Jul 29, 2009

کابوس

یکی توی سرم داد می زند آزادی کجاست؟ خون از دهان یکی آرام آرام جاری می شود بیرون. مجسمه اش را ساخته اند. با شالی دور گردن. من و مادر با ویلچر توی آساسور گیر کرده ایم. محکم می کوبم به در. آنطور که انگشترم از انگشتم می پرد بیرون. صدا را می شنوند. یکی از کارکنان می آید و در را باز می کند. خوب شد آسانسور طبقه اول کلینیک گیر کرد. دکتر نوار  قلب را می خواند. هی به مادر می گوید چرا استرس داری. مهربان و خوشرو است مثل همیشه. اما وقتی می گوید منتظر تب باشید در چشمانم، صورت سنگی می شود. من یاد خوکی می افتم. قلبم دارد کنده می شود. به تو می گویم اگر جای من باشی چه؟ میگویی نگران نباش. جای من نیستی. من مادر ِ دخترک و مادر هستم. درجه روی 37 مانده. دست و پایم کرخت شده آخر شب. غذا بیخ گلویم گیر می کند و می ریزمش دور. تا صبح بیدارم و خواب. چشمانم بسته است و شکمم قار و قور می کند. اما روی تخت افتاده ام تا صبح شود. گوش به زنگ هستم صدایی از مادر دربیاید. اما خوابیده. آرام. صبح درجه روی 37 مانده خوشبختانه. نمایشگاه چین با تمام دوندگی ها و انرژی ها و حرص و جوش هایی که خورده بودم لحظه آخر کنسل می شود. خودم که نمی رفتم. اما آتش می گیرم. بار با چه مکافاتی حمل شده. اسناد قانونی صادر شده. مگر می شود دو ماه مدیران نفهمند و لحظه آخر بفهمند که چین بازار خوبی برای محصولات ما نیست. آمپرم رفته بالا. توی هتل لاله که به خاطر نزدیکی، دم دست ترین جا برای ملاقاتمان است صدا به صدا نمی رسد. اول من جوش می زنم و غر غر می کنم. بعد که تلفن از خانه زنگ می زند و ما قهوه را خورده نخورده خداحافظی می کنیم گریه ام می گیرد که این همه مجبورم. مجبور به سرنوشت. تنها اتفاق خوش دیروز دیدن "ن" توی داروخانه بود. روسریش را می کشد عقب. موهای خاکستری اش به اندازه یک سانت تمام سرش را پوشانده. می خندد. مثل قبل تر ها. آنچنان در آغوشش می گیرم انگار هیچ کس دور و برمان نیست. بار آخر یک ماه پیش دیده بودمش. حالا موها و ابروهایش درآمده. با خودم فکر می کنم این چندمین بار است که موهای این دختر سر شیمی درمانی ریخته و درآمده. بعد از 12 سال هنوز. بعد یاد مهرانه و آن صورت زیبایش می افتم که بیشتر از 4 سال تاب نیاورد.


یکی توی سرم هنوز داد می زند آزادی کجاست؟


 


 


 


 


 


 

Jul 15, 2009

امروز 24 تیر 88

گاهی تحمل زندگی چه سخت می شود. هنوز در شوک وقایع اخیر هستیم که خبر سقوط هواپیما و مرگ تمام سرنشینانش به همراه تیم ملی نوجوانان جودوکار را هم می شنویم. ما داریم واقعا زندگی می کنیم یا روی ابرها راه می رویم؟! ..  یعنی چی که این همه فشار آوار شود روی ذهن و جسم آدم؟ .. بیچاره خانواده هاشان. یاد حرف دوستی افتادم که همیشه می گوید زندگی در ایران مثل "سوار بر هواپیمای توپولوف" بودن است. بفرما.

Jul 13, 2009

غمنامه

چند روز گذشته؟ از رویا، خواب، کابوس، و بیداری .. چند روز گذشته؟ 30 روز است که ما در دنیایی سیر می کنیم که هیچ وقت فکرش را هم نمی کردیم. روزهای جنبش و هیجان قبل از انتخابات، شادی تحقق رویایی که می  توانستیم با این فرصت به آن دست پیدا کنیم. رویای تغییر، بهتر بودن، بهتر شدن، خوب بودن و خوب ماندن، بعد روزهای وحشتناک رسید. که هنوز هم با یادشان سراپای وجودمان تیر می کشد. چیزی درونمان اتفاق افتاد که تاریخ شد. ما مردم ایران دوباره تاریخ را ساختیم. دوباره کشته دادیم. دوباره زجر کشیدیم. اشک ریختیم و گریه کردیم. ولی دستان هم را گرفتیم. با هم فریاد زدیم تا نترسیم. تا این روزهای مرگبار را بگذرانیم. تا بتوانیم که بگذرانیمشان. حالا همه چیز شهر مثل قبل شده. گرمای تابستان، ترافیک های سنگین صبح و عصر، کار و زندگی روزمره، مردم توی خیابان ها راه می روند، خرید می کنند، می خندند، حرف می زنند، اما من اطمینان دارم که تمام ما چیزی درون قلبمان نگه داشته ایم. نفرتی عظیم از تجاوزی که به انسان بودنمان شد. باید این نفرت را همیشه تازه نگهداریم. وقتی که می ترسیم، تنها می شویم و ناامید. وقتی که ماشین ها توی خیابان ها می لولند و رستورانها شبها پر از مردان و زنان می شود و فرودگاهها پر و خالی می شود و شبها خوابهای آشفته می بینیم. در این سی روز که هیچ چیز مثل قبل نیست. و دیگر هیچوقت مثل قبل نخواهد بود. ما نمی بخشیم. و فراموش نمی کنیم. در هیچ سی روز دیگری.

