Feb 4, 2004

چهل روز گذشت..


 


چهل روز از زلزله بم گذشت.


از اون حادثه تلخ.از اون گريه ها.


چهل روزه كه 10000 دانش آموز بمي ديگه به مدرسه نمي رن.چون مرده ن.


چهل روزه كه بازمونده ها هنوز توي چادر زندگي مي كنن.


چهل روزه كه بچه هاي يتيم توي بهزيستي و بيمارستان ها سرگردونن.


چهل روزه كه مادرا و پدرا صداي خنده بچه هاشونو نمي شنون .چون اونا زير آوار مرده ن.


چهل روزه كه بچه ها چهره مادر يا پدرشونو نمي بينن.چون  اونا زير آوار مرده ن.


چهل روزه كه خواهر برادرا همديگرو گم كردن.


اين خشم طبيعت نبود. مشيت الهي نبود.اين تاواني بود كه انسان بابت جهلش مي پردازه.


قرباني هاي بعدي كيا قراره باشن؟  

Feb 3, 2004


از وبلاگ la femme fini


 


وقتي متن بانوي دوشنبه ، دوست عزيزم ، رو خوندم رفتم تو فكر.متاسف شدم از اينكه تجربه هايي ناخشنود باعث شده كه به بعضي از اتفاقات زندگي مثل ازدواج انقدر بدبينانه نگاه كنيم.من اينجا اصلا" قصد تعريف كردن از ازدواج رو ندارم چون خودمم تجربه اي تلخ در اين مورد داشتم و با اينكه به عقايد دوستم احترام مي ذارم اما مثل اون فكر نمي كنم.ترجيح مي دم كمي بي طرفانه تر به موضوع نگاه بشه.چرا تصور مي شه كه زندگي با يك مرد برابر با مرگ يك زنه؟ آيا به اين دليل كه ما خودمون مرد ايده آلي تو زندگي مشترك نداشتيم؟ و آيا خود ما واقعا" ايده آليم؟ چرا نبايد قبول كنيم كه در هر طلاقي مرد و زن هر دو مقصرن.چرا هم آغوشي رو فقط سو’ استفاده از خودمون بدونيم؟ مگه ما هم در هم آغوشي لذت نمي بريم؟چرا تصور مي شه زنها به مردها وابسته هستن در حاليكه مي بينيم تعداد زناني كه بدون مرد زندگي مي كنن به مراتب بيشتر از مرداست.و تقريبا" هيچ مردي بدون يك زن نمي تونه زندگي كنه.


چرا تصور مي شه فداكاري-گذشت-فروتني-نجابت با زير پا گذاشتن دل برابره؟ مگه نمي شه هم عاشق بود و هم نجيب؟مگه نمي شه هم دوست داشت و هم فداكاري كرد؟ چرا تصور مي شه فقط زني كه بعد از ازدواج رابطه جنسي با غير از همسرش داره هرزه اس؟نه ، مردي هم كه اين كار رو مي كنه دله اس.تا حالا نشنيديم؟
چرا گريه كردن زنها رو بايد ضعف دونست؟مگه نمي دونيم كه زنها توي تحمل كردن درد،شرايط سخت و مصيبت ها بسيار بسيار شكيبا تر و قدرتمند تر از مردها هستن؟


اين خيلي خوبه كه زن ها بتونن از پس كار هاي فني خونه بربيان و خودشون پنچري ماشين رو بگيرن. ولي اگه انتظار داشته باشن كه يه مرد براشون اين كارو بكنه چه اشكالي داره؟مگه مردا خيلي انتظارا از زنها ندارن؟خوب اين به اون در!
من هرگز گريه كردن خودم رو يك ضعف نمي دونم.از روزنامه نخوندن بعضي همجنس هاي خودم متاسف مي شم ولي اينم مي دونم كه اينو نبايد به همه زنها تعميم داد.همونجور كه مردايي كه قوانين رانندگي رو رعايت نمي كنن بيشتر از زنها هستن ، ولي اينو اصلا" چماق نميكنن روي سر خودشون.حس حسادت مشترك زنانه و مردانه رو فقط متعلق به خودم نمي دونم.چون مردا هم حسودن.وحتي در مواردي بيشتر از زنها.با
فروغ هم عقيده هستم وقتي مي گه:(( زن موجودي ست که با حس خود زندگي مي کند . نياز او نوازش است .. نگاهي که نوازشش کند .. صدايي که ناز او را بکشد .. دستي که لمسش کند و با تن او حرف بزند .. زن نياز دارد به اينکه مدام به او گفته شود مورد توجه است . و مدام به يادش آورند که دوستش مي دارند . زن فراموشکار است و بر خلاف مرد که گمان مي برد همه چيز بايد در عمل ثابت شود ، با زن بايد حرف زد . زن را بايد لوس کرد . اين جزو خواص زنانگي اوست که دلش مي خواهد کسي لوسش کند .. اگر زني دلش نوازش نخواهد به والله که زن نيست..))


من به مردي كه دير ازدواج كنه اصلا"(مردتر) نمي گم.عشق،اين زيباترين هديه خدا به انسان رو موضوع ساده اي در زندگيم نمي دونم و براي قسمت كردن اون با يك مرد ايده آل هرگز خودم رو سرزنش نمي كنم.خصوصيات منحصر به زن بودنم رو دوست دارم.چون يك زنم.و البته كه متفاوت با مرد آفريده شدم.ولي اين تفاوت به معني ضعيف بودن نيست.وقتي انگشت مي ذاريم روي نقطه ضعفها و نقاط قوت رو نمي بينيم در واقع به ديگران هم اجازه مي ديم كه فقط نقاط ضعف رو ببينن. وقتي خودمون در رفتار و گفتار براي خودمون احترام قائل نباشيم ديگه از چه كسي مي تونيم توقع احترام داشته باشيم؟
بياين قبل از اينكه بخوايم شير زن باشيم،خودمون رو دوست داشته باشيم.احساساتمون رو بشناسيم.وجودمون رو دوست داشته باشيم.با خودمون مهربون تر باشيم.به خودمون احترام بذاريم.اونوقت شايد ديگه نيازي به پيدا كردن جواب براي اون سوالها نداشته باشيم.چون ديگه اون سوالها رو در ذهنمون هم جا نخواهيم داد.

