Mar 18, 2008

سال سخت 86 هم گذشت
امیدوارم سال 87 برای همه سالی پر از برکت و شادی و سلامتی و آرامش باشد
عیدتان مبارک

Feb 13, 2008

من از نهایت شب حرف می زنم

دوست دارم های های گریه کنم. مثل گریه های بلندی که سر مزار کردم. دست خودم نبود. اما حالا خودم را نگه داشته ام. توی دستشویی که می روم و توی آینه ها که خودم را نگاه می کنم با خودم حرف می زنم و چشم های قرمزم را پاک می کنم و می آیم بیرون. توی آشپزخانه که صحبت از سب و کاسترول می شود غذایم را نصفه نیمه قورت می دهم و با لبخندی ماسیده بر لب از جایم بلند می شوم و می آیم بیرون. فقط تنهای تنها که هستم مثلا توی ماشین وقت می کنم با تو کمی حرف بزنم. خنده ام می گیرد و به خوشبختی کوچکی که با آن رو در رو شده ام فکر می کنم. به خوشبختی کوچکی که خوشبختی نیست وقتی نخواهیش. بعد به چند روز بعد. بعد به تمام اتفاقاتی که شاید دیگر هرگز تکرار نشوند. به لحظه هایی که نفهمیدم چگونه آمدند و چگونه رفتند و تا کجا خواهند آمد و خواهند رفت و بعد به تمام زندگیم و مگر من دیگر چقدر توان دارم. از حرف زدن گریزانم. نمی دانم از چه بگویم و با چه کسی و از کجا و اصلا چگونه. رسوب شده زندگی در راه رفتنم. در نشستنم. در نگاهم. یخ زده. من با تمام وجودم تلاش می کنم بقایای این روح بلند عاشق را زنده نگه دارم. با تمام وجودم تلاش می کنم زندگیم را روی پا نگه دارم. تا همین چند روز پیش خوشحالی کار جدید رهایم نمی کرد. حالا همینجا هم آینه دق شده برایم. یکی از خانه جدید حرف می زند. یکی از کار همسر. من با همان خنده ماسیده بر لب گوش می کنم و حرف که به اینجا ها می کشد معمولا چیزی برای گفتن ندارم. کاش همه اینجا می دانستند که من فقط دخترک را دارم. کاش خودم هم باورم می شد. کاش آن برگه های اچ- آر مزخرف مثل همیشه کار را خراب نمی کرد. حالا من نمی دانم باید شاد باشم یا غمگین. غمگینم اما. می توانستم شاد باشم اما نیستم. می توانستیم جشن بگیریم اما نگرفتیم. نمی دانم چه خواهد شد. چه خواهم کرد. اما شاید بعد از اینکه همه چیز به خوبی و خوشی بی هیچ رد و نشانی تمام شد، تمام حفره های مانده بر قلب و روحم را از این برهوت برداشتم و برای همیشه گریختم

...

وسط این همه گرفتاری و کار ریز و درشت ومشغولیت های روزمره همین گرفتاری پر دردسر کوچک را کم داشتم
زندگی با تمام بالا و پایین ها و سورپرایز های عجیب و غریبش یقه مرا هیچ ول نمی کند
هیچ

فرشته های مهرانه

نه من هنوز لپ تاپ نخریدم! به دلیل اینکه هنوز نتوانستم با خودم کنار بیایم پولم را به لپ تاپ بدهم یا بگذارم روی پس اندازم تا دری به تخته بخورد و کوتی کوتی را عوض کنم
منظور از کوتی کوتی همانی است که الان باهاش رانندگی می کنم
!
کار جدید را دوست دارم. یعنی همانطور که باید بگویم شرکت جدید را. کار آنقدر پرحجم است که گذشت زمان را احساس نمی کنم. خوبیش این است که کار پیش هم می رود و در این زمانه که بیشتر کارهای بازرگانی خارجی به دلایل مختلف همه جا گیر می کنند اینجا ما با انگیزه تمام کار می کنیم و دیدن نتیجه مثبت خیلی به پیشرفت پروسه کار، روحیه کار، و در نتیجه احساس خوب داشتن کمک می کند. فقط بدیش این است که الان چند روز است روزنامه نخوانده ام! خانه هم که می روم ترجیح می دهم به کارهای عقب افتاده برسم و آخر شب کمی کتاب بخوانم
پارسال همین فردا بود که مهرانه از پیش ما رفت. فردا .. روز عشق .. حالا امسال عروسک ها و گلها و شمع های قلب مانند و شکلات های بسته بندی شده قرمز را چه کنیم؟ کجا بگذاریم؟ سر مزار؟ یک کار زیبا ب برایش انجام داده. برای او یا برای دل ما؟ حدود دویست عکس از بهترین عکس های مهرانه را یکی کرده همه کنار هم. مهرانه کوجک. مهرانه خندان. مهرانه در تولد. مهرانه در خیابان. مهرانه در آغوش مادر. مهرانه .. مهرانه .. مهرانه .. حالا ما با این فرشته ها، با این عکسها گریه کنیم یا بخندیم
؟
ما چه کنیم
?