غمنامه

چند روز گذشته؟ از رویا، خواب، کابوس، و بیداری .. چند روز گذشته؟ 30 روز است که ما در دنیایی سیر می کنیم که هیچ وقت فکرش را هم نمی کردیم. روزهای جنبش و هیجان قبل از انتخابات، شادی تحقق رویایی که می  توانستیم با این فرصت به آن دست پیدا کنیم. رویای تغییر، بهتر بودن، بهتر شدن، خوب بودن و خوب ماندن، بعد روزهای وحشتناک رسید. که هنوز هم با یادشان سراپای وجودمان تیر می کشد. چیزی درونمان اتفاق افتاد که تاریخ شد. ما مردم ایران دوباره تاریخ را ساختیم. دوباره کشته دادیم. دوباره زجر کشیدیم. اشک ریختیم و گریه کردیم. ولی دستان هم را گرفتیم. با هم فریاد زدیم تا نترسیم. تا این روزهای مرگبار را بگذرانیم. تا بتوانیم که بگذرانیمشان. حالا همه چیز شهر مثل قبل شده. گرمای تابستان، ترافیک های سنگین صبح و عصر، کار و زندگی روزمره، مردم توی خیابان ها راه می روند، خرید می کنند، می خندند، حرف می زنند، اما من اطمینان دارم که تمام ما چیزی درون قلبمان نگه داشته ایم. نفرتی عظیم از تجاوزی که به انسان بودنمان شد. باید این نفرت را همیشه تازه نگهداریم. وقتی که می ترسیم، تنها می شویم و ناامید. وقتی که ماشین ها توی خیابان ها می لولند و رستورانها شبها پر از مردان و زنان می شود و فرودگاهها پر و خالی می شود و شبها خوابهای آشفته می بینیم. در این سی روز که هیچ چیز مثل قبل نیست. و دیگر هیچوقت مثل قبل نخواهد بود. ما نمی بخشیم. و فراموش نمی کنیم. در هیچ سی روز دیگری.

Jul 11, 2009

آلیس در سرزمین عجایب

یک زمانهایی اوج وحشت یک همکار مرد را در مقابل خودم می بینم. جایی که محترمانه اشتباه کارش را به او یادآوری کرده ام به جای قبول واقعیت شروع به سفسطه و زبان بازی کرده و کم مانده است دود از گوش هایش بیرون بزند و یا اینکه در کمال قطعیت با او صحبت کرده ام و  اجازه نداده ام با پر حرفی های بیخود این توهم را ایجاد کند که خیلی می داند. یا زمانی که یک مدیر مرد از اینکه کارم را با مهارت انجام داده ام و پا به پای هم ردیفانش از پس کاری برآمده ا م آستانه تحملش آمده پایین. خوب می بینم که چطور جوش می آورد و پشت میزش بالا و پایین می پرد. اگر خیلی در مقام بالاتر از من باشد که خوب مسلما سعی می کند مثلا با تکیه بر مقامش من را شرمنده کند و یادآوری کند که با چه کسی دارم حرف می زنم! .. من این جور مواقع سعی می کنم بیش تر از این اذیتشان نکنم. می بینم که چطور دارد بال بال می زند. سعی می کنم صبر کنم تا خودش با خودش که تنها شد ببیند چی گفته و چی شده. من اینجا همه جور همکار مرد دارم. این وسط فقط اونهایی به من احترام می گذارن که از من قدرتمند تر هستند. و با اعتماد به نفس تر. این آدمها نه تنها من را توبیخ نمی کنن. در لفاف کلماتشون تحقیر نمی شنوم. بلکه به ارزش واقعی کار من واقف هستن و من را به پیشرفت بیشتر و جلو رفتن بیشتر دعوت می کنند. خیلی جالب است. فقط آنهایی به من احترام می گذارند که قدرتمند تر از من هستند. آنها برای من هم فوق العاده قابل احترامند. چون معمولا انسانهای با تجربه، با تحصیلات بالا و با فرهنگ هستند. نمی ترسند که یک زن در کنارشان سرش را بالا بگیرد و قدرتمند باشد. اما آنها که سراپا اشکال و ضعفند می خواهند با تکیه بر مرد بودنشان خودشان را بالاتر نگه دارند. و وقتی نمی توانند، به کلمات تکیه می کنند. با کلمات تحقیر می کنند. چون کار دیگری ازشان بر نمی آید. و من اوج وحشتشان را در کلماتشان می بینم. جالب است که اینجور مواقع بیش از پیش به این نکته پی می برم که چقدر کارم مهم بوده. و چه خوب از پسش برآمده ام.


درست به اندازه پر و بال زدنشان.

Jul 1, 2009

Jun 30, 2009

تیک



ناامید نشویم.


ناامید نشویم.


 


 


Jun 24, 2009

دیگر جا نیست .. قلبم پر از اندوه است

تهران عزیزم


چند روزی نیستم. می روم گم شوم جایی. مواظب ندا های شهرم باش.


.


.


.


 


 


 


 


عنوان: ا.بامداد

Jun 20, 2009

خوک ها و آدم ها


 


کتاب «قلعه حیوانات» در ظاهر داستانی درباره حیوانات است، اما در واقع در مورد انقلابی است که با شکست مواجه می‌شود. داستان با رؤیای عدالت اجتماعی و نوید تحقق آن شروع می‌شود. بیننده رؤیا، «میجر پیر» (خوک پیر) صاحب مدال و احترام است. موضوع سخنرانی او بیداد است؛ بیداد از سوی انسان. آقای جونز، صاحب مزرعه «مانر» فردی ستمگر است که از حیوانات مزرعه بیگاری می‌کشد، به آن‌ها غذای بخور و نمیری می‌دهد و در یک کلام به آن‌ها ظلم می‌کند.



