Aug 31, 2010

این فرنی ارتباطی با زویی ندارد!

فرنی خوراکی خوشمزه آذری ها در سفره های افطار است. خیلی ها از آن بعنوان غذای مریض یاد می کنند. اما من اینجا با غیرت آذری می خواهم از این خوراکی خوشمزه و شکلِ درست کردن و خوردنش بنویسم که با غذای مریض اشتباه نشود لطفن. هنوز مزه ی سفره های افطار خانه دایی جانم یادم نرفته توی آن اتاق رو به حیاط با آش های دوغ توی کاسه های چینی گل سرخی. هنوز یادم هست عطر برنج های زعفرانی و چای و گفتمان بعد از افطار که من چقدر همیشه توی آن گفتمان ها زجر می کشیدم. چون همیشه خانواده دایی جان رشته کلام را می گرفتند دستشان و خودشان با خودشان بحث می کردند و آنقدر بحثشان داغ می شد که ما فراموش می شدیم. آخر بحث که می شد با لبخندی چیزی می گفتم که بله من هم در این بحث شریکم! یا اینکه وسط های این گفتگوی تمدن ها من و ن می زدیم بیرون و قاطی دنیای خودمان می شدیم.
بله داشتم می گفتم. و فرنی های ماه رمضان مادر من .. ته دیگ فرنی معمولن قسمت بچه کوچک فامیل می شود چون خیلی لذیذ است. داغ و خوشمزه. فرنی ما شکر ندارد. اصلن ندارد. با آرد برنج و شیر پخته می شود و غلظتش مثل ماست های چوپان پرچرب یکدست است. یادم هست مهمانی های افطاری مادر و بشقاب های فرنی که ردیف چیده می شدند توی اتاقی خنک تا دم افطار که خنک می شوند، رویشان تزیین شود.
و اما چاشنی های افزودنی به این خوراکی خوشمزه. مربای گل محمدی. برگرفته از گلهای محمدی سوغات آذربایجان توسط دایی جان. مربا را مادر می پخت و هنوز هم می پزد. کاربردش هم فقط ماه رمضان است. خوش رنگ و بو و شدیدن نوستالژیک! دارچین هم جای خود دارد. همیشه بشقاب دایی جان را بدون دارچین نگه می داشت مادر. یک بشقاب بزرگ که حتمن باید چینی گل سرخی باشد و فرنی ش کاملا گرد وسط بشقاب نشسته باشد. بقیه بشقاب ها با دارچین تزیین می شود. چه بویی. ترکیب این دارچین با آن مربای گل محمدی روی فرنی های خنک توی بشقاب های چینی گل سرخی آنچنان حس خوبی به من می دهد که تا پیر شوم از یادشان نخواهم برد. نخواهیم برد. همه ما اعضای این خانواده ی آذری :)

Aug 29, 2010

می نویسم پس هستم یا کله پاچه مورچه


خواهر شوهر یکی از دوستان قدیمم پارسال همین موقع بود که مُرد. زنی 57 ساله که تنها زندگی می کرد. با وجود دو بچه از شوهرش جدا شده بود. 2 تا لیسانس داشت. جراحی پلاستیک سینه و بینی کرده بود. سفر خارجی زیاد می رفت. همسرش هم پزشک بود. راننده، کارگر، خانه شمال شهر هم به راه بود. بعد از طلاق هم اول رفت ظفر، بعد زرگنده، بعد پاسداران و آخرسر هم آجودانیه. وقتی مُرد یکهفته بعد جسدش را توی خانه تنها پیدا کردند. با قرص خودکشی کرده بود یا از استعمال خودسر و زیاد دارو مرده بود. درستش را نمی دانم. دوستم در همین حد گفت. گفت پزشکی قانونی هم نظرش همین بوده.
امروز که با دوستم حرف می زدم می گفت سین تعادل روانی نداشته این آخری ها. می گفت دفتر خاطراتش را خوانده اند که تویش "چرت و پرت" نوشته بود. "چرت و پرت" را خیلی غلیظ گفت. آنقدر غلیظ که بهم برخورد. بهش گفتم زن بیچاره یک جایی خودش را خالی می کرده. با خودم فکر کردم مثل همین چیزهایی که من توی وبلاگم و توی کاغذهای سفید دور و برم می نویسم. پس اگر اینها هم چرت و پرت است من هم تعادل روانی ندارم. واقعن چرا بعضی ها اسم "دل نوشته" ها را می گذارند چرت و پرت. نگاه من و دوستم به دنیا چقدر فرق دارد که من نوشتن را رهایی می دانم و او چرت و پرت؟
از نظر دوستم سین آدمی است که وقتی از همسرش جدا شد تحمل این جدایی را نداشته و چون خیلی مغرور بوده نمی توانسته به کسی این را بگوید و آنقدر چشم به راه شوهرش مانده که آخرش هم خودش را کشته. اما من نمی خواهم اینطور فکر کنم. درست است که سین به دلیل خودکشی یا زیاده روی در خوردن قرص های آرام بخش حتما از مشکلات روانی رنج می برده اما دلم می خواهد فکر کنم که او فقط تنها بوده. بی نهایت تنها. اگر دوستانی داشت، شاید اینطور نمی شد. اگر می دانست حتی دو نفر هستند که درد دل هایش را می شنوند یا می خوانند این همه نمی ترسید. شاید قد مورچه* امید پیدا می کرد. و به مرگ پناه نمی برد. من اینطور فکر می کنم.

مورچه زبان مشترک من و دخترک بود. برای مقادیر کم. خیلی کم.*

Aug 28, 2010

تیک

مونده ام تو کف این راننده هایی که جلوشون مسیری غیر از راستِ راست یا چپِ چپ نیست. یعنی کلن یه مسیر بیشتر روبروشون نیست. با اینحال راهنما می زنن.

