Mar 12, 2007

دستانت را پشت كمرم گذاشتي وقتي پسرک داشت دكمه دوربين را فشار مي داد. و ياد نامه ام افتادم. و ياد اينكه تو همه چيز را چه خوب به ياد داري. عكس يادگاري روي پل چوبي بندر اين را به خاطرم آورد.

دلتنگم امشب. دلتنگ. و اين شبهاي دلتنگي كه مثل قهري خودم را دچارش مي كنم تمام نمي شوند. از نو و از نو. مي آيند و نمي گذرند. گفته بودم به تو كه زندگي مثل چشم بر هم زدني كوتاه است. و امروز كه از ميان ابرها مي گذشتم باز به اين فكر مي كردم. من و تو نقطه اي شده بوديم در آبي آبي دريا كه انتهايش به آسمان مي رسد و مرزي بر آن نيست. ما خيلي كوچكيم. به كوچكي يك ريگ در بيابان خدا. حالا دو ريگ.

گذاشتم نامه كوچك گوشه صفحه بماند و بماند. بازش نكردم تا تمام اينها را برايت بنويسم. برايت گفته بودم كه دلتنگم. و تو جواب دادي. نخواندمش. نگهش داشتم مثل بچه هايي كه تكه خوشمزه غذايشان را مي گذارند آخر آخر.

دلتنگم امشب. دلتنگ. و آن چند خط يادگاري را مي گذارم آخر شب بخوانم. چندين بار. به آرامي. مي خواهم فراموش نكنم چه نوشتي برايم. مي خواهم كلمات را در آغوش بگيرم. براي تمام طولاني شب.

Mar 8, 2007


نمی خواهم تمام شوم 



برای روز زن، روز من


برای "م مثل مادر"

 



قصه در یک خانواده پر جمعیت در ترکیه اتفاق می افتد. مرد خانه قناد است . با پدر، پسر بزرگ ، پسر کوچک و شاگردش یک قنادی سنتی را اداره می کنند. زن خانه زنی بشاش، مهربان و حدودأ 50 ساله است . زن در خانه بزرگی با همسر، پدرشوهر، پسران، عروس بزرگش که پا به ماه حامله است و دخترش که نامزد یک پسر مرفه یونانی است زندگی می کنند.


داستان از جایی شروع می شود که زن به عروسش اعتراف می کند که عادت ماهانه اش عقب افتاده و حامله است . عکس العمل عروس بسیار جالب است. با شکم بر آمده روی مبل ولو می شود و از خنده ریسه می رود . عکس العمل بقیه اعضای خانواده هم کمتر از این نیست. اما زن اهمیتی نمی دهد و در یک شب رومانتیک خبر فرزند چهارم را به مرد می دهد. مرد شوکه می شود. آنقدر شوکه که زن چند سیلی به صورتش می زند تا به حال عادی بر گردد. خود زن هم دچار بهت است. اما ته دلش از اين اتفاق خوشحال است. فرصتی پيش آمده تا در دهه پنجاه شايد دوباره حس های از ياد رفته در او و در ديگران زنده شوند. او هنوز هم توانمند است .. هیچ کس انتظار چنین اتفاقی را ندارد. داستان در عین حال که بسیار طنز آمیز است اما حس همدردی با زن را در تماشاچی زنده می کند. تلاش زن برای اثبات خود آغاز شده. زن با این حاملگی یاد روزهای جوانی اش افتاده و از مرد انتظار توجه و محبت بیشتر دارد. در یک سکانس، آخر شب زن با عروس پا به ماه می نشینند پای دبه خیار شور و تهش را در می آورند و زن هوس هندوانه می کند و از مرد می خواهد برایش يکی بخرد. وقتی مهمان دارند از خواهر کوچکش که او هم با آنها زندگی می کند می خواهد دسر خوشمزه درست کند در حالی که بقیه از این ویار زن می خندند. زن حامله است . ویار دارد. اما کسی او را جدی نمی گیرد . دختر جوانش از شنیدن خبر کلی می خندد. پسر کوچکش سر میز شام طوری که همه می شنوند از اینکه در مدت کمی هم عمو و هم داداش خواهد شد ابراز تعجب می کند. اما از همه اینها جدا احساسی است که در زن بوجود آمده. او به مرد نزدیک تر شده و مثل یک دختر بچه خودش را برای او لوس می کند. بقیه صحنه های فیلم هم به نوعی با حالتی کمیک عکس العمل دیگران در مقابل این خبر و عکس العمل خود زن در پوششی از شرم و جديت در برابر این اتفاق شیرین را به تصویر می کشد.


نوبت معاینه ماهیانه عروس حامله خانواده می رسد. سر میز صبحانه در حالی که تمام اعضا پشت میز نشسته اند پسر از مادرش می خواهد که به همراه آنها برای معاینه به دکتر بیاید. مادر قبول نمی کند. حس یک موجود اضافی را دارد که کسی حاملگیش را قبول نمی کند. زیر چشمی به مردش نگاه می کند. مرد که خود از شوک خبر دچار افسردگی شده باز سعی دارد روحیه زن را حفظ کند وجلوی همه اعلام می کند که خودش همرا ه زن برای معاینه به دکتر خواهد آمد. گونه های زن از خجالت سرخ می شوند و چشمانش برق می زند و با قدرشناسی به همسرش نگاه می کند.


سکانس آخر. عروس روی تخت دکتر خوابیده و بقیه با شوق و ذوق به صفحه سونوگرافی نگاه می کنند. هیچ مشکلی وجود ندارد. او بزودی باید منتظر بدنیا آمدن دو قلوهایش باشد. از روی تخت که بلند می شود پدر خانواده به دکتر می گوید: "فریده ام را آورده ام برای معاینه". دکتر ابتدا متوجه نمی شود. او هم از دیدن مادر شوهر با عروس تنها انتظاری که ندارد این است که خبر حاملگیش را در این سن بشنود. اما فریده در ميان خنده های ريز پسر و عروس و در مقابل چشمان شرمگين همسرش خودش را جمع و جور کرده و با جديت می گوید 3 ماه است پریود نشده و حامله است.