روزی صاحب مزرعه و افرادش فراموش می‌کنند که به حیوانات غذا بدهند. حیوانات نیز که از گرسنگی بی‌طاقت شده‌اند به انبار علوفه هجوم می‌برند و هنگامی که صاحب مزرعه و افرادش برای تنبیه به سراغ آن‌ها می‌روند، با هجوم حیوانات مواجه می‌شوند و آن‌ها کنترل مزرعه را در دست می‌گیرند. خوکی به نام «ناپلئون» ریاست قلعه را قبول می‌کند، شعارها و قوانینی وضع می‌کند، اما از همان ابتدا به بی‌راهه رفته و وضع حیوانات نه‌تنها بهتر نمی‌شود، بلکه وخیم‌تر شده و مزرعه رو به نابودی می‌رود. ناپلئون از هیچ ظلمی روی‌گردان نیست؛ حیوانات را بی‌دلیل می‌کشد و حکومتی پلیسی و مبتنی بر وحشت را پایه‌گذاری می‌کند و در حالی که شعار حمایت از توده‌ها و برابری همگانی می‌دهد، خود و


اطرافیانش از امتیازات ویژه‌ای برخوردارند.
 


ناپلئون به علت قدرت‌طلبی، اسنوبال - خوکی که نقش رهبر روشن‌فکر را بازی می‌کند – را نیز از صحنه خارج می‌کند. بزرگ‌ترین پروژه‌ی توسعه مزرعه (ساخت آسیاب بادی) شکست می‌خورد و هرچه زمان می‌گذرد فاصله میان حیوانات و کسانی که قدرت را در دست دارند بیشتر شده، قحطی و گرسنگی فراگیرتر می‌شود. شعارها و قانون‌های انقلابی، تحریف و به دست فراموشی سپرده می‌شوند و در نهایت ناپلئون که روزی انسان دوپا را بزرگ‌ترین دشمن حیوانات می‌دانست، دست دوستی به سوی آنان دراز می‌کند. اصلی‌ترین شعار انقلاب مزرعه [چهارپا خوب، دوپا بد] یعنی دشمنی با انسان‌ها را زیر پا می‌گذارد و در پایان داستان، در کمال ناباوری حیوانات، ناپلئون حتی نام مزرعه را نیز به همان نام قبلی یعنی مزرعه مانر تغییر می‌دهد.
 


داستان درحالی به پایان می‌رسد که حیوانات در ذهن خود به این نتیجه می‌رسند که از وضعیت اسف‌بار خود گریزی ندارند و هر کس بر آن‌ها حکومت کند، تفاوتی ندارد، چه این حاکم دشمن قبلی، یعنی انسان باشد و چه از میان خودشان.


 


 


 منبع: سایت فیروزه


 


پ.ن: پیدا کنید پرتقال فروش را.

Jun 15, 2009

مرگ رنگ

در تمام مدت تبلیغات نامزدها از هیچ رنگی استفاده نکردم و هیچ چیزی به دستانم نبستم.


اما این روزها با دستبندی مشکی مرگ آزادی را به سوگ نشسته ام. من به این انتخابات و به دزدیده شدن رای خود معترضم و دستبند سیاهم را به نشان اعتراض در دستم نگه خواهم داشت.


سوگوارم اما ناامید نیستم.


 


سبز خواهیم شد. می دانم.


 


 


لطفن به این آدرس برین و دوباره رای بدین و اون رو با هر کسی و به هر طریقی که می تونین به اشتراک بگذارین.


 

Jun 13, 2009

درد

صبح دیدم تنه ی ضخیم درخت سبز جلوی در خانه بخاطر طوفان دیشب با تمام هیبتش شکسته و افتاده روی زمین. از در خانه که آمدم بیرون خاک مرده پاشیده بودند توی شهر. و من توی سرم انگار پوک بود.


بهت و خشم با هم به جانم نشسته. به جانمان.  


 

Jun 3, 2009

هوای کوی تو

صبح با وجود هوای فوق العاده، فرصت نشد بروم پیاده روی و کلی متاسف شدم. ف امشب می رود خواستگاری. یادم هست وقتی کوچک بود می نشست روی مبل و پاهای لاغرش را بغل می کرد و حرفهای بزرگتر از خودش می زد و پدر گوش می کرد. خیلی کوچک بود که آرزو می کرد برود هالیوود فیلم بسازد! .. خوب آرزوی کمی نبود. اما حالا که فوق لیسانس کارگردانیش را گرفته و قرار است دکترایش را پیش عمه اش در ینگه دنیا بگذراند بعید نیست اگر سر از هالیوود هم در بیاورد. اما دیشب دلم گرفته بود. فکر می کردم زندگی چقدر با سرعت دارد از کنار من می گذرد. چقدر بزرگ شده ام. چقدر روزهای خوب و بد دیده ام. گوشیم را خاموش کرده بودم و صبح پیغامت رسید. آن هم بیشتر دلگیرم کرد. باور نمی کنم آنجا باشی. آنقدر نزدیک به خدا. این برای من تغییر بزرگی است. من اینجا نشسته ام اما این برای من تغییر بزرگی است. نمی دانم قلبم طاقت تحملش را دارد یا نه. از روزی که رفته ای یک چیزی بیخ گلویم را گرفته. نمی دانم بغض خوشحالی است یا غم. نمی دانم از دوری است یا از نزدیکی. از اینکه من این روزها را دیده ام و با تو در تجربه این لحظات شریکم. لحظاتی که در زندگی من و تو نبوده تا امروز که در کنار همیم و این روزها را می بینیم. اما باز دلم گرفته. هیاهوی انتخابات دارد خفه ام می کند. آنقدر خوانده ام و فکر کرده ام که مخم دارد سوت می کشد. ده روز دیگر خواهم خواند و فکر خواهم کرد. روزهای عجیبی ست. انگار دارم همه چیز را در خواب می بینم.

