Jan 13, 2004

اگه وبلاگت توي بلاگ اسپات همينجوري يكهويي غير قابل دسترسي بشه برات و تو به هر دري بزني نتوني كاري كني و اصلا ندوني حك شده يا اشكال از بلاگره يا نه و هر کسی هم که خواست کاری بکنه آخرش نتونسته و تو هم هر چی خودتو به در و ديوار زدی ديدی باز بلاگر توی قهرش پابرجاست و آخرش ديگه بي خيالش بشي و بياي دوباره توي خونه قديميت توي پرشين بلاگ بنويسي و بعد از چند ماه يه روز يه ايميل بگيري و بخوني ببيني يه دوست قديمي اومده بي سر و صدا وبلاگتو آزاد كرده و يه يادگاري هم واست اونجا گذاشته چه حالي مي شي؟ نه،چه حالي مي شي!؟


من كه كلي ذوق كردم.


 

Jan 12, 2004

امروز غرق وبلاگ فروغ بودم.حتی قسمتهايي از آرشيوش رو هم زير و رو كردم.نمي دونم از تاثيرات فروغ خونی بود يا هر چيز ديگه،اما فكر مي كنم بهتره با وبلاگم آشتي كنم.شايد زياد هم بد نباشه كه بدون خودسانسوری و باز هم مثل روزهاي اول راحت و بي دغدغه بنويسم.


من باز هم مي نويسم.از آهويی كه هفده ماهه كه مهمان وبلاگستانه.از خود خودم..


                     


 

Jan 10, 2004

راستشو بگم؟حوصله يه خط فكر كردنم ندارم چه برسه به يه خط نوشتن.


يعني راستش اينه كه افكار ممنوعه من ديگه مدتهاست اينجا جايي ندارن.مدتهاست.


اينجا بايد يه سري حرفاي شسته رفته و قالب شده و هزار بار اديت شده تحويل بدم.


خسته شدم ديگه.

Jan 6, 2004

آنچه يك زن را راضي مي كند:


 


از او تعريف كنيد.به او آرامش بدهيد.براي او تكيه گاه باشيد.او را ماساژ دهيد.با او حمام كنيدكنار دريا پشتش روغن برنزه بماليد.برايش برنامه هاي مهيج ترتيب دهيد.هنگام ناراحتي با او همدردي كنيد.با او شوخي كنيد و او را بخندانيد.او را در آغوش بگيريد.او را ببوسيد.او را ببوييد.او را نوازش كنيد.او را به آرامي گاز بگيريد.او را بچشيد.به او زياد تلفن كنيد.برايش زياد پيغام بفرستيد.به او بگوييد دوستش داريد.خطا هاي او را ببخشيد.برايش فداكاري كنيد.اگر او را ترك كرده ايد فورا" بسويش بازگرديد.به او اعتماد كنيد.از او دفاع كنيد.هنگام اشتباه از او معذرت خواهي كنيد.در كارهاي منزل به او كمك كنيد.او را با ماشين خود به مقصد مورد نظرش برسانيد.به او اعتماد به نفس بدهيد.برايش لباسهاي زيبا خريداري كنيد.او را همانگونه كه هست بپذيريد.از او ايراد نگيريد.هرگز به او نگوييد كه چاق شده است.هنگام رفتن به يك ميهماني از ظاهرش تعريف كنيد.به او بگوييد كه به بودنش مي باليد.به حرفهايش گوش دهيد.گريه هايش را تحمل كنيد.او را درك كنيد.با او همدردي كنيد.عصبانيت خود را در مقابلش كنترل كنيد.به خاطر او با ديگر مردان دوئل كنيد.به خاطر او بميريد.به او قول بدهيد و به قول خود عمل كنيد.با او شوخي كنيد.در انجام كارهايش او را تشويق كنيد.به او بگوييد اگر هم شما مرديد(به ضم م)،خودش را ناراحت نكند!


 


آنچه يك مرد را راضي مي كند:


 


برهنه و با يك ظرف غذا جلويش ظاهر شويد.


 

Jan 3, 2004

كی حساب اشکايی که تو اين چند روز ريخته شدن رو داره؟!حتی اگر اينجا هم به جای سکوت پر از فرياد بود.


من فكر مي كنم همه ما عمق اين رنج رو در تنهايی هامون بروز داديم.جايي كه وبلاگي نبوده توش بنويسيم.شايد جلوي صفحه تلويزيون يا جلوي صفحه روزنامه.يا در تاريكی يك شب پر از بهت و هراس.اشكاي فراووني كه ريختن و ريختن و هيچكس اونها رو نديد.أيا بايد كسي ميديد؟اين يه درد همگاني بود.يا كارايي كه براي آسايش وجدانمون انجام داديم.كمك هايي كه كرديم.تا شايد كمي از سنگيني اين بار روي دوشمون بكاهيم.ولي كم نشد.


كي مي تونه بگه چه زمانی چهره زنها و مردايي رو كه ظرف چند ثانيه تمام هستي شونو از دست دادن فراموش مي كنه.كي مي تونه بهشون فكر نكنه.به غمشون.به داغ دلشون.به شبهاي سرد كوير.به سردي خاك گور كه عزيزاشونو توي خودش جا داده.به بهتي كه توي چهره يچه هاي بجا مونده موج مي زنه.كي مي تونه؟


من چه از زلزله بنويسم و چه ننويسم همه چيز سر جاش هست.آوار ها هنوز هستن. زنها هنوز ضجه مي زنن.بچه ها هنوز دنبال پدر مادرشون مي گردن.مادر ها هنوز داغدارن.نوزاد ها زير چادر ها بدنيا ميان.يه زوج زير چادر پيوند زناشويي مي بندن.و بازمانده ای هنوز روی تل خاك چمباتمه زده تا شايد كسی از خونوادش از اون زير بيرون بياد.كدوم ما تونستيم خودمونو جای اونها بذاريم و موفق شديم؟كي ميتونه اين تناقض ها رو هضم كنه؟چجوري مي شه زندگي رو با تمام اين بازي ها باور كرد.كي جواب بي مسئوليتي مسئولين رو مي ده؟جواب بي لياقتي يه حكومت رو.


