Oct 6, 2010

برش

A happy person is not a person in a certain set of circumstances,
but rather a person with a certain set of attitudes.
~Hugh Downs

آدم خوشحال، آدم خاصی در موقعیت های معین نیست، بلکه کسی ست که رفتارهای معینی داشته باشد.

Oct 5, 2010

Enough?

خوب دوباره افتادم در سرازیری "چی بنویسم"؟!
حالا که هیچی پیدا نمی شود بنویسم من هم از زندگی روزمره می نویسم. باشد تا رستگار شوم.
.
دیروز رفتیم نهار رستوران مرکزی! رستوران مرکزی که می گم یعنی یک چلوکبابی به معنای واقعی. غذاش خوب بود. گارسن هم از اونهایی بود که لیست بلندبالایی از پیش غذاها را مدام توی چشمت می کرد و هر کدوم رو که نمی خواستیم با لحنی حاکی از تاسف می گفت؟ "نمی خورید؟!" یعنی: چرا نمی خورید؟ پول ندارید؟ خسیسی تون میاد پول خرج کنید؟ الهی بمیرم براتون که چشمتون به همه شون مونده اما نمی خورید. خلاصه پیش غذای همیشگی مون رو سفارش دادیم و مشغول شدیم و الحق که کبابش توی دهن آب می شد.
همچین حکایتی رو چند وقت پیش توی یک رستوران لبنانی داشتیم. تا وارد شدیم دیدیم به به انواع ماکولات و مشروبات رو روی میز چیدن رنگ و وارنگ. تا نشستیم کاسه های سوپ هم اومد جلومون. سوپ رو نخواستیم. چند دقیقه بعد دوباره کاسه های سوپ اومد جلومون. باز نخواستیم. این سوپهای پیش غذا واقعن چیزای مزخرفی هستن. همیشه فکر می کنم ته مونده سس مرغایی رو که می پزن با یه سری آت و اشغال سوپ می کنن و به خورد ملت می دن. اضافه می مونه نگهش می دارن برای فردا. سرد می شه دوباره گرمش می کنن. کسی چه می فهمه؟! داشتیم منو رو زیر و رو می کردیم که دیدیم بله همین سوپ آشغال رو هم روی منو نمی دن بلکه براش پول جدا می گیرن اندازه یه پرس غذا. خلاصه خودمون به میل خودمون سالادی سفارش دادیم و نوشابه و غذا و از اشتهاآورهای روی میز هم یکیش رو باز کردیم به خوردن.. آقا این گارسون هم از اون مدلی ها بود. هر چی می خواستیم یه نگاه فقیه اندر سفیه بهمون می انداخت که یعنی اینا چیه می خورین؟! مثلن چرا از هر کدوم سه پرس سفارش نمی دین یا اینکه ته همه بشقابای چیده شده روی میزو درنمیارین و اینا.
چندوقت پیش هم توی یه رستوران هندی توی سفر این موجودات رو دیدیم. آقا با شکم گنده ش اومده بود سوال می کرد. ما کباب مرغ می خواستیم اون پیشنهاد دیس انواع کبابها رو بهمون می کرد. ما سالاد می خواستیم اون پیشنهاد چهارتا اشتها آور دیگه کنارش می کرد. برنج خواستیم یک کلمه نگفت یک پرس این برنج برای 3 نفرم زیاده. چند پرس گرفتیم و در کنار چیزای دیگه تقریبن به یکیش اصلن لب نزدیم. وقت سفارش هم هر چی هم سفارش می دادیم دقیقا با لحن دلسوزانه گارسن چلوکبابی اولیه می گفت: "Enough?!" حالا هی بگو بله. زیر بار نمی رفت. انگار قرار بود کل رستورانشو بخوریم. تازه با این حواس جمعمون چیزی حدود سه برابر یک شام در یک رستوران خوب تهران پیاده شدیم.
اما پیدا می شدن رستورانهایی که گارسون با کمال ادب باهاتون همراهی می کرد و پیشنهاد می داد و حتی دقیقن می گفت که این حجم غذا مثلن زیاده یا کمه یا بسه.
خلاصه ما که به لطف رستوران گردی و دادن ضرر و زیان های مربوطه کم کم یاد گرفتیم. شما که تو این رستورانها می رین، توی رودرواسی گیر نکنین. وگرنه تا آرنج می کنن توی پاچه تون. از ما گفتن.