Jun 1, 2009

..

خدایا به تو پناه می برم از دست آدمهای مکار، متظاهر، دورو، موذی.


آمییییییییییییییییییییییییین


 


May 24, 2009

دستان من

هر چند وقت یکبار که خسته می شوم ناخنهای دستانم را کوتاه می کنم. اگر چیزی از ناخن هایم مانده باشد آن را فرنچ می کنم. اگر نه، مانیکور و یک لایه برق لاک کافی ست. بعدش معمولن 2 تا انگشتر و ساعت سواچم را دستم می کنم. اینجور مواقع انگشتانم را با قدرت روی دگمه های کیبورد فشار می دهم. انگشتانم به شکل عمود روی کیبورد قرار می گیرد. راحت تایپ می کنم. مسلط بر کیبوردم. یک بار جایی، یکی به من گفت دستانم انرژی زیادی دارد. خودم هم معتقدم که دستان نیرومندی دارم. نه نیروی فیزیکی. یک چیز ماوراء. وقتی نوازش می کنم با تمام وجودم چیزی از خودم به طرف مقابل منتقل می کنم. و این را دوست دارم. وقت غذا پختن با دستانم ضیافت دارم. وقت کار کردن با آنها دوست می شوم و با هم کارمان را پیش می بریم. دست راستم از دست چپم کمی زمخت تر است. کمی به دست برادرم شبیهش می کنم. شاید من هم می  توانستم هنرمندی باشم. ولی ظاهرن نیستم. اما دستانم را دوست دارم. خصوصن حالا که به راحتی تایپ می کنم.

May 21, 2009

پنج شنبه گانه

میم بعد از 6 ماه از سفر برگشت. الف امروز صاحب یک پسر خوشگل می شود. نون 3 دوره شیمی درمانی دیگر دارد ولی به نظر بهتر می رسد. من اینجا نشسته ام و پنج شنبه است. یک پنج شنبه عادی. خیلی هم عادی نه. چون قرار است امشب بعد از 6 ماه میم را ببینم. دیشب شام را در رستوران سورن خوردیم. یکی از بهترین رستورانهای تهران. حد فاصل بین آبان و حافظ. یک در از آبان و یک در از حافظ. سالن های بزرگ با نور ملایم. ساختمان ویلایی قدیمی با حیاط بزرگ و یک حوض بزرگتر که دیشب تمام لحظاتی که پرده اشک جلوی چشمانم را گرفته بود مردی داشت آن را با جارو دسته بلند می شست. یک مرغابی وسط حوض که سالهاست همانجا رو به آسمان ایستاده و سرش بالاست. فکر کنم از همین مرغابی ها وسط حوض رستوران پایاب کیش هم یکی هست. دیشب یکی از آن شبهایی بود که حرف زدیم. واقعی. خیلی واقعی تر از انتخابات و بورس و پرند و سیمان و کوتی کوتی و بیمه و تعطیلی پنج شنبه ها. و من از دیشب تا حالا به هیچ چیزی فکر نکرده ام. و انگار که یک کوه کنده ام.

May 19, 2009

برش

این روزا وسط خرتوخری زندگی همش دلم یه چیز رمانتیک می خواد .. حتی یه نگاه مهربونی .. که یادم بمونه چقدر دوستت دارم ..




May 17, 2009

بی عنوان

از حدود 100 نفری که توی این چند روز پست قبل را خواندند 5 نفر جواب دادند! که نتیجه جوابهایشان را اگر در نظر بگیریم می فهمیم به زنی می شود احترام گذاشت که زلال و جاری و دور از دسترس باشد و غر نزند و تازیانه خورش هم ملس باشد!


خوب این تلفیق را به شوخی بگیرید. اما واقعا خیلی خوب است که آدم بداند در چه صورتی قابل احترام است. من فکر می کنم قبل از هر چیز می توان به شخصیت، رفتار، روش زندگی، روش تفکر، ارزش ها، و خلاصه به قول "میم" آدم حسابی بودنِ یک زن فکر کرد، اما یک چیز خیلی مهم و ظریف هم هست. خیلی ظریف. من گمان می کنم زنی که تمام آن خصوصیات را داشته باشد اما خودش به خودش احترام نگذارد، قابل احترام از جانب دیگران هم نیست. به همین سادگی. یادم هست چند سال پیش با یکی از دوستانم خانم ح رفتیم شمال. این خانم زن خوش مشرب و تحصیل کرده ایست با موقعیت اجتماعی نسبتن خوب. خوب ویلا خلوت نبود. خانم ح میزبان بود و خیلی طبیعی بود اگر بعضی عادتهایش را کنار بگذارد و به خاطر مهمانانش از آسایش خودش بگذرد. اما من صحنه ای دیدم که همیشه توی ذهنم خواهد ماند. صبح که ناخودآگاه وارد اتاق خوابش شدم دیدم تمام هیاهوی ویلا را کنار گذاشته، رو به پنجره و منظره ساحل ایستاده. ضبط صوت کوچک اتاقش را روشن کرده با یک آهنگ خیلی زیبای قدیمی. به دستانش کرم می مالد، با خودش آهنگ را زمزمه می کند، موهایش را شانه می کند، و آنقدر قدرت دارد که برای لحظاتی هم که شده خودش را از هیاهوی پشت اتاقش بیرون بکشد و با خودش مهربان باشد. با خودش باشد. با خودِ خودش. و به نظر من این خاصیت، دور از هر موقعیت و تفکر و روش زندگی، قابل احترام است.