من در سكوت به تمام اينها فكر مي كنم. فكر مي كنم كه انتظار چقدر سخته.مخصوصا اگه با مرگ و زندگي همراه باشه.من كه توي عمرم هزار جور انتظار رو تجربه كردم نمي تونم انتظار كشيدن زير خروار ها خاك براي رسيدن كمكي يا شنيدن صداي آشنايي و براي برگشتن دوباره به زندگي اونم با بدني خردو شكسته رو تجسم كنم.نمي تونم.


كی می تونه كاری برای مادرای فرزند مرده بكنه؟كدوم لباس گرم.كدوم چادر.


من با نوشتن نمي تونم چهره ها رو فراموش كنم.نمي تونم صداي ضجه هايي كه توي گوشم مي پيچه رو فراموش كنم.من در سكوتم فرياد زدم.اشك ريختم.با دستی كوتاه ياري رسوندم.و هر لحظه به سوالهايی كه مثل خوره افتاده به جونم فكر كردم.به اينكه زندگي و مرگ هيچ كدومشون هيچ تعريفي ندارن.من سعي مي كنم براي اين سوال هام جوابي پيدا كنم.ولی آيا ميشه جوابی پيدا كرد؟


اگه فراموش بشن چي؟اگه يكماه ديگه همه دنبال سور و سات عيد باشن و هنوز اونا زير چادر بلرزن چي؟اگه بچه های يتيم بجا مونده از زلزله به هيچ آينده روشنی نرسن چي؟اگه اون دخترك باز تو اين فكر باشه كه پدر مادرش تو خونه ن چي؟


تمام وجود من بغض شده.فرياد شده.


فريادی در سكوت.


چی می تونه جای اين رنجهاي بزرگ انسانی رو بگيره وقتی همه می دونيم كه بعضی از دست دادن ها با هيچ چيز ديگه بدست نميان.


 


تو مپندار كه خاموشي من


هست برهان فراموشي من


 


35000 نفر زير خروار ها خاك خوابيدن.زنها هنوز ضجه می زنن.بچه ها هنوز دنبال پدر مادرشون مي گردن.


 

Dec 27, 2003

اين وبلاگ به مدت يك هفته آپديت نميشه.


 


اين كمترين كاريه كه براي همدردي و احترام به غم هموطناي مصيبت زده ام مي تونم بكنم.براي همدردي با اون مادر گريون و وحشتزده ای كه جسد دختربچه 7 ساله شو مي بوسيد...و هزاران هزار مادر و پدر و فرزند مصيبت زده ديگه.هر چند که عمق و شدت رنجشون رو هرگز درک نخواهم کرد.اين كمترين كاريه كه براي ابراز تاسف از ويرانی ارگ بم «بزرگترين بناي خشتي دنيا» مي تونم بكنم.هر چند که عمق و شدت تاسفم رو هرگز در قالب کلمات نمی تونم بگنجونم.دو هزار سال تمدن مهرازی نتونست ۱۰ ثانيه خشم زمين رو تحمل کنه.چه برسه به خانه های غير استاندارد بم..


 


آهو


 

Dec 26, 2003

از آن زمان كه آرزو چو نقشي از سراب شد


تمام جستجوي دل سوال بي جواب شد.


نرفته كام تشنه اي به جستجوي چشمه ها


خطوط نقش زندگي چو نقشه اي بر آب شد.


چه سينه سوز ها خورد كه خفته بر لبان ما


هزار گفتني به لب اسير پيچ و تاب شد.


نه شور عارفانه اي نه شوق شاعرانه اي


قرار عاشقانه هم شتاب در شتاب شد.


نه فرصت شكايتي نه قصه و روايتي


تمام جلوه هاي جان چو آرزو به خواب شد.


نگاه منتظر به در نشست و عمر شد به سر


نيامدي به خود دگر كه دوره شباب،شد.

Dec 24, 2003

حالم بده.خيلي بد.احتياجي به گفتن نيست.باري بزرگتر از توانم برداشتم.مي دونم.


از صبح تا حالا واسه اين آگهي اقلا" پنجاه تا تلفن جواب دادم.فكر كنم اندازه يه هفته حرف زدم.هر كي يه شرطي ميذاره.به جاي اينكه من واسشون شرط بذارم اونا واسه من شرط مي ذارن.يكي طلبكاره.يكي اول بسم الله دعوا داره.يكي خيلي خوش برخورده و آخر وراجي هاش تازه مي گه دفتر من فقط20 متره!يكي نااميد مي كنه.يكي اميدوار مي كنه..يكي با ادبه.يكي انگار از دماغ فيل افتاده با اون دفتر پايين تر از برج سفيدش!يكي هيچي از اين كار نمي دونه و مي گه فقط به من بگين چقدر سود بهم مي رسه! يكي زنگ زده ميگه يه زيرزمين توي ناصرخسرو رو هم ميشه آژانس هواپيماييش كرد؟!امروز آهنگ هايده گذاشتم و يه سري آبغوره ريختم.بعد از ظهرم با چشماي پف كرده بايد برم سر قرار براي مذاكره با يكي از شركاي احتمالي آينده.فكر كنم كم آوردم.مي ترسم.


من از شما مردايي كه امروز منو با سوال و جوابها و شرط و شروطاتون پيچوندينم مي ترسم.


