Jun 27, 2006

مادران تنها

زنان تنها و مردان تنها برای خود قصه هايی دارند. 


 


اما قصه مادران تنها گاهي اينطوري شروع مي شود.


آنها هم پدرند هم مادر. هم مَردند هم زن.


 


*( زنان از دو سالگي مادرند. اول مادر عروسك هايشانند. وقتي بزرگتر شدند مادر همسرانشان مي شوند. بعد مادر دخترانشان. مادر پسرانشان. حتي بعضي از زنان مادر پدران و مادران خود هم هستند. و مادر كودكاني كه هرگز بدنيا نياوردند..)


 


مادران تنها كودكانشان را به تنهايي دكتر و بيمارستان مي برند. واكسن هايشان را مي زنند. معاينات سالانه شان را انجام مي دهند. وقتي بيماري به سراغ كودكشان مي آيد تمام شب پرستاري اش مي كنند حتي اگر مجبور باشند صبح زود سركارشان حاضر باشند. آنها تفريح و خريد و تعليم و تربيت كودكانشان را به تنهايي بدوش مي كشند. خسته و كوفته كه از سركار به خانه برمي گردند در واقع هنوز كارشان تمام نشده. با چشمان نيمه باز با كودكانشان حرف مي زنند تا تلافي نبودنشان در بيشتر ساعات روز را جبران كنند. براي استراحت آخر هفته شان معمولا وقت كم مي آورند چون بعد از يك هفته كار كردن حالا بايد در روز تعطيل هم به كودكشان و به تفريح و  يا به درسش برسند. مادران تنها هميشه در جلسات مدرسه تنها حضور دارند. كودكشان را تنهايي تشويق مي كنند و جايزه آخر سالش را مي خرند. تمام برنامه ريزي هاي تابستانش هم پاي خودشان است. كودكشان را به تنهايي به سفر مي برند و تمام عكس هايشان دو نفره است. هر سال تولد كودكشان را خوب به ياد دارند و هميشه هديه تولدش را خودشان تنهايي انتخاب می کنند. آنها بازوي كمكي ندارند. تمام وزنه روي دوش خودشان است. مادران تنها هميشه توي رستوران با كودكشان غذا مي خورند و به خانواده هاي چند نفري نگاه مي كنند و ریز ریز به آدمهای دور و برشان می خندند. اما گاهي دلشان مي خواهد كودكشان خواهري ، برادري داشته باشد. گاهي دلشان مي خواهد كودكشان همراه پدرش غذا سفارش بدهد ولي هميشه تمام اين كارها را خودشان انجام مي دهند. مادران تنها گاهي دوست دارند ازدواج كنند. دوست دارند همسري و خانواده اي مستقل داشته باشند. ولي اين واقعيت زندگيشان را مي دانند كه امكان ازدواج مناسب برايشان معمولا خيلي كم است. و به دليل شرايطي كه دارند ترجیح  می دهند تنها باشند تا اینکه همراهی نامتناسب کنارشان باشد. اگر مردي را دوست داشته باشند با او  بدون فرزندشان هستند و با فرزندشان بدون او. و هميشه انگار يك چیزی كم است. هميشه يك گوشه دلشان خالي ست. و يك گوشه زندگي شان.


مادران تنها نه تنها گليم خود را بلكه گليم كودكانشان را هم از آب بيرون مي كشند. آنها خوب مي دانند و مي بينند كه روزهاي زندگيشان يكي يكي سپري مي شود. اين را از بزرگ شدن و قد كشيدن كودكشان مي فهمند. مادران تنها توي جمع هاي فاميلي وقتي متوجه  نگاه هاي زير چشمي كودكشان به رابطه پدران و فرزندان فاميل ميشوند دستانشان را برای در آغوش کشیدنش آنقدر باز مي كنند تا هم اندازه دستان بزرگ و آغوش محكم پدرانه شود. توي پارك هميشه خودشان هستند كه مراقب كودكند و هميشه به تنهايي بازي او را تماشا مي كنند. وقت تماشاي فوتبال جام جهاني تمام واژه هاي كرنر و پنالتي و آفسايد و كارت زرد و كارت قرمز را براي كودك تعريف مي كنند چون در خانه آنها جمله " از بابا بپرس" معني ندارد. مادران تنها شبها روي كودكشان را مي كشند. روزها صورت كوچكش را مي بوسند و راهي كارشان مي شوند تا نزديك شب دوباره به خانه برگردند. آنان نان آور خانواده كوچكشانند. گاهي از آينده مي ترسند. گاهي هم دل به دريا مي زنند و بي خيال آينده مي شوند. براي آنها آنچه مسلم است اين است كه وظيفه دارند كودكشان را بزرگ كنند. و ديگر هيچ چيزي در كنار اين تصوير برايشان نمي ماند. گاهي توان آرزو كردن را هم از دست مي دهند. جز اين كه به اندازه كافي پول داشته باشند تا كودكشان را خوب بزرگ كنند. شبها وقتي خستگي حتي مجال وقت گذراندن با كودك را به آنها نداده براي شروع يك صبح ديگر راهي رختخواب مي شوند. ولي گاهي يك ليوان شير با دستاني كوچك بالاي سرشان يا يك بشقاب ميوه خنك تابستاني کنار دستشان يا يك يادداشت كوچك با خطي كودكانه در كيف دستي شان می بینند.


