Dec 28, 2005

زن چشمانش را باز مي كند تا بالاي سرش را نگاه كند. برگهاي بنژ‍امين بي صدا نگاهش مي كنند. اينجا، ميان ريتم يكنواخت صداي ماشينهايي كه بي وقفه از اتوبان پشت پنجره مي گذرند و سكوت بين ديوارها، به آرامشي كه دوست دارد مي رسد. يك جور خلسه مي آورد گوش سپردن به هياهوي زندگي در چنين سكوتي. انگار توانسته خودش را از چرخه اي كه با سرعت جنون آميز پيش مي رود براي لحظه اي جدا كند و از دور به اين ريتم ناتمام گوش بسپارد. انگار كه زندگي از زير پاهايش مي گذرد و او بزرگتر مي شود. و چه لذتي دارد اين لحظه هاي كوچك جاودانه.


ميز چوبي قهوه اي و صندلي هاي چوبي با تمام كاغذها و پرونده ها و يادداشت ها و اشياي قديمي روي ميز و گوي هاي درون جعبه و تابلوي گل صورتي روي ديوار كه هر از گاهي كج مي شود و ليوان و مسواك گوشه ي ميز و آدمك روي وايت برد و هوايي كه تنفس مي كند همه با او حرف مي زنند. و گلدان بنژامين .. كه برگهايش با زن آشتي اند. گلداني كه شاهد زنده ي اين شادماني كوچك است.


 


 


 

Dec 22, 2005

 


 


از شب يلداي امسال فقط كار كردن تا ساعت شش بعد از ظهر برايمان ماند و شلوغي خيابانها و ياد علي كه پارسال شب يلدا ميان ما مي خنديد و نفس مي كشيد و راه مي رفت و امسال نيست .. و شاخه گل مريمي كه با دخترك كنار عكسش گذاشتيم و بغضي كه با آجيل و انار  هندوانه هم فرو  نرفت.


 


سر آن ندارد امشب كه برآيد آفتابي


چه خيال ها گذركرد و گذر نكرد خوابی


 


 

Dec 10, 2005

مي خواهم اين جمله را فراموش نكنم كه:


« اگر به يك تكه چوب خشك هر روز با اميد آب بدهيم حتما سبز خواهد شد. »


 حتي اگر


حقيقت نهيبي ديگر بزند.


 


پ ن.آخرهای شب نوشته های بوبن را که می خوانم انگار از پس يک روز پرآشوب مرا به حوضچه آرامش فرو می برند!


 


 


 


 


 


 

Dec 9, 2005

يك سوال بدون جواب


 


داشتم به چيزي فكر مي كردم. درد زايمان. بد چيزي ست. شنيده ام. ديده ام. خودم هم از ترس دردش بود كه براي بدنيا آمدن دخترك تيغ جراحي را به جان خريدم.


راستش ديدن يك نوزاد يكماهه در يك مجلس ختم مرا ياد درد زايمان انداخت! ياد اينكه مادرش چه دردي كشيده تا او را بدنيا آورده. ياد اينكه تمام زنان كره ي زمين اين درد را يا كشيده اند يا خواهند كشيد. بعد ياد خدا افتادم. چرا خدا كاري نكرده كه زايمان اين همه درد نداشته باشد؟! مگر خدا قادر مطلق نيست!؟ مگر به هر چيزی توانا نيست؟ پس چرا خواسته بندگان زن اين همه درد بكشند؟ اين كه درد زايمان گناه زن را پاك مي كند و جايش را در بهشت رزرو مي كند همه مگر ساخته ي ذهن خود بشر نيست؟


 


پس چرا خدا نخواسته بندگان زن اين همه درد نكشند؟ والله من فمينيست و ضد مرد نيستم. اتفاقا" به ماهيت زن و مرد رها از هرگونه خصوصيات اكتسابي هم احترام مي گذارم. اما اين سوال خيلي ناگهاني ذهنم را درگير كرد. واقعا" اين اجبار نشانه ي چيست؟ قهر خدا؟ لطف خدا؟ يا اصلا طبيعت و فيزيولوژيك؟ اگر هم اينطور است پس پس چرا مردان نبايد از اين تجربه هاي فيزيولوژيكي داشته باشند؟! چرا زنان؟ چرا زنان بايد درد بكشند؟ .. نكند پارتي بازي شده؟! نكند خدا مَرد است ...!؟