بالابر*

دگمه آسانسور را می زنم. من طبقه چهارم هستم. آسانسور روی طبقه سوم ایستاده. بجای اینکه بیاید بالا می رود پارکینگ. کمی بعد راه می افتد. طبقه یکم دوباره می ایستد. چند لحظه بعد راه می افتد. این بار می رود هم کف. مانده ام چطور یک نفر ممکن است یک طبقه را هم با آسانسور برود پایین. دوباره حرکت می کند. این دفعه می آید طبقه سوم. خوشحالم که دارد می رسد بالا. طبقه سوم کلی سر و صدای خداحافظی می آید و تعارفات اول من اول تو. دوباره راه می افتد. به جای آمدن بالا، می رود پارکینگ. کفرم درآمده. دگمه چهار را چند بار فشار می دهم که آسانسور یادش بماند من این بالا هستم. با سلام و صلوات از پارکینگ راه می افتد. طبقه دوم می ایستد. فکر می کنم الان است که دوباره برود پارکیگ یا همکف. اما می آید بالا. خوشحالم که بالاخره دارد می آید. با ناز و صلوات می رسد طبقه چهارم و بعد از چند لحظه (که برای من یک عمر است) در باز می شود. پر است. چهار نفر تنگ هم چپیده اند توش و دارند من را تماشا می کنند. من هم آنها را تماشا می کنم. قاعدتا کسی قرار نیست جایش را به من بدهد و خودش از پنجره بپرد پایین. (راهرو ها پنجره هم ندارد) در بسته می شود و آسانسور با همان ناز و کرشمه می رود پایین. هم حرص خورده ام هم وقتم تلف شده. می روم طرف پله ها.
.
*
این داستانی است که تقریبا همیشه اینجا تکرار می شود. برای همین تصمیم گرفته ام بیشتر مواقع از پله ها رفت و آمد کنم. و همیشه جلوی در آسانسور طبقات، آدمهایی را می بینم که مدتهاست منتظر آسانسورند و با این حال نمی دانم چرا با تعجب مرا نگاه می کنند.

Aug 27, 2010

*کوچ بنفشه ها

در روزهای آخر اسفند
کوچ بنفشه های مهاجر،
زیباست.

در نیم روز روشن اسفند
وقتی بنفشه ها را از سایه های سرد،
در اطلس شمیم بهاران،
با خاک و ریشه
-میهن سیارشان-
در جعبه های کوچک چوبی،
در گوشه ی خیابان، می آورند:


جوی هزار زمزمه در من،
می جوشد:
ای کاش ...
ای کاش آدمی وطنش را
مثل بنفشه ها
(در جعبه های خاک)
یک روز می توانست،
همراه خویش ببرد هر کجا که خواست
در روشنای باران،
در آفتاب پاک.

برای "ر" که خودش اینجا نیست ولی دلش اینجاست.

*شفیعی کدکنی

Aug 26, 2010

برش

کجایید ای پنجاهی ها و افسانه قهرمانی شیبه داخ* ها روی ماشین های بی ام دابلیوی دو در! .. یادش بخیر. امروز یه پژو 206 دیدم که شیبه داخ داشت. چقدر زشت. چقدر جواد!
.
* همان Sunroof

Aug 25, 2010

نقل از دوستان فیس بوکی

قهرمان هیچ فرقی با آدمهای عادی ندارد فقط چند دقیقه دیرتر از بقیه فرار کرده است.
.
.
.
.
.
.
.
شرمنده آقای Esfand Yare که بلد نیستم بهش لینک بدم!

یک تکه زندگی 2

آهنگهای حبیب را دوست دارم. بیشترشان را. کاری به گرایش های سیاسی ش هم ندارم. امروز وقت آمدن به شرکت داشتم بهشان گوش می دادم. مثل مادر، حرفات همه دروغه، قوی زیبا، بزن باران، شهلا، درخت پیر، و خیلی های دیگر که الان خاطرم نیست. وقت گوش دادن به آهنگ مادر که همیشه تنم می لرزد. خلاصه اینکه امروز روز آقای حبیب بود!
.
دیروز به سفارش استادِ دخترک سر از یک پاساژ در خیابان انقلاب درآوردم و تا ته آن رفتم. با یک فروشنده عبوس سر و کله زدم و یک ویولن 4/4 خریدم تا با ساز قبلیش عوض کند. فروشنده (که البته خودش هم استادی بود برای خودش و مثل این فیلم ها شد که اول از کسی خوشت نمی آید و بعد می بینی طرف خدایی ست برای خودش) گفت سازهای زیر 200 تومان ارزش هنری ندارند. من هم گفتم مفهوم شد اما دختر من هم هنوز دانش آموز است و حرفه ای نیست. گفت چند سال است می زند؟ گفتم 4 سال. گفت کم نیست. گفتم زیاد هم نیست! خلاصه آخرش یک ساز خوب انتخاب کرد و داد دستم. فکر کنم اگر خودِ دخترک آنجا بود بهتر می توانست در انتخاب سازش کمک کند. شب هم رفتیم سورنِ دوست داشتنیِ همیشگی با منوی تکراریِ همیشگی ش! :)
.
مجبور بودم به خاطر کاری حدود یک ساعت جلوی وزارت مسکن فاطمی توی ماشین بنشینم. وقت افطار نگهبان ساختمان با یک بشقاب نان تازه و پنیر آمد زد به شیشه ماشین. گفت دیدم اینجا منتطرید گفتم افطار کنید! هم شرمنده شدم هم متعجب. کلی تشکر کردم یک لقمه از نان پنیرش کندم و به فاصله یکی دو دقیقه راه افتادم. من روزه نبودم. اما همین که این پسر جوان به جای نشستن پشت شیشه های آبی اتاقکش و هلف هلف خوردن و تماشا کردن مردم چنین معرفتی داشت، خودش دست مریزاد دارد. باید بگویم مریم توی وبلاگش از این آدم هم بنویسد.
.
از روزمرگی می نویسم. می دانم. اما باید بنویسم. به عبارت بهتر، می خواهم که بنویسم.

