با دخترک می روم چند روزی سفر. بلکه کمی از خستگی تن و روحم را جا بگذارم و برگردم.
.
بدین وسیله من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم و مسئولیتهای یک کودک هشت ساله را قبول می کنم.
می خواهم به یک ساندویچ فروشی بروم و فکر کنم که آنجا یک رستوران پنج ستاره است.
می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است، چون می توانم آن را بخورم !
می خواهم زیر یک درخت بلوط بزرگ بنشینم و با دوستانم بستنی بخورم.
می خواهم درون یک چاله آب بازی کنم و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم.
می خواهم به گذشته برگردم، وقتی همه چیز ساده بود، وقتی داشتم رنگها را، جدول ضرب را و شعرهای کودکانه را یاد می گرفتم، وقتی نمی دانستم که چه چیزهایی نمی دانم و هیچ اهمیتی هم نمی دادم.
می خواهم فکر کنم که دنیا چقدر زیباست و همه راستگو و خوب هستند .
می خواهم ایمان داشته باشم که هر چیزی ممکن است و می خواهم از پیچیدگیهای دنیا بی خبر باشم .
می خواهم دوباره به همان زندگی ساده ی خود برگردم، نمی خواهم زندگی ام پر شود از کوهی از مدارک اداری، خبرهای ناراحت کننده، صورتحساب، جریمه و ...
می خواهم به نیروی لبخند ایمان داشته باشم، به یک کلمه محبت آمیز، به عدالت، به صلح، به فرشتگان، به باران، و به ...
این دسته چک من، کلید ماشین، کارت اعتباری و بقیه مدارک، مال شما.
من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم.
نویسنده: سانیتا سالگا
پنج شنبه با دیدن نمایش سرزمین مقدس به نویسندگی و کارگردانی ايوب آقاخانی و بازی زیبای داوود رشیدی گذشت.
شام هم با چشیدن طعم لذیذ قارچ های چرب و چیلی پفکی بوفالو و بالطبع تحمل عذاب وجدان بعدش!
جمعه صبح با گشتن لابلای سنگ قبر های آشنایان و غریبه های خفته در بهشت زهرا.
شب هم با دخترک در هیاهوی پارک با جیغ و فریاد و خنده.
آخر شب هم باز سوالات فلسفی و خود درگیری های بی جواب یقه ام را گرفت و برای حل کردنشان دست به دامان تو شدم و نتیجه اش شد همان پیغام های عجیب و غریب که به احتمال زیاد از خیر حل و فصلشان گذشته ای!
باشد. می گذاریمشان برای به قول خودت زمانی که درگیر "رابطه از نوع انسانی" اش هستیم :)
*
آتش بس.
برای منی که کودکیم را با حکومت نظامی، نوجوانیم را با پاترول های چهار دبلیو دی، و هجده سالگیم را با موشک باران تهران گذرانده ام شنیدن خبر آتش بس هم مثل باقی اخبار تلویزیون یکی از هزاران شنیده های روزمره است که دیگر نه تعجب و نه تحسینم را بر نمی انگیزاند. تنها حسی که دارم یک جور آرامش خاطر است از یادآوری کودکان و پیران لبنانی. انگار که کودکم و پدر و مادر پیرم آرام گرفته باشند ..
**
موج.
گاهی اوقات آدم دلش می خواهد با دو بال نامرئی تا بالای بالای آسمان برود و از آن بالا به تمام چیزهایی که زندگیش را احاطه کرده نگاه کند. به تعلقاتش، مشغولیت هایش، و با وجود تمام بی ثباتی ها، بخواهد تمام آنچه را که دارد، برای همیشه داشته باشد. تمام آنچه را که گاهی آنقدر به او نزدیک هستند که فراموش می کند بودنِ ارزشمندشان را. به نفس کشیدن می مانند. با تو هستند. کنار گوشت زندگی می کنند و تو نمی فهمیشان تا آنجا که دیگر نفسی بالا نیاید. باید هیشه به خاطر داشته باشم که هر "بودنی" را قدر بدانم. چون دلتنگ می شوم و باز صبر می کنم. چون صبر می کنم تا خبر برسد. چون می دانم که خبر می رسد. و چه دلچسب است این انتظار و دلتنگی شیرین. که خبری برسد و دلم قرص شود که آن که به یادش هستم به یادم هست.
خیلی خوب است که آدم تعلق خاطری داشته باشد و هر از چندگاهی بنشیند از دور به این تعلق خاطر باارزش مثل نگریستن به یک تابلوی نقاشیِ زیبا نگاه کند و با خودش بگوید:" چه خوب که دوستش دارم .. چه خوب که دوستم دارد .." و دیگر هیچ چیز اهمیت نداشته باشد.
***
برگ.
صدای پای پاییز را می شنوم. دارد آرام آرام وارد کوچه ها می شود.
How to stay young
1- throw out nonessential numbers. this include age, height, weight. Let the doctor worry about them. That is why you pay him/her.
2- keep only cheerful friends, the grouches pull you down.
3-keep learning, learn more about the computer, gardening ,crafts ,never let the brain be idle. an idle mind is devil’s workshop. and the devil’s name is Alzheimer’s.
4-enjoy the simple things.
5-laugh often, long and loud. Laugh until you gasp for breath.
6-The tears happen. Endure, grieve, and move on. The only person who is with us in our entire life is ourselves. Be ALIVE while you are alive.
7- surround yourself with what you love, whether it is family, pets, keepsakes, music, plants, hobbies, whatever. Your home is your refuge.
8- cherish your health: if it is good, preserve it. If it is unstable, improve it. If it is beyond what you can improve, get help.
9-Don’t take guilt trips. Take a trip to the mall, to the next country, to a foreign country, but NOT where the guilt is.
10- tell the people that you love them, at every opportunity.
AND ALWAYS REMEMBER the life is not measured by the numbers of breath we take, but by the moments that we take our breath away.
