Jan 3, 2009

از ذهن من

نشسته ام پشت مانیتور و کار نمی کنم. ول می گردم. با آقای "ک" سومین نفر از شرکت ما بعلاوه چهار نفر از شرکت پخشمان طی هفته گذشته اخراج شدند. شرکت ما یک شرکت نسبتن بزرگ تولیدی، و صادر کننده نمونه در چند سال گذشته و در عین حال وارد کننده مواد اولیه در بازار ایران است. اما انگار اوضاع کساد اقتصادی گریبان اینجا را هم گرفته. هزینه ها بالاست. صادرات به یک دهم گذشته رسیده. محصول را آفت زده و واردات مواد اولیه هم لنگ لنگان ادامه دارد. تمام مواد اولیه بسته بندی که به خاطر کیفیت بالا وارد می شد حالا قرار است از بازار داخلی خریداری شود. اخراجی ها تا آخر سال حقوق می گیرند و به نظر می رسد شرکتی با این عظمت بعد از نیم قرن سابقه صادرات و تجارت با تصمیمات مختلف برای کسر هزینه که یکی از آنها هم تعدیل نیروست، سعی دارد دوباره کوچک و کوچک تر شود
خنده دار است اگر بگویم صبح ها و بعد از ظهر ها هر کدام حدود یک ساعت و نیم در ترافیک رفت و برگشت از وزرا به شرق تهران می مانم و هر روز صبح به این فکر می کنم که بهتر است استعفا دهم.حالا هم با اینکه احتمال اخراج من یکی خیلی کم است بدم نمی آید تا عید نفسی بکشم و استراحتی بکنم و سر فرصت دنبال یک کار دیگر و صد البته نزدیک تر به خانه باشم
فقط ممکن است بدیش این باشد که کاری به این شکل را دوباره پیدا نکنم. اینجا در عمق واردات و صادرات کالا هستم. کارم را خیلی دوست دارم و هنوز هم هر روز یک چیز تازه برای یادگیری پیدا می کنم
مدیر بازرگانی ام که یک مرد محترم مسن تحصیل کرده و با تجربه است امروز راهی بیمارستان شده و جراحی سنگ کلیه دارد. من و همکارم با وجود کارهای سنگین همیشگی، از تعطیلات سال نو و غیبت مدیر استفاده کردیم و البته با جو کسل کننده ای که از اخراج همکاران هم اینجا هست ترجیح دادیم کار نکنیم
تهران هم که الحمدالله از امروز تق و لق است و یک هفته هم که عزاداری امام حسین داریم و سرگرمی بعضی ها جور شد
دلم یک تغییر بزرگ می خواهد. یک تکانی از بیرون. شاید هم از درون. یک تکانی که نشانم دهد زندگی هنوز هم می تواند هیجان زده ام کند

Dec 21, 2008

شازده کوچولو هم گاهی غمگین می شد

دیروز دیدم چقدر غم توی دل تو هم هست انگاری. بعد دلم به حال خودمان سوخت. باز من اگر تنهای تنها شوم و بترسم از فردا، دلم به دخترک خوش است. تو دلت به چی خوش باشد وقتی تنها می مانی؟ یک لحظه دلم گرفت. یاد تمام سالهایی افتادم که گذشتند و می گذرند بی مهابا. من و تو انگار هیچ کداممان جلوی هجوم این باد، طاقت نمی آوریم. من و تو انگار هیچ کداممان نمی دانیم آخر این قصه کجاست؟ و اصلن کدام قصه؟ دیروز گرگ و میش غروب بود که ماشین را پارک کردم بروم داروخانه. پیغامی رسید. خواستم از تو باشد. خواستم همانی را گفته باشی که من از ظهر در انتظارش بودم. همانی که مرا به فکر برده بود که اصلن نکند هیچ وقت نگویی. اما پیغام را که باز کردم مال تو بود. و همانی را گفته بودی که من از ظهر در انتظارش بودم. آسمان انگار عنابی شد. رنگ گرفت. می دانم در تمام این غم تمام نشدنی که گوشه ی دلم خانه کرده بود و وقتی شعر سعدی را با آن صدای مطمئن و آرام می خواندی سرم را بالا گرفته بودم تا اشک هایم جلوی آن همه آدم پایین نریزد، ته تهش همان اطمینان گم شده ای هست که در ناباوری یک گرگ و میش پاییزی ایطور بی مهابا خودش را به من نشان می دهد. دیگر می دانم تمام لحظه هایی که با خودم می گویم نکند همه چیز فقط یک قصه باشد به چشم می بینم که قصه نیست. خود زندگی ست. انگار وقتی با پاهای لرزان پله های آمفی تئاتر را بالا می روم و سرم را پایین انداخته ام تا چشمانم توی چشمان میزبانان ردیف اول نیافتد، دارم راه درستی می روم. و دارم می روم که در جای درستی بنشینم. حتی اگر ندانم باید چه بگویم و اصلن باید چیزی بگویم یا نه. و حتی اگر بعدش زانوانم توی ماشین از شدت هیجانی که گذراندم شروع به لرزیدن کند. گرچه گاهی می ترسم. گاهی ناامید می شوم. اما نه، انگار نیرویی هست که مرا از آن پله ها بالا ببرد و روزی هم در آغوش آشنایی رهایم کند بی آنکه دیگر بترسم در چشمانش نگاه کنم. نیرویی هست

سوال

می خواهم خانه ام را عوض کنم برگردم خانه ی قبلی. کسی هست که به من بگوید کدام خانه را بیشتر می پسندد؟ پرشین بلاگ خوبیش این است که همه چیزش راست چین است و نقطه های جمله هایم سرجایش می ایستد. خلاصه اینکه دلم خواسته برگردم آنجا. اما کاش می شد آرشیو این وبلاگ طور دیگری غیر از لینک دادن به آن وبلاگ منتقل می شد. مثلن نوشته هایم در بلاگر طوری مابین آرشیو پرشین بلاگ جا می گرفت. کسی می داند چه کار می شود کرد لطفن
؟؟

