Jan 18, 2010

THE WALL

در بسته است.


جلو بروی با سر خورده ای به دیوار.


معلوم نیست پشت در بسته چیست.


فرسنگها فاصله داری با در.


شاید خیلی چیزها.


شاید هم هیچ چیز غیر از یک چرت تعطیلانه در آرامش یک روز وسط هفته عادی.


من اینجا نشسته ام و نمی دانم پشت در بسته چیست.


می توانم فکر کنم به چرت تعطیلانه در آرامش یک روز وسط هفته عادی.


یا می توانم فکر کنم به خیلی چیزها.


اولی مرا به آرامش دعوت می کند.


دومی به جنون.


حالا انتخاب با من است.


که کدام را ..


اما اگر همیشه انتخاب ها کمک می کردند


آرامش می دادند


اگر همیشه افکار کمک کننده بودند


دنیا بهشت بود


که نیست


دنیا بهشت نیست.


 


 


 

Jan 17, 2010

پائولا و من

این چیزی که اسمش را گذاشته ایم زندگی دارد می گذرد و من هنوز کلی کارهای انجام نشده دارم. این که می گویم انجام نشده یعنی برنامه هایی برای آینده. برنامه هایی که معلوم نیست کدامش به واقعیت بپیوندد و کی. دارم آرام آرام پیش می روم. وقفه ای که چند سال پیش توی زندگیم ایجاد شده نگذاشت امروز جایی باشم که باید. اما خوب هر جور بود گذراندمش و حالا دارم آرام آرام پیش می روم. آهنگ Paola میکیس تئودوراکیس را توی گوشم گذاشته ام و امروز که شرکت آرام آرام است دارم اینها را می نویسم. دخترک بعد از چند روز بیماری امروز رفته کلاس. هر وقت یادم می آید صورت گردش با آن موهای منگول منگول و مژه های برگشته و لپ های کمی قرمز که آن روز جلوی در منتظر من ایستاده بود دلم غنج می رود. چند روز پیش بهش گفتم نمی خواهی سراغ بابا را بگیری؟ جواب مثل همیشه سکوت بود. گفتم حالا بزرگ شدی. زنگ بزن جایش را بخواه. تلفنش را بخواه. گفت: برای چی .. ؟ و دیگر نخواستم اذیتش کنم. واقعن. برای چی ..؟ حالا که ده سال گذشته.


 

Jan 11, 2010

یاد من کن

قرار بود از ترانه دلکش در دانشگاه تهران بنویسم. یادت هست؟ خوب این جمله باندازه کافی عجیب هست که کنجکاوی هر کسی را برانگیزد. اما شاید هیچ کس این میان نفهمد وقتی آن روز سرد دیماه رفتی بالای سالن و با آن صدای زنگدارت میان مکثهای کوتاه و بلند خواندی ".. یاد من کن .." من چه حالی می شدم. تو ترانه زیبای بیژن ترقی را دکلمه وار خواندی و حرف زدی و اسلایدها از پشت سرت گذشتند و حاضران گوش کردند و کف زدند و رفتند و همه چیز تمام شد. اما من لابلای سطرهای شعر تو گم شدم. میان حدس و گمان. شک و یقین. میان مرز باریک عشق و نفرت. آخر دنیا. نمی دانی این روزها چقدر ناامیدم. ناامیدم و خسته و تسلیم. و این خیلی بد است. یک سگ قهرمان با گوشهای آویزان. با خودم می گویم مگر از این بدتر هم می تواند باشد؟ .. بعد دوباره با خودم می گویم شاید بعد از تمام این ناامیدی ها روزهای خوش از راه برسد. تو این را می خواستی یا نه. نمی دانم. ولی من تسلیم شدم. سالها طول کشید. سالهای طولانی. تا آن غروبی که در تنهایی تسلیم شدم. حالا میان تمام ناامیدی و تسلیم باز صدایی از تو می رسد به آرامی. به آرامی صدای یک غوک در مرداب. تیک تیک. و تو باز به یاد منی. درست در همان لحظه که فکر می کنم فراموشم کرده ای.