دکتر با تعجب به آنها تبریک می گوید و زن با خجالت روی تخت می خوابد. سونوگرافی آغاز می شود. زن دستان همسرش را محکم گرفته و به صفحه خیره شده . همه به صفحه خیره شده اند. خبری از جنین نیست. دکتر مدام دستگاه را روی شکم زن می گرداند و آخرش اعلام می کند که جنین وجود ندارد. حاملگی مشاهده نمی شود. زن حامله نیست . زن یائسه شده است.


دوربین روی چهره زن زوم می شود. زن می خندد. خنده ای از روی استیصال. و رد اشکی از گوشه چشمش تا گوشش می سُرد.



 

 



پ.ن. متن بالا نقل قول یک فیلم است که اسمش را خودم عوض کردم.

Mar 7, 2007

امروز پانزدهم اسفند، روز درختکاری ست. کنار اتوبان نهال می فروشند.

چقدر دوست داشتم یک حیاط کوچک داشتم تا در آن نهال بکارم.

.

.

Mar 5, 2007

بوی پیپ خیلی خوب است.

ولی نه بوی پیپ آدمهای بداخلاق.

.

صبح با گل فروش یکی به دو کردم.

گل ها را آنطور که دوست داشتم نمی چید

زیاد هم نمی شد به پر و پایش پیچید

گل فروش ها را اگر زیاد بکن نکن بکنی شان کار را خراب می کنند

من تجربه کرده ام

اما این یکی کمی خنگ بود

نه کار خودش قشنگ بود

نه کاری که من بهش می گفتم بلد بود

آخرش گفت خانم خیلی ایراد می گیری

دیدم راست می گوید

خیلی ایراد می گیرم

گفتم پس اقلا روبان را همانطور بپیچ که همیشه می پیجی

اما او روبان را آنطور پیچید که همیشه نمی پیچد

من هم خسته شدم

ولش کردم

کارت را گرفتم

نوشتم

زدم روی گل

.

از دور که نگاه کردم تازه دیدم چقدر قشنگ شده

مثل تمام چیزهایی که از دور معلوم است چقدر قشنگند.

Mar 3, 2007

ايميل های مختلفی گرفتم اين مدت. ممنونم از شمايی که همدردی کرديد. اما اين يکی فرق داشت ..


SALAM

talkh bood kheili talkh

engar ke dideh bashamash

faghat be khatere an yekbari ke nemidanam chi porsidam va to esme mehraneh ra avardi

boghz kardam

va motasefam

chera ma be hich darde ham nemikhorim?

nemidoonam chi begam

joz inke tasliat begam

hamdardie mara bepazirid

ba ehteram

daryoosh

 

Mar 2, 2007

من خیلی احمق بودم. امید داشتم مهرانه خوب شود. هنوز هم اگر کسی به سرطان مبتلا شود، امید خواهم داشت که خوب شود. نمی دانم این از حماقتم است یا از خوشبینی ام. نمی دانم حقیقتی به این تلخی چرا مجابم نمی کند. نمی دانم با چی لج می کنم.

Feb 27, 2007

تهران گردی3


رستوران هتل صحرا رفته اید؟ خیابات تخت جمشید. یک محیط آرام با غذاهای ایرانی. البته من و دوستم تاریخی ترین دعوایمان را آنجا کردیم! جلوی چشمان از حدقه درآمده گارسونی که روبرویمان ایستاده بود. اما توی این هیر و ویری، وقتی حرصمان خوابید از آنجا که من در طول دعوا دست به غذایم نزده بودم آن را با خودم آوردم توی ماشین خوردم! بعدش هم مراسم آشتی کنان داشتیم در کافه ی لابی هتل فردوسی. آنجا را هم امتحان کنید. البته این را هم بگویم که رستوران هتل هم عالی ست. چند پله می خورد پایین و سلف سرویسش حرف ندارد. اسم خیابانش درست یادم نیست*. اما همان خیابانی ست که از توپخونه به سمت میدان فردوسی می رود. اولین خیابان دست چپ. نرسیده به ساختمان بزرگ ثبت اسناد.



راستی"ر" عزیز، دیروز ایمیلت را خواندم. راست می گویی. تا حالا به این فکر نکرده بودم که دیگر ما همه به یک اندازه از مهرانه دوریم. حالا او برای همه ما به یک اندازه دست نیافتنی شده. و اینکه حالا ما باید به خواهرمان چه بگوییم؟ بگوییم حالت چطور است؟ یا بگوییم خسته نباشی از این همه سال که پا به پای مهرانه جنگیدی. راست می گویی.




امروز توی خیابان دختر بزرگی دستش را کرده بود توی آستین پالتوی پدرش و از خیابان می گذشتند. یکهو دلم برای بوی پالتوی پدرم تنگ شد. وقتی دستم را می کردم توی آستینش و از خیابان می گذشتیم. برای دستانش دلم تنگ شد. مرگ عزیزان انسان را تنها می کند. با مرگ هر عزیز انگار چیزی از من کم می شود. انگار بخشی از من را هم با خودشان می برند.




هیچی دیگر. من می نویسم. از همه چیز و از همه جا. همه بخوانید. همه ببینید که من چه بی وقفه زندگی و مرگ را، با تمام جزئیاتش و با تمام ذرات تنم بو می کشم.


*پ.ن. اسم خيابان را پيدا کردم. ميدان توپخانه. خيابان فردوسی. خيابان کوشک مصری.


 


Feb 25, 2007

بندر انزلی برف می بارد. آقای "س" پای تلفن گفت.

Loveless  راد استوارت پشت سر هم برایم می خواند.

5 دستگاه دیگر ترخیص شد! آن هم توی برف.

هات داگ ظهر سر دلم مانده.

ملت میرداماد تا فردا مهلت تامین وجه داده.

خانم "د" از صبح جیم شد. خانم "آ" هم یک ساعت بعدش.

پنجره کمی باز است و نسیم خنک از راهروی ساختمان به صورتم می خورد.

برای "م" از مهرانه حرف زدم و اشکش آمد پایین. اشک من هم. دیگر حرف نزدم. اشکم را پاک کردم. در خودم گریه می کنم.