برای منی که بارها و بارها با فیلم "از کرخه تا راین" زندگی کرده بودم فیلم "به نام پدر" هیچ حرف تازه ای برای گفتن نداشت. پرستویی هم دیگر آن پرستویی "آژانس شیشه ای" نبود هرچند تلاش می کرد باشد. حتی لحن راحله راحله گفتن هایش که می خواست مثل فاطمه فاطمه های آن فیلم باشد هم آبکی ست. قهرمان بازیها و درد و دل کردن هایش با خدا هم دیگر آنی نیست که تن آدم را بلرزاند. و نلرزاند که هیچ، کمی هم دلخور کند آدم را از این که چرا سعی نمی کند در این فیلم حداقل کمی متفاوت باشد! همان رزمنده قدیمی و شهروند عاصی امروزی و همان حاجی نماهای ریاکار که دیگر به رودل انداخته اند تماشاچی های فیلم های ایرانی را از بس که پول مردم را خورده اند! داستان فیلم گرچه زیباست ( آنهم تا جایی که معدن دزدی و این حرفها قاطی ش نباشد) اما صحنه ها، حال و هواها، شعارها و دیالوگ ها، همه و همه آنقدر تکراری و همیشگی هستند که آدم گمان می کند با یک نسخه کپی روبروست. آنهم یک کپی بد.
نام فیلم هم به نام پدری ست که هیچوقت نبوده. و اصلا چرا نام این فیلم "به نام مادر" نیست نمی دانم؟! راحله .. که بیشترین بار زندگی روی دوش اوست و مهتاب نصیرپور نقشش را جدا از دیگران خیلی خوب بازی کرده مادری ست که بار نبودن پدر را در تمام مدت جنگ و پس از جنگ به دوش کشیده و می کشد. حالا شاید این هم یک جور تضاد باشد. و من در خیال خودم گمان می کنم که حتما یک جور تضاد است. وگرنه نمی توانم از حاتمی کیا انتظار داشته باشم که فیلم را به خاطر فداکاری های پدر آنهم فقط در زمان جنگ "به نام پدر" نام گذاری کرده باشد. آنهم پدری که حالا به خاطر تمام چیزهایی که روحش را آزار می دهد خانه را خالی کرده و بدنبال رویاهای نیمه تمامش می گردد. حبیبه هم همان نسل سومی هیشگی ست که قربانی می شود و در تمام فیلم با چشمان گریان از بخت بدش می نالد و جنگ را پشت سر هم محکوم می کند!
نه. هر چی فکر می کنم نمی توانم چیزی در فیلم پیدا کنم که کمی متفاوت باشد. کمی کمتر شعار بدهد و کمی کمتر این واقعیات بدیهی را به خوردم بدهد.
و اصلا دیگر چه امیدی ست به فیلم خوب دیدن وقتی حاتمی کیا هم تماشاچی را با غرغر از سینما بیرون می فرستد!؟
و چقدر جای تاسف است که " از کرخه تا به نام پدر" هیچ سفر دل انگیزی نیست.
امروز از صبح سگ بودم. یک سگ بی آزار که فقط به خودش پارس می کرد. دیشب در آن آرامش رخوتناک که چقدر منتظرش بودم یک دل سیر گریه کردم. بعد خوابیدم. چه خواب خوبی بود. اما به اجبار بلند شدم و به زور تا خانه رانندگی کردم. توی خیابان از شدت گرما و خستگی کم مانده بود بالا بیاورم. رسیدم خانه و دوباره گریه کردم. بعد هم چند بار صورت دخترک را بوسیدم و مسواک نزده و دوش نگرفته خوابیدم. این بود که صبح هم کسل از خواب بیدار شدم. صبح رفتم مدرسه دخترک برای گرفتن فرم مدرسه. مدرسه تعطیل بود و کارگرها توی راهروهای خالی مدرسه مشغول کار بودند. از آنجا رفتم لیزینگ و با گرفتن یک چک پر و پیمان برای شرکت برگشتم. اما این شادی برای من که نبود. من اصلا هم ذوق نکردم!
تا الان هم که مشغول کار هستم روبراه نشده ام.چند تا پیام کوتاه نوشتم و پاک کردم و نفرستادم. اول و آخرش نک و ناله بود که نخواستم برایت بفرستم.
خودم هم نمی دانم چم است. فکر می کنم بهترین بهانه برای این کسلی این است که مرخصی آخر هفته ام را گرفتم ولی برنامه سفرم طبق پیش بینی جور نشد و باز توی این خراب شده ماندگار شدم. میان این همه گرفتاری ریز و درشت همین یکی کم بود که آدم لب و لوچه اش آویزان شود. حالا شما به همین اضافه کنید مقدار متنابهی بی پولی، قر و قاطی شدن برنامه های شغلی، کارهای خرد و ریز انجام نشده و الخ ....، ....، ....، ....، ....، ....، ....، ....، ....، ....، ....، ....، .... !!
کاش این وبلاگ را هیچ آشنایی نخواند تا من بتوانم حرف بزنم.
من دارم فرار می کنم. من از خواهرم که غصه فرزند از دست داده اش زیر و رویش کرده فرار می کنم. تحمل دیدنش را ندارم. بین من و او حالا یک دنیا فاصله افتاده. از خواهر دیگرم که غصه فرزند بیمارش را می خورد هم فرار می کنم. تحمل دیدنشان را ندارم. دارند به در و دیوار می زنند تا این بیماری موذی بیش از این پا پیش نگذارد. اما گفتم که این بیماری موذی ست. خواهر زاده ی کوچکم مثل پری کوچک غمگینی ست که بیماری توانش را گرفته. چشمان درشتش که به من خیره می شود دلم ریش می شود. تحمل دیدن این همه رنج را ندارم. می دانم که این راه مناسبی نیست. می دانم که در این لحظات حساس با تمام گرفتاری های شغلی و شخصی که خودم دارم باید تمام توانم را برای روحیه دادن و کمک کردن بکار بگیرم. اما نمی توانم. توانش را ندارم. سرم را مثل کبک کرده ام توی برف و گوشهایم را گرفته ام و چشمهایم را بسته ام. اینها در ظاهر است اما. کوچکترین رفت و آمد هایشان را زیر نظر دارم. ملاقات با دکترها. گزارش های پیشرفت یا کنترل بیماری. همینطور کارهایی که آن یکی خواهرم می کند تا به دنیای فرزند گم کرده اش نزدیک شود. همه را زیر نظر دارم. اینها همه مثل خوره روحم را می خورند و می تراشند و پیش می روند. اما به روی خودم نمی آورم و با هیچ کس در موردش حرف نمی زنم. همه را می ریزم توی این دل لامصبم. شبها که سرم را روی بالش می گذارم از یادآوری تمام اتفاقات دور و برم تنم می لرزد. از یادآوری این حقیقت که عزیز ترین کسان من حالا یا در غم از دست دادن فرزند خون جگر می خورند یا در غم بیماری فرزند.