May 11, 2009

یک سوال از آقایون

شما به چه جور زنی احترام می گذارید؟


 


 


 

May 9, 2009

عروس لبنان

صبحانه امروز را در رستوران لبنانی عباس آباد خوردم. از وقتی این رستوران باز شد هر روز صبح که از جلویش رد می شدم و آن آگهی صبحانه بوفه باز هوس انگیزش را می دیم با خودم می گفتم یک روز بیاییم اینجا. یک روز بیاییم اینجا. هی نمی شد. تنها رستوران لبنانی جردن را یک بار امتحان کرده ام. خیلی هم کشته مرده غذاهای لبنانی نیستم. اما ویر صبحانه خوردن اینجا ولم نمی کرد. آخرش امروز صبح که رسیدم جلوی رستوران و دیدم نیم ساعت وقت اضافی دارم به جای اینکه مثل بچه های آدم بروم از وقت اضافیم نهایت استفاده بهینه را بکنم و پیاده روی کنم، رفتم آن تو و یک شکم سیر صبحانه خوردم. آنهم نه صبحانه لبنانی. چون خیلی وقت نداشتم و نمی شد بشینم یکی یکی مزه ها را تست کنم. همان کره و عسل و پنیر و گردوی خودمان با نان تازه سنگک به هر صبحانه لبنانی می ارزید!

May 7, 2009

خبر از دلم چه داری

چیزی نمانده. فقط چند روز. به روزی در اردبیهشت ماه. به روزی که اردیبهشت، ماه من شد. با هوای گرم تر از پاییز و سرد تر از تابستانش. با باران های نابهنگامش. یاد آن شب بهاری بخیر در جاده های خارج تهران و آن کوی نیلوفر. با نسیم خنک بهاریش، و تو که از دور می آمدی با ژاکت مشکی بهاره و لبخندی بر لب. من کنار ماشین ایستاده بودم. و چه می دانستم که سالها خواهد گذشت و اردیبهشت ماه من خواهد شد. با تمام غمی که همین حالا دارم. و تو دور از منی. اما اردیبهشت را برای من ساخته ای. چه نزدیک باشی چه دور. اردیبهشت با تمام شادی ها و غمهایش ماه من است.


 


May 5, 2009

امروز من

امروز می تواند روز خوبی باشد.


صبح شش و ربع قبل از زنگ ساعت بیدار می شوم. دخترک بعد از مدرسه کلاس تقویتی دارد. برایش غذا می گذارم و تغذیه. وسایل خودم را جمع و جور می کنم. با سرعت برق. دخترک را بیدار می کنم. صبحانه می گذارم. 2 تا تخم مرغ عسلی. با شیر و نان می خوریم. ساعت 7 سرویس دخترک می بردش. من هم می زنم بیرون. امروز افسرها همه جا هستند. ماشین را انتهای خیابان پارک می کنم و پیاده می روم تا شرکت. همکار اعصاب خرد کنم از صبح می رود مرخصی. چه روز خوبی. ساعت نه و نیم می روم بازرگانی و از آنجا اتاق بازرگانی. کارهایم در نهایت تعجب خیلی زود انجام می شود.. چون همه چیز روی غلتک است ترجیح می دهم به خودم یک حال کوچک بدهم. هوا ابری و ملس است. می روم کافه قنادی ویلا. یک قهوه ترک و یک تارت سیب می گیرم. می روم بالا می نشینم می خورم و *مقاله ای* که صبح پرینت گرفته ام می خوانم. فنجان قهوه ام را برمی گردانم و نیت می کنم و تهش هم یک انگشت می زنم. یک سیب می بینم. سر و تهش که می کنم مثل دو مرغ عشق است. برمی گردم شرکت. اتاق خلوت است. پرونده های خودم را در سکوت راست و ریست می کنم. به میم تلفن می کنم. درست حرف نمی زنیم. می گذارم به حساب مهمانداری و گرفتاریش با لانه. هوا یک جور خاصی ست. هم دلگیر است هم آرام. هیچ کاری گره نمی خورد. هیچ مدیری گیر نمی دهد. هیچ پرونده ای فوری نیست. توی کله ام مدام یکی حرف می زند. چند وقت است اینطورم. آماده ام از هر چیزی بنویسم. روزهایم را با این حال سپری می کنم. بگذار بنویسم. معلوم نیست تا کی اینطور می مانم. یا چه کسی اینجا را می خواند. تنها نهار می خورم. چه آرامشی. بعد از نهار دوباره به کارهایم می رسم. از حال ن خبردار می شوم. بعد گزارش ها. پیگیری ها. تحویل اطلاعات و ایمیل ها. گلدانم را گذاشته ام روی بالاترین طبقه کازیه. قهوه ای کازیه را دوست ندارم. زیرش یک کاغذ سبز می گذارم.


امروز می توانست خیلی بهتر از این هم باشد. اما همینقدر ساده گذشته. ساده و تکراری. کمی دلتنگ کننده. ولی آرام.


امروز می تواند یکی از بهترین روزهای زندگی من باشد.


 


.


.


.


.


.


 


 


* 10اشتباه بزرگ زنان در برابر مردان*


 


1- قمار کردن زندگی خود به  امید اینکه چهره خوب بالقوه شریکتان بالاخره روزی نمایان شود.


2- تصور اینکه شریکتان و روان او را در دست گرفته اید.


3- تظاهر کردن به اینکه چیز مهمی برای شریکتان هستید.


4- فاش کردن خیلی خیلی زود احساس واقعی تان.


5- اشتباه دریافت کردن علامتهایی که شریکتان می فرستد.


6- تکیه بر توانایی های طبیعی تان برای قضاوت کردن شریکتان.


7- اننتظار داشتن اینکه رابطه تان شما را همیشه شاد کند.


8- تلاش برای متقاعد کردن شریکتان به اینکه دوستتان دارد.


9- درست عمل نکردن در شرایط خاص.


10- کمک نگرفتن از شریکتان و پافشاری بر این موضوع که از عهده همه کارها برمی آیید.