Oct 2, 2010

یه همکار داشتم 1

یه همکار داشتم که تنها همکاری بود که اشکشو درآوردم. چون بعد از اون، این بقیه بودن و هستن که اشک منو درمیارن در نهان، همه رقمه. حدود ده-دوازده سال پیش بود. آژانس هواپیمایی کار می کردم. دختره لیسانس صنایع غذایی گرفته بود اومده بود آژانس کار کنه! هیچی بلد نبود. هیچی به معنای واقعی. منم در مقابلش خیلی احساس قدرت می کردم. رئیس نداشتیم. یعنی داشتیم اما آژانس در حال واگذاری بود. روسا در حال جنگ و دعوا با همدیگه. ما هم کار خودمونو می کردیم. من شده بودم رئیس اون. خیلی نازک نارنجی بود خدائیش. هیچ رقم تجربه کار بیرون از خونه رو نداشت. ترسیده بود. منم هر چی بهش می گفتم برعکس انجام می داد. درست یادم نمیاد ولی فکر کنم یه بار بهش توپیدم. اونم نشست به گریه کردن. حالا گریه نکن کی گریه کن. نمی دونستم چیکار کنم. فکر کنم گذاشتم گریه هاشو کرد. یه مدت کوتاه بعد از اون جریان، دیگه همدیگرو ندیدیم. یا من از اون آژانس رفتم یا اون. درست یادم نیست. گفتم که آژانسه وضع باثباتی نداشت. اما الان که با این نوشته یاد اشک چشماش افتادم دلم گرفت. دخترک سبزه روی مظلوم، ببخش و بگذر.

Sep 29, 2010

Yes

.Life isn't about waiting for the storm to pass, It's about learning to dance in the rain
زندگی انتظار کشیدن برای فروکش کردن طوفان نیست، زندگی یادگرفتن رقص در باران است.

Sep 27, 2010

بایکوت

یه وقتهایی مثل همین الان که گوشی رو گذاشتم به این نتیجه می رسم که من محکومم به این سرنوشت. این اصلن شعار نیست. نک و ناله هم نیست. این عین واقعیته. عین زندگیه. من شرایطی دارم که همیشه روی زندگیم سایه خواهد انداخت و خیلی جاها ممکنه بدلیل همین شرایط مجبور باشم از خیلی چیزا بگذرم یا خیلی چیزا رو با تبعاتش تجربه کنم. هیچ کار دیگه ای هم نمیشه کرد. از دیگران نمی شه انتظار داشت که همیشه درکت کنن. گاهی مجبوری قبول کنی که یه جاهایی هیچ کاری نمی شه کرد. شاید چشم پوشی راه اول باشه ولی من هیچوقت راه اولو امتحان نکردم. تا حالا که نکردم. نمی خوامم بکنم. تسلیم یعنی مرگ. برای همینه که گاهی اوقات مثل همین الان وسط تمام سختی ها کم می یارم و واقعیت زندگی خودشو اینجوری لخت و عور نشونم می ده. ترس ورم می داره که اینجوری که نمی شه. تا کی اینجوری می مونه؟ مگه ممکنه چیزی عوض بشه؟ مگه ممکنه کسی یا کسانی به خاطر من از خواسته هاشون بگذرن؟ مگه می شه به کسی یا کسانی گفت اینجوری زندگی کن چون راه دیگری نیست. مگه تا کی میشه پای همه چیز وایستاد و کم نیاورد. گاهی هیچ راه حلی پیدا نمی کنم. فقط می مونه همین مبارزه پی در پی و مدام و جاری. گاهی مثل همین الان یک قدم جلوترم رو هم نمی تونم ببینم. مه همه جا رو گرفته.

Sep 26, 2010

مام مهر

* الف نون رسمن همه دنیا را مسخره کرد. تعجب می کنم چرا همه قاطی بازی این آدم شدند. توپ را می انداخت توی زمین آنها و از حادثه 11 سپتامبر حرف می زد و به راحتی دروغ می گفت و آنها هم مثل گاو زخمی از دماغشان دود بیرون می آمد. چرا مستقیم نمی رفتند توی شکمش و ازش نمی پرسیدند " آیا مردم ایران شما را به رسمیت می شناسند؟"چرا ازش نمی پرسیدند:" تکلیف آرای دزدیده شده چی شد؟"
.
.
* من برگشتم. یکهفته در بی خبری کامل. نه وبلاگ. نه ایمیل. نه گودر. البته توی سفر هم قیافه محترم حضرت آقا را توی تلویزیون زیارت می کردیم. ماه مهر را هم با چک و چانه زنی با ناظم محترم مدرسه دخترک بر سر جابجا کردن کلاسش افتتاح کردیم. کلن سلام زندگی ... فیلی!
.
.
* بالا و پایین هم بروم و هر چقدر با گودر بازی بازی کنم، باز بر سر نوشتن روزانه هایم در وبلاگ شخصیم مصر هستم. من این صفحه با برگهای بامبو را به هر سرعتی ترجیح می دهم.

Sep 15, 2010

زندگی دوگانه اینانا

من همیشه نیمه هستم.
وقتی که می روم، نیمه ام.
وقتی که می روی، نیمه ام
وقتی که می روید، نیمه ام.
وقتی که می رویم، باز نیمه ام.
می دانی. من همیشه نیمی از خودم را جایی جا گذاشته ام.
.