از یادآوری این حقیقت که عزیز ترین کس من دختر کوچک زیبایش را در تحمل این ماراتن همراهی می کند و این ماراتن توان فرسا بالاخره کی تمام خواهد شد؟
پری کوچک غمگینش کی مبارزه را خواهد برد؟
کی؟
چه روز؟
چه وقت؟
کاش این وبلاگ را هیچ آشنایی نخواند تا من بتوانم حرف بزنم ..
تصمیممان این بود که حال و احوالی بپرسیم و اظهاراتی از این قبیل ذکر شود بلکه کمی التیام این دل پر دردمان گردد! بگذریم که حال بس تخمی پیش رویمان است و خستگی تمام این روزهای یک شکل شبیه آدم های مسخ شده کرده مارا. به هر حال این سرور( به کسر سین و واو) گرامی متعلقه به آقای رولامی وبلاگستان هم چند وقتی است از برکت زمانه قهر کرده و اسم و عکس و تفصیلات وبلاگ ما را هم برده روی هوا. روزهای پاییز را دلمان بسی می خواهد و از گرمای آزاردهنده تابستان بسی خستیده ایم و اما خدا را شکر که چهار فصلش رو به راه است و هر فصل هم غنیمتی ست و هر نفسی که برآید ممد حیات است و ... شرمنده قاطی شد. خلاصه جو گرفتتمان و نمی فهمیم که از این حملات بی بدیل اسرائیل به لبنان یا لبنان به اسرائیل یا هر دو به ایران یا هر چه که می خواهد دل تنگت بگو!
بله می گفتیم که خلاصه آخرش هم نفهمیدیم که جنگ بهتر است یا ثروت و اینکه کدام میز حیاط رستوران زیبای تابستانی فردوس به رنگ روسری ما بیشتر می آید. تازه از برکات تکنولوژی همین غنیمت که منو های رستوران مزبور همه بی مهابا مزین به یک چراغ زنبوری در سایز کوچک می بوده اند که مشکل چشمان زیبای مدعووین هنگام سفارش غذاهای رنگارنگ و آب میوه های طبیعی تابستانی به درد نیاید و گزندی آنان را حاصل نیاید. و همین چراغ های متصل به منو ما را کشته!
تازه این هم بهانه ای شد به دست ما که یادی هم کنیم از هتل لاله ی دوست داشتنی که یک عصر وسط هفته چیزی از حمام زنانه کم ندارد. و بیچاره نوازنده پیانو که موسیقی گل و بلبل و سنبل می نوازد و تمام میزهای اطراف هم پر شده اند از مردان و زنان رنگارنگ و هیاهوی زنگ های موبایل و گفتمان های تجاری و غیره که تمام این مناظر بی بدیل آدم را کمی تا قسمتی به تبسم وامیدارد.
و مگر از قدیم الایام نگفته اند چهاردیواری اختیاری. ما در چهاردیواری اختیاری مجازیمان دلمان برای نوشتن همین اراجیف بی یال و کوپال بسی تنگیده بود و حالا هم که کسی نیست در این بیابان برهوت به ما بگوید بالای چشممان ابروست می نویسیم و می نویسیم بلکه کمی التیام این دل پر دردمان گردد!
اهالی وبلاگستان هم که ما را از قدیم الایام شناخته اند و می دانند که آزارمان خدای نکرده به مورچه هم نرسیده چه برسد به همسایه های مجازی. غرض از این همه روده درازی همین بس که نبشته باشیم به یادگار تایپی در صفحه روزگار و کی به کی است و کی غصه کی را می خورد و کی برای ما نگران می شود و کی خدای ناکرده یک اپسیلون به فکر گهربارش راه می دهد که نکند نکند این زن بینوا مشاعرش را از دست داده باشد!
صبح که بیدار شدم حال عجیبی داشتم. باز از آن خوابها دیده ام که وقت بیداری هم گمان می کنم هنوز خوابم. من با مردی که هر چه فکر می کنم صورتش را بخاطر نمی آورم در آغوش هم از پله های یک بیمارستان بالا می رفتیم. رسیدیم به یک سالن بزرگ خالی سرد. می گویم سرد چون واقعا حسش می کردم در خواب. ته سالن یک اتاق خالی بود که کارگران بیمارستان داشتند تمیزش می کردند. علی آنجا نبود. علی را برده بودند. من زدم زیر گریه. فهمیدم که علی مرده. اشکهایم تند تند پایین می ریختند. رفتیم توی اتاق. خواهرم آنجا بود. دال و ر هم بودند. آنها صبور تر بودند. پیش زمینه ای در ذهنم روشن شد در خواب. من قبلا هم به این اتاق آمده بودم. علی روی تخت خوابیده بود و دستان خواهرم را در دستش می فشرد. مثل همیشه می خندید. صدای خواهرم توی گوشم می پيچد که علی لحظه آخر دستانش را نوازش کرده. انگشتان علی می آیند جلوی چشمانم. تصویر زنده می شود. انگار من هم بوده ام آنجا. انگشتان علی و مادرش در هم گره می خورند. انگشتان علی و مادرش يکديگر را نوازش می کنند. علی رفته است.