 


 


پ.ن. این فقط سرفصل های مقاله بود که اینجا نوشتم و البته تمامشان جای بحث و توضیح دارد.  

May 4, 2009

فاطمه خانم دست به کمر

بعضی ها تلاش می کنند اصیل جلوه کنند. تلاش می کنند خودشان نباشند. و چیزی که نشان می دهند نیستند. این را از نگاههای پر از نفرت و یکی دو تا جواب چارواداری شان که دو روز بعد از سرکار آمدنشان حواله کردند خیلی راحت می توان فهمید. اما بقیه ی ایام تلاش می کنند باز ماسک بزنند و تلاش کنند به دیگران نشان دهند آدمند. از کوچکترین حرکات، حالت حرف زدن پای تلفن، مدل مذاکره کردن، مدل کار کردن، حتی کرم نیوای تیوپی خریدن و مثل یکی دیگر به دست مالیدنشان معلوم است که دارند شدیدن الگو برداری می کنند چون بیست و چند سال بیشتر سن ندارند، چون سه سال بیشتر کار نکرده اند، چون کم تجربه اند، چون هنوز خاک کار کردن را نخورده اند، اما خودشان را از تک و تا نمی اندازند. انتظار دارند با آنها مثل یک آدم که ده سال ازشان بزرگتر است و توی بازار کار سرویس شده تا به اینجا رسیده رفتار شود. و چون اینطور نیست طغیان می کنند. در سکوت. طعنه می زنند. افاده می آیند. منم منم های خنده دار می آیند و خلاصه در یک کلام کمیک هستند. کمیک.


واقعا گاهی احساس می کنم تحمل کار کردن در کنار چنین آدمی مثل تحمل زندگی کردن در کوره آجر پزی ست.

May 2, 2009

تمشک

امروز رفتم شرکت بازرسی SGS. خیلی خوشم آمد. محیط گرمی بود. خانمی هم که باهاش قرار داشتم خیلی ساده و صمیمی برخورد کرد. و از همه مهم تر برایم دکوراسیون ساده و گرم آنجا بود. خوبیش این بود که پارتیشن های دفتر همه شیشه ای بودند. و این محیط را باز تر و صمیمی تر می کرد. دیگر اینکه تقریبا روی هر میز کاری یک گلدان وجود داشت. یک گلدان سبز زیبا. کاری که چند وقت است تصمیم دارم انجامش بدهم. و امروز مصمم شدم وقتی رسیدم خانه چند شاخه از گلدان زیبایی که گوشه اتاق خوابم گذاشته ام بگذارم توی گلدانی از آب و فردا بیاورم شرکت. نگاه کردن به یک گلدان سبز وسط کار کردن از صبح تا بعد از ظهر لابلای کاغذ و کامپیوتر و وسایل برقی و خشک، کمترین کاری است که یک انسان می تواند برای یادآوری لطافت های کوچک زندگی برای خودش انجام دهد.                                                                             

Apr 30, 2009

Today, Nothing

من گاهی چیزهای خیلی عجیبی می بینم. چیزهای واقعی. انگار مرا نشانده باشند جلوی پرده ی سینما و صحنه هایی از بعضی فیلم ها را نشان بدهند و بعد به من بگویند این فیلم نیست. این زندگی واقعی آدمهاست. هر چقدر دستانم را بگیرم جلوی چشمانم، یا گوشهایم را بگیرم، یا جنبه ی مثبت رابطه ها را پر رنگ کنم و بچسبانم جلوی رویم باز این چیزهای عجیب را می بینم. من می بینم که آقای ن و خانم ح با هم رابطه دارند. شنیدم که با تلفن چطور حرف می زدند. نامه ی آقای ن برای خانم ح را که اسم کوچکش را صدا کرده بود و اشتباهی لابلای برگه های حسابداری روی میز ما جا گذاشت و خواندیم، دیدم. چند ماه پیش، آنهم با خانم ک. تمام شب دعا می کردم همسرش و خانم ح هم اسم باشند. اما فردایش فهمیدم که هم نام نیستند. و نامه ی فدایت شوم برای خانم ح است. آقای ن متاهل است و به تازگی بچه دار شده. آقای ن به ما می گوید همسرش خیلی به او آرامش می دهد و او خیلی دوستش دارد. می گوید تمام درد دل هایش را با او می کند. اما از صبح تا ساعت شش بعد از ظهر تقریبا هر نیم ساعت یکبار مدتی طولانی بالای میز خانم ح است. حالش که بد می شود خانم ح برایش آب قند می آورد. هر روزی که نمی آید خانم ح هم نیست. و .. و .. و ..


من می دانم که آقای ف متاهل است و همسرش را خیلی دوست دارد. آقای ف سنی ازش گذشته. دو تا پسر بزرگ آنطرف آب دارد. همسرش 2 روز پیش یک سفر رفته پیش پسرهایش. من صدای آقای ف را شنیدم که از اتاق کناری و نه از پشت میز خودش در اتاق ما، با تلفن حرف می زد. با کسی که بهش می گفت چیزی لازم ندارد و قرار امشب را با او می گذاشت.


م دوست من است. هنوز از همسرش جدا نشده اما 2 سال است جدا زندگی می کنند. تمام این مدت با آقای ع در ارتباط است. آقای ع یک مرد متاهل با یک دختر و یک پسر است که مثل ریگ برای م پول خرج می کند که در این ایام بلاتکلیفی خدای نکرده آب توی دلش تکان نخورد. م منتظر است آقای ع زنش را طلاق بدهد و او را بگیرد. آقای ع هم قول داده که وقتی م طلاقش را گرفت یک خانه برایش بخرد. م هم ناز می کند و الخ .. رابطه من و م تقریبن به هم خورده چون هر وقت می بینمش با این رک گویی که من دارم از سرزنش هایم در امان نیست.