Sep 14, 2010

دردم اگر نیستی

وقتی از پس امتحان هایی که خودت هم نمی دانی سربلند بیرون می آیی، دلم برایت می سوزد. همیشه یاد آن روزی می افتم که توی سالن سینما خوابت برده بود و سرت مثل کودکی روی شانه افتاده بود. از تمام صحنه های عالم فقط همان را به ذهن سپرده ام که نشانه ی کوچکی تو، و کوچکی تمام ما آدمهاست. بعد یاد خودم می افتم که آخر دنیا ایستاده بودم توی آن روزهای تاریک پارسال. وقتی امتحان ناخواسته ات تمام می شود انگار کوه کنده ام. سبک می شوم که می بینم اشتباه کرده ام. و سنگین می شود قلبم از حسی که تا چند دقیقه پیشش داشته ام. بعد به پایان فکر می کنم. هر بار بعد از این تجربه تلخ که این روزها فاصله شان هم خیلی کم شده و این مرا نگران تر می کند، به پایان فکر می کنم. به زجری که من مستحقش نیستم و امتحانی که تو. می دانم، می دانم تمام ما آدمها کودکان بزرگ جثه ای هستیم که خواسته یا ناخواسته همدیگر را آزرده ایم. دوست داشته ایم، اما آزرده ایم. و این مرا غمگین می کند.

Sep 13, 2010

درختان ایستاده می میرند

*حالا این دم آخری کار دوباره خروار شد روی سرم. مواد اولیه ای که خوابیده بود توی گمرک، پولشان جور شد و پروسه ترخیص شروع شد. مواد بسته بندی که 2 ماه بود در حال تولید بود همین دو روزه حمل شد و پروسه کاریش ادامه پیدا کرد. من هم دو روز دیگر عازمم. دارم بدو بدو مدارک را راست و ریست می کنم و می دهم به همکارم که انشالله بدون حضور من به امید خدا با یاری
همسایه ها این چند پرونده را تا من نیستم روی سر حلوا حلوا کند. فقط امیدوارم وقتی برگشتم کارم دو برابر نشده باشد.
.

* نشستم توی فیس بوک فیلم حمام کردن پسرک یکی از همکارانم را با طمانینه (درست نوشتم؟) تماشا کردم. پسرک توی وان حمامش سر و ته می شد و پدر یا مادرش با دست می گرفتندش. پاهای کوچکش را به آب می زد و نمی دانست از خوشحالی چکار کند. من اما غصه ام گرفته بود. یاد دخترک افتاده بودم. یاد خیلی قبلها. حالا "این غصه چه ارتباطی با آن فیلم داشت؟" از آن دسته سوالهاییست که جوابش را فقط خودم می دانم و بس.
.

* همسایه های روبروی من دارند زندگیشان را می کنند. علاوه بر شیشه آبغوره های پنجره راستی، صبح یک خانم دیگر لباسهایش را روی بندِ رختِ پشت بام ِ پنجره چپی پهن میکرد. این خانم با همسر و پسر نوجوانش زندگی می کند. این را از لباسهایی که به بند آویزان کرد، فهمیدم.
.

* یک همکار داریم در یکی از کشورهای آسیای میانه. یعنی یکی از همان هایی که در بند اول گفتم جنسش آمده گمرک و هنوز پولش را نگرفته. امروز که بهش وعده دادم پولش به زودی پرداخت می شود، زدم جاده خاکی و آدرس چند جای خوب را که فقط شهروندان یک شهر می توانند بدانند و توی هیچ کتاب راهنمایی پیدا نمی شود، ازش پرسیدم. چون دارم به شهر او می روم. کلی خوشحال شد و حتی پیشنهاد داد که یک روز هماهنگ کنم و مهمانش شوم. من هم تشکر کردم و گفتم مرسی برای هاسپیتالیتیت! حالا فعلن اسم چند رستوران خوب رو بده من هم وقت کردم حتمن باهات تماس می گیرم. از آن موقع دیگر جوابم را نداده. خیلی بد گفتم!؟
.

* جایی خواندم محققان اعلام کرده اند که مغز معشوق شما انرژی موجود در قلب شما را دریافت می کند. پس تا می توانید افکار عاشقانه از قلب خود در وَکنید.
.

* کاش درخت باشم.
.
پ ن: همکارم شدیدن مشغول پیدا کردن رستورانهای خوب با طبقه بندی غذاهای بومی، دریایی و فست فود است!

Sep 11, 2010

در آستانه

سلام سی و نه سالگی.





.

Sep 9, 2010

گزارش گریه

دیشب همانطور که نشسته بودم و پاهایم را گذاشته بودم روی میز و هوا گرگ و میش غروب بود و تنها بودم، گریه کردم. یک دل سیر. این گریه ادامه پیدا کرد تا حوالی ساعت 8 که تبدیل به گوله گوله های درشت اشک شد که بی مهابا پایین می ریختند. داشتم آلبوم عکسهای تابستانی خواهرم را رایت می کردم که اشتباهی فکر کردم عکسهایم پریده. این را هم بهانه کردم و بلندتر گریه کردم. دخترک مانده بود چه کند. خودم مانده بودم از های های خودم. ولی نمی خواستم نگهش دارم. اشکها ریختند و ریختند. تا وقتی که اسمس های میم آمد. بعدش بیشتر ریختند. تا وقتی که اسمس های من به میم رسید. سمفونی تا آخر شب ادامه داشت. وقت خواب سبک شدم. چشمانم را بستم و خوابیدم.
خواهم رفت.
نخواهم ترسید.
و این دفعه خواهم گفت: اووه من فکر کردم ماهان اسم یه دایناسوره که نسلش هنوز منقرض نشده.

