:
دلقك ، ليلاي ليلي ، شرقي ، دلتنگستان(بدون شماره) ، نارنج ، ورطه.
لينكم لازمه؟!
از وبلاگ lafemmefini
يه روز يكي به من گفت زندگي مثل دو تا ديوار موازي طولانيه و تو ميون اين دو تا دبوار محبوسي و بايد تا آخر راه رو بري.يه گوي بزرگ با سرعت زياد داره مي چرخه و به سوي تو مياد. بايد بدوي تا گوي به تو نرسه.اگه برسه زيرش له مي شي.هر چي تند تر بدوي فرصت بيشتري واسه استراحت داري.واسه اين كه بايستي نفسي تازه كني تا بتوني دوباره شروع كني به دويدن.ولي نمي توني براي هميشه بايستي.وا بدي زير گوي له مي شي.چاره اي نيست. بايد دويد.
بايد...
دشنه ات را از پهلويم بيرون بكش
بگذار زنده باشم
عطر تنت را از پوستم بكن
بگذار زندگي كنم
بگذار با زني تازه آشنا شوم
كه نامت را از خاطرم پاك كند
و گيسوانت را كه بدور گردنم پيچان ... پاره
راههاي بي تو را بروم
صندلي هاي بي تو را بنشينم
قهوه خانه هايي كه تو را بياد ندارند
آنجا كه تو در حافظه اش نيستي
بگذار ...
بياد بياورم
زندگي كنم
نزارقباني