 آنوقت است كه خستگي يك عمر زندگي شان را در مي كنند.


 


*فيم سينمايي باغ هاي كندلوس


 

Jun 24, 2006

خيلی خنده دار است. من از خانه نمی توانم وارد مديريت کاربری وبلاگم در پرشين بلاگ شوم ولی از جاهای ديگر چرا. يعنی از خانه اصلا نمی شود مطلب پست کرد. احتمالا اشکال از کامپيوترم است ولی نمی دانم از کجاش! .. به همه اينها اضافه کنيد درد بی حسی در برابر وبلاگ و نظرخواهی و ويزيتور را! .. تازه خنده دار تر اينجاست که در جريان اتفاقات ريز و درشت و مهيج و غيرمهيج زندگی ام هر روز بيشتر از روز قبل از اين وبلاگ بی نوا دور می شوم.مورد آخر خدائيش خيلی هم خنده دار نيست. دوست ندارم اينطوری باشد ولی هست. به هرحال تمام عوامل جوی و محيطی و فيزيولوژيکی و تکنولوژيکی! دست به دست هم داده اند تا اين وبلاگ ماهی يکبار آنهم به زور به روز شود. اين بود انشای من در مورد وبلاگ و وبلاگ نويسی. اميدوارم مورد توفيق درگاه الهی و امت شهيدپرور واقع شود.

Jun 16, 2006

امروز به من گفتی گرچه دوستم داری و کنارم هستی اما تصور زندگی کردن زير يک سقف برايت ممکن نيست .. وقت آمدن به خانه برای خودم يک دسته گل رز صورتی خريدم و به خانه آوردم ..


دلم برای انسانهای تنهايی که آنقدر تنها زندگی کرده اند که تصور هر چهارچوبی می ترساندشان می سوزد. دلم برای ما می سوزد.


.


.

May 15, 2006

ارديبهشت نازنين من


 


امروز يادآور يك اتفاق شيرين و مهم در زندگي من بود. اتفاقي كه مرا به اين باور رساند كه هنوز هم مي توان اميدوار بود و قدر زندگي را دانست. در تمام اين روزها و شبها از اين تلاش غافل نبوده ام كه از تجربه هاي تلخ گذشته درس بگيرم و آنها را در زمان حال بكار برم. نمي دانم چقدر موفق بوده ام. اما به خوبي مي توانم تغييراتي را كه در درونم ايجاد شده ببينم و حس كنم. و اين بلوغ همواره همراه با غمي شيرين است كه بخوبي دركش مي كنم. اين كه زندگي كنوني من چقدر با وجود ديگري عجين شده و ما هر روز از جزيره هاي كوچك خود به هم سلام مي كنيم اتفاق ساده اي نيست. دلبسته بودن به ديگري بي آن كه خسته ات كند اتفاق ساده اي نيست. حرف زدن به جاي دعوا كردن. نگاه كردن به جاي حرف زدن. فرصت دادن به جاي عاصي كردن. دوست داشتن به جاي انتظار داشتن. پذيرفتن به جاي ايراد گرفتن. بخشيدن به جای انتقام گرفتن. توجه كردن به جای ناديده گرفتن. ديدن، شنيدن، و بودن .. اينها همه من را با خود مثل موجي مي برند و من از اين سفر خرسندم.


تك رز سفيد توي گلدان سر خم كرده و آنقدر دوستش دارم انگار كه هديه گرفتمش. ولي من آن را به زندگي هديه دادم. و هيچ تفاوتي ميان دادن و گرفتن نيست وقتي محبت و اطمينانٍ درون پاسبانت باشند.


مي داني؟ وقتي تو را رساندم تمام راه برگشت را گريه كردم. و خوب مي دانم دليلش چيست. زايش با درد همراه است. ولي سبك و فارغت مي كند. و من هم گريه كردم چون داشتم اين پرواز زمينی را با خودم جشن مي گرفتم.  