Dec 13, 2008

وای به روزی که بگندد نمک

از آنجاییکه معمولا در اجرای هر طرح قانونی در کشور ما هستند آدم های سوء استفاده چی که اصلن هنوز نفهمیده اصل موضوع چیست حواشی کار را به گند می کشند و همیشه سیر و پیاز داغ همه چیز را تا مرز سوزاندن زیاد می کنند، طرح مبارزه با امنیت اجتماعی که فکر کنم به سلامتی با طرح مبارزه با ترافیک و خلاف های راهنمایی رانندگی هم قاطی شده دمار از من یکی که درآورده آنهم غیر عادی و غیر طبیعی
جمعه برای خرید کوچکی رفتیم یکی از مراکز خرید شلوغ در یکی از میدان های شلوغ تر. وقتی داشتم پارک می کردم دیدم یک وانت که بعد فهمیدم جرثقیل است! هی به من اشاره می کند. من و دو همراهی که داشتم منظورش را نمی فهمیدیم. یعنی اصلن اشاراتش هم درست و معنا دار نبود. فکر می کردیم به من می گوید سریع پارک کنم تا او هم جلوی من پارک کند. یک درصد به فکرمان نمی رسید که جمعه شب در یک خیابان فرعی جرثیل آمده باشد ماشین ملت را ببرد یا مثل لولو سر خرمن آنها را بترساند. فاتحانه پارک کردم و وانت آمد جلوی من ایستاد. تازه وقتی افسر خودکار بدست بالای ماشین آمد فهمیدیم قضیه چی بوده. معذرت خواهی کردم و دوباره خواستم حرکت کنم. اما افسر به نوشتن ادامه می داد در نهایت خونسردی. هر چه می گفتم من دارم می روم اهمیت نمی داد و می نوشت. به خیالش حال من خلاف کار را گرفته بود. واقعن نمی فهمید این که من اصلان نمی دانم اینجا پارک ممنوع است و هیچ تابلویی هم وجود ندارد که مرا آگاه کند و تازه برایش توضیح داده ام که متوجه نشده ام و او باز جریمه پر می کند چه هنری ست. دیدم حرف زدن فایده ندارد حرکت کردم چون اصلن حال منت کشی این آدمها را ندارم. بعد از چند بار دور زدن یک جای پارک که باز بدون هیچ تابلویی بود و ماشین های دیگر هم کم و بیش پارک کرده بودند پیدا کردیم و نیم ساعت گذاشتیم و رفتیم و برگشتیم. جای شما خالی دوباره برگه جریمه روی شیشه بود. کد تخلف هم عددی بود که هیچ توضیحی برایش پیدا نکردم. یعنی واقعن نفهمیدم برای چه جریمه شدم. پارک ممنوع نبود. حمل با جرثقیل نبود. حتی سد معبر هم نبود. دیشب واقعن به این جمله ایمان آوردم که
"دست بعضی از این افسرها دفتر می دهند می گویند فقط پر کن"

Dec 6, 2008

::

سرم درد گرفته. از صبح خیلی فشرده دارم کار می کنم. دو ماه و نیم است مرخصی نرفته ام. نشده. هر روز یک پرونده خرید جدید و پی گیری های بعدش رو می شود. هر روز صبح که پا می شوم با خودم می گویم این کار که تمام شد مرخصی می گیرم. این کار جمع نشده یک کار دیگر شروع می شود. باز خوبیش این است که کارم را دوست دارم. خیلی زیاد. اما این دلیل نمی شود که گاهی خسته نشوم و برای ساعتهای آزاد و پیاده روی و گردش و خرید روزانه دلم تنگ نشود. یادم می آید که تلفنی حرف می زدیم با "ر". می گفت صبح پا می شوم خودم را کوک می کنم و شروع می کنم. خرید و بشور و بپز و الخ. شب هم تا می آیم فکر کنم از خستگی می افتم. "ر" خواهر بزرگ من است که دو سال پیش مهرانه اش را از دست داد. حالا هم نوبت همسر دوست خانوادگی شان است که روزهای آخرش را مغلوب همین بیماری می گذراند. عصبی و هیجان زده حرف می زد. نگرانش بود. بهش گفتم: از مال ما که سخت تر نمی شود که. هان؟ می شود
؟
؟
خلاصه حالا من هم تا می آیم علی غصه خور شوم یادم می آید که صبح کوک شده ام برای بی خیال بودن. شکایت نکردن. فکر زیاد نکردن. با کار و حواشی اش سرگرم بودن تا خود غروب. تا خود غروب که خسته و کوفته مثل مردها پلاستیک های خرید به دست برسم خانه و دخترک بپرد جلوی پام. گفتم مثل مردها. گرچه هیچ از این نقش خوشم نمی آید اما فعلا بازی ش می کنم. هیچ هم باعث افتخارم نیست که از دهان دیگران بشنوم مثل یک مرد زندگی می کنم. اما خوب فعلن وضع همین است. گرچه در تمام این روزها یادم نمی رود که یک زنم. یک زن که عاشق آشپزی و دامن پوشیدن است. و هیچ فرصتی را برای یادآوری این واقعیت به خود و دیگران از دست نمی دهد

Dec 2, 2008

کجایید از قرص های سبز آرام بخش!؟

احساس می کنم بار سنگینی روی دوشم است این روزها. بار دانستن بعضی واقعیت ها که بیشتر از توان من است. که سنگین است. و کنار آمدن، چطور کنار آمدن با آن چه که دانسته ام یا خواهم دانست، و دوباره عادت کردن به آنچه که با آن به سختی کنار آمده ام سخت تر. حس هایم گاهی جواب نمی دهند
.
.
.

Love

دل خواستن ها

آقا من دلم یک انگشتر می خواهد که هیچ نگینی نداشته باشد که هی یکی یکی بیافتد. یک انگشتر ساده بدون نگین. کی را باید ببینم
!
؟
:)