 


 


 


 

Dec 8, 2005

به همين راحتي؟ 106 نفر يا بيشتر بخاطر نقص فني يا هر علتي ديگري كه آخرش هم معلوم نمي شود توي يك هواپيماي قراضه آتش مي گيرند و هيچ كس نيست بگويد چرا؟ بجاي راه حل پيدا كردن براي عدم تكرار اينگونه حوادث اسم شهيد رويشان مي گذارند و وزير صدا و سيما مي گويد اصلا اينها بايد مي رفتند چون آسماني بودند! بجاي كشف علت سقوط هواپيما سازمان بهشت زهرا و اورژانس و وزير بهداشت و پزشكي قانوني به هم نان قرض مي دهند و سر رساندن اجساد به بهشت زهرا با هم مسابقه مي گذارند و احمدزاده با نيش بازش از ميدان بهارستان اعلام مي كند كه خانواده ي كشته شدگان خودشان را بگذارند جاي بازماندگان ائمه ي معصومين در صحراي كربلا!


تا كي اين اراجيف را به خوردمان مي دهند؟ جواب مادر و پدر و فرزند و همسر كشته شدگان را كي مي دهد؟ جواب بي لياقتي دستگهاي اجرايي كشور را كي مي دهد؟ تا كي مردم قرباني و موش آزمايشگاهي بي عرضه گي مسئولان خواهند بود.


اين صد و چند نفر هم روي خواهرزاده ي بينواي من كه توي اتوبان لشگرك درست حدفاصل چند متر جلوي پادگان كه بدون هماهنگي با راهنمايي رانندگي گارد وسط اتوبان را بخاطر دور زدن ماشين هاي پادگان برداشته بودند دچار آن تصادف دلخراش شد و ما را براي هميشه داغدار كرد و پس از انعكاس خبر اين تصادف توي رسانه ها معماي حفاظ نداشتن وسط اتوبان مطرح شد و بلافاصله پادگان يا راهنمايي رانندگي آن وسط را گارد كشيدند و بي سر و صدا گندكاري خودشان را لاپوشاني كردند.


 


پسرخاله بيچاره ام هم كه يكماه بعدش قرباني جاده هاي غيرايمن شد. حالا هم كه اين حادثه ي غيرمنتظره اما قابل كنترل. خوب مي فهمم حال و روز بازماندگان را. كساني كه سر هيچ عزيزانشان را از دست داده اند و هيچ كس هم پاسخگو نيست. متاسفانه ما هميشه بايد قرباني ها را بدهيم تا مسئولان يادشان بيافتد كه سيستم ايمني جاده ها و ايمني هواپيما ها و هزار مورد ديگر از بين و بن خراب است. آدم نمي داند خشمش را چگونه خالي كند. اما چه فايده. فعلا كه محو شدن اسرائيل از كره زمين و فروش بي سر و صداي درياي خزر به روس ها و اجلاس سران كشورهاي اسلامي و انرژي هسته اي واجب تر از جان مردم است. اصلا جان مردم كيلويي چند؟ دچار سانحه هوايي هم نشويم ذره ذره توي هواي شهرمان مي ميريم.


 


 


 


 

Dec 7, 2005

نمي دانم كجا و از زبان چه كسي خواندم كه نوشته بود چند دهه پيش يك راننده تاكسي بوده كه وقت مسافركشي داشته با مسافرانش حرف مي زده و مي گفته كاسه آشي دارم كه هر روز مي آورم با خودم توي تاكسيم و آن را مي خورم و به همين راضيم و خدا را شكر .. كه ناگهان يكي از مسافران عقب ماشين پس گردني محكمي بيخ گردنش خوابانده كه خاك بر سرت آخر يك كاسه آش هم شكر كردن دارد؟!