 

ارديبهشت نازنين من


 


امروز يادآور يك اتفاق شيرين و مهم در زندگي من بود. اتفاقي كه مرا به اين باور رساند كه هنوز هم مي توان اميدوار بود و قدر زندگي را دانست. در تمام اين روزها و شبها از اين تلاش غافل نبوده ام كه از تجربه هاي تلخ گذشته درس بگيرم و آنها را در زمان حال بكار برم. نمي دانم چقدر موفق بوده ام. اما به خوبي مي توانم تغييراتي را كه در درونم ايجاد شده ببينم و حس كنم. و اين بلوغ همواره همراه با غمي شيرين است كه بخوبي دركش مي كنم. اين كه زندگي كنوني من چقدر با وجود ديگري عجين شده و ما هر روز از جزيره هاي كوچك خود به هم سلام مي كنيم اتفاق ساده اي نيست. دلبسته بودن به ديگري بي آن كه خسته ات كند اتفاق ساده اي نيست. حرف زدن به جاي دعوا كردن. نگاه كردن به جاي حرف زدن. فرصت دادن به جاي عاصي كردن. دوست داشتن به جاي انتظار داشتن. پذيرفتن به جاي ايراد گرفتن. بخشيدن به جای انتقام گرفتن. توجه كردن به جای ناديده گرفتن. ديدن، شنيدن، و بودن .. اينها همه من را با خود مثل موجي مي برند و من از اين سفر خرسندم.


تك رز سفيد توي گلدان سر خم كرده و آنقدر دوستش دارم انگار كه هديه گرفتمش. ولي من آن را به زندگي هديه دادم. و هيچ تفاوتي ميان دادن و گرفتن نيست وقتي محبت و اطمينانٍ درون پاسبانت باشند.


مي داني؟ وقتي تو را رساندم تمام راه برگشت را گريه كردم. و خوب مي دانم دليلش چيست. زايش با درد همراه است. ولي سبك و فارغت مي كند. و من هم گريه كردم چون داشتم اين پرواز زمينی را با خودم جشن مي گرفتم.  


 

May 13, 2006

خيلي از سايت ها فيلتر شدند. حتي بي بي سي فارسي. وبلاگ هاله ي عزيز هم غير قابل دسترسي شد. خودم هم نه پينگ مي شوم و نه مي توانم پينگ كنم. انگار علي مانده و حوضش! هيچ کاری نمی شود کرد؟


 


فردا صبح زود بايد بيدار شوم. اما نشسته ام اينجا. چون به خاطر يك مسئله ي كاري كه سوهان روح و جسمم شده بي خواب شده ام. من خبرنگار نيستم. اما اين نوشته ی ليلي را كه ديدم و خواندم يادخودم افتادم. گاهی فکر می کنم چه فايده داشت آن همه درس خواندن و كار كردن و تجربه اندوختن. وقتي در محيط هاي كاري ذره ذره ي احترام و شخصيت و امنيت آدم را از حلقومش بيرون مي كشند .. ؟

May 11, 2006

مرد شلوارش را کمی بالا کشید و کمربندش را محکم کرد. دولا شد کیفش را برداشت. به عقب نگاهی انداخت. زن با چادر مشکی از پشت سرش راه افتاد. مرد یکی از مشتری های ماست. باغ دار است و برایمان پسته می آورد. زنش هشت بچه قد و نیم قد و محصل و دانشجو دارد. پوست مرد آفتاب سوخته است و به پیرمردهای 70 ساله می ماند. ولی چهل پنجاه سال بیشتر ندارد. وقتی حواله شان کردم بروند شرکت معدن طبقه بالا از پشت پنجره ای که رو به راهروی مرکزی ساختمان باز می شود تماشایشان کردم. زوج جالبی اند. جلسه قبل مرد هشت تا سند منگوله دار آورده بود برای ضمانت و برای همین هم زنش همراهش بود. چون سندها به اسم خانم است و او باید فرم های ضمانت را امضا کند. از قرار معلوم خانم به ازای هر یک عدد میوه ی باغ زندگی یک فقره سند به اسم خودش زده! :)


 


 


 

نکته ۲.


 


ايرانيها را به چهار طريق مي توان شناخت:


 1- زير شلواري راه راه آبي دارند


2- وقتي بستي ليواني را باز مي كنند درش را ليس ميزنند


 3- هر بار كه يك قلوپ نوشابه ميخورند به شيشه نگاه مي كنند


 4- تو چهارچوب در وا مي ايستند و ميگند بفرماييد


 


پ.ن.هر کار کردم نتوانستم از خير پست کردن اين آفلاين بگذرم. مخصوصا مورد شماره ۳!

May 7, 2006

 نكته  


عشق يعني خوابيدنٍ دونفره زير پتوي يك نفره!