پ.ن 1. گریه توی خواب خوشحالی ست.
پ.ن 2. علی از رفتنش غمگین نبود.
پ.ن 3. مرگ پایان کبوتر نیست.
ساعت 7 صبح: زنگ ساعت موبايل كه صدا مي كند خنكي هوا مي چسباندم به رختخواب. اما با سر و صورت كج و معوج بلند مي شوم. چند دقيقه بعد خواب از سرم مي پرد. كارگرهاي آب يا گاز يا برق يا خلاصه نمي دانم كدام اداره در حال كندن كاشي هاي جلوي در و خالي كردن خاك زيرش به عمق يك متر هستند و من تا بيايم شلوارم را بالا بكشم با سرعت جلوي در پاركينگ دارد بسته می شود. با عجله مي پرم پايين و ماشين را دقيقه نود از پاركينگ بيرون مي آورم.
ساعت 7.30 صبح: توي بانك منتظرم تا نوبتم شود. مدام این پا آن پا می کنم و به ساعتم نگاه می کنم. صف طولانی با سرعت لاک پشتی جلو می رود. بالاخره قسط و قبض هاي برق و تلفن را مي پردازم و مي گازم طرف شركت.
ساعت 8.30: از در که وارد مي شوم تلفن ها زنگ مي خورند. به منشي جديد بارها يادآوري مي كنم كه كي را به من وصل كند و كي را به من وصل نكند. اما آخرش هم هر دفعه كار خودش را ميكند.مجبور مي شوم بعضی تلفن هاي بي ربط را بپيچانم تا زياد به پر و پاي منشي جديد نپيچم! امروز سند آقاي الف را بايد بفرستم اصفهان. گواهي گمركش آمده و سند آماده است. اما پرينتر منشي قهر كرده و پرينت نمي گیرد. پرينتر كوچك بخش فروش ديروز كارتريج تمام كرده و آن يكي پرينتر هم كاغذ كاربني سند را جمع مي كند. بعد از یک ساعت کلنجار رفتن مي فرستم از بيرون كاغذ A4 رنگي مي گيرند و مي دهم خانم نون سند ها را پرينت كند. از صبح در حال و هواي يك مرخصي هستم. لابلاي سوال هاي مسلسل وار خانم نون برنامه سفر احتمالي ام را در روياهايم مي پرورانم. اما استرس اين حواله هاي كذايي حال و هواي سفر را از سرم مي پراند.
ساعت 10: آقاي ب بالاخره سر و كله اش پيدا مي شود. حواله اي را كه از صبح آماده كرده ام مي دهم دستش و راهيش مي كنم ليزينگ. آقاي طا پشت سرش پيدا مي شود. معرفي نامه اش آماده است فقط بايد مديرعامل كذايي يك جايي يك تاييد كوچك در يك تغيير كوچك در قيمت تنظيمي من بدهند. اين تغيير كوچك تا ساعت 14 طول مي كشد! تمام اين 4 ساعت 5 بار مي روم توي اتاق و دست خالي برمي گردم. مديرعامل كذايي مشغول جوش دادن معاملات بزرگترند.
ساعت11: آقاي سين زنگ مي زند. چند بار يادآوري مي كنم كه جريان چيست و از منشي مي خواهم پی گیری تمدید گواهی را از بخش بازرگانی انجام دهد. آخر سر هم كار خودش را مي كند و من دوباره مي مانم با يك مشتري سمج نحس که سه بار سندش صادر شده و یا راننده اش توی راهنمایی دعوا راه انداخته و یا آدرسش توی تهران الکی از آب در آمده و گره اش هيچ جور باز نمي شود و شده آينه دق.
ساعت 12: آقای طا كفش هايش را درآورده نشسته روي صندلي سالن روزنامه مي خواند!من هم از حرصم آدامس مي جوم. مدیرعامل کذایی با آن یکی مهمان هنوز توی اتاق است.ساعت 14 بالاخره قیمت معرفي نامه تاييد مي شود و آقاي طا را راهي مي كنم و دو ليوان آب يخ مي خورم.
ساعت 3 مراسم ختم همسر آقاي ر شروع مي شود. همه كاركنان و مديران قرار است شركت كنند. داريم برنامه ريزي مي كنيم با همكاران سبد گل بگيريم. يكي بانك است. يكي موبايلش جواب نمي دهد. يكي مي خواهد گل تكي بگيرد. تا ساعت 13.30 هنوز گل را سفارش نداده ايم. تا اين ساعت قلبم توي دهانم است.مديرعامل كذايي لطف مي كند و آخرش ساعت 14 دسته گل شركت را خودش مي دهد سفارش بدهند!
ساعت 14: سر و كله آقاي ب از ليزينگ دوباره پيدا مي شود. حالا همين امروز كه مي خواهيم زود تعطيل كنيم ليزينگ هم پركار شده و قراردادش را امروز آماده كرده . هنوز نهار نخورده ام. آقاي طا رفته ليزينگ و برگشته و منتظر پیش فاکتور است.دوباره دست بکار مبی شوم. ساعت نزدیک 15 کارش تمام می شود و دوباره با سلام و صلوات از در هلش می دهیم بیرون! اما آقاي ب جريمه ديركردش را قبول ندارد و من تقريبا فكم از كار افتاده انقدر حرف زده ام.
ساعت 15.30: آقاي ب توي اتاق مديرعامل كذايي مشغول چانه زني است. دو تا از همكاران مي روند مراسم. ماها هنوز سركاريم.
ساعت 16.15: بالاخره قضيه فيصله پيدا مي كند و آقاي ب از اتاق بيرون مي آيد و حواله تحويلش اش را مي چپانم دستش تا برود!
ساعت 16.25: جنگي مي پريم توي ماشين. 5 دقيقه بعد دم مسجديم. توي راهرو هم آدم است. انقدر شلوغ است كه نگو. ده دقيقه مي مانيم.