Jan 9, 2010

زندگی پشت درهای بسته


دیروز بعد از مدتها جمعه را خوابیدم. استراحت کردم و "مترجم دردها" خواندم. کمی با خودم تنها بودم. اما نه تنهایی فیزیکی. یعنی بیشتر با خودم خلوت کردم. من معمولا تنها نیستم. به غیر از مواقعی که  توی ماشین می روم شرکت و برمی گردم تقریبا هیج وقت دیگری تنها نیستم. دیروز خیلی به تنهایی تو فکر کردم. به اینکه اگر من هم به اندازه تو تنها بودم شاید مثل تو فکر می کردم. خلاصه دیروز روز خلسه بود. به این نتیجه رسیدم که در سی و هشت سالگی هم می شود مثل بچه ها از داشتن یک جمعه آرام با چیزهای کوچکی مثل خواب بعد از ظهر و لم دادن روی تخت و کتاب خواندن خوشحال شد.


Jan 6, 2010

برش

فقط آنهایی که ریسک می کنند و قدم جلو می گذارند این شانس را دارند که بفهمند تا کجا می توانند جلو بروند!


 

راهروهای خاکستری مهربان

ارشاد. ارشاد دوست داشتنی. راهروی چاپ جای همیشگی من بود. آن راهرو با نور کمرنگ و بوی دستشویی که می پیچید توی دماغت وقتی از پیچش می گذشتی. بعد درهای پشت هم بود با خیل آدم های عجیب غریب. من تا انتهای راهرو می رفتم. آنجا که اتاق مجوزهای واردات و صادرات محصولات چاپی است. خانم م با آن چادر مشکی و روسری های رنگارنگ و آن چشم و ابروی پر رنگ یکی از کسانی بود که من خیلی نگاهش می کردم. هر وقت می رفتم معمولن مشغول چک و چانه زدن با همکاران سر نصب برنامه های کامپیوترش بود یا پای تلفن اطلاعات فلان اداره را از فلان سازمان می گرفت. تک و توکی هم پرونده های ارباب رجوع را بررسی می کرد و با دقتی وسواس گونه با آن یکی خانم م که البته خودش هم یک پا استاد بود مسئله را حل و فصل می کرد. یا به نیروهای تازه نفس که هر چند ماه عوض می شدند یاد می داد که اینویس کدام است و بارنامه کدام. خلاصه آدم جالبی بود برای خودش که البته هنوز هم هست. دبیرخانه ارشاد هم که جای خودش را دارد. چند تا خانم مختلف از صبح می نشینند نامه ها را شماره و اسکن و تایپ می کنند. با هم دوست دوستند. یادم هست که همیشه یکی دو تایشان پشت میزشان نبودند. حتما یا می رفتند همایش. یا می رفتند اتاق بغلی، جلویی، عقبی .. آنها را هم دوست داشتم. بیشتر دلیل دوست داشتنم هم این بود که آنها هم مرا دوست داشتند. سالی یکبار برایشان خوراکی های خوشمزه شرکت را عیدی می بردم. حتی معاون وزیرش هم مجوز هایمان را سر وقت امضا می کرد. باورکردنی نیست. حالا هم کارمان به آن اداره و آن طبقه و آن راهرو و آن آدمها می خورد. خودم کمتر می بینمشان. اما از خاطرم نمی روند. هیچوقت اذیتمان نکردند. هیچوقت برای نهار و نمازشان مارا پشت درهای بسته نگه نداشتند. هیچوقت برای صدور مجوزها چند روز الافمان نکردند. خلاصه اینکه من خاطره خوشی دارم از این ساختمان بزرگ که دل خیلی ها را خون کرده. حتی هنوز هم فرصت نکردم بروم یکبار نمایشگاهش را از نزدیک ببینم. هر بار که رفتم گفتم بار بعد، بار بعد. بار بعد هم که خورد به شلوغی کار و فراموشی من. خود خیابان کمال الملک هم که دنیایی ست. با آن ساختمانهای قدیمی و مغازه های قدیمی تر و سازهای جورواجور.


