Oct 19, 2006

رويا ۱

س-ک-س کنار رودخانه

 

میکروفون را گرفته بودم دستم و هیچکس نگاهم نمی کرد. با صدای آواز بلندی که از بلندگوی خیابان پخش می شد همراهی می کردم و چقدر صدایم به آهنگی که می خواندند می آمد. دست دخترک را هم گرفته بودم و از خیابانهای روشن و پهنی می گذشتم و انگار مغازه ها و ساختمان ها را نگاه می کردم. هیچکس نگاهم نمی کرد. چیزی که در بیداری کمتر اتفاق می افتد اگر کسی میکروفون دستش بگیرد و در خیابان آواز بخواند. خجالت هم نمی کشیدم. چیزی که در بیداری کمتر اتفاق می افتد اگر غریبه ای در یک شهر کوچک کاری غریب تر بکند. یادم هست که کلی هم احساساتی شده بودم وقتی جمعیتی که دورتر جمع شده بودند برای آواز ما کف زدند. از من دور بودند. مرد و زن. دور هم جمع شده بودند و انگار کسی معرکه گرفته بود وسطشان. ولی برای آوازی که از بلندگو پخش شد و من همراهی اش کرده بودم بلند شدند و کف زدند. مردم غریبی بودند. مرا راحت میان خودشان پذیرفته بودند و از خودشان شده بودم.


چقدر رویا خوب است. چقدر رویاهای خوب خوب ترند.مثل فانتزی س-ک-س کنار رودخانه که فانتزی قشنگی است که دیشب به ذهنم آمد. مثل رها شدن میان جاریِ کلمات. مثل راه رفتن توی یک شهر تازه و کشف کردن زندگی.

Oct 17, 2006

* حقوق اوليه در يک رابطه:


اگر قبلا درگیر یک رابطه ناسزاوار بوده اید ممکن است ایده روشنی از اینکه یک رابطه سالم چگونه است نداشته باشید. حقوق زیر حقوق اولیه شما و شریکتان در یک رابطه هستند:


- حق نیت خیر از طرف دیگری.


- حق حمایت عاطفی.


- حق اینکه حرف شما از طرف دیگری گوش داده شود و پاسخ مودبانه شنیده شود.


- حق داشتن عقاید شخصی حتی اگر با عقاید شریکتان تفاوت داشته باشد.


- حق اینکه احساسات و تجربه هایتان به رسمیت شناخته شوند.


- حق شنیدن یک معذرت خواهی صادقانه برای هر جک و شوخی که احساسات شما را رنجانده باشد.


- حق شنیدن یک جواب واضح و مفید در مقابل سئوالات یا دل مشغولی هایی که برحق به شما مربوط می شوند.


- حق یک زندگی فارغ از سرزنش و تهمت.


- حق یک زندگی فارغ از انتقاد و قضاوت.


- حق اینکه از کار و علائق شما با احترام یاد شود.


- حق تشویق شدن.


- حق زندگی فارغ از تهدیدهای فیزیکی و احساسی.


- حق زندگی فارغ از عصبانیت و طغیان غضب.


- حق اینکه با الفاظی که ارزش شما را زیر سئوال می برند خطاب نشوید.


- حق اینکه با احترام از شما تقاضا شود نه اینکه به شما دستور داده شود.


 


* این مطلب رو چند وقت پیش در یک وبلاگ دیدم که الان متاسفانه لینکش رو خاطرم نیست.


 

* حقوق اوليه در يک رابطه:


اگر قبلا درگیر یک رابطه ناسزاوار بوده اید ممکن است ایده روشنی از اینکه یک رابطه سالم چگونه است نداشته باشید. حقوق زیر حقوق اولیه شما و شریکتان در یک رابطه هستند:


- حق نیت خیر از طرف دیگری.


- حق حمایت عاطفی.


- حق اینکه حرف شما از طرف دیگری گوش داده شود و پاسخ مودبانه شنیده شود.


- حق داشتن عقاید شخصی حتی اگر با عقاید شریکتان تفاوت داشته باشد.


- حق اینکه احساسات و تجربه هایتان به رسمیت شناخته شوند.


- حق شنیدن یک معذرت خواهی صادقانه برای هر جک و شوخی که احساسات شما را رنجانده باشد.


- حق شنیدن یک جواب واضح و مفید در مقابل سئوالات یا دل مشغولی هایی که برحق به شما مربوط می شوند.


- حق یک زندگی فارغ از سرزنش و تهمت.


- حق یک زندگی فارغ از انتقاد و قضاوت.


- حق اینکه از کار و علائق شما با احترام یاد شود.


- حق تشویق شدن.


- حق زندگی فارغ از تهدیدهای فیزیکی و احساسی.


- حق زندگی فارغ از عصبانیت و طغیان غضب.


- حق اینکه با الفاظی که ارزش شما را زیر سئوال می برند خطاب نشوید.


- حق اینکه با احترام از شما تقاضا شود نه اینکه به شما دستور داده شود.


 


* این مطلب رو چند وقت پیش در یک وبلاگ دیدم که الان متاسفانه لینکش رو خاطرم نیست.


 

Oct 12, 2006

دیشب طوفان شد.


بعد برق رفت.


بعد باران آمد.


هوا دو نفره شد.


جای تو خالی ..



 


دیشب طوفان شد.


بعد برق رفت.


بعد باران آمد.


هوا دو نفره شد.


جای تو خالی ..



 


Oct 9, 2006

به محض اینکه سوار ماشین می شوی شیشه را می کشی پایین تا لباست بوی عطر من را نگیرد.


مدام به ساعتت و به موبایلت نگاه می کنی که یک وقت مچت گرفته نشود.


مدام اصرار داری بقبولانی که همه چیز مثل قبل است و ما به هم علاقه داریم.


می خواهی دستم را بگیری که نمی توانی.


می خواهی مهربان باشم که نمی توانم.


هنوز هم داری در مورد یک چیزهایی دروغ می گویی.


هنوز هم نمی دانی از زندگیت  یا از من چه می خواستی.


هنوز هم نمی دانی برای چی رفتی و برای چی برگشتی.


نمی دانی برای چی دوباره ازدواج کردی.


نمی دانی برای چی دوباره سراغ من آمدی.


خودم هم نفهمیدم.


می گویی دوستم داری ولی یک اپسیلون هم باورم نشد.


پس چه مرضی بود که یادی از دوست قدیمی بکنی؟!


اصلا توی ماشین من چه غلطی می کردی؟!