 

Dec 22, 2003

اون روزي كه شبش يلدا بود‍..


 


 


اولش با زنگ زدن به وزارت كار شروع شد.


-الو سلام،براي وام خود اشتغالي تماس گرفتم.بله؟چشم.گوشي دستمه.


...بله، براي خودم مي خوام.كارم چيه؟نخير،براي تاسيس دفتر خدمات مسافرتي مي خوام.بله؟مهلت وام تموم شد؟صبر كنم تا سري بعد؟اما فرصت من كمه.حالا بايد تا كي صبر كنم تا نوبت به سري بعد برسه؟تا سال ديگه؟؟! مرسي.خداحافظ.


تا ظهر مشغول بدو بدو هاي شركت بودم.كارت هاي تبريك كريسمس براي شركتهاي خارجي. وبلاگ خوني.وبلاگ نويسي.تماس با سپينود عزيز.راست و ريست كردن يه تور ابيانه به سفارش بابك كه اميدوارم خوش بگذره.


بعد از ظهر رفتم سازمان ايرانگردي.


-اومدم براي جواب حراست.


-بله جواب اومده.مشكلي نيست.سازمان تقاضاتونو تاييد كرده.بفرماييد اقدام كنين براي ضمانت بانكي.مكان دفترو به ما معرفي كنين.اين فرم ها رو پر كنين.اسم و آرم پيشنهادي تون رو هم برامون بيارين.از امروز يعني 30 آذر به مدت 3 ماه مهلت دارين.


30 أذر..30أذر..شب يلدا.اگه نتونم توی اين سه ماه کاری کنم...


از سازمان اومدم بيرون.احساس می کردم کفشای آهنی دارم.اميدوارم تا أخر اين 3 ماه كفش ها به درك،خودم پاره پوره نشم.


رفتم پيش يه أشناي قديمي كه دو تا واحد بهم معرفي كرده بود.اولي:لوكس،شيك،5 خط تلفن.أماده براي كار.قيمت:2ميليون پيش ماهي 800 هزار تومن.دومي هم تو همين مايه ها ماهي 700 هزار تومن.تازه أقا لطف كردن و گفتن چون شمايي صد تومن تخفيف مي دم. نه.نميشد ريسک کرد.مگه اولاش انقدر درمياد که ۷۰۰ تومن اجاره بدم.توي مدتي كه اونجا بودم موبايل و تلفن شركتش 10 دقيقه هم أروم نمي گرفت. گاهي دوتا گوشي رو با هم ميگرفت تو دستاش. ديگه أخراش داشتم كلافه مي شدم.موقع ديدن واحد ها هم قصه ادامه داشت.سرمو تكيه داده بودم به صندلي ماشين و چشامو بسته بودم.


حرفاش تو گوشم ميپيچيد.سرم داشت منفجر مي شد.خدايا من اينجا چيكار مي كردم؟أهان اومده بودم دفتراشو ببينم.ولي نه.من نمي تونستم با اين أدم كار كنم.نه شراكت نه هيچ چيز ديگه.اومدم بيرون.


توي ماشين تا نزديكاي خونه أدما رو تماشا كردم.خيابونا شلوغ پلوغ.مردم ريخته بودن بيرون.أخه شب يلداست امشب.منم كه داشتم بعد از يه روز هيجان انگيز و در عين حال خسته كننده مي رفتم خونه.برای من هيچ چيز متفاوت نبود.من درگير مشغوليت های ذهنيم بودم.


از چند روز قبل براي شب يلدا يه برنامه هايي چيده بودم.اما نمي دونم چه حسي اومد يهو سراغم كه دلم خواست شب يلدا كنار پدر مادرم باشم.نمي تونم بگم چي شد.انگار يكي از اون پشت پشتاي ذهنم اينو ازم خواست.


خونه كه رسيدم ديگه شب بود.شب يلدا‍.


طبق معمول اهالي خونه غر غر هامو تحمل كردن و بعدش كه همه أه و ناله هام تموم شد تازه يادم افتاد كه شب يلداست.بايد أجيل مي خورديم.انار و هندونه مي خورديم.و من كنار خانواده م توي شب يلدا داشتم از تصور مشكلات سر راهم براي انجام دادن تصميمي كه گرفته بودم از درون مي لرزيدم.


يك ساعت از شبمم پاي تلفن با صحبت كردن با دوستي گذشت كه منو به شدت از ادامه اين شغل شريف!برحذر كرد و حال منو كه بد بود بدتر هم كرد‍.


شب يلدا بود...


بعدشم يه كم خنده يه كم شوخي.اما تا صحبت به اون زني كشيد كه تو أجيل فروشي ديده بودم اشكم سرازير شد.اصلا من مازوخيسمم.طفلك تنها چيزي كه خريد يه كم نخود و يه كم گندمك بود.منم اومدم خونه و اونو با كسايي مقايسه كردم كه امشب در كنار سفره شاهانه يلداشون نشستن.به بچه هايي فكر كردم كه از خوردن همون نخودچي ها و گندمك ها قراره چقدر خوشحال بشن.و به زني فكر كردم كه چجوري اونا رو گرفت زير چادرش و تو تاريكي شب يلدا گم شد..


أخر شبم ماهواره براي هزارمين بار فيلم تاپ گان رو پخش كرد.بعد از ديدن صحنه هاي ماچ و بوسه خاموش كردم و خسته تر از هميشه رفتم كه بخوابم.يهو يادم افتاد كه شب يلداست.بلندترين شب سال..ولي من خيلي زود خوابم گرفته بود.و توي اون لحظه شب يلدا براي من با هيچ شب ديگه هيچ فرقي نداشت.