Feb 2, 2008

من خوبم. خیلی هیجان زده ام و از دو روز دیگر کار جدیدم را شروع می کنم. این مدت خیلی هم در رختخواب و خانه نبودم. از صبح تقریبا به حالت دو مشغول انجام کارهای عقب افتاده ام بودم چون ممکن است تا مدتی خیلی وقت خالی نداشته باشم. دو تا کتاب هم خواندم. یکی دلباختگی کریستین بوبن. دیگری دیالکتیک تنهایی از اوکتاویو پاز. من از پاز فقط شعرهایش را خوانده بودم و اعتراف می کنم که با یک بار خواندن این کتاب جیبی چیزی نفهمیدم. باید یک بار دیگر بخوانمش تا درست بفهمم اصلا چی می خواست بگوید این آقای اوکتاویو. از بوبن چند کتاب خوانده بودم. نثرش را دوست دارم. خیلی لطیف می نویسد. اما این بار کمی حوصله ام را سر برد. این کتاب هم داستان واقعی خود او و زنی است که عاشقش شده و متاسفانه در اوج این رابطه عاطفی زن مرده . فکر کنم آن چند صفحه آخر که بوبن بعد از مرگ زن به بینش خاصی می رسد و احساس واقعی خود را جدا از هر گونه هیجان می شناسد برایم لذت بخش تر بود
سفر هم نرفتم چون اصولا وقتی برایش پیدا نمی شد. دیشب تا صبح کابوس دیدم. ترس برم داشته. از آن پشیمانی های لحظه آخر. خنده ام می گیرد. با خودم می گفتم اصلا من توی آن شرکت ... چه خواهم کرد. اصلا چرا اینطوری شد و من این تصمیم را گرفتم. اما فکر می کنم تصمیم درستی بوده. حداقلش این است که احساس زنده بودن می کنم. باور کنید هر وقت در موقعیتی قرار می گیرم که نیاز به تصمیم گیری اساسی دارد و به جای دست روی دست گذاشتن تصمیم می گیرم برای خودم خیلی خوشحال می شوم. امروز سری به وبلاگ ها زدم. چرا دوباره تب ننوشتن سراغ بعضی ها آمده. نمی دانم شاید هم حق با آنها باشد. اما من اگر قرار باشد روزی دیگر چیزی ننویسم نمی دانم چگونه خواهم توانست روزهای زندگیم را ثبت کنم. دفتر خاطرات خصوصی انگار به دل آدم دیگر نمی نشیند. و دیگر اینکه هدف اصلی خود من از نوشتن، به روز بودن است. اینطوری انگار آدم از دنیای اطراف خودش هم به شکلی با خبر است. این ارتباط با جهان بیرون از خودم انگار برقرار است. و من شخصا هنوز جایگزینی برای این شکل مرتبط بودن با دنیای مجازی و در عین حال واقعی اطرافم پیدا نکرده ام


پ.ن. من این پست را آنلاین نوشتم. فقط سعی کردم خبری داده باشم و روده درازی هم کمی کردم. فقط نظر شخصی خودم را نوشتم و به نظر و تصمیم تمام وبلاگ نویسان احترام می گذارم
پ.پ.ن. کانترم هم پریده چند وقت است. اصلا شاید هم دیگر نیازی به کانتر نباشد. با این وضعیت کامنت ها خیلی خنده دار است آدم به فکر ویزیتور ها هم باشد. فکر کنم وبلاگم کم کم دارد محو می شود
:)

Jan 26, 2008

آری، نه

محض اطلاع خوانندگان عزیز آهو عرض کنم که بنده اگر اجل معلق این طرف ها نیاید حالا حالا ها در خدمتتان هستم. دکتر فقط تشخیص کم خونی (البته کمی بالا) داد که با دارو قابل درمان است و خوشبختانه مشکل دیگری در خونم وجود ندارد. قرار شد بعد از گذراندن یک دوره درمان آزمایش مجدد بدهیم ببینیم داروها کار خودشان را برای بالا بردن هموگلوبین های نازنین خونم کرده اند یا نه؟
.

این روزها بیشتر در رختخواب و خانه هستم. دخترک کیف می کند. کمتر شرکت می روم و چون کارها را تحویل دادم فقط در صورت وجود کاری ضروری سری به آنجا می زنم. تا ده روز دیگر ماراتن بعدی شروع می شود. برنامه های این هفته دندانپزشکی، سرزمین عجایب به مناسبت تمام شدن امتحانات دخترک، و اگر امکانش باشد یک سفر کوتاه هستند. نمی دانم چرا این کار جدید کمی با ابهتش مرا
ترسانده. شدیدا از همه التماس دعا دارم
:)
.

حالم خوب است. انقدر از صبح در هیجان آن لوح بودم که وقتی گفتی گرفتنش تجربه ی دردناکی بوده انگار تازه به خودم آمدم. راست می گفتی. سخت است که آدم لوح افتخار کسی را که دیگر نیست در دست بگیرد. یاد دو روز پیش افتادم. من آن روز تا شب بارها خواسته بودم چیزی برایت بنویسم. نتوانستم. خواستم نامه بلند بنویسم. باز هم نتوانستم. سکوت کردم. و گذران این سالها را مرور کردم
خیلی چیزها هست که بخواهیم از آنها بگوییم. خیلی چیزها، آنقدر زیاد که گاهی زمان کم می آید برایشان
.

هتل لاله، یک عصر زمستانی

مرد برگه را با وسواس از کیفش درآورد و به دست زن داد. با دقت تمام توی یک پوشش پلاستیکی جاسازی شده بود. زن شروع به خواندن کرد. برگه ای کمی زرد به اندازه کف دست با نوشته های آبی نستعلیق. به جمهوری اسلامی رای می دهید؟ و یک آری بزرگ زیر برگه. زن کاغذ را در دست گرفت و لحظه ای گیج شد. برگ مربوط به رای گیری سال 58 بود. تقریبا سی سال پیش. زن به مرد نگاه کرد. این برگ بخشی بی جان از تاریخ بود. ولی چرا اینجا بود؟ چرا مهر نداشت؟ چرا دست مرد بود؟ زن پرسید: پس چرا اینجاست؟ و با تمام اطمینانی که در صدایش بود و گمان می کرد مرد هم جزو آن نود و هشت درصدی بوده که به جمهوری اسلامی رای آری دادند پرسید؟ چرا توی صندوق نرفت؟ و مرد با ته خنده ای شیطنت آمیز در چشمانش گفت : چون آن یکی را انداختم توی صندوق. تازه زن فهمید چی به چی ست. یک رشته افکار و اتفاقات و احساسات پشت سرهم توی ذهن زن ردیف شدند. زن خنده اش گرفت. خنده ای از روی هیجان کشف یک حقیقت. حقیقتی پشت آنچه که همه حقیقت می پنداشتندش. یک نفر از آن دو درصدی که به جمهوری اسلامی رای آری نداده بودند( آنهم نه به دلیل تعصب سلطنت طلبانه بلکه به این دلیل که می خواستند بدانند جمهوری اسلامی واقعا چیست و چه تعریفی دارد)، اینجا روبروی زن نشسته بود. بخشی جان دار از تاریخ

Jan 23, 2008

از کرامات شیخ ما ..