چقدر دوست داشتم بيشتر مي گفتيم. تا شب حرف مي زديم در حاليكه هر دو كنار هم نشسته ايم و به يك جهت نگاه مي كنيم. به آدمهاي روبرو. به كاشي هاي رنگ و رو رفته ي كف سالن. و به چلچراغ بزرگ قديمي. تو از كودكي حرف مي زدي كه دايي اش مجبور مي شد فيلم هاي آپارات را بارها به عقب برگرداند تا او تماشايشان كند. و چشم هايت از يادآوري اين خاطره خيس


مي شد. و من فقط گوش مي كردم. و به اين فكر مي كردم كه چقدر من و تو گاهي اوقات به هم شبيهيم. و دلم مي خواست بگويم كه چقدر نگرانم از خبري كه از [ميم] گرفته ام شب قبل. ولي حرف نمي زنم. چون ديگر فرصتي نيست. درهاي سالن باز مي شوند و من و تو به تماشاي فيلمي مي نشينيم كه در ميان قهقه ي خنده اشكمان را در مي آورد. چون از چيزهايي حرف


مي زند كه دلتنگي من و توست. دغدغه ي همين روزهاي زندگي من و تو.


 


 


 


 

Apr 17, 2006

هجويات بهاری


 


آدم گاهي اوقات خسته مي شه. از كار كردن خسته مي شه. از غذا پختن و غذا خوردن خسته مي شه. از راه رفتن خسته مي شه. از خنديدن و آدامس جويدن خسته مي شه. آدم گاهي از همكاراش خسته مي شه. از رئيسش خسته مي شه. آدم گاهي از خودشم خسته مي شه. از اينكه همه اش بايد يك سري كاراي تكراري رو انجام بده خسته مي شه. آدم گاهي از حموم آفتاب گرفتن و رقصيدن هم خسته مي شه. حتي از روزنامه خوندن و كتاب خوندن. آدم گاهي از شب و روز شدن هم خسته مي شه. آدم گاهي از اينكه آهنگ Hello  رو از آرشيوش درآره و بيست دفعه گوش بده خسته مي شه. از اينكه ميم خوب نمي شه. از اينكه الف نزديك به يه ساله كه حالش خوب نيست. از اينكه مامان و بابا روز به روز پير تر مي شن خسته مي شه. از اينكه هم مامانه و هم بابا خسته مي شه. از اينكه مي خنده و به همه مي گه همه چيز رو به راهه خسته مي شه. از اينكه ر جمعه شب سه ساعت توي خيابونا بي موبايل و ماشين سرگردون مي مونه و آخر شب به خونه ي م پناه مي بره خسته مي شه. از سنگيني باري كه روي دوش ر هست خسته مي شه آدم. از اينكه ثات از راه نرسيده منتظره خونه به اسمش بشه خسته مي شه. از اينكه همه مثل مورچه توي هم وول مي خوريم خسته مي شم گاهي وقتا. آدم از اينكه سين ساعت زنونه رو مي ذاره توي جيبش و از خونه مي زنه بيرون خسته مي شه. از اينكه نون با 30 سال تفاوت سن از شين خواستگاري مي كنه عقش مي گيره آدم. از كرم شب و روز هم. آدم خسته مي شه از دعواي انرژي هسته اي و دلش تنگ مي شه براي سين كه 5 ساله اونور آبه و نديدتش. آدم از انتظار كشيدن بي صدا هم خسته مي شه. انتظار چيزي كه انتظار كشيدنش قشنگتر از خودشه. آدم حتي از اونم گاهي خسته مي شه. آدم گاهي از وبلاگشم خسته مي شه. دلش نمي خواد توش بنويسه. دلش نمي خواد حرف بزنه. دلش نمي خواد توضيح بده. آدم گاهي از فكر كردنم خسته مي شه.


 


من دلم يه تعطيلي طولاني مي خواد.


 


 


 


ممنونم از رولامي براي قالب.


 

Apr 14, 2006

 


متشكريم پرشين بلاگ! اما اگر من اين رنگ هاي صورتي تيتر و جيگري پي نوشت توي وبلاگ و صورتك هاي گل و بلبل توصيف نشدني توي نظرخواهي را نخواهم كي را بايد ببينم؟؟!!


 


 

Apr 6, 2006

دخترك مثل يك پروانه است. يك پروانه ي سبكبال كه دور و برم مي چرخد حتي وقتي خسته و بي حوصله هستم. حرف مي زند. شيرين زباني مي كند. مرا ياد سبكي و آزادي مي اندازد. پدر يك درخت است. يك درخت تنومند كه پير شده. مادر يك شمع است. يك شمع بزرگ سفيد كه آرام آرام مي سوزد و روشني مي بخشد و اشكهايش پايين مي ريزند. كارم مثل يك هزارتوست كه مدام مرا با خود تا اعماق دانستني ها و تجربه هايش مي برد. و تو .. تو مثل يك چتري .. يك چتر بزرگ به رنگ آبي آسمان. بارها شده كه با تو به پرواز درآمده ام. بارها زير سايه ات خزيده ام و مثل يك خرس به خواب زمستاني رفته ام. چترت را كه مي بندي زير باران بهاري خيس خيس مي شوم. ولي شكايتي ندارم. باران هاي بهاري با اشكهايم كه قاطي مي شوند رشد مي كنم. قد مي كشم. و ياد مي گيرم كه زير باران هم راه بروم يا بنشينم شکلات گاز بزنم يا آواز بخوانم. چتر آبی آسمانی باز می شود. به وسعت يک کهکشان.