تا صبح كابوس ديدم.خواب ديدم يكي اومده كاغذامو داره به زور ازم ميگيره و منم نمي خوام بهش بدم..خواب گ رو هم ديدم.بهم مي گفت به به مباركه..مجوزت درست شد.منم گفتم تازه اول بدبختيمه.با ع هم تو خواب قهر كرده بودم.أخه هر   چي صداش مي كردم جوابمو نمي داد.


صبح كه بلند شدم تازه يادم افتاد كه شب يلدا من حتي يادم نيفتاد كه يه فال حافظ بگيرم.


از تصور واقعيت داشتن مقاله روزنامه شرق در مورد شب يلدا كه ديروز توي وبلاگم گذاشته بودم خنده م گرفت.


كفشاي أهنيمو پام كردم و دوباره زدم بيرون..


 


 


 


 

Dec 21, 2003

يلدا مرد.


«يلدا» وقتي مرد هنوز جوان بود. تنها ۴ هزار سال از عمرش گذشته بود. تا آخر دنيا هنوز بي نهايت سال باقي است. شايد هم اگر انتهايي در كار نباشد. بپذيريم كه وقتي يلدا مرد هنوز جوان بود.پدراني كه يلدا برايشان عزيز بود سال هاست كه مرده اند. آنهايي هم كه هستند هر سال به خاك نزديك تر مي شوند. چند خانه سراغ داريد كه شب هاي يلدايشان بلندترين شب  سال باشد. چه كسي فال حافظ را باز مي كند و آينده خانواده را _ حتي از سر تفنن _ پيش بيني مي كند. نام يلدا هنوز زنده است. هندوانه، آجيل و... روي صحنه مي روند اما اين فقط يك نام است. پدربزرگ پيش از اينكه بميرد با خاطراتش يلداي ما را انكار كرده بود. اين يلدا كجا و آن يلدا كجا؟ والدين نسل امروز يلدا را مي شناسند. برايشان يك نام است. نامي كه با اكراه آن را روي فرزندشان مي گذارند!شهر شلوغ است. پياده رو در سرماي سوزان اول دي مقابل مردم احساس حقارت مي كند. اين جماعت شايد خودشان هم نمي دانند چرا بايد در خيابان باشند. تنها شنيده اند در بلندترين شب سال شهر بايد شلوغ باشد. آنها به وظيفه اي تاريخي عمل مي كنند. اين هم قابل ستايش است. گرچه يلدا ديگر يلدا نيست.مردم اسير زندگي شده اند. گرفتاري بهانه خوبيست. دل خوش سيري چند؟ وقتي كه غذا مفهومي فراتر از ادامه زندگي دارد، وقتي كه هميشه بايد به فكر كرايه خانه و يك قران و دوزار آخر ماه باشي، وقتي كه ميوه ها را براي روز مبادا و ورود ميهمان ناخوانده انبار مي كني، به خانه آوردن هندوانه، آجيل و انار براي بلندترين شب سال چه پوچ است. اين است كه مي گوييم يلدا در اين شهر شلوغ آخرين نفس هايش را مي كشد. حالا ما مانده ايم و يلدايي كه ديگر شبيه خودش نيست. به مغزمان فشار مي آوريم. هر چه از گذشته مانده يا برايمان تعريف كرده اند را مجسم مي كنيم. مي خواهيم يلدا را روي كاغذ كاهي خالي كنيم تا مردم بخوانند و هيجان زده شوند. شايد اين تلاش مردم را تكان دهد اما اين گرفتاري هاي لعنتي به مردم فرصت خواندن هم نمي دهند!حالا ما مانده ايم و يلدايي كه ديگر شبيه خودش نيست. بعد از ۳۰ سال گدايي شب جمعه را از ياد نبرده ايم كه بلندترين شب سال را فراموش كنيم. دوست داريم به استقبالش برويم و براي ورودش به شهر جشن بگيريم. چاقو را بگذاريم روي گلوي هندوانه و پاي يلدا قرباني اش كنيم. پسته ها را از اسارت بيرون بياوريم و روانه دنياي درونمان كنيم. ميوه هاي رنگارنگ را پوست بكنيم، گپ بزنيم، شاد باشيم و بلندترين شب سال را زنده نگه داريم. دلمان مي خواهد براي زنده ماندن يلدا دست به كار شويم اما افسوس كه وقتي به خانه مي رسيم چيزي از عمر بلندترين شب سال باقي نمانده است. حالا ما مانده ايم و يلدايي كه ديگر شبيه خودش نيست. گفتيم عنوان مطلب اين است: «يلدا مرد». يك نفر گفت: «جان هر كس كه دوست داريد اين را ننويسيد. تمام آيين هاي باستاني ايران به انقراض نزديك شده اند. شما كه بنويسيد يلدا مرد، اين آخري هم از ذهن مردم بيرون مي رود.»... و ما نوشتيم «يلدا مرد». نوشتيم تا يلدا دوباره زنده شود. عشق به مرگ در ذات ماست. خوب كه فكر كنيد به ياد مي آوريم چند نفر پس از مرگ برايتان عزيز شده اند. يلدا هم مرد! 


روزنامه شرق

Dec 18, 2003

جدايي من از همسرم مصادف بود با فارغ التحصيليم از دانشگاه.بعدش مشغول به كار شدم.اون اوايل فكر مي كردم حالا كه پخت و پز و بشور بساب ندارم و  فعاليت اجتماعي دارم حتما كار درستي مي كنم.فكر مي كردم چه خوب شد كه اين موقعيت چشمامو باز كرد تا از آشپزخونه بيام بيرون و تو جامعه باشم.حتي با غرور به دوستام مي گفتم كه داره آشپزي يادم ميره.من ديگه وقت ندارم به اين كارا برسم..


