Jun 23, 2005

fatigue


ساعت دو بامداد است. خواستم بخوابم نتوانستم. کنجکاو شدم ببينم جريان هنرپيشه های وبلاگستان به کجا رسيده. کمی وبگردی کردم. اما هيچ کدام دليل نشد که بهتر شوم. يک آدامس از کنار کامپيوتر می گذارم دهانم و باد می کنم و می ترکانم. بغضم می گيرد اما فرو می خورم. صبح سر مزار آنقدر اشک ريخته ام که فکر کنم آب بدنم خشک شده چون از صبح تا حالا يک بار بيشتر نشاشيدم. از زور خستگی خواب زده شده ام. چشمانم گود افتاده و خيره شده ام به عکس های روی ديوار. ديگر دوستشان ندارم. اگر حال داشتم همين الان همه را می کندم اما حسش نيست. اين دو روز هر چه انرژی داشته ام داده ام و حالا خالی خالی برگشته ام خانه و اينجا نشسته ام آدامس می جوم. آنقدر سيگار کشيده ام که چشمانم همه چيز را دوتا می بيند. سيگاری نبودم. نيستم. اما اين مدت کشيدم و کشيدم. خلاصه پدری از جسم و روحم درآورده ام که ديدنی است. اوضاع روحی مان زياد تعريفی ندارد. هرچه بيشتر می گذرد مثل زخمی ست که بيشتر درد می گيرد. تمام وسايل اتاقم بی حرکت سرجايشان نشسته اند انگار هيچ اتفاقی نيافتاده. عکس ها ديوانه ام می کنند. دخترک نيست. چقدر خالی ست اينجا وقتی او نيست. يک سيگار ديگر روشن می کنم. من هيچم. من يک هيچ بزرگم که می نشينم روبروی خواهرم. دستانش را در دستانم می فشارم. به چشمهای ورم کرده اش خيره می شوم. و دردی در آن چشمها می بينم که تمام قلبم را به آتش می کشد. بعد چرت و پرت می گويم. دلداری می دهم. می گويم تنها نيست. می گويم چقدر دوستش دارم. می گويم و می گويم. او نگاهم می کند. و می دانم اگر ميهمانان آنجا نبودند همانجا باز سر بر شانه ام گذاشته بود و زار زار گريسته بود. من هيچم. يک هيچ بزرگ که معنی مرگ را نمی فهمم. نمی دانم چرا بايد برای کسی که تا همين چند روز پيش نفس می کشيد و راه می رفت و می خنديد حلوا هم بزنم و قرآن بخوانم و بروم بهزيستی برايش خيرات کنم. من نمی توانم باور کنم که چگونه يک مادر می تواند تمام لباسهای نوی فرزندش را بسته بندی کند و با دست خودش ببرد بدهد يتيمخانه. نمی دانم اين نيرو از کجا می آيد. نمی توانم وسعت اين غم را تصور کنم. من نمی توانم به عکس های زيبای زيبای علی نگاه کنم و بگويم خدا بيامرزدش. نمی توانم. نمی توانم. من هيچم. يک هيچ بزرگ که به دنبال نشانه ای می گردم. در گل های خشک شده ی رز صورتی که به اندازه دانه های فندقند و تمام سنگ مزار را پوشانده اند. در عکسی که معصومانه می خندد و نگاهم می کند. در دانه های اشک که بی مهابا فرو می ريزند. در درد. در غم. من هيچم. يک هيچ بزرگ که تمام دنيا را باور نمی کنم ديگر..


 

Jun 15, 2005

آقای رئیس جمهور


 


من یک زن ایرانی هستم. یک زن ایرانی مسلمان که از نه سالگی مادرم به من یاد داد نماز بخوانم. گرچه این روزها با حرف زدن فارسی با خدا بیشتر حال می کنم.. تحصیلات دانشگاهی دارم. دو زبان خارجی می دانم. نیمچه شغل و تخصصی دارم. اهل مطالعه هستم. به شعر و فرهنگ و ادبیات علاقمندم. عاشق یادگیری ام. به ارزش های شخصی خودم پایبندم .. من یک مادر هم هستم. مادری که در قاموس شما بهشت زیر پایش است و زنی که در قاموس شما از دامنش مرد به معراج می رود!! گرچه من معتقدم مادر بودن بدون این تعارفات هم مقدس است و مردان هم بهتر است بدون توسل به زنان به معراج بروند! بگذریم. داشتم می گفتم. بله. پس من بايد قاعدتا شهروند خوب و قابلی باشم که پتانسیل یک رای مثبت برای شما را دارم.


اما آقای رئیس جمهور


من به خاطر بحرانهای اقتصادی و اجتماعی نظام جمهوری اسلامی شما درگیر ازدواج ناموفقی شدم که به تَبَعش خیلی روزها از بهترین روزهای جوانیم در راهروهای تنگ و دلگیر دادگاههای خانواده گذشت. لابد می دانید که این روزها از هر چهار ازدواج یکی منجر به طلاق می شود. و البته سالهاست برای گرفتن طبیعی ترین حقوق خودم به عنوان مادری که بار حضانت یک فرزند را به دوش می کشد در سیستم قضایی پیچ در پیچ شما فقط یک شماره  هستم. یک شماره که هنوز پرونده اش پس از سالها بسته نشده و هیچ چیزی هم از حق و حقوق شرع  مقدس و قانون اساسی شما به او تعلق نگرفته.


آقای رئیس جمهور


من برای دستبابی به حرفه ای مستقل سالهاست که در سیستم بوروکراسی جمهوری اسلامی شما مثل حشره ای کوچک در تارهای عنکبوتی غول پیکر گرفتارم و هرچه بیشتر دست و پا می زنم بیشتر فرو می روم.و چون هرگز استعداد چاپلوسی و مجيز گويی مديران شما را نداشته ام تنها چيزی که آموختم صبر بود و صبر.


آقای رئیس جمهور


من بعنوان یک زن حتی در زندگی اجتماعی جمهوری اسلامی شما هم امنیت ندارم. بارها در محیط های کاری مجبور به تودهنی زدن! به رئيسانی شدم که انتظار داشتند هم کارمندشان باشم هم زن حرمسرایشان. و برای اثبات خود همیشه مجبور شدم سخت ترین شرایط اجتماعی و اقتصادی و حرفه ای را پشت سر بگذرانم و از زبان برخی از همین مدیران به طعنه بشنوم که "شما زن نیستید مردید!" چون هیچوقت تمایلی به استفاده ی ابزاری از زن بودنم نداشته ام و چون معتقدم قبل از این که یک زن جوان مطلقه باشم یک انسان هستم.