Sep 8, 2010

اسم من شانس است

درست هفته بعد که یکهفته عازم سفرم، عروسی خواهر یکی از دوستان خوبم است. یعنی از آن دوستایی که دلت می خواست حتمن توی شادیش باشی. ولی من نخواهم بود. حالا مجبورم دلم را اینطوری خوش کنم که شاید به آن عروسی می رفتم و پایم پیچ می خورد و می شکست و آن موقع شب دکتر از کجا پیدا می شد و بعدش چطور می آمدم سرکار و این مدت که پایم توی گچ است چکار باید می کردم و اصلن خوب شد که به این عروسی نمی روم و الی آخر. حالا امیدوارم تمام اینها برعکسش اتفاق نیافتد. یعنی من به این عروسی نرفته باشم چون قرار است بروم مسافرت و توی این مسافرت خدانکرده پایم قرار است بشکند و حالا دکتر از کجا پیدا کنیم توی سفر و مسافرتم کوفتم میشود و چطوری برگردم و توی هواپیما چطور بنشینم و بعدش چطور بیایم سرکار؟ ببخشید تقصیر من نیست اگر هر چیز مالیخولیایی اینجا می نویسم می رود سردر بالاترین می چسبد و مردم مجبورند بخوانند. تقصیر تکنولوژی ست. والله اینجوری آدم غرغرش هم نمی آید از رودرواسی ملت.

Sep 7, 2010

برش

آنقدر با تو نشست و برخاست کردم که یادم رفت از خودم سراغ بگیرم.






.

.

.

Sep 4, 2010

عصب آنی

اینهایی که جلوی آدم می نشینن، دو قلپ آب می خورن و اونو توی دهنشون می چرخونن انگار دارن دهنشونو با اون می شورن بعدم همون آبو قورت می دن، فلسفه زندگیشون چیه واقعن!؟
.
.
.
.
.

Aug 31, 2010

این فرنی ارتباطی با زویی ندارد!

فرنی خوراکی خوشمزه آذری ها در سفره های افطار است. خیلی ها از آن بعنوان غذای مریض یاد می کنند. اما من اینجا با غیرت آذری می خواهم از این خوراکی خوشمزه و شکلِ درست کردن و خوردنش بنویسم که با غذای مریض اشتباه نشود لطفن. هنوز مزه ی سفره های افطار خانه دایی جانم یادم نرفته توی آن اتاق رو به حیاط با آش های دوغ توی کاسه های چینی گل سرخی. هنوز یادم هست عطر برنج های زعفرانی و چای و گفتمان بعد از افطار که من چقدر همیشه توی آن گفتمان ها زجر می کشیدم. چون همیشه خانواده دایی جان رشته کلام را می گرفتند دستشان و خودشان با خودشان بحث می کردند و آنقدر بحثشان داغ می شد که ما فراموش می شدیم. آخر بحث که می شد با لبخندی چیزی می گفتم که بله من هم در این بحث شریکم! یا اینکه وسط های این گفتگوی تمدن ها من و ن می زدیم بیرون و قاطی دنیای خودمان می شدیم.
بله داشتم می گفتم. و فرنی های ماه رمضان مادر من .. ته دیگ فرنی معمولن قسمت بچه کوچک فامیل می شود چون خیلی لذیذ است. داغ و خوشمزه. فرنی ما شکر ندارد. اصلن ندارد. با آرد برنج و شیر پخته می شود و غلظتش مثل ماست های چوپان پرچرب یکدست است. یادم هست مهمانی های افطاری مادر و بشقاب های فرنی که ردیف چیده می شدند توی اتاقی خنک تا دم افطار که خنک می شوند، رویشان تزیین شود.
و اما چاشنی های افزودنی به این خوراکی خوشمزه. مربای گل محمدی. برگرفته از گلهای محمدی سوغات آذربایجان توسط دایی جان. مربا را مادر می پخت و هنوز هم می پزد. کاربردش هم فقط ماه رمضان است. خوش رنگ و بو و شدیدن نوستالژیک! دارچین هم جای خود دارد. همیشه بشقاب دایی جان را بدون دارچین نگه می داشت مادر. یک بشقاب بزرگ که حتمن باید چینی گل سرخی باشد و فرنی ش کاملا گرد وسط بشقاب نشسته باشد. بقیه بشقاب ها با دارچین تزیین می شود. چه بویی. ترکیب این دارچین با آن مربای گل محمدی روی فرنی های خنک توی بشقاب های چینی گل سرخی آنچنان حس خوبی به من می دهد که تا پیر شوم از یادشان نخواهم برد. نخواهیم برد. همه ما اعضای این خانواده ی آذری :)