 


حكايت من است. دلخوشي هاي كوچك زندگي كه روزهايم را با آنها سپري مي كنم گاه بي اندازه حماقت بار مي شوند.


 


 



 


 

Dec 3, 2005


گر دل نبوَد كجا وطن سازد عشق؟


گر عشق نباشد به چه کار آيد دل؟


 



 


برای جمعه يازدهم آذرماه يکهزار و سيصد و هشتاد و چهار شمسی ..


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 

Dec 1, 2005

من مادر خوبي براي تو نيستم


مي دانم


مادري كه هميشه فراموش مي كند ...


فراموش مي كنم


فراموش مي كنم


پرداختن قبض هاي آب و برق و تلفن را


نوشتن گزارش كارم را


براي آقاي مديرعامل


فراموش مي كنم


فراموش مي كنم ...


 


اما هميشه يادم هست


كه چند برگ ديگر


از دفتر نقاشي تو باقي ست


من راز مداد رنگي هايت را مي دانم


اين بار مداد زردت از همه كوچكتر است


تو از شب ترسيده اي


 


فراموش مي كنم


فراموش مي كنم ...


و به دستهاي تو مي انديشم


و به دستهاي خودم


و به دستهاي مادرم


كه دستهاي حنا بسته ی مادرش را


در يك صبح برفي


در كوچه هاي شهرش گم كرد


تو هم يك روز


دستهاي قشنگ


مادرت را گم مي كني ...


بايد براي تو چتری بخرم


چتري نه براي روزهاي باراني


چتري كه تو را به ياد باران هاي


نباريده بياندازد


 


 


 


از مجموعه شعر نقل هاي كوچك رنگي- راضيه بهرامی


 


 


 


 


 


 


 

Nov 27, 2005

آفتاب و ماه سالها رقصيده‌اند


تا ترا فرا آورند


بر شاخه‌ي بلند درخت سيب سرخ


در پنهان جايي از كوچه‌هاي باغ.


آنجا كه پروانگان


تا از تو رنگ گيرند


به تو بال مي‌مالند.


و گنجشك‌هاي زبان‌بسته


راز تو را به صد آواز رمزآلوده مي‌خوانند.


 


رهگذران گيج


بي اعتنا به صداي اين هزار گنجشك عاشق


در امتداد جاده‌هاي زندگي گم مي‌شوند


بي آنكه هرگز بدانند


اين بهترين بخت را


چه آسان نديده‌اند.


 


تو اما بي‌خيال و آرام


در انتهاي شاخه بلند دور از دست


با نسيم صبح مي‌رقصي.


 


خدايت نگاه دارد:


از گزند كلاغان بدانديش


و روباه حيله‌ورز


و كرمكان حقيري


كه در شهوت سوراخ كردنت


كش مي‌آيند.


 


و اين طلسم قديمي:


"شاهزاده‌اي كه ترا ببويد


سعادت جاويد خواهد يافت"


 


 





 


 

Nov 24, 2005

نگاه مهربان تو همه جا مثل سايباني همراهم است. و من  چقدر آن دمي را كه دستت را آرام حايل كمرم مي كني دوست دارم. فاصله آسانسور تا در خروجي را چطوري دويديم. خنده هاي ريز ريز من و قلبمان كه داشت از دهانمان بيرون مي آمد. بايد دست هم را مي گرفتيم و از همانجا مي رفتيم. مي رفتيم به ناكجا آباد. جايي كه اينجا نباشد.


دلم تنگ شده. براي نمي دانم چي. ولي تنگ شده. چشم كه مي چرخانم ماشين مي بينم و آدم و كار و كار. دلم براي روزي كه علي بود و پيمان بود و «م» مريض نبود تنگ شده شايد. اگر آنها الان پيش ما بودند و «م» الان روي تخت بيمارستان درد نمي كشيد حتما آرام تر مي بودم. اگر آن خاطرات تلخ بالاي ذهنم ننشسته بودند و اين بيماري لعنتي «م» نبود حتما آرام تر بودم. امروز تمام راه رفت و برگشت را ذكر گفته ام. انقدر كه دهانم درد گرفت. آنقدر تكرار كردم كه ريتم نبضم و تنفسم با آن عجين شود و درماني باشد بر دلهره هايم.