16.35: از مسجد بيرون مي آييم. شلوغي كار و مسجد مثل ویز ویز زنبور توي كله ام پيچيده. آقاي رئيس جلوي در مسجد ميان شانصد تا آدم ما را پيدا مي كند و تا مي خواهد پيشنهاد كند برگرديم شركت از همكاران قديمش يكي را مي بيند و سلام و احوالپرسي و ما هم جيم مي شويم.
ساعت17.15: منزل. از در كه مي آيم تو دو تا مرد سبيل كلفت دارند جلوي در نظريه كارشناسي مي دهند كه لوله حمام كه نشتي به پايين پيدا كرده بايد شكافته شود و فلان شود و فلان شود و براي همين نظر كارشناسانه 20 هزار تومان ناقابل دستمزد مي خواهند و از آنها اصرار از مادر وپدر انكار! شروع مي كنم چانه زدن. اما آخرش هم تمام پول را مي گيرند و مي روند!
ساعت 18: فقط براي چند دقيقه دراز مي كشم روي تخت و چشمانم را مي بندم. فرصت نیست. كمي غذا مي خورم و آماده مي شوم دخترك را ببرم دندانپزشكي.۲ تا دندان دخترك فاتحه شان خوانده است. جا كم دارند و به پيشنهاد دكترش بايد كشيده شوند.
ساعت 18.30: بعد از بيست دقيقه گشتن به دنبال جاي پارك به طبقه دوم جلوی در دكتر كه مي رسيم يادم مي افتد نامه هاي معرفي دخترک را از آن دكتر به اين دكتر همراه خودم نياورده ام! ديگر فرصتي براي گله و عصبانيت نيست. جست مي زنيم توي مطب و ساك ساك مي كنيم و از منشی فرصت مي خواهم برگردم منزل نامه را بياورم. 15 دقیقه بعد دوباره برگشتیم جلوی در مطب. پيدا كنيد جاي پارك بعدي را!
ساعت 20 بعد از يك روز نارنجي تابستاني برگشتيم خانه!
* گفته بودم برايت كه داستان 24 ساعت در خواب و بیداری صمد بهرنگ را خواهم خواند.خواندمش .. امروزم با تمام اتمسفر پراسترس و در عين حال خنده دارش انگار شبيه عنوان اين داستان ميان خواب و بيداري گذشت. فقط نمي دانم چه شباهتي بين پسربچه اي كه براي شترش پا به زمين مي كوبيد و من وجود داشت!
همهمه ي خنده داري ست گاهي اوقات زندگي كردن.
اما قصه مادران تنها گاهي اينطوري شروع مي شود.
آنها هم پدرند هم مادر. هم مَردند هم زن.
*( زنان از دو سالگي مادرند. اول مادر عروسك هايشانند. وقتي بزرگتر شدند مادر همسرانشان مي شوند. بعد مادر دخترانشان. مادر پسرانشان. حتي بعضي از زنان مادر پدران و مادران خود هم هستند. و مادر كودكاني كه هرگز بدنيا نياوردند..)
مادران تنها كودكانشان را به تنهايي دكتر و بيمارستان مي برند. واكسن هايشان را مي زنند. معاينات سالانه شان را انجام مي دهند. وقتي بيماري به سراغ كودكشان مي آيد تمام شب پرستاري اش مي كنند حتي اگر مجبور باشند صبح زود سركارشان حاضر باشند. آنها تفريح و خريد و تعليم و تربيت كودكانشان را به تنهايي بدوش مي كشند. خسته و كوفته كه از سركار به خانه برمي گردند در واقع هنوز كارشان تمام نشده. با چشمان نيمه باز با كودكانشان حرف مي زنند تا تلافي نبودنشان در بيشتر ساعات روز را جبران كنند. براي استراحت آخر هفته شان معمولا وقت كم مي آورند چون بعد از يك هفته كار كردن حالا بايد در روز تعطيل هم به كودكشان و به تفريح و يا به درسش برسند. مادران تنها هميشه در جلسات مدرسه تنها حضور دارند. كودكشان را تنهايي تشويق مي كنند و جايزه آخر سالش را مي خرند. تمام برنامه ريزي هاي تابستانش هم پاي خودشان است. كودكشان را به تنهايي به سفر مي برند و تمام عكس هايشان دو نفره است. هر سال تولد كودكشان را خوب به ياد دارند و هميشه هديه تولدش را خودشان تنهايي انتخاب می کنند. آنها بازوي كمكي ندارند. تمام وزنه روي دوش خودشان است. مادران تنها هميشه توي رستوران با كودكشان غذا مي خورند و به خانواده هاي چند نفري نگاه مي كنند و ریز ریز به آدمهای دور و برشان می خندند. اما گاهي دلشان مي خواهد كودكشان خواهري ، برادري داشته باشد. گاهي دلشان مي خواهد كودكشان همراه پدرش غذا سفارش بدهد ولي هميشه تمام اين كارها را خودشان انجام مي دهند. مادران تنها گاهي دوست دارند ازدواج كنند. دوست دارند همسري و خانواده اي مستقل داشته باشند. ولي اين واقعيت زندگيشان را مي دانند كه امكان ازدواج مناسب برايشان معمولا خيلي كم است. و به دليل شرايطي كه دارند ترجیح می دهند تنها باشند تا اینکه همراهی نامتناسب کنارشان باشد. اگر مردي را دوست داشته باشند با او بدون فرزندشان هستند و با فرزندشان بدون او. و هميشه انگار يك چیزی كم است. هميشه يك گوشه دلشان خالي ست. و يك گوشه زندگي شان.