Aug 29, 2010

می نویسم پس هستم یا کله پاچه مورچه


خواهر شوهر یکی از دوستان قدیمم پارسال همین موقع بود که مُرد. زنی 57 ساله که تنها زندگی می کرد. با وجود دو بچه از شوهرش جدا شده بود. 2 تا لیسانس داشت. جراحی پلاستیک سینه و بینی کرده بود. سفر خارجی زیاد می رفت. همسرش هم پزشک بود. راننده، کارگر، خانه شمال شهر هم به راه بود. بعد از طلاق هم اول رفت ظفر، بعد زرگنده، بعد پاسداران و آخرسر هم آجودانیه. وقتی مُرد یکهفته بعد جسدش را توی خانه تنها پیدا کردند. با قرص خودکشی کرده بود یا از استعمال خودسر و زیاد دارو مرده بود. درستش را نمی دانم. دوستم در همین حد گفت. گفت پزشکی قانونی هم نظرش همین بوده.
امروز که با دوستم حرف می زدم می گفت سین تعادل روانی نداشته این آخری ها. می گفت دفتر خاطراتش را خوانده اند که تویش "چرت و پرت" نوشته بود. "چرت و پرت" را خیلی غلیظ گفت. آنقدر غلیظ که بهم برخورد. بهش گفتم زن بیچاره یک جایی خودش را خالی می کرده. با خودم فکر کردم مثل همین چیزهایی که من توی وبلاگم و توی کاغذهای سفید دور و برم می نویسم. پس اگر اینها هم چرت و پرت است من هم تعادل روانی ندارم. واقعن چرا بعضی ها اسم "دل نوشته" ها را می گذارند چرت و پرت. نگاه من و دوستم به دنیا چقدر فرق دارد که من نوشتن را رهایی می دانم و او چرت و پرت؟
از نظر دوستم سین آدمی است که وقتی از همسرش جدا شد تحمل این جدایی را نداشته و چون خیلی مغرور بوده نمی توانسته به کسی این را بگوید و آنقدر چشم به راه شوهرش مانده که آخرش هم خودش را کشته. اما من نمی خواهم اینطور فکر کنم. درست است که سین به دلیل خودکشی یا زیاده روی در خوردن قرص های آرام بخش حتما از مشکلات روانی رنج می برده اما دلم می خواهد فکر کنم که او فقط تنها بوده. بی نهایت تنها. اگر دوستانی داشت، شاید اینطور نمی شد. اگر می دانست حتی دو نفر هستند که درد دل هایش را می شنوند یا می خوانند این همه نمی ترسید. شاید قد مورچه* امید پیدا می کرد. و به مرگ پناه نمی برد. من اینطور فکر می کنم.

مورچه زبان مشترک من و دخترک بود. برای مقادیر کم. خیلی کم.*

Aug 28, 2010

تیک

مونده ام تو کف این راننده هایی که جلوشون مسیری غیر از راستِ راست یا چپِ چپ نیست. یعنی کلن یه مسیر بیشتر روبروشون نیست. با اینحال راهنما می زنن.

بالابر*

دگمه آسانسور را می زنم. من طبقه چهارم هستم. آسانسور روی طبقه سوم ایستاده. بجای اینکه بیاید بالا می رود پارکینگ. کمی بعد راه می افتد. طبقه یکم دوباره می ایستد. چند لحظه بعد راه می افتد. این بار می رود هم کف. مانده ام چطور یک نفر ممکن است یک طبقه را هم با آسانسور برود پایین. دوباره حرکت می کند. این دفعه می آید طبقه سوم. خوشحالم که دارد می رسد بالا. طبقه سوم کلی سر و صدای خداحافظی می آید و تعارفات اول من اول تو. دوباره راه می افتد. به جای آمدن بالا، می رود پارکینگ. کفرم درآمده. دگمه چهار را چند بار فشار می دهم که آسانسور یادش بماند من این بالا هستم. با سلام و صلوات از پارکینگ راه می افتد. طبقه دوم می ایستد. فکر می کنم الان است که دوباره برود پارکیگ یا همکف. اما می آید بالا. خوشحالم که بالاخره دارد می آید. با ناز و صلوات می رسد طبقه چهارم و بعد از چند لحظه (که برای من یک عمر است) در باز می شود. پر است. چهار نفر تنگ هم چپیده اند توش و دارند من را تماشا می کنند. من هم آنها را تماشا می کنم. قاعدتا کسی قرار نیست جایش را به من بدهد و خودش از پنجره بپرد پایین. (راهرو ها پنجره هم ندارد) در بسته می شود و آسانسور با همان ناز و کرشمه می رود پایین. هم حرص خورده ام هم وقتم تلف شده. می روم طرف پله ها.
.
*
این داستانی است که تقریبا همیشه اینجا تکرار می شود. برای همین تصمیم گرفته ام بیشتر مواقع از پله ها رفت و آمد کنم. و همیشه جلوی در آسانسور طبقات، آدمهایی را می بینم که مدتهاست منتظر آسانسورند و با این حال نمی دانم چرا با تعجب مرا نگاه می کنند.