Feb 1, 2004

مي خواي برات شعر بخونم؟داستان چي؟مي خواي واست كتاب بخونم؟مي خواي پشتتو بمالم؟موهاتو شونه كنم؟دست بكنم لابلاي موهات ببرمشون عقب؟اصلا مي خواي جوراباتو درآرم پاهاتو بمالم؟طراحي هات چي؟ مي خواي همه رو يكي يكي از اول نگاه كنم و تو برام توضيحشون بدي؟مي خواي واست اتود بزنم؟ چايي مي خوري؟نسكافه چي؟اونم با شير.اصلا" با شير يا بدون شير؟مي خواي واست مغز بادوم و پسته و تخمه بيارم؟مغز بادوم و پسته هاشو تو بخوري مغز تخمه هاشو من.مي خواي واست روزنامه بخرم؟گل مي خواي؟گل خوشبو؟يه دسته گل نرگس؟يا يه دسته گل مريم؟مي خواي برات عكساي رازيل رو دانلود كنم؟همونا كه نصفه دانلود شدن؟ اصلا" مي خواي قدم بزنيم؟ زير بارون؟يا زير برف؟مي خواي بريم سينما؟بريم تئاتر؟ بريم شهر كتاب؟ يه ساعت اون تو بچرخيم؟ مي خواي بري سفر؟كجا دوست داري بري؟شمال؟جنوب؟ماكاروني مي خوري؟كشمش پلو چي؟با زعفرون و گوشت چرخ كرده؟ بازم از اون ترشي ها برات بيارم؟ترشي آلبالو؟يا مرباي آلبالو؟ مي خواي برقصيم؟والس؟تانگو؟نه اصلا" مي خواي فقط آهنگ گوش بديم؟ فيلم ببينيم؟سيگار برگ مي خواي بكشي؟ چاي نبات مي خوري؟از اون نبات زعفروني ها كه چوب دارن و توي چايي مي چرخوني تا آب شن؟ سي دي مي خواي واست رايت كنم؟يا مي خواي تو واسم رايت كن؟ بريم بشينيم آب آنانس بخوريم؟ يا غذاي مكزيكي؟از اون تنداش؟مي خواي با هم گريه كنيم؟ مي خواي با هم بخنديم؟ جوك بگم برات؟ مي خواي از سياست حرف بزنيم؟لينكاي خوب خوب برات بفرستم؟ مي خواي بغلت كنم؟يا نه،اصلا" تو بغلم كن.چطوره؟مي خواي دراز بكشيم آسمونو تماشا كنيم؟ يا تو سرتو بذاري روي پام برام حرف بزني؟بگي و بگي و منم همش گوش كنم و بگم كه مي فهممت؟ شكلات ميخوري؟ از اون تلخاش. اصلا" مي خواي برم ظرفارو بشورم؟ بريم كادوي والنتين انتخاب كنيم؟ مي خواي داد بزني؟ هوار بكشي؟ بگي كه غرورت جريحه دار شده؟ منم بگم آره راست مي گي غرورت جريحه دار شده. مي خواي بري دوش بگيري؟دوش آب گرم؟يا نه،دوش آب سرد؟مي خواي توي وان دراز بكشي؟ اونوقت به  چيزايي كه داري فكر مي كني فكر نكني؟ مي شه حرص نخوري؟ مي شه خونسرد باشي؟ مي شه طاقت بياري؟ مي شه  انقدر سخت نگيري؟ مي شه  ببخشي؟ مي شه رها كني؟


كاش مي تونستم كاري بكنم تا حالت يه كم، اقلا" يه كم خوب شه...  


  


 

Jan 28, 2004

پشت پنجره واستادم.امشب توي بيمارستانم.كنار مادر.مادر خوابيده.من اما آروم و قرار ندارم.از پنجره بيمارستان مي تونم ترمينال سير و سفر آرژانتين رو ببينم.ياد سفر هاي شمال مي افتم.گريز هاي وقت و بي وقت از تهران.دلم مي خواد همين الان مي رفتم سوار يكي از اون ولوو ها مي شدم كه چراغاش دارن از دور توي تاريكي شب چشمك مي زنن.بعد به راننده مي گفتم بره.مهم نبود كجا.فقط مي خواستم بره.مهم رفتن بود.كندن.مقصد مهم نبود.رفتن همون رسيدنه.رفتن و بريدن.بريدن از هر چيزي كه مثل يه زنجير به پام وصله و نمي ذاره تكون بخورم.زنجير هاي اسارت.همون زنجير هاي مهر...


امشب كنار دختركم نيستم.كنار تو هم نيستم.كنار مادرم.و چقدر خوشحالم كه موهاشو شونه مي كنم.دستشو مي گيرم تا زمين نخوره و نوازشش مي كنم تا بخوابه.چند وقت بود كه كنارش بودم ولي نمي ديدمش؟امشب كه هر دو با هميم و هر دو تنها انگار تازه پيداش كردم.الان هم واستادم پشت پنجره اين اتاق و بيرونو تماشا می كنم.در بي خبري از تو.از طبقه هفتم اين ساختمون تمام شهرو مي بينم.چراغاي چشمك زن.مسير هاي مارپيچ اتوبانها.همه چيز در حال حركته.هيچي ساكن  نيست. و من توي اين گردونه بي انتها انگار سرگيجه مي گيرم.بعد مي رم بالاي بالاي بالا.حالا خودمم مثل يه دونه سياه مي شم لابلاي اين گردونه كه پشت يكي از هزاران پنجره از يكي از هزاران ساختمون از يكي از هزاران شهر از يكي از هزاران كشور اين دنيا داره خيابونو تماشا مي كنه و چقدر اين كارش كوچيك و حقيرانه ست.حالا آرزو هام چقدر كوچيك مي شن.نگراني هام هم.حتي دلخوشي هام و دغدغه هام...


باز ياد دخترك مي افتم.امشب كنارش نيستم.اگه شب روشو باز كنه چي؟اگه يادش بره قبل از خواب دستشويي بره چي؟مسواكش يادش نره.فردا صبح مثل امروز صبح گلودرد نداشته باشه..


پووووف....انگار دوباره برگشتم رو زمين بي اينكه حاليم شه...


گفته بودم كه...من اسيرم.اسير همين زنجير هاي مهر..


 

Jan 26, 2004

براي خوشبخت بودن همين كافي نيست كه يه مكالمه كوتاه ولي عالي با يه عزيز داشته باشم؟همين كه پيغامي بگيرم كه تمام قلبمو روشن كنه جوري كه گوشي رو بچسبونم به لبهام..همين كافي نيست كه در نهايت بلاتكليفي از تصميم هاي آتي شغليم باز هم توي اون مغازه فروشنده مانتويي بذاره جلوم كه اصلا توي ويترين نديده بودمش و من اونو يه نشونه بدونم..نيت كنم و بخرمش و مطمئن باشم كه تو كار جديدم برام شانس بياره.همين حساب کتابای خودمونی خودم با دل خودم خوشبختی نيستن؟همين كه هر از گاهي اين دونه هاي رديف سنگ عقيق سبز رو با سرانگشتام لمس كنم و با هر نفس اسم اونو به زبون بيارم و ازش آرامش بخوام و باهاش فارسی حرف بزنم و نه عربي كافي نيست؟ همين كه سراغي از دوستم بگيرم كه در بدترين لحظات زندگيشه،در اوج متاركه،و وقتي با خجالت بهم تلفن مي كنه خيالشو راحت كنم كه هر چي دلش مي خواد مي تونه حرف بزنه و گريه كنه تا سبک شه چون من هستم كه گوش بدم. همين چيزاي كوچيك كافي نيستن كه يه روز سبكبال سبكبال باشم؟ همين كه ايمان داشته باشم تا يكروز ببينم چيزي رو كه مي خوام ببينم خوشبختي نيست؟ همين كه با شنيدن صداي اصفهاني* اشك توي چشمام جمع بشه و خودمو اون ساقه نيلوفري بدونم كه به پاي عشق پيچيده.اين خوشبختيه كه اونقدر توان داشته باشم كه براي يكساعت خودم به ميل خودم برنامه بچينم.حالا نه بيشتر.اين كه هنوز بتونم اميد داشته باشم.من در تمام اين لحظه هاي كوچيك خوشبختم.خوشبختی زياد دور نيست.همين دور و براست.همين نزديكي.اينجا.كنج دلم.


 


 


* ...آفتاب مهرباني


  سايه’ تو بر سر _ من


  اي كه بر پاي تو پيچيد


  ساقه’ نيلوفر _ من


 

Jan 24, 2004

نشستم كتاب" داستان خرس هاي پاندا " رو يه سره خوندم.يه نمايشنامه كوتاهه.قهرمان داستان توي زندگي بعديش قراره كه يه خرس پاندا  بشه چون دوستش داره...


دارم سيمين غانم گوش مي كنم.يه كتاب بازاري هم جلوي رومه كه به زور هم كه شده بايد يه بار بخونمش"مدير يك دقيقه اي".جان اسپنسر.قبلا هم يه کتاب ديگه ازش خونده بودم به اسم:چه کسی پنير مرا جابجا کرد!آره اسمش خنده داره و در مورد راه حل های عملی و ساده برای رودررويی با شرايط جديد زندگيه.