Oct 5, 2006

کاش کش می آمدم. از اینجا تا خزر. تا آبهای آبی دریای جنوب. یادت هست توی تاریکی اتاق سرم را که توی شانه ات قایم کردم چی گفتم؟ تو فقط گوش کردی به حرفی که توی گلویم مانده بود و آخرش با اشک بیرونش ریختم. یادت هست همانشب پشت میز نشسته بودیم و اشکم قاطی خنده هایم می شد وقتی مرد با صدای گرفته آواز می خواند؟ کاش کش بیایم تا آنجا هر روز. تا کنار آن مبل راحتی جلوی تلویزیون و بتوانم حداقل کاری کنم لبخند به لبانش بنشیند. کاش کش بیایم تا کنار آن نیمکت چوبی که من کودکیم را پشتش گذراندم و امروز دخترک پشتش می نشیند و هر روز فاصله خانه تا مدرسه را با قدم های کوچکش می شمارد و برگهای زرد را زیر پا له می کند. هر روز از خانه تا مدرسه و از مدرسه تا خانه با دخترک برگهای زرد را له کنیم و شعر بخوانیم و او فکر کند خیلی بزرگ شده که عرض خیابان را تنهایی می گذرد. و نمی داند که مادرش هر روز صبح با چشمهای نگران از پشت پرده نگاهش می کند تا از خیابان بگذرد. و می بیند که گاهی رهگذری دستهای کوچکش را می گیرد تا چند قدم عرض خیابان را تنها نباشد. قدم هایش چقدر کوچکند از بالا. و چقدر نحیف است و شکننده. دیشب تلفن کرد و گفت کی می آیی؟ من توی ترافیک اتوبان بودم و گفتم دیر. گفت ما شام بخوریم؟ گفتم بخورید. نگفت که با دستهای کوچکش شام پخته و حتما دوست داشته که با من بخوردش. کاش کش آمده بودم تا کنار دستش. دیر رسیدم و شام لذیذش را خوردم و فکر کردم به جمله ی"ما شام بخوریم؟" .. که یعنی " تو نیستی .. "

کاش کش بیایم تا سر آن اتوبان و آن پنجره های طبقه دوم که پشت ایوانش گلدانهای گل ردیف شده اند و آدم وسط ماشین های آهنی یاد خانه های ماسوله می افتد. از آنجا تا خانه های قدیمی پشت هتل لاله و تا آن کتاب فروشی دنج که هنوز توی آن نرفته ام و هر وقت من آنجا بودم بسته بوده و هر وقت نبودم باز .. از آنجا تا خیابان یکطرفه ی خانه که شبها درختان دوطرفش مرا تا جلوی در تنها نمی گذارند. دخترک صدای زنگ را که می شنود با دهان باز از خنده می پرد پایین و من آن شب دیرهنگام را هم با یاد مهر تو و مهر دخترک سپری می کنم تا فردایش.

تا آن خانه ی قرمز رنگ هم کاش کش می آمدم. آنجا که هر ساعت شبانه روز بوی عودش بلند است و اشک شمع ها جاری و خاطره های در و دیوار رهایت نمی کنند.

وای که چقدر جاها دوست دارم باشم و نیستم. چقدر جاها باید بتوانم که باشم و نمی توانم.

کاش کش می آمدم.

از اینجا تا خزر. تا دریای جنوب.

تا آن مبل راحتی.

تا مدرسه.

تا خیابان.

تا عود.

تا چشم های خندان روی سنگ مزار.

تا عصای چوبی پدر.

تا قطره ی چشم مادر.

تا تو.

تا افق.

جوک:

سال 3010


بچه: مامان من از کجا اومدم؟


مادر: از اینترنت دانلودت کردم!

 



احتمالاتی که در مورد جوک بالا به ذهن می رسند:


احتمال 1- آدمها روز به روز تنها تر می شوند.


احتمال 2- اینترنت کم کم وارد اتاق خواب خواهد شد.


احتمال3-  زنان بدون وجود مردان صاحب فرزند خواهند شد.


تبصره بر احتمال3- زنان مریم مقدسی در ذات خود دارند!



 



روزمره:

جلوی من یک ماشین با یک راننده در حال حرکت است. اول یک کاغذ کیک یزدی مچاله شده از شیشه به بیرون شوت می شود در حالی که فک راننده با شدت تمام در حال چرخیدن است. چند ثانیه نمی گذرد که یک کاغذ کیک مچاله نشده بزرگ هم از شیشه به بیرون شوت می شود و فک راننده هم همچنان در حال چرخیدن است. حالا ماه رمضان به جای خود! تک سرنشینی ماشین هم هیچی! اما از همه بدتر کاغذهایی بود که راننده با حماقت یا وقاحت تمام ریخت بیرون. خیلی جلوی خودم را گرفتم که چهار تا فحش آبدار نثارش نکنم.



 



حقیقت:


الان که این ها را می نویسم من به همراه خانواده ام به مقادیر متنابهی معجزه نیاز داریم. مقادیر متنابهی معجزه که آنقدر انرژی تولید کند که یک تن توان غلبه بر بیماری را داشته باشد. می شود برایمان دعا کنید؟

Sep 23, 2006

آسمان را دارند از ما می گيرند

 

اول سه تا بودند. سه تا قواره ی بزرگ زمین با ساختمان ها ی ویلایی که روبروی خانه ما نشسته بودند سالهای سال.


از پنجره که نگاه می کردي، از بالای اين سه قواره کوهها دیده می شدند. ابرهای نوک کوه. آسمان. آسمان. یک روز از خانه ی دکتر "ش" شروع شد. وقتی پیرزن تنها توی خانه برادرزاده اش مرد، خانه ی ویلایی خالی ماند. حیاط بزرگ لم داده بود جلوی ساختمان قدیمی و شبها تاریک تاریک می شد. چند ماه نکشید که وراث خرابش کردند و این آپارتمان کرم رنگ بلند را جایش ساختند. آسمان کم شد. بعد نوبت به خانه آقای "ب" رسید. پیرمرد لاغری که به فرفره می مانست و با همسر و تنها پسر و عروس و نوه تپلش توی خانه ی ویلایی قواره ی دوم وسط آن حیاط بزرگ بزرگ زندگی می کردند. از پنجره تا ته اتاق نشیمنشان را می شد دید و قسمت بزرگی از باغ را که همیشه پر از علف های هرز دست نخورده بود. شب که می شد چراغ گوشه ی باغ روشن می شد. اما پشت این دیوار و این باغ و این خانه کوچک ویلایی یک آسمان بزرگ بود. باغ تکه ی نابی بود. برای کسانی که دوستش داشتند و هم کسانی که دوستش نداشتند ... آخرش هم اتفاق افتاد. خانه ویلایی خراب شد. باغ صاف شد. درختان را بریدند. علفهای هرز سبز رنگ را هم. بجایش یک آپارتمان سیمانی سبز ساختند. آسمان کمتر شد. حالا مانده بود قواره ی سوم. پارکینگ بزرگی که سقف نداشت. دیوار بلند نداشت. جای خواب چند نگهبان بود و حیاط بزرگ بزرگش حالا خالی خالی بود. اما چه فرقی می کرد. آسمان که داشت. یک آسمان و چند کوه باقی مانده از رشته کوههایی که حالا نیم بیشترشان را سیمان های سبز و کرم رنگ پوشانده اند. آن را هم خرابش کردند. چند وقتی هست. بعد لودر آمد و ماشین های بتون ریزی و جرثقیل های بلند که تیرآهن ها را جا دادند توی زمینش و تا چند وقت دیگر دیوارش هم بالا می آید.