آقا اگر نگویم خفقان می گیرم. این کلمه ی ندید بدید تازه به دوران رسیده را که شنیده اید. یکی اش اینجا بغل گوش ماست (که خدا را صد هزار مرتبه شکر تا چند روز آینده دیگر نمی بینمش و از اینجا می روم) پسرک 18 سالش تازه تمام شده. دیپلم ردی است. پدرش کلی این در و آن در زد که از دانشگاه های دبی برایش پذیرش بگیرد که تا حالا موفق نشده چون احتمالا اگر امتحان ورودی در کار باشد این طفلک سوال ها را جواب نداده رد است. سربازی اش را خریدند که یکوقت توی سربازی خدا نکرده از راه به در نشود. چک پول های رنگارنگ است که مدام توسط پدر عزیز تر از جانش به پایش ریخته می شود. معمولا پای تلفن برای شروع مکالمه سلام نمی کند. فارسی را با لهجه شیرین آذری صحبت می کند چون اصالتا تبریزی است و چند سالی است که پایش به تهران باز شده. این آقا پسر دماغ عمل کرده دارای یک فقره ماشین بی ام و 60 میلیون تومانی است که از آن در جهت امور خیر دختر بازی آن هم حوالی جردن استفاده بهینه می کند (انگار یک دهه عقب است و نمی داند عمر جردن مدتهاست به سر آمده، البته برای موجوداتی از این قبیل احتمالا تهران است و جردنش) همین دیروز که با خواهرش قهر کرد بابا جانش که می شود مدیر دست و دلباز ما یک عدد ساعت رولکس 6 میلیون تومانی برایش تلفنی سفارش داد که آقازاده آب توی دلش یک وقت تکان نخورد. خلاصه از کرامات این موجود همین که اگر مشتری یا ارباب رجوعی اتفاقی وارد شرکت می شد در اتاق را می بست و پشت در قایم می شد چون اصولا حرف زدن بلد نیست و روابط عمومیش در حد صفر می باشد. حتی پدرش هم این را می داند و چون خودش هم می داند که اینجا تقریبا هیچ کس تحویلش نمی گیرد و بیشتر دلمان به حالش می سوزد گاهی با همان تکه های نصف فارسی نصف ترکی دق دلی اش را سر پدر خالی می کند. خلاصه عالمی دارد برای خودش. مانده ام دریچه دید اینجور آدمها چه اندازه است؟ جهان بینی شان چه شکلی است؟ اصلا جهان بینی دارند؟ ارزش برایشان کدام است و ضد ارزش کدام؟ باور کنید دلمان هم به حالش می سوزد گاهی اوقات. این پسر چرا اینجوری ست. اگر یک روز ولش کنند توی این شهر درندشت بدون چک پول های پدرش و ماشینش و ساعتش و لباسهای مارک دارش واقعا چه خواهد کرد؟ چطور گلیم خودش را از آب بیرون خواهد کشید؟ احتمالا آنقدر توی آپارتمان ولنجکش می ماند تا از گرسنگی و تشنگی بیهوش شود. آنوقت با اولین اتوبوس راهی شهرشان خواهد شد. البته اگر صحیح و سالم برسد. واقعا این آدم به دلسوزی و راهنمایی بیشتر نیاز ندارد تا ساعت رولکس 6 میلیون تومانی
؟

Jan 20, 2008

there’s nothing wrong with not being perfect .. it only means you’re human

Jan 16, 2008

به سادگی یک پلک زدن

نشستم یک بسته شکلات سیاه را یکجا خوردم. دیشب فقط به نوای گوش نواز ساز دخترک توی کلاسش گوش کردم و به هیچ چیز دیگر فکر نکردم. حتی به نیم ساعت قبلش که دکترم بعد از دیدن جواب آزمایشم با تردید، نامه معرفی مرا به یک متخصص خون نوشت و داد دستم. همه چیز از یک چک آپ ساده شروع شد. خدا ختم به خیر کند

تنها آرزویم قبل از مرگ این است که .. و این است که .. و این است که .. و این است که .. اووووه من چقدر کار انجام نشده دارم هنوز
!!

Jan 15, 2008

من سردم است
من سردم است
و انگار هیچ وقت گرم نخواهم شد

:( پ.ن. باور کنید روزی 8 ساعت با بخار خنک این فن هایی که زورشان به سرما نمی رسد قندیل می بندم

