نکند آن ویر ِ نوشتن از همه چیز دارد جان می دهد آرام آرام در من
May 31, 2007
نکند آن ویر ِ نوشتن از همه چیز دارد جان می دهد آرام آرام در من
May 22, 2007
به دستم چسبیده انگار
زندگی را می گویم. مثل چسب شده. می چسبد و ول نمی کند. آدم نمی داند با آن چکار کند.
امروز یکی از آن روزهاست که دلم می خواهد به هیچ چیز فکر نکنم و زندگی را با تمام پیچیدگی هایش بگذارم گوشه ای. پاهایم را دراز کنم روی میز و چای بخورم. شاید هم سرم را گذاشتم روی این روزنامه ها و خوابیدم. این همه زندگی را جدی گرفتم چی شد؟ .. حالا امروز هم تمام دنیا را با عرض پوزش می خواهم از دریچه ی "به یک ورم" نگاه کنم. بگذار بچرخد.
May 21, 2007
زندگی را می گویم. مثل چسب شده. می چسبد و ول نمی کند. آدم نمی داند با آن چکار کند.
امروز یکی از آن روزهاست که دلم می خواهد به هیچ چیز فکر نکنم و زندگی را با تمام پیچیدگی هایش بگذارم گوشه ای. پاهایم را دراز کنم روی میز و چای بخورم. شاید هم سرم را گذاشتم روی این روزنامه ها و خوابیدم. این همه زندگی را جدی گرفتم چی شد؟.. حالا امروز هم تمام دنیا را با عرض پوزش می خواهم از دریچه ی "به یک ورم" نگاه کنم. بگذار بچرخد
May 20, 2007
نه بگذار بگویم حالا. بگذار بگویم که وقتی بی خبر می شوم از تو اول آرامم و صبر می کنم. بعد کلافه می شوم و صبر می کنم. بعد دلتنگ می شوم و صبر می کنم. بعد منتظر می مانم و صبر می کنم. وقتی بی خبری ادامه دارد قلبم فشرده می شود. چند ساعت می گذرد. گاهی چندین ساعت. خبر می دهی. آرام می گیرم دوباره. اما شب که می گذرد و به فردا می رسد این انتظار هیچ خوشایند نیست. آزارم می دهد. مثل دیشب. هیچ هم نگفتی. هیچ هم نگفتم. فقط آزرده شدم. اما بی معناست. آزردگیم را می گویم که با حرفی آب می شود
باید زندگی کنم. با تمام چیزهایی که از صبح درگیرش هستیم. باید بروم توی خیابان راه بروم و عینک آفتابی بخرم و مغازه ها را تماشا کنم و همشهری بخوانم و تلفن کنم به ع تا چرت و پرت بگوییم و خالی شویم. باید زندگی کنم همچنان که تو در پس زمینه ی این گذرانِ روزهایم ایستایی و ساکن و ماندگار
گاهی می ترسم از خودم
گاهی
گاهی
تو چطور
نمی ترسی
تو می دانی و حرف نمی زنی
همه رفتند و فقط من مانده ام. تمام هیاهوی یک روز شنبه به پایان رسید و حالا این اتاق و این دیوارها چقدر آرامند. کار ِ من بخشی از زندگیم است. ولی نمی دانم چقدر تاثیرگذار است. منظورم این است که بخش مهمی از زندگی ِ کسی بودن همیشه هم نمی تواند بخش تاثیرگذاری باشد. مثلا وقتی در آن روز بهاریِ فراموش نشدنی ِ بارانی گفتی من "بخش مهمی از زندگیت" هستم به این فکر کردم که این "بخش مهمی از زندگی" بودن از روی عادت است یا از روی تاثیر. و این دو با هم فرق دارند. مگر نه؟ اما می شناسمت دیگر. می فهمم حرفهایت را. می دانم که بی تعارف حرف می زنی. و امیدوارم همانطور که تو بخش تاثیرگذاری از زندگی ِ من هستی، من نیز برای تو چنین باشم
پا شوم جمع کنم بروم. خانه با یک دخترک شیطان که می خواهد دنیا را فتح کند در انتظارم است
شنبه بیست و نهم اردیبهشت هشتاد و شش
May 19, 2007