آسمان و کوهها از لابلای تیرآهن ها راه راه شده اند. مثل یک زندان قدیمی با میله های زنگ زده ی قرمز رنگ. تا چند وقت دیگر این فاصله ها هم سیمانی می شوند. شاید سبز. شاید کرم. اما چه فرقی می کند. این آسمان است که دارند از ما می گیرند.



 



پ.ن۱. امروز صبح که وبلاگم را باز کردم فیلتر شده بود. بعد وبلاگ دوستانم را. و بعد پرشین بلاگ را. همه فیلتر بودند. مطلب بالا را که می نوشتم نمی دانستم باید با آن چه کنم. عصبانی بودم. داشتم فکر می کردم که این مطلب اتفاقی چقدر با حال و هوای امروز وبلاگم که درش را بسته اند هم خوانی دارد. بعد از ظهر توانستم آهو را ببینم و بخوانم. نفهمیدم در فاصله بین صبح تا ظهر چه اتفاقاتی افتاده. اما همین باعث شد تا بیشتر فکر کنم. شاید هم دوباره بروم سراغ بلاگ اسپات. چون با همین یوزر در بلاگ اسپات هم وبلاگی دارم که مدتهاست به روز نشده. به گمانم ایمن تر است اگر دوباره برگردم همانجا! .. آسمان اینجا را هم دارند از ما می گیرند ..  

پ.ن ۲  و يک نوشته ی بسيار زيبا: اول مهر، غمگين ترين روز جهان 



 



 

Sep 16, 2006


دکتر آنتی بيوتيک های قوی داده که بخورم. درد خفيف هنوز هم هست. بعد از تمام شدن چرک خشک کن ها اگر درد ادامه داشت بايد دوباره به سراغش بروم. دو فيلم کافه ستاره و گرگ و ميش را با دوست عزيزم ديديم.کافه ستاره فيلم قشنگی ست. مخصوصا صحنه آخر آهسته ی عروسی و موزيک متن غمگين با هم تضاد عجيبی ايجاد کرده بودند که به دلم نشست. گرگ و ميش هم فيلمی به شدت گيشه ای ست. اما به روشنفکران وبلاگستان برنخورد اگر بگويم دوستش داشتم. هيجان جالبی داشت و همين که قهرمان فيلم زن بود کافی بود که داستان فيلم را دنبال کنم تا به آخرش برسم! زندگی هم مثل هميشه در جريان است. شنبه کسل کننده با خبر مرگ اوريانا فالاچی کامل شد. الان هم اين مطلب را آنلاين می نويسم. و به خودم قول دادم که فقط چيزی نوشته باشم. می خواهم اين خودسانسوری را کنار بگذارم و از هر چيزی که در فکرم می گذرد حرف بزنم. بدون هراس از پسنديده نشدن يا هر چيز ديگر. راستی یک چیز دیگر. من و دوست عزیزم تصمیم گرفتیم تقریبا تمام هتل های قدیمی تهران را تست کنیم. مثلا دیروز هم سری به هتل انقلاب امروز و رویال سابق در خيابان تخت جمشید زدیم. جالب اینجاست که با آن فضای بزرگ و آرام هتل قیمت کافی شاپ تقریبا نصف کافی شاپ های دیگر تهران تمام شد. به اضافه اینکه مفتی مفتی کلی هم خارجی دیدیم!! .. همين الان اين را هم بگويم که با گذشت چند روز از تعطيلی شرق تازه امروز کاريکاتور جنجالی اش را ديدم. و به انجمن حمایت از حیوانات هم (به قول نیک آهنگ کوثر) در ادامه این راه پر فراز و نشیب خسته نباشید می گویم!!! .. تازه يک چيز ديگر اينکه نمی دانم چرا ولی از آمدن پاييز خيلی خوشحالم. دخترک هم امروز می آيد خانه. سه روز رفته بود مهمانی و من گمش گرده بودم. انگار که سه سال بود که نبود ..


همين ديگر. خيلی چيزهای ديگر هم هست. اما آنها را نمی نويسم. می خواهم برای خودمان نگهشان دارم ..

Sep 14, 2006

با اولین باد پاییزی


برگ کوچکی به اتاقم آمد


که نمی شناختم



 

کیارستمی




 

چقدر دوست دارم بنویسم. هوای خنک صبحگاهی که صورت آدم را نوازش می دهد حامل چه حس های عجیبی ست. این روزها خیلی درگیر زندگی " واقعی " هستم. کار، رفت و آمدهای روزمره، روزمره گی .. اما تلاش می کنم تا به روزمرگی منتهی نشود. در تمام لحظه هایم دنبال چیزی می گردم که ارزش زیستن داشته باشد.



دیشب دوش گرفتم. مسواک زدم. کرم های شبم را زدم. قرص ویتامینم را خوردم .. و خوابیدم. به نظرم این ساده ترین کاری ست که یک انسان در قبال جسم خود می کند. و من تمام اینها را با داشتن درد خفیفی که در لنف چپم احساس می کنم، انجام دادم. دردی که مرا تا خیلی جاها می برد و می آورد. بعد از اتفاقاتی که در خانواده ی ما برای نزدیک ترین و عزیزترین کسانمان افتاده حالا دیگر هیچ چیز برایم عجیب و غیرمنتظره نیست.  آدمها همیشه فکر می کنند این دیگران هستند که در یک تصادف غیرمنتظره فرزند جوانشان را از دست می دهند، یا این دیگران هستند که فرزند نوجوانشان در بهترین سالهای زندگی درگیر سرطان می شود. ولی واقعیت چیز دیگری در آستین دارد. چون همین دیگران، خود ما هستیم. ما با دیگران فرقی نداریم ..


من با شدت هر چه تمام تر زندگی می کنم. دوست دارم و دوست داشته می شوم.


و باید هرچه زودتر سراغ دکتر بروم.




Sep 10, 2006

- چند روزی هست که برگشته ایم. جای همگی خالی خیلی خوب بود.جزیره را خیلی دوست دارم. و ماجراهایش را. بگذریم.