اما بوکسور شدن هنر نیست! من دلم می خواهد هميشه در جایگاه خودم ارزشمند باشم.و هیچ قانونی در نظام جمهوری اسلامی شما این ارزش را برای من به ارمغان نیاورد مگر تلاش خودم. این من بودم که چگونه یاد گرفتم جایگاهم را به هیچ قیمت ارزانی نفروشم.  


آقای رئیس جمهور


من و دخترکم یک خانواده ایم. با این حال در سیستم اقتصادی جمهوری اسلامی شما بعد از سالها کارکردن هنوز هم مهمان پدر و مادرم هستیم چون دستمزدی که از مدیران شما می گیرم به من امکان تهیه ی یک خانه ی مستقل نمی دهد.


آقای رئیس جمهور


همین الان در خیابان های این شهر بزرگ که تراکت های تبلیغاتی شما در ژستها و رنگهای مختلف از در و دیوارش آویزان است زیر آفتاب سوزان با مقنعه ی سیاه و روپوش سیاه آنقدر راه رفته ام و عرق ریخته ام که درد پاهایم از شوک قیمت های سرسام آور اجاره بهای یک دفتر کار فکسنی فراموشم شده.


آقای رئیس جمهور


من خسته ام. خسته از کج فهمی ها. خسته از نگاههای کثیف منفعت طلبانه. خسته از بازیچه بودن. و دلم می سوزد. من دلم برای خودم و زنان و مردان هموطنم می سوزد. وقتی هیچ چیزی سر جای خودش نیست..


آقای رئیس جمهور


ولی من هنوز امیدوارم. هنوز امیدوارم. هنوز عشق و امید و ایمان را فراموش نکرده ام. هنوز از فردای بهتر برای فرزندم حرف می زنم. از فردای او و هم نسلانش که بهتر از امروزِ من و هم نسلانم باشد. از فردايی که با آسایش خاطر سر راحت بر بالین بگذارم و با امنیت شغلی و اجتماعی و اقتصادی و روانی یک آدم مفید با روحیه ای سالم برای خودم برای دخترکم و برای اطرافیانم باشم. این آرزوی زیادی نیست. این حداقل حقوقی ست که يک انسان برای زندگی کردن می خواهد.


آقای رئیس جمهور


شما طبیعی ترین حقوق زندگیِ من را از من نگیرید. شعارهای چپ و راست تهوع آور  پیشکش وجود مبارکتان.


 


امضا


یکی از هفتاد میلیون


 


 


 

Jun 13, 2005

از ایمیل ها و همراهیتان ممنونم. امیدوارم ایمیلی بی جواب نمانده باشد. همه را با دقت خواندم و فکر کردم. نظراتتان را هم همینطور.


من و اين آقای محترم برای بار چندم و البته آخر هم با يکديگر گفتگو کردیم. البته گفتگو که چه عرض شود!  


حالا مشکل کم و بیش حل شد. می دانید چگونه ؟! خیلی ساده بود. آدم عاقل از یک سوراخ دو بار نیش نمی خورد! من هم عطای این جنگ های فرسایشی را به لقایشان بخشیدم. این به معنی عقب نشینی نبود. این یعنی خودم را بیشتر دوست داشته باشم.  این یعنی تجربه به من ثابت کرد که هر چیزی قیمتی دارد. و بیش از قیمتش نباید برایش پرداخت. شراکت با این آقا هم از آن مواردی بود که باید بیش از ارزشش از خودم و اعصابم‌ مایه می گذاشتم.


حالا بیشتر فهمیدم که چه می خواهم. و در همان جهتی حرکت خواهم کرد که جوابگوی نیازهای ذهنی ام باشد.


 


 


 

Jun 8, 2005

بحبوحه ی انتخابات هست که هست. اما من از زندگی شخصيم می نويسم..


همسر سابق من انسان عجیبی بود. یا خوب خوب می شد. یا بد بد. حد وسط نداشت.و من هیچوقت آن ثبات و اعتقاد و اطمینان قلبی را در این آدم نسبت به خودم نیافتم یا او به من نداد. می توانست در خوب بودن هم منطقی باشد.اما زیاده روی می کرد. می توانست در بد بودن هم دلیل داشته باشد.اما روی اعصابم می رفت و واقعا زجرم می داد. خلاصه ثبات نداشت. در هر دوی این حالتها می توانست به من به عنوان یک انسان نگاه کند که به اندازه ی او از تمام اتفاقات زندگی مشترکمان تاثیر می پذیرم. اما با کوچکترین دلخوری قهر می کرد و با من حرف نمی زد. و این از هر چیز دیگری برایم عذاب دهنده تر بود.نه حرف می زد نه می گفت از چه ناراحت شده و نه حرفهای مرا می شنید. بزرگترین ضربه های روحی که من در چند سال زندگی مشترک خوردم هم همین بود. ندیده گرفته شدن. هیچوقت نشد برایش از حس هایم حرف بزنم چون یا نمی شنید یا آخرش هم با متلکی قضیه را به شوخی ربط می داد. خدا نصیب نکند اگر زمانی گریه ام می گرفت. همیشه میان کارهای شخصی خود و کارهای زندگی مشترک، این من بودم که گزینه ی دوم می شدم. هیچوقت نشد که به خاطر من کاری بکند و من بدانم که به خاطر من بوده. من هم آن زمان دانشجو بودم و دخترک تازه بدنیا آمده بود و درس و بچه داری و زندگی خانه را می چرخاندم.اما هیچوقت حرفی ، اشاره ای، حتی اتفاقی که به من ثابت کند برایش ارزش دارم پیش نیامد. و من تمام آن چند سال بی اینکه توانسته باشم خودم را به او بشناسانم سعی درشناختن حداقل او کردم. اما گفتم دیگر . یا خوب خوب یا بد بد. حد وسط نداشت. چیزی که بتوان به عنوان شخصیت قطعی قبولش کرد و با آن کنار آمد و به آن عادت کرد. کسی که بتوان رويش حساب کرد يا حتی حساب دوطرفه در زندگی مشترک با او باز کرد. علاقه و اعتماد قلبی و احترام و تکيه گاه متقابل. اين چيزی بود که من می خواستم.من معتقد بودم حتی در زمان دعوا هم بهتر است زن و مرد کنار هم بنشینند و حتی دست های هم را لمس کنند. این یعنی درست است که با تو مخالفم اما دوستت دارم. من معتقد بودم حتی زمان بحث و جدل هم زن و مرد باید حرف بزنند و بگویند از چه دلخورند و حتی در آن بحبوحه هم از نکات مثبت هم غفلت نکنند. صراحتا به هم بگویند نسبت به هم چه حسی دارند. چه چیزی ناراحتشان می کند و چه چیزی برایشان لذت بخش است.حتی گفتگو و بحث را نه تنها دعوا و جنگ نمی دانم بلکه معتقدم گره ها گشوده می شود و افکار به زبان می آیند و پرده های ذهنی کنار می روند و زن و مرد زوایای نهان یکدیگر را کشف می کنند. پس در هر لحظه ی سختی تولدی هست. من دوست داشتم به وجود او به عنوان همسر و همراه زندگیم اعتقاد و اطمینان قلبی داشته باشم. یا چه بهتر هر دو این احساس و اعتماد قلبی را به هم داشته باشیم. اما هیچ کدام اینها در زندگی ما جایی نداشتند. ما در هر جر و بحثی که عموما به علت قهر های بی دلیلش سر می گرفت و عذابم می داد به هیچ چیزی نمی رسیدیم. همیشه ترس رفتن و ترک شدن در زندگی ما وجود داشت. هیچ ثباتی نبود. و ما سرانجام بریدیم.