مادران تنها نه تنها گليم خود را بلكه گليم كودكانشان را هم از آب بيرون مي كشند. آنها خوب مي دانند و مي بينند كه روزهاي زندگيشان يكي يكي سپري مي شود. اين را از بزرگ شدن و قد كشيدن كودكشان مي فهمند. مادران تنها توي جمع هاي فاميلي وقتي متوجه نگاه هاي زير چشمي كودكشان به رابطه پدران و فرزندان فاميل ميشوند دستانشان را برای در آغوش کشیدنش آنقدر باز مي كنند تا هم اندازه دستان بزرگ و آغوش محكم پدرانه شود. توي پارك هميشه خودشان هستند كه مراقب كودكند و هميشه به تنهايي بازي او را تماشا مي كنند. وقت تماشاي فوتبال جام جهاني تمام واژه هاي كرنر و پنالتي و آفسايد و كارت زرد و كارت قرمز را براي كودك تعريف مي كنند چون در خانه آنها جمله " از بابا بپرس" معني ندارد. مادران تنها شبها روي كودكشان را مي كشند. روزها صورت كوچكش را مي بوسند و راهي كارشان مي شوند تا نزديك شب دوباره به خانه برگردند. آنان نان آور خانواده كوچكشانند. گاهي از آينده مي ترسند. گاهي هم دل به دريا مي زنند و بي خيال آينده مي شوند. براي آنها آنچه مسلم است اين است كه وظيفه دارند كودكشان را بزرگ كنند. و ديگر هيچ چيزي در كنار اين تصوير برايشان نمي ماند. گاهي توان آرزو كردن را هم از دست مي دهند. جز اين كه به اندازه كافي پول داشته باشند تا كودكشان را خوب بزرگ كنند. شبها وقتي خستگي حتي مجال وقت گذراندن با كودك را به آنها نداده براي شروع يك صبح ديگر راهي رختخواب مي شوند. ولي گاهي يك ليوان شير با دستاني كوچك بالاي سرشان يا يك بشقاب ميوه خنك تابستاني کنار دستشان يا يك يادداشت كوچك با خطي كودكانه در كيف دستي شان می بینند.
آنوقت است كه خستگي يك عمر زندگي شان را در مي كنند.
*فيم سينمايي باغ هاي كندلوس
خيلی خنده دار است. من از خانه نمی توانم وارد مديريت کاربری وبلاگم در پرشين بلاگ شوم ولی از جاهای ديگر چرا. يعنی از خانه اصلا نمی شود مطلب پست کرد. احتمالا اشکال از کامپيوترم است ولی نمی دانم از کجاش! .. به همه اينها اضافه کنيد درد بی حسی در برابر وبلاگ و نظرخواهی و ويزيتور را! .. تازه خنده دار تر اينجاست که در جريان اتفاقات ريز و درشت و مهيج و غيرمهيج زندگی ام هر روز بيشتر از روز قبل از اين وبلاگ بی نوا دور می شوم.مورد آخر خدائيش خيلی هم خنده دار نيست. دوست ندارم اينطوری باشد ولی هست. به هرحال تمام عوامل جوی و محيطی و فيزيولوژيکی و تکنولوژيکی! دست به دست هم داده اند تا اين وبلاگ ماهی يکبار آنهم به زور به روز شود. اين بود انشای من در مورد وبلاگ و وبلاگ نويسی. اميدوارم مورد توفيق درگاه الهی و امت شهيدپرور واقع شود.
ارديبهشت نازنين من
امروز يادآور يك اتفاق شيرين و مهم در زندگي من بود. اتفاقي كه مرا به اين باور رساند كه هنوز هم مي توان اميدوار بود و قدر زندگي را دانست. در تمام اين روزها و شبها از اين تلاش غافل نبوده ام كه از تجربه هاي تلخ گذشته درس بگيرم و آنها را در زمان حال بكار برم. نمي دانم چقدر موفق بوده ام. اما به خوبي مي توانم تغييراتي را كه در درونم ايجاد شده ببينم و حس كنم. و اين بلوغ همواره همراه با غمي شيرين است كه بخوبي دركش مي كنم. اين كه زندگي كنوني من چقدر با وجود ديگري عجين شده و ما هر روز از جزيره هاي كوچك خود به هم سلام مي كنيم اتفاق ساده اي نيست. دلبسته بودن به ديگري بي آن كه خسته ات كند اتفاق ساده اي نيست. حرف زدن به جاي دعوا كردن. نگاه كردن به جاي حرف زدن. فرصت دادن به جاي عاصي كردن. دوست داشتن به جاي انتظار داشتن. پذيرفتن به جاي ايراد گرفتن. بخشيدن به جای انتقام گرفتن. توجه كردن به جای ناديده گرفتن. ديدن، شنيدن، و بودن .. اينها همه من را با خود مثل موجي مي برند و من از اين سفر خرسندم.
تك رز سفيد توي گلدان سر خم كرده و آنقدر دوستش دارم انگار كه هديه گرفتمش. ولي من آن را به زندگي هديه دادم. و هيچ تفاوتي ميان دادن و گرفتن نيست وقتي محبت و اطمينانٍ درون پاسبانت باشند.
مي داني؟ وقتي تو را رساندم تمام راه برگشت را گريه كردم. و خوب مي دانم دليلش چيست. زايش با درد همراه است. ولي سبك و فارغت مي كند. و من هم گريه كردم چون داشتم اين پرواز زمينی را با خودم جشن مي گرفتم.
ارديبهشت نازنين من
امروز يادآور يك اتفاق شيرين و مهم در زندگي من بود. اتفاقي كه مرا به اين باور رساند كه هنوز هم مي توان اميدوار بود و قدر زندگي را دانست. در تمام اين روزها و شبها از اين تلاش غافل نبوده ام كه از تجربه هاي تلخ گذشته درس بگيرم و آنها را در زمان حال بكار برم. نمي دانم چقدر موفق بوده ام. اما به خوبي مي توانم تغييراتي را كه در درونم ايجاد شده ببينم و حس كنم. و اين بلوغ همواره همراه با غمي شيرين است كه بخوبي دركش مي كنم. اين كه زندگي كنوني من چقدر با وجود ديگري عجين شده و ما هر روز از جزيره هاي كوچك خود به هم سلام مي كنيم اتفاق ساده اي نيست. دلبسته بودن به ديگري بي آن كه خسته ات كند اتفاق ساده اي نيست. حرف زدن به جاي دعوا كردن. نگاه كردن به جاي حرف زدن. فرصت دادن به جاي عاصي كردن. دوست داشتن به جاي انتظار داشتن. پذيرفتن به جاي ايراد گرفتن. بخشيدن به جای انتقام گرفتن. توجه كردن به جای ناديده گرفتن. ديدن، شنيدن، و بودن .. اينها همه من را با خود مثل موجي مي برند و من از اين سفر خرسندم.