Aug 24, 2010

Me 2

این را توی گودر خواندم یادم افتاد به خودم. به شباهت خودم با این پست. یادم افتاد همین چند وقت بود که دوستی تماس گرفت و جواب ندادم و فکر کنم ناراحت شد. احتمالن اینجا را هم می خواند. من اصلن آدم حرف زدن طولانی پای تلفن نیستم. می دانم بعضی ها را اینطوری رنجانده ام. بعضی ها به کل بی خیال من شده اند. واقعن فکر می کنم به جای "دیگه چه خبر" گفتن های مداوم بهتر است تلفن را قطع کنیم و به کار و زندگیمان برسیم. یا دیداری حضوری اگر پا بدهد. توی روابط شخصیم هم همینطورم. خیلی خیلی که دلم تنگ بشود تماس می گیرم برای شنیدن صدای آن طرف خط. و پرسیدن احوالی و به امید دیدار گفتنی برای اولین فرصت دیدار. تلفنم هم به ندرت در روز زنگ می خورد. خلاصه حمل بر چیزی نباشد. مدلم اینطوریه!
.

نقاشی مسخره دیوار رو به اتمام است. و هیچ چیز زیبایی ندارد. حیف این همه رنگ و انرژی. کاش یک گل و تپه می کشیدند آدم اقلن دلش باز می شد می دید.

Aug 23, 2010

یک تکه زندگی

همه چیز به شکل مضحکی آرام می گذرد. سبکی تحمل ناپذیر هستی که می گویند همین است انگار. منتظر سفر بعدی هستم که آخر تابستان است. بقیه روزها در تکرار می گذرد. گاهی در آرامشی کسل کننده. شاید هم آرامش قبل از طوفان است. هیچ چیز که آدم پیدا نمی کند منتظر می ماند. منتظر اتفاقی، چیزی. از اتاق کناری صدای آهنگ عربی می آید. همکارمان فیلم سفر لبنانش را گذاشته بقیه ببینند و حالش را ببرند! من هم توی این اتاق تهی نشسته ام و تق تق تایپ می کنم. مهماندار می آید توی اتاقم کمی می نشیند روی صندلی و می بیند سرم به کار خودم است. می رود. در راستای زیباسازی شهرمان روی یک برج چندین طبقه که از پنجره اینجا دیده می شود، دارند یک نقاشی خفن می کشند. هنوز چیزی نفهمیده ام ازش. بالایش چیزی مثل سیاره و آسمان است. با نوشته هایی مثل خط عربی. پایین ترش یک دست سفید بزرگ است. یک چیزی توی مایه های نقاشی های حماسی نهضت لبنان. چنگی به دل نمی زند.
صبح که ساعت زنگ زد بیدار شدم و دیدم دخترک آمده خوابیده کنارم بالشت مخصوص خودش را هم آورده سگش را هم بغل کرده. طفلک با اینکه می داند تخت دونفره برای من یکی کم است باز هم گاهی اوقات دلش تنگ می شود و می آید کنار من. شبها توی تختم جولانی می دهم که بیا و ببین. خیلی کیف دارد که هر طرف تخت که خواستی، بتوانی بخوابی. برای همین است که من بطور لاینقطع در طول شب از این بالشت به آن بالشت در حال حرکتم. این هم از مزایای زندگی مجردی. حالا هی ناله کنم از تنهایی. قدر نشناسم دیگر.

Aug 22, 2010

مرسی مامان

A mother is a person who seeing there are only four pieces of pie for five people, promptly announces she never did care for pie.

Tenneva Jordan

مادر کسی ست که وقتی می بیند 4 تکه کیک برای 5 نفر روی میز هست، بلافاصله می گوید: من هیچوقت کیک دوست نداشتم.

Aug 21, 2010

سفرنامه در کار نیست

متنفرم از پروازهای آخر شب جمعه که باید فردا صبحش سرکار باشی. ولی ما با یکی از همین پروازهای تنفرانگیز برگشتیم. خدا رو شکر که باز پامون به زمین رسید البته. آقا من این آهنگهای اخیر زدبازی رو خیلی دوست دارم. "دوستای صمیمی کارای قدیمی .." حالا هر کی من رو به چیپ بودن محکوم می کنه بکنه. آدم که همیشه نباید دم از بتهون و کلاسیک گوش دادن بزنه که.
من اونجا آفتاب گرفتم. گشتم. خوردم. خوابیدم. با دخترک توی دریا چرخیدیم. توی بازار چرخیدیم. کنسرت رفتیم. خندیدیم.
پنجشنبه شب داشتم کارتهامو از کیف پول قدیمم می گذاشتم توی کیف پول جدیدم. از خرید اومده بودیم. می خواستیم بریم شام بخوریم و موزیک زنده گوش کنیم. شب پنجشنبه بود و جزیره و آرامش. هنوز مسافرت تموم نشده بود. سرخوش بودم. کیفمو ریختم بیرون. داشتم توش رو وارسی می کردم که میون کارتها چشمم خورد به کاغذ سفید کوچیکی از بهشت زهرا که مسئول اطلاعات شماره قطعه نسرین رو روش نوشته بود و بهم داده بود. نگاهش کردم. من داشتم زندگیمو می کردم. اون اونجا خوابیده بود. فرسنگها دور از من. زیر خاک. بغض کردم. بعد با همون بغضی که داشتم تمام کارتهارو جابجا کردم. اون کاغذ رو هم انداختم کنار کارتهایی که نمی خواستمشون. دیگه نمی خواستمش. شماره 311 همیشه توی ذهن من می مونه. نسرین همیشه اینجور وقتها به این فکر می کنم که آیا تو فرصت رو از دست دادی و من هنوز فرصت دارم یا برعکس؟ تو راحت شدی از جبر زندگی و رفتی. من موندم که باز زندگی کنم. تا کی نمی دونم. فرق من و تو الان اینه. درسته که نیستی از زندگی استفاده کنی. نیستی طلوع خورشیدو ببینی. از بوی یک گل یا خوردن یک غذای لذیذ لذت ببری. نیستی که خیییییلی چیزای خوب رو حس کنی. اما یادت باشه که نیستی که درد بکشی. رنج ببری. غصه بخوری. نگران باشی. من اما هستم هنوز. هستم که لذت ببرم و هستم که رنج ببرم. فرق من و تو الان اینه.