روزهای عجیبی هستند. نمی دانم فرصت می کنی یا اصلا به خاطر می آوری که اینجا را بخوانی یا نه. هر چند معمولا مرا شگفت زده می کنی. برچسبم را یادت هست؟ بعد از یک سال هنوز روی میز کارت مانده .. حالا این روزها پدر تو بیمار شده و من قرار ندارم. نمی دانم چرا. شبها خواب پدرم را می بینم و از روزی که زیر دوش حمام اشک می ریختم و می خواستم دوستم داشته باشد و به رویم بخندد، حالا در رویاهایم به من می خندد .. می خندد و می گذارد صورتش را ببوسم. خوشحال است. در این غمی که من دارم. غم در شادی. شادی توام با غم. نمی دانم چه رازی ست. ولی من دارم در یک راز زندگی می کنم این روزها که تن و روحم را رنج می دهد اما سرشارم می کند و می دانم که روزی به بار خواهد نشست این بی قراری و انتظار. همه خانواده در لاک خودمان فرو رفته ایم و چرا، چرا ما هم به هیچ درد هم نمی خوریم. مسخ شده ایم انگار. چرا تنها مرگ است که یادِ انسان می اندازد چه اندازه حقیر است و زندگی چه اندازه کوتاه .. فردا روز دیگریست. روزی که سالها پیش مرا و تو را در مسیر هم قرار داد. و حالا بعد از این سالها با تمام بالا و پایین های راه، در کنار هم مانده ایم و در مرگ یا در ترسِ از مرگ عزیزانمان یکدیگر را تسلی می دهیم و سر بر شانه ی هم می گذاریم. می بینی؟ حال عجیبی دارم که نمی دانم از چیست. با بیماری پدرت انگار یک بار دیگر دارم پدرم را از دست می دهم. دورم از تو. دورم و بس نزدیک. دلم برایت تنگ می شود و کم می آورم تو را. دیگر بسنده نمی کنند این روزها. دیگر برایم کافی نیستند. صبرم تمام شده. لبریز شده ام از سکوت و حالا بند بندم بی قراری می کند. ثانیه ها را می شمارم. خدایا می دانم که گفته ای فکر کن هر روز روز آخر است و سعی کن بهترین باشی و با اقتدار تمام زندگی کن انگار که تلاش آخر است. می دانم که گفته ای فکر کن هر عملت برای آخرین بار اتفاق می افتد. آخرین خنده، آخرین دیدار، آخرین بوسه، آخرین سخن .. من که شکایتی ندارم. هنوز دارم مشق می کنم این آخرین بارها را. اما تا کجا. تو بگو تا کجا مشق باید کنم
یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت ماه هزار و سی صد و هشتاد و شش
May 14, 2007
May 12, 2007
May 6, 2007
بی ادبانه ها
* "خیلی خری" .. "من اگر جای تو بودم ...."
اینها حرفهای یک دوست(فقط به این دلیل که دوست دوران دبیرستانم است وگرنه واقعا هیچ نقطه مشترک دیگری نداریم! ) در جمعه شب گذشته به من است.
دوستی که روش زندگیش، ارزش هایش و جهان بینی اش زمین تا آسمان با من فرق دارد.
و حالا یک خر بزرگ اینجا نشسته که البته یک اپسیلون با جمعه شبش فرق نکرده. خری که دوست داشتنش، زندگیش، ارزش هایش، هدفهایش، باور هایش و جهان بینی اش به هیچ آدمی نرفته اما خوب که فکرش را می کند می بیند اگر بازهم قدمهایش را استوار تر کند و کمی ضعف ها را جبران کند و همیشه دنبال جنبه های مثبت باشد از خیلی از به اصطلاح آدمها هم بسی جلوتر است.
*صبح- رادیو تهران
گوینده خبر:" رئیس شورای اصناف از تولید لباسهای متحد الشکل برای بانوان در آینده ی نزدیک خبر داد."
گزارشگر:" خانم!، قراره که بزودی لباسهایی یک شکل طراحی بشه که شما هیچ نقشی در انتخاب پارچه و طرح اون نداشتید. اگه این لباسو به شما بدن می پوشین؟"
خانم!:"بله"
گزارشگر:"می پوشین؟!"
خانم!:"بله، فقط اسلامی باشه!"
حماقت از صدای خانم! می بارید. اصلا انگار کد گزارشگر را نگرفته بود. هر چند اجرای این طرح مثل خیلی از طرحهای فضایی ِ دیگر ِ این حکومت بعید به نظر می رسد اما همانجا بود که یادم افتاد "از ماست که بر ماست" و یک "خاک بر سرت" ِ جانانه نثار خانم! کردم.
