Sep 29, 2010
Yes
Sep 28, 2010
Sep 27, 2010
بایکوت
Sep 26, 2010
مام مهر
.
* من برگشتم. یکهفته در بی خبری کامل. نه وبلاگ. نه ایمیل. نه گودر. البته توی سفر هم قیافه محترم حضرت آقا را توی تلویزیون زیارت می کردیم. ماه مهر را هم با چک و چانه زنی با ناظم محترم مدرسه دخترک بر سر جابجا کردن کلاسش افتتاح کردیم. کلن سلام زندگی ... فیلی!
* بالا و پایین هم بروم و هر چقدر با گودر بازی بازی کنم، باز بر سر نوشتن روزانه هایم در وبلاگ شخصیم مصر هستم. من این صفحه با برگهای بامبو را به هر سرعتی ترجیح می دهم.
Sep 15, 2010
زندگی دوگانه اینانا
می دانی. من همیشه نیمی از خودم را جایی جا گذاشته ام.
Sep 14, 2010
دردم اگر نیستی
Sep 13, 2010
درختان ایستاده می میرند
* نشستم توی فیس بوک فیلم حمام کردن پسرک یکی از همکارانم را با طمانینه (درست نوشتم؟) تماشا کردم. پسرک توی وان حمامش سر و ته می شد و پدر یا مادرش با دست می گرفتندش. پاهای کوچکش را به آب می زد و نمی دانست از خوشحالی چکار کند. من اما غصه ام گرفته بود. یاد دخترک افتاده بودم. یاد خیلی قبلها. حالا "این غصه چه ارتباطی با آن فیلم داشت؟" از آن دسته سوالهاییست که جوابش را فقط خودم می دانم و بس.
* همسایه های روبروی من دارند زندگیشان را می کنند. علاوه بر شیشه آبغوره های پنجره راستی، صبح یک خانم دیگر لباسهایش را روی بندِ رختِ پشت بام ِ پنجره چپی پهن میکرد. این خانم با همسر و پسر نوجوانش زندگی می کند. این را از لباسهایی که به بند آویزان کرد، فهمیدم.
* یک همکار داریم در یکی از کشورهای آسیای میانه. یعنی یکی از همان هایی که در بند اول گفتم جنسش آمده گمرک و هنوز پولش را نگرفته. امروز که بهش وعده دادم پولش به زودی پرداخت می شود، زدم جاده خاکی و آدرس چند جای خوب را که فقط شهروندان یک شهر می توانند بدانند و توی هیچ کتاب راهنمایی پیدا نمی شود، ازش پرسیدم. چون دارم به شهر او می روم. کلی خوشحال شد و حتی پیشنهاد داد که یک روز هماهنگ کنم و مهمانش شوم. من هم تشکر کردم و گفتم مرسی برای هاسپیتالیتیت! حالا فعلن اسم چند رستوران خوب رو بده من هم وقت کردم حتمن باهات تماس می گیرم. از آن موقع دیگر جوابم را نداده. خیلی بد گفتم!؟
* جایی خواندم محققان اعلام کرده اند که مغز معشوق شما انرژی موجود در قلب شما را دریافت می کند. پس تا می توانید افکار عاشقانه از قلب خود در وَکنید.
* کاش درخت باشم.
Sep 11, 2010
Sep 9, 2010
گزارش گریه
خواهم رفت.
نخواهم ترسید.
و این دفعه خواهم گفت: اووه من فکر کردم ماهان اسم یه دایناسوره که نسلش هنوز منقرض نشده.
Sep 8, 2010
اسم من شانس است
Sep 7, 2010
Sep 4, 2010
عصب آنی
.
.
.
.
.
Aug 31, 2010
این فرنی ارتباطی با زویی ندارد!
بله داشتم می گفتم. و فرنی های ماه رمضان مادر من .. ته دیگ فرنی معمولن قسمت بچه کوچک فامیل می شود چون خیلی لذیذ است. داغ و خوشمزه. فرنی ما شکر ندارد. اصلن ندارد. با آرد برنج و شیر پخته می شود و غلظتش مثل ماست های چوپان پرچرب یکدست است. یادم هست مهمانی های افطاری مادر و بشقاب های فرنی که ردیف چیده می شدند توی اتاقی خنک تا دم افطار که خنک می شوند، رویشان تزیین شود.