Aug 14, 2010

جابجایی وبلاگها

مخم هنگ کرده. هزار حرف میاید توی سرم می چرخد، اما کلمه نمی شود. هی می گویم فردا
این فردا کی می رسد
؟
باید از همین ساده ها بنویسم. همین ساده ها. چند روز پیش دخترک با دخترخاله مسافرش توی خانه تنها بودند. چندبار زنگ زدم ببینم در چه حالند. تقریبن به غیر از یکبار که دخترک ویولن تمرین می کرد و یک بار دیگر که خواهرزاده ام توی اینترنت می چرخید، همه اش داشتند توی سر و کله هم می زدند. و چه حالی دارد این توی سر و کله زدن های دو تا دخترخاله همسن. حیف که از هم دور شده اند. تازه الان به هم بیشتر احتیاج داشتند. حیف که فقط سالی یکبار همدیگر را از نزدیک میبینند. تازه این دیدارشان که بعد از 5 سال بود. رفتم خانه بردمشان آیس پک. بعد شهر کتاب. فرداش هم رفتند استخر. خوش گذراندند. من هیچوقت دخترخاله همسن نداشتم. فقط یک دختر عمو داشتم که سه سال از من بزرگتر بود. و یک دخترخاله که 4 سال از من کوچکتر بود. با هیچکدامشان آنطور که دوست داشتم وقت نمی گذراندم. کودکی و نوجوانی من با دو تا دوستم به نامهای سیمین و خاطره گذشت. که بارها اینجا اسمشان را آورده ام. همسایه بودیم. هر دو هم الان ایران نیستند. این است که من تقریبا از کودکیم دور افتاده ام. خاطراتش را هم تنهایی به دوش می کشم. بقیه دوستیهای آن دوران را فراموش کرده ام. یا فقط تصویر محوی مانده. بس که این دو تصویر پررنگ بود. آهان یک دوست دیگر هم داشتم که چند سال از نوجوانیم باهاش گذشت. افسانه. یک سال از من بزرگتر بود و نسبت دوری با ما داشت. خانه مان که نزدیک بود و یک مدرسه می رفتیم هر روز همدیگر را می دیدیم. بعد که خانه شان عوض شد دیدار ها هم کم شد. با او هم خاطرات بامزه ای دارم. یک خرابه ای نزدیک خانه شان بود که آنجا گنج قایم کرده بودیم. یک صندوقی که تویش چند تا نامه بود و دفتر خاطراتی از آتش سوزاندن هامان. یادش بخیر. اولین شیر موز عمرم را توی خانه شان از دست پدرش گرفتم و خوردم. مزه اش هنوز زیر زبانم هست
.

طی یک سری عملیات ژانگولرانه و محیر العقول با کمک یک دوست که لینکش رو یک دوست دیگر برام فرستاده بود وبلاگم را از پرشین به اینجا آوردم و یک کاسه اش کردم. نگویید چرا سرویس وطنی را ترک کردی که من نسبت به بقیه بلاگرها خیلی خیلی به آن وفادار بودم. اما به دلایل مختلف ترجیح دادم که یکیش کنم. حالا تنها مشکل کوچکی که دارم (در مقایسه با مشکلات بزرگی که در عملیات جابجایی داشتم و خدا رو شکر حل شد) همان راست چین شدن وبلاگ است. فعلن اینطوری تحمل می کنم تا آن هم حل شود
.

یکهفته می رویم کیش. لبتاپ را می برم اما آنجا توی خانه وایرلس نداریم. این بچه هم مودم ندارد. فقط به امید وایرلس فرودگاه می برمش! .. خلاصه یک هفته ای نیستم. مواظب این برهوت باشید و سکوتش را بر هم نزنید
(:

Aug 1, 2010

بک آپ گرفتن از وبلاگ

یادم هست چند سال پیش دوستی برنامه ای به من معرفی کرد برای بک آپ گرفتن از وبلاگم. خیلی خوب بود. بخشی از وبلاگم را بک آپ گرفتم و نگه داشتم. حالا قصد دارم از اینجا بروم. از پرشین بلاگ. می خواهم کل وبلاگم را یکجا بک آپ بگیرم و خلاص. اما نه آن برنامه را دارم و نه راه دیگری بغیر از کپی پیست کردن بلدم که آن هم تمام عمرم را خواهد گرفت! .. کسی هست که بتواند کمکی کند؟


.


.