* صبح- قبل از شنیدن گزارش ِخانم!
توی مغازه
من:"ظرف یکبار مصرف دارین؟"
پیرمرد قد بلندِ مو سفیدِ لاغر اندام:"داریم. چند تا؟"
من:"20تا"
پیرمرد در حال شمردن تنها بسته ی ظرف یکبار مصرفِ مغازه :" فکر نکنم به 20 تا برسه، اگه برسه بختت بلنده!"
3،2،1.. و ظرف ها درست 20 تا بودند. نه کمتر نه بیشتر!
نیشم باز شد. باور و قاطعیت صدای پیرمرد بود که به دلم نشست.
حالا یک خر بزرگ با بخت بلند اینجا نشسته که راستش هیچ قصد ندارد که برای زندگی کردن از همین نشانه های کوچک خنده دار هم بگذرد.
بی ادبانه ها
اینها حرفهای یک دوست(فقط به این دلیل که دوست دوران دبیرستانم است وگرنه واقعا هیچ نقطه مشترک دیگری نداریم! ) در جمعه شب گذشته به من است
دوستی که روش زندگیش، ارزش هایش و جهان بینی اش زمین تا آسمان با من فرق دارد
و حالا یک خر بزرگ اینجا نشسته که البته یک اپسیلون با جمعه شبش فرق نکرده. خری که دوست داشتنش، زندگیش، ارزش هایش، هدفهایش، باور هایش و جهان بینی اش به هیچ آدمی نرفته اما خوب که فکرش را می کند می بیند اگر بازهم قدمهایش را استوار تر کند و کمی ضعف ها را جبران کند و همیشه دنبال جنبه های مثبت باشد از خیلی از به اصطلاح آدمها هم بسی جلوتر است
صبح- رادیو تهران
گوینده خبر:" رئیس شورای اصناف از تولید لباسهای متحد الشکل برای بانوان در آینده ی نزدیک خبر داد."
گزارشگر:" خانم!، قراره که بزودی لباسهایی یک شکل طراحی بشه که شما هیچ نقشی در انتخاب پارچه و طرح اون نداشتید. اگه این لباسو به شما بدن می پوشین؟"
گزارشگر:"می پوشین؟"
خانم!:"بله، فقط اسلامی باشه
حماقت از صدای خانم! می بارید. اصلا انگار کد گزارشگر را نگرفته بود. هر چند اجرای این طرح مثل خیلی از طرحهای فضایی ِ دیگر ِ این حکومت بعید به نظر می رسد اما همانجا بود که یادم افتاد "از ماست که بر ماست" و یک "خاک بر سرت" ِ جانانه نثار خانم! کردم.
* صبح- قبل از شنیدن گزارش ِخانم!
توی مغازه
من:"ظرف یکبار مصرف دارین؟"
پیرمرد قد بلندِ مو سفیدِ لاغر اندام:"داریم. چند تا؟"
من:"20تا"
پیرمرد در حال شمردن تنها بسته ی ظرف یکبار مصرفِ مغازه :" فکر نکنم به 20 تا برسه، اگه برسه بختت بلنده!"
3،2،1.. و ظرف ها درست 20 تا بودند. نه کمتر نه بیشتر!
نیشم باز شد. باور و قاطعیت صدای پیرمرد بود که به دلم نشست.