دخترک کلی شناهای جورواجور یاد گرفته. از غورباقه گرفته تا فرشته!

"الف" امروز آمد دیدن مادر. من که نبودم. اینجا بودم. من و الف سالهاست همدیگر را ندیده ایم. تقریبا دو سر کره زمین هستیم. در عوض تند تند وبلاگ هم را می خوانیم!

"ر" خوب است. شاید. نمی دانیم جا افتاده یا نه. آنهم شاید. گوشی را که بر می دارد می گوید: Hello  ..

خوب که نگاه کردم 3 تا چیز قهوه ای دور و برم پیدا کردم. تمرین مثبت دیدن! این یعنی چشممان را باز کنیم برای دیدن چیزهایی که بار اول دیده نمی شوند.

پروازها تا 5 فروردین پر هستند. من پرواز می کنم تا جاکارتا. در ذهنم.

Feb 24, 2007

دیگر عجله ای ندارم. برای هیچ چیز. می گذارم گل بنفشه توی گلدان کوچک سفالی آفتاب بخورد و پرده های توری اتاق خواب با نسیم ملایم اسفند ماه تکان بخورند. می گذارم همه چیز در من رسوب کند. می گذارم زندگی آرام آرام در رگهایم جریان یابد و روزها بیایند و شبها بگذرند و من ته نشین شوم. دیگر برای هیچ چیزی عجله ای ندارم. چون بعضی اتفاقات، بعضی نگاهها، یا حتی سکوت، با من حرف می زنند. و من چند وقت است که خیلی حرف ها شنیده ام. در کوچکترین حرکت پلک تا نبضی که در جای جای اندامهایمان می زند. من خیلی حرفها شنیده ام. و حالا کم و بیش می دانم که آرزوها فقط بهانه هایی هستند که با آنها روزهایمان را می گذرانیم. شاید هرگز به آنها دست پیدا نکنیم. اما روزهایمان را می گذرانیم. و من دیگر عجله ای ندارم. فقط روزهایم را می گذرانم ..

Feb 22, 2007

1-      داشتم با این استات کذایی ورمی رفتم که با یک کلیک اشتباه احمقانه زدم حذفش کردم. هر کار هم کردم برنگشت. داشتم آمار را نگاه می کردم. دیدم از میان حدود 300 نفری که در این چند روز پست قبلم را خوانده اند 6 نفر زحمت کشیدند و پیغام تسلیت گذاشتند! دستتان درد نکند. بقیه هم که خواندند و بی صدا رفتند سرشان سلامت. آخر خود من هم از دسته دوم هستم. این به آن در.

2-      یک بغض ته گلویم نشسته. یک بغض که هیچ کجا و هیچ گونه نه باز می شود نه پایین می رود.

 

Feb 16, 2007

براي مهرانه ....

مي دانم كه ديگر نمي آيي

با دلواپسي به در نگاه مي كنم

در بسته، بسته، همواره بسته

اينجا، روي تراس نشسته ام و شهر را تماشا ميكنم

شهر انبوه، شهر اندوه

با مغازه هاي رنگ و وارنگ

و داروخانه هايي پر از آمپول و سرنگ

اين را من و تو ، خوب مي دانيم.

مي دانم كه ديگر نمي آيي

پس چرا مامان هر روز صبح

فنجان چاي ات را روي ميز مي چيند

و برايت چاي مي ريزد

آه عزيزم

همه ي فرداها هم

فنجان چاي ات را روي ميز خواهيم چيد

و برايت چاي خواهيم ريخت

و در انتظار پري دريايي غمگيني مي نشينيم

كه يك روز

باد او را با خود برد.

{بابا}

سرگذشت مهرانه ي قشنگ ما هيچ فرقي با قصه نداشت. اما من نمي خواهم قصه بگويم. فرشته ي ما وقتي پرواز كرد تنها 5 روز از هفدهمين تولدش گذشته بود. تولدی که همه کنارش بودیم. مهرانه 4 سال مبارزه كرد. با اميد، با عشق بي حساب مادر و پدر و خواهر و برادر، با تمام روشهاي پزشكي كه جسم نازنينش را روز به روز بيشتر رنجور مي كردند و دم نمي زد. با عشق به زندگي، با لبخند و گرافيك و کشیدن تابلو هاي زيبای نقاشي و چشیدن دنياي رنگارنگ آشپزي، و با تمام حس هايي كه از زندگي سرشارند. مهرانه 4 سال جنگيد.

درست است كه آخرش مغلوب شد. اما خيلي زيبا جنگيد.

لینکهای پایین فقط بخشی از خاطرات روزهای بودنش هستند:

مي تونين دعا کنين وقتي موهاي سرش به خاطر شيمي درماني مي ريزه ... 

چشمهاي «م» از زير كلاه گيس درشت تر ...

فردا "م" را عمل مي كنند و ...

پری کوچک غمگینش کی مبارزه را ...

 فرزند نوجوانشان در بهترین سالهای زندگی درگیر سرطان ...

ما همه چشم دوختیم به همون اتفاق عجیب که بهش می گن معجزه ...

 "میم" روی مبل روبروی تلویزیون فرو رفته ...

بايد بنويسم كه «م» يك دختر شانزده ساله ي زيباست كه زندگي را خيلي دوست دارد. خيلي ...

 

.

.

.

Feb 12, 2007

طفلک این مهماندار(مستخدم) ما وسط آن همه گرفتاری و قرض و بی پولی زد و شوهرش هم مرد! جالب اینجاست که این خانم با هسر و بچه هایش توی خانه پدر شوهرش ساکن بودند و حالا که همسرش فوت کرده از لحاظ قانونی هیچ ارثی به بچه هایش تعلق نمی گیرد و با چند تا برادر شوهر خفنی که دارد از حالا هول برش داشته که نکند از خانه بیرونش کنند. البته پدر بزرگ پدری بصورت زبانی گفته که سهم نوه ها را از خانه خواهد داد اما این زن طفلک با شناختی که از خانواده همسرش دارد چشمش آب نمی خورد که ارثی به فرزندانش برسد. ارث که چه عرض کنم. فقط سقف بالای سرش را ازش نگیرند کلاهش را می اندازد هوا. شوهر مرحوم این خانم کار ثابت نداشت. نه سرمایه ای. نه حق بیمه ای. نه مالی. نه منالی. هر چی بود از حقوق و بیمه چندرغاز خودش بود و درآمد نصفه نیمه شوهر از کار فصلی. حالا که همان هم نیست. ماند خودش و حقوق چندرغاز و بیمه و دو تا بچه قد و نیم قد و یک آینده ی گل و بلبل. حجم عظیم فقدان همسر و به قول معروف "تکیه گاه" هم برای زنی از این طبقه اجتماعی که جای خود دارد.