Jan 14, 2008

اَبَر پست

1
پر و خالی می شوم. از عشق. از خشم. از تردید. از شادی و از غم. انقدر این روزها هیجان توی زندگیم هست که دارد از گوشهایم می زند بیرون. در یک اقدام ژانگولرانه کارم را عوض کردم. البته بیشتر می شود گفت جای کارم را. کلاغی روی درخت خشک حیاط پشتی دفتر لِک و لِک می کند و روی استخر پر از برفش پر می کشد و می رود. یاد روزهای سخت سال 84 می افتم که اینجا تقریبا شبانه روز کار واردات و ترخیص و فروش تعداد بالایی خودروی سنگین را انجام می دادیم و چه روزهای سخت و پرخاطره ای داشتیم. حالا کار اینجا تمام شده. آخرین ماشین های سنگین هم فروخته شدند و تا چند روز دیگر تحویل داده می شوند. به صلاحدید مدیر شرکت گشایش اعتبار جدیدی انجام ندادیم و کار خدمات پس از فروش هم از همان دفتر شهرستان پی گیری خواهد شد .. و من دارم می روم. چون از این به بعدش دیگر درجا زدن است. با همکاران، پرونده های مشتری های شهرستانی زحمتکش و خوش قلبی که برایمان سوغاتی شهرشان را می آوردند خداحافظی می کنم. با در و دیوار اینجا هم. با اتاق و میز کار و تمام متعلقات ریز و درشت این شرکت. با استرس ها و نهار های دسته جمعی و قهر و آشتی ها و تابستان و زمستان و بهاری که اینجا گذراندم. 21 روز دیگر کار سنگین تری در واحد صادرات یک گروه بین المللی بعهده می گیرم. حالا اینجا همه مهربان شده اند! می خواهند برایم گودبای پارتی بگیرند و از الان دلشان برایم تنگ می شود! دارم کارهایم را تحویل می دهم و امیدوارم بعد از رفتنم مشکلی پیش نیاید چون هنوز جایگزینی استخدام نشده. اما یک بار این جمله را که از یک انسان باتجربه ی سرد و گرم چشیده شنیدم آویزه ی گوشم کردم که "عاشق کارتان نشوید" و بخاطر همین هم نتوانستم در برابر فرصت شغلی جدیدم که شرایط خیلی بهتر، کار با تیمی متخصص تر و فرصت کسب تجربه های مفیدتر و جدیدتر دارد، مقاومت کنم. اصلا زندگی مگر غیر از رفتن است. رفتن برای رسیدن به آنچه که در ذهن داری. یکجا نماندن. پیش رفتن. دل کندن از گذشته و به آینده چشم دوختن
.

2
آیا من باید نمایش افرا را صرفا به این خاطر که کار آقای بیضایی ست ببینم
؟!
هیچوقت نتوانستم متاثر از آن چیزی شوم که همه دنبالش هستند
نقدهای مربوطه را خواهم خواند. شاید دلیلی محکمتر از اینکه کار کی است پیدا کردم که مربوط به دلم باشد
.


3
دیشب تقریبا یک ساعت با دخترک کلنجار می رفتم تا بقول معروف گفتگوی تمدن ها داشته باشیم!بخاطر تمرین هر روزه اش کم آورده بود و با بغض از سنگینی اش حرف می زد. من هم سعی کردم فقط آرامش کنم و نگذارم بزند زیر همه چیز. آخرش قرار شد بدون اینکه با ویولونش قهر کند کمی بگذاردش استراحت کند تا خودش هم خستگی در کند و هر وقت حالش بهتر شد دوباره تمرین هایش را از سر بگیرد. آخر شب که خواستم بخوابم چند صفحه از کتاب مائده ها را دوباره خواندم. آن چند صفحه ای که توی نور ملایم و در سکوت شبانه می خواندم به من آنچنان آرامش غریبی داد که کمتر به خاطر می آورم
.

4
چند وقتی هم داشتم با خودم کلنجار می رفتم که اگر خدا خواست و دری به تخته خورد و وسط این همه مشغولیت ریز و درشت وقت درس خواندن مجدد پیدا کردم کدام رشته را برای دوره ارشد انتخاب کنم. این خلاصه ای از تفکرات بنده بود
الف
مدیریت بازرگانی
انتخاب اول من بود اما بعد از کلی تحقیق متوجه شدم تقریبا هیچ ارتباطی به بازرگانی خارجی ندارد
ب
مدیریت اجرایی MBA
با توجه به اینکه می خواهم رشته ای انتخاب کنم که مرتبط و متناسب و کمکی به شغلم باشد
ج
ادامه ی رشته ی مدیریت جهانگردی
خیلی بی ربط به دوتای بالایی ست اما چند سالی مرا به خود مشغول کرده بود
دوره اش را چند سال قبل گذراندم و مدتی هم در این رشته کار کردم و تقریبا مطمئن بودم که این شغل همیشگیم خواهد شد اما نشد. به دلایل مختلفی از نتیجه اش راضی نشدم. حالا شغل دومم است. به آن بعنوان شغل اصلی نگاه نمی کنم. با اینکه خیلی جذاب است اما فعلا انتخاب اولم نیست

اولویت بندی بر حسب علاقه: مدیریت جهانگردی- ادبیات انگلیسی- مدیریت بازرگانی خارجی- روانشناسی
اولویت بندی بر حسب شرایط شغلی: مدیریت اجرایی- مدیریت بازرگانی خارجی

اگر به اندازه کافی پول داشتم و نگران آینده ی شغلیم نبودم به احتمال زیاد بر حسب علاقه انتخاب رشته می کردم. اما حالا نه
نتیجه: من رشته مدیریت اجرایی را انتخاب کردم. کتابهای مرجع را گرفتم و دارم شروع می کنم به خواندن
مدیریت بازرگانی را انتخاب نکردم چون آمار داشت و من هیچوقت میانه خوبی با ریاضیات نداشتم. ادبیات انگلیسی را هم انتخاب نکردم چون گرچه مورد علاقه ام بود اما تاثیری در شغل فعلیم نمی گذاشت. شاید یک روزی برای دوران بازنشستگی سراغش رفتم. آرزو که بر جوانان عیب نیست
.

5
یک روز به من گفتی هستم اگر خدا نگهم دارد .. یادت هست؟ حالا می بینی؟ خدا هر کی را بخواهد می برد. نگاه نمی کند به اینکه این انسان امید زندگی چه کسی است. چندمین رفتن را دیدیم با چشم هایمان توی این چند سال؟ من گاهی نمی دانم باید برای ادامه ی زندگیم چه کنم. نمی دانم به همان ساعتهای محدود تمام شدنی دلخوش باشم یا بیشتر بخواهم. نمی دانم. ولی می دانم که می خوام این ساعتهای محدود تمام شدنی آنقدر کش بیایند که تلخی تنهایی و دلتنگی بعدشان را نبینم
.