حالا یک خر بزرگ با بخت بلند اینجا نشسته که از همین نشانه های کوچک خنده دار هم نمی گذرد برای زندگی کردن
May 5, 2007
May 2, 2007
هيچی برای عنوان يادم نمی آيد
چند روزی ست یک جای کار می لنگد. سرحال نیستم. با همکارانِ بی نوایم دعوا دارم. همین چند روز پیش که خانم "د" از دستم ناراحت شد و وسط راه از ماشین پیاده شد حتی کاری نکردم که پیاده نشود. البته من فکر کردم حقش است اما خدا هم نامردی نکرد و پانصد متر جلوتر جریمه شدم. تازه امسال عید هم که به دیدن پدر بزرگ و مادر بزرگ پدری دخترک نرفتم فکر می کردم که احتیاجی نیست بنشینم حرف های تکراری شان را به زور گوش کنم. این شد که ماهیانه دخترک هم قطع شد. همه اینها بعلاوه اینکه همین چند وقت پیش بود که به اصرار "پ" نیم ساعت بعد از کار دیدمش. خودم کمی وجدان درد داشتم اما فکر کردم بیهوده است. البته پشت بندش اِم پی تری پلیر نازنینم به درک رفت. اما اینها هیچ کدام دلیل نمی شود که سگ باشم. اشکال از جای دیگری ست. دلیلش را خودم می دانم اما اینجا نمی نویسم. راستش این وبلاگ که حالا دیگر فامیل و دوست و آشنا می خوانندش یک کمی ممکن است دیگران را گمراه کند. می دانید چیست؟ اینجا فقط بخشی از من است. آن هم بخشی که گاهی اوقات دوست دارد بنویسد خودش را. این همه ی زندگی من نیست. من هم آهوی همیشگی اینجا نیستم. من هم مثل مردم عادی زندگی می کنم. می خندم. می رقصم. غذا می خورم. تفریح می کنم. گاهی هم خسته و بی حوصله می شوم. همیشه هم سعی داشتم از تمام احوالاتم اینجا بنویسم. چه زمانی که شادم و چه ناشاد. اصلا گاهی دلم می خواهد با اسم واقعی خودم هم بنویسم. آهو اسم من نیست. اسم مستعار هم نیست. چطور بگویم. یک روز بارانی در اواخر تابستان پنج سال پیش بود که توی ایستگاه اتوبوس میدان آرزانتین یاد این اسم افتادم. قبلش به مدت خیلی کوتاهی اسم وبلاگم این بود "از رنجی که می بریم" اما خیلی زود عوضش کردم و خیلی آنی به سرم زد که اسم آهو را اینجا بگذارم. خیلی هم در موردش فکر نکردم که اسم وبلاگ چه تاثیر بزرگی در تصور مخاطب دارد. اولش هم به گمانم خیلی ها فکر کردند دختری هفده هجده ساله هستم که به شوق مشهور شدن یا ناز و اطوار اینجا می نویسم. اما واقعیت هیچ کدام اینها نیست. من یک زن سی و شش ساله هستم با یک زندگی واقعی. آهو می تواند اسم یک دختر بچه ی دوست داشتنی باشد. یعنی غالب ترین و مهم ترین تصوری که پنج سال پیش در زندگیم و در ذهنم وجود داشت. این شد که اسم این وبلاگ شد آهو. نه اینکه حالا این دختر بچه ی کوچک مهم نباشد. نه. اما امروز دیگر ترسی از شناخته شدن ندارم. به گمانم ترسی که از این محیط مجهول داشتم حالا بعد از پنج سال کم کم جایش را به حس تعلقی داده که شناخته شدنِ اسمم دیگر آن را از من نخواهد گرفت. شاید خیلی زود اسم اینجا را عوض کنم. دیشب داشتم از دخترک علوم می پرسیدم. رسیدم به بحث جریان خون و تنفس و کار قلب و اینکه اوره ماده ی سمی دفع شده ایست که اگر در بدن بماند تولید مسمومیت می کند. یاد اتفاق چند وقت پیش افتادم. اتفاقی که جان یکی از عزیزان ما را گرفت و اینجا در این کتاب علوم پایه چهارم ابتدایی چه راحت در موردش حرف می زنند. یک چیز دیگر هم بگویم. دیشب خواب "محمدرضا شاه پهلوی" را دیدم! آمده بود خانه ی ما و به من و مادرم سکه هایی طلا آنهم بزرگ تر از اندازه ی معمولی می داد. هنوز در کف کت و شلوار مشکی و آن بلوز سفید آهار دار و لبخند غرور آمیزش توی خواب هستم. اینجا هم که کار نیست. نشسته ایم منتظریم ببینیم شرکت تولید کننده دلش می خواهد به ما جنس بفروشد یا نه. کار خدا را ببین. اعتبار اسنادی دیداری باز کن. پول را یکجا بده. مالیات هم بده. ناز هم بکش. اما باز هم که فکر می کنم می بینم هیچ کدام اینها دلیل نمی شوند که من سگ باشم. اوووووه چقدر نوشتم. گفته بودم که حالم خوش نیست!