قاعدتا" بايد الان كتاب بخونم و به اين فكر كنم كه آخرش آقاي ...قبول مي كنه كه قبل از اومدن آقای ..از سفر مدارك منو تاييد بكنه يا نه.قاعدتا" بايد به پيشنهاد ترجمه كتابي فكر كنم كه بهم شده و نمي دونم چه آش شله قلم كاري از آب درخواهدآمد.


اما هنوز بوي اون كتابفروشي توي بينيمه.من اسم اونجا رو مي ذارم كتابفروشي خودم.چون خيلي دوستش دارم.از هياهوي شهر كه پناه مي برم اون تو انگار وارد يه دنياي ديگه مي شم.خودمو فرامو ش مي كنم.لابلاي كتابا مي لولم.با آقاي كتابفروش كه دوست خوبم هم هست سر كتابا بحث مي كنم.چند تا كتاب خوب بهم معرفي مي كنه.بوي كتابا رو تا آخر ريه هام ميفرستم تو و مثل بچه ها لپام گل ميندازه.


اونجا چشمم ميخوره به سالنمايي با عكس ارگ بم.سالنامه اي با تمام تصاوير ارگ.ارگ پيش از ويران شدن.ارگ پير مغرور.سالنامه رو هم برداشتم.حالا روي ديوار اتاقمه.فقط به خاطر اينكه بم رو فراموش نكنم.


قاعداتا" بايد از اون كتابفروشي كه ميام بيرون برم سراغ زندگيم.ولي هميشه يه چيزي از من توي اون كتابفروشي جا مي مونه! 


غانم داره مي خونه:من از اون آسمون آبي مي خوام.


دارم فكر مي كنم كه من بايد چي از كي بخوام!


راستي من الان دوست دارم براي يه پسر كوچولو دعا كنم.از اون دعا ها كه مخصوص خودمه.مي خوام از خدا براي اون و همه بچه هاي مشابه اون كه به خاطر شرايط پدرمادراشون مجبورن هميشه عمرشون رو بدون حضور يه والدشون سر كنن آرامش بخوام.چون ما اگه هيچ كاري هم نكرده باشيم اقلا تونستيم واقعيت رو بهشون نشون بديم.باهاشون روراست باشيم.مي خوام از خدا انقدر براشون فهم و درك بخوام كه وقتي يه روزي بزرگ شدن بتونن ما پدر مادر ها رو ببخشن.و نپرسن چرا؟


 


قاعدتا" من بايد تو رو هم الان دركت كنم.خوب منم دارم سعي مي كنم كه سعي كنم دركت كنم.با اين كه نمي شه.مي دوني كه نمي شه.من حتي تصوري از زندگي بدون دختركم رو هم در ذهنم ندارم چه برسه به اينكه بتونم خودمو جاي تو بذارم و دركت كنم.


پس بهتره توي اين شرايط فقط باشم.همين.شايد خواستي باهام حرف بزني.شايد خواستي گريه كني.شايدم برعكس من كه اينجور مواقع به تو پناه مي برم بخواي تنها باشي. فقط دوست دارم از اين مرحله بيرون بياييم. قاعدتا" بايد صبور باشم.مهربون باشم.دلداري بدم.ولي....


قاعدتا بايد واسه نقشه هايی كه كشيدم برنامه ريزی كنم اما نمی دونم الان اينجا كه نشستم به جز كيك خوردن و ياس نو خوندن چه خاك ديگه ای بايد تو سرم ببريزم.


 


راستي چي مي شد اگه منم يه خرس پاندا بودم...؟


 


 

Jan 22, 2004

از آرشيو آهو:


عشق تو، غم را به من آموخت.


و من روزگاريست به زني محتاجم كه غمگينم كند.


به زني كه ميان بازوانش چون گنجشك گريه كنم. به زني كه تن پاره هايم را چون شكسته’ بلورگرد آورد. عشق تو، به من آموخت كه از خانه بيرون بزنم، و پياده رو ها را شانه كنم به جستجوي چهره’ تودر باران، در چراغ خودروها و سايه ات را دنبال كنم حتي در صفحه آگهي.


عشق تومرا آموخت ساعتها به تهي خيره شوم، به جستجوي گيسواني كولي كه زنان كولي رشكش ببرند. به جستجوي چهره اي و صدايي ، كه تمام چهره ها و صدا ها باشد.


بانوي من! عشق تو به شهر هاي اندوهم برد. جايي كه پيشترنرفته بودم و نمي دانستم كه اشك ، همان انسان است و انسان ـ بي اندوه ، تنها خاطره اي از انسان است.


عشق تو مرا آموخت كه عشق، چگونه زمان را ديگرگون ميكند. و وقتي عاشقم زمين از گردش باز مي ماند. عشق تو مرا آموخت كه تو را دوست بدارم در همه اشياء.در درختي عريان. در برگهاي خشكيده. در هواي باراني. در طوفان. در قهوه خانه اي كوچك كه هر غروب قهوه تلخم را در آن مي نوشم.


عشق تو مرا آموخت كه شب، غم غريبان را چند برابر مي سازد. عشق تو مرا آموخت بي اشك بگريم.


عشق تو غم را به من آموخت. و من روزگاريست به زني محتاجم كه غمگينم كند. به زني كه ميان بازوانش چون گنجشك گريه كنم. به زني كه تن پاره هايم را چون شكسته’ بلورگرد آورد.


برگزيده از شعر بلند اندوه،سروده’ نذار قبانی شاعر عرب 

Jan 21, 2004

از هيچي به اندازه اين جلسات اوليا’ و مربيان بدم نمياد.مخصوصا" وقتي اونجا احساس كنم كه با بقيه فرق دارم(چون توي اون كلاس 28 نفري فقط من تك والد هستم) و قبل از اينكه مي خوام برم توي جلسه اون يه ذره رژ لبي رو هم كه رو لبام ماسيده پاك كنم و كتابايي رو كه هميشه دنبالمه بچپونم تو كيفم و بدونم كه معلم و بعضي از مادرا اين تفاوت رو مي دونن و  فكر كنم كه نكنه اين باعث بشه رفتاري متفاوت با دختركم داشته باشن و نگاه هاي سنگين بعضي از مادرا رو روي سر تا پاي خودم حس كنم و همينجور كه نشستم و معلم داره وراجي مي كنه يه نگاه بهشون بكنم و به حرفايي كه با هم ميزنن گوش كنم و ببينم اوووه.. دنياي من چقدر با دنياي اونا فرق داره(نمي گم دنياي من بهتره..راستش گاهي اوقات ديگه به همه چيز شك مي كنم) و اون موقع آرزو كنم كه كاش مي تونستم نيم ساعت،فقط نيم ساعت به هيچ چيز غير از نمره بيست و الف-ب-پ-ت- فكر نكنم...و وقتي ببينم دختركم نمره هاي خوب آورده احساس غرور كنم كه از پس همه چي بر ميام و خدا نكنه كه يه جاي كار يه كم بلنگه كه اون موقع احساس گناه سر تا پاي منو مي گيره و فكر مي كنم كه نكنه چون من كار مي كنم و وقت كم ميارم واسه همين نمي تونم بيشتر به درساش برسم و بعد از خودم عصباني بشم و از كار كردنم بدم بياد و بعد دوباره مثل هميشه سعي كنم كه خودمو تو جيه كنم و چيزايي كه بهشون معتقدم واسه خودم رديف كنم و بعدش يادم بيافته كه هر وقت دخترم ازم مي پرسه كه چرا من مثل مامان كيميا و مائده  نمي رم دنبالش و بايد با سرويس بره و بياد شروع كنم واسش هزار تا دليل و برهان فيثاغورثي بيارم و از ارزش پولي كه با كار كردن خودم در ميارم براش بگم و بهش توصيه كنم كه اونم حتما" بايد مستقل باشه وقتي بزرگ شد و آخرشم بدونم كه اينا دونستنش براي يه دختر بچه 7 ساله زوده.خيلي زود...اون فقط مي خواد وقتي از مدرسه مياد بيرون مادرشو جلوي در ببينه.همين.و همينطور كه توي ماشين زل زدم به ناكجا آباد و دارم هول هولكي از جلسه برمي گردم سركار يهو فكرم از مدرسه بره سراغ دلم...و به اين فكر كنم كه چرا بعضي چيزا كه واسه من مهمه براي كسايي كه دوسشون دارم هم مهم نيست و اينكه واقعا" من بايد چي رو درك كنم و خسته بشم از اينكه هميشه بايد همه چيزو و  همه كس رو  درك كنم و بعد دوباره از اول همه چيزو توي مغزم مرور كنم كه كجاي كارم اشتباه بوده و ببينم كه من به اعتقادم اعتماد كردم و بعد از اين اعتقاداي خودم حرصم بگيره و شيطونه بگه بزنم زير کاسهء احتياط و توصيه های دکتر وين داير و بينش عرفانيش تا کاسه با ماستش هزار تيکه شه و بغض راه گلومو بگيره و بعد لعنت بفرستم به هر چي درس و مدرسه و كار و پول و عشق و ... و... و...