این ضرب المثل که می گویند "هر چی سنگه مال پای لنگه" اینجا جلوی چشم من دارد راه می رود. 

Feb 11, 2007

ديشب ما و دخترك به مناسبت 22 بهمن شام را در پاتوقمان پنتري خورديم تا مشت محكمي به دهان نمي دانم كي بزنيم!

در ضمن ماجراهاي من در ادامه معرفي رستورانهاي خوب تهران كه فقط به گناه پاتوق نشدن كسي نمي شناسدشان ادامه خواهد داشت. براي شروع از رستوران هتل ايرانشهر مي نويسم. خيابان ايرانشهر. صد متر مانده به انقلاب. جمعه ظهر به بهانه خوردن ديزي هاي مشهور ديزي سراي  ايرانشهر رفتيم آن طرف. چشمتان روز بد نبيند. مثل مجلس ختم حد اقل سي نفر دم در ايستاده بودند توي نوبت و داخل هم كه خوب معلوم است چه خبر است. نهار خورده نخورده بايد بلند شي بيايي بيرون تا جا براي بقيه باز شود. ما هم رفتيم دويست متر پايين تر رستوران هتل ايرانشهر. باور كنيد يك نفر هم آنجا نبود. اما رستوران فوق العاده تميز. مرتب. با كلاس. روميزي هاي پارچه اي سفيد كه من عاشقشانم با دستمال هاي قرمز سرآشپز! پذيرايي عالي و غذا هم عالي تر. نمي دانم واقعا چرا بعضي رستورانها از اين دست اين همه ناشناس مانده اند. نشان به اين نشان كه تا ساعت چهار بعد از ظهر آنجا نشسته بوديم. آخرش چراغها را خاموش كردند و موزيك را قطع كه يعني پاشيد برويد ديگر. ما هم بلند شديم آمديم بيرون. اما باور كنيد در تمام ساعات آن جمعه ي آفتابي رستوران را با آن آرامش و دنجي اش براي ما قرق كرده بودند انگار.

 

Feb 5, 2007

تيک

 


هوا بسیار خوب است. آفتابی آفتابی. و آنقدر تمیز که نور چشم را می زند. من توی ترافیک صبحگاهی که تا چند ساعت دیگر باز هم آسمان شهرم را خاکستری خواهد کرد به این فکر می کنم که دوست داشتن هم آدم را از تنهایی نمی رهاند.



دوشنبه 16 بهمن ماه 1385 ساعت 9.17 صبح


 


 

Jan 17, 2007

مارسل پروست: زن ایده آل من، زنی است نابغه با یک زندگی بسیار<عادی>



 

منبع: نظرخواهی وبلاگ انار!




با خودم

فکر می کنم از میان آن همه بحث و جدل و نظر همین یک جمله برای تو کافی بود؟و بهاز فکر می کنم بله. همه چیز در این جمله خلاصه شده. نه از این جهت که چنین زنی ایده آل یک مرد بوده بلکه به این خاطر که این زن موجودی ایده آل برای خودش و اطرافیانش نیز خواهد بود. گاهی اوقات ما پیچیدگی های ذهن و روحمان را پرورش می دهیم. آن را نشانه ای از بیشتر دانستن می دانیم (که می دانم هست) اما همانها را بند می کنیم می پیچیم دور دست و پایمان تا جایی که از یک زندگی ساده (نه بی هدف و کورکورانه) بلکه آرام برگرفته از فهم باز می مانیم. می خواهیم معماهای ذهنمان را حل کنیم چهار تا نقطه کور دیگر پیدا می کنیم. از خودمان خشمگین می شویم. از مردان اطرافمان هم. و از هر چیزی که راه ما را برای یک عبور بی دغدغه از گذران زندگی سخت می کند. اما همین سختی اگر ابزاری شود که خشم جای خود را به فهمی آرامش بخش بدهد بُرده ایم. می دانم که بُرده ایم. و این کمی دور اندیشی، ایمان، اطمینان و جسارت می خواهد. آنوقت زنی می شویم نابغه با یک زندگی بسیار عادی. که حتما لازم نیست ایده آل کسی هم باشیم. مهم این است که شب که سر می گذاریم روی بالش، قلبمان درد نداشته باشد.


 



Jan 15, 2007

بعد از فوت پدر همه آهنگ هایی را که گوش می کردند جمع کردم. بعضی ها را هم دوباره گوش کردم. مثلا همانی که وقت بردنشان به بیمارستان  با عجله برداشتمش و توی راه با هم گوش کردیم. و من هنوز هم نمی دانم چه حسی باعث شد من اون روز اون کار را بکنم. ظاهرا حس ششمم خبر داده بود که این بار بار آخر است.

مجموعه" تنها ماندم" اصفهانی هم یکی از آن یادگارهاست. که من جرات نکرده بودم بعد از فوتشان گوش بکنم. اما دیروز این کار را کردم. رفتم توی دل چیزی که از آن می ترسیدم. اصفهانی خواند و من گریه کردم. خواند و من اشک ریختم. خواند و من هق هق کردم. میدانستم این گریه های بی امان روزی جایی سراغم خواهند آمد. و منی که مدام از این لحظه فرار می کردم و خودم را به طرز احمقانه ای مشغول می کردم تا نتوانم فکر کنم دیروز مقاومت نکردم. دیشب خوابشان را دیدم. جایی زیر آفتاب نشسته بودند تا ما برویم کنارشان. رفتم جلو صورتشان را بوسیدم. با ته ریش سفیدی که روز دفن هم صورتشان را پوشانده بود. این طرف صورت و آن طرف صورتشان را بوسیدم. عرق کرده بودند. و مزه شوری عرق صورتشان را زیر زبانم حس کردم. شور شور. از خواب که بیدار شدم دهانم هنوز شور بود. اما قلبم روشن. پاک شده بودم انگار.