 

- آقا من یک لباس خواب آبی رنگ ساتن دارم. چند جای این لباس خواب لک شده که دیگر با هیچ شستشویی هم پاک نمی شود. بلند است و تا زیر زانویم می رسد. آستین هایش هم تمام بازو را می پوشاند. تور یقه اش هم کمی تا قسمتی پاره شده و چند جای خودش هم نخ کش شده. من این لباس خواب را اندازه ی جانم دوست دارم. تنها چیزی ست که وقت خواب تا می توانم با آن غلت می زنم و اذیتم نمی کند و لازم نیست با هر بار پهلو به پهلو شدن باقیمانده اش را از زیر تنم به زور بیرون بکشم تا قلبم نگیرد. وقت نشستن دامنش را تا هر کجا که بخواهم پایین می کشم و به خاطر خاصیت ارتجاعی که در این چند سال پیدا کرده محال است جاییش باز بماند! از در خانه که تو می آیم سراع اولین چیزی که می گیرم همین لباس است. اگر توی رخت چرک ها باشد یا به خاطر وجود مهمانی نتوانم بپوشمش کلی غصه می خورم و لحظه شماری می کنم تا دوباره زمان وصل برسد و با تمام وجود توی رخت خوابم غلت بزنم!



-  و جمله ی پایین هم تنها چیزی بود که یک روز مانده به تولد سی و پنج سالگیم، شنیدنش کمی، البته آنهم فقط کمی مرا به فکر واداشت! چون حقیقت این است که این روزها دیگر فکر کردن به روزهای رفته و روزهای مانده و اینگونه معادلات چند مجهولی هم حوصله می خواهد!

 

هر دقيقه که چشمانمان را می بندیم شصت ثانیه روشنایی را از دست می دهیم. { مارکز }


.


.

Aug 31, 2006

با دخترک می روم چند روزی سفر. بلکه کمی از خستگی تن و روحم را جا بگذارم و برگردم.

.



Aug 29, 2006

دلم گرفته. اندازه ی یک آسمان.


.


.


Aug 27, 2006

گاهی اوقات زندگی ملغمه ی حال به هم زنی می شود. اتفاقاتی که هیچ کنترلی رویشان نداریم و مثل یک جاده یک طرفه که به هیچ جا هم ختم نمی شوند پیش می روند حال آدم را به هم می زنند.

استعفا

بدین وسیله من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم و مسئولیتهای یک کودک هشت ساله را قبول می کنم.
می خواهم به یک ساندویچ فروشی بروم و فکر کنم که آنجا یک رستوران پنج ستاره است.
می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است، چون می توانم آن را بخورم !
می خواهم زیر یک درخت بلوط بزرگ بنشینم و با دوستانم بستنی بخورم.
می خواهم درون یک چاله آب بازی کنم و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم.
می خواهم به گذشته برگردم، وقتی همه چیز ساده بود، وقتی داشتم رنگها را، جدول ضرب را و شعرهای کودکانه را یاد می گرفتم، وقتی نمی دانستم که چه چیزهایی نمی دانم و هیچ اهمیتی هم نمی دادم.
می خواهم فکر کنم که دنیا چقدر زیباست و همه راستگو و خوب هستند .
می خواهم ایمان داشته باشم که هر چیزی ممکن است و می خواهم از پیچیدگیهای دنیا بی خبر باشم .
می خواهم دوباره به همان زندگی ساده ی خود برگردم، نمی خواهم زندگی ام پر شود از کوهی از مدارک اداری، خبرهای ناراحت کننده، صورتحساب، جریمه و  ...
می خواهم به نیروی لبخند ایمان داشته باشم، به یک کلمه محبت آمیز، به عدالت، به صلح، به فرشتگان، به باران، و به ...
این دسته چک من، کلید ماشین، کارت اعتباری و بقیه مدارک، مال شما.
من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم.

 

نویسنده: سانیتا سالگا

 

لینک از وفا

Aug 20, 2006

یه تنهایی خلوت

یه سایه بون یه نیمکت

می خوام تنهای تنها

باشم دور از جماعت

Aug 19, 2006

خزعبلات بدونِ حواشی ِ اول هفته


 



پنج شنبه با دیدن نمایش سرزمین مقدس به نویسندگی و کارگردانی ايوب آقاخانی و بازی زیبای داوود رشیدی گذشت.


شام هم با چشیدن طعم لذیذ قارچ های چرب و چیلی پفکی بوفالو و بالطبع  تحمل عذاب وجدان بعدش!


جمعه صبح با گشتن لابلای سنگ قبر های آشنایان و غریبه های خفته در بهشت زهرا.


 شب هم با دخترک در هیاهوی پارک با جیغ و فریاد و خنده.


آخر شب هم باز سوالات فلسفی و خود درگیری های بی جواب یقه ام را گرفت و برای حل کردنشان دست به دامان تو شدم و نتیجه اش شد همان پیغام های عجیب و غریب که به احتمال زیاد از خیر حل و فصلشان گذشته ای!


باشد. می گذاریمشان برای به قول خودت زمانی که درگیر "رابطه از نوع انسانی" اش هستیم :)



 




 


Aug 15, 2006

*

آتش بس.

برای منی که کودکیم را با حکومت نظامی، نوجوانیم را با پاترول های چهار دبلیو دی، و هجده سالگیم را با موشک باران تهران گذرانده ام شنیدن خبر آتش بس هم مثل باقی اخبار تلویزیون یکی از هزاران شنیده های روزمره است که دیگر نه تعجب و نه تحسینم را بر نمی انگیزاند. تنها حسی که دارم یک جور آرامش خاطر است از یادآوری کودکان و پیران لبنانی. انگار که کودکم و پدر و مادر پیرم آرام گرفته باشند ..  

 

**

موج.

گاهی اوقات آدم دلش می خواهد با دو بال نامرئی تا بالای بالای آسمان برود و از آن بالا به تمام چیزهایی که زندگیش را احاطه کرده نگاه کند. به تعلقاتش، مشغولیت هایش، و با وجود تمام بی ثباتی ها، بخواهد تمام آنچه را که دارد، برای همیشه داشته باشد. تمام آنچه را که گاهی آنقدر به او نزدیک هستند که فراموش می کند بودنِ ارزشمندشان را. به نفس کشیدن می مانند. با تو هستند. کنار گوشت زندگی می کنند و تو نمی فهمیشان تا آنجا که دیگر نفسی بالا نیاید. باید هیشه به خاطر داشته باشم که هر "بودنی" را قدر بدانم. چون دلتنگ می شوم و باز صبر می کنم. چون صبر می کنم تا خبر برسد. چون می دانم که خبر می رسد. و چه دلچسب است این انتظار و دلتنگی شیرین. که خبری برسد و دلم قرص شود که آن که به یادش هستم به یادم هست.

خیلی خوب است که آدم تعلق خاطری داشته باشد و هر از چندگاهی بنشیند از دور به این تعلق خاطر باارزش مثل نگریستن به یک تابلوی نقاشیِ زیبا نگاه کند و با خودش بگوید:" چه خوب که دوستش دارم .. چه خوب که دوستم دارد .." و دیگر هیچ چیز اهمیت نداشته باشد.

 

***

برگ.

صدای پای پاییز را می شنوم. دارد آرام آرام وارد کوچه ها می شود.