كاش بي خيال تر بودم.


ولي من يه ديوونم.يه ديوونه كه چسبيده به يه سري ارزش ها كه ديگه هيچ جاي دنيا هيچكس خريدارش نيست...


 


آره خوب...من عصبانيم...

Jan 19, 2004

خدايا، نمي شد اين دل منو ازم مي گرفتي به جاش يه كم عقل بهم مي دادي؟


خدايا،يه دل گنده دادي،يه جو عقل ندادي كه بتونن با هم كنار بيان؟


خدايا،نمي شه اين دل ما رو با يه ذره عقل تاخت بزني؟


خدايا، آخه منم بنده تم بخدا.


 

Jan 14, 2004

بعد از گذروندن يه غروب باروني با يه دوست خوب و گفتن حرفاي قشنگ قشنگ وقتي اومدم خونه ديدم به در ورودي يه گل ميخك سفيد چسبونده شده.زيرشم يه كاغذ سفيده كه روش نوشته شده :براي مامان .تمام خستگيم يادم رفت.فهميدم كار كار وروجك خودمه.رفتم تو ديدم سه پايه نقاشيشو گذاشته وسط خونه و يه شنل شزن مانندم انداخته روي دوشش و با عشقي كه به نقاشي داره و به تقليد از نقاش مو فرفري شبكه چهار داره نقاشي مي كشه.گل به دست رفتم تو. پيشونيشو بوسيدم.گونه هاشو بوسيدم.گفتم:عزيزم تو رو كه دارم ديگه چي مي خوام؟


راستي.. اونو كه دارم ديگه چي مي خوام؟


حالا بماند كه از يه چيزايي دلگير بودم.


بماند كه نگران دوستي بودم كه پسر كوچولوش تا چند روز ديگه قراره با يكي از والدينش واسه هميشه بره اونور دنيا و نمي دونم براي دلتنگي اين والدي كه اينجا مي مونه چيكار كنم.


بماند كه شب موقع خواب گريه هام ديگه هق هق شد.


بماند كه مغزم مثل يه آتشفشان شده بود كه مي خواست منفجر بشه.


بماند که همه کارام مثل يه کلاف سر در گم پيچيده به هم.


بماند كه بايد يه تصميم اساسي واسه شغلم بگيرم.


بماند كه هر وقت يادم ميفته يك ماه از فرصتم رو از دست دادم مي خوام از حرصم جيغ بزنم.


بماند كه احساس بيچارگي مي كردم آخر شب.


ولي يه اشاره هاي كوچيك كافيه تا يادم بياد چه حسي دارم نسبت به بعضي آدماي تو زندگيم.يادم بياد اين عشقه كه منو سرپا نگه داشته.يادم باشه دوست داشتنو فراموش نكنم.يادم باشه از دوست داشته شدن لذت ببرم.يادم باشه در زمان حال زندگي كنم.يادم باشه لحظه هاي قشنگ هرچند کوچولوی زندگيمو قاب كنم بزنم سردر دلم تا غصه ها و زخمه هاي زندگي گورشونو گم كنن برن.


 


دنيا ... آهای ... زندگی ... من عاشقم. حالا رنگ و وارنگ شو تا رنگ و وارنگ شم.


 

Jan 13, 2004

چيزهايي هست كه دلم مي خواد برات بگم اما انگار حرف زدن يادم مي ره.


چيز هايي هست كه دلم مي خواد ازت بپرسم اما يه حسی بهم اجازه نمي ده.


چيزهايي هست كه دلم مي خواد ازت بشنوم اما نمي شنوم و دلم براي شنيدنشون تنگ مي شه.


چيز هايي هست كه..


بجاي تمام اينها برات از در و ديوار حرف مي زنم و شوخي مي كنم و بلند بلند مي خندم.با خودم مي گم"حرف هاي دل باشه براي بعد".


بعد توي تنهاييم به جاي تمام گفتن ها و شنيدن ها اين اشكه كه به جونم چنگ مي ندازه.


گريه كه مي كنم سبك مي شم.


تا دوباره بتونم سكوت كنم.تا دوباره بتونم نپرسم.تا دوباره طاقت بيارم وقتي نمي شنوم.


تا دوباره برات از در و ديوار حرف بزنم و شوخي كنم و بلند بلند بخندم و با خودم بگم"حرف هاي دل باشه براي بعد".

اگه وبلاگت توي بلاگ اسپات همينجوري يكهويي غير قابل دسترسي بشه برات و تو به هر دري بزني نتوني كاري كني و اصلا ندوني حك شده يا اشكال از بلاگره يا نه و هر کسی هم که خواست کاری بکنه آخرش نتونسته و تو هم هر چی خودتو به در و ديوار زدی ديدی باز بلاگر توی قهرش پابرجاست و آخرش ديگه بي خيالش بشي و بياي دوباره توي خونه قديميت توي پرشين بلاگ بنويسي و بعد از چند ماه يه روز يه ايميل بگيري و بخوني ببيني يه دوست قديمي اومده بي سر و صدا وبلاگتو آزاد كرده و يه يادگاري هم واست اونجا گذاشته چه حالي مي شي؟ نه،چه حالي مي شي!؟


من كه كلي ذوق كردم.


 

Jan 12, 2004

امروز غرق وبلاگ فروغ بودم.حتی قسمتهايي از آرشيوش رو هم زير و رو كردم.نمي دونم از تاثيرات فروغ خونی بود يا هر چيز ديگه،اما فكر مي كنم بهتره با وبلاگم آشتي كنم.شايد زياد هم بد نباشه كه بدون خودسانسوری و باز هم مثل روزهاي اول راحت و بي دغدغه بنويسم.


من باز هم مي نويسم.از آهويی كه هفده ماهه كه مهمان وبلاگستانه.از خود خودم..


                     


 

Jan 10, 2004

راستشو بگم؟حوصله يه خط فكر كردنم ندارم چه برسه به يه خط نوشتن.


يعني راستش اينه كه افكار ممنوعه من ديگه مدتهاست اينجا جايي ندارن.مدتهاست.


اينجا بايد يه سري حرفاي شسته رفته و قالب شده و هزار بار اديت شده تحويل بدم.


خسته شدم ديگه.