دلم می خواهد وقتی که بازنشسته شدم، وقتی که صبحها تا تابش رگه های نور توی تختم ماندم، نشستم و برای خودم خواندم و نوشتم، مثلا یک کتابی ترجمه کنم. نه مثل آن که نصفه رهایش کردم. ناسلامتی درسش را خوانده ام. بعد ببرم توی آن راهروهای طویل و خاکستری که مهربانند. اصلن نمی دانم ترجمه کتاب هم احتیاج به مجوز ارشاد دارد یا نه. تمام اینها را زمانی باید بپرسم که خواستم این کار را بکنم. بله آن زمان خیلی کارها هست که باید بکنم. برای دل خودم. برای زمانی که دیگر نگران مجوز واردات و صادرات فلان محصول از فلان کشور نباشم. دل خوشی که من دارم.


 


 

راهروهای خاکستری مهربان

ارشاد. ارشاد دوست داشتنی. راهروی چاپ جای همیشگی من بود. آن راهرو با نور کمرنگ و بوی دستشویی که می پیچید توی دماغت وقتی از پیچش می گذشتی. بعد درهای پشت هم بود با خیل آدم های عجیب غریب. من تا انتهای راهرو می رفتم. آنجا که اتاق مجوزهای واردات و صادرات محصولات چاپی است. خانم م با آن چادر مشکی و روسری های رنگارنگ و آن چشم و ابروی پر رنگ یکی از کسانی بود که من خیلی نگاهش می کردم. هر وقت می رفتم معمولن مشغول چک و چانه زدن با همکاران سر نصب برنامه های کامپیوترش بود یا پای تلفن اطلاعات فلان اداره را از فلان سازمان می گرفت. تک و توکی هم پرونده های ارباب رجوع را بررسی می کرد و با دقتی وسواس گونه با آن یکی خانم م که البته خودش هم یک پا استاد بود مسئله را حل و فصل می کرد. یا به نیروهای تازه نفس که هر چند ماه عوض می شدند یاد می داد که اینویس کدام است و بارنامه کدام. خلاصه آدم جالبی بود برای خودش که البته هنوز هم هست. دبیرخانه ارشاد هم که جای خودش را دارد. چند تا خانم مختلف از صبح می نشینند نامه ها را شماره و اسکن و تایپ می کنند. با هم دوست دوستند. یادم هست که همیشه یکی دو تایشان پشت میزشان نبودند. حتما یا می رفتند همایش. یا می رفتند اتاق بغلی، جلویی، عقبی .. آنها را هم دوست داشتم. بیشتر دلیل دوست داشتنم هم این بود که آنها هم مرا دوست داشتند. سالی یکبار برایشان خوراکی های خوشمزه شرکت را عیدی می بردم. حتی معاون وزیرش هم مجوز هایمان را سر وقت امضا می کرد. باورکردنی نیست. حالا هم کارمان به آن اداره و آن طبقه و آن راهرو و آن آدمها می خورد. خودم کمتر می بینمشان. اما از خاطرم نمی روند. هیچوقت اذیتمان نکردند. هیچوقت برای نهار و نمازشان مارا پشت درهای بسته نگه نداشتند. هیچوقت برای صدور مجوزها چند روز الافمان نکردند. خلاصه اینکه من خاطره خوشی دارم از این ساختمان بزرگ که دل خیلی ها را خون کرده. حتی هنوز هم فرصت نکردم بروم یکبار نمایشگاهش را از نزدیک ببینم. هر بار که رفتم گفتم بار بعد، بار بعد. بار بعد هم که خورد به شلوغی کار و فراموشی من. خود خیابان کمال الملک هم که دنیایی ست. با آن ساختمانهای قدیمی و مغازه های قدیمی تر و سازهای جورواجور.


دلم می خواهد وقتی که بازنشسته شدم، وقتی که صبحها تا تابش رگه های نور توی تختم ماندم، نشستم و برای خودم خواندم و نوشتم، مثلا یک کتابی ترجمه کنم. نه مثل آن که نصفه رهایش کردم. ناسلامتی درسش را خوانده ام. بعد ببرم توی آن راهروهای طویل و خاکستری که مهربانند. اصلن نمی دانم ترجمه کتاب هم احتیاج به مجوز ارشاد دارد یا نه. تمام اینها را زمانی باید بپرسم که خواستم این کار را بکنم. بله آن زمان خیلی کارها هست که باید بکنم. برای دل خودم. برای زمانی که دیگر نگران مجوز واردات و صادرات فلان محصول از فلان کشور نباشم. دل خوشی که من دارم.