از زندگی

دخترک ساعتش را با دلخوری گذاشت روی پنج و نیم صبح و خوابید. دیشب کلاس زبانش و وقت دندانپزشکیش و پیشنهاد نابجای من برای شام که دلش نیامد رد کند دست به دست هم دادند و خلاصه آخر شب دیدیم ای دل غافل درسش تلنبار شده و امروز هم امتحان دارد. خلاصه خوابیدیم. صبح ساعت شش و نیم به روال هر روز بیدار شدم و دیدم چراغ اتاقش خاموش است. شصتم خبردار شد که کولاک در راه است. بیدارش کردم. مثل برق گرفته ها روی تختش نشست و شروع کرد به گریه کردن. خیلی خونسرد رفتم دستشویی چون می دانستم کاری نمی شود کرد. تمام مدت صدای گریه اش می آمد. آمدم بیرون گفتم:"خوب ساعت حالا پنج و نیم شد؟!" با چشم های خیس نگاهم کرد و باز غرغر کرد. دوباره گفتم:"ده دقیقه هم هدر دادی و گریه کردی. چیزی عوض شد؟ شروع کن به خوندن. فوقش با سرویس نمی ری. خودم دیرتر می برمت. تخم مرغتم همینجا میارم حین درس خوندن می خوری" ساکت شد. کتابش را برداشت و شروع کرد. تقریبا بیست دقیقه بعد از توی آشپزخانه دیدمش که دارد لباس می پوشد. پرسیدم: "تمام شد؟!" گفت: "آره!" با خودم فکر کردم این همه هیاهو برای نیم ساعت بود! لباسش را پوشید، صبحانه اش را سر میز و نه روی تختش خورد و با سرویس خودش رفت. یاد شبهای امتحان خودم افتادم که دخترک را می خواباندم و تا صبح درس می خواندم. کاش همه درس ها همین قدر زود تمام می شدند. کاش همه چیز همین قدر ساده بود

Nov 18, 2008

آخر کوچه بن بست است

آدمی که زندگی اجتماعی دارد خواه ناخواه با آدم ها و موقعیت های جدید سر و کارش زیاد می افتد. همکار، دوست، کار اداری، کار شخصی، بعد گاهی اوقات اتفاق یا شرایطی ایجاب می کند که شناسنامه اش را جایی بفرستد یا مثلا برای معلم مدرسه ی فرزندش شرایط زندگی او را روشن کند. این جور مواقع باید قاعدتا در آن دیگ پر از گه را باز کند و بوی گندش را تحمل کند تا اوضاع دوباره عادی شود. با هر نشان دادن اصل شناسنامه، با هر توضیح در مورد زندگی شخصی، در این دیگ پر از گه باز و بسته می شود. منظورم از دیگ پر از گه نفس طلاق گرفتن من نیست. منظورم تبعاتش هست که بعد از 8 سال هنوز هم هر بار برای هر همکار جدید یا هر کارمند اداره ای موضوع تازه ای برای نچ نچ کردن و سنگینی نگاه می شود تا کم کم طرف حالیش شود که هر گردی گردو نیست و هر زن مطلقه ای آن موجود بدبخت بی سواد صیغه شده ی توی سریال های تلویزیون نیست و هر فرزند طلاقی بزهکار و عقده ای از آب در نمی آید. اما کو تا همه ی آدم ها و همه ی تفکر ها و همه ی نگاه ها یشود آن چیزی که باید باشد و اینی نباشد که الان هست. عمر نوح می خواهد و صبر ایوب. با یکی دو گل هم که بهار نشده و نمی شود. من مانده ام و سناریوی نخ نمایی که به اجبار زندگی و زنده بودن هر چند وقت یکبار باید تکرار شود. حالم دیگر از این دیگ پر از گه که گاهی مجبورم درش را باز کنم به هم می خورد

برش

صفحه ی اول کتاب را باز کردم و برایش نوشتم: روزگارت چه با من .. و کمی مکث کردم و دنباله اش نوشتم: چه بی من .. خوش باد خرداد 1381
همان هم شد. سالهاست بی من روزگار می گذرانَد. می دانستم اینطور می شود. خودم خواسته بودم. همان وقتی که دوباره برگشت و خواست یک بار دیگر بهش اعتماد کنم و یک بار دیگر شروع کنیم. همان وقتی که به اصرارش همدیگر را دیدیم و نهار خوردیم و کمی قدم زدیم
گاهی با خودم می گویم شاید بهتر بود همان وقت که دست من را گرفت و کشید توی آن دالان تاریک بهش اعتماد می کردم. شاید این همه سخت نمی شد. شاید پشیمانی درستش می کرد. شاید بهتر بود یک بار دیگر بهش فرصت می دادم. شاید .. شاید
هیچ وقت اینطوری فکر نکرده بودم. تمام این سالها هیچ وقت اینطوری فکر نکرده بودم. به هیچ قیمتی حاضر نبودم حتی بهش فکر هم بکنم چه برسد به انجامش. تمام این سالهای سخت را گذرانده بودم اما افتخار می کردم به خودم. انگار که سختی کشیدن هنر باشد و من چه هنرمند بودم به گمان خودم
حالا اما به سرم می زند گاهی این افکار احمقانه. خیلی ساده است. این یعنی خسته شده ام. یعنی خیلی خیلی خسته شده ام

یادبود

اول یعنی آغاز
تو اما اول آذر رفتی
با خودم می گویم
شاید این نشانه ی آغاز زندگی دوباره ات باشد
با خودم می گویم
کاش یک بار دیگر قبل از مرگت به تو گفته بودم
دوستت دارم

آنتی هیستامین

تصور کنید یک خانم نسبتا چاق با چادر مشکی روی دستگاههای ورزش صبحگاهی که توی پارکها نصب کرده اند، دقیق تر بخواهید بدانید روی آن دستگاهی که مثل یک تاب حرکت می کند و دو تا دسته دارد و ورزشکاران محترم روی یک سکوی متحرک می ایستند و دسته ها را می گیرند و با پیچ و تاب کمر و حرکت جلو و عقب پاها سکو را تاب می دهند، بایستد و با همان چادرش روی سکو تاب بخورد و با هر حرکت چادرش در هوا تاب بردارد و خوب .. راستش صحنه خیلی خنده داری خواهد شد برای تصور کردن
خنده دار تر اینجاست که من این صحنه ی واقعی را دیروز صبح دیدم