و اما چاشنی های افزودنی به این خوراکی خوشمزه. مربای گل محمدی. برگرفته از گلهای محمدی سوغات آذربایجان توسط دایی جان. مربا را مادر می پخت و هنوز هم می پزد. کاربردش هم فقط ماه رمضان است. خوش رنگ و بو و شدیدن نوستالژیک! دارچین هم جای خود دارد. همیشه بشقاب دایی جان را بدون دارچین نگه می داشت مادر. یک بشقاب بزرگ که حتمن باید چینی گل سرخی باشد و فرنی ش کاملا گرد وسط بشقاب نشسته باشد. بقیه بشقاب ها با دارچین تزیین می شود. چه بویی. ترکیب این دارچین با آن مربای گل محمدی روی فرنی های خنک توی بشقاب های چینی گل سرخی آنچنان حس خوبی به من می دهد که تا پیر شوم از یادشان نخواهم برد. نخواهیم برد. همه ما اعضای این خانواده ی آذری :)
Aug 30, 2010
Aug 29, 2010
می نویسم پس هستم یا کله پاچه مورچه
خواهر شوهر یکی از دوستان قدیمم پارسال همین موقع بود که مُرد. زنی 57 ساله که تنها زندگی می کرد. با وجود دو بچه از شوهرش جدا شده بود. 2 تا لیسانس داشت. جراحی پلاستیک سینه و بینی کرده بود. سفر خارجی زیاد می رفت. همسرش هم پزشک بود. راننده، کارگر، خانه شمال شهر هم به راه بود. بعد از طلاق هم اول رفت ظفر، بعد زرگنده، بعد پاسداران و آخرسر هم آجودانیه. وقتی مُرد یکهفته بعد جسدش را توی خانه تنها پیدا کردند. با قرص خودکشی کرده بود یا از استعمال خودسر و زیاد دارو مرده بود. درستش را نمی دانم. دوستم در همین حد گفت. گفت پزشکی قانونی هم نظرش همین بوده.
امروز که با دوستم حرف می زدم می گفت سین تعادل روانی نداشته این آخری ها. می گفت دفتر خاطراتش را خوانده اند که تویش "چرت و پرت" نوشته بود. "چرت و پرت" را خیلی غلیظ گفت. آنقدر غلیظ که بهم برخورد. بهش گفتم زن بیچاره یک جایی خودش را خالی می کرده. با خودم فکر کردم مثل همین چیزهایی که من توی وبلاگم و توی کاغذهای سفید دور و برم می نویسم. پس اگر اینها هم چرت و پرت است من هم تعادل روانی ندارم. واقعن چرا بعضی ها اسم "دل نوشته" ها را می گذارند چرت و پرت. نگاه من و دوستم به دنیا چقدر فرق دارد که من نوشتن را رهایی می دانم و او چرت و پرت؟
از نظر دوستم سین آدمی است که وقتی از همسرش جدا شد تحمل این جدایی را نداشته و چون خیلی مغرور بوده نمی توانسته به کسی این را بگوید و آنقدر چشم به راه شوهرش مانده که آخرش هم خودش را کشته. اما من نمی خواهم اینطور فکر کنم. درست است که سین به دلیل خودکشی یا زیاده روی در خوردن قرص های آرام بخش حتما از مشکلات روانی رنج می برده اما دلم می خواهد فکر کنم که او فقط تنها بوده. بی نهایت تنها. اگر دوستانی داشت، شاید اینطور نمی شد. اگر می دانست حتی دو نفر هستند که درد دل هایش را می شنوند یا می خوانند این همه نمی ترسید. شاید قد مورچه* امید پیدا می کرد. و به مرگ پناه نمی برد. من اینطور فکر می کنم.
مورچه زبان مشترک من و دخترک بود. برای مقادیر کم. خیلی کم.*
Aug 28, 2010
تیک
بالابر*
این داستانی است که تقریبا همیشه اینجا تکرار می شود. برای همین تصمیم گرفته ام بیشتر مواقع از پله ها رفت و آمد کنم. و همیشه جلوی در آسانسور طبقات، آدمهایی را می بینم که مدتهاست منتظر آسانسورند و با این حال نمی دانم چرا با تعجب مرا نگاه می کنند.