چند روزی ست یک جای کار می لنگد. سرحال نیستم. با همکارانِ بی نوایم دعوا دارم. همین چند روز پیش که خانم "د" از دستم ناراحت شد و وسط راه از ماشین پیاده شد حتی کاری نکردم که پیاده نشود. البته من فکر کردم حقش است اما خدا هم نامردی نکرد و پانصد متر جلوتر جریمه شدم. تازه امسال عید هم که به دیدن پدر بزرگ و مادر بزرگ پدری دخترک نرفتم فکر می کردم که احتیاجی نیست بنشینم حرف های تکراری شان را به زور گوش کنم. این شد که ماهیانه دخترک هم قطع شد. همه اینها بعلاوه اینکه همین چند وقت پیش بود که به اصرار "پ" نیم ساعت بعد از کار دیدمش. خودم کمی وجدان درد داشتم اما فکر کردم بیهوده است. البته پشت بندش اِم پی تری پلیر نازنینم به درک رفت. اما اینها هیچ کدام دلیل نمی شود که سگ باشم. اشکال از جای دیگری ست. دلیلش را خودم می دانم اما اینجا نمی نویسم. راستش این وبلاگ که حالا دیگر فامیل و دوست و آشنا می خوانندش یک کمی ممکن است دیگران را گمراه کند. می دانید چیست؟ اینجا فقط بخشی از من است. آن هم بخشی که گاهی اوقات دوست دارد بنویسد خودش را. این همه ی زندگی من نیست. من هم آهوی همیشگی اینجا نیستم. من هم مثل مردم عادی زندگی می کنم. می خندم. می رقصم. غذا می خورم. تفریح می کنم. گاهی هم خسته و بی حوصله می شوم. همیشه هم سعی داشتم از تمام احوالاتم اینجا بنویسم. چه زمانی که شادم و چه ناشاد. اصلا گاهی دلم می خواهد با اسم واقعی خودم هم بنویسم. آهو اسم من نیست. اسم مستعار هم نیست. چطور بگویم. یک روز بارانی در اواخر تابستان پنج سال پیش بود که توی ایستگاه اتوبوس میدان آرزانتین یاد این اسم افتادم. قبلش به مدت خیلی کوتاهی اسم وبلاگم این بود "از رنجی که می بریم" اما خیلی زود عوضش کردم و خیلی آنی به سرم زد که اسم آهو را اینجا بگذارم. خیلی هم در موردش فکر نکردم که اسم وبلاگ چه تاثیر بزرگی در تصور مخاطب دارد. اولش هم به گمانم خیلی ها فکر کردند دختری هفده هجده ساله هستم که به شوق مشهور شدن یا ناز و اطوار اینجا می نویسم. اما واقعیت هیچ کدام اینها نیست. من یک زن سی و شش ساله هستم با یک زندگی واقعی. آهو می تواند اسم یک دختر بچه ی دوست داشتنی باشد. یعنی قالب ترین و مهم ترین تصوری که پنج سال پیش در زندگیم و در ذهنم وجود داشت. این شد که اسم این وبلاگ شد آهو. نه اینکه حالا این دختر بچه ی کوچک مهم نباشد. نه. اما امروز دیگر ترسی از شناخته شدن ندارم. به گمانم ترسی که از این محیط مجهول داشتم حالا بعد از پنج سال کم کم جایش را به حس تعلقی داده که شناخته شدنِ اسمم دیگر آن را از من نخواهد گرفت. شاید خیلی زود اسم اینجا را عوض کنم. دیشب داشتم از دخترک علوم می پرسیدم. رسیدم به بحث جریان خون و تنفس و کار قلب و اینکه اوره ماده ی سمی دفع شده ایست که اگر در بدن بماند تولید مسمومیت می کند. یاد اتفاق چند وقت پیش افتادم. اتفاقی که جان یکی از عزیزان ما را گرفت و اینجا در این کتاب علوم پایه چهارم ابتدایی چه راحت در موردش حرف می زنند. یک چیز دیگر هم بگویم. دیشب خواب "محمدرضا شاه پهلوی" را دیدم! آمده بود خانه ی ما و به من و مادرم سکه هایی طلا آنهم بزرگ تر از اندازه ی معمولی می داد. هنوز در کف کت و شلوار مشکی و آن بلوز سفید آهار دار و لبخند غرور آمیزش توی خواب هستم. اینجا هم که کار نیست. نشسته ایم منتظریم ببینیم شرکت تولید کننده دلش می خواهد به ما جنس بفروشد یا نه. کار خدا را ببین. اعتبار اسنادی دیداری باز کن. پول را یکجا بده. مالیات هم بده. ناز هم بکش. اما باز هم که فکر می کنم می بینم هیچ کدام اینها دلیل نمی شوند که من سگ باشم. اوووووه چقدر نوشتم. گفته بودم که حالم خوش نیست!