حالا كه چند سال از اين به اصطلاح استقلال و فعاليت اجتماعي مي گذره مي بينم كه دلم براي آشپزي كردن تنگ مي شه.دوست دارم براي دخترکم غذاي دستپخت خودمو درست كنم.هوس پختن غذاهاي جديد مي كنم.هوس مربا پختن.ترشي انداختن. ملافه ها رو تازه كردن و با گلرنگ خوشبو كردن..


هميشه مي دونستم زنايي كه صبح تا شبشون رو تو آشپزخونه مي گذرونن و از همه جا بي خبرن زنهاي موفقي نيستن.اما حالا ديگه اينم مي دونم كه زناي تحصيلكرده شاغلي هم كه همه چيزو فراموش مي كنن و خانه داري براشون بي اهميت ميشه هم،زنهاي موفقي نيستن.زني موفقه كه در عين آگاهي،فعاليت اجتماعي، و ترجيحا" تحصيلات دانشگاهي،آشپز و خانه دار و كدبانوي خوبي هم باشه.


انجمن دفاع از حقوق نسوان محترمه جنجال راه نندازين تو رو خدا.حالا ما يه چيزی گفتيم.


 


 


 

Dec 16, 2003

يكي دو روز بود كه بشقاب باربي مورد علاقه دخترم گم شده بود.قبلش هم قاشق مورد علاقه اش كه باهاش غذا مي خوره گم شده بود.از پدرشم چند وقتي بود كه بي خبر بود. ديروز ازش پرسيدم:"راستي بشقابت پيدا شد گلم؟" همونجور كه سزش پايين بود و داشت نقاشي مي كشيد جواب داد:"نه،بشقابم كه گم شده هيچ ،قاشقمم كه گم شده،تازه.. بابامم گم شده!"


به روم نياوردم اما دلم آتيش گرفت.


با اينكه نمي خواستم اما با پدرش تماس گرفتم و ازش خواستم زنگ بزنه و با دخترش صحبت كنه.تلفن كه زنگ زد و دخترم كه گوشي رو برداشت، گل از گلش شكفت.به نظرم خيلي مسخره اومد.من اونو گول زده بودم.اما كار ديگه اي نمي تونستم براش بكنم.از اتاق رفتم بيرون.نمي خواستم اشكامو ببينه.چند دقيقه بعد با خوشحالي اومد بيرون و به من گفت:"مامان،بابا گم نشده...گفت آخر همين هفته ، ديگه حتما" مياد دنبالم"


...ماههاست دخترم منتظر يه آخر هفته رويايي با پدرشه...


 


 


 


 

Dec 14, 2003

در آسانسور همچين باز شده نشده چپيدم توش. تازه متوجه شدم كه يه آقاي جووني هم توشه.آسانسور راه افتاد.مي خواستم برم همكف.يكي پايين منتظرم بود.وقت نكرده بودم دستي به سر رو روم بكشم.تنها كاري كه مي تونستم بكنم اين بود كه تا مي رسم پايين اقلا" كمي توي آسانسور رژ لب بزنم. اما اين آقاهه...يه كم اين پا اون پا كردم.پوف...امان از  دست اين مزاحم هاي آسانسوري!


آسانسور الان ميرسيد پايين.بايد كاري مي كردم!


دلمو زدم به دريا. دست كردم توي كيفم و رژ لبمو در آوردم.خودمو زدم به بي رگي و رومو كردم به آينه آسانسور و شروع كردم به ماليدن رژلب.بيچاره پسره يهو كوپ كرد.سرشو انداخت پايين.


كارم تموم نشده بود كه آسانسور واستاد.ديگه فرصت نبود! خواستم با اكراه برم بيرون كه صداي ظريفي از بلندگو هاي آسانسور اعلام كرد:"طبقه چهارم".


تازه فهميدم چه خبره.اين آقا قبل از من دگمه رو زده بود. منو بگو.چه هول و ولاي الكيي..چه خريتي..


اين دفعه ديگه نوبت اون آقاهه بود كه در آسانسور همچين باز شده نشده بپره بيرون.فكر كنم يه كمم از من ترسيده بود!


خنده م گرفت.آسانسور دوباره راه افتاد.حالا ديگه  فقط من بودم و يه آينه و يه رژ لب و يه آسانسور خالي كه داشت قژ قژ كنان مي رفت كه منو به همكف برسونه.

چه كيفي داشت!چه آرامشي!!

Dec 10, 2003

من يه دفترچه جادويي هديه گرفتم! عزيزم عكس روش منو عجيب ياد خودم ميندازه..مرسي.


مي گويند شيشه ها احساس ندارند
اما
وقتي روي شيشه ي بخار گرفته اي نوشتم
دوستت دارم
آرام گريست.....