چرا اين ها را گفتم. کميش درد دل بود. کميش هم مربوط می شود به اين روزها. حالا بعد از چند سال جدایی از آن خصوصیاتی که مرا خیلی عذاب می داد همکاری پیدا کرده ام که نسخه ی کپی شده ی همسر سابقم است :( و من مانده ام چه کنم. شرایط کارم هم طوری نیست که بخواهم بگذارم و بروم. من با این آقا شریکم. دوستانی که اینجا را می خواندید می دانید که من برای گرفتن پروانه تاسیس دفتر خدمات مسافرتی، آنهم دست تنها ،آنهم با این وضعیت اجتماعی گل و بلبل چه ها که نکشیدم. اما تلاشم را کردم و بالاخره با شرایط کاری نسبتا مناسبی تصمیم به شراکت با این آقا را گرفتم. اینجا منافع مالی من هم در میان است. کاری که به آن علاقه دارم در میان است. اعتقاد راسخ خودم مبنی بر آینده ی شغلیم در میان است. همه چیز هم از نظر شرایط کاری و استانداردهای شراکت کم و بیش خوب است. الا یک چیز و اصلی ترین چیز :(


این آقا مدام سر چیزهای کوچک قهر می کند! نادیده می گیرد. کارهای محوله را انجام نمی دهد. مثلا امروز مهمترین قرار کاری با یک کارگزار ترکیه را که فقط مدت محدودی تهران است به هم می زند. چرا؟ چون دیروز موقع صرف نهار در یک جمع سه نفره حرفی زده شده که ایشان خوششان نیامده و رفته اند توی کما. حالا ما باید سه روز ایشان را در کما ببینیم یا اینکه برویم جلو بپرسیم چه شده که شما رفتید تو کما؟! حالت اول که دقیقا عذاب زندگی مشترک گذشته ی مرا برایم تداعی می کند و اعصابم را به هم می ریزد. حالت دوم هم یعنی امر به ایشان مشتبه شده که باید یکی برود دست بوس تا از خر شیطان بیاید پایین.آنهم بخاطر گناه نکرده. فقط چون ايشان دلش می خواهد فکر کند که فلان حرف يا فلان رفتار برخورنده بوده. آنهم در چه شرایطی؟ دقیقا در اوج کار !! دقیقا در روزی که دو تا قرار کاری داریم. آگهی روزنامه داریم. مسافر ویزای شینگن داریم. قیمت هتل استانبول و آنتالیا و کمر را باید به یک آژانس همکار اعلام کنیم. ایمیل های کارگزاران دبی و مالزی بی جواب مانده. تور دو هفته ی دیگر برنامه ریزی اش کامل نشده. بلیط های چارتر روی دستمان مانده. برای گرفتن نیرو در وضعیت تصمیم گیری هستیم. و ایشان در کما هستند که چرا دیروز سر نهار در جواب به شوخی ناخوش آیندشان حرفی شنیده اند که به مذاقشان خوش نیامده. و اين رفتار را ايشان به همکاران و ديگر شرکای فعاليتهای تجاری ديگرشان هم تعميم می دهند. قهر می کنند تا يکی شانزده دفعه تماس بگيرد نازش را بکشد.امروز هر چه خواستم صبور باشم نشد. خواستم مثل دفعات قبل به روی خودم نیاورم نشد. ایشان با این کار خود مستقیما روی کار من تاثیر منفی می گذارد. بازدهی کار مرا کم می کند. حتی به شکلی مانع کارهای من می شود. چون این بار اول نیست که این مسئله ی اخلاقی سوهان روح من شده و روی اعصابم راه رفته. ولی من باز در تمام این حالات سعی می کردم روحیه ام را حفظ کنم. به کارم ادامه دهم. چون کار برایم اهمیت دارد. من وارد این تشکیلات شده ام که کار کنم و سود آوری داشته باشم. الحق که همه چیز هم دارد آرام آرام پیش می رود. اما یکهو وسط کار یک چیزی مثل سکته می آید و ریتم کار را به هم می زند. آن هم قهر های خنده آور یک آقای پا به سن گذاشته است که ده سال سابقه ی کار در این زمینه را دارد. نمی دانم شباهت پیش ذهنی من با شخصیت این آقا اینقدر رویم تاثیر منفی می گذارد یا واقعا نمی شود با این خصوصیت ایشان کار کرد. البته بعید نیست ایشان همه را از خود فراری دهند. نه به آن شوری که گاهی فقط مانده گاو جلوی پایمان سر ببرد و نه به آن بی نمکی که گاهی جواب سلاممان را هم ندهد.از طرفی کارم برایم خیلی اهمیت دارد. شراکت با شرایط خاصی که من داشتم آخرین تیری بود که برای پیشبرد کارم انداخته بودم. نمی دانم باید تا کی و چگونه باز هم سکوت کنم، از بعضی رفتارهای ناپسند چشم پوشی کنم، خودم را بزنم به بی رگی و فقط دنبال کارم باشم. کاری که برای من خیلی خیلی خیلی مهم است.اما محيطی که در آن بايد کار کنم و بازدهی داشته باشم چه؟ دو روز يکبار صحرای کربلا شود؟ .. امروز برای اولین بار طاقت نیاوردم. از فرط عصبانیت تمام سررسیدهایم و جزوه های کارم و کتابهايم و لب تاپم را کول کردم و آمدم خانه. تمام انگیزه ی من برای کار کردن آنجاست. اما دیگر طاقت آن جو مسخره ی خاله زنک بازی را نداشتم. نيامدم که ديگر نروم. آمدم که فکرهايم را بکنم.