من این چیزها را می بینم. این ها را و خیلی چیزهای دیگر را .. می بینم و زجر می کشم. نمی دانم اقتضای زندگی متاهلی این است که یکی در کنار زندگی خانوادگی باشد؟ نمی دانم همه اینجوری اند؟ نمی دانم این رابطه های موازی به قول بعضی ها شارژر زندگی متاهلی است؟ نمی دانم این مردان به این زنها چطوری نگاه می کنند؟ به همسرانشان چی؟ به آنها چطور نگاه می کنند؟ چطور در آغوششان می گیرند؟ چطور در چشمهایشان نگاه می کنند؟ یا چطور به چشمهای خودشان در آینه؟ چقدر ساده همه چیز را خراب می کنند. یا پشت خرابه های زندگیشان پنهان می شوند. چقدر ساده و پست زندگی می کنند. من هر چه سعی می کنم دستانم را جلوی چشمانم بگیرم، گوشهایم را بگیرم، و سفید فکر کنم، باز انگار این مومیایی ها لخت و عور جلوی چشمانم رژه می روند.

Apr 29, 2009

ورزش می کنیم!

آدم ندید بدیدی که من باشم و خیلی هنر کنم کمی لک و لک اجباری کنم آنهم بعضی مواقع، امروز رفتم پارک ساعی و کلی پیاده روی کردم. هوای ملس و باران نم نم بهاری هوش از سرم برده بود. زنها و مردها با لباس ورزشی از هر سوراخی بیرون می آمدند. یکی از خانمهای شرکت همکارمان را هم دیدم.خوش بحالشان شرکتشان جلوی پارک است. شرکت ما هم خیلی دور نیست. اگر تنبلی نکنم و عرق بعد از پیاده روی را بهانه نکنم چون واقعن دوست ندارم با این حس تا بعد از ظهر کار کنم، صبحها سری به این مرکز حالی حولی مجاز خواهم زد.

Apr 28, 2009

از بابل تا تالار پذیرایی سلیمانی

3 داستان کوتاه حمیدرضا نجفی را در مجموعه "دیوانه در مهتاب" خواندم. بد نبود. داستان آخر را بیشتر دوست داشتم. ولی روی هم رفته نمی توانم بگویم خیلی روی من تاثیر گذاشت. الان دارم کتاب "در رویای بابل" ریچارد براتیگان را می خوانم. طنز ته داستان، جمله های کوتاه، و سرعتی که داستان دارد مرا خیلی راحت جلو می برد. برای خواندنش زور نمی زنم. توی کتاب "اگر شبی از شبهای زمستان .." ایتالو کالوینو گیر کرده بودم. نمی دانم ریتم چندگانه ی داستان برای من خسته کننده بود یا برای همه. با کتاب دوست نشدم. شاید یک بار دیگر باید از اول بخوانمش.


 


فیلم بیست را بعد از وسوسه های فراوان برای دیدن یا ندیدن بالاخره دیدیم. تیتراز پایان که رسید، کم مانده بود وسط سینما بلند بلند بزنم زیر گریه. چیزی توی گلویم مانده بود. تمام وجودم انگار داغ شده بود و خون توی رگهایم بی حرکت مانده بود. نه به خاطر پایان غیرمنتظره فیلم و مرگ سلیمانی . برای اینکه ترسیدم. ترسیدم که من، ما خیلی چیزها را نبینیم و بمیریم.


 

Apr 27, 2009

تیک

# با همین چشم هایم دیدم. نگاهی به دور و برش کرد و اسکناس را از صندوق صدقات کشید بیرون. قاعدتا توی آن صحنه ای که من دیدم و دستی که نزدیک صندوق صدقات بود و یک مرد عادی، کاملن عادی با کت و شلوار تیره و موهای جوگندمی و ته ریش، اسکناس باید می رفت داخل صندوق. اما این اتفاق نیافتاد. توی همان چند ثانیه ای که نگاه من افتاد بهش و در حالتی که گمان نمی کرد از ماشین های در حال عبور کسی حتی نیم نگاهی هم بهش بیاندازد اسکناس را از توی صندوق کشید بیرون. نگاهش هنوز یادم هست. یک مرد عادی عادی با نیم نگاهی به اطراف و دستی که در جهت مخالف روتین حرکت کرد.


 


# همانجاست که طرح زوج و فرد به طور جدی شروع می شود. تقاطع انتهای گلبرگ و ابتدای قصر. تقریبا ده-دوازده تا از این لباس سبزها با ریش و تشکیلات و بعضی ها با باتوم و ماسک ایستاده اند لابلای ماشین ها. رسمن خیال می کنی دزدی. حتی اگر روز، روز تو باشد و برچسب بیمه و معاینه فنی را هم چسبانده باشی روی شیشه. حیف که طرح ندارم. وگرنه همه روزهای خدا از جلویشان رد می شدم. انگار که اصلن ندیدمشان. انگار که هیچ کسی نیست آنجا که مرا بپاید.