 

Jan 14, 2007

گاهی اوقات به طرز فجیعی تحمل همکاران یا برخی اطرافیان برایم مشکل می شود. مثلا حسابداری که با چشمت می بینی چطور با پاچه خواری و روش های مشمئز کننده کارش را پیش می برد. انگار ما بوقیم و نمی فهمیم. از آنطرف فیش های نهار همکاران را که خودشان پولش را داده اند از سطل آشغال جمع می کند تا توی تنخواه و به حساب شرکت بگذارد. یا هوس غذاهایی را می کند که مدیرعامل می خورد و برای خودش ماهی قزل آلا یا مرغ سفارش می دهد و چون مدیر بیچاره نمی فهمد در یک ماه چند بار مرغ یا ماهی خورده باز هم ایشان فیش غذاها را به حساب شرکت می گذارد که البته این هم از آن روشهای ابداعی ست. اول از دزدی فیش های سطل ها شروع شد و کم کم به هوس کردن غذا های مدیرعامل رسید. اصلا هم به روی خودش نمی آورد که اخیرا" چه تشابه سلیقه ای! پیدا کرده با مدیر عامل و حتما چقدر هم فکر کرده تا این راه حل فیلسوفانه را کشف کرده. وقتی با حالتی معصومانه می گوید: "هوس ماهی کردم"! حالم به هم می خورد.

از جمعشان دور می شوم و می آیم می نشینم پشت میزم و سعی می کنم نبینم و نشنوم. اما مگر می شود. خیال می کند ما اینجا الاغیم و حالیمان نمی شود که با چه روش های مشمئز کننده ای سعی می کند چندرغاز از پول شرکت برای خودش خرج کند یا از زیر کار در رود. و واقعا حقارت آمیز است لحظه هایی که از توی اتاق مدیر در می آید و اشک توی چشمش جمع می شود چون جایی بند را آب داده و از زیر تیغ رد می شود و هزار جور حرف می شنود. بالاخره مدیر ما هم که بلانسبت خر که نیست. اما باز ادامه می دهد. و به هر قیمتی حاضر است این دوزار حقوق و این میز را دو دستی بچسبد. و این آدم اگر عرضه داشت که پول کلان می خورد (که شاید هم می خورد) اما این خرده دزدی ها فقط و فقط حال من را به هم می زنند. آنهم به شکلی وحشتناک.

خیلی پست وحشتناکی ست. می دانم. اما یا باید مثل چندین بار گذشته که طاقتم تمام شد باهاش جر و بحث کنم و چند ماه قطع رابطه. یا باید دور شوم و کاری به کارش نداشته باشم. اما امان از این حرص و جوش که کار خودش را می کند تا من چنین وحشیانه اینجا بتازم. آقا من اعلام می کنم که الان و در این لحظه هیچ هم دلم نمی خواهد ببخشم یا مهربان باشم.

Jan 13, 2007

 

رفته بودیم با دوستی برای دیدن چند خانه. این دوست خوش ذوق من قصد دارد یک خانه خریداری کند و با استفاده از امکانات و همکاران متخصصی که دارد کل خانه را بازسازی کرده و توی آن زندگی کند و حالش را ببرد. تصور کنید یک خانه با حیاط بزرگ و آجرهای بهمنی که داخلش کابینت ام دی اف دارد و سرویس بهداشتی خارجی و کف پارکت و کل بنا هم در برابر زلزله مقاوم سازی شده است. شما باشید این خانه را به برج های بیست طبقه شمال شهر که فقط به آدم استرس می دهند ترجیح نمی دهید؟

خلاصه داشتم می گفتم. برای شروع رفتیم چند بنگاه مرکز شهر. از آن بنگاههایی که چند تا پیر مرد تویش نشسته اند که مانند در و دیوارهای مغازه شان کم مانده روی خودشان هم خاک بنشیند.

اولی: یگ نگاه فقیه اندر سفیه به ما انداخت و از دوستم پرسید چقدر بودجه دارد. وقتی بودجه را شنید کمی خون توی چهره اش دوید و شروع کرد به گشتن داخل فایلش. بعد هم یک خانه پیشنهاد داد و شماره تلفن داد و گرفت و راهی مان کرد.

دومی: یک ربع بعد از اینکه توی بنگاه نشستیم از شستن استکان نعلبکی هایش فارغ شد و آمد نشست روبرویمان. کمی این دست و آن دست کرد و آدرس همان خانه بنگاه قبلی را داد البته با قیمت و متراژی متفاوت.

سومی: نگاهی به سر تا پایمان انداخت. اول از همه پرسید چقدر بودجه دارید؟ وقتی بودجه را شنید یک خانه مزخرف ته یکی از کوچه های فرعی که ساختمان هتلی نوساز تمام دیدش را گرفته و متری 100 هزار تومن هم نمی ارزد به ما معرفی کرد و نمی دانم جای گوش هایمان چی دیده بود که ما ندیده بودیم.

چهارمی: کمی چپ چپ نگاهمان کرد و گفت نداریم. هیچی نداریم. از هیچ نوعش نداریم.

پنجمی: این یکی استثنا" با کمال صداقت گفت خانه اوضاعش خراب است و قیمتها توی چند ماه اخیر به شکلی باور نکردنی افزایش داشته و این افزایش قیمت هیچ منطقی ندارد و بنگاه ها هم یک چیزی می پرانند و به نفع دوستم است که فعلا دست نگه دارد. و تازه ما فهمیدیم بنگاهی های قبلی چرا اونطوری ما را نگاه می کردند و چرا بهشان بر می خورد و چرا گمان می کردند با هالو طرفند.