تك رز سفيد توي گلدان سر خم كرده و آنقدر دوستش دارم انگار كه هديه گرفتمش. ولي من آن را به زندگي هديه دادم. و هيچ تفاوتي ميان دادن و گرفتن نيست وقتي محبت و اطمينانٍ درون پاسبانت باشند.
مي داني؟ وقتي تو را رساندم تمام راه برگشت را گريه كردم. و خوب مي دانم دليلش چيست. زايش با درد همراه است. ولي سبك و فارغت مي كند. و من هم گريه كردم چون داشتم اين پرواز زمينی را با خودم جشن مي گرفتم.
خيلي از سايت ها فيلتر شدند. حتي بي بي سي فارسي. وبلاگ هاله ي عزيز هم غير قابل دسترسي شد. خودم هم نه پينگ مي شوم و نه مي توانم پينگ كنم. انگار علي مانده و حوضش! هيچ کاری نمی شود کرد؟
فردا صبح زود بايد بيدار شوم. اما نشسته ام اينجا. چون به خاطر يك مسئله ي كاري كه سوهان روح و جسمم شده بي خواب شده ام. من خبرنگار نيستم. اما اين نوشته ی ليلي را كه ديدم و خواندم يادخودم افتادم. گاهی فکر می کنم چه فايده داشت آن همه درس خواندن و كار كردن و تجربه اندوختن. وقتي در محيط هاي كاري ذره ذره ي احترام و شخصيت و امنيت آدم را از حلقومش بيرون مي كشند .. ؟
مرد شلوارش را کمی بالا کشید و کمربندش را محکم کرد. دولا شد کیفش را برداشت. به عقب نگاهی انداخت. زن با چادر مشکی از پشت سرش راه افتاد. مرد یکی از مشتری های ماست. باغ دار است و برایمان پسته می آورد. زنش هشت بچه قد و نیم قد و محصل و دانشجو دارد. پوست مرد آفتاب سوخته است و به پیرمردهای 70 ساله می ماند. ولی چهل پنجاه سال بیشتر ندارد. وقتی حواله شان کردم بروند شرکت معدن طبقه بالا از پشت پنجره ای که رو به راهروی مرکزی ساختمان باز می شود تماشایشان کردم. زوج جالبی اند. جلسه قبل مرد هشت تا سند منگوله دار آورده بود برای ضمانت و برای همین هم زنش همراهش بود. چون سندها به اسم خانم است و او باید فرم های ضمانت را امضا کند. از قرار معلوم خانم به ازای هر یک عدد میوه ی باغ زندگی یک فقره سند به اسم خودش زده! :)
نکته ۲.
ايرانيها را به چهار طريق مي توان شناخت:
1- زير شلواري راه راه آبي دارند
2- وقتي بستي ليواني را باز مي كنند درش را ليس ميزنند
3- هر بار كه يك قلوپ نوشابه ميخورند به شيشه نگاه مي كنند
4- تو چهارچوب در وا مي ايستند و ميگند بفرماييد
پ.ن.هر کار کردم نتوانستم از خير پست کردن اين آفلاين بگذرم. مخصوصا مورد شماره ۳!
چقدر دوست داشتم بيشتر مي گفتيم. تا شب حرف مي زديم در حاليكه هر دو كنار هم نشسته ايم و به يك جهت نگاه مي كنيم. به آدمهاي روبرو. به كاشي هاي رنگ و رو رفته ي كف سالن. و به چلچراغ بزرگ قديمي. تو از كودكي حرف مي زدي كه دايي اش مجبور مي شد فيلم هاي آپارات را بارها به عقب برگرداند تا او تماشايشان كند. و چشم هايت از يادآوري اين خاطره خيس
مي شد. و من فقط گوش مي كردم. و به اين فكر مي كردم كه چقدر من و تو گاهي اوقات به هم شبيهيم. و دلم مي خواست بگويم كه چقدر نگرانم از خبري كه از [ميم] گرفته ام شب قبل. ولي حرف نمي زنم. چون ديگر فرصتي نيست. درهاي سالن باز مي شوند و من و تو به تماشاي فيلمي مي نشينيم كه در ميان قهقه ي خنده اشكمان را در مي آورد. چون از چيزهايي حرف
مي زند كه دلتنگي من و توست. دغدغه ي همين روزهاي زندگي من و تو.
هجويات بهاری
آدم گاهي اوقات خسته مي شه. از كار كردن خسته مي شه. از غذا پختن و غذا خوردن خسته مي شه. از راه رفتن خسته مي شه. از خنديدن و آدامس جويدن خسته مي شه. آدم گاهي از همكاراش خسته مي شه. از رئيسش خسته مي شه. آدم گاهي از خودشم خسته مي شه. از اينكه همه اش بايد يك سري كاراي تكراري رو انجام بده خسته مي شه. آدم گاهي از حموم آفتاب گرفتن و رقصيدن هم خسته مي شه. حتي از روزنامه خوندن و كتاب خوندن. آدم گاهي از شب و روز شدن هم خسته مي شه. آدم گاهي از اينكه آهنگ Hello رو از آرشيوش درآره و بيست دفعه گوش بده خسته مي شه. از اينكه ميم خوب نمي شه. از اينكه الف نزديك به يه ساله كه حالش خوب نيست. از اينكه مامان و بابا روز به روز پير تر مي شن خسته مي شه. از اينكه هم مامانه و هم بابا خسته مي شه. از اينكه مي خنده و به همه مي گه همه چيز رو به راهه خسته مي شه. از اينكه ر جمعه شب سه ساعت توي خيابونا بي موبايل و ماشين سرگردون مي مونه و آخر شب به خونه ي م پناه مي بره خسته مي شه. از سنگيني باري كه روي دوش ر هست خسته مي شه آدم. از اينكه ثات از راه نرسيده منتظره خونه به اسمش بشه خسته مي شه. از اينكه همه مثل مورچه توي هم وول مي خوريم خسته مي شم گاهي وقتا. آدم از اينكه سين ساعت زنونه رو مي ذاره توي جيبش و از خونه مي زنه بيرون خسته مي شه. از اينكه نون با 30 سال تفاوت سن از شين خواستگاري مي كنه عقش مي گيره آدم. از كرم شب و روز هم. آدم خسته مي شه از دعواي انرژي هسته اي و دلش تنگ مي شه براي سين كه 5 ساله اونور آبه و نديدتش. آدم از انتظار كشيدن بي صدا هم خسته مي شه. انتظار چيزي كه انتظار كشيدنش قشنگتر از خودشه. آدم حتي از اونم گاهي خسته مي شه. آدم گاهي از وبلاگشم خسته مي شه. دلش نمي خواد توش بنويسه. دلش نمي خواد حرف بزنه. دلش نمي خواد توضيح بده. آدم گاهي از فكر كردنم خسته مي شه.