Jan 6, 2004

آنچه يك زن را راضي مي كند:


 


از او تعريف كنيد.به او آرامش بدهيد.براي او تكيه گاه باشيد.او را ماساژ دهيد.با او حمام كنيدكنار دريا پشتش روغن برنزه بماليد.برايش برنامه هاي مهيج ترتيب دهيد.هنگام ناراحتي با او همدردي كنيد.با او شوخي كنيد و او را بخندانيد.او را در آغوش بگيريد.او را ببوسيد.او را ببوييد.او را نوازش كنيد.او را به آرامي گاز بگيريد.او را بچشيد.به او زياد تلفن كنيد.برايش زياد پيغام بفرستيد.به او بگوييد دوستش داريد.خطا هاي او را ببخشيد.برايش فداكاري كنيد.اگر او را ترك كرده ايد فورا" بسويش بازگرديد.به او اعتماد كنيد.از او دفاع كنيد.هنگام اشتباه از او معذرت خواهي كنيد.در كارهاي منزل به او كمك كنيد.او را با ماشين خود به مقصد مورد نظرش برسانيد.به او اعتماد به نفس بدهيد.برايش لباسهاي زيبا خريداري كنيد.او را همانگونه كه هست بپذيريد.از او ايراد نگيريد.هرگز به او نگوييد كه چاق شده است.هنگام رفتن به يك ميهماني از ظاهرش تعريف كنيد.به او بگوييد كه به بودنش مي باليد.به حرفهايش گوش دهيد.گريه هايش را تحمل كنيد.او را درك كنيد.با او همدردي كنيد.عصبانيت خود را در مقابلش كنترل كنيد.به خاطر او با ديگر مردان دوئل كنيد.به خاطر او بميريد.به او قول بدهيد و به قول خود عمل كنيد.با او شوخي كنيد.در انجام كارهايش او را تشويق كنيد.به او بگوييد اگر هم شما مرديد(به ضم م)،خودش را ناراحت نكند!


 


آنچه يك مرد را راضي مي كند:


 


برهنه و با يك ظرف غذا جلويش ظاهر شويد.


 

Jan 3, 2004

كی حساب اشکايی که تو اين چند روز ريخته شدن رو داره؟!حتی اگر اينجا هم به جای سکوت پر از فرياد بود.


من فكر مي كنم همه ما عمق اين رنج رو در تنهايی هامون بروز داديم.جايي كه وبلاگي نبوده توش بنويسيم.شايد جلوي صفحه تلويزيون يا جلوي صفحه روزنامه.يا در تاريكی يك شب پر از بهت و هراس.اشكاي فراووني كه ريختن و ريختن و هيچكس اونها رو نديد.أيا بايد كسي ميديد؟اين يه درد همگاني بود.يا كارايي كه براي آسايش وجدانمون انجام داديم.كمك هايي كه كرديم.تا شايد كمي از سنگيني اين بار روي دوشمون بكاهيم.ولي كم نشد.


كي مي تونه بگه چه زمانی چهره زنها و مردايي رو كه ظرف چند ثانيه تمام هستي شونو از دست دادن فراموش مي كنه.كي مي تونه بهشون فكر نكنه.به غمشون.به داغ دلشون.به شبهاي سرد كوير.به سردي خاك گور كه عزيزاشونو توي خودش جا داده.به بهتي كه توي چهره يچه هاي بجا مونده موج مي زنه.كي مي تونه؟


من چه از زلزله بنويسم و چه ننويسم همه چيز سر جاش هست.آوار ها هنوز هستن. زنها هنوز ضجه مي زنن.بچه ها هنوز دنبال پدر مادرشون مي گردن.مادر ها هنوز داغدارن.نوزاد ها زير چادر ها بدنيا ميان.يه زوج زير چادر پيوند زناشويي مي بندن.و بازمانده ای هنوز روی تل خاك چمباتمه زده تا شايد كسی از خونوادش از اون زير بيرون بياد.كدوم ما تونستيم خودمونو جای اونها بذاريم و موفق شديم؟كي ميتونه اين تناقض ها رو هضم كنه؟چجوري مي شه زندگي رو با تمام اين بازي ها باور كرد.كي جواب بي مسئوليتي مسئولين رو مي ده؟جواب بي لياقتي يه حكومت رو.


من در سكوت به تمام اينها فكر مي كنم. فكر مي كنم كه انتظار چقدر سخته.مخصوصا اگه با مرگ و زندگي همراه باشه.من كه توي عمرم هزار جور انتظار رو تجربه كردم نمي تونم انتظار كشيدن زير خروار ها خاك براي رسيدن كمكي يا شنيدن صداي آشنايي و براي برگشتن دوباره به زندگي اونم با بدني خردو شكسته رو تجسم كنم.نمي تونم.


كی می تونه كاری برای مادرای فرزند مرده بكنه؟كدوم لباس گرم.كدوم چادر.


من با نوشتن نمي تونم چهره ها رو فراموش كنم.نمي تونم صداي ضجه هايي كه توي گوشم مي پيچه رو فراموش كنم.من در سكوتم فرياد زدم.اشك ريختم.با دستی كوتاه ياري رسوندم.و هر لحظه به سوالهايی كه مثل خوره افتاده به جونم فكر كردم.به اينكه زندگي و مرگ هيچ كدومشون هيچ تعريفي ندارن.من سعي مي كنم براي اين سوال هام جوابي پيدا كنم.ولی آيا ميشه جوابی پيدا كرد؟


اگه فراموش بشن چي؟اگه يكماه ديگه همه دنبال سور و سات عيد باشن و هنوز اونا زير چادر بلرزن چي؟اگه بچه های يتيم بجا مونده از زلزله به هيچ آينده روشنی نرسن چي؟اگه اون دخترك باز تو اين فكر باشه كه پدر مادرش تو خونه ن چي؟


تمام وجود من بغض شده.فرياد شده.


فريادی در سكوت.


چی می تونه جای اين رنجهاي بزرگ انسانی رو بگيره وقتی همه می دونيم كه بعضی از دست دادن ها با هيچ چيز ديگه بدست نميان.


 


تو مپندار كه خاموشي من


هست برهان فراموشي من


 


35000 نفر زير خروار ها خاك خوابيدن.زنها هنوز ضجه می زنن.بچه ها هنوز دنبال پدر مادرشون مي گردن.


 

Dec 27, 2003

اين وبلاگ به مدت يك هفته آپديت نميشه.


 


اين كمترين كاريه كه براي همدردي و احترام به غم هموطناي مصيبت زده ام مي تونم بكنم.براي همدردي با اون مادر گريون و وحشتزده ای كه جسد دختربچه 7 ساله شو مي بوسيد...و هزاران هزار مادر و پدر و فرزند مصيبت زده ديگه.هر چند که عمق و شدت رنجشون رو هرگز درک نخواهم کرد.اين كمترين كاريه كه براي ابراز تاسف از ويرانی ارگ بم «بزرگترين بناي خشتي دنيا» مي تونم بكنم.هر چند که عمق و شدت تاسفم رو هرگز در قالب کلمات نمی تونم بگنجونم.دو هزار سال تمدن مهرازی نتونست ۱۰ ثانيه خشم زمين رو تحمل کنه.چه برسه به خانه های غير استاندارد بم..


 


آهو


 

Dec 26, 2003

از آن زمان كه آرزو چو نقشي از سراب شد


تمام جستجوي دل سوال بي جواب شد.


نرفته كام تشنه اي به جستجوي چشمه ها


خطوط نقش زندگي چو نقشه اي بر آب شد.


چه سينه سوز ها خورد كه خفته بر لبان ما


هزار گفتني به لب اسير پيچ و تاب شد.


نه شور عارفانه اي نه شوق شاعرانه اي


قرار عاشقانه هم شتاب در شتاب شد.


نه فرصت شكايتي نه قصه و روايتي


تمام جلوه هاي جان چو آرزو به خواب شد.


نگاه منتظر به در نشست و عمر شد به سر


نيامدي به خود دگر كه دوره شباب،شد.

Dec 24, 2003

حالم بده.خيلي بد.احتياجي به گفتن نيست.باري بزرگتر از توانم برداشتم.مي دونم.