خلاصه تجربه خنده داری بود. از همه خنده دار تر قیافه پیرمرد بنگاه داری بود که فکر کرده بود بهش فحش داده ایم:" نداریم. هیچی نداریم. هیچ نوعش را نداریم"!

 

پ.ن. دقت کرده اید اکثر بنگاه های معاملات ملکی اسم هایی اینطوری دارند: صداقت- عدالت- راستگو- عادل- یاوری- امین- خوش سخن- خوش قول- ..

این هم دقیقا همانIrony  دوست داشتنی ست. حکایت همان کوتوله ای که اسم خودش را می گذارد رشیدخان!

Jan 9, 2007

آیا خداوند برای بنده ی خویش کافی نیست؟

آیا خداوند برای بنده ی خویش کافی

آیا خداوند برای بنده ی خویش

آیا خداوند برای بنده ی

آیا خداوند برای

آیا خداوند

آیا

.

آیا خداوند برای بنده ی خویش کافی نیست؟

.

Jan 3, 2007

خوب از آنجا که انسان موجود دوپای محشر پوست کلفتی ست من هم با وجود تمام اتفاقات تلخ گذشته الان پوست گلفت و زنده اینجا نشسته ام و دارم وبلاگ می نویسم! امروز روز خوبی ست. ماشین را داده ام همسر خواهرم برده تعمیرگاه درستش کرده و این دفعه استثنا" یک بار کوچک را یکی دیگر از روی دوشم برداشته! از صبح توی شرکت همه چیز تقریبا سر جایش بوده. آقای "س" برایمان قهوه خاچیک و یک دست قهوه خوری شیک هدیه آورده. یک شیر قهوه حسابی دم کرده و داده خورده ایم. ظهر رفته ام بانک برای یک کار کوچک و برگشتنی یک حال حسابی به خودم داده ام و برای خودم خرید کرده ام. کار سبک است. آرامم. کارهای ریز و درشتم کم و بیش فعلا سر و سامان گرفته اند و دارم خدا خدا می کنم که فردا هم بر وفق مراد بگذرد .. که می دانی از چه حرف می زنم.

قابل توجه فروغ عزیز: کلکسیون عود را کشف کرده ام. از عود دارچین و چای سبز و عود شب و نسیم دریا گرفته تا سای بابا و تمرکز و مدیتیشن و خیلی انواع دیگر که یادم نیست. فروشنده با آن ریش هندی و صورت سبزه آنچنان توضیح کامل و تخصصی در موردشان می داد که گمان می کردی داری کنار یکی از معابد هند خرید می کنی. گرچه عود دارچین خیلی خوشبو و ملایم است. اما امیدوارم این احتقانی که من و مادر از دیروز دچارش شده ایم ربطی به بوی دل انگیز عود نداشته باشد!!

راستی یک مغازه لباس بچه فرانسوی به اسم "سه سیب" اینجا هست که آدم از دیدن لباسهایش دلش ضعف می رود. خیلی رو دارم. می دانم.

این صفحه شخصی ام در گوگل هم دنیایی ست برای خودش. کلی stuff  به قول خودش در آن جا داده ام که کلی هم اطلاعات مفید ازشان می گیرم.

یک کتاب دیگر از وین دایر به اسم " تصمیم بگیرید آزاد باشید" دست گرفته ام که البته امیدوارم تمرکز و وقت خواندنش را پیدا کنم.

قرآن هم می خوانم. تقریبا هر روز. برای آرامش خودم و برای آرامش رفتگان عزیزم.

زندگی می گذرد. هر روز. هر لحظه. فقط فکر می کنم اتفاقات زندگی ست که باعث می شود آدم جهان بینی اش نسبت به همه چیز آرام آرام تغییر کند. و این همیشه آسان نیست. اما با ارزش است.

خوب از آنجا که انسان موجود دوپای محشر پوست کلفتی ست من هم با وجود تمام اتفاقات تلخ گذشته الان پوست گلفت و زنده اینجا نشسته ام و دارم وبلاگ می نویسم! امروز روز خوبی ست. ماشین را داده ام همسر خواهرم برده تعمیرگاه درستش کرده و این دفعه استثنا" یک بار کوچک را یکی دیگر از روی دوشم برداشته! از صبح توی شرکت همه چیز تقریبا سر جایش بوده. آقای "س" برایمان قهوه خاچیک و یک دست قهوه خوری شیک هدیه آورده. یک شیر قهوه حسابی دم کرده و داده خورده ایم. ظهر رفته ام بانک برای یک کار کوچک و برگشتنی یک حال حسابی به خودم داده ام و برای خودم خرید کرده ام. کار سبک است. آرامم. کارهای ریز و درشتم کم و بیش فعلا سر و سامان گرفته اند و دارم خدا خدا می کنم که فردا هم بر وفق مراد بگذرد .. که می دانی از چه حرف می زنم.

قابل توجه فروغ عزیز: کلکسیون عود را کشف کرده ام. از عود دارچین و چای سبز و عود شب و نسیم دریا گرفته تا سای بابا و تمرکز و مدیتیشن و خیلی انواع دیگر که یادم نیست. فروشنده با آن ریش هندی و صورت سبزه آنچنان توضیح کامل و تخصصی در موردشان می داد که گمان می کردی داری کنار یکی از معابد هند خرید می کنی. گرچه عود دارچین خیلی خوشبو و ملایم است. اما امیدوارم این احتقانی که من و مادر از دیروز دچارش شده ایم ربطی به بوی دل انگیز عود نداشته باشد!!

راستی یک مغازه لباس بچه فرانسوی به اسم "سه سیب" اینجا هست که آدم از دیدن لباسهایش دلش ضعف می رود. خیلی رو دارم. می دانم.

این صفحه شخصی ام در گوگل هم دنیایی ست برای خودش. کلی stuff  به قول خودش در آن جا داده ام که کلی هم اطلاعات مفید ازشان می گیرم.

یک کتاب دیگر از وین دایر به اسم " تصمیم بگیرید آزاد باشید" دست گرفته ام که البته امیدوارم تمرکز و وقت خواندنش را پیدا کنم.