 


 

Jan 3, 2010

تیک

یک وقتهایی یک جایی چیزی می خوانی یاد قدیم ترهای خودت می افتی.  آن زمانها که مثل حالا نبود. برای خودت می نوشتی هر ساعت روز که می خواستی. از در و دیوار و دل و دلدار. حالا انگار همه چیز سخت شده. ولی من باز خواهم نوشت. چون یک جایی خواندم که هیچ چیزی، چه آسان چه سخت پایدار و همیشگی نیست.    

Jan 2, 2010

کاش آن دوبیت زیبای سعدی خاطرم بود

دیشب از جزیره برگشتم. یک سفر دو روزه عالی و بالطبع خسته کننده. الان که شرکت هستم معده ام دارد چنگ می خورد و حوصله کار کردن ندارم اما کار ول کن یقه ام نیست. فقط ثانیه شماری می کنم تمام شود و بروم خانه بخوابم! دیشب حرف زدم. از آن حرفهای خیلی خیلی کوتاه و مجیز. اما فکر کنم تمام افکار مالیخولیایی تمام این ماهها را در چند جمله کوتاه گفتم و خلاص. باران جزیره را ندیده بودم. باران شرجی یکریز می بارید و من دل زدم به دریا و حرف زدم. و من که هوس شمال کرده بودم انگار با این باران، شمال را در جنوب دیدم. سال 2010 را شروع کردیم مثل چی. در چه بلبشویی. در چه حال و روزی. یک چیزی مثل بی اشتهایی عصبی دارم. کاملن می فهممش. کافی ست کمی سیستم اعصابم قلقلک شود. چه خوب چه بد. یا اشتهایی بی اندازه پیدا می کنم و هر چی ببینم ویار می کنم. یا راه گلویم بسته می شود و آب هم به زور پایین می رود. حالا هم حالت دوم است. دلم دارد ضعف می رود و تهوع گرفته ام. اما دهانم باز نمی شود. قفل شده. معمولن هم یکی دو روز بیشتر طول نمی کشد. افسرده ام. می دانم. ظاهرم نشان نمی دهد اما می دانم که افسرده ام. یعنی افسرده ایم. اگر قرار باشد 20- 10 سال مانده از جوانیم را هم نصفش افسرده باشم که وای به حالم است. وای به حالمان است.

Dec 24, 2009

It's OK to get angry with god some times


He can take it


.


.


.


.

Dec 23, 2009

همه رفتند

همه رفتند


 


 


همه آنها که نمی دانستند دوستشان  دارم


همه آنها که نمی دانستند دوستم دارند


همه آنها که نمی دانستم دوستم دارند


همه آنها در ابر روزگار گم شدند


همه رفتند


 و من ماندم،


و دنیای خیالی دوست داشتن


 


و عشق،


باز


و باز


و باز


 


 


در جایی دیگر


در سنگری دیگر


در آبی ِ دیگر


در ساحلی دیگر


بالهایش را گسترد


 


و طوطیان عاشق پریدند


و شب با مهتاب رقصید


و خورشید جوانه زد


 


و کودک عاشق گریست


و باز


فرزندی دیگر


زاییده شد


عاشق و رنگین


 


همه رفتند


 


و من نمی دانستم


که هستند.


 


.


.


. 


 


بخشی از شعر بلند دکتر عسگری خانقاه

Dec 13, 2009

BIG BANG

هیچ چیزی باعث نشده بود ترسم بریزد. نشسته بود روبرویم با سبیل های چخماقی و عینک قاب سیاه و دو متر قد. کاغذهایش توی دستش بود. فاصله اش با من خیلی کم بود. درست پشت میز من نشسته بود. نه کمی عقب تر. مستقیم توی چشمانم نگاه کرد و شروع کرد. ممیزی شدن نهایی برای ایزو آنهم توسط ممیز کارکشته ای مثل این یکی دل شیر می خواست. با آن همه ریز و درشتی که جانم درآمده بود این چند ماه وسط خر تو خری کار خودم راست و ریستشان کنم. هیچ چیزیش باعث نشده بود ترسم بریزد. فقط همین که حرف زد. همین که شروع کرد با آن صدای رو رگه اش برود سر اصل موضوع، ناگهان تمام ابهتش مثل موم آب شد و ریخت پایین. البته باز هم باعث نشد که ممیزی شدن آسان شود. فقط ابهت آن قیافه و ژست بود که دود شد و رفت هوا. یا موم شد و ریخت پایین. حالا یکی از این دو حالت فرضی. چه فرقی می کند. ابهتش رفت. ترس منم ریخت. آنهم به یک دلیل خیلی ساده. خیلی ساده ولی حیاتی. دهنش وحشتناک بوی سیر می داد!