Nov 9, 2008

دالان

پشت پیکان سفید پرچم دعا آویزان بود با راننده اي میان سال. نه اینکه از این پیکان جوانان های زرد یا قرمز قناری باشد که اتاقش را پایین آورده اند و لوله اگزوزش صدا می کند و بوق شیپوری دارد ها. نه. از این پیکان هایی که فکر می کنی باید شبها توی یک حیاط با دیوارهای آجری قرمز رنگ پارک شود و خانم خانه چادر مشکی سرش می کند و روی کوسن هایی که پشت ماشین آقايش گذاشته روبالشی قلاب بافی کشیده. از این پیکان هایی که راننده اش مي تواند مثلن یک بازنشسته میان سال باشد که بعد از ظهر ها مسافرکشی می کند و داخلش که بنشینی بوی مرد بدهد. پشت پیکان سفید یک چیز دیگر هم بود. یک بچه 7-8 ماهه در آغوش یک زن چادری پشت ماشین که از شیشه عقب به بیرون نگاه می کرد. دختر بچه ای با گوش های نخ کرده و موهای کوتاه و لباس بافتنی صورتی. لباس بافتنی صورتی شما را یاد کودکی تان نمی اندازد؟ یاد حیاطی با دیوارهایی از آجر قرمز. یاد درخت موی چسبیده به دیوار که همسایه ها هر بهار از برگهایی که از دیوار حیاط بیرون زده بود دلمه می پختند. یاد عکسی که با دوربین کداک سوغات مکه انداختیم با پدر کنار این درخت. یاد تویوتای کورونای سبز سیدی. یاد شبهای چهارشنبه سوری و مهمانی های نهار سه شنبه و ماکارونی با هویج. یاد میزتوالت آهنی سفید و نقاشی رنگ روغنی توی تاقچه ی اتاق بالا که برادرم کشیده بود. یاد همه چیز. یاد همه چیزهایی که دیگر نیستند. فقط خاطره شان نشسته بالای ذهنم. اما خاطره ای به شیرینی و عمیقی تمام قند ها و دره های دنيا. مثل دالان بود. تمامش مثل يك دالان بود كه مرا از ترافيك سيدخندان در يك شب باراني برد توي دنياي كودكيم. يك دالان بود پر از عطر چيزهاي كهنه ي باارزش

Nov 5, 2008

::

دلم برای گربه هایی که روی آسفالت اتوبان ها سفره می شوند می سوزد

Nov 2, 2008

::

هر پاییز، یک اشک چشم است

Oct 26, 2008

ماجراي يك يكشنبه ي گه عوضي

صبح رفتم شركت. با لب و لوچه ي آويزان. سر راه جلوي داروخانه نگهداشتم. يك بسته قرص سبز آرام بخش به زورخريدم. بدون نسخه بيشتر نمي دادند. توي شركت 2 تا انداختم بالا. همه فهميدند سرحال نيستم. خوب سرحال هم نبودم. اصلا. ساعت ده و چهل و پنج كارت زدم و رفتم ماموريت. هوا عالي بود و دلم مي خواست راه خيابان را بگيرم و تا آخر دنيا بروم. برگشتني آژانس را فرستادم رفت و كمي راه رفتم. توي خيابان ويلا دو تا عود خريدم و يك جا حلقه اي چيني سبز با يك عكس پاندا رويش. رفتم كافه لرد نشستم يك قهوه ترك خوردم. آمدم بيرون و دوباره كمي راه رفتم. نم نم باران بود. از نشر چشمه كتاب "مرگ بازي" را خريدم. چون چيز ديگري يادم نيافتاد. برگشتم شركت گزارش را گذاشتم روي ميز و برگه مرخصي پر كردم و زدم بيرون. همكاران هيچ حرفي نزدند. حتي مديرم هم اعتراضي نكرد. بعد از جابجايي اخير شركتمان و روزهاي خسته كننده ي كاري همه حق من دانستند كه مرخصي بگيرم. خصوصا امروز. رفتم سينما آزادي نشستم فيلم گنجشكها را تماشا كردم. از اول فيلم آبغوره ريختم و دماغ گرفتم. براي تمام دو روز گذشته ام. بعد ازفيلم آمدم سوار ماشين شدم و يك ساعتي فكر كردم. راه افتادم توي خيابان. بنزين زدم. بعد رفتم طرف دانشكده ام كه سالها بود از جلويش رد نشده بودم. تمام راه ياد گذشته بودم. حتي به سين هم كلي فحش دادم و دلم خنك شد. ايستادم جلوي دردانشكده. باز تجديد خاطره كردم. بعد يك ساعت رانندگي كردم تا خانه. نزديك خانه كمي خريد كردم. و تمام راه و تمام بعد از ظهر به اين فكر كردم كه هيچ گاه نمي توان حقيقت بعضي چيزها را فهميد. و ما آدم ها فقط مي توانيم به حس هايمان اعتماد كنيم. براي غرورم گريه كردم. دوستش دارم. خيلي بيشتر ازپيش. غرورم را مي گويم. 8 سال طول كشيده تا تكه تكه هايش آرام آرام دوباره با ظرافت كنار هم شكل گرفته اند و ديگر دلم نمي خواهد هيچ طوري شكسته شود. آمدم خانه. حالا فكر مي كنم بهتر از ظهرم. گريه كردم و حرف زدم و راه رفته ام و سبك شده ام. كلم بروكلي را شستم و گذاشتم بپزد. كمي آهنگهاي فلاش را جابجا كردم و دخترك را نوازش. حالا هم مي خواهم كمي كتاب بخوانم. زود خواهم خوابيد. تلافي ديشب كه خواب به چشمانم نيامد. و به اين فكر خواهم كرد كه ... اوووه ه خيلي چيزها براي فكر كردن هست

Oct 16, 2008

::

حوصله كه نداشته باشي بنويسي، به كره ماه هم كه رفته باشي يا دايناسورهاي ما قبل تاريخ جلوي چشمانت پرواز كرده باشند يا مثلن هويج بنفش راه راه شده باشد باز حوصله نداري ازشان بنويسي