6
کاش بلد بودم * این آهنگ جادویی را که دارم می شنوم اینجا بگذارم تا شما را هم مهمان کنم
Tombe La Neige*
.

7
یک لپ تاب جدید می خواهم. با قیمت مناسب و کاربری خوب. پیشنهادی دارید
؟
.

8
این که می بینید آخر جمله هایم نقطه ندارد بخدا از بی سوادی من نیست. اشکال از بلاگر است و من هم بلد نیستم کاری کنم که وقتی متنم پست شد نقطه های آخر جمله نپرند اول جمله
.

9
این شماره بندی هم کلک بدی نیست ها. می توانی از سیر تا پیاز روده درازی کنی
.

10
خسته نباشید
:)

Jan 12, 2008

وقتی درد دارم
یعنی زنده ام
.
.

Jan 6, 2008

آرشیو آهو- 23 بهمن 1383

برف.برف.برف.. من صدايی می شنوم و در عمق وجودم پنهانش می کنم تا مثل آذوقه ای ذره ذره سر کنم با آن در باقيِ روزهای برفی و تنهايی ام. صدايی هست. صدايی همين نزديکی ها. لابلای اين کتابها. لابلای بشقابهای شسته نشده و شکلات های گاز زده. پشت تاريکی شب و نفس گرمی که مهره های گردنم را نوازش می دهد وقتی غلت می زنم. صدايی هست در عمق اين سکوت خواب آلود. صدايی را می شنوم لابلای اين حروف فرانسه روی جلد کتابهای قديمی که کاغذهايشان زرد شده. ميان صندلی های آهنی برف گرفته توی حياط و نارنجهای آويزان از درخت با کلاهک های برفی شان و روی بند رخت خالی از لباس. من می شنوم. صدايی را که سالها مرا گم کرده بود و من آن را. اما حالا هست. در گوشهايم می پيچد و در قلبم طنين می اندازد و تنم را گرم می کند. صدايی هست در بطن اين سکوت. صدايی که مرا می خواند
.
امروز توی این برف، بعد از نزدیک به سه سال، یاد آن کتاب فرانسه قدیمی افتادم با آن ورق های زرد که همیشه دوست داشتم روزی بخوانمش. اما فکر که می کنم می بینم دیگر کسی نیست که کتاب را با هم بخوانیم. و خیلی حس عجیبی ست که سالها به لحظه ای توی ذهنم فکر کرده باشم که امروز در دنیای واقعی دیگر نمی توانم تجربه اش کنم چون آن انسان خاص حالا زیر برف سپید زمستانی به آرامش ابدی فرو رفته و من مانده ام با این تصویر گوشه ی ذهنم که شاید دیگر هیچ وقت هم نتوانم از این گوشه بیرونش بکشم. حالا دیگر این تصویر به خوابی می ماند که انگار هیچوقت ندیده ام

Jan 2, 2008

هجویات سفید

دانه های برف مثل ذرات جدا شده ی پر از یک بالش پاره شده، از آسمان پایین می آیند. بچه ها برف بازی می کنند. من دیگر به هیچ قیمتی حاضر نیستم آدم برفی درست کنم و دست و پایم از سوزش سرما بی حس شود و آب شلپ شلپ از پاچه های شلوارم بچکد. امیدوارم دخترک خودش برف بازی هایش را تا آخر بکند چون من که امسال آدم برفی درست کن نیستم. حالا فکر می کنم اسم این چی ست جز خودآزاری؟! کِیفش کجاست؟! ترجیح می دهم به همراه یک نوشیدنی داغ برف را از پشت شیشه تماشا کنم. مثل الان که دانه های برف ریز تر شدند. قبول نیست. دانه های درشت تر شاعرانه تر بودند. خیال پردازی هم ته کشید. اصلا همه چیز این روزها ته کشیده
ت
ه
ک
ش
ی
د
ه

Dec 26, 2007

یلدا

از میان اس ام اس های لوس و تکراری شب یلدا فقط یکیش که از یک شماره ناشناس هم برایم فرستاده شده بود خیلی به دلم نشست
:
یلدا یعنی یادمان باشد زندگی آنقدر کوتاه است که یک دقیقه بیشتر با هم بودن را باید جشن گرفت
و
.
.
یلدا یعنی یادمان باشد زندگی آنقدر کوتاه است که یک دقیقه بیشتر با هم بودن را باید جشن گرفت
یلدا یعنی یادمان باشد زندگی آنقدر کوتاه است که یک دقیقه بیشتر با هم بودن را باید جشن گرفت
یلدا یعنی یادمان باشد زندگی آنقدر کوتاه است که یک دقیقه بیشتر با هم بودن را باید جشن گرفت

Dec 17, 2007

ریشه در خاک

امروز دوست دارم به تمام دنیا سلام کنم. با نگهبان ساختمان و با پسر قدکوتاه تحصیلدار شرکت روبرو حال و احوال کنم و سر به سر منشی شرکت بگذارم. دیشب توی باران ریز که می رفتم طرف ماشین، از سایه ی خودم هم می ترسیدم. توی اتوبانِ تاریکِ بارانی هم از ماشینهای اطراف. مثل کودکی بودم که به زور از آغوش مادرش جدایش کرده باشند و فرستاده باشندش توی خیابان. اما امروز خوبم. آرامش غریبی دارم و قطرات باران برایم آواز می خوانند. همه ی اینها به خاطر حس خوب دوست داشته شدن است. می دانم. انتظار شیرین هم آدم را گرم می کند. انتظار یک دیدار کوتاه. یک حرف شیرین. یک نگاه گرم. یک دست مهربان. احساس می کنم به یک درخت با ریشه های بلند در خاک تکیه داده ام. ریشه هایی محکم تر از آن که به چشم می آمدند. احساس می کنم میوه ی گسی زیر دندانم مزه مزه می کنم که حاصل خون دل خوردن و انتظار کشیدن است. احساس می کنم ریشه ها دارند آرام آرام توی تمام تنم جریان می یابند و حالا دیگر می توانم زیر سایه ی این درخت بنشینم
می توانیم بنشینیم