 

Nov 30, 2009

برش

کاش برای بیدار شدن صبح زود دلیلی بهتر از سر کار رفتن وجود داشت.


.


.


پ.ن. بیشتر منظورم بیرون آمدن از زیر پتوی گرم و نرم بود. خیلی دنبال فلسفه ی موضوع نبودم!

Nov 29, 2009

سالنامه

هوای خوبی نیست. شاید چون حال من خوب نیست. چسبیده ام به آرزوهای کوچکی که یکی یکی برآورده می شوند و روزهایم می گذرد. اما دیروز با خودم فکر می کردم واقعا شادم؟ .. شاد تر خواهم شد؟ .. غم وجودم را که با خودم همه جا دارم می برم. حتی وقتی رنگ موهایم را عوض می کنم یا ماشینم را یا ارتقاء شغلی می گیرم و بعد از ده سال کار می شوم مدیر بازرگانی یک شرکت بزرگ. یک جای کار می لنگد اما. شاد نیستم. مهمترین چیزی که نتوانستم تغییرش بدهم. و این واقعیت خیلی تلخی ست.

Nov 23, 2009

ما

تلاش می کنیم برای بقا. نه مثل یوزپلنگ. وحشیانه تر.

Nov 19, 2009

آقاجون

 


همه اینجا برای مراسم سالگردتون جمعند. اما شما نیستی.


همه اینجا جمعند اما هیچ کدومشون نمی دونن که شب آخر که خونه بودید ناخن کدوم شصت پاتون از اون یکی بلند تر بود و مثل همیشه روی کدوم پلهو خوابیدید.


یه عکس قشنگ از خودمون دارم. بلد نبودم اینجا بذارمش. من ٧-۶ سال بیشتر ندارم. شما جلوی درخت موی حیاط خونه مون نشستی و من بالای سرتون ایستادم و با اون دوربین کداک عکس گرفتیم. یادتون هست؟


یادتون هست؟


.


.


.


 


 

Nov 16, 2009

* پاییز فصل پدرهاست؟


پدرم شش سال پیش اول اذرماه، یک شنبه طرف های شش عصر مرد. من هنوز نمی دانم در کدام مرحله از اندوه بعد از از دست دادن هستم. پذیرش همراه با افسردگی؟ نمی دانم. اهمیتی هم ندارد. یا اگر دارد من نمی خواهم بهش فکر کنم.



گاهی به عینکش فکر می کنم و ساعتش و دستمال پارچه ای چهارخانه ای که توی جیبش می گذاشت. با او حرف می زنم. گاهی تنهایی هم را پر می کنیم. بعضی وقت ها که حرصم را در می اورد می گویم، هی،من فقط تو را از دست نداده ام، تو هم مرا از دست داده ای.


من هیچ وقت از پاییز دلگیر نشدم و نه از ماه اذر. من همیشه این فصل را به شدت دوست داشته ام چون انار دارد و همه چیز رنگی رنگی می شود و هوا خنک می شود و یک عالمه باران و اسمان دودل دارد.


من ده دوازده روز قبل از اول اذر خودم نیستم. دورم را خلوت تر می کنم. یک بار مست کردم. اما هر سال یک چیزی برای او نوشتم.برای اینکه بداند که همیشه با من است. همیشه. بداند که من تنهایش نمی گذارم حتی اگر مرده باشد.




.


. 


.


. 