 راستی من به چه قیمتی باید به آرزوی زندگی شغلی خود جامه ی عمل بپوشانم؟ آیا اعصاب و آرامش من ارزشش بیشتر از چند درصد سهام یک شرکت و یک یا دو عنوان و چند درصد سود نیست؟؟؟؟ آیا من زیادی حساسیت به خرج می دهم؟ یا دارم زندگی خودم را قربانی یک هدف ایده آل شغلی شخصی می کنم؟



نظرخواهی را نتوانستم باز کنم. واقعا نیاز به کمک فکری تان دارم. اگر کمی خودتان را جای من گذاشتید لطف کنید و حرفی بزنید. يا با ايميل. يا در نظرخواهی اينجا اگر بتوانم کدش را پيدا کنم.


از تک تکتون که اين نوشته رو ميخونين ممنونم.


پيام‌های ديگران


 

Jun 7, 2005

می دانی ..؟ همیشه وقتی که باید بگویمش ، نگاهم را از تو می دزدم .. و تو نمی دانی چه حرفی ست که گلوله می شود و می ماند ته گلویم .. ولی من سرانجام به تو خواهمش گفت .. روزی یا شاید شبی به تو خواهمش گفت .. بی آنکه نگاهم را از تو بدزدم ..


 


 

می دانی ..؟ همیشه وقتی که باید بگویمش ، نگاهم را از تو می دزدم .. و تو نمی دانی چه حرفی ست که گلوله می شود و می ماند ته گلویم .. ولی من سرانجام به تو خواهمش گفت .. روزی یا شاید شبی به تو خواهمش گفت .. بی آنکه نگاهم را از تو بدزدم ..


 


 

Jun 3, 2005

زندگی بدون قالی و پسته و لاريجان و ..


 


امشب یک شب پنج شنبه از بیشمار پنج شنبه های زندگیم است. ذهنم خالی ست. حس رمانتیسیزمم نم کشیده! حواسم همه جا هست الا این وبلاگ بی نوا. یعنی راستش الان هیچ چیز به فکرم نمی رسد که بنویسم. حالا این چرندیات را هم چرا نوشتم نمی دانم. بروم. بروم بخوابم که فردا از زندگی جا نمانم ..


راستی


امروز جایی جمله ای خنده دار خواندم: " اگر قصد بچه دار شدن دارید به تعداد شیشه های ماشینتان بچه به دنیا بیاورید!"


و دیگر این که


خیلی دلم می خواست بدانم دوستی که مدام ایمیل می فرستد و همه ی وبلاگ نویسان و اعضای اورکات را به تورهای گوناگون دعوت می کند از روی علاقه است که به این کار تن داده یا نانش در روغن افتاده از بازاریابیٍ آژانس های مسافرتی؟!


 


و از همه قشنگ تر این که


آب زنید راه را .. چون که نگار می رسد ..


 


 


 

Jun 1, 2005


ای خواجه برو ز هر چه داری


یاری بخر و به هیچ مفروش


 


من هم مثل بقيه ی وبلاگ نويسان ايرانيِ داخل و خارج کشور برای مرخصی اکبر گنجی خوشحالم.


 


 


 


May 30, 2005

ساعت هفت و پنج دقیقه ی عصر است.یک روز ابری با هوای دم کرده و گرم. و دود و دم همیشگی تهران. همه چیز به آرامی می گذرد. امروز داشتم یک برنامه ی دوست داشتنی برای سفری به کویر ترتیب می دادم و حین نوشتنش به کوهها فکر می کردم و به بیابان. نمی دانم چرا این همه دوستشان دارم. شاید چون عنصرم خاک است .. از صبح بارها صندوق ایمیل هایم را چک کرده ام بلکه ایمیلی از یک مسافر برسد. نباید به این زودی انتظار خبری داشته باشم ولی دارم! اما این انتظار شیرین را هم دوست دارم. گذاشته ام تا نبودن و دلتنگی کمکی باشد بیشتر دوست داشته باشم. فرصت داده ام تا تنهایی کمکی باشد بیشتر قدر بدانم. صبر کرده ام تا فاصله ی مکانی کمکی باشد نزدیک تر شوم .. دارم آهنگی ملایم از همانهایی که دوست دارم گوش می کنم. صبح توی تاکسی راننده آهنگ روحوضی برایمان گذاشته بود:" من کبوتر جلدت شدم. عاشق چشمون خمارت شدم!". سر چهار راه ترافیک سنگینی راه را بسته بود. از کنار ماشینها که گذشتیم تازه دیدیم تصادفی شده و یکی از موتور افتاده روی زمین و همه دورش جمع شده اند. مسافری که همانجا سوار تاکسیِ ما شد گفت:" فکر کنم پسره مٌرد!" .. به همین سادگی. و من به خودش که نه، به کسانی فکر کردم که امروز انتظارش را می کشند .. خیابان ها مثل همیشه شلوغند. انتخابات هر روز نزدیک تر میشود .همه عجله دارند رئیس جمهور شوند. و من عجله دارم که هرچه زودتر روزها بگذرند و من آن جواز کذایی را در دستانم ببینم. دخترک تعطیل شده و بی صبرانه منتظر است برود شهربازی. موذن زاده ی اردبیلی روی تخت بیمارستان فوت کرده و صدای اذانش تا همیشه توی گوشم می پیچد. همایش بانوان با نام " از مادر تا مدیر" در فرهنگسرای سرو آغاز شده. به کلمات مادر و مدیر که نگاه می کنم دلم برای مادرانِ مدیر می سوزد! بیچاره ها باید مادر باشند، مدیر باشند، صبور باشند، تازه بعضی هاشان باید پدر هم باشند، نان آور هم باشند. پس کِی برای دل خودشان زندگی کنند؟! .. اما می گویم ها، خدا این مادری و مدیری را ازمان نگیرد! چون آنوقت من یکی دیگر با چه بهانه ای بعضی وقتها خودم را برای بعضی ها لوس می کردم؟! :)