چقدر دلم براي نوشتن تنگ شده. چقدر خوب است كه كلمات مي آيند و من مي نويسم. مست شده ام. مست كلمات. بايد بنويسم. حتي اگر خوب نباشند. ولي بايد بنويسم كه از يادم نرود چقدر نوشتن را دوست دارم. بايد دوباره دقيق شوم در چهره ها و آسمان. در همه چيز. در چشمان پسركي كه كه با دست عليلش كنار خيابان براي مردم تنبك مي نوازد. در نگاه زن مسافركشي كه صبح در آن ترافيك ديوانه كننده جلوي پايمان بوق مي زند و من با خودم مي گويم چرا هيچ چيز سر جاي خودش نيست. در شيشه هاي رنگي چراغهاي پنتري. در ارقام و الفاظ عجيب و غريب كه اين روزها از سر و كولم بالا مي روند. آسمان دود گرفته را هم بايد بنويسم. حتي از دل درد پسر كوچك خانم« د» هم مي شود نوشت. چرا كه نه.


حالا من امشب اينها را نوشتم و مي دانم كه فردا صبح بايد به زور جرثقيل از رختخواب جدا شوم. اما فردا روز مهمي است. فردا م را عمل مي كنند و همه مي خواهيم كه همه چيز خوب باشد. اينها را نوشتم تا كمي از استرسم كم كند. تا يادم باشد بعد تر ها كه چنين روزهايي بر ما و من گذشت و اسم اين نمي دانم چي چي زندگي است. بايد بنويسم كه «م» يك دختر شانزده ساله ي زيباست كه زندگي را خيلي دوست دارد. خيلي.


 


 


 

شفاف مثل آب


 


روي يكي از برچسب هايي كه برايت خريده بودم به شوخي نوشتم  Caution!  و بسته ها را گذاشتم توي ساك دستيت. و آن روز گذشت.


بعد ترها ، خيلي وقت بعد ..  يك شب پاييزي باراني كه دلم نمي خواست تمام شود روي ميز كار تو ديدمش ..  همان برچسب كوچك را .. با همان نوشته ي كوچك كمرنگ .. با دقت چسبانده بوديش به يك تكه  كاغذ و جلوي رويت گذاشته بوديش. مثل تمام چيزهاي باارزش كوچكي كه من با خودم نگهشان مي دارم. همان دم انگار از سبكي تحمل ناپذير هستي داشتم مي مٌردم .. مثل يك پروانه .. من به لمس آن لحظه ي كوتاه يكرنگي مي گويم خوشبختي. خيلي ساده. خيلي شفاف. مثل آب.


 


 


 


 


 

Nov 18, 2005

در انتظار بهاريم ...


 


 

Nov 6, 2005

سگها چند تايشان پريده اند.


 


يك شاخه لاله ي صورتي خريدم و گذاشتم جلوي آينه. دلم مي خواست بگويم گذاشتم روي رْف پنج دري. نمي دانم چرا. اما اينجا همه اش ديوار و اْپن و پنجره كشويي ست. از رْف و طاقچه كه خبري نيست.


با خودم آشتي كردم. كمي!


 


 


 

Nov 5, 2005

تراوشات يك ذهن نيمه جان


 


خوك كوچك صورتي را اين روزها از جلوي چشمانم دور نمي كنم.مدام شكمش را فشار مي دهم تا جيغ بكشد. جيغ . جيغ. جيغ. انگار مي خواهد حرف بزند. می دانم چه می گويد. مي گويد من اينجا هستم. فراموشم نكنيد.