Jul 28, 2010

ملتمسانه

گوشَت صدا کند جناب سرهرمس که نقل قول کردی آرامش بهتر از حقیقت است. و من خواندم آرامش بهتر از حقیقت است.و هی به خودم گفتم لابد آرامش بهتر از حقیقت است. و هی خودم را خر کردم که اصلن آرامش بهتر از حقیقت است. و هی دنبال آرامش قسطی گشتم. زور زدم و دنبالش گشتم. زر زدم و دنبالش گشتم. خودم را تکاندم و دنبالش گشتم. کله معلق زدم و دنبالش گشتم. با قرص خوابیدم و دنبالش گشتم. و وقتی حقیقتی پیدا نیست، لابد باید به همین آرامش قسطی زورکی لنگ در هوا قناعت کرد. تو که نوشتی آرامش بهتر از حقیقت است. کاش نقل قول کرده بودی مثلن: "اصلن حقیقتی وجود ندارد که با آرامش تاخت بزنی" یا "حقیقت همان آرامش گمشده است" یا "گور بابای آرامش، بگردید دنبال حقیقت بلکه از خجالت خودتان درآمدید" .. نه خداییش بهتر نبود؟ کاش من هم یک فیلسوف بودم. همین جمله آخر را می گفتم و خلاص. کمترینش این بود که تا حالا از خجالت خودم درآمده بودم.

چوب شور

یک روز عادیست. نه خیلی عادی برای من. اما یک روز مثل بقیه روزهاست. صبح آمده ام سرکار. شب خوب نخوابیده ام. دیشب رفته ام استخر حجاب برای وقت گذرانی. برای دیدن استخر تو. از جلوی خانه شما پیچیده ام توی حجاب. دیشب نباید می دیدمت. اجازه نداشتم. باید وقت می گذراندم. در سالن حجاب وسط زنانی که با مایو کنار استخر به شکل مضحکی می رقصیدند. من رفتم توی آب. زیر پایم خالی شد. سرم را گرفتم بالا. نفس کشیدم. نفس عمیق. چند تکه آسمان بالای سرم دیدم. لابلای سقفهای محکم. شنا کردم. صدای گرومپ گرومپ بلندگوها توی سالن می پیچید. من صدای فوت کردنم را زیر آب می شنیدم. سرم را فرو می کردم توی آب و همه چیز خالی می شد. ساکت. باز می آمدم بالا و دختری با لباس محلی کنار استخر می رقصید. سرم را فرو می کردم توی آب و دنیا خالی می شد از من، از تو. آب بود و هیچ نبود. آب بود و تو دور بودی. خیلی دور.


بعد رفتیم سالن کنار برای تماشای رقص سماء. دختری می رقصید و سرش را می چرخاند و می چرخاند و می چرخاند. دستانش را میبرد بالا. می کشید بالا. دستانش در چشمان من می رسید به سقف. من در دستانش بودم. می خواستم بروم بالا. جایی که شاید خدا باشد. رهایی باشد. من باشم تنهای تنها. بی درد. می خواستم گریه کنم.


آمدیم بیرون. خواستم یکی از دخترها را سوار ماشین کنم و بگویم شما هم درد دارید؟ شما هم حالتان بد است؟ شما هم در گُه گیجه بسر می برید؟ یا دارید خوش خوشان می روید ماجرای استخر را برای خانواده محترمتان تعریف کنید؟ سوار نکردم. راه افتادم بطرف خانه. تلفن میم را جواب ندادم. می خواست بگوید زندگی همین است. می خواستم بگویم ّFair نیست. دیگر حوصله نداشتم. صدای ضبط را تا آخر زیاد کردم و ناشیانه لایی کشیدم.  


من زجر می کشم. زجر می کشم و خدا باید، باید پاداش این زجر را یا با وصل .. و یا با هجرانت به من بدهد.

Jul 22, 2010

چرندیات

اینجا که نشسته ام پشت سرم یک پنجره است با منظره کوههای شمال تهران. نصف کوهها را برج روبرو گرفته. اما خوشبختانه نصفش هنوز هست. می توانم وقتی کلافه هستم صندلی را بچرخانم و آسمان را تماشا کنم. و شیشه های آبغوره همسایه روبرویی که پشت پنجره اش چیده و گلدانهای کوچک توی تراسش. که مرا یاد تراس های پنجره های  لویزان می اندازند. آنجا از طبقه دهم می شد همه چیز را دید. حتی دماوند را. روز بعد از ختم نسرین رفتم موهایم را کوتاه کردم. پسرانه. باید سرم باد می خورد و آن حس خفگی رهایم می کرد. حالا حواسم به خودم نیست. زندگی می کنم شلوغ. کار می کنم شلوغ. حواسم به خودم نیست می دانم. مواظب آرایشم هستم. هر روز دوش می گیرم. گاهی دو بار. کرم ها و قرص هایم را با دقت استفاده می کنم. اما یک جایی از خودم دورم. غیر از آن شب بعد از مسجد که روی روتختی قرمز بغضم ترکید و بعدش رفتم آرایشگاه و بعدش رفتم توی ه برای خودم چرخیدم و آن انگشتر را خریدم. دیگر بعد از آن گریه نکردم. باید با مهمانی های خواهر که چیزی نمانده برود روزها را بگذرانیم و دخترک با دخترخاله اش وقت بگذراند و تابستان بگذرد. تا پاییز. پاییز دوست داشتنی من که می دانم دوستش نداری. اما یک چیزی تویش هست که به خودت نزدیکت کند. تابستان اینطور نیست. اغواگر است. در فکر چند سفرم. کلاس های توسعه تجارت هم تمام شد و چه عالی که رفتم. اما فکر می کنم من هیچ وقت تاجر نشوم. کارم را دوست دارم. خیلی. اما فقط کارم است. زندگیم نیست. عاشقش نیستم. توی لابی بزرگ اسپیناس که می نشینیم و بلوار را تماشا می کنیم توی سرم خیلی چیزها می آید و می رود. نمی دانم زندگی همان لحظه است یا بعدش یا قبلش. فکر می کنم خیلی جان سختم. خودم اینطور فکر می کنم. گرچه شاید در نظر بعضی بی حوصله بیایم یا به قول دخترک شلوغ و غرغرو. اما خودم فکر می کنم خیلی جان سختم. آن 4-5 ساعت توی تنهایی یادم می آید که با م حرف زدم. گفتم زندگی می تواند امشب آوار شود روی سرم. آن چند ساعتی که با قرص خوابیدم و ازطپش قلبم بیدار شدم. و بعدش که زندگی آوار که نشد هیچ. گذشت در آرامش. فکر می کنم خیلی جان سختم. و همان لحظه ها و لحظه های مشابهش هست که جان سختم کرده. و این خوب است یا بد. هنوز نمی دانم.