 


 

May 26, 2005

دلم می خواست چیزی بنویسم ولی نمی دانم چه بنویسم. دلم می خواست حرفی بزنم ولی نمی دانم چه بگویم. صفحه ی سفید را باز کرده ام و به آن خیره شده ام و انگار باران کلمات است که بر سرم می ریزد و دستانم تاب نوشتنشان را ندارد. فقط خوشحالم که اینجا را دارم. وقتی از همه چیز خسته هستم يا وقتی از خوشی لبريزم به این صفحه ی سفید پناه می آورم و گرچه این روزها نوشتن سخت شده اما باز همین هم غنیمت است.. همین که می دانم می توانم اینجا را برای خودم داشته باشم. وقتهایی که جسارتی پیدا می کنم و بدون سانسورتر می نویسم. و وقتهایی که مثل این روزها می آیم تا فقط بگویم هنوز آهو هست. در هر حال راهها به اینجا ختم می شوند. همیشه می آیم اینجا. می آیم سراغ این سکوت و در برویم باز می شود. همیشه چیزی اینجا در انتظارم است. هر وقت دارم سرریز می شوم آماده است که بشنود . همیشه هم همینطوری است. سفید و خالص. و من همینش را دوست دارم.


 


 


 

May 24, 2005


that's life



 


صدای نفس های مرد توی گوش زن می پیچند. دم. بازدم. دم. بازدم. نفسهای مرد از گوش زن وارد قلبش می شوند و همانجا لانه می کنند. That’s life!


 


زن دلش برای خودش تنگ می شود. برای زمانی که سرش را می کرد لای کتاب تا خوابش می برد. حالا کتابها همه خاک می خورند و فرصتی نیست آنها را ورق بزند. کاش می شد دوباره چند روزی فرار کرد و گم شد! از آن گم شدن های گاه و بيگاه پارسال تابستان. ماه از پنجره به روی زن می تابد. رنگش همرنگ نور مانیتور است که در تاریکی روشنایی می پراکند. و زن باید به برنامه های فردا فکر کند. That’s life!


 


زن فکر می کند هميشه وقت رفتن همينطور است. هیچ کجا دلش نمی خواهد برود. می خواهد همانجا زیر سایه ی آن درخت بلند که از جنس گوشت و خون است بنشیند و در پناهش آرام گيرد و در امان بماند . علیرضا قربانی شعر فريدون مشیری را با صدای بلند از اسپیکرها فریاد می زند: تو آفتاب منی ، گرم تر بتاب ..  that’s life!


 


زن به اسکناس های سبز رنگ فکر می کند. به نمایشگاه های رنگ و وارنگ و به مسافرانی که شبیه اسکناس های سبز شده اند! به هتل های ستاره باران که باید نرخ هایشان را دربیاورد. به رستوران ایتالیایی و گارسون های شهرستانی اش. به غذای توتی. به تابستان دخترک. به گرفتگی لوله ی آشپزخانه و به دستانش که می خواهد آنقدر دراز شوند که به آسمان برسند. به کوتاهی زندگی. به این همه تضاد در مرگ و زندگی. به چای سبز رنگ شبهای بلند. به قرص های سبز رنگ آرام بخش. و به دانه های سبز رنگ تسبیحی که اینجا آویزانند. به صبح های ملس و بعد از ظهر های رخوتناک. به تیتر روزنامه ی همشهری که هر روز یک رنگ می شود. به قد کشیدن دخترک. به مستی ٍ شنیدن یک جمله ی محبت آميز . دیدن یک شاخه لاله ی صورتی . لمس کردن یک دست آشنا .حس کردن آغوشی مهربان. تقسيم کردن لحظه های تنهايی و به اینکه .. هی فلانی .. زندگی شاید همین باشد ..


 


 


 


 

May 21, 2005

بر شانه ی من کبوتری ست که از دستان تو آب می خورد.


 


 

May 15, 2005

برای امروز


برای تو


 


 


صبح که داشتم نوشته ات را می خواندم باران گرفت. از آن باران های تند و کوتاه بهاری که دلت می خواهد کودکانه زیرش بایستی و خیس شوی. از آن باران ها که انگاری طعم شکلات می دهند و رنگشان آبی آسمانی ست. با صدای یکریز ملایمی که مثل گروه همنوایان ارکستر همراهیت می کنند تا بیشتر غرق خوشی شوی و بیشتر لذت ببری.قطره های باران برای من می باریدند و من کلمات آشنای تو را می خواندم و هیچ نداشتم که بگویم. همه را تو گفته بودی. ساده و صمیمی و بی ریا. و من آن باران کوتاه را ، در آن لحظه ی فراموش نشدنی به فال نیک گرفتم. و به یقین می دانم ، می دانم که خدای ابرهای آبستن و خدای حیات است که اینگونه به نطفه ی تمام لحظه هایمان رنگ زندگی بخشیده ..


 


 


 

May 13, 2005

کوچولوی سه ساله ی نازنینم.


ببخش که مدتی ست از تو غافل شده ام.


آنقدر این زندگی واقعی سرکارم گذاشته که وقت ندارم سر بخارانم.


ولی تو صبوری کن.


قول می دهم زیاد منتظرت نگذارم.


اصلا مگر می شود سراغ تو نیایم.


کافی ست ساعتی با خودم خلوت کنم.


آنوقت می بینی که یک روز دوباره روی ماهت را با کلمات سیاه کردم و تو هم از تنهایی درآمدی.


خيلی زود.


یکی از همین روزها.


يکی از همین روزها.


 


 

May 4, 2005

خبرهای جدید


 


انتظار برای شروع نمایشگاه کتاب‌؛


کارهای سخت بدون دریافت پول با امید به چند ماه آینده و ديدن نتيجه؛


خستگی ناشی از کارهای چندباره و چندباره که این بار باید به ثمر بنشینند؛


اعتماد کردن به کسی که بارها امتحانش را خراب کرده و بد پس داده!


زیر و رو کردن وبلاگ ها و خواندن تمام اخبار مربوط به انتخابات و گیج شدن هر روز بیشتر از دیروز!