از صبح تا حالا واسه اين آگهي اقلا" پنجاه تا تلفن جواب دادم.فكر كنم اندازه يه هفته حرف زدم.هر كي يه شرطي ميذاره.به جاي اينكه من واسشون شرط بذارم اونا واسه من شرط مي ذارن.يكي طلبكاره.يكي اول بسم الله دعوا داره.يكي خيلي خوش برخورده و آخر وراجي هاش تازه مي گه دفتر من فقط20 متره!يكي نااميد مي كنه.يكي اميدوار مي كنه..يكي با ادبه.يكي انگار از دماغ فيل افتاده با اون دفتر پايين تر از برج سفيدش!يكي هيچي از اين كار نمي دونه و مي گه فقط به من بگين چقدر سود بهم مي رسه! يكي زنگ زده ميگه يه زيرزمين توي ناصرخسرو رو هم ميشه آژانس هواپيماييش كرد؟!امروز آهنگ هايده گذاشتم و يه سري آبغوره ريختم.بعد از ظهرم با چشماي پف كرده بايد برم سر قرار براي مذاكره با يكي از شركاي احتمالي آينده.فكر كنم كم آوردم.مي ترسم.


من از شما مردايي كه امروز منو با سوال و جوابها و شرط و شروطاتون پيچوندينم مي ترسم.


 

Dec 22, 2003

اون روزي كه شبش يلدا بود‍..


 


 


اولش با زنگ زدن به وزارت كار شروع شد.


-الو سلام،براي وام خود اشتغالي تماس گرفتم.بله؟چشم.گوشي دستمه.


...بله، براي خودم مي خوام.كارم چيه؟نخير،براي تاسيس دفتر خدمات مسافرتي مي خوام.بله؟مهلت وام تموم شد؟صبر كنم تا سري بعد؟اما فرصت من كمه.حالا بايد تا كي صبر كنم تا نوبت به سري بعد برسه؟تا سال ديگه؟؟! مرسي.خداحافظ.


تا ظهر مشغول بدو بدو هاي شركت بودم.كارت هاي تبريك كريسمس براي شركتهاي خارجي. وبلاگ خوني.وبلاگ نويسي.تماس با سپينود عزيز.راست و ريست كردن يه تور ابيانه به سفارش بابك كه اميدوارم خوش بگذره.


بعد از ظهر رفتم سازمان ايرانگردي.


-اومدم براي جواب حراست.


-بله جواب اومده.مشكلي نيست.سازمان تقاضاتونو تاييد كرده.بفرماييد اقدام كنين براي ضمانت بانكي.مكان دفترو به ما معرفي كنين.اين فرم ها رو پر كنين.اسم و آرم پيشنهادي تون رو هم برامون بيارين.از امروز يعني 30 آذر به مدت 3 ماه مهلت دارين.


30 أذر..30أذر..شب يلدا.اگه نتونم توی اين سه ماه کاری کنم...


از سازمان اومدم بيرون.احساس می کردم کفشای آهنی دارم.اميدوارم تا أخر اين 3 ماه كفش ها به درك،خودم پاره پوره نشم.


رفتم پيش يه أشناي قديمي كه دو تا واحد بهم معرفي كرده بود.اولي:لوكس،شيك،5 خط تلفن.أماده براي كار.قيمت:2ميليون پيش ماهي 800 هزار تومن.دومي هم تو همين مايه ها ماهي 700 هزار تومن.تازه أقا لطف كردن و گفتن چون شمايي صد تومن تخفيف مي دم. نه.نميشد ريسک کرد.مگه اولاش انقدر درمياد که ۷۰۰ تومن اجاره بدم.توي مدتي كه اونجا بودم موبايل و تلفن شركتش 10 دقيقه هم أروم نمي گرفت. گاهي دوتا گوشي رو با هم ميگرفت تو دستاش. ديگه أخراش داشتم كلافه مي شدم.موقع ديدن واحد ها هم قصه ادامه داشت.سرمو تكيه داده بودم به صندلي ماشين و چشامو بسته بودم.


حرفاش تو گوشم ميپيچيد.سرم داشت منفجر مي شد.خدايا من اينجا چيكار مي كردم؟أهان اومده بودم دفتراشو ببينم.ولي نه.من نمي تونستم با اين أدم كار كنم.نه شراكت نه هيچ چيز ديگه.اومدم بيرون.


توي ماشين تا نزديكاي خونه أدما رو تماشا كردم.خيابونا شلوغ پلوغ.مردم ريخته بودن بيرون.أخه شب يلداست امشب.منم كه داشتم بعد از يه روز هيجان انگيز و در عين حال خسته كننده مي رفتم خونه.برای من هيچ چيز متفاوت نبود.من درگير مشغوليت های ذهنيم بودم.


از چند روز قبل براي شب يلدا يه برنامه هايي چيده بودم.اما نمي دونم چه حسي اومد يهو سراغم كه دلم خواست شب يلدا كنار پدر مادرم باشم.نمي تونم بگم چي شد.انگار يكي از اون پشت پشتاي ذهنم اينو ازم خواست.


خونه كه رسيدم ديگه شب بود.شب يلدا‍.


طبق معمول اهالي خونه غر غر هامو تحمل كردن و بعدش كه همه أه و ناله هام تموم شد تازه يادم افتاد كه شب يلداست.بايد أجيل مي خورديم.انار و هندونه مي خورديم.و من كنار خانواده م توي شب يلدا داشتم از تصور مشكلات سر راهم براي انجام دادن تصميمي كه گرفته بودم از درون مي لرزيدم.


يك ساعت از شبمم پاي تلفن با صحبت كردن با دوستي گذشت كه منو به شدت از ادامه اين شغل شريف!برحذر كرد و حال منو كه بد بود بدتر هم كرد‍.


شب يلدا بود...


بعدشم يه كم خنده يه كم شوخي.اما تا صحبت به اون زني كشيد كه تو أجيل فروشي ديده بودم اشكم سرازير شد.اصلا من مازوخيسمم.طفلك تنها چيزي كه خريد يه كم نخود و يه كم گندمك بود.منم اومدم خونه و اونو با كسايي مقايسه كردم كه امشب در كنار سفره شاهانه يلداشون نشستن.به بچه هايي فكر كردم كه از خوردن همون نخودچي ها و گندمك ها قراره چقدر خوشحال بشن.و به زني فكر كردم كه چجوري اونا رو گرفت زير چادرش و تو تاريكي شب يلدا گم شد..


أخر شبم ماهواره براي هزارمين بار فيلم تاپ گان رو پخش كرد.بعد از ديدن صحنه هاي ماچ و بوسه خاموش كردم و خسته تر از هميشه رفتم كه بخوابم.يهو يادم افتاد كه شب يلداست.بلندترين شب سال..ولي من خيلي زود خوابم گرفته بود.و توي اون لحظه شب يلدا براي من با هيچ شب ديگه هيچ فرقي نداشت.


تا صبح كابوس ديدم.خواب ديدم يكي اومده كاغذامو داره به زور ازم ميگيره و منم نمي خوام بهش بدم..خواب گ رو هم ديدم.بهم مي گفت به به مباركه..مجوزت درست شد.منم گفتم تازه اول بدبختيمه.با ع هم تو خواب قهر كرده بودم.أخه هر   چي صداش مي كردم جوابمو نمي داد.


صبح كه بلند شدم تازه يادم افتاد كه شب يلدا من حتي يادم نيفتاد كه يه فال حافظ بگيرم.


از تصور واقعيت داشتن مقاله روزنامه شرق در مورد شب يلدا كه ديروز توي وبلاگم گذاشته بودم خنده م گرفت.


كفشاي أهنيمو پام كردم و دوباره زدم بيرون..