 

 


 



How to stay young



1- throw out nonessential numbers. this include age, height, weight. Let the doctor worry about them. That is why you pay him/her. 



2- keep only cheerful friends, the grouches pull you down. 



3-keep learning, learn more about the computer, gardening ,crafts ,never let the brain be idle. an idle mind is devil’s workshop. and the devil’s name is Alzheimer’s. 



4-enjoy the simple things. 



5-laugh often, long and loud. Laugh until you gasp for breath. 



6-The tears happen. Endure, grieve, and move on. The only person who is with us in our entire life is ourselves. Be ALIVE while you are alive. 



7- surround yourself with what you love, whether it is family, pets, keepsakes, music, plants, hobbies, whatever. Your home is your refuge. 



8- cherish your health: if it is good, preserve it. If it is unstable, improve it. If it is beyond what you can improve, get help. 



9-Don’t take guilt trips. Take a trip to the mall, to the next country, to a foreign country, but NOT where the guilt is. 



10- tell the people that you love them, at every opportunity. 



AND ALWAYS REMEMBER the life is not measured by the numbers of breath we take, but by the moments that we take our breath away.



 





 




 




 



 

Aug 12, 2006

آقای حاتمی کیا متاسفم!

 

برای منی که بارها و بارها با فیلم "از کرخه تا راین" زندگی کرده بودم فیلم "به نام پدر" هیچ حرف تازه ای برای گفتن نداشت. پرستویی هم دیگر آن پرستویی "آژانس شیشه ای" نبود هرچند تلاش می کرد باشد. حتی لحن راحله راحله گفتن هایش که می خواست مثل فاطمه فاطمه های آن فیلم باشد هم آبکی ست. قهرمان بازیها و درد و دل کردن هایش با خدا هم دیگر آنی نیست که تن آدم را بلرزاند. و نلرزاند که هیچ، کمی هم دلخور کند آدم را از این که چرا سعی نمی کند در این فیلم حداقل کمی متفاوت باشد! همان رزمنده قدیمی و شهروند عاصی امروزی و همان حاجی نماهای ریاکار که دیگر به رودل انداخته اند تماشاچی های فیلم های ایرانی را از بس که پول مردم را خورده اند! داستان فیلم گرچه زیباست ( آنهم تا جایی که معدن دزدی و این حرفها قاطی ش نباشد) اما صحنه ها، حال و هواها، شعارها و دیالوگ ها، همه و همه آنقدر تکراری و همیشگی هستند که آدم گمان می کند با یک نسخه کپی روبروست. آنهم یک کپی بد.

نام فیلم هم به نام پدری ست که هیچوقت نبوده. و اصلا چرا نام این فیلم "به نام مادر" نیست نمی دانم؟! راحله .. که بیشترین بار زندگی روی دوش اوست و مهتاب نصیرپور نقشش را جدا از دیگران خیلی خوب بازی کرده مادری ست که بار نبودن پدر را در تمام مدت جنگ و پس از جنگ به دوش کشیده و می کشد. حالا شاید این هم یک جور تضاد باشد. و من در خیال خودم گمان می کنم که حتما یک جور تضاد است. وگرنه نمی توانم از حاتمی کیا انتظار داشته باشم که فیلم را به خاطر فداکاری های پدر آنهم فقط در زمان جنگ "به نام پدر" نام گذاری کرده باشد. آنهم پدری که حالا به خاطر تمام چیزهایی که روحش را آزار می دهد خانه را خالی کرده و بدنبال رویاهای نیمه تمامش می گردد. حبیبه هم همان نسل سومی هیشگی ست که قربانی می شود و در تمام فیلم با چشمان گریان از بخت بدش می نالد و جنگ را پشت سر هم محکوم می کند!

نه. هر چی فکر می کنم نمی توانم چیزی در فیلم پیدا کنم که کمی متفاوت باشد. کمی کمتر شعار بدهد و کمی کمتر این واقعیات بدیهی را به خوردم بدهد.

 

و اصلا دیگر چه امیدی ست به فیلم خوب دیدن وقتی حاتمی کیا هم تماشاچی را با غرغر از سینما بیرون می فرستد!؟

و چقدر جای تاسف است که " از کرخه تا به نام پدر" هیچ سفر دل انگیزی نیست.

Aug 7, 2006

غرنامه!

امروز از صبح سگ بودم. یک سگ بی آزار که فقط به خودش پارس می کرد. دیشب در آن آرامش رخوتناک که چقدر منتظرش بودم یک دل سیر گریه کردم. بعد خوابیدم. چه خواب خوبی بود. اما به اجبار بلند شدم و به زور تا خانه رانندگی کردم. توی خیابان از شدت گرما و خستگی کم مانده بود بالا بیاورم. رسیدم خانه و دوباره گریه کردم. بعد هم چند بار صورت دخترک را بوسیدم و مسواک نزده و دوش نگرفته خوابیدم. این بود که صبح هم کسل از خواب بیدار شدم. صبح رفتم مدرسه دخترک برای گرفتن فرم مدرسه. مدرسه تعطیل بود و کارگرها توی راهروهای خالی مدرسه مشغول کار بودند. از آنجا رفتم لیزینگ و با گرفتن یک چک پر و پیمان برای شرکت برگشتم. اما این شادی برای من که نبود. من اصلا هم ذوق نکردم!

تا الان هم که مشغول کار هستم روبراه نشده ام.چند تا پیام کوتاه نوشتم و پاک کردم و نفرستادم. اول و آخرش نک و ناله بود که نخواستم برایت بفرستم.

خودم هم نمی دانم چم است. فکر می کنم بهترین بهانه برای این کسلی این است که مرخصی آخر هفته ام را گرفتم ولی برنامه سفرم طبق پیش بینی جور نشد و باز توی این خراب شده ماندگار شدم. میان این همه گرفتاری ریز و درشت همین یکی کم بود که آدم لب و لوچه اش آویزان شود. حالا شما به همین اضافه کنید مقدار متنابهی بی پولی، قر و قاطی شدن برنامه های شغلی، کارهای خرد و ریز انجام نشده و الخ ....، ....، ....، ....، ....، ....، ....، ....، ....، ....، ....، ....، .... !!


 

Aug 5, 2006

کاش این وبلاگ را هیچ آشنایی نخواند تا من بتوانم حرف بزنم.