Jul 15, 2010

در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز

فردا صبح که از خواب بیدار می شوم تجربه ی این حس که نسرین دیگر توی این دنیا نیست، چطور است؟ دوست قدیمی من دیشب ساعت ده و نیم، مرد. توی خانه. بعد از ده سال مبارزه با سرطان. من دیشب عروسی بودم. هفته قبل آخرین تماس را با مادرش داشتم. گفت شکمش باد کرده. فهمیدم آخرش است. خواستم ببینمش. راضی نشد. موکول کرد به این هفته. چند بار بعد خواستم تماس بگیرم. ترسیدم. چیزی الهام شده بود بهم. تا دیشب. دیشب عروسی بودم. امروز ظهر وقتی روی موبایلم، شماره منزل نسرین افتاد قلبم ریخت. توی موقعیتی نبود که بخواهد به من زنگ بزند. جواب دادم. و خبر را شنیدم .. باقیش همه در خواب گذشت. از گل خریدن و رفتن به آن خانه ی همیشگی و اشک و سیاه و .. حالا اینجا نشسته ام. فردا روز دیگری ست. از خواب بیدار می شوم و دیگر نسرین نیست که بخواهم حالش را بپرسم. دیگر نسرین نیست که منتظر بمانم شیمی درمانی دوره نمی دانم چند صدمش تمام شود تا با هم برویم انرژی درمانی. دیگر نسرین نیست که وقت ناامیدی یادش بیافتم و به این فکر کنم که اگر جای او بودم چه می کردم. دوست قدیمی من دیشب مرد. وقتی داشتم توی عروسی می رقصیدم.


جمعه ١٨ تیرماه ١٣٨٩

Jul 1, 2010



من خیلی می ترسیدم. اما از جایی به گمانم ترس تمام می شود. از آنجا که خسته می شوی. می خورد توی ذوقت. چیزی از اوج به حضیض می رسد. از آنجا که با خودت می گویی هر چه بادا باد. از آنجا که با خودت قرار می گذاری خود گم شده ات را دوباره پیدا کنی. از آنجا که فکر می کنی باید پا پس بکشی و تماشا کنی. که دیگر نمی توانی مقاومت کنی. نمی خواهی. می خواهی بگذاری کمی هم دنیا برای خودش بچرخد و هر چه که مال توست بیاید کنار تو و هر چه که نیست برود و رفتنش را تماشا کنی. نه گریه. نه ضجه. نه افسوس. خسته ای. می خواهی خفقان بگیری و زندگیت را بکنی. ترس از اینجا تمام شده. از جایی که خفقان می گیری و دیگر هیچ چیز به تخمت نیست. اوضاع خطرناکی ست. می دانی. اما حداقل ترس توش نیست

Jun 29, 2010

آگهی

به یک گودرباز حرفه ای جهت آموزش نیازمندیم!

Jun 27, 2010

ما همه خوبیم.


.


.


تو باور نکن.

Jun 24, 2010

تماشای بازی ‌های جام جهانی و کاهش بازده شرکت ‌ها در ایران

خرداد ۱۳۸۹

از هر هفت نفر شاغل در ایران، یک نفر برای دیدن بازی‌های جام جهانی مرخصی می‌گیرد یا ساعت کاری‌اش را کاهش می‌دهد.

براساس تحقیقاتی که «ایران تلنت» انجام داده است، در ماه‌های خرداد و تیر امسال شرکت‌ها افت قابل ملاحظه‌ای را در بازده کاری تجربه خواهند کرد، چرا که تعداد قابل توجهی از کارمندان برای تماشای فوتبال از ساعت کاری خود استفاده می‌کنند.

«ایران تلنت» (
IranTalent.com)، بزرگ‌ترین سایت استخدامی کشور در روزهای ۲۳ تا ۲۶ خرداد امسال یک نظرسنجی‌ اینترنتی انجام داد که نشان میدهد، براساس هشت هزار پاسخ افراد شاغل در ایران، از هر هفت نفر شاغل، یک نفر برای دیدن بازی‌های جام جهانی مرخصی می‌گیرد یا ساعت کاری‌اش را کاهش می‌دهد.

در بخشی از این نظرسنجی از جمعی از شاغلین سراسر کشور پرسیده شد که آیا کار خود را برای دیدن بازی‌ فوتبال متوقف می‌کنند یا نه.

به استناد داده‌های تحقیق،
۱۵ درصد شرکت‌کنندگان در این نظرسنجی (یک نفر از هر هفت نفر) اعلام کردند که برای دیدن بازی‌ها، کار را متوقف می‌کنند. این آمار شامل کسانی می‌شود که یا از محل کارشان بازی‌ها را دنبال می‌کنند یا برای دیدن بازی‌ها، محل کار را زودتر از موعد ترک می‌کنند.

به گزارش تحقیق «ایران تلنت»، احتمال اینکه مردان کارمند از ساعت کاری خود برای تماشای فوتبال کم کنند، دو برابر زنان برآورد شده است. همچنین زنان متاهل کارمند با
۶ درصد (یک نفر از هر ۱۷ نفر)، پایین‌ترین درصد را به خود اختصاص دادند.

انتظار می‌رود در بازی‌های برزیل، آرژانتین و اسپانیا درصد توقف کار به بالاترین حد خود برسد، چرا که این تیم‌ها در نظرسنجی «ایران تلنت» محبوب‌ترین تیم‌های فوتبال در ایران شناخته شدند.