قرآن هم می خوانم. تقریبا هر روز. برای آرامش خودم و برای آرامش رفتگان عزیزم.

زندگی می گذرد. هر روز. هر لحظه. فقط فکر می کنم اتفاقات زندگی ست که باعث می شود آدم جهان بینی اش نسبت به همه چیز آرام آرام تغییر کند. و این همیشه آسان نیست. اما با ارزش است.

Jan 2, 2007

نشسته ام سرکار و دارم فکر می کنم که یک چیزی بنویسم. راستش این وبلاگ را هر چند خیلی دوست دارم اما گاهی فکر می کنم دیگر آن وبلاگ قدیم نیست. خیلی چیزها را نمی شود نوشت اینجا. حالا دیگر ثبت بعضی لحظه ها فقط در یاد من و تو امکان پذیر است. اصلا زندگی همه اش خاطره است. من هم که هیچوقت عادت به خاطره نویسی اینجا نداشته ام. همیشه حس و حالم را از یک اتفاق مثلا خیلی بزرگ نوشته ام که آنهم شاید چند خط بیشتر نشده. این روزها هم که حس و حالم معلوم است. نمی گویم بد است. ولی یکنواخت است. از هر چیزی که می خواهم بنویسم می گویم اینجا جایش نیست. نمی دانم اینجا دیگر جای چی ست. نمی دانم. شاید وقتی دیگر ..



Dec 30, 2006

مراسم چهلم پدر را گذراندیم. می گویند چهل روز پس از مرگ روح از زمین جدا می شود و به عرش می رسد. ولی من که این چیزها را نمی دانم. من از همان روز که پدر رفت، از دستش دادم.



 



در گذرگاه زمان


خیمه شب بازی دهر


با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد


عشق ها می میرند


رنگ ها رنگ دگر می گیرند


و فقط خاطره هاست


که چه شیرین و چه تلخ


 


دست ناخورده به جا می ماند.


 


 



Dec 24, 2006

بخدا خیلی سخت بود، کمی هم لوس! اما حالا که پدر لطف کرده مرا دعوت کرده نخواستم بی ادبی کرده باشم. پس این هم 5 راز من:



 



1-      فقط هجده سالم بود وقتی به خاطر دلخوری از پسر مرد علاقه ام رفتم خانه شان و جلوی مادرش یکی محکم خواباندم در گوشش! هنوز کسی نمی داند. خودم هم بعدش از ترس اینکه مبادا مرا بگیرند و بزنند به دو رفتم توی حیاط به طرف در. خوشبختانه کسی دنبالم نیامد. فقط مادرش از پشت سرم ناله و نفرین می کرد و پسر محکم گرفته بودش که سراغم نیاید! اما آی دلم خنک شد. آی دلم خنک شد! گاهی فکر می کنم اگر حالا بود هیچوقت جسارت همچین کاری نداشتم. جوانی کجایی که یادت به خیر!


2-      تازه دیپلم گرفته بودم که توی مسابقات شنای منطقه ای سوم شدم. اما قسمت جالب قضیه اینجاست که من هنوز هم پادوچرخه بلد نیستم! اگر یک روز توی دریا گیر کنم احتمالا باید آنقدر شنا کنم تا از خستگی بمیرم!


3-      بیشتر مواقع به قول معروف خر خودم را می برم. زیاد عادت به تبعیت از جمع ندارم.


4-      خوردن را خیلی دوست دارم. توی عمرم تا بحال یک روز هم رژیم نگرفته ام.


5-      قويا به اين نکته اعتقاد دارم که برای بدست آوردن بعضی چيزها بايد از بعضی چيزها گذشت( این کجایش شبیه راز بود!؟)



 



(البته هنوز هم نمی دانم این بازی اصلا برای چی بود و آخرش به کجا می رسد! یکی توضیح بدهد ممنونش می شوم)


کسانی هم که نام می برم پدر، اسپینوزا، هاله، نارنج، خانه دریا.



 


Dec 20, 2006

سرم را توی اتاق نیمه تاریک گذاشته ام روی لبه مبل چرم مشکی و غوطه ور شده ام در خلسه. ساعت های آخر کار است و این روزها به یمن مهمانان خارج از شرکت کمی کارمان داخل شرکت سبک تر است. خانم (گ) که گمان می کند خوابیده ام با چکمه های بلندش که بر خلاف آن قیافه ی زمخت صدای پاشنه کفش های میخی قدیمی را می دهد می آید توی اتاق و پنجره نیمه باز را می بندد تا سردم نشود. صدایشان را از پشت پارتیشن های سالن می شنوم. صدای خنده های بچه گانه خانم "آ" با زنگ جیغ جیغویش که گاهی رسما می رود روی اعصاب آدم. خونسردی های گاه و بیگاه خانم "گ" که سوزنش هم بزنی عصبانی نمی شود و این چقدر برای خودش خوب است. صحبتهای بی صدای خانم "د" با کودکانش پای تلفن. همینطوری توی آرامش اتاق دلم می گیرد و اشکم می آید پایین. با خودم فکر می کنم که این روزها به یمن وجود همین آدمهاست که ساعتها را می گذرانم و کمتر گریه می کنم. همین روزهای سخت بعد از رفتن پدر با لحظاتی که اینجا می گذرانم کمی برایم قابل تحمل تر شده اند. و روزی، شاید بعدتر ها، چقدر دلم تنگ خواهد شد برای ساعتهایی که اینجا از شلوغی وقت سر خاراندن نداریم و برای جیغ های بی اراده ی خانم "آ" و برای شلختگی خانم "د" و برای خونسردی خانم "گ" و حتی برای نچسبی آقای "ک" و برای موش دواندن های آقای "ف" و الخ. اما باز دلم برای همه اینها تنگ خواهد شد. روزی 8-9 ساعت گذران زندگی با این آدمها هر چقدر هم که گاهی خسته کننده باشد باز هم بخشی از زندگی من است. ياد خودمان می افتم. با ساعتهای پردلهره ی شام های دو نفره مان که دیگر بخشی از خودم شده و بس. این روزها و لحظه ها خواهند گذشت، می دانم. مثل روزهایی که پدر بود و گذشت. مثل لحظه هایی که اینجا هستم و می گذرد.