من دلم يه تعطيلي طولاني مي خواد.
ممنونم از رولامي براي قالب.
چون وقت برای حرف زدن ندارم فقط چند تا لينك معرفي مي كنم:
تحليل منصور بيطرف از تغيير نكردن ساعت
وبلاگ ن كه مي توانيد بخوانيد و مرهم دلتنگي هايش شويد.
پ.ن. كامنت دونی هم باشد عيدی من!
دخترك مثل يك پروانه است. يك پروانه ي سبكبال كه دور و برم مي چرخد حتي وقتي خسته و بي حوصله هستم. حرف مي زند. شيرين زباني مي كند. مرا ياد سبكي و آزادي مي اندازد. پدر يك درخت است. يك درخت تنومند كه پير شده. مادر يك شمع است. يك شمع بزرگ سفيد كه آرام آرام مي سوزد و روشني مي بخشد و اشكهايش پايين مي ريزند. كارم مثل يك هزارتوست كه مدام مرا با خود تا اعماق دانستني ها و تجربه هايش مي برد. و تو .. تو مثل يك چتري .. يك چتر بزرگ به رنگ آبي آسمان. بارها شده كه با تو به پرواز درآمده ام. بارها زير سايه ات خزيده ام و مثل يك خرس به خواب زمستاني رفته ام. چترت را كه مي بندي زير باران بهاري خيس خيس مي شوم. ولي شكايتي ندارم. باران هاي بهاري با اشكهايم كه قاطي مي شوند رشد مي كنم. قد مي كشم. و ياد مي گيرم كه زير باران هم راه بروم يا بنشينم شکلات گاز بزنم يا آواز بخوانم. چتر آبی آسمانی باز می شود. به وسعت يک کهکشان.
* بيماري مادر اين روزها توفيق اجباري بود تا من بعد از سالها دوباره سرگرم كارهاي خانه شوم! و امروز براي حسن ختام اين تعطيلات آموزنده! به اين نتايج علمي – اجتماعي – فرهنگي- خانوادگي! رسيدم كه:
كار خانه:
1- جان آدم را مي گيرد عليرغم اين كه به چشم نمي آيد.
2- تكراري ست.
3- تمام نشدني ست.
4- آش كشك خاله است!
5- و با تمام اين اوصاف، اگر تبديل به زنجير نشود دوست داشتني ست!!
** ته دلم خيلي خوشحالم. تو دليلش را خوب مي داني ..
باعث شرمندگي ست كه بايد اعتراف كنم يادم نمي آيد آخرين روز يا شبي كه كتاب خواندم كي بود! انقدر در روزمرگي و ترافيك و كار و ديگر مشغوليت هاي زندگي گير افتاده بودم كه زمان خلوت كردن با خودم را نداشتم. طبيعتا كتاب خواندن هم به دنبالش. تعطيلات امسال هم فقط خلوتي نسبي تهران و خوابيدن هاي بي دغدغه صبحش خوب بود. و البته رانندگي در خيابان هاي خلوت كه به اين راحتي ها گير آدم نمي آيد. دلم نمي خواست كتاب بخوانم. آنهم يك دليل كاملا شخصي داشت. اولين * كتاب نخوانده شده را كه باز كردم و اولين جمله اش را كه خواندم كتاب را بستم و گذاشتم كنار. آن جمله هم اين بود:" در يكي از روزهاي ماه اوت مردي ناپديد شد. فقط براي تعطيلات به كنار دريا رفته بود .."
يك واقعيت ديگري هم وجود داشت كه امسال با آن روبرو شدم. تعداد افرادي كه با آنها تماس گرفتم و تبريك سال نو گفتم خيلي كم بودند. تعداد افرادي هم كه با من تماس گرفتند همينطور. دايره روابطم كوچك شده. يعني كوچكش كرده ام. بيشتر اسامي ذخيره شده در گوشي يا دفترچه تلفنم مدتها بود كه فقط در حد يك اسم مانده بودند. و من امسال وقتي دفتر تلفنم را عوض كردم خيلي از اين "فقط اسم ها" را هم خط زدم. نمي دانم اين خوب است يا بد. اما واقعيت زندگي من است. به هر حال شرايط زندگي ما مدام در حال تغيير است. خودمان هم همينطور. و هر شرايطي در هر برهه از زندگي روابطي خاص همان شرايط و برهه را مي طلبد. فعلا كه با اين شرايط راحتم. يعني واقعا احساس بدي ندارم. حتي زمانهايی هم كه بدون دخترك يا دوستانم هستم باز هم حس بدي ندارم. آنهم به خاطر اين است كه گاهي به اين خلوت ها نياز دارم. البته اگر دچار سندرم سي و پنج سالگي نشده باشم!
*زن در ريگ روان. نوشته كوبو آبه