 


 

Apr 3, 2006

*         بيماري مادر اين روزها توفيق اجباري بود تا من بعد از سالها دوباره سرگرم كارهاي خانه شوم! و امروز براي حسن ختام اين تعطيلات آموزنده! به اين نتايج علمي – اجتماعي – فرهنگي- خانوادگي! رسيدم كه:


 


كار خانه: 


1-       جان آدم را مي گيرد عليرغم اين كه به چشم نمي آيد.


2-       تكراري ست.


3-       تمام نشدني ست.


4-       آش كشك خاله است!


5-       و با تمام اين اوصاف، اگر تبديل به زنجير نشود دوست داشتني ست!!


 


 


 


**       ته دلم خيلي خوشحالم. تو دليلش را خوب مي داني ..



 

Mar 31, 2006

باعث شرمندگي ست كه بايد اعتراف كنم يادم نمي آيد آخرين روز يا شبي كه كتاب خواندم كي بود! انقدر در روزمرگي و ترافيك و كار و ديگر مشغوليت هاي زندگي گير افتاده بودم كه زمان خلوت كردن با خودم را نداشتم. طبيعتا كتاب خواندن هم به دنبالش. تعطيلات امسال هم فقط خلوتي نسبي تهران و خوابيدن هاي بي دغدغه صبحش خوب بود. و البته رانندگي در خيابان هاي خلوت كه به اين راحتي ها گير آدم نمي آيد. دلم نمي خواست كتاب بخوانم. آنهم يك دليل كاملا شخصي داشت. اولين * كتاب نخوانده شده را كه باز كردم و اولين جمله اش را كه خواندم كتاب را بستم و گذاشتم كنار. آن جمله هم اين بود:" در يكي از روزهاي ماه اوت مردي ناپديد شد. فقط براي تعطيلات به كنار دريا رفته بود .."


 


يك واقعيت ديگري هم وجود داشت كه امسال با آن روبرو شدم. تعداد افرادي كه با آنها تماس گرفتم و تبريك سال نو گفتم خيلي كم بودند. تعداد افرادي هم كه با من تماس گرفتند همينطور. دايره روابطم كوچك شده. يعني كوچكش كرده ام. بيشتر اسامي ذخيره شده در گوشي يا دفترچه تلفنم مدتها بود كه فقط در حد يك اسم مانده بودند. و من امسال وقتي دفتر تلفنم را عوض كردم خيلي از اين "فقط اسم ها"   را هم خط زدم. نمي دانم اين خوب است يا بد. اما واقعيت زندگي من است. به هر حال شرايط زندگي ما مدام در حال تغيير است. خودمان هم همينطور. و هر شرايطي در هر برهه از زندگي روابطي خاص همان شرايط و برهه را مي طلبد. فعلا كه با اين شرايط راحتم. يعني واقعا احساس بدي ندارم. حتي زمانهايی هم كه بدون دخترك يا دوستانم هستم باز هم حس بدي ندارم. آنهم به خاطر اين است كه گاهي به اين خلوت ها نياز دارم. البته اگر دچار سندرم سي و پنج سالگي نشده باشم!


 


 


*زن در ريگ روان. نوشته كوبو آبه


 

Mar 29, 2006

 


* خوب من دوباره دچار خفقان وبلاگي شده ام آنهم زماني كه تعطيلات عيد و بيكاري فرصتي شده بود تا به گذشته ها فكر كنم و دلم بخواهد بخشي از زندگيم را بريزم روي داريه تا دلم خالي شود. آنهم بخشي از زندگي كه احتمالا اينجا با خوانندگانِ آشنايي كه دارد جرات پست كردنشان را نخواهم داشت! حالا يا از خيرش خواهم گذشت يا باز ناپرهيزی خواهم کرد!


 


...


 


* در ضمن عاشق اين عكس هاي اينشتن هم شدم كه گروه فرهنگي  "گاج" روي ديوارهاي شهر گذاشته.فكر مي كنم خيلي زيبا هستند. جواني اينشتن .ميان سالي اينشتن. پيري اينشتن. تا حالا دقت كرده ايد؟


 


...