و


و لحظه های سرشار از باران دوست داشتن و دوست داشته شدن که به تمام جان کندن های بالا می ارزد!


 


 


.. 


اندکی صبر


سحر نزدیک است.


 


                                       ----------------------------------------------------------------------


 

Apr 25, 2005

یک پیاده رويِ طولانی در خیابان های خلوت آخر شب. کشف یک کافه ی کوچک خالی از مشتری.


دو تا موجود که نمی دانم اسمشان را چه می شود گذاشت نشسته اند روبروی هم و گپ می زنند. دورتادروشان را هاله ای سفید فراگرفته و این دو موجود آرام و آسوده فضای سفید مابینشان را با هم شریکند. هاله ی سفید دورشان پر است از نشانه های ریز و درشت. اما این دوتا عین خیالشان نیست. انگار همه چیز را در کنترل دارند و تمام دنیا برای آنها پابرجاست و برای آنها می چرخد. هر دو دهانشان را باز کرده اند و حرف می زنند. شايد می خندند. شايد درد دل می کنند. شايد از گذشته حرف می زنند. يا شايد از آينده. رنگهای سفید و قهوه ای زمینه را پر کرده اند. یک جوجه ی کوچک نشسته وسط یک دایره ی سفید و با غرور به آینده می نگرد. یک آغاز .. فنجان را برمی گردانم روی نعلبکی. همان آرامش آشکاری که در آن دو موجود فضایی ته فنجان دیدیم کافی بود تا باز به معجزه های زندگی ایمان بیاورم ..


 


                             --------------------------------------------------

Apr 23, 2005

 


گاهی اوقات از سادگی ِ خودم حالم به هم می خورد.


                                         ---------------------------------------------------------------


 


 

پنجشنبه اول اردیبهشت


 


امروز از کنار احمدآباد زیبا نگذشتم.( آرامگاه مصدق. مکانی وسیع در محدوده ی جاده ساوه با چمنزار های بزرگ و درختان ردیف کاشته شده کنار هم و دیوارهای کاهگلی که به شکل بسیار زیبایی چشم را می نوازند). امروز آن زیبایی ها را با نگاهم نبلعیدم. در عوض از جلوی کوچه های آشتی کنان عبور کردم. کوچه های باریک محله های جنوب شهر که می گویند زمانی به این نام مشهور بوده اند. چون بیش از یک نفر نمی توانسته از آن رد شود. و اینطوری آن یک نفر هم می بایست با کسی که از روبرو می آمد سلام و احوالپرسی کند و آشتی .. حکايت جالبی ست.


 یک لحظه با خود فکر کردم چه خوب می شد اگر تمام دنیا کوچه ی آشتی کنان بود .. ولی من که قهر نیستم. حتی آشتی هم نیستم. من و او از کنار هم می گذریم انگار هیچ وقت همدیگر را ندیده بودیم. مثل دو غریبه. انگار نه انگار که چند سال زیر یک سقف زندگی کردیم و سر بر یک بالین گذاشتیم.


 


امروز تمام این آقایان همراه من خوب بودند. همه مودب. همه می خواستند کار من انجام شود. همه تمام سعی خود را کردند. از کارشناس 190 سانتیمتری اداره ثبت گرفته تا دادستان دادگستری با آن جثه ریز و ته لحجه ی شیرازی اش. حتی مامور کلانتری مان هم بسیار خوش پوش و مودب از آب درآمد. موهای مشکی یک طرف شانه شده با چشم و ابروی مشکی و یونیفرمی نخ نما اما تمیز. کارشناس دادگستری هم مرد خوبی بود. با چشمان بی حال و اندامی نحیف که در روز آفتابی هم برای احتیاط چترش را فراموش نکرده بود بردارد. تمامشان تلاش کردند. همه خواستند برای خانم جوانی که از بس آمده و رفته خوب می شناسندش کاری بکنند. اما نشد. تمام این آقایان بانفوذ هم نتوانستند کمکی کنند تا من حداقل حق مسلمی را که بر خودم قائل می دانم از آن غریبه ای که انگار نه انگار سالها با او زیر یک سقف زندگی کرده ام بگیرم.


 


اما من باز احمدآباد را خواهم ديد. باز از کنار کوچه های آشتی کنان گذر خواهم کرد. و فکر خواهم کرد که آيا واقعا به گرفتن يا نگرفتن حق به اين شيوه اعتقاد قلبی دارم يا نه  ..


 


                                                                


                                      -----------------------------------------------------------------


 


 

Apr 19, 2005


خدا


سلام خدای خوبی که همین دور و برهایی. توی جوراب گلوله شده روی زمین یا جایی بین نقطه ی تلاقی ستاره های این آسمان درندشت. یا توی قلب بادکرده ی پرطپش زن یا روی سنجاق سر فیروزه ی عروسک کنار آینه. کسی چه می داند. شاید هم توی قلب باد کرده ی پر طپش مردی هستی که آرام زمزمه می کند" می ..خو.. بد..نی...یک...از...عزی ..ترین.. عز...ن...ز..گی...من....هس...ت...و...خ...هی...م...ند.." یا شاید هم در شوک دوروزه ی زن خانه کرده بودی. شوکی که سرانجام مثل آب روی آتش فرو ریخت و باران بهار شد روی گونه های استخوانی اش. یا شاید هم روی یکی از گوشواره های چلچراغ آن سقف بلند بودی که گامهای لرزان زن روی فرش قرمز رنگی که به آن نور می پاشید پیش می رفت. به کجا؟ کسی چه می داند ..


 


نگاه


متاسفم آقای باستر کیتون! چسبيده به ديوار. باید به ابروان هشتی تان نگاهی انداخت و کلاه لبه دارتان را کمی عقب تر گذاشت بلکه خوش قیافه تر به نظر برسید. تازه اگر خدای زن توی چشمان منتظر شما هم خانه کرده باشد شاید مرحمتی شود و در افقی که مدتهاست به آن خیره شده اید یک دسته گل نرگس بروید. یک دسته گل نرگس وحشی که از ناچاری گل نرگس نیست. کسی چه می داند .. شاید زن هم روزی می خواسته یک دسته گل نرگس وحشی باشد ..