Aug 27, 2010
*کوچ بنفشه ها
در روزهای آخر اسفند
کوچ بنفشه های مهاجر،
زیباست.
در نیم روز روشن اسفند
وقتی بنفشه ها را از سایه های سرد،
در اطلس شمیم بهاران،
با خاک و ریشه
-میهن سیارشان-
در جعبه های کوچک چوبی،
در گوشه ی خیابان، می آورند:
جوی هزار زمزمه در من،
می جوشد:
ای کاش ...
ای کاش آدمی وطنش را
مثل بنفشه ها
(در جعبه های خاک)
یک روز می توانست،
همراه خویش ببرد هر کجا که خواست
در روشنای باران،
در آفتاب پاک.
برای "ر" که خودش اینجا نیست ولی دلش اینجاست.
*شفیعی کدکنی
Aug 26, 2010
برش
Aug 25, 2010
نقل از دوستان فیس بوکی
یک تکه زندگی 2
.
.
از روزمرگی می نویسم. می دانم. اما باید بنویسم. به عبارت بهتر، می خواهم که بنویسم.
Aug 24, 2010
Me 2
.
نقاشی مسخره دیوار رو به اتمام است. و هیچ چیز زیبایی ندارد. حیف این همه رنگ و انرژی. کاش یک گل و تپه می کشیدند آدم اقلن دلش باز می شد می دید.
Aug 23, 2010
یک تکه زندگی
صبح که ساعت زنگ زد بیدار شدم و دیدم دخترک آمده خوابیده کنارم بالشت مخصوص خودش را هم آورده سگش را هم بغل کرده. طفلک با اینکه می داند تخت دونفره برای من یکی کم است باز هم گاهی اوقات دلش تنگ می شود و می آید کنار من. شبها توی تختم جولانی می دهم که بیا و ببین. خیلی کیف دارد که هر طرف تخت که خواستی، بتوانی بخوابی. برای همین است که من بطور لاینقطع در طول شب از این بالشت به آن بالشت در حال حرکتم. این هم از مزایای زندگی مجردی. حالا هی ناله کنم از تنهایی. قدر نشناسم دیگر.
Aug 22, 2010
مرسی مامان
Tenneva Jordan
مادر کسی ست که وقتی می بیند 4 تکه کیک برای 5 نفر روی میز هست، بلافاصله می گوید: من هیچوقت کیک دوست نداشتم.
Aug 21, 2010
سفرنامه در کار نیست
من اونجا آفتاب گرفتم. گشتم. خوردم. خوابیدم. با دخترک توی دریا چرخیدیم. توی بازار چرخیدیم. کنسرت رفتیم. خندیدیم.
Aug 14, 2010
جابجایی وبلاگها
این فردا کی می رسد
؟
باید از همین ساده ها بنویسم. همین ساده ها. چند روز پیش دخترک با دخترخاله مسافرش توی خانه تنها بودند. چندبار زنگ زدم ببینم در چه حالند. تقریبن به غیر از یکبار که دخترک ویولن تمرین می کرد و یک بار دیگر که خواهرزاده ام توی اینترنت می چرخید، همه اش داشتند توی سر و کله هم می زدند. و چه حالی دارد این توی سر و کله زدن های دو تا دخترخاله همسن. حیف که از هم دور شده اند. تازه الان به هم بیشتر احتیاج داشتند. حیف که فقط سالی یکبار همدیگر را از نزدیک میبینند. تازه این دیدارشان که بعد از 5 سال بود. رفتم خانه بردمشان آیس پک. بعد شهر کتاب. فرداش هم رفتند استخر. خوش گذراندند. من هیچوقت دخترخاله همسن نداشتم. فقط یک دختر عمو داشتم که سه سال از من بزرگتر بود. و یک دخترخاله که 4 سال از من کوچکتر بود. با هیچکدامشان آنطور که دوست داشتم وقت نمی گذراندم. کودکی و نوجوانی من با دو تا دوستم به نامهای سیمین و خاطره گذشت. که بارها اینجا اسمشان را آورده ام. همسایه بودیم. هر دو هم الان ایران نیستند. این است که من