Dec 16, 2007

لباس خواب ها
لباس خواب های حریر معصومم
کاش می توانستیم با هم حرف بزنیم

Dec 13, 2007

کاش اهمیت در نگاه تو باشد- آندره ژید

چقدر امروز دوست دارم بی پروا بنویسم. باز مثل قبل ترها. من باید بنویسم و این سندرم خفقان وبلاگی را از رو ببرم. درست گفتم خ ف ق ا ن . وقتی نتوانی از آنچه توی دلت می گذرد راحت حرف بزنی یعنی خفقان گرفته ای . گیرم که پست های بلند سیاه کنی اینجا. دیشب که داشتم کتاب مائده های زمینی آندره ژید را می خواندم این جمله را توی برگ سفیدی که لای کتاب می گذارم یادداشت کردم:درها را به روی من بسته ای، درهای عقیده و فکر و احساست را
دیشب که داشتم کتاب را می خواندم به خیلی چیزهای دیگر هم فکر کردم. به زنانی که اینجا می شناختم. به دوران وبلاگ نویسی دسته جمعی مان. به دوستی ها و حسادت ها. به خنده ها و گریه های با هم. به خاطرات کوتاه مشترک. دلم برای وبلاگ دسته جمعی مان تنگ شد. چه راحت بودیم آنجا. خودمان را فریاد می زدیم تا شاید کمی از بار بودنمان کم کند. یک دوست روزی به من گفت شما هیچ سنخیتی با هم ندارید جز اینکه همه زنانی تنها هستید. و شاید هم راست می گفت. ما از خیلی جهات با هم هماهنگ نبودیم. ولی همه یک دغدغه ی مشترک داشتیم. همه مادرانی تنها بودیم. و این کم چیزی نبود. ما داشتیم درد تنهایی مزمنمان را با نوشتن آرام آرام درمان می کردیم. حالا سالها از آن ماجراها گذشته. تنهایی مان هم شده بخشی از زندگیمان. که دیگر قصد گریزی از آن نیست. هر روز به آن سلام می کنیم و هر شب کنارش می خوابیم
اما یادآوری گذشته آدم را گاهی آزار می دهد. چون ما آدمها هیچ روزی مثل روز قبل نیستیم. ما، جسممان، روحمان، زندگیمان، احساسمان، افکارمان هر روز در حال تغییر و تحول است. و توی این سرعتی که ناگزیر با آن همراهیم گاهی دلتنگی برای گذشته قلبمان را فشرده می کند. برای چیزهایی که امروز دیگر مثل دیروز نیستند. باید همزمان با این سرعت پیش رفت. دلتنگ بود اما پیش رفت. گاهی هم اشکی ریخت اما پیش رفت. باید گذشته را توی قلب ذخیره کرد و کوله ای به دوش انداخت و به سوی فردا رفت
.
عکس های هیدروفروم را که دیدم یاد تو افتادم. یخبندان ژنو را دیدم و یاد تو افتادم. یاد آفتابی که لبخند ما زنان شرق را به آن تشبیه کردی. تو حق داشتی. یخبندان که با قلب آدمها دوست نیست. ولی قلبهای یخ زده چی؟ آنها هیچ جای دنیا، هیچ جای دنیا گرم نمی شوند دیگر
.
پس در انتظار بمانیم
.
در انتظار هر آنچه به سویمان می آید. تنها خداست که نمی توان در انتظارش بود
آندره ژید

Dec 10, 2007

پاییز زیبا
پاییز آرام
پاییز غمگین
خیلی دوستت داشتم

اما امسال دیگر نمی خواهمت
حوصله ام را سر برده ای
می شود تشریف ببری لطفا
؟

Dec 9, 2007

آبی و دیگر هیچ

داستان خاطره روسپیان سودازده ی من اثر گابریل گارسیا مارکز را خواندم. البته که به پای صد سال تنهایی نمی رسد. یادم هست زمان نوجوانی کتابهای صد سال تنهایی- ریشه ها- مادام بواری- همسایه های احمد محمود و بعد تر زمین سوخته اش (یا شهر سوخته؟ درست یادم نیست) آنچنان تاثیری بر من گذاشتند که هنوز که هنوز است فراموششان نکرده ام. کتاب زن در ریگ روان نوشته ی کوبو آبه را هم چند وقت پیش خواندم البته کتاب را سال 83 خریده بودم! کتاب خوبی ست. داستانی سراسر شک که نمی دانی آخرش به کجا ختم می شود و پایانی خیلی تاثیر گذار و دردناک از واقعیت هایی که در زندگی انسانها وجود دارند و از آنها گریزی نیست. شاید هم حکایتی از عشق است. اما فرق این عشق با عشق های دیگر در آزادی ست. در این کتاب مرد داستان محکوم می شود که درون گودالی با یک زن به سر ببرد. و این همزیستی اجباری در آخر به عشق می انجامد. شاید هم عشق نیست. فقط از سر عادت مرد داستان آخرش با اینکه راه فرار را پیدا می کند اما نمی رود. شاید رمقی برای فرار برایش نمانده. و شاید محکوم به پذیرش سرنوشت شده. شاید هم عاشق. ولی آنچه بیشتر توی چشم می زند تاثیری است که دیگران نه به میل مرد بلکه به اجبار روی سرنوشتش گذاشتند و تغییرش دادند و مرد پس از مدتها تلاش سرانجام تسلیم این شرایط شد. این دردناک است. برای همین است که می گویم امیدوارم مرد به خاطر عشق به زن از فرار چشم پوشیده باشد نه اجبار. چرا که در غیر این صورت دیدن عجز او انسان را به کل نسبت به پدیده ی جبر در زندگی دلزده و غمگین می کند
.............................