Aug 27, 2010

*کوچ بنفشه ها

در روزهای آخر اسفند
کوچ بنفشه های مهاجر،
زیباست.

در نیم روز روشن اسفند
وقتی بنفشه ها را از سایه های سرد،
در اطلس شمیم بهاران،
با خاک و ریشه
-میهن سیارشان-
در جعبه های کوچک چوبی،
در گوشه ی خیابان، می آورند:


جوی هزار زمزمه در من،
می جوشد:
ای کاش ...
ای کاش آدمی وطنش را
مثل بنفشه ها
(در جعبه های خاک)
یک روز می توانست،
همراه خویش ببرد هر کجا که خواست
در روشنای باران،
در آفتاب پاک.

برای "ر" که خودش اینجا نیست ولی دلش اینجاست.

*شفیعی کدکنی

Aug 26, 2010

برش

کجایید ای پنجاهی ها و افسانه قهرمانی شیبه داخ* ها روی ماشین های بی ام دابلیوی دو در! .. یادش بخیر. امروز یه پژو 206 دیدم که شیبه داخ داشت. چقدر زشت. چقدر جواد!
.
* همان Sunroof

Aug 25, 2010

نقل از دوستان فیس بوکی

قهرمان هیچ فرقی با آدمهای عادی ندارد فقط چند دقیقه دیرتر از بقیه فرار کرده است.
.
.
.
.
.
.
.
شرمنده آقای Esfand Yare که بلد نیستم بهش لینک بدم!

یک تکه زندگی 2

آهنگهای حبیب را دوست دارم. بیشترشان را. کاری به گرایش های سیاسی ش هم ندارم. امروز وقت آمدن به شرکت داشتم بهشان گوش می دادم. مثل مادر، حرفات همه دروغه، قوی زیبا، بزن باران، شهلا، درخت پیر، و خیلی های دیگر که الان خاطرم نیست. وقت گوش دادن به آهنگ مادر که همیشه تنم می لرزد. خلاصه اینکه امروز روز آقای حبیب بود!
.
دیروز به سفارش استادِ دخترک سر از یک پاساژ در خیابان انقلاب درآوردم و تا ته آن رفتم. با یک فروشنده عبوس سر و کله زدم و یک ویولن 4/4 خریدم تا با ساز قبلیش عوض کند. فروشنده (که البته خودش هم استادی بود برای خودش و مثل این فیلم ها شد که اول از کسی خوشت نمی آید و بعد می بینی طرف خدایی ست برای خودش) گفت سازهای زیر 200 تومان ارزش هنری ندارند. من هم گفتم مفهوم شد اما دختر من هم هنوز دانش آموز است و حرفه ای نیست. گفت چند سال است می زند؟ گفتم 4 سال. گفت کم نیست. گفتم زیاد هم نیست! خلاصه آخرش یک ساز خوب انتخاب کرد و داد دستم. فکر کنم اگر خودِ دخترک آنجا بود بهتر می توانست در انتخاب سازش کمک کند. شب هم رفتیم سورنِ دوست داشتنیِ همیشگی با منوی تکراریِ همیشگی ش! :)
.
مجبور بودم به خاطر کاری حدود یک ساعت جلوی وزارت مسکن فاطمی توی ماشین بنشینم. وقت افطار نگهبان ساختمان با یک بشقاب نان تازه و پنیر آمد زد به شیشه ماشین. گفت دیدم اینجا منتطرید گفتم افطار کنید! هم شرمنده شدم هم متعجب. کلی تشکر کردم یک لقمه از نان پنیرش کندم و به فاصله یکی دو دقیقه راه افتادم. من روزه نبودم. اما همین که این پسر جوان به جای نشستن پشت شیشه های آبی اتاقکش و هلف هلف خوردن و تماشا کردن مردم چنین معرفتی داشت، خودش دست مریزاد دارد. باید بگویم مریم توی وبلاگش از این آدم هم بنویسد.
.
از روزمرگی می نویسم. می دانم. اما باید بنویسم. به عبارت بهتر، می خواهم که بنویسم.

Aug 24, 2010

Me 2

این را توی گودر خواندم یادم افتاد به خودم. به شباهت خودم با این پست. یادم افتاد همین چند وقت بود که دوستی تماس گرفت و جواب ندادم و فکر کنم ناراحت شد. احتمالن اینجا را هم می خواند. من اصلن آدم حرف زدن طولانی پای تلفن نیستم. می دانم بعضی ها را اینطوری رنجانده ام. بعضی ها به کل بی خیال من شده اند. واقعن فکر می کنم به جای "دیگه چه خبر" گفتن های مداوم بهتر است تلفن را قطع کنیم و به کار و زندگیمان برسیم. یا دیداری حضوری اگر پا بدهد. توی روابط شخصیم هم همینطورم. خیلی خیلی که دلم تنگ بشود تماس می گیرم برای شنیدن صدای آن طرف خط. و پرسیدن احوالی و به امید دیدار گفتنی برای اولین فرصت دیدار. تلفنم هم به ندرت در روز زنگ می خورد. خلاصه حمل بر چیزی نباشد. مدلم اینطوریه!
.