من دارم فرار می کنم. من از خواهرم که غصه فرزند از دست داده اش زیر و رویش کرده فرار می کنم. تحمل دیدنش را ندارم. بین من و او حالا یک دنیا فاصله افتاده. از خواهر دیگرم که غصه فرزند بیمارش را می خورد هم فرار می کنم. تحمل دیدنشان را ندارم. دارند به در و دیوار می زنند تا این بیماری موذی بیش از این پا پیش نگذارد. اما گفتم که این بیماری موذی ست. خواهر زاده ی کوچکم مثل پری کوچک غمگینی ست که بیماری توانش را گرفته. چشمان درشتش که به من خیره می شود دلم ریش می شود. تحمل دیدن این همه رنج را ندارم. می دانم که این راه مناسبی نیست. می دانم که در این لحظات حساس با تمام گرفتاری های شغلی و شخصی که خودم دارم باید تمام توانم را برای روحیه دادن و کمک کردن بکار بگیرم. اما نمی توانم. توانش را ندارم. سرم را مثل کبک کرده ام توی برف و گوشهایم را گرفته ام و چشمهایم را بسته ام. اینها در ظاهر است اما. کوچکترین رفت و آمد هایشان را زیر نظر دارم. ملاقات با دکترها. گزارش های پیشرفت یا کنترل بیماری. همینطور کارهایی که آن یکی خواهرم می کند تا به دنیای فرزند گم کرده اش نزدیک شود. همه را زیر نظر دارم. اینها همه مثل خوره روحم را می خورند و می تراشند و پیش می روند. اما به روی خودم نمی آورم و با هیچ کس در موردش حرف نمی زنم. همه را می ریزم توی این دل لامصبم. شبها که سرم را روی بالش می گذارم از یادآوری تمام اتفاقات دور و برم تنم می لرزد. از یادآوری این حقیقت که عزیز ترین کسان من حالا یا در غم از دست دادن فرزند خون جگر می خورند یا در غم بیماری فرزند.

از یادآوری این حقیقت که عزیز ترین کس من دختر کوچک زیبایش را در تحمل این ماراتن همراهی می کند و این ماراتن توان فرسا بالاخره کی تمام خواهد شد؟

پری کوچک غمگینش کی مبارزه را خواهد برد؟

کی؟

چه روز؟

چه وقت؟

کاش این وبلاگ را هیچ آشنایی نخواند تا من بتوانم حرف بزنم ..

 

Jul 30, 2006

پاس بداریم!

تصمیممان این بود که حال و احوالی بپرسیم و اظهاراتی از این قبیل ذکر شود بلکه کمی التیام این دل پر دردمان گردد! بگذریم که حال بس تخمی پیش رویمان است و خستگی تمام این روزهای یک شکل شبیه آدم های مسخ شده کرده مارا. به هر حال این سرور( به کسر سین و واو) گرامی متعلقه به آقای رولامی وبلاگستان هم چند وقتی است از برکت زمانه قهر کرده و اسم و عکس و تفصیلات وبلاگ ما را هم برده روی هوا. روزهای پاییز را دلمان بسی می خواهد و از گرمای آزاردهنده تابستان بسی خستیده ایم و اما خدا را شکر که چهار فصلش رو به راه است و هر فصل هم غنیمتی ست و هر نفسی که برآید ممد حیات است و ... شرمنده قاطی شد. خلاصه جو گرفتتمان و نمی فهمیم که از این حملات بی بدیل اسرائیل به لبنان یا لبنان به اسرائیل یا هر دو به ایران یا هر چه که می خواهد دل تنگت بگو!


بله می گفتیم که خلاصه آخرش هم نفهمیدیم که جنگ بهتر است یا ثروت و اینکه کدام میز حیاط رستوران زیبای تابستانی فردوس به رنگ روسری ما بیشتر می آید. تازه از برکات تکنولوژی همین غنیمت که منو های رستوران مزبور همه بی مهابا مزین به یک چراغ زنبوری در سایز کوچک می بوده اند که مشکل چشمان زیبای مدعووین هنگام سفارش غذاهای رنگارنگ و آب میوه های طبیعی تابستانی به درد نیاید و گزندی آنان را حاصل نیاید. و همین چراغ های متصل به منو ما را کشته!


تازه این هم بهانه ای شد به دست ما که یادی هم کنیم از هتل لاله ی دوست داشتنی که یک عصر وسط هفته چیزی از حمام زنانه کم ندارد. و بیچاره نوازنده پیانو که موسیقی گل و بلبل و سنبل می نوازد و تمام میزهای اطراف هم پر شده اند از مردان و زنان رنگارنگ و هیاهوی زنگ های موبایل و گفتمان های تجاری و غیره که تمام این مناظر بی بدیل آدم را کمی تا قسمتی به تبسم وامیدارد.


و مگر از قدیم الایام نگفته اند چهاردیواری اختیاری. ما در چهاردیواری اختیاری مجازیمان دلمان برای نوشتن همین اراجیف بی یال و کوپال بسی تنگیده بود و حالا هم که کسی نیست در این بیابان برهوت به ما بگوید بالای چشممان ابروست می نویسیم و می نویسیم بلکه کمی التیام این دل پر دردمان گردد!


اهالی وبلاگستان هم که ما را از قدیم الایام شناخته اند و می دانند که آزارمان خدای نکرده به مورچه هم نرسیده چه برسد به همسایه های مجازی. غرض از این همه روده درازی همین بس که نبشته باشیم به یادگار تایپی در صفحه روزگار و کی به کی است و کی غصه کی را می خورد و کی برای ما نگران می شود و کی خدای ناکرده یک اپسیلون به فکر گهربارش راه می دهد که نکند نکند این زن بینوا مشاعرش را از دست داده باشد!



 


Jul 5, 2006

صبح که بیدار شدم حال عجیبی داشتم. باز از آن خوابها دیده ام که وقت بیداری هم گمان می کنم هنوز خوابم. من با مردی که هر چه فکر می کنم صورتش را بخاطر نمی آورم در آغوش هم از پله های یک بیمارستان بالا می رفتیم. رسیدیم به یک سالن بزرگ خالی سرد. می گویم سرد چون واقعا حسش می کردم در خواب. ته سالن یک اتاق خالی بود که کارگران بیمارستان داشتند تمیزش می کردند. علی آنجا نبود. علی را برده بودند. من زدم زیر گریه. فهمیدم که علی مرده. اشکهایم تند تند پایین می ریختند. رفتیم توی اتاق. خواهرم آنجا بود. دال و ر هم بودند. آنها صبور تر بودند. پیش زمینه ای در ذهنم روشن شد در خواب. من قبلا هم به این اتاق آمده بودم. علی روی تخت خوابیده بود و دستان خواهرم را در دستش می فشرد. مثل همیشه می خندید. صدای خواهرم توی گوشم می پيچد که علی لحظه آخر دستانش را نوازش کرده. انگشتان علی می آیند جلوی چشمانم. تصویر زنده می شود. انگار من هم بوده ام آنجا. انگشتان علی و مادرش در هم گره می خورند. انگشتان علی و مادرش يکديگر را نوازش می کنند. علی رفته است.


 


پ.ن 1. گریه توی خواب خوشحالی ست.


پ.ن 2. علی از رفتنش غمگین نبود.


پ.ن 3. مرگ پایان کبوتر نیست.