یکی از تحلیل‌گران «ایران تلنت» درباره هدف این نظرسنجی می‌گوید: به عنوان یک سایت استخدامی آنلاین که بانک اطلاعاتی هزاران متخصص را شامل می‌شود، شرکت‌ها مکرر از ما می‌خواهند که روی مسایل گوناگونی که مربوط به استخدام و محیط کار می‌شود، به آنها مشاوره بدهیم. این روزها، یکی از موضوعات داغ «جام جهانی» است و تاثیر آن بر محیط کار. به همین دلیل ما تصمیم گرفتیم یک نظرسنجی برگزار کنیم تا رفتار و دیدگاه هر دو گروه کارفرما و کارمند را بررسی کنیم.

بر اساس یافته‌های نظرسنجی «ایران تلنت»، در دسته‌بندی‌های شغلی، نیروهای «فروش» بالاترین نرخ را در زدن از کار برای تماشای بازی‌های جام جهانی داشتند و در مقابل کارمندان بخش‌های «اداری» کم‌تر از سایر مشاغل از ساعت کاری خود در این ایام می‌کاهند.

این نظرسنجی همچنین نشان می‌دهد که «مدیران ارشد» شرکت‌ها با یک نفر از هر چهار نفر، آماده‌ترین افراد برای ترک محل کار خود برای تماشای بازی فوتبال هستند.

براساس دسته‌بندی نوع سازمانی که افراد در آن کار می‌کنند، کارمندانی که در شرکت‌های بین‌المللی در ایران مشغول به کار هستند با
۱۸ درصد، بالاترین نرخ متوقف کردن کار را دارند. به نظر می‌رسد این آمار به ساعات طولانی کار که احتمال تداخل زمانی با بازی‌ها را افزایش می‌دهد و همچنین به سیاستهای مدیریت  در این زمینه مربوط باشد. به گفته بعضی مدیران منابع انسانی در شرکت‌های خارجی مستقر در ایران، آنها تلویزیون بزرگی را در دفتر کار خود قرار داده‌اند تا پرسنل بتوانند با هم بازی‌ها را تماشا کنند، چرا که اعتقاد دارند این عمل باعث شکل‌گیری روحیه تیمی بین نیروها می‌شود.

همچنین شرکت‌های بخش خصوصی با
۱۵ درصد در رتبه دوم قرار دارند. کارمندان سازمان‌های دولتی با ۱۴ درصد، پایین‌ترین نرخ توقف کار را در زمان بازی‌های جام جهانی داشته‌اند. ساعات کاری کوتاه‌تر و تداخل زمانی کمتر دلایل اصلی پایین  تربودن این درصد در میان کارمندان دولتی است، چراکه برای بسیاری از کارمندان دولت، پایان کار روزانه (ساعت ۱۴) پیش از شروع اولین بازی (ساعت ۱۶) است.

طبق نتایج به دست آمده از نظرسنجی «ایران تلنت»،
۱۲ درصد از کسانی که در محل کارشان بازی را تماشا می‌کنند، برای دیدن بازی پس از پایان ساعات رسمی کار اضافه کار دریافت می‌کنند.

تبعات بازی‌های جام جهانی تنها بر ایران اثر ندارد. در جام جهانی‌ سال‌های گذشته، بسیاری از شرکت‌های اروپایی افزایش غیبت‌ کارمندان به بهانه «مریضی» را گزارش داده‌ بودند.

همچنین براساس گزارش منتشر شده درروزنامه «وال استریت ژورنال»، خسارتی که شرکت‌های انگلیسی به دلیل غیبت کارکنان در روزهای جام جهانی امسال متحمل می‌شوند، یک میلیارد پوند تخمین زده شده است.

مدیران و اجازه مرخصی برای تماشای فوتبال

کارشناسان اقتصادی بر این باورند که اگر ایام جام جهانی «مناسب» مدیریت نشود، می‌تواند خسارت‌های عمده‌ای برای شرکت‌ها به وجود بیاورد. مرخصی‌های گسترده پرسنل، گذراندن زمان کاری به خواندن تحلیل بازی‌ها، بحث میان هواداران تیم‌ها در محیط کار و همچنین کم‌خوابی‌های ناشی از تماشای دیر وقت بازی‌ها همگی می‌تواند در کاهش بازده کاری موثر باشد.

در نظرسنجی «ایران تلنت» از افرادی با سمت‌های مدیریتی پرسیده شد که آیا به نیروهای زیردست خود اجازه می‌دهند برای تماشای بازی فوتبال از منزل، شرکت را زودتر ترک کنند و یا حداقل در محل کار بازی‌های جام جهانی را به طور زنده دنبال کنند؟

تنها
۱۱ درصد مدیران (یک نفر از نه نفر) اعلام کردند که «قطعا» به کارمندان خود برای دیدن بازی‌ها مرخصی می‌دهند، در حالی‌که دیگران یا درخواست‌های مرخصی را رد می‌کنند یا مرخصی را منوط به «حجم کار» می‌دانند.

مدیران در تهران به نسبت همتایان خود در دیگر شهرستان‌ها انعطاف بیشتری داشتند. در تهران
۱۲ درصد از مدیران با مرخصی کارمندان برای تماشای فوتبال موافقند، در حالی‌که در شهرستان‌ها تنها ۸ درصد از مدیران اینگونه فکر می‌کنند.

مدیرانی که خودشان قصد متوقف کردن کار برای تماشای بازی‌ها را داشتند، دو برابر دیگران انعطاف‌پذیری برای موافقت با مرخصی پرسنل نشان می‌دهند.

از زاویه دیگر، جام جهانی بر تقاضای کالا و خدمات نیز تاثیر می‌گذارد. «رستوران‌ها» از بخش‌هایی هستند که انتظار می‌رود در این ایام افت درآمد داشته باشند، چرا که مردم بیشتر ترجیح می‌دهند در خانه بمانند. اما همزمان، برای بعضی کالاهای خانگی افزایش تقاضا مشاهده می‌شود.