May 1, 2007
پ.ن. به سبکِ بعضی وبلاگ نویسان که هر چی قلنبه تر حرف بزنند یعنی بیشتر می دانند
Apr 30, 2007
چه حس های عجیبی دارم در این لحظه که باران می خورد به پنجره و من به آهنگ "زلف بر باد مده" گوش می کنم. معمولا هیچ حس خاصی نداشتم به آن ولی امروز بعد از دین آن فیلم کذایی آهنگ بیشتر به دلم می نشیند. دیشب پیامهایت را که گرفتم دلم لرزید. بی اختیار دلم فشرده شد و با بغضی سنگین از جلوی "الف" بلند شدم و به اتاقم رفتم و آنجا دیگر اشکها آمدند پایین. راستش دلم برایت سوخت. و انگار هیچ وقت مانند دیشب آنقدر به تو نزدیک نشده بودم. ترسیدی. می دانم. من هم ترسیده بودم. خیلی هم. راست می گفتی. وقتی گفتی دیروز پدر کنار آسانسور گریه کرده اند یاد پدر افتادم. آخرین بار روی ویلچر بردنشان بالا. و نگاهشان، نگاه غمگینی پشت یک لایه خاکستری روی چشمهای خسته. وای که هرگز آن نگاه را و آن تسلیم را فراموش نخواهم کرد. چه می دانستم من احمق که آن نگاه آخرین گره ای است که بین چشمان من و پدر به یادگار خواهد ماند. پدرها همه یکی هستند. همه مخزنی اسرارآمیز از آرامش و اطمینان کودکی اند که با بزرگ شدن ما کم کم پیر می شوند و مثل مشتی آب از دستهایمان سرازیر می شوند. ببین امروز هم یک روز دیگر از روزهای خدا بود. سرشار از ترس، از امید، از عشق. از صبح دلم نیامد خلوتت را به هم بریزم و منتظر خبری از تو نشستم. هنوز هیچ خبری نیست. و من باز در این لحظه که باران می خورد به پنجره منتظر خبری از پدر خواهم ماند
Apr 28, 2007
Apr 25, 2007
دیشب خواب پدر را دیدم. درست یادم نیست. فقط می دانم توی یک اتوبوس بودیم و پدر انگار مثل روزهای آخر همانطور پیر و خسته بودند. گفتم روزهای آخر .. هنوز که هنوز است وقتی فکر می کنم دلم می گیرد و سوالاتی در ذهنم شکل می گیرند که جوابی برایشان ندارم. هنوز هم دلم برایش خیلی بیشتر از قبل تنگ می شود و این دلتنگی هیچ به دلتنگی برای آدم های زنده شبیه نیست. حالا انگار بخشی از زندگیت گم شده و می دانی و می دانی که هرگز هیچ کجا و به هیچ شکلی دوبار پیدایش نخواهی کرد. و این برای ما آدمها یا حداقل خود من که همیشه ته هر چیزی دنبال کورسویی از امید می گردم تجربه غمباری ست.
Apr 24, 2007
Apr 23, 2007
Apr 17, 2007
هنوز هم بعد از ۵ سال نوشتن در اينجا نمی دانم زمان گفتنش هست یا نه. اما اين بار این کارش را آنقدر دوست داشتم که حیفم آمد با این ۴ دیواری شریکش نکنم.
برادرم مثل همیشه شاهکار آفرید ..
Apr 15, 2007
دندانی که عصب کشی کرده بودمش دوباره درد گرفته.
دفترچه بیمه ام را باید تمدید کنم.
باز ایرانگردی گیر داد به 15 روز سابقه کم و امروز زد همه چیز را خراب کرد.
تابستان دخترک دارد از راه می رسد.
درس می خوانم وقت و بی وقت. حالا بماند برای چه.
کارم سبک تر شده.
مادر را از اسکن قلب به متخصص گوش و حلق و از آنجا به متخصص گوارش می بریم!
دخترک بلایی شده برای خودش. خیلی با هم می خندیم. به ترک دیوار هم.
با الف دیگر حرفی برای گفتن نداریم. همه چیز انگار طور دیگری شده. دنیا هایمان عوض شده اند.