 


 


 


 

Dec 21, 2003

يلدا مرد.


«يلدا» وقتي مرد هنوز جوان بود. تنها ۴ هزار سال از عمرش گذشته بود. تا آخر دنيا هنوز بي نهايت سال باقي است. شايد هم اگر انتهايي در كار نباشد. بپذيريم كه وقتي يلدا مرد هنوز جوان بود.پدراني كه يلدا برايشان عزيز بود سال هاست كه مرده اند. آنهايي هم كه هستند هر سال به خاك نزديك تر مي شوند. چند خانه سراغ داريد كه شب هاي يلدايشان بلندترين شب  سال باشد. چه كسي فال حافظ را باز مي كند و آينده خانواده را _ حتي از سر تفنن _ پيش بيني مي كند. نام يلدا هنوز زنده است. هندوانه، آجيل و... روي صحنه مي روند اما اين فقط يك نام است. پدربزرگ پيش از اينكه بميرد با خاطراتش يلداي ما را انكار كرده بود. اين يلدا كجا و آن يلدا كجا؟ والدين نسل امروز يلدا را مي شناسند. برايشان يك نام است. نامي كه با اكراه آن را روي فرزندشان مي گذارند!شهر شلوغ است. پياده رو در سرماي سوزان اول دي مقابل مردم احساس حقارت مي كند. اين جماعت شايد خودشان هم نمي دانند چرا بايد در خيابان باشند. تنها شنيده اند در بلندترين شب سال شهر بايد شلوغ باشد. آنها به وظيفه اي تاريخي عمل مي كنند. اين هم قابل ستايش است. گرچه يلدا ديگر يلدا نيست.مردم اسير زندگي شده اند. گرفتاري بهانه خوبيست. دل خوش سيري چند؟ وقتي كه غذا مفهومي فراتر از ادامه زندگي دارد، وقتي كه هميشه بايد به فكر كرايه خانه و يك قران و دوزار آخر ماه باشي، وقتي كه ميوه ها را براي روز مبادا و ورود ميهمان ناخوانده انبار مي كني، به خانه آوردن هندوانه، آجيل و انار براي بلندترين شب سال چه پوچ است. اين است كه مي گوييم يلدا در اين شهر شلوغ آخرين نفس هايش را مي كشد. حالا ما مانده ايم و يلدايي كه ديگر شبيه خودش نيست. به مغزمان فشار مي آوريم. هر چه از گذشته مانده يا برايمان تعريف كرده اند را مجسم مي كنيم. مي خواهيم يلدا را روي كاغذ كاهي خالي كنيم تا مردم بخوانند و هيجان زده شوند. شايد اين تلاش مردم را تكان دهد اما اين گرفتاري هاي لعنتي به مردم فرصت خواندن هم نمي دهند!حالا ما مانده ايم و يلدايي كه ديگر شبيه خودش نيست. بعد از ۳۰ سال گدايي شب جمعه را از ياد نبرده ايم كه بلندترين شب سال را فراموش كنيم. دوست داريم به استقبالش برويم و براي ورودش به شهر جشن بگيريم. چاقو را بگذاريم روي گلوي هندوانه و پاي يلدا قرباني اش كنيم. پسته ها را از اسارت بيرون بياوريم و روانه دنياي درونمان كنيم. ميوه هاي رنگارنگ را پوست بكنيم، گپ بزنيم، شاد باشيم و بلندترين شب سال را زنده نگه داريم. دلمان مي خواهد براي زنده ماندن يلدا دست به كار شويم اما افسوس كه وقتي به خانه مي رسيم چيزي از عمر بلندترين شب سال باقي نمانده است. حالا ما مانده ايم و يلدايي كه ديگر شبيه خودش نيست. گفتيم عنوان مطلب اين است: «يلدا مرد». يك نفر گفت: «جان هر كس كه دوست داريد اين را ننويسيد. تمام آيين هاي باستاني ايران به انقراض نزديك شده اند. شما كه بنويسيد يلدا مرد، اين آخري هم از ذهن مردم بيرون مي رود.»... و ما نوشتيم «يلدا مرد». نوشتيم تا يلدا دوباره زنده شود. عشق به مرگ در ذات ماست. خوب كه فكر كنيد به ياد مي آوريم چند نفر پس از مرگ برايتان عزيز شده اند. يلدا هم مرد! 


روزنامه شرق

Dec 18, 2003

جدايي من از همسرم مصادف بود با فارغ التحصيليم از دانشگاه.بعدش مشغول به كار شدم.اون اوايل فكر مي كردم حالا كه پخت و پز و بشور بساب ندارم و  فعاليت اجتماعي دارم حتما كار درستي مي كنم.فكر مي كردم چه خوب شد كه اين موقعيت چشمامو باز كرد تا از آشپزخونه بيام بيرون و تو جامعه باشم.حتي با غرور به دوستام مي گفتم كه داره آشپزي يادم ميره.من ديگه وقت ندارم به اين كارا برسم..


حالا كه چند سال از اين به اصطلاح استقلال و فعاليت اجتماعي مي گذره مي بينم كه دلم براي آشپزي كردن تنگ مي شه.دوست دارم براي دخترکم غذاي دستپخت خودمو درست كنم.هوس پختن غذاهاي جديد مي كنم.هوس مربا پختن.ترشي انداختن. ملافه ها رو تازه كردن و با گلرنگ خوشبو كردن..


هميشه مي دونستم زنايي كه صبح تا شبشون رو تو آشپزخونه مي گذرونن و از همه جا بي خبرن زنهاي موفقي نيستن.اما حالا ديگه اينم مي دونم كه زناي تحصيلكرده شاغلي هم كه همه چيزو فراموش مي كنن و خانه داري براشون بي اهميت ميشه هم،زنهاي موفقي نيستن.زني موفقه كه در عين آگاهي،فعاليت اجتماعي، و ترجيحا" تحصيلات دانشگاهي،آشپز و خانه دار و كدبانوي خوبي هم باشه.


انجمن دفاع از حقوق نسوان محترمه جنجال راه نندازين تو رو خدا.حالا ما يه چيزی گفتيم.


 


 


 

Dec 16, 2003

يكي دو روز بود كه بشقاب باربي مورد علاقه دخترم گم شده بود.قبلش هم قاشق مورد علاقه اش كه باهاش غذا مي خوره گم شده بود.از پدرشم چند وقتي بود كه بي خبر بود. ديروز ازش پرسيدم:"راستي بشقابت پيدا شد گلم؟" همونجور كه سزش پايين بود و داشت نقاشي مي كشيد جواب داد:"نه،بشقابم كه گم شده هيچ ،قاشقمم كه گم شده،تازه.. بابامم گم شده!"


به روم نياوردم اما دلم آتيش گرفت.


با اينكه نمي خواستم اما با پدرش تماس گرفتم و ازش خواستم زنگ بزنه و با دخترش صحبت كنه.تلفن كه زنگ زد و دخترم كه گوشي رو برداشت، گل از گلش شكفت.به نظرم خيلي مسخره اومد.من اونو گول زده بودم.اما كار ديگه اي نمي تونستم براش بكنم.از اتاق رفتم بيرون.نمي خواستم اشكامو ببينه.چند دقيقه بعد با خوشحالي اومد بيرون و به من گفت:"مامان،بابا گم نشده...گفت آخر همين هفته ، ديگه حتما" مياد دنبالم"


...ماههاست دخترم منتظر يه آخر هفته رويايي با پدرشه...


 


 


 


 

Dec 14, 2003

در آسانسور همچين باز شده نشده چپيدم توش. تازه متوجه شدم كه يه آقاي جووني هم توشه.آسانسور راه افتاد.مي خواستم برم همكف.يكي پايين منتظرم بود.وقت نكرده بودم دستي به سر رو روم بكشم.تنها كاري كه مي تونستم بكنم اين بود كه تا مي رسم پايين اقلا" كمي توي آسانسور رژ لب بزنم. اما اين آقاهه...يه كم اين پا اون پا كردم.پوف...امان از  دست اين مزاحم هاي آسانسوري!