من جمله های بالا را کلمه به کلمه با بغض خواندم. چون پدر من هم چهار سال پیش اول آذرماه در یک آخر شب پاییزی مرد. حالا این که پاییز فصل پدرهاست یا نه؟ نمی دانم شقایق. شاید هم تمام روزها و شبهایی که بی پدرم می گذرد، تا هر زمان که زنده هستم و زندگی می کنم فصل اوست.


 



...

ما بخت خویش آزموده ایم در این شهر


بهتر که رخت خویش از این ورطه برکشیم


.


.


.


 

Nov 12, 2009

بدون عنوان

من  امروز 5 شنبه 21 آبانماه 1388 از همین تریبون اعلام می کنم که زندگی چیز هچل هفت مزخرف شیرینی ست.مثل آن درد توی لثه پایینم که دلم می خواهد انگشتم را رویش فشار دهم. هم درد می کند و هم دردش شیرین است. آدم را قلقلک می دهد که بیشتر فشار دهد. زندگی من این روزها همین است. گاهی از کاری که کردم، از حرفی که زدم، از حسی که دچارش شدم حالم بهم می خورد. می ایستم کنار خیابان برای خودم گل می خرم که حال بهم خوردگی از خودم را در آن لحظه خاص جبران کرده باشم. گاهی از خودم خشمگین می شوم. حرصم می گیرد که چرا نمی زنم همه چیز را درب داغان کنم و فرار و خلاص. گاهی از این پابند جیگول جیگول حالم به هم می خورد. گاهی اما می نشینم تمام این سالها را مرور می کنم. با غرور و غمی شیرین. خیلی هم سخت نیست. کافی ست لحظه ای شیرین بیاید تمام غصه ها را بشوید و ببرد. اما این همیشگی نیست. همه چیز از همان روزهای لعنتی شروع شد. روزهایی که مرورش فقط عذابم می دهد. روزهایی که حق من نبود. که تا قبلش همه چیز فقط غم شیرین بود و غرور. اما حالا چیزهای دیگری هم هست. چیزهای دیگری که فقط مهمان دل من است و جایی ندارد برود. جایی ندارد برود و دارد از درون آرام آرام می جود و می خورد و تمام می کند. حالا آن شیرینی قلقلک آور زندگی مثل پاندول ساعت هی می آید و می رود. یک جا نمی ایستد. زندگی پیش چشمانم سیاه و سفید می شود. نه اصلا خاکستری می ماند اما کم رنگ و پر رنگ. غمگین و شاد. خاکستری پاییز با غم تاسف بار، یا خاکستری پاییز با غم شیرین. من همان خاکستری پاییز با غم شیرین خودم را می خواستم اما. این کمترین چیزی بود که از زندگی روزمره ام با تمام خوشی ها و ناخوشی هایش داشتم و ادامه می دادم.   

Nov 11, 2009

ٍٍEdge of Razor

این که آدم گاهی اوقات ساعاتی از روز آنقدر از همه چیز ناامید است که دلش می خواهد بمیرد و قلبش مثل گنجشک توی سینه اش می طپد و دلش می خواهد گریه کند و تمام افکار عجیب غریب و ناکامی ها و غصه ها و نگرانی ها می آیند سراغش و از در و دیوار روی سرش آوار می شوند و اشکهایش گرم و آرام جاری می شود روی گونه هایش و کاریش هم نمی تواند بکند و گاهی اوقات باز امید آرام آرام بازمی گردد، باز هم زندگی به رویش لبخند می زند، باز هم دلش می خواهد به هیچ چیز فکر نکند و با خود بگوید همه چیز خوب است و خوب خواهد ماند و خوب خواهد شد و دلش می خواهد بگوید گور بابای تمام نگرانی ها و ترس ها، و دلش می خواهد کمی تا قسمتی خوش خیالی طی کند تا بلکه روزش بهتر بگذرد. اصلن می دانید چیست؟ بالاخره این آدم گاهی اوقات دستی دستی خودش را گول می زند یا نه واقعیت همین است که آدم دارد دستی دستی خودش را به فنا می دهد با افکار مالیخولیایی؟ و گاهی بین این دو لبه گیر می کند و روی لبه تیغ راه می رود. روی لبه تیغ راه می رود و آخرش نمی داند این منی که حالش خوب است من واقعی ست و زندگی واقعی ست یا آن منی که حالش بد است من واقعی و زندگی واقعی ست. آدم گاهی روی لبه تیغ زندگی می کند اصلن. راه رفتن که سهل است.