 


بودا


بودای عزیز من پروانه ای بر شانه ی کودکی ست که در نیزارها به دنبال گنج می گردد. و در جنگ و هیاهو به دنبال شاخه ی زیتون. یا در حیاط بزرگ خانه ای در کویر سوار بر اسب جادویی نامرئی اش می شود و پيتکو پيتکو کنان حیاط را در دنیای خود فتح می کند. یا با آرزوهایی واقعی در دنیایی خیالی مثل بزرگسالی خیالی بازی می کند. کسی چه می داند ..


 


 


شیر نسکافه ی غلیظ


در این روزهای کشدار بی پایان و آغاز هم روی تخت دراز کشید و کتاب خواند. در سکونی سنگین که معلوم نيست برای چه و از کجا آمده. هیاهوی درون را مگر می شود با تورق صفحات سفید کتاب جلد نارنجی آرام کرد. یا مگر می شود هیاهوی زندگی پشت این دیوارها را با سکون مرموز قلب تاخت زد. قلب باد کرده ی پر طپشی که انگار همه ی این سی و اندی سال را چوب حراج زده. سی و اندی سال تلاش و تلاش و اشک و لبخند. و چند سال دیگر اشک و لبخند و تلاش و تلاش. چند سال؟ کسی چه می داند ..


 


 


 


....


معشوق من


انسان ساده ای ست


انسان ساده ای که من او را


در سرزمین شوم عجایب


چون آخرین نشانه ی یک مذهب شگفت


در لا به لای بوته ی پستان هایم


پنهان نموده ام


                


                                 -----------------------------------------------------

Apr 16, 2005

وبلاگی که آپدیت نشود به درد جرز لای دیوار می خورد!!


 


                                         ---------------------------------------------

Apr 6, 2005

 


گاهی اوقات کلمات جای خود را به تماس آرام دو دست می دهند. همیشه که نباید چیزی گفت. وقتهایی هست که سکوت از هر سخنی گویاتر است ..


 


                                                  


                                                ------------------------------------------------

Apr 2, 2005

.
این لینک آدرس خانه ی اول من است ! جایی که راست چین حروف درست کار می کند و نقطه ها جابجا نمی شود و علامت تعجب یا علامت سوال سر جای خودش قرار می گیرد و خلاصه گیج نمی شوید!!
.
.
عکسها و فیلمها و صداها در واقع کار زیادی نمی کنند .. باید خودت زیر آن طاق بلند بایستی و بالا را نگاه کنی طوری که سرت گیج بخورد از عظمت سقفی که بالای سرت است و از طرح پر ِ طاووسی که از تابش نور به کاشی های بلند طاق در چشمانت منعکس می شود. باید برودت هوای نیمه تاریک محرابها را زیر پوستت حس کنی و پشت سنگ مرمر یک تکه ی ضریح مانند بایستی و دستانت را به حرکت در آوری و سایه اش را این طرف سنگ با چشمان خودت ببینی. باید رنگ آبی کاشی ها به اوج آسمانها بکشاندت. باید انعکاس امواج صوت که هفت بار در فضای دهلیز می پیچند و مو بر اندامت راست می کنند اشکت را دربیاورد که تو هیچی در برابر عظمت این دیوارها و گنبدها و محرابها و طاقها و چهلستونها. باید روی سی و سه پل بایستی و زاینده رود آرام و سنگین زیر پاهایت بخرامد. باید خودت را گم کنی لابلای پستوهای بازارچه های میدان نقش جهان. باید بروی توی سقاخانه ی کوچه ی پشتی میدان تا معنی راز و نیاز و توکل را بفهمی. باید از تالار موسیقی عالی قاپو به ترنم صدایی گوش کنی که زمانی از پشت دیوارها و درها و شیشه ها با دستانی ظریف از سازی ظريف برمی خاسته و گوش هایی را می نواخته و اندامهایی را به رقص وامی داشته. باید در راه پله های مارپیچ عمارت هشت بهشت باشی تا خنکای نسیم دهلیز از میان پله های خاک خورده ی بلندش صورتت را بنوازد. باید سکوت سنگین طاقهای بلند مسجد عتیق پشتت را بلرزاند و دست بکشی روی ستون های هزارساله که آرام بر جایشان ايستاده اند تا ترس و احترام همزمان تو را بر انگیزند. باید به سرنوشت این آجرها و ساروج ها و کتیبه ها گوش دل بسپاری ..
سالهاست این بناها چشم ها را خیره کرده و قلبها را لرزانده.
اما تو در برابر این شاهکارهای خاموش زانو می زنی تا بتوانی امضای فروتنانه ی خالقشان را آنهم روی پایین ترین سنگ جلوی محراب بخوانی: "حسن معمار. محتاج رحمت خدا "

اصفهان- فروردین 84

Mar 27, 2005

توهم صورتی


 


می روم سفر.


خوک کوچک صورتی را هم با خود می برم تا وقت دلتنگی با انگشتان کودک درونم شکمش را بفشارم تا جیغی بزند. آنوقت کودکيِ من از روزنه ی چشمان خندان عروسک به من بنگرد و حسی غریب از یادآوری کودکی دخترک به سراغم بیاید.و حسی غریب تر از تصور لحظه ای که شکم خوک را  می فشارم تا جیغی بزند تا شاید کودکی دیگر بخندد .. 


 


دست هایم را در باغچه می کارم


سبز خواهم شد. می دانم.


 


 


                                                             ------------------------------------------------------


 


 