آسانسور الان ميرسيد پايين.بايد كاري مي كردم!


دلمو زدم به دريا. دست كردم توي كيفم و رژ لبمو در آوردم.خودمو زدم به بي رگي و رومو كردم به آينه آسانسور و شروع كردم به ماليدن رژلب.بيچاره پسره يهو كوپ كرد.سرشو انداخت پايين.


كارم تموم نشده بود كه آسانسور واستاد.ديگه فرصت نبود! خواستم با اكراه برم بيرون كه صداي ظريفي از بلندگو هاي آسانسور اعلام كرد:"طبقه چهارم".


تازه فهميدم چه خبره.اين آقا قبل از من دگمه رو زده بود. منو بگو.چه هول و ولاي الكيي..چه خريتي..


اين دفعه ديگه نوبت اون آقاهه بود كه در آسانسور همچين باز شده نشده بپره بيرون.فكر كنم يه كمم از من ترسيده بود!


خنده م گرفت.آسانسور دوباره راه افتاد.حالا ديگه  فقط من بودم و يه آينه و يه رژ لب و يه آسانسور خالي كه داشت قژ قژ كنان مي رفت كه منو به همكف برسونه.

چه كيفي داشت!چه آرامشي!!

Dec 10, 2003

من يه دفترچه جادويي هديه گرفتم! عزيزم عكس روش منو عجيب ياد خودم ميندازه..مرسي.


مي گويند شيشه ها احساس ندارند
اما
وقتي روي شيشه ي بخار گرفته اي نوشتم
دوستت دارم
آرام گريست.....

Dec 8, 2003

الهی بميرم براتون!خسته نميشين انقدر مياين اينجا و اراجيف منو می خونين؟چطوره يه چيزای بهتری بنويسم.باشه؟در مورد مقاله ای که ترجمه کردم می نويسم.عرضم به حضورتون که.. جان کندن خوبی بود.خوش گذشت.در مورد عمل تزريق لب بنويسم چطوره؟من اين کارو نکردم ها.يکی از خانمای محترم فاميل(که نمی گم چه نسبت نزديکی با من داره) اين کارو کرد.ماشالله حوصله..ماشالله روحيه..ماشالله دل خوش.حتما اگه لباش قلوه ای نمی شد دچار افسردگی می شد طفلک.از روابط مسخرم می نويسم.با اين نهار خوردم.با اون خريد رفتم.با فلانی مهمونی رفتيم.با اون يکی دعوا کردم.با اين يکی دوباره آشتی..همه چی خوبه.بر وفق مراده.اصلا بر خر مراد سوارم.از شغل مسخره ترم هم می نويسم.از همکارای خوشگل و بی ريختم.از کارای تکراری روزمره.از بوروکراسی آويزون به روابط شغلی که داره خفه م می کنه.از اينکه فکر می کنم فسيل می شم اگه يه تکونی به خودم ندم.از خاطراتم هم دوست دارم بنويسم. مثلا از خاطرات پشت سر.از نقشه های پيش رو. خاطرات رو بيشتر اونجا می نوشتم چون اينجا نوشته هام ناخالصی دارن.تقصير من نيست بخدا.آخه من اينجا اصلا ديگه فکر نمی کنم توی خونه خودمم.پاهامو دراز نمی کنم.دست تو بينيم نمی کنم.مودب و منظم هستم.دست از پا هم خطا نمی کنم.همه چی خارج از دنيای مجازی اين وبلاگ اتفاق می افته.من اينجوری ترجيح می دم.ديگه اينجا رو مثل قبل ترا دوست ندارم.اينجوری نوشتنم دوست ندارم.يه خورده اينجا.يه خورده اونجا.انگار دوتيکه م کردن.فعلا که دارم با جريان آب می رم.آخرشو نمی دونم.


اينم يه جمله شخصی:راستی از حالا به بعد من بايدچيکار کنم؟من ديگه بقيه اين بازی رو بلد نيستم.


راستی با توام..اين شکايتت پشتمو لرزوند.هيچ می دونی؟


اين روزا به وبلاگهای كانديدا برای مسابقه بهترين وبلاگ سر زدين؟خوب سر بزنين،بعضی ها که خوب حقشونه اونجا ثبت نام کنن.ولی بعضی ها...منم كه چون اصولا آدم خيلی فعالی در زمينه وبلاگ نويسی هستم و انتخابم بعنوان بهترين وبلاگ نويس نقشی بسيارحياتی در زندگيم ايفا می كنه اين بود كه زحمت شما رو كم كردم و ثبت نام نكردم.نه اصرار نكنين تو روخدا!


بعدشم من دلم برای نوشته های کرگدن تنگ شده.به کی بگم؟ ای کوروش بی معرفت.نمی گی مردم کجا برن قصه رتيل زرد بخونن؟..


وبلاگ آبنوس و وبلاگ خودم توی بلاگ اسپاتو هم نمی تونم ببينم.چرا؟


راستی اين روزا شديدا دچار مشکل «پسر خوشگل کم بيني» شدم.شماها سراغ ندارين؟می ترسم نسلشون منقرض بشه کم کم!


اين بود انشای من در مورد هنر نويسنده شدن.حالا بازم بياين اينجا!


اينم هی می خوام نگم نمی شه..ملالی نيست جز دوری شما..


ديگه هيچی.

Dec 6, 2003

شهر من


من به تو می انديشم


و به تنهايی خويش...

Dec 2, 2003

به هر چيزی فكر ميكردم جز به اين.من هيچوقت نميتونم به كسی كه عزيزشو از دست داده تسليت بگم.اصلا قفل می كنم.احساس می كنم جملات كليشه ای هيچ تا’ثيری توی حال طرف نداره.مثل ديشب.يادته؟فقط می پرسيدم خوبي؟چون تنها چيزی بود كه می خواستم.می خواستم قوی باشي.خوب باشي.حالا من اينجا،تو اونجا.كاش ميتونستم كنارت باشم.فقط كنارت باشم.بلكه هردوتامون آروم می گرفتيم.اما نيستم.حتی نتونستم در آغوشم بگيرمت تا توی سينه م يه دل سير گريه كني. ميبيني؟اينم حال و روزمونه.


ميخواستم برات بگم اصلا باورت می شه كه من اون روز توی اون ده دقيقه ای كه داشتم ظرف می شستم و گل گلدون رو زمزمه می كردم خوشبخت ترين زن روی زمين بودم.خنده داره.نه؟ولی واقعيه.بودم.خوشبختی رو احساس كردم كه مثل يه نسيم صورتمو،روحمو،تنمو نوازش كرد و رفت.


دومين لحظه خوشبختيم هم موقعی بود كه دخترم بعد از دو روز دوری از پله ها اومد بالا و من صورت سردشو توی دستای گرمم قايم كردم و بوسه بارونش كردم.زندگی داره بهم ياد می ده كه بدون اون هيچی برام معنی نداره ديگه.می دونم خدا اينو برام گذاشت تا بتونم مقاومت كنم و ادامه بدم.حتی وقتی تو نيستي.وقتی دوري.وقتی دلتنگتم.


حالا باز می خوام خوب باشي،قوی باشی و بدونی من دارم تو رو در تمام اين لحظه ها و روز های سخت توی ذهنم مجسم می كنم.باهات گريه می كنم.نوازشت می كنم.در آغوش ميگيرمت تا توی سينه م يه دل سير گريه كني..


و برات می خونم:


اگه زندگی عذابه 


يه حباب روی آبه


من به گريه هام می خندم


ميگم اين همش يه خوابه


 


 

Free counter and web stats