.


.



تو بمان ولی. تو بمان. این خودخواهانه ترین آرزوی من است.





 


کسی که کنار تو راه مي رود
دستهایش ریشه ی سرما زده ی درختی قدیمی ست
که به تو نمی رسد.
تنها كنارت راه مي رود
قدم هايش را روي لبه نازكي مي گذارد
و مي ترسد.

مي ترسد
شال گردنش را كه باز مي كند
تو با سرما رفته باشي
.

از وبلاگ مامهر

Dec 19, 2006

برای مردی که روزی همسرم بود

 

تقویم را که نگاه کردم دیدم امروز سالروز جدایی من و توست. تاریخی که سالها پیش توی شناسنامه هایمان مهر خورده  و حالا بعد از اين همه سال خواستم یک یادداشت کوتاه تشکر برایت بنویسم!


می دانی؟ ما سرانجامش به یک دیوار رسیده بودیم. اما دیواری که من می ترسیدم از آن بپرم. به هر قیمتی شده حاضر بودم این طرف دیوار بمانم و در همین برزخی که ساخته بودیم باز با تو زیر یک سقف زندگی کنم. اما تو با اصرار خود برای جدایی، با رفتنت، و با بی رحمیت در واقع کمکم کردی تا از روی دیوار بپرم و این طرفش را با تمام زشتی ها و زیبایی هایش ببینم. و با وجود تمام زشتی هایش، زیبایی ها را گلچین کنم تا بتوانم باز ادامه دهم. تو مرا از خود راندی تا بفهمم قیمت خواسته شدن چقدر گزاف است و امروز بعد از سالها که رفته ای می دانم چه نعمت بزرگی کنار گوش خود دارم. از حال و روز تو خبر ندارم اما من بسیار خوشبختم. چون با زبان خودم دوست دارم و دوست داشته می شوم.


می دانی؟ من از تو ممنونم. چون اگر آن روزها وحشیانه زخمم نمی زدی، اگر مرا ترک نمی کردی، و اگر مرا در آن تاریکی رها نمی کردی،  شايد هیچوقت مانند امروز معنی نور را درک نمی کردم.

 


 

Dec 16, 2006

یادداشت 28 آبان


 


توی تمام این سالها این اولین بار بود. ایستاده بودم کنار در آشپزخانه. از خرید آمده بودیم. دومینو بازی کرده بودیم. حرف زده بودیم. شام خورده بودیم. اما یکهو از آشپزخانه با بغض آمد طرفم. گفت:"مامان من خیلی ناراحتم" منتظر بودم بعدش از مدرسه حرف بزند و از هر چیز دیگری غیر از آنچه شنیدم. اما بعدش خودش را چسباند به من و سرش را کرد توی سینه ام و گفت:"دلم برای بابا تنگ شده"


همانطور که ایستاده بودیم گذاشتم توی بغلم حسابی گریه هایش را کرد.


بعد بهش گفتم:" می فهمم چی می گی"


بعد از چند دقیقه هم با شوخی لبانش را به خنده باز کردم و آخر شب برایش گفتم که:" هر وقت دلت برای بابا تنگ شد یا از چیزی خیلی ناراحت بودی می تونی روی کاغذ بنویسی"


.


.


حالا نمی دانم چند تا از این نامه ها قرار است برای تو نوشته شود بی آنکه بخوانی. نمی دانم اصلا روزی خواهد آمد که تو این نامه ها را ببینی یا نه.


 


 

Dec 13, 2006


آقا جون سلام. هر روز که می رسم خونه به عکستون سلام می کنم. گلای توی گلدون رو عوض می کنم. شمع و عود روشن می کنم. می رم توی اتاقتون و به وسایلتون خیره می شم و حالا هیچ کاری نیست که بتونم انجام بدم. یادتونه همیشه می خواستین براتون حرف بزنم و من که خسته از سر کار می رسیدم یک جوری از حرف زدن طفره می رفتم؟ حالا شما نیستین و من همه ی حرفا رو با ولع برای مامان تعریف می کنم مبادا این روزها رو هم از دست بدم. شما که از مادر راضی بودین پس عیبی نداره اگه حرفایی رو که به شما نگفتم برای اون بگم. شبا دلم براتون خیلی تنگ می شه. جای شما توی خونه خالیه. جای سکوتتون هم خالیه. همه چی خیلی عجیب شده. ۲۰ روز بعد از رفتنتون ویزای (ر) رسید. اونا هم می رن و ما خیلی تنها تر می شیم. اصلا خانواده ی بزرگمون با رفتن شما انگار کوچیک شده. بعد از رفتنتون و درست همونطور که روزای آخر گفته بودین شفای (م) رو گرفتین، وضعیتش کمی از اون بحران دراومده و ما همه چشم دوختیم به همون اتفاق عجیب که بهش می گن معجزه. ما همه داریم زندگی می کنیم. با غم هایی که توی دلمون داریم. حتی مامان، بعد از پنجاه و اندی سال زندگی با شما حالا دارن تنهایی روزها رو می گذرونن. شما خالق خاطرات شیرین کودکی من بودین. خالق اطمینان قلبم در روزهای سخت جدایی. خالق آرامش مادر. خالق دلگرمی خواهر ها و برادر. خالق مهربانی های بی مرز به دخترک. شما تا همین چند روز پیش راه می رفتین و حرف می زدین و نفس می کشیدین و از همه مهمتر اینکه ،بودین، اما حالا مثل یک خواب، رفتین و ما هم چاره ای نداریم جز اینکه قبول کنیم شما رفتین. گرچه قبولش خیلی خیلی سخته. گرچه برای جبران کوچکترین چیزا خیلی دیره. گرچه ندیدن شما روز به روز قلبم رو فشرده تر می کنه. و گرچه همیشه خیلی زود دیر می شه.


دلم براتون خيلی تنگ می شه.

Dec 9, 2006

به سراغ من اگر می آیید

نرم و آهسته بیایید

مبادا

که ترک بردارد

چینی نازک تنهایی من

Free counter and web stats