 


* تو نيستي و من هر چه زور مي زنم نمي توانم پست هاي عريان از آنهايي كه پارسال مي نوشتم بنويسم. ولي اين اصلا به آن معني نيست كه حس هاي من كمرنگ شده اند. برعكس. گمان مي كنم به نوعي بلوغ و آرامش رسيده ام. يعني حالا هم مثل گذشته نبودنت را با تمام وجود تجربه مي كنم وقتي نيستي و مشتاقانه منتظر ديدن دوباره ات مي مانم و مي دانم، مي دانم كه از پس هر دوري ديداري ست. من تمام اينها را با گوشت و خونم زندگي مي كنم بي آنكه قصيده سرايي كرده باشم. دلم لبريز از بودن توست و لحظه هايم سرشاز از ردپاي تو. با نگاه، لبخند، يك نوازش آرام و حتي سكوت، با تو حرف مي زنم اين روزها، و اين حس دلپذير كم كم دارد بزرگ مي شود بي آنكه از دست رفته باشد.


و من چقدر خوشحالم ، چقدر خوشحالم كه پيش از آنكه عشق در من به سرگرداني برسد ، من به دوست داشتنت رسيدم.


 


...


 


* باران می بارد.


 


 


 


 


 


 


 


 

Mar 26, 2006

براي من فقط دو دست مانده است،


دو دست كه بيابان‌ها و زمين را در هواي تو مي‌جويند


از سنگ‌ها زخم مي‌خورند و بر خاك خسته پينه‌ مي‌بندند.


دو دست كه ديوارهاي اين اتاق را مي شناسند


و جاي آنها روي هر چيزي مشهود است.


 


بي آنكه اشك بريزند و يا توان مويه‌شان باشد


به غريب‌ترين وجهي


در نمايشي موهن و بي‌صدا


 بر جاي خالي تو تعزيه مي‌كنند.


جايي كه تو بوده‌اي بي آنكه حتي بويي از تو مانده باشد.


 


براي من دو دست مانده است


بي زباني كه گله كند


بي چشماني كه بخواهند


و حتي بي دلي شكسته


كه ترحم برانگيزد.


 


براي من دو دست مانده است


دو دست پيله‌ور خشن.


آنها راه ‌ها را خواهند ساخت،


كشتزارها  و خانه‌ها را،


بي اميد اما از هر آسايش مينويي كه بيايد.


- "دستاني كه ديگر به نوازش نيايند


لاجرم نيكوترين كارشان چلنگريست" -


 


براي من دو دست مانده است


دو دست گناهكار و نجيب.


آنها مي‌سازند و مي‌كاوند


همه زمين و زمان را


به اميد بازسازي نامحتمل بهشت.


به اميد بازيافت ناممكن نوازش تو.


 


 


 


پ.ن. انتخاب اين شعر زيباي اسپينوزا فقط براي قشنگيش است و هيچ دليل ديگري ندارد!


ما خوبيم. خوبِ خوب.


 

Mar 24, 2006


در نگاهت


با پوششي از پرده هاي اشك


همچون چشمه هاي بي انتهاي ابديت


عشق جاري ست


و در نفوذ كلامت


با زيباييِ حزن انگيز


تا عمق وجود


عشق گفتگو مي كند


و من تو را پرستش مي كنم


اي خداي كوچك من


اي عاشقانه ترين نياز


 

اي عزيز


 


صداي تراوش نسيم را، از برگ برگِ


تابش سياهي چشمان شبنم گرفته ات


مي شنوم


 


شب هاي سياهِ فراق


به روشنايي مي گرايند


و نسيم پرطراوت صبحگاه


در تن خسته و تهي مانده از مهر


جاي مي گيرد


هواي تازه در جان دود گرفته از غم مي نشيند


و در صفاي محبت


به خيال پروازي پر مي زند


 


ديدگان سياه مشرقي ات را بگشا


و چون شب در من فرو ريز


تا گرماي خوشه ي مهرآميز چشمانت


نهال سپيده ي شادماني را


در جانم فرو نشاند


اي عزيز.


 


 


از کتاب مجموعه اشعار "دل پاييزي"


سروده كمال سيدي


 


پ ن. اين پيرمرد شاعر، ترخيص كار شركت ماست! براي خود من هم عجيب بود وقتي با شغل خشن مردانه اش، اين كتاب را از كيف دستيش درآورد و روي ميزم گذاشت.


 


 

Mar 21, 2006

ساقيا آمدن عيد مبارک بادت.


 


 

Mar 14, 2006

به تو می گفتم با خشم: " بي تو نمي شكنم "


و تو مي گفتي: " براي همين عاشق توام "


 


.


.


.


 


و من بي تو نمي شكنم


تا تو باز عاشقم باشی


 


 


 


 

Mar 7, 2006

اندر احوالات من!


 


یا وقت نمی کنم آنلاین شوم. یا آنلاین می شوم و چیزی ندارم بنویسم. یا آنقدر گفتنی زیاد می شود که کم می آورم و بی خیال نوشتن می شوم!