زندگی از سر و کولم بالا می رود. من هم از سر و کولش. با هم کشتی می گیریم.
خوب است.
گرچه چند روزی ست شبها از دلتنگی گریه می کنم.
اما خوب است.
گرچه خیلی ها نیستند.
اما باقی هستند.
مردی که فکر می کنم دوستش دارم.
دخترکی که قاعدتا"دوستش دارم.
خانه ای که کم و بیش دوستش دارم.
مادری که از کودکی دوستش دارم.
کاری که تقریبا دوستش دارم.
خواهری که ..
دوستی که ..
ماشینی که ..
لباسی که ..
اندیشه ای که ..
کتابی که ..
موسیقیی که ..
لحظه ای که ..
اعتقادی که ..
لیوانی که ..
کیفی که ..
مدل مویی که ..
قرص ماهیی که ..
کرم دور چشمی که ..
چای سبزی که ..
حرفی که ..
و
و
و
و
حلزونی که برایم شانس می آورد.
و اتوبان جدیدی که مرا زودتر به خانه می رساند!
Apr 11, 2007
خوب از آنجا که من همیشه طرفدار کمال بوده ام یک پیشنهاد دارم. اصلا چرا حق طلاق بین مرد و زن تقسیم نشود؟ من نمی دانم از نظر حقوقی چکار باید کرد. این در حوزه ی دانش من هم نیست. اما نتیجه آنطوری باشد که مرد و زن هر دو به حد معینی دارای اجازه ی درخواست طلاق باشند.چرا با دادن حق طلاق به زن قدرت را از یک کفه ترازو بر روی کفه ی دیگر ترازو بگذاریم. مگر نمی دانیم که قدرت دست هر کی باشد امکان سوء استفاده از آن وجود دارد. مگر امکانش نیست که اگر این قدرت دست زن باشد مطمئنا" او از موضع قدرت عمل کند. و نتیجه بشود چیزی مشابه وضعیت قبل اما فقط نقش ها عوض شود؟ و این اصلا جالب نیست که حالا زن نقش مرد را بازی کند. به نظر من گرفتن حق طلاق از مرد و دادن آن به زن اصلا" میانه روی نیست. چاره ی کار هم نیست. پیروزی هم به حساب نمی آید.این حساب حساب برنده و بازنده است. در حالی که حسابی درست است که بازنده نداشته باشد.
حالا با این اوصاف اگر روزی دری به تخته بخورد و انقلابی در افکار و قوانین ایجاد شود و حق طلاق را دودستی به من بدهند باز قبولش نخواهم کرد. چرا همسرم با زور با من زندگی کند؟! اما اگر نصفش را به من بدهند و نصفش را به همسر بالقوه! آنوقت مطمئنا" با آغوش باز از آن استقبال خواهم کرد.
Apr 9, 2007
موافقید یا مخالف؟ و چرا؟
حق طلاق
مرداني كه زنانشان حق طلاق دارند زندگي شادتري را تجربه مي كنند. اين را به عنوان يك اصل نمي گويم قضاوت من است كه تجربه شخصي هم آن را تقويت مي كند. سالهاي اول زندگي مشترك بيشتر به آزمون و خطا براي ايجاد سازگاري ميان سبك زندگي و روش تصميم گيري دو نفر مي گذرد. به همين دليل معمولا در اين سالها ناسازگاريها و لج بازيها و بگو مگوها بيشتر است اما به مرور هر دو نفر ياد مي گيرند كه چطور پا روي دم آن يكي نگذارند چطور با هم كنار بيايند و به تدريج با حساسيتها و حسن و عيبهاي هم خو مي كنند. اگر در طول اين فرايند آزمون و خطا مرد احساس كند كه دست بالاتر را دارد و زن بترسد كه راهي براي خروج از بن بست ندارد طبيعي است كه مرد براي سازگاري و تطابق دادن خود با خواسته هاي همسرش انگيزه كمتري خواهد داشت. ضمن اينكه زن هم براي مقاومت در مقابل تصلب رفتار و تصورات مرد بايد هزينه بسيار بيشتري بپردازد.