 


مي خواستم يك چتر سفيد بخرم با گل هاي رز صورتي. امروز رگبار زد. يادم افتاد كه آن چتر سورمه اي كه در فرودگاه ژنو انتظارم را مي كشيد حتما الان دست كس ديگريست.


 


زندگي يك نسبيت بزرگ و  مهيب است. يك نسبيت مهيب كه هر چه بيشتر باورش داشته باشي راحت تر و پيروز تري. اما واي به حال آدمهايي مثل من. آدمهاي آرمانخواه هميشه كلاهشان پس معركه است.


 


دسته گل نمي دانم چي چي بنفش را گذاشتم در آغوشش و گفتم عيدت مبارك. در آغوشم كشيد و من يادم افتاد كه چند شب است خواب علي را مي بينم. علي يك كودك خندان است كه در حياط خانه ي قديمي پدري بازي مي كند و مي خندد و وقتي بيدار مي شوم خواهرم را مي بينم كه جلوي عكسش نشسته و اشك مي ريزد. مي گويم علي بچه شده ..


 


وقت رفتن دلتنگي غروب جمعه ام را با صداي گوش خراش ضبط ماشين خفه مي كنم اما هنگام برگشتن توي اتوبان زن و مرد را مي بينم كه پشت يك موتور گازي نشسته اند و زن صورتش را تكيه داده به شانه ي مرد. دلم غنج مي زند و تمام غم عالم مي ريزد توي دلم باز.


 


تا صبح درست نمي خوابم. خواب و بيدارم. علي مي آيد در حياط خانه ي قديمي پدری روي پله ي دوم كنار درخت مو مي ايستد و مي گويد من دوازده ساله هستم. تا صبح نخوابيده ام. آخر داشتم حرف مي زدم كه صدا قطع شد. شارژ تلفن تمام شد و من سايه اي بودم در تاريكي خانه گوشي به دست كه ندانستم حسرتم را كجا نقاشی کنم.


 


صبح در گرگ و ميش هوا بيرون زدم.دخترك بغل دستي با موهاي زرد از توي آينه نگاهم مي كند. من به دستهايم نگاه مي كنم و به ساعت آبي رنگ و به روزنامه اي كه در آن مي فشارم.


 


صدايم نمي رسد. يا شايد اين منم كه كر شده ام. نمي فهمم شنيدن را.


 


چشمهاي «م» از زير كلاه گيس درشت تر به نظر مي رسند. به درشتي دو  بيابان برهوت.


 


زير اسمم را امضا مي كنم و با خودم مي گويم همه چيز مثل يك بالماسكه شده. من هم مترسك ماجرا هستم. همه مراقبم هستند. مواظبند گرمم نشود. سرما نخورم.


 


رگبار مي زند. رگبار تند پاييزي. من خيس نمي شوم. چون هرم گرماي تبدار تنم آب را بخار مي كند.


 


وفاداري چيز غريبی ست. انسان تنها مي ماند.


-سينما پاراديزو-


 


 


 


 


 

Oct 30, 2005

هيچ كجا


هيچ زمان


فرياد زندگي بي جواب نمانده است


من به صداهاي دور گوش مي دهم


كه از دور


به صداي من گوش مي دهند


من زنده ام


فرياد من بي جواب نيست  


قلب خوب تو


جواب فرياد من است


 


ا.بامداد


 


 


 


 


 


 


 


 

Oct 28, 2005


Vaz keç gonul


sesını duyan yok


Vaz keç gonul


Senı anlayan yok


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 

Oct 27, 2005

من


و دلتنگ


و اين شيشه ي خيس


مي نويسم و فضا


مي نويسم و دو ديوار


و چندين گنجشك


 


 


 


 


 