 


 

Feb 24, 2006

پنجره اتاق را باز كرده ام و خزيده ام زير پتو. صداي جيك جيك گنجشكان گوشم را پر كرده. ديگر در اين بعد از ظهر رخوتناك فكر كردن به آنفوالانزاي پرندگان وحشي تالاب انزلي هم خنده آور است. فقط گوشم از سمفوني دلنواز گنجشكان اينجا پر مي شود و چقدر دوستشان دارم.


بهار مي آيد.


اين را آنروز صبح فهميدم كه پيرمرد همسايه باز هم در سبز رنگ حياطش را به روي رهگذران گشوده بود و با گلدانهايش حرف مي زد. هر سال اواخر اسفندماه پيرمرد تمام حياطش را از كوزه هاي سبزه ي بزرگ و كوچك خانگي پر مي كند و به همسايه ها مي فروشد. و آن روزصبح كه مثل هميشه، مسخ شده از كنار خانه اش مي گذشتم، در باز حياطش مرا براي چند ثانيه از سرعت وحشت آور گذر روزها بيرون كشيد و تمام وجودم را با حسي آشنا لبريز كرد.


بهار است كه مي آيد.


 


 


 

Feb 10, 2006

اين نكته ي زيبا را در وبلاگ كيوان خواندم.


مي گذارم اينجا تا با هم بخوانيمش.


 


وفا

وفاداری احساسی است که خود به خود متولد می شود، نه منتی بر سر معشوق است و نه وظیفه ای برای عاشق، صرفن یک حس است، از آن معدود حسهای کامل و بالغ، از آن بلوغهای آرامش بخش، و فقط نیاز شدید به فهمیده شدن دارد، این شاید بزرگترین پاداش یک مـــوجود وفادار باشد.


 

وقتي از جمع هاي ناگزير فرار مي كني و پناه مي بري به تنهايي مزمن خود، گاهي احساس غرور مي كني كه هنوز هم حريمت مال خودت است. آنوقت با ژست های روشنفكرانه خودت را مجاب مي كني و شايد  اين جمله ميلان كوندرا را هم يواشکی زمزمه


مي كني:


آدمهاي مجرد مثل انسان زندگي مي كنند و مثل سگ مي ميرند.


آدمهاي متاهل مثل سگ زندگي مي كنند و مثل انسان مي ميرند.


 


اما تمام امروز که من براي راحتي مهمانانم تنهايشان گذاشتم و براي خودم چرخ زدم و خوابيدم و كتاب خواندم و پاي كامپيوتر وقت كشي كردم ديدم در تمام اين زمان طولاني اين دو انسان ميان سال مثل دو مرغ عشق كنار گوش هم نجوا مي كنند.


فهميدم عشق هم سن و سال نمي شناسد.


رفتم چيزهايي خواندم و ديدم كوندرا هم كنار همسرش نشسته بوده وقتي داشته براي ما نسخه مي پيچيده.


گفتم انگار افكار روشنفكرانه هم گاهي به درد سطل زباله ي سفيد كنار سينك ظرفشويي مي خورند.


مطمئن شدم كه نياز انسان به همدم هيچوقت تمامي ندارد.


و احساس کردم كه  اين تنهايي مزمن كه به آن مي نازيم خيلي هم افتخار نيست.


 


 


 


 

Feb 9, 2006

اين سه نفر ..


 


سه تا عكس سه در چهار نشسته اند توي كيف دستيش و  زن تقريبا هر روز جابجايشان مي كند. يك روز عكس مرد را مي گذارد زير. عكس خودش و دخترك را مي گذارد رو. از مرد خجالت مي كشد. نمي خواهد بدون خواست خود مرد او را وارد حيطه زندگيش كرده باشد . فردا دخترك را مي گذارد وسط. خودش را يكطرف مي گذارد و مرد را طرف ديگر. اما دخترك را هم نمي خواهد بگذارد بين خودش و مرد. نمي خواهد هيچ چيز بينشان فاصله بياندازد. روز ديگر عكس مرد را مي گذارد وسط و خودش را يك طرف مي گذارد و دخترك را طرف ديگر. اما باز هم نمي شود. از كجا معلوم كه قلب مرد به اين كار راضي باشد. يك روز ديگر خودش وسط مي نشيند و دخترك و مرد را مي نشاند دو طرفش. اين ديگر از همه بدتر. ياد مادر فولاد زره مي افتد.


هيچ كدام راضيش نمي كنند. يك چيزي آزارش مي دهد.


مي نشيند به عكس ها نگاه مي كند. به نگاه زني در دوربين كه چشمانش از پس اين همه سال هنوز همان چشمان دختركي ست كه از سي سال پيش تا حالا توي چهارچوب قاب عكس سياه و سفيد نشسته اند.