تقریبا از کودکیم دور افتاده ام. خاطراتش را هم تنهایی به دوش می کشم. بقیه دوستیهای آن دوران را فراموش کرده ام. یا فقط تصویر محوی مانده. بس که این دو تصویر پررنگ بود. آهان یک دوست دیگر هم داشتم که چند سال از نوجوانیم باهاش گذشت. افسانه. یک سال از من بزرگتر بود و نسبت دوری با ما داشت. خانه مان که نزدیک بود و یک مدرسه می رفتیم هر روز همدیگر را می دیدیم. بعد که خانه شان عوض شد دیدار ها هم کم شد. با او هم خاطرات بامزه ای دارم. یک خرابه ای نزدیک خانه شان بود که آنجا گنج قایم کرده بودیم. یک صندوقی که تویش چند تا نامه بود و دفتر خاطراتی از آتش سوزاندن هامان. یادش بخیر. اولین شیر موز عمرم را توی خانه شان از دست پدرش گرفتم و خوردم. مزه اش هنوز زیر زبانم هست
طی یک سری عملیات ژانگولرانه و محیر العقول با کمک یک دوست که لینکش رو یک دوست دیگر برام فرستاده بود وبلاگم را از پرشین به اینجا آوردم و یک کاسه اش کردم. نگویید چرا سرویس وطنی را ترک کردی که من نسبت به بقیه بلاگرها خیلی خیلی به آن وفادار بودم. اما به دلایل مختلف ترجیح دادم که یکیش کنم. حالا تنها مشکل کوچکی که دارم (در مقایسه با مشکلات بزرگی که در عملیات جابجایی داشتم و خدا رو شکر حل شد) همان راست چین شدن وبلاگ است. فعلن اینطوری تحمل می کنم تا آن هم حل شود
یکهفته می رویم کیش. لبتاپ را می برم اما آنجا توی خانه وایرلس نداریم. این بچه هم مودم ندارد. فقط به امید وایرلس فرودگاه می برمش! .. خلاصه یک هفته ای نیستم. مواظب این برهوت باشید و سکوتش را بر هم نزنید
(:
Aug 1, 2010
بک آپ گرفتن از وبلاگ
یادم هست چند سال پیش دوستی برنامه ای به من معرفی کرد برای بک آپ گرفتن از وبلاگم. خیلی خوب بود. بخشی از وبلاگم را بک آپ گرفتم و نگه داشتم. حالا قصد دارم از اینجا بروم. از پرشین بلاگ. می خواهم کل وبلاگم را یکجا بک آپ بگیرم و خلاص. اما نه آن برنامه را دارم و نه راه دیگری بغیر از کپی پیست کردن بلدم که آن هم تمام عمرم را خواهد گرفت! .. کسی هست که بتواند کمکی کند؟
.
.
Jul 28, 2010
ملتمسانه
چوب شور
یک روز عادیست. نه خیلی عادی برای من. اما یک روز مثل بقیه روزهاست. صبح آمده ام سرکار. شب خوب نخوابیده ام. دیشب رفته ام استخر حجاب برای وقت گذرانی. برای دیدن استخر تو. از جلوی خانه شما پیچیده ام توی حجاب. دیشب نباید می دیدمت. اجازه نداشتم. باید وقت می گذراندم. در سالن حجاب وسط زنانی که با مایو کنار استخر به شکل مضحکی می رقصیدند. من رفتم توی آب. زیر پایم خالی شد. سرم را گرفتم بالا. نفس کشیدم. نفس عمیق. چند تکه آسمان بالای سرم دیدم. لابلای سقفهای محکم. شنا کردم. صدای گرومپ گرومپ بلندگوها توی سالن می پیچید. من صدای فوت کردنم را زیر آب می شنیدم. سرم را فرو می کردم توی آب و همه چیز خالی می شد. ساکت. باز می آمدم بالا و دختری با لباس محلی کنار استخر می رقصید. سرم را فرو می کردم توی آب و دنیا خالی می شد از من، از تو. آب بود و هیچ نبود. آب بود و تو دور بودی. خیلی دور.