Oct 24, 2005

به طرز غريبي نوشتن برايم سخت شده. آنقدر درگير زندگي واقعي هستم كه اينجا و تمام تخيلاتم فراموشم شده. فراموش كه نه. بارها خواستم بنويسم. كه حتي نوشتم. صفحه سفيد هارد پر است از حروف سرگردان سياه كه جا به جا نشسته اند روي سفيدي زمينه. اما نمي دانم چرا نمي توانم اينجا بياورمشان. فكرم آنقدر مشغول است كه جايي براي بال و پر دادن حس هايم نمي ماند. گرچه همه شان هستند و با تمام قوتشان مرا به ادامه ي زندگي مي خوانند. اما انگار وقت نوشتنشان كه مي رسد همه چيز از ذهنم مي پرد. اين شده كه اينجا سوت و كور است. من هم كه روزنگاري نكرده ام هيچوقت. گرچه بد نيست كمي روزنگاري كنم بلكه عادت خوب نوشتن دوباره بازگردد. اما همان هم سخت شده برايم. خلاصه از آن دورانهاست كه از نوشتن درونم دور افتاده ام. روزهاي پر مشغله را مي گذرانم و شب كه مي نشينم فكر مي كنم هيچ چيزي براي نوشتن نيست. عجيب است. هر چه زندگي واقعيم پر نشيب و فراز تر مي شود اينجا نوشتن برايم سخت تر. من اين حالت را دوست ندارم. انگار از خودم دور افتاده ام. از آهو. و اين چه مرگي ست خودم هم نمي دانم!


 


 

Oct 21, 2005

*وقتي دلگيري و تنها


 غربت تمام دنيا


 از دريچه ي قشنگ


 چشم روشنت مي باره


 


 


* براي چشمهاي قشنگي كه اين روزها باز از هراس شيمي درمانی ، در چشمانم خيره می شوند و من نمي دانم چگونه می توانم  بخندانمشان.


 


 


 


 


 


 


 

Oct 18, 2005

 


Soy prisoned en un lugar oscuro


Pero


Lo se'


Lejos lejos, el sol se esta levantando


 


 


 


 

Oct 14, 2005

دستت را كه مي كشي روي سرم و  نوازشم مي كني ياد پدرم مي افتم. وقتي جوان بود و من كودك٬ دست بزرگش را مي كشيد روي سرم و نوازشم مي كرد و من گرم مي شدم و ايمن. و انگار ديگر هيچ چيز نبود كه مرا بترساند. حالا هم همانطوری دستش را مي كشد روي سر دخترك و نوازشش مي كند. همان دست گرم و بزرگ را كه پير شده.


دستت را كه مي كشي روي سرم و نوازشم مي كني مثل كودكي مي شوم كه گرم مي شود و ايمن و انگار ديگر هيچ چيز نيست كه مرا بترساند.


 


 


 


 

Oct 13, 2005

your feet

 

When I cannot look at your face
I look at your feet.
Your feet of arched bone,
your hard little feet.
I know that they support you,
and that your sweet weight
rises upon them.
Your waist and your breasts,
the doubled purple
of your nipples,
the sockets of your eyes
that have just flown away,
your wide fruit mouth,
your red tresses,
my little tower.
But I love your feet
only because they walked
upon the earth and upon
the wind and upon the waters,
until they found me.

 

Pablo Neruda

 

 

 

Oct 11, 2005

 


هستم ولي حوصله ي نوشتن ندارم. بگذاريدش به حساب روزه ي سكوت.


 

Oct 9, 2005

اولين تجربه ي انشاي دخترك در كلاس سوم.«خاطره ي تابستان خود را بنويسيد:»


 


من در تابستان به كلاس زبان رفتم. در آنجا حروف انگليسي را آموختم. من در كلاس زبان كلمه هم ياد گرفتم. من در آن جا اشكال زيادي آموختم. ما در آن كلاس (18) نفر بوديم. من با 18 نفر آنها دوست شدم. درس هاي آنجا خيلي راحت بود اما مشق هايش مثل كلاس دوم زياد بود. من به موسسه ي شكوه رفتم. من با سرويس مي رفتم و مي آمدم. نام راننده ي سرويس آقاي رزاقي بود اما ما به او آقاي زرافه مي گفتيم.


پايان


 


 


 

Oct 5, 2005

شعر زيباي عزيز نسين را ترجمه كردم. راستش حيفم آمد در لذتش شما را سهيم نكنم.