 

Nov 10, 2009

برش

ذره ای نمک به من می دهی


برگرفته از دریایی ناپیموده،


قطره ای باران به تو می دهم


از سرزمینی که کسی در آن نمی گرید.

Nov 8, 2009

دوستی یعنی

وقتی یک روز کاری خسته کننده را توی این وزارتخانه ها و سازمانها پشت سر بگذاری و بعد از ظهر بیایی خسته و کوفته با سردرد بنشینی پشت میز کارت و یک لیوان چای برای خودت بریزی و چند تا برگه فاکس روی میز را که منشی وقتی نبودی برایت گذاشته زیر و رو کنی و ناگهان زیرشان چشمت بخورد به یک پاکت سفید کوچک با نام خودت. پاکتی که وسط این همه کاغذ و پرونده فقط مال توست. بازش کنی. و توش 4 تا دی وی دی ببینی. 4 تا فیلم خوب*. که یک دوست بی ادعا، و بی انتظار برایت فرستاده. دوست یعنی این. دوستی یعنی همین.


 


La sconoscinta*


1900


Barefoot in the Park


20 fingers


 

Nov 5, 2009

برش

کاش می شد بعضی لحظه های زودگذر خوب را در زندگی اسکیپ کنی و بگذاری بعدن برگردی سر فرصت دوباره ریز ریز مزه مزه اش کنی که دیرتر تمام شود/

Nov 4, 2009

بماند یادگار

13 آبان ساعت 11 صبح از میدان ولیعصر به سمت بالا


 


مرگ بر دیکتاتور


آدم


آدم


آدم


الله اکبر


بوق


سطل های آتش زده


گاز اشک آور


آدم


آدم


آدم


صدای فریاد الله اکبر از توی اتوبوس گیر کرده در ترافیک


صدای فریاد الله اکبر از توی ماشین های گیر کرده در ترافیک


صدای فریاد الله اکبر از توی پیاده رو ها


از آسمان


از زمین


آدم


آدم


آدم


گاردی های مستاصل


آدم


آدم


آدم


الله اکبر


مرگ بر دیکتاتور


الله اکبر


از زمین


از آسمان


آدم


آدم


آدم


.


.


.


.


.


پ.ن. کارتان تمام است. باور کنید!

Nov 3, 2009

...

چه زیباست که در روابطت به ورای خواسته و ترس بروی.


عشق چیزی نمی خواهد و از چیزی نمی ترسد.


 


سکوت سخن می گوید/ اکهارت تله

Oct 30, 2009

حال من با تو

دارم فکر می کنم که می شود امروز رفت و فردا برگشت؟ پس کی مامان را ببرد برای سرمش؟ اصلن می ارزد پول زبان بسته را اینجوری قیمه کنم؟


دارم نشسته ام و هزار کار ریز و درشت روی سرم ریخته. آقای ب را بیرون کرده اند چون دستش کمی تا قسمتی کج درآمد. هنوز در شوکیم.


آقای ف و خانم ف را که همکاران من بودند با دستهای راست راست هم بیرون کرده اند. من مانده ام و کوهی از کار.


و هنگ کرده ام.


و در این پاییز بارانی با شبهای بلند که باید عاشـــقی کرد، توی ترافیک صبحگاهی و عصرگاهی وول می خورم و حرص می خورم و موزم را می خورم.


با این 2 فلسفه تکراری زندگی می کنم که شاید آرامش بهتر از حقیقت باشد و شاید هر چیز که انسان را نکشد نیرومندتر می کند.


دوست دارم جایی باشم که نیستم. و دوست دارم بتوانم جایی باشم که دوست دارم. و نیستم و نمی گویم نمی توانم که این نهایت تسلیم است. پس با کلمات بازی می کنم تا دل خودم را خوش خوشان کنم که نیستم چون .. نیستم چون .. نه نمی شود. من جایی که دوست دارم باشم نیستم چون هزار دلیل ریز و درشت هست که مرا اینجا نشانده و مثل سنگ سخت شده ام و انگار پر پروازم هم شکسته. یا شکسته اندش یا شکسته امش یا شکسته اندی ش یا .. یا .. یا ..