سه گانه ی کیشلوفسکی (آبی- قرمز- سفید) را هم دیدم. آبی را بیشتر دوست داشتم
.............................

یادش به خیر قبل تر ها که بشتر با وبلاگ نویس ها ارتباط حضوری و غیر حضوری داشتم شرایط با حالا خیلی فرق می کرد. اوایل که راحت تر می نوشتم. تقریبا کامنت گذاشتنم به کل تعطیل بود و خواننده های ثابت و غیر ثابت خودم را هم داشتم. بعد کمی منزوی تر شدم و بالطبع از دل برود هر آنکه از دیده برفت. اما باز هم مشکلی نبود. من برای دل خودم می نوشتم. واقعا خیلی مشکل با ویزیتور و کامنت نداشتم. و همین باعث شد که روابطم با دنیای وبلاگستان خیلی محدود شود. حسابش را بکنید از سال 81 وبلاگ می نویسم و چند وقت هم وبلاگ پر سر و صدای لافم فینی را با چند خانم نوشتیم. اما دریغ از لینک وبلاگم در خیلی از وبلاگها. شکایتی هم نداشتم. من هم هیچ لینکی توی وبلاگ قبلیم نبود. و خوب از هر دست بدهی از همان دست هم می گیری. چیزی که خنده دار است برخورد وبلاگ نویس های جدید است. آنهایی که زمانی اصلا وجود هم نداشتند آمدند و زدند و شلوغ کردند و بردند. باز هم خوب است. سرمان گرم می شود. مطالب جدید می خوانیم. گاهی هم حوصله کنم نظری می گذارم آنهم نه به خاطر کسی. به خاطر نیاز درونی خودم برای ارتباط بیشتر. برای بیرون آمدن از لاکی که چندین وقت به دور خودم و وبلاگم کشیدم. اما عکس العمل ها برایم جالب است. دریغ از بالا بردن دست! یعنی همین که ببینم طرف نظر من را دیده و خوانده و می داند که حالا مثلا لینکش در وبلاگ من هم هست کافی است. اما خوب گفتم که دریغ. یاد خودم می افتم. زمانی که خیلی برو بیا داشتم آیا به نظر ویزیتوری که گفته بود به شما لینک دادم جواب می دادم؟ شاید بیشتر باد می کردم. شاید به وبلاگش سر هم نمی زدم تا کلاسم حفظ شود. اما نه یادم هست که گاهی هم بی سر و صدا سر می زدم. اگر چند تا شعر و گل و بلبل و صد جور آیکون می دیدم که همانطوری پاورچین برمی گشتم. اگر چیز به درد بخوری پیدا می کردم اقلا یک نظری می گذاشتم و می گفتم به وبلاگستان خوش آمدید. اگر هم می دیدم طرف قدیمی و استخوان دار است که کلی هم ذوق می کردم. اما حالا که سالهاست وبلاگ می نویسم کمی تعجب آور است که گاهی هیچ بازخوردی از طرف مقابل نمی بینم. چون همیشه منتظر دیگران بودم که بیایند و بخوانند. مدتی هم نظر خواهی را برداشتم. فکر می کردم وظیفه ی من فقط نوشتن است. می دانم جالب نیست. هر ارتباط دو طرفه ای پیروز است و یک طرفه اش رو به فنا. شاید هم همین طرز فکر و روحیه که من داشتم به شدت وبلاگم را تحت تاثیر قرار داد. البته این را گفته باشم اینجانب مثل همیشه خر خودم را می برم. اما اعتراف می کنم که میل به خوانده شدن، به دیده شدن، شنیده شدن هیچ وقت از بین نمی رود به گمانم. پس می نویسم و می نویسم .. اما یک جمله می خواهم بگویم. که اگر نگویم غم باد می گیرم. شما را جان عزیزتان، وبلاگ نویس های خاک خورده ی بی سر و صدا را با دیگران به یک چوب نزنید. دلمان می گیرد و با هیچ چنته ای هم باز نمی شود دیگر

Dec 8, 2007

دخترکم، ما در دنیا تنهاییم
.
.
.
خاطره روسپیان سودازده ی من- گابریل گارسیا مارکز

Dec 2, 2007

شبها وقت خواب، حرف های عجیب و غریب از توی ذهنم می گذرند و کلمات مثل رود توی تاریکی شب جاری می شوند و تا حوصله کنم بنویسمشان خوابم می برد. صبح که بیدار می شوم، تلالو روز هیچ اثری از افکار بلند شب قبل نگذاشته است. تا دوباره شب از نو شود و شب واره ها از نو
این بار جادوی شب را جدی خواهم گرفت

Nov 26, 2007

تو به من می گی رنگین پوست؟

متن زیر را که وفا برایم ایمیل کرده اینجا می آورم
:
:
اين شعر کانديداي شعر برگزيده سال 2005 شده بود
توسط يک بچه آفريقايي نوشته شده و استدلال شگفت انگيزي داره
.
وقتي به دنيا ميام، سياهم، وقتي بزرگ ميشم، سياهم
وقتي ميرم زير آفتاب، سياهم، وقتي مي ترسم، سياهم
وقتي مريض مي شم، سياهم، وقتي مي ميرم، هنوزم سياهم
و تو، آدم سفيد
وقتي به دنيا مياي، صورتي اي، وقتي بزرگ ميشي، سفيدي
وقتي ميري زير آفتاب، قرمزي، وقتي سردت ميشه، آبي اي
وقتي مي ترسي، زردي، وقتي مريض ميشي، سبزي
و وقتي مي ميري، خاکستري اي
و تو به من ميگي رنگين پوست
?
.