بعد رفتیم سالن کنار برای تماشای رقص سماء. دختری می رقصید و سرش را می چرخاند و می چرخاند و می چرخاند. دستانش را میبرد بالا. می کشید بالا. دستانش در چشمان من می رسید به سقف. من در دستانش بودم. می خواستم بروم بالا. جایی که شاید خدا باشد. رهایی باشد. من باشم تنهای تنها. بی درد. می خواستم گریه کنم.
آمدیم بیرون. خواستم یکی از دخترها را سوار ماشین کنم و بگویم شما هم درد دارید؟ شما هم حالتان بد است؟ شما هم در گُه گیجه بسر می برید؟ یا دارید خوش خوشان می روید ماجرای استخر را برای خانواده محترمتان تعریف کنید؟ سوار نکردم. راه افتادم بطرف خانه. تلفن میم را جواب ندادم. می خواست بگوید زندگی همین است. می خواستم بگویم ّFair نیست. دیگر حوصله نداشتم. صدای ضبط را تا آخر زیاد کردم و ناشیانه لایی کشیدم.
من زجر می کشم. زجر می کشم و خدا باید، باید پاداش این زجر را یا با وصل .. و یا با هجرانت به من بدهد.
Jul 22, 2010
چرندیات
اینجا که نشسته ام پشت سرم یک پنجره است با منظره کوههای شمال تهران. نصف کوهها را برج روبرو گرفته. اما خوشبختانه نصفش هنوز هست. می توانم وقتی کلافه هستم صندلی را بچرخانم و آسمان را تماشا کنم. و شیشه های آبغوره همسایه روبرویی که پشت پنجره اش چیده و گلدانهای کوچک توی تراسش. که مرا یاد تراس های پنجره های لویزان می اندازند. آنجا از طبقه دهم می شد همه چیز را دید. حتی دماوند را. روز بعد از ختم نسرین رفتم موهایم را کوتاه کردم. پسرانه. باید سرم باد می خورد و آن حس خفگی رهایم می کرد. حالا حواسم به خودم نیست. زندگی می کنم شلوغ. کار می کنم شلوغ. حواسم به خودم نیست می دانم. مواظب آرایشم هستم. هر روز دوش می گیرم. گاهی دو بار. کرم ها و قرص هایم را با دقت استفاده می کنم. اما یک جایی از خودم دورم. غیر از آن شب بعد از مسجد که روی روتختی قرمز بغضم ترکید و بعدش رفتم آرایشگاه و بعدش رفتم توی ه برای خودم چرخیدم و آن انگشتر را خریدم. دیگر بعد از آن گریه نکردم. باید با مهمانی های خواهر که چیزی نمانده برود روزها را بگذرانیم و دخترک با دخترخاله اش وقت بگذراند و تابستان بگذرد. تا پاییز. پاییز دوست داشتنی من که می دانم دوستش نداری. اما یک چیزی تویش هست که به خودت نزدیکت کند. تابستان اینطور نیست. اغواگر است. در فکر چند سفرم. کلاس های توسعه تجارت هم تمام شد و چه عالی که رفتم. اما فکر می کنم من هیچ وقت تاجر نشوم. کارم را دوست دارم. خیلی. اما فقط کارم است. زندگیم نیست. عاشقش نیستم. توی لابی بزرگ اسپیناس که می نشینیم و بلوار را تماشا می کنیم توی سرم خیلی چیزها می آید و می رود. نمی دانم زندگی همان لحظه است یا بعدش یا قبلش. فکر می کنم خیلی جان سختم. خودم اینطور فکر می کنم. گرچه شاید در نظر بعضی بی حوصله بیایم یا به قول دخترک شلوغ و غرغرو. اما خودم فکر می کنم خیلی جان سختم. آن 4-5 ساعت توی تنهایی یادم می آید که با م حرف زدم. گفتم زندگی می تواند امشب آوار شود روی سرم. آن چند ساعتی که با قرص خوابیدم و ازطپش قلبم بیدار شدم. و بعدش که زندگی آوار که نشد هیچ. گذشت در آرامش. فکر می کنم خیلی جان سختم. و همان لحظه ها و لحظه های مشابهش هست که جان سختم کرده. و این خوب است یا بد. هنوز نمی دانم.