به همين سادگي
و البته غم انگيزي

Oct 2, 2008

دل از تو شكستيم ولي دل نبريديم

به توصيه فروغ كتاب خيلي خوب "و نيچه گريه كرد" را تمام كرده بودم كه امروز فيلم "كنعان" را هم در سينما ديدم. ميناي كنعان نسخه اي از دكتر بروير كتاب است آنجا كه مي گويد بايد برود و تنهايي خودش را بيايد تا وقتي پير شد با خودش بگويد اقلن كاري كه مي خواستم در زندگيم كردم. مينا و دكتر بروير از روي اجبار يا شرايط يا هر دليل ديگر به زندگي خود برگشتند. اما اين تفكر تمام اين شب دلگير پاييزي دست از سر من بر نمي دارد كه تا كجاي دنيا زن و مرد اسير مهر و جور همند. و دوست واقعي كدام است حتي اگر همسر آدم باشد. وقتي كسي را تا آخر دنيا دوست داري و نمي تواني از او بگذري و مي داني و مي بيني كه اين دوست داشتن بندي به پايت بسته كه فكر مي كني تا آخر دنيا همين راه را بايد بروي و نمي خواهي چيزي به آنكسي كه دوستش داري تحميل كني و خودت هم زير بار تعهدات خانوادگي و جامعه زورت ديگر به مقاومت نمي رسد و پيري را مي بيني كه آرام آرام دارد جا باز مي كند و برمي گردي نگاه مي اندازي و مي بيني بايد با همين كه هست بسازي .. آنوقت با خودت مي گويي اي كاش دوست واقعي باشي و بروي و ديگري را رها كني تا رها شود. و آن ديگري تو را رها كند تا رها شوي. اين انتخاب حتي اگر انتخاب تو نباشد با آن زندگي مي كني و روزها مي گذرند و مي گذرند. توي دايره مي چرخي و مي چرخي و از لذت اين با هم بودن سرخوشي اما مي بيني كه دايره دارد همينطور مي چرخد و هيچ راه سومي نيست. يك جايي بايد بپري بيرون. جسارتش را نداري. جسارتش را نداريد كه بپريد بيرون. نمي خواهيد كه بپريد شايد. اما دايره مي چرخد و مي چرخد تا آنجا كه سرگيجه مي گيريد. فيلم امروز به من حس افسردگي با تفكر فراوان داد. نكات مبهمي در فيلم بود كه بايد به آن فكر كنم. همان جنگ و تعامل بر سر قدرت. تمام طول فيلم مينا مرتضي را به خاطر عشقش بازي داد. خودش هم بازي خورده بود اما مرتضي را بازي مي داد. جمله آخر فيلم دريچه اي بود براي عمري كه مينا مي خواست بازيچه مرتضي باشد. و اين جنگ تا كي ادامه دارد. اين جنگ احساسي . اين عشق. اين رابطه ي پيچيده ي زن و مرد. و اتفاق امروز خودمان. خسته ام.خسته. گاهي نمي دانم براي چه دارم اين همه مي جنگم. وقتي پيري در راه است

Sep 16, 2008

معجزه ي زندگي

دیشب شام را در رستوران سورن خوردیم. دانه های ریز گل از درخت نمی دانم چی چی بالای سرمان ریخته بودند روی میز و گارسون با وسواس تمام آنها را از روی میز جمع مي کرد. چه اشکالی داشت اگر گلهای ریز روی میز باقی می ماندند. روی سر تو هم یکی افتاده بود که من توی آسانسور برش داشتم. چه اشکالی داشت كه جشن کوچک اردیبهشت ماه ما در تهران پشت خیابان حافظ و ماشین هایی که از روی پل می گذشتند با گلهای ریز روی میز همراه باشد؟ تهران خلوت بود آن وقت شب. با یادآوری تولد و مرگ. یادآوری سرگذشت فوزیه و کلاس عربی و چُرت های عصرهای آزاد. روزی که با دیدن تو به پایان برسد چه شیرین است. این را امروز مي گويم. دیشب اما خیلی فکر کردم. می خواستم از صمیم قلب به تو بگویم كه برای رفتن آزادی. چون رنج ِ دیدنِ حس ِ اسارت از شیرینی ِ تمام ِ حس های سرشاری که روح را لبریز می کنند سنگین تر است

اما تو كه هستی
نرفتی
نمی روی

ما کوله بار تلخ و شیرین تعهدمان را هر کجا می رویم به دوش می کشیم

مثل من كه هستم
نرفتم
نمی روم

بيست و چهارم ارديبهشت ماه 1387

Sep 15, 2008

يك پست ويرايش نشده ي الكي

صبح هاي زود از پشت پنجره که هوای ابری را نگاه می کنی مي بيني پاییز آمده اما هنوز بیرون هوا گرم است. چند وقتی سفر بودم و بعد از آن هم یک هفته کاری شلوغ داشتم که هنوز هم ادامه دارد. سفرم با قطار بود. سخت و جالب! از کودکیم تا حالا سوار قطار نشده بودم و دوستش داشتم. صدای مداوم تلق تلق آنهم وقتی می خواهی توی تاریکی کوپه به همه چیز فکر کنی. انگار همه چیز کش می آید. دشت و کوه که از جلوی چشمانت می گذرد افکارت هم تا امتدادشان پرواز می کند و تو در تلق تلق قطار انگار داری پرواز می کنی

کتاب عقاید دلقک را به قیمت جان کندن ادامه می دهم. ماههاست کنار تختم خاک می خورد و چند وقت یکبار گردگیری می شود! نمی دانم خاصیت این وقت نداشتن چی است؟ اصلا خوب است یا بد؟ اما نتیجه اش همین است که گفتم. امیدوارم همتي كنم و تغيير موقعيت بدهم
!

آقا جان من بخدا آنقدر بی سواد نیستم که آخر جمله هایم را به امان خدا بدون نقطه ای چیزی رها کنم. این بلاگر بازی در می آورد. من هم بلد نیستم درستش کنم. اگر آخر جمله نقطه بگذارم توی پستم می آید اول جمله. من هم بی خیال نقطه شده ام تا دیدنشان در اول جمله های پست روی مخم نرود

راستی این را هم بگویم که دوستم نسرین در حال حاضر دوران نقاهت بعد از یک دوره رادیوتراپی جدید را می گذراند. امیدواریم به شیمی درمانی دوباره نیاز نباشد. امیدواریم اعصاب حسی رگ سیاتیک پا که بخاطر رادیوتراپی بی حس شده و امکان راه رفتنش را گرفته اند آرام آرام بهتر شده و قدرت ادامه مبارزه را به دوست قدیمیم بدهد

دوست نداشتم روزنامه وار از هر دری چیزی بنویسم. اما دیر به دیر نوشتن همین بلا را هم سر آدم می آورد. حالا بیشتر تلاش می کنم تا چیزکی نوشته باشم. همین تمرین آرام آرام نگاشتن. می گذارم گذر زمان خودش ترتیب و حس و حال خودش را به نوشته آدم بدهد