«ایران تلنت» به سراغ چند فروشگاه لوازم صوتی و تصویری رفت و با گردانندگان آنها گفت‌و‌گو کرد. این افراد افزایش حجم فروش دستگاه‌های تلویزیون را تا پیش از شروع بازی‌ها گزارش کردند. هر چند این آمار، در مقایسه با رشد فروش دستگاه تلویزیون در جام جهانی قبل که تیم ملی ایران در آن حضور داشت، بسیار پایین‌تر بوده است.

در ایران هنوز هیچ تحقیق رسمی و جامعی درباره ابعاد
اقتصادی جام جهانی در کشور انجام نشده است، اما بر اساس نرخ غیبت کارمندان، انتظار می‌رود افت کاری و خسارت‌های حاصل از آن قابل توجه باشد. از سوی دیگر برخی کارشناسان احتمال می‌دهند که خسارت‌های ناشی از تماشای بازی‌های جام جهانی، در مقایسه با دیگر عوامل کاهنده بازده، دارای اهمیت ویژه‌ای نباشند.

منبع: IranTalent.com

Jun 13, 2010

تیک

من در حال حاضر کلن در حیرانی و سرگردانی بسر می برم.


همینطوری خواستم عرض حالی کرده باشم!



May 27, 2010


(Sevismeden Uymuyalim)


Sila


'Let's Not to sleep before making love'


Download


 


"Translation"


As if there is no option to you.


Do you have to keep on?


Is Going on hard to you?


Do you have to burden this situation?


Do You think there is no love?


Do You think making love is the same with every one?


Do You think there is no heart?


Are you one of those only hanging to life?


 


If you want, we will be broken down and collapsed.


If you want, we will be vanished and crushed.


But let’s not sleep before making love,


And let’s not die before understanding each other.


 


As if you do not have dare.


Do you have to be silent?


Is Flying too hard for you?


Even, don’t you dare  to walk?


Do You think there is no love?


Do You think making love is the same with every one?


Do You think there is no heart?


Are you one of those only hanging to life?


 


If you want, we will be broken down and collapsed.


If you want, we will be vanished and crushed.


But let’s not sleep before making love,


And let’s not die before understanding each other .


 


 


May 25, 2010

Lost Happiness

تمام این دو روز که آهنگ های ماشین را دیوانه بار بلند می کنم و شیشه ها را می کشم بالا تا کسی فکر نکند دیوانه ام و فقط آهنگهای آن چند سی دی را گوش می دهم چون با هر آهنگ آشنای قدیمی خودمان اشکهایم پایین خواهند ریخت، تمام این دو روز به این فکر می کنم که آقای گ با این که خیلی خل و چل بودی و هستی، باز خدا پدرت را بیامرزد که این سی دی ها را به من دادی تا الان توی این روزهای نحس، آهنگهای دهه 80 و 90 را گوش کنم و یادم بیاید آن روزهای بی خیالی و آن دنیای عجیب که هنوز به این جا نرسیده بودم. هنوز اول راه بودم. و با گوش دادن آن آهنگها فکر کنم که شاید هنوز هم بتوانم تحمل کنم. شاید هنوز جوان هستم. شاید هنوز فرصت هست. که بتوانم خودم را دوست داشته باشم. بله من خودم را دوست دارم. و تحمل می کنم. چون این خود زندگی ست .. عکس مادر و پدر را گذاشته ام روی صفحه کامپیوترم. چه عکسهایی. چرا زودتر به من نداده بودیدشان. مادر و پدر روی دو صندلی لهستانی نشسته اند کنار هم. 43 سال پیش. پدر با کراوات و شلوار اتو کشیده و پیراهن مردانه سفید آهار زده و ساعت مچی خیلی شیک. و مادر که نگو. چیزی توی مایه های ثریا .. نه زیباتر. خیلی زیباتر. گونه های برجسته و هیکل درشت. موهای کوتاه مشکی. با دو گوشواره آویز. و یک پیراهن خیلی زیبای ساده بی آستین و تا سر زانو . آویز فیروزه اش هم توی گردنش است. همان ماه و ستاره کذایی. هر دو پا روی پا انداخته اند. ساده و بی خیال. کنار هم نشسته اند، نه در آغوش هم. اما عشق و تعلق را می توان توی عکس هم حس کرد. پدر به دوردست نگاه می کند و آرنجش را گذاشته گوشه پشتی صندلی مادر. مادر به دوربین. با لبخند کمرنگی به لب و دست به سینه. انگار که می گوید تمام دنیا زیر پای من است . کنار مردش نشسته و آنقدر اعتماد به نفس توی نگاه ساده اش هست که میخکوبت کند. یا آن یکی. همان که روی بام نشسته اند روی تخت فلزی توی آن گرگ و میش غروب. پدر با آن لبخند عاشقانه و نگاه گوشه چشم به دوربین و مادر دوباره با همان نگاه پرتمائنینه و آرام و زیبایی خیره کننده و ژست همیشگی. دست به سینه رو به پدر و با گوشه نگاهی به دوربین. این روزها فقط به این دو عکس نگاه می کنم. به این سادگی سحرآمیز. به این آرامش مرموز. *نمی دانم چه خواهد شد. *نمی دانم چه خواهم کرد. اما هر چه هست نگاه کردن به این دو عکس است که به من تاب زندگی کردن می دهد این روزها. نگاه کردن به این خوشبختی گم شده.


.


.


.


.


*

May 18, 2010

زن بودن

اگر درخت بودم
خودم را از ریشه‌هایم در می‌آوردم
زیر پنجره‌ات.


من یک زنم!
چشم انتظار تو می‌مانم
زیر پنجره.


 


خانه شاعران جهان

Free counter and web stats