Dec 8, 2003

الهی بميرم براتون!خسته نميشين انقدر مياين اينجا و اراجيف منو می خونين؟چطوره يه چيزای بهتری بنويسم.باشه؟در مورد مقاله ای که ترجمه کردم می نويسم.عرضم به حضورتون که.. جان کندن خوبی بود.خوش گذشت.در مورد عمل تزريق لب بنويسم چطوره؟من اين کارو نکردم ها.يکی از خانمای محترم فاميل(که نمی گم چه نسبت نزديکی با من داره) اين کارو کرد.ماشالله حوصله..ماشالله روحيه..ماشالله دل خوش.حتما اگه لباش قلوه ای نمی شد دچار افسردگی می شد طفلک.از روابط مسخرم می نويسم.با اين نهار خوردم.با اون خريد رفتم.با فلانی مهمونی رفتيم.با اون يکی دعوا کردم.با اين يکی دوباره آشتی..همه چی خوبه.بر وفق مراده.اصلا بر خر مراد سوارم.از شغل مسخره ترم هم می نويسم.از همکارای خوشگل و بی ريختم.از کارای تکراری روزمره.از بوروکراسی آويزون به روابط شغلی که داره خفه م می کنه.از اينکه فکر می کنم فسيل می شم اگه يه تکونی به خودم ندم.از خاطراتم هم دوست دارم بنويسم. مثلا از خاطرات پشت سر.از نقشه های پيش رو. خاطرات رو بيشتر اونجا می نوشتم چون اينجا نوشته هام ناخالصی دارن.تقصير من نيست بخدا.آخه من اينجا اصلا ديگه فکر نمی کنم توی خونه خودمم.پاهامو دراز نمی کنم.دست تو بينيم نمی کنم.مودب و منظم هستم.دست از پا هم خطا نمی کنم.همه چی خارج از دنيای مجازی اين وبلاگ اتفاق می افته.من اينجوری ترجيح می دم.ديگه اينجا رو مثل قبل ترا دوست ندارم.اينجوری نوشتنم دوست ندارم.يه خورده اينجا.يه خورده اونجا.انگار دوتيکه م کردن.فعلا که دارم با جريان آب می رم.آخرشو نمی دونم.


اينم يه جمله شخصی:راستی از حالا به بعد من بايدچيکار کنم؟من ديگه بقيه اين بازی رو بلد نيستم.


راستی با توام..اين شکايتت پشتمو لرزوند.هيچ می دونی؟


اين روزا به وبلاگهای كانديدا برای مسابقه بهترين وبلاگ سر زدين؟خوب سر بزنين،بعضی ها که خوب حقشونه اونجا ثبت نام کنن.ولی بعضی ها...منم كه چون اصولا آدم خيلی فعالی در زمينه وبلاگ نويسی هستم و انتخابم بعنوان بهترين وبلاگ نويس نقشی بسيارحياتی در زندگيم ايفا می كنه اين بود كه زحمت شما رو كم كردم و ثبت نام نكردم.نه اصرار نكنين تو روخدا!


بعدشم من دلم برای نوشته های کرگدن تنگ شده.به کی بگم؟ ای کوروش بی معرفت.نمی گی مردم کجا برن قصه رتيل زرد بخونن؟..


وبلاگ آبنوس و وبلاگ خودم توی بلاگ اسپاتو هم نمی تونم ببينم.چرا؟


راستی اين روزا شديدا دچار مشکل «پسر خوشگل کم بيني» شدم.شماها سراغ ندارين؟می ترسم نسلشون منقرض بشه کم کم!


اين بود انشای من در مورد هنر نويسنده شدن.حالا بازم بياين اينجا!


اينم هی می خوام نگم نمی شه..ملالی نيست جز دوری شما..


ديگه هيچی.

Dec 6, 2003

شهر من


من به تو می انديشم


و به تنهايی خويش...

Dec 2, 2003

به هر چيزی فكر ميكردم جز به اين.من هيچوقت نميتونم به كسی كه عزيزشو از دست داده تسليت بگم.اصلا قفل می كنم.احساس می كنم جملات كليشه ای هيچ تا’ثيری توی حال طرف نداره.مثل ديشب.يادته؟فقط می پرسيدم خوبي؟چون تنها چيزی بود كه می خواستم.می خواستم قوی باشي.خوب باشي.حالا من اينجا،تو اونجا.كاش ميتونستم كنارت باشم.فقط كنارت باشم.بلكه هردوتامون آروم می گرفتيم.اما نيستم.حتی نتونستم در آغوشم بگيرمت تا توی سينه م يه دل سير گريه كني. ميبيني؟اينم حال و روزمونه.


ميخواستم برات بگم اصلا باورت می شه كه من اون روز توی اون ده دقيقه ای كه داشتم ظرف می شستم و گل گلدون رو زمزمه می كردم خوشبخت ترين زن روی زمين بودم.خنده داره.نه؟ولی واقعيه.بودم.خوشبختی رو احساس كردم كه مثل يه نسيم صورتمو،روحمو،تنمو نوازش كرد و رفت.


دومين لحظه خوشبختيم هم موقعی بود كه دخترم بعد از دو روز دوری از پله ها اومد بالا و من صورت سردشو توی دستای گرمم قايم كردم و بوسه بارونش كردم.زندگی داره بهم ياد می ده كه بدون اون هيچی برام معنی نداره ديگه.می دونم خدا اينو برام گذاشت تا بتونم مقاومت كنم و ادامه بدم.حتی وقتی تو نيستي.وقتی دوري.وقتی دلتنگتم.


حالا باز می خوام خوب باشي،قوی باشی و بدونی من دارم تو رو در تمام اين لحظه ها و روز های سخت توی ذهنم مجسم می كنم.باهات گريه می كنم.نوازشت می كنم.در آغوش ميگيرمت تا توی سينه م يه دل سير گريه كني..


و برات می خونم:


اگه زندگی عذابه 


يه حباب روی آبه


من به گريه هام می خندم


ميگم اين همش يه خوابه


 


 

Nov 30, 2003

در زندگی لحظاتی هست كه در آنها تنها راه،از دست دادن اختيار است..

Nov 27, 2003

بايد پرواز كردن را بياموزم


آنوقت اگر قرار باشد باز هم سقوط كنم


لا اقل بال زنان خود را به زمين می رسانم


ديگر طاقت خرد شدن ندارم


بايد پرواز كردن را بياموزم

Nov 25, 2003

سخته آدم سنگ صبور همه باشه،بعد خودش يه چاه هم نداشته باشه كه بره توش داد بزنه!!

Nov 24, 2003

آگهی های ترحيمي كه به ديوار می چسبونن بدترين چيزيه كه از يه آدم به يادگار می مونه..