سوم شهريور 1387




در دومين روز از سي و هشت سالگيم از صبح لنگ لنگان توي شركت راه مي رفتم. كفشي كه پريروز توي جزيره خريده بودم امروز كفي اش در رفت. بامداد رسيدم خانه. دو روز براي تولدم همه چيز را گذاشته بودم اينجا و رفته بودم سفر. خوب بود. به لانه هم سري زديم. دريا را زير پايمان تماشا كرديم. ذوق كرديم. بعد دوباره دل من غمباد گرفت
تازه خود روز سي و هشت سالگيم كم مانده بود توي پاركينگ فرودگاه سكته بزنم. كيفم را باز كردم و هر چه گشتم مداركم (گواهينامه- كارت ماشين- كارت ملي- بيمه-كارت سوخت) را پيدا نكردم و فكر كردم صبح توي بانك جا گذاشتمشان. آنچنان اشكي مي ريختم كه كم مانده بود كارگران آن پايين برايم آب قند بياورند. تازه پرواز هم داشتم و دو روز قرار بود تهران نباشم. از سفرم كه عمرن قصد نداشتم بگذرم. كلي كه زار زدم آمدم بالا توي سالن زنگ زدم به بانك آنهم ساعت 6 بعد از ظهر. طبيعتن بي نتيجه. داشتم توي بدبختي به چاره اي فكر مي كردم كه يك بار ديگر كيفم را گشتم. جلد مدارك با تمام محتوياتش توي جيب عقبي جا خوش كرده بود. تصور كنيد حال و روز بنده را. تازه حال گيري بنده تمام نشده بود. همسفرم درست ساعت من اما با خط ديگري پرواز داشت. ما سوار شديم ولي از پرواز آنها هيچ خبري نشد. ..اير دو پرواز داشت كه يكيش كنسل شد و من با ريسك اين كه ممكن است پرواز دوم يعني پرواز همسفرم هم كنسل شود و من تمام اين دو روز را در كيش تنها باشم پريدم. به مقصد كه رسيدم اس ام اسش آمد كه او هم نيم ساعت بعد از من پريده. خلاصه اينكه ماجرايي بود براي خودش. پر از ريسك و استرس. اما حالش به همين است. اصلا تمام زندگي من همين است. بالا و پايين زياد مي پرم
!
بيست و سوم شهريور 1387


در ادامه بحث پريدن اضافه كنم كه گريه هم زياد مي كنم. از ته دل هم زياد مي خندم. مثلا توي شركت وسط كار و شلوغي اگر حوصله داشته باشم به ترك ديوار هم مي خندم. اما بيشتر مواقع اخم مي كنم و همكارها اسم بداخلاق را روي من مي گذارند. اما من جدي بودن را با بداخلاق بودن يكي نمي دانم. گريه هم مي كنم مثلا وقتي دارم برمي گردم خانه. كافي ست يك آهنگ سوزناك راديو پيام به دلم بنشيند و اشكم همينطور بيايد پايين. پاكش هم نمي كنم. مي گذارم از چانه ام بچكد

خوب همه اينها را نوشتم تا دستي براي خودم تكان داده باشم و بگويم من هنوز هستم اينجا. هفتمين سالگرد وبلاگ نويسي و وبلاگ خواني و كلن وبلاگ آشناييم هم شروع شده به گمانم. اما فكر مي كنم قبل ترها كه كار كمتر مي كردم و پول كمتر داشتم و سوار اتوبوس مي شدم اما بيشتر كتاب مي خواندم خوشحال تر بودم شايد. اما اينروزها را هم با تمام شلوغي هايش دوست دارم. تمام روزهاي زندگيم را با غم و شاديش. حتي شبهايي را كه سرم را فرو مي كنم توي بالش و از دلتنگي گريه مي كنم هم دوست دارم

دخترك بزرگ مي شود. مثل نهالي كنار من قد مي كشد. و امسال روز تولدم صبح زود با صداي ريزش رگبار تندي از خواب بيدار شدم. آنقدر به فال نيك گرفتم اين باران صبح گاهي را كه نگو. امسال روز تولدم اصلا غمگين نبودم و پاهايم روي زمين بود

آخرين پرچانه گيم هم اينكه چند وقت پيش براي خريد پد به يك سوپر رفتم. خانم و آقايي فروشنده بودند. من از خانم سراغ پد را گرفتم و آقا جواب داد. خانم پشتش را كرد و سرش را با سيگارهاي فروشگاه گرم كرد و آقا هم ناشيانه دنبال پدي بود كه من خواسته بودم. هر چي از خانم سوال مي كردم سرخ تر مي شد و بيشتر توي سيگارها فرو مي رفت و آقا هم با حماقتي ناشيانه توي بسته بندي ها دنبال پد مي گشت. من هم همينطوري ايستادم به نگاه كردن. مانده بودم اين خانم و آقا چه نسبتي با هم دارند. فكر كنم زن و شوهر بودند. مانده بودم اينها رابطه زناشويي شان چطور مي تواند باشد؟؟ مرد پد را كه پيدا كرد و چپاند توي نايلون مشكي و داد دستم زن هم نفس راحتي كشيد. من هم نفس راحتي كشيدم كه از دستشان خلاص شدم. آخر واقعن كم مانده بود يكيشان را بگيرم بزنم بلكه دلم خنك شود. اينطوريش را نديده بودم به جان خودم