Apr 26, 2009

او رفت و ما ماندیم

مسموم شدم. الکی الکی. با یک کلاب فسقلی. شب اول حالم زیاد خوب نبود. دکتر هم دو روز برایم مرخصی استعلاجی نوشت. منم نامردی نکردم و یک روزش را ماندم خانه خوابیدم. رفتم بانک. رفتم آرایشگاه. رفتیم دندانپزشکی دخترک. رفتیم اسکیتش را درست کردیم. فردایش هم که امروز باشد دیدم زیادی دارد خوش می گذرد تصمیم گرفتم بیایم سرکار. قبلش هم مادر را بردم آزمایشگاه و عکسبرداری اما ساعت 9.20 رسیدم شرکت. بماند که توی آزمایشگاه هم چون دیرم شده بود به زمین و زمان فحش دادم. چون فکر می کردم 8 صبح سرکارم هستم. دیروز با همان حال نصفه نیمه اول وجدان کاریم گل کرد و آمدم سرکار چون همکارم قرار بود برود مرخصی. آمدم دیدم او هم آمده. چون شبش خوب نخوابیده بودم حیفم آمد از نعمت خدادادی مرخصی استعلاجی استفاده نکنم. این شد که نامه ام را بردم اداری و کارت زدم و برگشتم خانه. این روزها کمی باورم شده که زیادی برای کار، خودم را به آب و آتش زده ام. هنوز هم گاهی اینطوری هستم. مثل همین امروز صبح که توی رادیولوژی راه می رفتم و غرش را به مادر می زدم. اما هیچ وقت یادم نمی رود که سه روز آخری که پدر بیمارستان بودند فقط یک بار وقت کردم بروم ملاقاتشان. بیمارستان هم مقرراتی بود و بغیر از یک ساعت وقت ملاقات آنهم 2 بعد از ظهر دیگر نه مراجعی می پذیرفت و نه همراه. این شد که روز سوم وقتی صدایشان را از پشت تلفن شنیدم که گفتند فردا مرخص می شوم و وقتی فردا صبحش به من زنگ زدند و خبر فوتشان را دادند و وقتی یاد چشمهایشان در آخرین دیدارمان می افتم به این نتیجه می رسم که کار نگذاشت درست ببنمشان. در آغوش بگیرمشان و بگویم دوستشان دارم. حالا او که رفته. اما من درس بزرگی گرفتم. دیگر برای نگرانی از عقب افتادن کار، سلامتی خودم و هیچ چیز باارزش دیگری را به بعد از کار موکول نخواهم کرد.

Apr 23, 2009

نگین آبی چشم

دیروز رفتم نشر مرکز خ باباطاهر کتاب دیوانه در مهتاب با یادآوری سپینود و کتاب در رویای بابل را خریدم. برگشتنی به این فکر می کردم که زندگی چیست؟ به اینکه گاهی دلم برای پدر تنگ می شود. مخصوصن وقتی پیرمردی عصا به دست از عرض خیابان می گذرد و مرا یاد پیاده روی های پدر می اندازد. زندگی من چیست؟ چطوری تعریف می شود؟ همین برگشت های پر از دلتنگی از پیش تو به خانه و به سوی دخترکی که انتظارم را می کشد بخشی از زندگیست؟ زندگی من کجاها جریان دارد؟ کجاها ردی از خود می گذارد؟ حضور من چند جا لازم است؟ چند نفر زندگیشان به زندگی من مرتبط است؟ آیا من واقعا آدم بدرد بخوری هستم؟ برای تو .. برای دخترک .. برای مادر .. آیا من آدم تاثیرگذاری هستم؟ چیزی در من هست که بخاطرش اطرافیانم انتظارم را بکشند و از دوری من دلتنگ شوند یا اصلا بخواهند کنار من بمانند؟


بعد به این فکر کردم که ما خیلی وقت است داریم با تمام تغییرات دور و برمان آرام آرام در کنار هم پیش می رویم. می دانی من چنین چیزی را هیچ زمانی در زندگیم تجربه نکرده بودم. این که کسی را دوست داشته باشم و پا به پایش در گذر زمان پیش روم و هر سال که می گذرد زندگی تغییر کند، ما تغییر کنیم، اطرافمان تغییر کند، آدم های دور و برمان کم و زیاد شوند، گوشی نارنجی سوئیسی از اینجا تا جزیره را بپیماید. تا توی لانه ای که پنج سال منتطر ماندیم تمام شود. و چیزی در ما عمیق و عمیق تر شود. مثل خط های ریز ریز زیر چشمهایمان.  

نگین آبی چشم

دیروز رفتم نشر مرکز خ باباطاهر کتاب دیوانه در مهتاب با یادآوری سپینود و کتاب در رویای بابل را خریدم. برگشتنی به این فکر می کردم که زندگی چیست؟ به اینکه گاهی دلم برای پدر تنگ می شود. مخصوصن وقتی پیرمردی عصا به دست از عرض خیابان می گذرد و مرا یاد پیاده روی های پدر می اندازد. زندگی من چیست؟ چطوری تعریف می شود؟ همین برگشت های پر از دلتنگی از پیش تو به خانه و به سوی دخترکی که انتظارم را می کشد بخشی از زندگیست؟ زندگی من کجاها جریان دارد؟ کجاها ردی از خود می گذارد؟ حضور من چند جا لازم است؟ چند نفر زندگیشان به زندگی من مرتبط است؟ آیا من واقعا آدم بدرد بخوری هستم؟ برای تو .. برای دخترک .. برای مادر .. آیا من آدم تاثیرگذاری هستم؟ چیزی در من هست که بخاطرش اطرافیانم انتظارم را بکشند و از دوری من دلتنگ شوند یا اصلا بخواهند کنار من بمانند؟


بعد به این فکر کردم که ما خیلی وقت است داریم با تمام تغییرات دور و برمان آرام آرام در کنار هم پیش می رویم. می دانی من چنین چیزی را هیچ زمانی در زندگیم تجربه نکرده بودم. این که کسی را دوست داشته باشم و پا به پایش در گذر زمان پیش روم و هر سال که می گذرد زندگی تغییر کند، ما تغییر کنیم، اطرافمان تغییر کند، آدم های دور و برمان کم و زیاد شوند، گوشی نارنجی سوئیسی از اینجا تا جزیره را بپیماید. تا توی لانه ای که پنج سال منتطر ماندیم تمام شود. و چیزی در ما عمیق و عمیق تر شود. مثل خط های ریز ریز زیر چشمهایمان.  

Free counter and web stats