 


رسم زمانه اينگونه آغاز شده


ولی اينگونه پايان نخواهد يافت


 


ميان تمام مادران زيبا


تو زيبا ترين بودي


سيزده ساله  بودي كه ازدواج كردي


پانزده ساله بودي كه مرا زاييدي


و  روزي كه مردي


بيست و شش سالت هنوز تمام نشده بود


اين قلب سرشار از عشق را مديون تو هستم


وقتي حتي عكسي هم از تو ندارم


در زمانه ي تو


عكس انداختن گناه بود


تو نه فيلمي تماشا كردي و نه تئاتري رفتي


در خانه ات


نه برق نه آب


و نه حتي راه باريكه اي ميان برف


تو در دريا شنا نكردي


نوشتن و خواندن هم ندانستي


تو


زيباترين زيباها


از پشت روبندت تمام دنيا را سياه ديدي


و روزي كه مردي


بيست و شش سالت هنوز تمام نشده بود


مادران


ديگر قبل از تمام نكردن نخواهند مرد


رسم زمانه اينگونه آغاز شده


ولي اينگونه پايان نخواهد يافت.


 


 

Oct 4, 2005

BÖYLE GELMÝÞ BÖYLE GÝTMEZ


Bütün anneler, annelerin en güzeli
Sen, en güzellerin güzeli
Onüçünde evlendin
Onbeþinde beni doðurdun
Yirmialtý yaþýndaydýn
Yaþamadan öldün
Sevgi taþan bu yüreði sana borçluyum
Bir resmin bile yok bende
Fotoðraf çektirmek günahtý
Ne sinema seyrettin, ne tiyatro
Elektrik, havagazý, su, soba
Ve karyola bile yoktu evinde
Denize giremedin
Okuma yazma bilmedin
Güzel gözlerin
Kara peçenin arkasýndan baktý dünyaya
Yirmialtý yaþýndayken
Yaþamadan öldün
Anneler artýk yaþamadan ölmeyecek
Böyle gelmiþ


Ama böyle gitmeyecek

AZÝZ NESÝN


 


 


از وبلاگ خشم و هيايو


 


 

Oct 2, 2005

Moai Statues, Easter Island


                                                             بدون شرح!


 


 


 


 


ايميل يك دوست خواننده براي پست قبل:


 


{سلام


 


زمين جايي ست براي زندگي. جايي كه پاهايت را بگذاري روي خاكش و قد راست كني و به دستش آوري. اما اگر پاها بچسبد به زمين هزار اتفاق ريز و درشت هم دنبالش مي آيد. اگر پاها بچسبد به زمين بايد خيلي چيزها را داد و از خيرش گذشت. كار سختي نيست چسبيدن به خاك. كافي ست چشمهايت را روي بعضي چيزها ببندي. مي تواني؟ بعيد مي دانم. نوشته هايت مثل بادبادكي تو را از زمين جدا مي كند. شايد تنها راهش اين است كه نوشته هايت را قرباني كني. يا نه. مثل بعضي ها استفاده كني ازشان. با نوشتن هم مي شود خيانت كرد. ولي آيا تو مي تواني؟ بعيد است خيلي.


 


با احترام}


 


 


پ ن: انگار نمي شود. انگار نمي شود سرم را مثل كبك بكنم زير برف. نه. شما می دانيد كه نمی شود. که نمي توانم.


 


 


 


 

ايهام مدرن


 


خوب .. راستش من چند وقتی ست دارم تمام تلاشم را مي كنم تا پاهايم را بگذارم روي زمين ..  يك روز يك نفر در توضيح تكميلي براي سوم شخصي كه تمام كارهايش باصطلاح ما زميني ها،‌ ما خاكي ها روبراه بود توي گوشم گفت: " فلاني پاهايش روي زمين است .. مثل تو كه نيست ".حالا من هم تصميم جزم گرفته ام به هر قيمتي كه شده پاهايم را بگذارم روي زمين .. البته اگر به زمين بچسبند.


 

Free counter and web stats