امروز 25 شهريور 1387

Aug 16, 2008

در ستايش زندگي

من لازم هست كه براي همون چند نفري كه اين وبلاگ رو مي خونن توضيحي در مورد پست قبل بدم. يك خواننده قديمي اين وبلاگ بعد از خوندن پست قبل با من تماس مي گيرن و ابراز تاسف مي كنن از اتفاقي كه دوست من درگيرش هست. بعد از من سوال مي كنن كه آيا مطلب من واقعي ست يا خيالي! و وقتي با تعجب من مواجه مي شن حرف رو عوض مي كنن و مي گن فكر مي كردن ممكنه من يك مطلب سورئال نوشته باشم! البته بايد بگم همين خواننده گرامي وقتي پست من در مورد فوت پدرم رو هم خونده بودن زنگ زدن و همين سوال رو پرسيدن! اين بار هم كه ديگه حوصله من از سوالهاي بي ربط ايشون سر رفته بود و به قدر كافي از درك كوتاهشون عصبي شده بودم گوشي رو قطع كردم و ايشون براي تسويه حساب شخصي اومدن و توي نظرخواهي اون كامنت جالب رو نوشتن!
اول اينكه من با دير به دير نوشتن وبلاگ بهترين دليل رو مي تونم ارائه بدم كه واقعا وقت وبلاگ نوشتن ندارم. ممكنه خيلي اتفاقات مهم در زندگيم بيافتن اما واقعا انقدر كارم زياد شده اين روزها كه فرصتي براي نوشتن همون ها هم نيست چه برسه به مطلب سورئال كه نياز به تمركز زيادي داره. دوم اينكه تا به حال به خاطر ندارم اينجا در تمام اين 6 سال مطلبي سورئال نوشته باشم يا از تخيلم استفاده كرده باشم. منكر اون نوع نوشتن نيستم اما هميشه مطالبم حس هاي واقعي برگرفته از لحظات واقعي بوده و هست. سوم اينكه من حق دارم به اندازه كافي از دست خواننده به ظاهر علاقمندي كه با هر مطلب بايد براش توضيح بدم چرا اون رو نوشتم خسته بشم خصوصا اين كه ايشون با ادعاي علاقه اي كه نسبت به نوشته هاي من مي كنن اونقدر درك نمي كنن كه فرق مطلب شوخي رو با جدي بدونن. و در واقع كسي كه هنگام مرگ پدرتون تماس مي گيره و مي پرسه آيا اين خبر واقعيه يا نه و فكر مي كنه مي توني اونقدر احمق باشي كه بخواي همچين شوخي زشتي بكني به اندازه كافي پتانسيل عصبي شدن رو در ذهن آدم ايجاد مي كنه. چهارم اين كه اين دوست من يك دوست قديمي است كه با اين كه هيچ لازم نمي دونم توضيحي بدم بايد بگم سالهاست با بيماري سرطان دست و پنجه نرم مي كنه و قبلا هم يادم مي آد كه در موردش مطلبي نوشتم اما الان آرشيو وبلاگ مسئله داره و منم واقعا وقت و حوصله پيدا كردن مطلب مربوط رو ندارم. اما مي خوام بدونم كجاي اين مسئله غيرعاديه و آيا هر روز هر كدام ما به نوعي با اين مريضي در بين دوستان و اقوام رو در رو نمي شيم؟ و تمام اين ها رو گفتم تا گفته باشم براي من كه در يك سال سه نفر از عزيزانم رو از دست دادم زندگي اونقدر باارزش و عزيزه كه حاضر باشم لحظه لحظه عمرم رو واقعا زندگي كنم. و اونقدر زندگي رو دوست دارم و براش ارزش قائلم كه از مرگ گفتن تنها دليلي ست براي كشف زيبايي واقعي زندگي. و فكر مي كنم مرگ و زندگي اونقدر به همديگر و به من و به تمام ما نزديكند كه گفتني نيست. و اگر نوشته هاي من در مورد مرگ چس ناله هستن بذار چس ناله هاي من اينجا باشند تا هميشه يادم بمونه كه از زندگي و مرگ ديگران چقدر خوشحال و چقدر رنجيده خاطر شده ام و با هر اتفاق ناخوش آيندي كه براي عزيزانم مي افته چقدر بيشتر به ارزش زندگي پي مي برم. اونقدر زياد كه شايد كمتر كسي بهش فكر كرده باشه و من از اين بابت ناراحت نيستم. چون اين شانس رو داشتم كه با از دست دادن، معني واقعي ِ داشتن رو بفهمم و اين اصلا كم چيزي نيست. اميدوارم كساني هم كه چشم و گوش باطن دارن عشق به زندگي رو در ميان چس ناله هاي مرگ من ببينن و باور كنن و زندگي رو پاس بدارن

تمام

Aug 7, 2008

زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ

قرارمان كه اين نبود نسرين. مي خواهي غيب بشوي دختر؟ مثل مهرانه، علي ، آقاجون .. تا اينجا بود؟ هجده سالگي مرا كجا مي خواهي
ببري؟ روزهاي خوب بي خيالي و خنده هاي تا بناگوشت با آن دندانهاي سفيد. تالار خيام را كه هميشه زودتر از من مي رسيدي سر قرار. سينما آفريقا را هم؟ جشنواره سال 69 را؟ پشت بام سينما و صبر كردن تا سئانس بعدي و خيس شدن از زور خنده؟ امضاي فاتحانه اي كه از انتظامي گرفتي؟ كلاس شكوه را چه مي كني؟ آقاي تهراني را كه ازت خواستگاري كرد با آن هيكل ني قليون و تو فقط با نيش باز خنديدي و جواب رد دادي؟ آقاي صاحبي چي ؟ با آن شكم برآمده و استعدادي كه در ما دو تا خل كشف كرده بود؟ شبهاي هفت حوض را چه مي كني؟ عروسي ايثار را؟ كه موهايت وز كرده بود و تا آخر عروسي از جايت تكان نخوردي؟ كوه رفتن هايمان چه مي شود؟ مگر قرار نبود يك روز تعطيل نهار برويم جاجرود؟ تو از مهرانه زورت بيشتر است حتما. مهرانه معصوم 4 سال بيشتر دوام نياورد. اما تو 11 سال جنگيدي. هنوز داري مي جنگي.موهايت و ابروهايت ريخت. صورتت سياه شد. اما دندانهايت هميشه سفيد. چاق شدي. بعد لاغر. بي مو شدي و خنديدي. يادت هست به ايمان كه سري اول شيمي درماني هنوز بچه بود گفته بودي شامپوي سرت خراب بوده؟ دروغ گفتي و خنديدي. موهايت ريخت و خنديدي. راديو تراپي كردي و خنديدي. سينه ات را كندند. به جايش يك خط عميق اريب ماند. چند سال مداوا شدي و دوباره پيوند زدي. يادت هست چقدر درد داشتي اما خوشحال بودي كه باز مي تواني استخر بروي. ديوانه هر دفعه كه مي ديدمت قرار بود يكي را از توي اينترنت پيدا كني يادت هست؟ مقاومت كن دختر. مي دانم رُست را كشيده اند اما مقاومت كن. براي خاطر ايمان. اصلا براي خاطر خودت. يادت هست هميشه وقتي حرف به جاهاي غصه دار زندگي و بيماريت مي رسيد مي گفتي :"ول كن بابا من روم زياده" و هميشه بعدش يك جوك حواله مي كردي. حالا چرا صدايت درنمي آيد؟ چرا مي گويي به مادر بگو دعايم كند. اين حرفها از تو بعيد است. شوخي مي كني. يك ماه قرنطينه بس است ديگر. بگذار بيايم ديدنت. برايت كتاب پيله و پروانه خريدم. يادت هست چقدر كتاب مي خواندي سرم را برده بودي با فلسفه هاي زندگيت. دانشگاه را يادت هست؟ كتابهاي قطور ادبيات انگليسي؟ چقدر زور مي زدي بخوانيشان. آخرش شدي يك گردن كلفت هواپيمايي. خيابان وصال را يادت هست؟ مسافران رنگارنگ. خطوط هوايي رنگارنگ. تو مرا با دنياي سفر پيوند زدي. حالا تنهايي مي روي سفر؟ بي چمدان؟ مقاومت كن. براي خاطر خودت. تو هم مثل مهرانه مال زندگي هستي. بمان. بگذار روزهاي هجده سالگي مان هم با تو بماند