تصور اينكه صاحب خندون يا عبوس اين عكس الان رفته زير خاك و از توی چهار چوب عكس انگار داره از يه دنيای ديگه من رو نگاه می كنه حس بدی بهم ميده.كاغذی چسبيده به ديوار كه كودك بازيگوشی اونو از ديوار می كنه و می اندازه توی جوی آب.


صاحب اين عكس روزی زندگی می كرده نفس می كشيده اما امروز تنها سهمش از اين دنيا يه كاغذ با حاشيه های گل و سنبل چسبيده به ديواره كه كمتر كسی حتی گوشه چشمي بهش می اندازه.


دوست ندارم وقتی مردم كسی برام آگهی ترحيم چاپ كنه و بزنه به ديوار..دلم برای عكس های توی آگهی ها می سوزه...

Nov 20, 2003

اومدم بگم كه هستم.فقط يه كم اين روزا الكی درگيرم.يه تحقيق گنده دارم ترجمه می كنم در مورد*ميترائيزم*.هم فاله و هم تماشا.آخه به يه چيزايی برخوردم كه برام خيلی جالبه.مثلا ميترا كه همون خدای خورشيده عليرغم تصور من اصلا زن نبوده بلكه مرد بوده.حالا ما چرا اين اسمو روی زنها می ذاريم خدا می دونه.بايد تا آخرشو برم.شايد جواب اين سو’المم پيدا كردم.برمی گردم.دوستتون دارم.


راستی تا يادم نرفته اينم بگم و برم.توی يكی از خيابونای اين شهر دو روز پيش يه دختر مدرسه ای ۱۵-۱۶ ساله’ديگه خودشو از طبقه ششم يه ساختمون نيمه كاره لوكس پرت كرد پايين..يه جيغ كوتاه..بووم.و ديگه هيچي..درست روبروی ساختمونی كه من الان توش نشستم. تقريبا يه صبح تا شب برق تمام منطقه قطع شد.چون دختر بيچاره موقع سقوط روی كابل برق افتاد و همه چی ريخت به هم.همونموقع سوارش كردن و بردن اما به نظر نميومد كه زنده بمونه.مردم بيكار هم تا دو ساعت واستاده بودن پايين ساختمون و بحثای كارشناسی می كردن.حالا هروقت به اون ساختمون نگاه می كنم دلم می گيره..احتمالا دختر بيچاره توی تمام عمر كوتاهش تا اين حد توجه ديگران رو به خودش جلب نكرده بود.كاش راه بهتر زندگی كردنو يكی بهش ياد می داد.كاش اينم قربانی هزاران اگر و اما و شايد نمی شد..


و ديگه اينكه..تو راست ميگي..اگر دلدادگي هنوز رخت بر نبسته باشد همان است كه هيچ يك در ميان نمانده باشيم اما هنوز تو را دوست داشته باشم.


 



 

Nov 15, 2003

از اينكه نمی تونم هميشه نقش يه دوست فداكارو برات بازی كنم متاسفم.آخه ميدوني؟اين روزا ديگه اينو ميدونم كه فداكاريهای متوالی وقتی از حد بگذرن تبديل به حماقت ميشن.

Nov 12, 2003

خانم گلس با حسرت گفت:كاش ازدواج ميكردی پسر.


زويی راحت ايستاد،دستمالی پارچه ای و تا شده از جيب عقب شلوارش درآورد،بازش كرد،و يك بار،دوبار،سه بار فين كرد.دستمالش را در جيبش گذاشت و گفت:من دوس دارم تو قطار كنار پنجره بشينم.اگه ازدواج كنم،ديگه نمی تونم اين كارو بكنم.


فرنی و زويي/جي.دي.سلينجر

Nov 11, 2003

زندگی تكراری شده.خونه م ابری شده.هر كار می كنم دلم براش تنگ نمی شه-


چاق شدم-خودم فكر نمی كنم.ديگران می گن-


اخمو شدم-


غرغرو شدم-


مرغ شدم-صبح زود می زنم بيرون،غروب نشده می چپم تو خونه-


مشكوك شدم-فكر می كنم البته-


معتاد شدم-به سريال های آبكی بعد از افطار-


جذاب شدم-شديدا.اونقدر كه پشه ها تا صبح ولم نمی كنن-


شيك پوش شدم-همه’خانوما با پالتو شيك ترن،خوب كه چي-


مامان شدم-فكر بد نكنين.من قبلا هم مامان بودم-


نقاش شدم-البته توی نقاشی هاي تكاليف مدرسه از دخترم هم كمك می گيرم-


كد بانو شدم-مهمونی های افطاری ديگه،توفيق اجباري-


عاقل شدم-سنگش خيلی محكم بود-


عاشق شدم-ببخشيد،اشتباه تايپی بود-


من خوبم.شما چطوريد؟؟


 


 

Nov 10, 2003

از بودا پرسيدند:"آيا در جهان چيزی هست كه به آن علاقه داشته باشي؟"گفت:"آري.باران.چون فکر می کنم تنها چيزی که اين دنيای خاکی را به آسمان و عوالم بالاتر از آن وصل می کند همين رشته ها و ريشه های خيس و ابريشمين باران است و بس.من باران را بسيار دوست دارم"


بودا(در جستجوی ريشه های آسمان)


 

Nov 8, 2003

گاهی وقتا زندگی شبيه يه جاده طولانی پر از سكو های پرش مانع می شه.

Nov 5, 2003

هذيون

آخه چي بنويسم؟.بگم قرار بود خودمو زياد قاطي اين رابطه نكنم اماشدم؟بگم خواهي نخواهي تقريبا همه ذهنمو درگير كرده؟


بگم خسته شدم از بس آقاي ..اومد بالاي سرم و گفت:"چرا انقدر عصبي هستين امروزخانم ..؟"منم با حالتي عصبي تر در حاليكه صدام ازتنفر نسبت به اين فضوليش مي لرزه بگم:"نخير عصبي نيستم!"