Jul 4, 2006

۲۴ ساعت در خواب و بيداری *

 


ساعت 7 صبح: زنگ ساعت موبايل كه صدا مي كند خنكي هوا مي چسباندم به رختخواب. اما با سر و صورت كج و معوج بلند مي شوم. چند دقيقه بعد خواب از سرم مي پرد. كارگرهاي آب يا گاز يا برق يا خلاصه  نمي دانم كدام اداره در حال كندن كاشي هاي جلوي در و خالي كردن خاك زيرش به عمق يك متر هستند و من تا بيايم شلوارم را بالا بكشم با سرعت جلوي در پاركينگ دارد بسته می شود. با عجله مي پرم پايين و ماشين را دقيقه نود از پاركينگ بيرون مي آورم.


ساعت 7.30 صبح: توي بانك منتظرم تا نوبتم شود. مدام این پا آن پا می کنم و به ساعتم نگاه می کنم. صف طولانی با سرعت لاک پشتی جلو می رود. بالاخره قسط و قبض هاي برق و تلفن را مي پردازم و مي گازم طرف شركت.


ساعت 8.30: از در که وارد مي شوم تلفن ها زنگ مي خورند. به منشي جديد بارها يادآوري مي كنم كه كي را به من وصل كند و كي را به من وصل نكند. اما آخرش هم هر دفعه كار خودش را ميكند.مجبور مي شوم بعضی تلفن هاي بي ربط را بپيچانم تا زياد به پر و پاي منشي جديد نپيچم! امروز سند آقاي الف را بايد بفرستم اصفهان. گواهي گمركش آمده و سند آماده است. اما پرينتر منشي قهر كرده و پرينت نمي گیرد. پرينتر كوچك بخش فروش ديروز كارتريج تمام كرده و آن يكي پرينتر هم كاغذ كاربني سند را جمع مي كند. بعد از یک ساعت کلنجار رفتن مي فرستم از بيرون كاغذ A4 رنگي مي گيرند و مي دهم خانم نون سند ها را پرينت كند. از صبح در حال و هواي يك مرخصي هستم. لابلاي سوال هاي مسلسل وار خانم نون برنامه سفر احتمالي ام را در روياهايم مي پرورانم. اما استرس اين حواله هاي كذايي حال و هواي سفر را از سرم مي پراند.


ساعت 10: آقاي ب بالاخره سر و كله اش پيدا مي شود. حواله اي را كه از صبح آماده كرده ام مي دهم دستش و راهيش مي كنم ليزينگ. آقاي طا پشت سرش پيدا مي شود. معرفي نامه اش آماده است فقط بايد مديرعامل كذايي يك جايي يك تاييد كوچك در يك تغيير كوچك در قيمت تنظيمي من بدهند. اين تغيير كوچك تا ساعت 14 طول مي كشد! تمام اين 4 ساعت 5 بار مي روم توي اتاق و دست خالي برمي گردم. مديرعامل كذايي مشغول جوش دادن معاملات بزرگترند.


ساعت11: آقاي سين زنگ مي زند. چند بار يادآوري مي كنم كه جريان چيست و از منشي مي خواهم پی گیری تمدید گواهی را از بخش بازرگانی انجام دهد. آخر سر هم كار خودش را مي كند و من دوباره مي مانم با يك مشتري سمج نحس که سه بار سندش صادر شده و یا راننده اش توی راهنمایی دعوا راه انداخته و یا آدرسش توی تهران الکی از آب در آمده و گره اش هيچ جور باز نمي شود و شده آينه دق.


ساعت 12: آقای طا كفش هايش را درآورده نشسته روي صندلي سالن روزنامه مي خواند!من هم از حرصم آدامس مي جوم. مدیرعامل کذایی با آن یکی مهمان هنوز توی اتاق است.ساعت 14 بالاخره قیمت معرفي نامه تاييد مي شود و آقاي طا را راهي مي كنم و دو ليوان آب يخ مي خورم.


ساعت 3 مراسم ختم همسر آقاي ر شروع مي شود. همه كاركنان و مديران قرار است شركت كنند. داريم برنامه ريزي مي كنيم با همكاران سبد گل بگيريم. يكي بانك است. يكي موبايلش جواب نمي دهد. يكي مي خواهد گل تكي بگيرد. تا ساعت 13.30 هنوز گل را سفارش نداده ايم. تا اين ساعت قلبم توي دهانم است.مديرعامل كذايي لطف مي كند و آخرش ساعت 14 دسته گل شركت را خودش مي دهد سفارش بدهند!


ساعت 14: سر و كله آقاي ب از ليزينگ دوباره پيدا مي شود. حالا همين امروز كه مي خواهيم زود تعطيل كنيم ليزينگ هم پركار شده و قراردادش را امروز آماده كرده . هنوز نهار نخورده ام. آقاي طا رفته ليزينگ و برگشته و منتظر پیش فاکتور است.دوباره دست بکار مبی شوم. ساعت نزدیک 15 کارش تمام می شود و دوباره با سلام و صلوات از در هلش می دهیم بیرون! اما آقاي ب جريمه ديركردش را قبول ندارد و من تقريبا فكم از كار افتاده انقدر حرف زده ام.


ساعت 15.30: آقاي ب توي اتاق مديرعامل كذايي مشغول چانه زني است. دو تا از همكاران مي روند مراسم. ماها هنوز سركاريم.


ساعت 16.15: بالاخره قضيه فيصله پيدا مي كند و آقاي ب از اتاق بيرون مي آيد و حواله تحويلش اش را مي چپانم دستش تا برود!


ساعت 16.25: جنگي مي پريم توي ماشين. 5 دقيقه بعد دم مسجديم. توي راهرو هم آدم است. انقدر شلوغ است كه نگو. ده دقيقه مي مانيم.


16.35: از مسجد بيرون مي آييم. شلوغي كار و مسجد مثل ویز ویز زنبور توي كله ام پيچيده. آقاي رئيس جلوي در مسجد ميان شانصد تا آدم ما را پيدا مي كند و تا مي خواهد پيشنهاد كند برگرديم شركت از همكاران قديمش يكي را مي بيند و سلام و احوالپرسي و ما  هم جيم مي شويم.


ساعت17.15: منزل. از در كه مي آيم تو دو تا مرد سبيل كلفت دارند جلوي در نظريه كارشناسي مي دهند كه لوله حمام كه نشتي به پايين پيدا كرده بايد شكافته شود و فلان شود و فلان شود و براي همين نظر كارشناسانه 20 هزار تومان ناقابل دستمزد مي خواهند و از آنها اصرار از مادر وپدر انكار! شروع مي كنم چانه زدن. اما آخرش هم تمام پول را مي گيرند و مي روند!


ساعت 18: فقط براي چند دقيقه دراز مي كشم روي تخت و چشمانم را مي بندم. فرصت نیست. كمي غذا مي خورم و آماده مي شوم دخترك را ببرم دندانپزشكي.۲ تا دندان دخترك فاتحه شان خوانده است. جا كم دارند و به پيشنهاد دكترش بايد كشيده شوند.