Aug 5, 2008

كسي برايم مريم آورده
كسي انار
كسي ريواس
ولي من به كسي فكر مي‌كنم
كه هيچ وقت
جز دست‌هايش
چيزي برايم نمي‌آورد
مریم اسدی

Jul 21, 2008

رویا

خواب دیدم حامله ام. درد دارم. می خواهم زایمان کنم. دکتر بالای سرم است. زور می زنم. درد دارم. بعد یکی می گوید بچه توی شکمت مرده. من به 9 ماهی فکر می کنم که بچه را با خودم این طرف و آنطرف کشیده ام. ناراحتم. اما گریه نمی کنم. با هیچ کس در موردش حرف نمی زنم. منتظرم که بچه مرده را از توی شکمم دربیاورند. درد دارم. زیر دلم سمت چپ. درست همانجا که توی عمل 6 ماه پیش بیشتر از همه جا درد می کرد. بعد س می آید دم در. عصبانی ست. لباس می پوشم تا بروم بگویم بچه داخل شکمم مرده. تو بودی و نبودی. یادم نمی آید. اما از همه بیشتر حس بدی بود که داشتم. یک بچه مرده را با خودم حمل می کردم. بخشی از من که در من بود و بی جان بود. باید درش می آوردند. دلم نمی آمد. درد داشتم. صبح با درد از خواب بیدار شدم. اما از همه بیشتر آن حس بد بود. بچه ام توی شکمم مرده بود

Jun 9, 2008

امروز کارنامه دخترک بهمراه پرونده اش را از دبستان تحویل گرفتیم تا ببریم مدرسه راهنمایی. نمره ها همه عالی. صبح با عجله پرونده را توی ماشین نگاهی انداختم. از روز اول پیش دبستانی. روزهای سخت گذشته را به خاطر آوردم. توی تمام صفحات و فرم های مدرسه تقریبا نشان درستی از پدر نیست. توی تمام روزهای امتحان و ثبت نام و کارنامه و تعطیلی و شروع دوباره سال بعد هم همینطور. فقط من هستم. با تمام اینها امروز معلم کلاس پنجم و معاون چنان از دخترک حرف می زنند و از او راضی اند که کم مانده اشکم سرازیر شود. تمام اینها بدون حضور پدر بوده در این 6- 7 سال. حالا ما قرار است بقیه زندگیمان را بکنیم. دخترک به محیطی
بزرگتر پا می گذارد. من هم خیلی نزدیکش نیستم. اما پشتش ایستاده ام. راه درازی مانده هنوز
نمی دانم شادم یا غمگین. اما خسته نیستم
و دوست دارم برای خودم جشنی بگیرم

May 21, 2008

گوش آلیس صدا کند که یک بار گفت : تا زاناکس هست، زندگی باید کرد
.
.
پس تا زاناکس هست زندگی باید کرد

May 19, 2008

Salam (deleted) joon

Man netoonestam az srfarat vaght begiram beh Iraniha be khatere taghallobhaiy keh agensy haie Irany dar vaght gereftan kardan fe-lan vaght nemidan va man majboor shodam belitam ro cancel konam.
In hafteh ma raftim iek mashine Toyota Camry 2008 kharidim akheh ta hala iek mashin dashtim va man har rooz shik!! mikonam va savare mashin misham va sedaie zabt ro ziad mikonam va miram tooie khiaboon va mesle MEIMOON keh ada dar miareh adaie adamaie khoshbakht ro dar miaram iek khooneh single family keh mostaghel hast va haiate khoshgeli ham dareh ejareh kardim keh mahe digeh khali misheh va man gharareh tooie in khooneh mesle MEIMOON keh ada dar miareh adaieh adamaie khoshbakht ro dar biaram va begam ageh Iran nistam dar avaz khooneh va mashine khoob daram va khoshbakht hastam va gharare vaghti raftim khooneh jadid joloie khooneh va joloie mashine khoshgelemoon!!! ax bendazam va mesle MEIMOON adaie adamaie khoshbakht ro dar biaram va baraie shoma va (deleted) beferestam ta maman babaye (deleted) began bah bah cheh khoshbakht hastan inha va har kas in ax ro did begeh bah bah America cheh khoobe ma ham bezarim berim.Delam baraie hame va hameh chiz tang shode delam baraie khoone-am tang shodeh vali mesle MEIMOON khoshbakht hastam.

(deleted)
این آخرین ایمیل ... بعد از یک سال و نیم اقامت است. تازه این خانواده در شرایط اجتماعی خیلی خوبی زندگی می کنند. آقا پروفسور و در دانشگاه استنفورد مشغول به کار. بچه ها مشغول درس خواندن. و خانم هم پزشک. اما امریکای این ایمیل، امریکای رویای خیلی ها نیست

Apr 9, 2008

آدم با نوشتن آرام آرام کشف می شود. لایه های درونش بالا می آیند و لابلای سطوری که از خود بجا می گذارد افکار و حس هایش نمایان می شوند. حتی خودش هم آرام آرام خودش را پیدا می کند از میان غبار روزمرگی
امروز صبح که توی هوای ملس بهاری می رفتم شرکت به این فکر می کردم که چقدر دلم برای دوباره کشف شدن تنگ شده است
.
.
Free counter and web stats