همیشه همین است.


روی سکوی پرتاب ایستاده ام اما دلم مثل گنجشــک کوچکی می لرزد و می خواهم دستانم را بگیری و بکشی مرا بیرون از این دایره سرگیجه آور. روی سکوی پرتاب ایستاده ام و تحمل انتخاب کردن ندارم. دارم پیش می روم با موج و دوست دارم دستم را بگیری و بکشی مرا بیرون از این دریای طوفانی. دارم پیش می روم. دستم را بگیر و روی شن های ساحل بنشانم. نگذار دورتر شوم.

Oct 25, 2009

...

آیا خدا برای بنده ی خویش کافی نیست؟


آیا خدا برای بنده ی خویش کافی نیست؟


آیا خدا برای بنده ی خویش کافی نیست؟


آیا خدا برای بنده ی خویش ...

Oct 21, 2009

کسی اینجا نیست؟

گاهی به این فکر می کنم که تا کجا می توان صبوری کرد؟ چرا می خواهم در همه شرایط سنگ زیرین آسیاب باشم؟ چرا فرار نمی کنم؟ این نشانه ی چیست؟ از ضعفم است یا از قدرتم؟ هیچوقت نفهمیدم. یک بار بیشتر باید ازش حرف بزنم.


 


دیشب آخر کلاس یوگا که استاد به زبان سانسکریت دعا می کرد خنده ام گرفته بود. بد است آدم کاری کند که به آن ایمان نداشته باشد. من یوگا را دوست دارم. آرامش بعدش را تجربه کرده ام. اما این دعا کردن دیشب سانسکریت را نتوانستم قبول کنم. خوب زن حسابی زبان خودمان چه عیبی داشت که آخر کار زدید کانال 4؟


 


خوب است که یکی بعضی روزها با کت شلوار و کراوات منتظر تو می ماند که بروی برایش حرف بزنی. چای یا قهوه تعارفت می کند. برایت موسیقی ملایم می گذارد. وقتی اشکت پایین می آید برایت دستمال کاغذی می گیرد. به حرفهایت با دقت گوش می کند و یادداشت برمی دارد. تا اینجا خوب است. یعنی بدک نیست. کمترین حسنش این است که فکر می کنی این کار مثل یک ابزار است که به خودت بگویی داری به خودت کمک می کنی. اما حیف که وقتی به ساعت روی میز نگاه می کند و وقتت که تمام شد صحبت را جمع می کند تا پولش را بگیرد، احساس این که با همان ساعت روی میز بکوبی توی سرش بهت دست می دهد.

Oct 19, 2009

امروز

هیچ وقت به سفرهایت عادت نمی کنم. می دانی؟


خصوصن این روزها. این روزهای لعنتی.

Oct 18, 2009

آستانه ی طلایی

لحظه ای جادویی در هم-آغو-شی هست که من نامش را گذاشته ام آستانه ی طلایی. لحظه ای هست در آن شعله ور شدن ناب، که زمان گم می شود. گذشته و آینده دیگر معنا ندارند. نه ذهن به سراغ تجارب قبلیش می رود و مقایسه هایش، نه فکر دنبال تکنیک ها می دود و قضاوت های آینده و نتیجه های رفتارش...آدم، بودن محض می شود در این لحظه های غریب، آدم به خویشتنش نزدیک می شود. آستانه ی طلایی لحظه ی لمس جاودانگی است، بی کرانگی در زمان؛ تن با تن محشور می شود و انگار دری گشوده می گردد رو به جهانی که در آن نه خبری از سنگینی کوله بار گذشته است، نه نگرانی برای آینده؛ آن سوی آستانه ی طلایی، هستی هست می شود...لحظه ای جادویی در هماغوشی هست که یکسره تنی و در تنت نمی گنجی اما...تن، ذهن، زمان همه گم می شوند در هرم نفس های معشوقت. هیچ می شوی، هیچی که خود همه چیز است، این عبور از آستانه ی طلایی است، لحظه ای جادویی در هم-آغو-شی


منبع: تلخ مثل عسل


 

Free counter and web stats