نقاشی مسخره دیوار رو به اتمام است. و هیچ چیز زیبایی ندارد. حیف این همه رنگ و انرژی. کاش یک گل و تپه می کشیدند آدم اقلن دلش باز می شد می دید.

Aug 23, 2010

یک تکه زندگی

همه چیز به شکل مضحکی آرام می گذرد. سبکی تحمل ناپذیر هستی که می گویند همین است انگار. منتظر سفر بعدی هستم که آخر تابستان است. بقیه روزها در تکرار می گذرد. گاهی در آرامشی کسل کننده. شاید هم آرامش قبل از طوفان است. هیچ چیز که آدم پیدا نمی کند منتظر می ماند. منتظر اتفاقی، چیزی. از اتاق کناری صدای آهنگ عربی می آید. همکارمان فیلم سفر لبنانش را گذاشته بقیه ببینند و حالش را ببرند! من هم توی این اتاق تهی نشسته ام و تق تق تایپ می کنم. مهماندار می آید توی اتاقم کمی می نشیند روی صندلی و می بیند سرم به کار خودم است. می رود. در راستای زیباسازی شهرمان روی یک برج چندین طبقه که از پنجره اینجا دیده می شود، دارند یک نقاشی خفن می کشند. هنوز چیزی نفهمیده ام ازش. بالایش چیزی مثل سیاره و آسمان است. با نوشته هایی مثل خط عربی. پایین ترش یک دست سفید بزرگ است. یک چیزی توی مایه های نقاشی های حماسی نهضت لبنان. چنگی به دل نمی زند.
صبح که ساعت زنگ زد بیدار شدم و دیدم دخترک آمده خوابیده کنارم بالشت مخصوص خودش را هم آورده سگش را هم بغل کرده. طفلک با اینکه می داند تخت دونفره برای من یکی کم است باز هم گاهی اوقات دلش تنگ می شود و می آید کنار من. شبها توی تختم جولانی می دهم که بیا و ببین. خیلی کیف دارد که هر طرف تخت که خواستی، بتوانی بخوابی. برای همین است که من بطور لاینقطع در طول شب از این بالشت به آن بالشت در حال حرکتم. این هم از مزایای زندگی مجردی. حالا هی ناله کنم از تنهایی. قدر نشناسم دیگر.

Aug 22, 2010

مرسی مامان

A mother is a person who seeing there are only four pieces of pie for five people, promptly announces she never did care for pie.

Tenneva Jordan

مادر کسی ست که وقتی می بیند 4 تکه کیک برای 5 نفر روی میز هست، بلافاصله می گوید: من هیچوقت کیک دوست نداشتم.

Aug 21, 2010

سفرنامه در کار نیست

متنفرم از پروازهای آخر شب جمعه که باید فردا صبحش سرکار باشی. ولی ما با یکی از همین پروازهای تنفرانگیز برگشتیم. خدا رو شکر که باز پامون به زمین رسید البته. آقا من این آهنگهای اخیر زدبازی رو خیلی دوست دارم. "دوستای صمیمی کارای قدیمی .." حالا هر کی من رو به چیپ بودن محکوم می کنه بکنه. آدم که همیشه نباید دم از بتهون و کلاسیک گوش دادن بزنه که.
من اونجا آفتاب گرفتم. گشتم. خوردم. خوابیدم. با دخترک توی دریا چرخیدیم. توی بازار چرخیدیم. کنسرت رفتیم. خندیدیم.
پنجشنبه شب داشتم کارتهامو از کیف پول قدیمم می گذاشتم توی کیف پول جدیدم. از خرید اومده بودیم. می خواستیم بریم شام بخوریم و موزیک زنده گوش کنیم. شب پنجشنبه بود و جزیره و آرامش. هنوز مسافرت تموم نشده بود. سرخوش بودم. کیفمو ریختم بیرون. داشتم توش رو وارسی می کردم که میون کارتها چشمم خورد به کاغذ سفید کوچیکی از بهشت زهرا که مسئول اطلاعات شماره قطعه نسرین رو روش نوشته بود و بهم داده بود. نگاهش کردم. من داشتم زندگیمو می کردم. اون اونجا خوابیده بود. فرسنگها دور از من. زیر خاک. بغض کردم. بعد با همون بغضی که داشتم تمام کارتهارو جابجا کردم. اون کاغذ رو هم انداختم کنار کارتهایی که نمی خواستمشون. دیگه نمی خواستمش. شماره 311 همیشه توی ذهن من می مونه. نسرین همیشه اینجور وقتها به این فکر می کنم که آیا تو فرصت رو از دست دادی و من هنوز فرصت دارم یا برعکس؟ تو راحت شدی از جبر زندگی و رفتی. من موندم که باز زندگی کنم. تا کی نمی دونم. فرق من و تو الان اینه. درسته که نیستی از زندگی استفاده کنی. نیستی طلوع خورشیدو ببینی. از بوی یک گل یا خوردن یک غذای لذیذ لذت ببری. نیستی که خیییییلی چیزای خوب رو حس کنی. اما یادت باشه که نیستی که درد بکشی. رنج ببری. غصه بخوری. نگران باشی. من اما هستم هنوز. هستم که لذت ببرم و هستم که رنج ببرم. فرق من و تو الان اینه.