بگم وقتي مي رفتم خونه يه دختر بچه اندازه بچه خودم توي خيابون ديدم كه داشت با پدرش گدايي ميكرد.پدرش كور بود.دختره انقدر خسته بود كه داشت همونجوري ايستاده خواب مي رفت.يه لحظه دختركمو گذاشتم جاش.يهو ديدم دخترم با چشمای خواب آلود داره راه ميره و داره گريه ش ميگيره از خستگی.با صورت کثيف و لباسای ناجور و موهای ژوليده.وااي.چه حالي شدم.بگم كه قرار بود برم آرايشگاه اون روز اما همونجا از خودم و امثال خودم و همه آدماي روي زمين حالم به هم خورد؟آرايشگاه نرفتم.رفتم خونه.درو بستم و گريه كردم.


بگم كه هنوز نمي دونم كجاي اين دنيا وايستادم؟تكليفم گاهی وقتا با خودمم معلوم نيست .اصلا به كل زندگيم شك مي كنم بعضي روزا.همش مي گم خوب كه چي؟چه گلي به سر خودت زدي؟چه غلطي كردي؟


تنها دلخوشي من اينجور موقع ها بچمه.دوست داشتنش شرطي نيست.حتي وقتي عصباني هستم و بي دليل دعواش مي كنم سكوت مي كنه.انگار ميفهمه دردم چيه.بعد كه سر بسرش مي ذارم همه چي تموم ميشه.به همين سادگي. كاش آدم بزرگا هم اينجوري بودن.


اصلا بگم كه هميشه ته دلم خالي خاليه؟بگم كه گاهي ميبينم خوشي هاي زودگذر ديگه راضيم نمي كنن؟آخه يكي به من بگه مگه زندگي همين لحظه ها نيست.همين شادي هاي كوچيك.همين تكرارها.پس من چه مرگمه؟چي مي خوام؟اين روزا خير سرم منطقي هم كه شدم!دلمو گذاشتم لب كوزه آبشو مي خورم.توي روابطم هم كه ديگه هيچي.هيچي نمي ذارم واسه بعد.هيچي نمي خوام پاگيرم كنه.هر چي بيشتر مي گذره ديوونه تر ميشم.اگه بهم بگه "دوستت دارم"مي پرسم:" چرا دوسم داری؟چي شد كه اينو گفتي؟چرا فكر ميكني دوستم داري؟"مي پرسم:"اصلا دوست داشتن چيه..؟"


اگه بهش بگم"دلم برات تنگ شده" خودمم نمي دونم راست گفتم يا نه.اونوقت از خودم مي پرسم:"اصلا دلتنگي چيه؟واقعا دلم تنگ شده؟ شايد دلم واسه خودم تنگ شده.واسه اون مني كه در منه.اون مني كه مي خواد عاشق باشه.دلتنگ باشه."


ديگه دلم براي دلتنگ شدن هم تنگ ميشه. اصلا همه ش تقصير اين نوشتنه.نوشتن آدمو با خودش روراست تر مي كنه.انگار هر چي هست و نيست ميريزي رو داريه.خوب اين، كار آدمو سخت مي كنه.آدم دلش مي خواد ته و توه همه چي رودر مورد خودش و ذهنياتش دربياره. آدم با خودش روراست تر مي شه.خودشو بهتر مي شناسه.توقعاتشو بهتر مي شناسه.اينه كه ديگه هر چيزي راضيش نميكنه.اينجوري زندگي هم سخت تر مي شه.نمي دونم.شايدم همه اينا فقط يه جور ادا اصول روشنفكرانه ست. و اگر ساده به قضيه نگاه كنم دلم براش تنگ مي شه گاهي وقتا..


اين روزا كارام زياد شده.الان كه دارم اينا رو مي نويسم شونه چپم انقدر مي سوزه كه نگو.يه موقع هايي انقدر الكي توي کارم شانس ميارم كه خودمم باور نمي كنم.مثل همين ديروز.فردا هم يه قرار مهم كاری داريم.برای يه تصميم مهم.البته ميگن گهی زين به پشت و گهی پشت به زين.نوبتی هم باشه حالا نوبت منه.با اينكه نمی تونم باهاشون دست بدم اما شيك و تر و تميز كه بايد باشم.دوست دام يه مانتوی شيك تر بپوشم.اما پول ندارم بخرم.اگه بشه منو بعنوان نمايندشون تو ايران قبول كنن چی ميشه.


اگه قرار بود دوباره زندگی كنم و با تجربه هايي كه الان دارم و پدرم در اومد تا بدستشون آوردم، قدرت انتخاب داشتم چقدربهتر مي شد.چقدر به بعضي فرصتهايی كه الان ازدست رفتن چسبيده بودم..


اين روزا دارم لايه ضخيم دور خودمو محكم تر و محكم تر مي كنم تاآسيب پذيريمو بيشترقايم كنم.مي ترسم انقدر سفت بپيچمش دور خودم كه ديگه حتي اگه بخوامم نتونم خودمو از توش دربيارم..


هرشب با وسواس به خط هاي كوچيك گوشه چشمام توي آينه نگاه مي كنم.بعد 18 سالگيمو به خاطر ميارم...كرم دور چشمو برمی دارم و می مالم دور چشمام.ياد اين جمله می افتم:


بر لب جوی نشين و گذر عمر ببين


 


اسم اينا رو می ذارم هذيون. 


بازم بنويسم!؟


 


 

Free counter and web stats