به نگاه شيطنت بار دختركي از توي مقنعه سفيد مدرسه با طره هايي ازمو كه از گوشه كنار مقنعه ناشيانه بيرون زده اند و  به دوربين زل زده و مي خندد.


به نگاه مردي با چهره اي كلاسيك در يك عكس سياه و سفيد كه  به افقي مي نگرد و لبخند مي زند.


زن به سه عكس نگاه مي كند و نمي داند تكليفش با آنها چيست.


اصفحاني مي خواند:


مرو اي دوست


مرو اي دوست


مرو از دست من اي يار


كه منم زنده به بوي تو


به گل روي تو


 


زن عكس ها را مرور مي كند. ذهنش همه چيز را مرور مي كند و هيچ ترتيبي براي اين عكس ها نمي خواهد. زن نمي خواهد در حفاظ لاستيكي كيف عكس چهارچوبي براي كساني كه دوست دارد تعيين كند. نمي خواهد آدمها را مثل مهره هاي شطرنج كنار هم بچيند. نمي خواهد ديگري را به اجبار محور كند يا خود محور باشد. دلش مي خواهد فقط عشق باشد و جذبه و عشق.


آنوقت ديگر نه تفسيري براي عكس ها لازم است و نه تعبيري و نه وجدان دردي.


مرد و دخترك دو انساني هستند كه وجودشان براي زن مغتنم و عزيز است.


زن عكس خودش را برمي دارد.


و  فقط عكس دخترك و مرد را كنار هم مي گذارد.


 


 


 


 


 


 

Feb 8, 2006

زن داشت كاسه توالت را مي شست وقتي فكر مي كرد. با خودش مي گفت من علي را اينجوري دوست دارم. ساده و معصوم مثل زمان زنده بودنش. با خنده هايي كودكانه كه چقدر به دل آدم مي نشست.از حرف هاي تو سر در نمي آورم. از آن علي كه تو مي گويي به هيبت در است و بال هاي سفيد دارد و بدنش مثل هاله اي از نورهاي رنگارنگ است چيزي نمي فهمم. از حرف ها و نصيحت ها و پيش بيني هايي كه از ارتباط روح به روح با او مي گيري چيزي نمي فهمم. شايد ايراد از من است. شايد من كم مي دانم. شايد قوه درك من هنوز به تو و آموزشهايي كه ديده اي و ارتباطات فرا انساني كه با او داري نمي رسد. شايد من هم چون مادرش نيستم به همان علي قانعم. شايد من هم اگر جاي تو بودم به هر وسيله اي دست پيدا مي كردم تا سهم بيشتري از كسي كه روزي در كنارم بود و حالا نيست داشته باشم. اما هر چه هست من علي را آنطوري دوست دارم. همانطوري كه ديشب خوابش را ديدم. در شكل خودش. در شكل انسان. با چهره اي خندان و واقعي. من مي بوسيدمش و درگوشي با او حرف مي زدم. من علي را با همان چهره اي كه از او به يادگار مانده دوست دارم.


 


 

Feb 3, 2006

مادر كه مريض شد ترسيدم از دستش بدهم. و انگار آن روز تازه كشفش كردم. تازه مي بينمش. واي بر ما آدمها كه "عادت" چشمانمان را كور مي كند.


مادر با چشمهاي سبز كشمشي و موهاي سفيد روز به روز رنگ پريده تر مي شود و از آن اندام درشت روسي حالا قامتي خميده برايش مانده.


 مادر گنجي ست كه ما داريم شيره ي جانش را مي مكيم تا تمامش كنيم.


 


 


 


 

Jan 29, 2006

عرض کنم


دلم مي خواست يک چيزی بنويسم. از چه و از كجا نمي دانم. اصلا به قول عطا براي چه وبلاگ مي نويسم؟!


من فكر مي كنم اينجا نوشتن برايم يك جور عادت شده. يك جور احساس مسئوليت در مقابل كساني كه آهو را مي خوانند. شايد هم دارم براي خودم يك گنجينه جمع مي كنم كه به هيچ دردي نمي خورد جز اين كه تمرين نوشتن كرده باشم و روزي در آينده تمامشان را توي يك صندوقچه قديمي بگذارم و درش را قفل كنم!


علت نوشتن پست قبل هم فقط همان احساس مسئوليتی بود كه گفتم. چون قبلا هم از برنامه هاي كاريم چيزهايي نوشته بودم خواستم اين خبر آخر را هم بدهم تا از سوالات گاه و بيگاه ايميلي راحت شوم. در ضمن من هيچ گ...ی نيستم. يك زن شاغل با دو نيمچه شغل و گرفتاري هاي خاص خودش. همين.


 


 

Free counter and web stats