Aug 14, 2010

جابجایی وبلاگها

مخم هنگ کرده. هزار حرف میاید توی سرم می چرخد، اما کلمه نمی شود. هی می گویم فردا
این فردا کی می رسد
؟
باید از همین ساده ها بنویسم. همین ساده ها. چند روز پیش دخترک با دخترخاله مسافرش توی خانه تنها بودند. چندبار زنگ زدم ببینم در چه حالند. تقریبن به غیر از یکبار که دخترک ویولن تمرین می کرد و یک بار دیگر که خواهرزاده ام توی اینترنت می چرخید، همه اش داشتند توی سر و کله هم می زدند. و چه حالی دارد این توی سر و کله زدن های دو تا دخترخاله همسن. حیف که از هم دور شده اند. تازه الان به هم بیشتر احتیاج داشتند. حیف که فقط سالی یکبار همدیگر را از نزدیک میبینند. تازه این دیدارشان که بعد از 5 سال بود. رفتم خانه بردمشان آیس پک. بعد شهر کتاب. فرداش هم رفتند استخر. خوش گذراندند. من هیچوقت دخترخاله همسن نداشتم. فقط یک دختر عمو داشتم که سه سال از من بزرگتر بود. و یک دخترخاله که 4 سال از من کوچکتر بود. با هیچکدامشان آنطور که دوست داشتم وقت نمی گذراندم. کودکی و نوجوانی من با دو تا دوستم به نامهای سیمین و خاطره گذشت. که بارها اینجا اسمشان را آورده ام. همسایه بودیم. هر دو هم الان ایران نیستند. این است که من تقریبا از کودکیم دور افتاده ام. خاطراتش را هم تنهایی به دوش می کشم. بقیه دوستیهای آن دوران را فراموش کرده ام. یا فقط تصویر محوی مانده. بس که این دو تصویر پررنگ بود. آهان یک دوست دیگر هم داشتم که چند سال از نوجوانیم باهاش گذشت. افسانه. یک سال از من بزرگتر بود و نسبت دوری با ما داشت. خانه مان که نزدیک بود و یک مدرسه می رفتیم هر روز همدیگر را می دیدیم. بعد که خانه شان عوض شد دیدار ها هم کم شد. با او هم خاطرات بامزه ای دارم. یک خرابه ای نزدیک خانه شان بود که آنجا گنج قایم کرده بودیم. یک صندوقی که تویش چند تا نامه بود و دفتر خاطراتی از آتش سوزاندن هامان. یادش بخیر. اولین شیر موز عمرم را توی خانه شان از دست پدرش گرفتم و خوردم. مزه اش هنوز زیر زبانم هست
.

طی یک سری عملیات ژانگولرانه و محیر العقول با کمک یک دوست که لینکش رو یک دوست دیگر برام فرستاده بود وبلاگم را از پرشین به اینجا آوردم و یک کاسه اش کردم. نگویید چرا سرویس وطنی را ترک کردی که من نسبت به بقیه بلاگرها خیلی خیلی به آن وفادار بودم. اما به دلایل مختلف ترجیح دادم که یکیش کنم. حالا تنها مشکل کوچکی که دارم (در مقایسه با مشکلات بزرگی که در عملیات جابجایی داشتم و خدا رو شکر حل شد) همان راست چین شدن وبلاگ است. فعلن اینطوری تحمل می کنم تا آن هم حل شود
.

یکهفته می رویم کیش. لبتاپ را می برم اما آنجا توی خانه وایرلس نداریم. این بچه هم مودم ندارد. فقط به امید وایرلس فرودگاه می برمش! .. خلاصه یک هفته ای نیستم. مواظب این برهوت باشید و سکوتش را بر هم نزنید
(:

Aug 1, 2010

بک آپ گرفتن از وبلاگ

یادم هست چند سال پیش دوستی برنامه ای به من معرفی کرد برای بک آپ گرفتن از وبلاگم. خیلی خوب بود. بخشی از وبلاگم را بک آپ گرفتم و نگه داشتم. حالا قصد دارم از اینجا بروم. از پرشین بلاگ. می خواهم کل وبلاگم را یکجا بک آپ بگیرم و خلاص. اما نه آن برنامه را دارم و نه راه دیگری بغیر از کپی پیست کردن بلدم که آن هم تمام عمرم را خواهد گرفت! .. کسی هست که بتواند کمکی کند؟


.


.

Free counter and web stats