ساعت 18.30: بعد از بيست دقيقه گشتن به دنبال جاي پارك به طبقه دوم جلوی در دكتر كه مي رسيم يادم مي افتد نامه هاي معرفي دخترک را از آن دكتر به اين دكتر همراه خودم نياورده ام! ديگر فرصتي براي گله و عصبانيت نيست. جست مي زنيم توي مطب و ساك ساك مي كنيم و از منشی فرصت مي خواهم برگردم منزل نامه را بياورم. 15 دقیقه بعد دوباره برگشتیم جلوی در مطب. پيدا كنيد جاي پارك بعدي را!


 


ساعت 20 بعد از يك روز نارنجي تابستاني برگشتيم خانه!


 


* گفته بودم برايت كه داستان 24 ساعت در خواب و بیداری صمد بهرنگ را خواهم خواند.خواندمش .. امروزم با تمام اتمسفر پراسترس و در عين حال خنده دارش انگار شبيه عنوان اين داستان ميان خواب و بيداري گذشت. فقط نمي دانم چه شباهتي بين پسربچه اي كه براي شترش پا به زمين مي كوبيد و من وجود داشت!


همهمه ي خنده داري ست گاهي اوقات زندگي كردن.


 


 

Jun 27, 2006

مادران تنها

زنان تنها و مردان تنها برای خود قصه هايی دارند. 


 


اما قصه مادران تنها گاهي اينطوري شروع مي شود.


آنها هم پدرند هم مادر. هم مَردند هم زن.


 


*( زنان از دو سالگي مادرند. اول مادر عروسك هايشانند. وقتي بزرگتر شدند مادر همسرانشان مي شوند. بعد مادر دخترانشان. مادر پسرانشان. حتي بعضي از زنان مادر پدران و مادران خود هم هستند. و مادر كودكاني كه هرگز بدنيا نياوردند..)


 


مادران تنها كودكانشان را به تنهايي دكتر و بيمارستان مي برند. واكسن هايشان را مي زنند. معاينات سالانه شان را انجام مي دهند. وقتي بيماري به سراغ كودكشان مي آيد تمام شب پرستاري اش مي كنند حتي اگر مجبور باشند صبح زود سركارشان حاضر باشند. آنها تفريح و خريد و تعليم و تربيت كودكانشان را به تنهايي بدوش مي كشند. خسته و كوفته كه از سركار به خانه برمي گردند در واقع هنوز كارشان تمام نشده. با چشمان نيمه باز با كودكانشان حرف مي زنند تا تلافي نبودنشان در بيشتر ساعات روز را جبران كنند. براي استراحت آخر هفته شان معمولا وقت كم مي آورند چون بعد از يك هفته كار كردن حالا بايد در روز تعطيل هم به كودكشان و به تفريح و  يا به درسش برسند. مادران تنها هميشه در جلسات مدرسه تنها حضور دارند. كودكشان را تنهايي تشويق مي كنند و جايزه آخر سالش را مي خرند. تمام برنامه ريزي هاي تابستانش هم پاي خودشان است. كودكشان را به تنهايي به سفر مي برند و تمام عكس هايشان دو نفره است. هر سال تولد كودكشان را خوب به ياد دارند و هميشه هديه تولدش را خودشان تنهايي انتخاب می کنند. آنها بازوي كمكي ندارند. تمام وزنه روي دوش خودشان است. مادران تنها هميشه توي رستوران با كودكشان غذا مي خورند و به خانواده هاي چند نفري نگاه مي كنند و ریز ریز به آدمهای دور و برشان می خندند. اما گاهي دلشان مي خواهد كودكشان خواهري ، برادري داشته باشد. گاهي دلشان مي خواهد كودكشان همراه پدرش غذا سفارش بدهد ولي هميشه تمام اين كارها را خودشان انجام مي دهند. مادران تنها گاهي دوست دارند ازدواج كنند. دوست دارند همسري و خانواده اي مستقل داشته باشند. ولي اين واقعيت زندگيشان را مي دانند كه امكان ازدواج مناسب برايشان معمولا خيلي كم است. و به دليل شرايطي كه دارند ترجیح  می دهند تنها باشند تا اینکه همراهی نامتناسب کنارشان باشد. اگر مردي را دوست داشته باشند با او  بدون فرزندشان هستند و با فرزندشان بدون او. و هميشه انگار يك چیزی كم است. هميشه يك گوشه دلشان خالي ست. و يك گوشه زندگي شان.


مادران تنها نه تنها گليم خود را بلكه گليم كودكانشان را هم از آب بيرون مي كشند. آنها خوب مي دانند و مي بينند كه روزهاي زندگيشان يكي يكي سپري مي شود. اين را از بزرگ شدن و قد كشيدن كودكشان مي فهمند. مادران تنها توي جمع هاي فاميلي وقتي متوجه  نگاه هاي زير چشمي كودكشان به رابطه پدران و فرزندان فاميل ميشوند دستانشان را برای در آغوش کشیدنش آنقدر باز مي كنند تا هم اندازه دستان بزرگ و آغوش محكم پدرانه شود. توي پارك هميشه خودشان هستند كه مراقب كودكند و هميشه به تنهايي بازي او را تماشا مي كنند. وقت تماشاي فوتبال جام جهاني تمام واژه هاي كرنر و پنالتي و آفسايد و كارت زرد و كارت قرمز را براي كودك تعريف مي كنند چون در خانه آنها جمله " از بابا بپرس" معني ندارد. مادران تنها شبها روي كودكشان را مي كشند. روزها صورت كوچكش را مي بوسند و راهي كارشان مي شوند تا نزديك شب دوباره به خانه برگردند. آنان نان آور خانواده كوچكشانند. گاهي از آينده مي ترسند. گاهي هم دل به دريا مي زنند و بي خيال آينده مي شوند. براي آنها آنچه مسلم است اين است كه وظيفه دارند كودكشان را بزرگ كنند. و ديگر هيچ چيزي در كنار اين تصوير برايشان نمي ماند. گاهي توان آرزو كردن را هم از دست مي دهند. جز اين كه به اندازه كافي پول داشته باشند تا كودكشان را خوب بزرگ كنند. شبها وقتي خستگي حتي مجال وقت گذراندن با كودك را به آنها نداده براي شروع يك صبح ديگر راهي رختخواب مي شوند. ولي گاهي يك ليوان شير با دستاني كوچك بالاي سرشان يا يك بشقاب ميوه خنك تابستاني کنار دستشان يا يك يادداشت كوچك با خطي كودكانه در كيف دستي شان می بینند.


 آنوقت است كه خستگي يك عمر زندگي شان را در مي كنند.


 


*فيم سينمايي باغ هاي كندلوس


 

Free counter and web stats