Mar 26, 2005

بهار در من

شب ها و روزها را در آرامشی مرموز می گذرانم. آرامش قبل از طوفان است.می دانم. دلم برایت تنگ می شود. خصوصا این روزها که دخترک هم نیست. از کنار آدمها و مغازه ها می گذرم و یادم نمی رود که تنها هستم. در خنکای غروب امتداد خیابان بلند را آرام آرام با پای پیاده طی می کنم. می گذارم یادت سرتاسر وجودم را دربر بگیرد و با خودم فکر کنم که تمام این مدت خواب نبوده ام گرچه همه چیز مثل خواب و خیالی بیش نيست. می دانی؟ معجزه با من است. کنار من گام برمی دارد و برقش چشمم را روشن می کند و من این همه خوشبختی را چه صبورانه تاب می آورم. گفتم عیدت مبارک وقتی گفتی داشتم راديو پيام را می گرفتم. از ميان کابلهای عايق مسی گذشتيم. به همين سادگی.
این روزها گاه بی خیال و گاه آشفته انتظار می کشم. روزها با سرعت می گذرند و لحظه هایی که زمانی از من فاصله داشتند سر می رسند. لحظه هایی که باید سربرسند حتی اگر نخواهم. لحظه های سخت تصمیم های سخت که هرگز رهایم نکرده اند تمام این سالها. از زندگی گریزی نیست. هیچ وقت نبوده. از این ملغمه ی هزار رنگ. و از زیبایی هایش .. ببین باز بهار آمد و هوای بهارنارنج و رخوت بعد از ظهرهای بلند تهران رسید. بهار آمد و یاد کوچه ی نیلوفر میان کوچه پس کوچه های شهر که يک شب بهاری از کنارش گذشتیم. شبی و شبهایی که گذشتند و یادشان نگذشت. تو که نیستی یادت را برمی دارم و می روم تن بسپارم به آرامش زاینده رود و کاشی های آبی رنگ. به بیابانها و کوههای استوار که آرام و خاموش سالهاست نشسته اند و ما آدمهای کوچک را تماشا می کنند. به ماءمن تک درختی که توی دل کوه رشد کرده و تنهای تنهاست . به نقش های معمار پیری که دور از هر جار و جنجال سالهای عمرش را در کنده کاری اسلیم های دیوارهايی گذرانده که تنها عشق چراغ راهش بوده.
من اين بار لابلای سبزه ی سبز و تنگ بلور ماهی و تخم مرغهای رنگارنگ دخترک دنبال نشانه ای گشتم. لابلای اشکها و لبخندهای تحویل سال. لابلای نقشهای ترمه ی مادر. و شیطنت های دخترک که عید تنها مال اوست. حافظ را باز کردم وقتی بهار آمد. توی دلم بارها خواندم یا مقلب القلوب و الابصار یا محول الحول و الاحوال یا مدبر اللیل والنهار حول حالنا الی احسن الحال. سالهاست که با حوصله و امید این جملات زیبا را خوانده ام. سالهایی که رفتند و سالهایی که آمدند و من هر لحظه اش را طوری دیگر مشق کردم و مشق کردم. و هر سال که گذشت بیشتر فهمیدم که بهای " طوری دیگر مشق کردن " این همه سنگین است ..
اما گفته بودم که از زندگی گریزی نیست. از مشق کردن. از امید داشتن. از ایمان داشتن. و از دوست داشتن.

Mar 24, 2005

بهار در من


 


شب ها و روزها را در آرامشی مرموز می گذرانم. آرامش قبل از طوفان است.می دانم. دلم برایت تنگ می شود. خصوصا این روزها که دخترک هم نیست. از کنار آدمها و مغازه ها می گذرم و یادم نمی رود که تنها هستم. در خنکای غروب امتداد خیابان بلند را آرام آرام با پای پیاده طی می کنم. می گذارم یادت سرتاسر وجودم را دربر بگیرد و با خودم فکر کنم که تمام این مدت خواب نبوده ام گرچه همه چیز مثل خواب و خیالی بیش نيست. می دانی؟ معجزه با من است. کنار من گام برمی دارد و برقش چشمم را روشن می کند و من این همه خوشبختی را چه صبورانه تاب می آورم. گفتم عیدت مبارک وقتی گفتی داشتم راديو پيام را می گرفتم. از ميان کابلهای عايق مسی گذشتيم. به همين سادگی.


این روزها گاه بی خیال و گاه آشفته انتظار می کشم. روزها با سرعت می گذرند و لحظه هایی که زمانی از من فاصله داشتند سر می رسند. لحظه هایی که باید سربرسند حتی اگر نخواهم. لحظه های سخت تصمیم های سخت که هرگز رهایم نکرده اند تمام این سالها. از زندگی گریزی نیست. هیچ وقت نبوده. از این ملغمه ی هزار رنگ. و از زیبایی هایش .. ببین باز بهار آمد و هوای بهارنارنج و رخوت بعد از ظهرهای بلند تهران رسید. بهار آمد و یاد کوچه ی نیلوفر میان کوچه پس کوچه های شهر که يک شب بهاری از کنارش گذشتیم. شبی و شبهایی که گذشتند و یادشان نگذشت. تو که نیستی یادت را برمی دارم و می روم تن بسپارم به آرامش زاینده رود و کاشی های آبی رنگ. به بیابانها و کوههای استوار که آرام و خاموش سالهاست نشسته اند و ما آدمهای کوچک را تماشا می کنند. به ماءمن تک درختی که توی دل کوه رشد کرده و تنهای تنهاست . به نقش های معمار پیری که دور از هر جار و جنجال سالهای عمرش را در کنده کاری اسلیم های دیوارهايی گذرانده  که تنها عشق چراغ راهش بوده.


من اين بار لابلای سبزه ی سبز و تنگ بلور ماهی و تخم مرغهای رنگارنگ دخترک دنبال نشانه ای گشتم. لابلای اشکها و لبخندهای تحویل سال. لابلای نقشهای ترمه ی مادر. و شیطنت های دخترک که عید تنها مال اوست. حافظ را باز کردم وقتی بهار آمد. توی دلم بارها خواندم یا مقلب القلوب و الابصار یا محول الحول و الاحوال یا مدبر اللیل والنهار حول حالنا الی احسن الحال. سالهاست که با حوصله و امید این جملات زیبا را خوانده ام. سالهایی که رفتند و سالهایی که آمدند و من هر لحظه اش را طوری دیگر مشق کردم و مشق کردم. و هر سال که گذشت بیشتر فهمیدم که  بهای " طوری دیگر مشق کردن " این همه سنگین است ..


اما گفته بودم که از زندگی گریزی نیست. از مشق کردن. از امید داشتن. از ایمان داشتن. و از دوست داشتن.


 


 


 


                                       ---------------------------------------------------------------------------


 


 

Mar 18, 2005

نرم نرمک می رسد فصل بهار
خوش بحال روزگار

عیدتان مبارک

Mar 15, 2005

بوستان


وقتی که تو را دوست می دارم


بارانی سبز می بارم


بارانی آبی


بارانی سرخ


بارانی از همه رنگ


از مژگانم گندم می رويد


انگور


انجير


ريحان و ليمو


وقتی که تو را دوست می دارم


ماه از من طلوع می کند


و تابستانی زاده می شود


گنجشکان مهاجر باز می آيند


و چشمه ها سرشار می شوند


نذار قبانی


 


{شامگاه دوشنبه}


--------------------------------------------------------------------

Free counter and web stats