آنها كه ازدواج كرده اند مي دانند در دعواهاي زن و شوهر خيلي مهم است كه چه كسي و در چه مقطعي كوتاه بيايد. احتمالا شنيده ايد كه در بيشتر موارد زنها كوتاه مي آيند و اگر زن هم كوتاه نيايد معمولا مردها كوتاه نمي آيند با اين خيال راحت كه در نهايت زور بازو برنده را معلوم خواهد كرد. به نظر من اين واقعيت را نبايد به حساب بيشتر بودن گذشت و صبر زنان گذاشت. اين خصلتي است كه نابرابري در داشتن حق طلاق (والبته بسياري حقوق ديگر) به زنان تحميل كرده مرد در آغاز زندگي مشترك چون از قدرت بيشترش مطمئن است ياد مي گيرد كه كوتاه نيايد و زن چون مي داند قانون پشت او را خالي كرده ياد مي گيرد كه تحمل كند. چنين زني لذتي از زندگي مشترك نمي برد و طبعا همسرش را هم از لذت بي بهره خواهد كرد. چنين رابطه اي شايد به لحاظ حقوقي تداوم بيابد اما از نظر عاطفي و ارضاي طرفين رابطه عملا طلاق همراه با آزار روحي و فيزيكي مستمر رخ داده است. اما مردي كه همسرش حق طلاق دارد از ابتدا ياد مي گيرد كه او هم بايد كوتاه بيايد. چنين شرايطي صبر و گذشت را عادلانه ميان زن و شوهر تقسيم مي كنند طبعا هر دو عادت مي كنند كه به يكديگر احترام بگذارند. مرداني كه زنانشان را كتك مي زنند ذاتا خشن نيستند و مرداني كه با زنانشان گفت و گو مي كنند ذاتا متمدن نيستند. هزينه اي كه يك مرد بايد براي خشونت عليه همسرش بپردازد تعيين كننده نوع رفتار اوست. حق طلاق براي زنان چون باعث بالا بردن هزينه خشونت و نابردباري براي مردان مي شود آنها را به سوي انتخاب رفتاري محترمانه تر سوق ميدهد و در چنين شرايطي زنان به ميل لذت جوئي مردانشان پاسخ خوشايند تري مي دهند.
Apr 3, 2007
to write or not to write
i wanna write here for a while.
my weblog in persianblog is now under the eyes of a bunch of people!
i can not write there any more.
im not free.
i can not fly.
so
i have come here to write and write far away from the eyes.
i can not help writing.
so this is my only way to write and to be hidden!
i dont know what to do and i dont know what to do with my adress which is revealed now for the people i dont prefer to read my thoughts.
but every thing is revealed now.
im really depressed.
i want my own home :(
i want to write there.
but i can not any more
and this is the truth that teases me
Mar 21, 2007
Mar 17, 2007
بهار مثل هر سال می آید و هوا مثل هر سال گرم می شود. گنجشکها مثل هر سال آواز می خوانند و درختان مثل هر سال سبز می شوند و رودها مثل هر سال پر می شوند و جاری. اما یک حفره ی خالی در دل ما هست که دیگر هيچ سالی با هیچ چیزی پر نمی شود. آمدن بهار را دوست دارم. گل های سنبل بنفش توی گلدان های سفالی آدم را یاد روزهای کودکی می اندازند. یاد چادر بزرگی که پهن می شد وسط اتاق و من با چه ذوقی پاکت های تخمه و پسته و فندق و بادام را رویش خالی می کردم و شروع می کردم به هم زدنشان. آجیل عیدمان را با شیرینی های خوشبو همیشه پدر می خرید و مادر تا تحویل سال قایمشان می کرد زیر تخت تا ما ناخنکشان نزنیم. و تمام تعطیلات عید خانه ی ما چه بوی خوبی می داد.
حالا اینجا، میان هیاهوی آخر سال، من به این حفره ی خالی فکر می کنم و به اینکه روزی، ساعتی، لحظه ای، بالاخره باید از راه برسد تا به من و به همه ما که این حفره را در قلبمان حمل می کنیم یاد بدهد که شما را گرچه ديگر کنارمان نیستید توی قلبمان تا ابد زنده نگه داریم و دلتنگی هایمان را برایتان تا ابد زنده نگه داریم و خاطراتتان را تا ابد زنده نگه داریم و این حفره ها را تبدیل کنیم به کوله ای از یاد شما. آنوقت شاید شما کمکمان کنید تا آرام بگیریم و این حفره ها دیگر این همه تحملشان سخت نباشد. شاید شما کمکمان کنید تا یاد بگیریم با وجود غم بزرگمان، با یاد شما شاد زندگی کنیم.
آقاجون، علی، مهرانه .. عیدتان مبارک.