و مگر دیگر حرفی هم برای گفتن می ماند
?

Nov 25, 2007

...

احساس قدرت و استقلال می کنم
احساس قدرت و استقلالی که مقادیر متنابهی اندوه به همراه دارد

Nov 21, 2007

It's me, in the cave

نمی دانم از باران است
یا از این بیماری که همه ی ما را درو کرد و خوشبختانه دارد کم کم گورش را گم می کند
یا از سالگرد رفتن پدر که همین روزهاست
یا از دردی که از هفته ی پیش توی قلبم خانه کرد
که گمان می کنم
از بالای ابرها افتادم پایین
بدون نردبان
و در میان دریا رها شدم
بدون قایق

چرا نقطه ی اتصالی نیست
جایی که با میل خودت به آن وصل باشی
چرا جایی نیست که در آن قایم شوی وقت خستگی
چرا همیشه و همیشه
همین است که هست
چرا انقدر واقعی ست همه چیز
چرا این همه لخت است
چرا این حقایق مرا رنجیده و مبهوت می کنند
چرا آرزوها را می پیچیم توی بقچه ی دلتنگی و می گذاریم خاک بخورند
چرا سیاه، سیاه است و خاکستری، خاکستری
و محال است که در میان آن بتوان رگه هایی از نور پیدا کرد
چرا همه چیز
مثل سنگ سیاه مزار پدر
سرد است
سرد

Nov 19, 2007

باقی سلامتی شما

من و خانواده ی محترمه در حال کلنجار رفتن با ویروس مسخره و موذیِ این بیماریِ افغانی یا پاکستانی و خلاصه نمی دانم کجایی هستیم که تقریبا آدم را کله پا می کند. به محض خلاصی از آن و به مجرد اینکه عقلمان سرجایش آمد و حرارت بدنمان عادی شد و چشمهایمان از آلبالو گیلاس چیدن دست برداشت و شصت دفعه عدد سیصد و هفت هزار و صد و چهل تومان را سیصد و هفتاد و یک هزار و چهار تومن نخواندیم، برخواهیم گشت. در ضمن از اینکه این مطلب بی خود با کمال پررویی پینگ هم خواهد شد صمیمانه عذر خواهی می کنیم

Nov 15, 2007

...

من روی موبایلم یک پرتره از سه گوسفند زیبا گذاشته ام که صمیمانه کله هایشان را به هم چسبانده اند و با چشمانی پر از حماقت به دوربین نگاه می کنند. دخترک مانده که چرا این عکس را عوض نمی کنم. راستش من با آن حال می کنم. با دیدنش یاد هیچ خاطره ی خوب یا بدی نمی افتم. خالیِ خالی ست. به من یادآوری می کند سخت نگیرم و از این حیوانهای زبان بسته یاد بگیرم که زندگی را زندگی کنم نه اینکه با آن کلنجار بروم. به نظر شما بد کاری می کنم الگویی به این خوبی و بی ریایی دارم
!
؟

Nov 13, 2007

از خود با خویش

تنم یخ کرده. پنجره را می بندم و می نشینم این پشت. اتاق بغلی یک جلسه ی 5 نفره است. گواهی های نقص که دوبار چکشان کرده ام روی میز پخشند. تقریبا 70 تایی هستند و کارشان تمام شده و باید بدهم دی اچ ال شوند. یک قرص ماهی و یک آرام بخش خورده ام. سعی می کنم خونسرد باشم. قدمهایم را آرام برمی دارم. دیشب تا صبح تقریبا فقط چشمانم را بسته ام بی اینکه بخوابم. دم صبح خواب دیدم. من و پدر و مادر یک جای خیلی خوب رفته بودیم مثل مسافرت. یک جای ییلاقی. روی یک تخت چوبی نشسته بودیم و نان و پنیر و گردو می خوردیم. همه چیز خیلی خوب بود و از اضطراب تلخ این روزها خبری نبود. صبح دوش گرفتم و آمدم شرکت. سرحال نبودم انگار منتظر خبری باشم. روز خوبی نیست. سعی می کنم خونسرد باشم. حتی حالا که خبر دادند مادربزرگ بچه های خانم "د" توی آشپزخانه افتاده و تمام کرده و خانم "د" همانی که پارسال همین موقع شوهرش مُرده بود با رنگ پریده و چشمان گریان از در این شرکت رفت بیرون، حتی حالا که این فکر احمقانه به سرم زده که فرار کنم، حتی حالا که تنم یخ کرده و یک بغض سنگین هی راه گلویم را بالا و پایین می رود ، سعی می کنم خونسرد باشم
.
.
پ.ن1. دیشب ساعت 1 تمام حرفهای تلنبار شده ی دیروزم را روی کاغذ نوشتم. یک صفحه، دو صفحه، سه صفحه، چهار صفحه، پنج .. آخرش هم نوشتم "آخیش حالا تمام حرفهایی را که باید به دکتر "س" می زدم اینجا نوشتم و 20 هزار تومان ناقابل هم ماند توی جیبم. می روم کافه اوریانت* و با آن یک قهوه ترک و پای زردآلو می خورم. تنهای تنها. شاید سیگاری هم کشیدم

پ.ن2. علیرغم تمام کاغذ سیاه کردن های دیشب که اسمشان را "خود نقدینگی!" گذاشته بودم، باز هم تمام شب نخوابیدم. استرس شدید دارم و متوسل به آرام بخش شده ام. حالم خوب نیست. دلایلش را هم کم و بیش می دانم. امیدوارم مقطعی باشد

پ.ن3. نیمه شب که از این طرف به آن طرف غلت می زدم به یک چیز دیگر هم فکر می کردم. اسب ِ رو به مرگ را می کُشند. یک تیر و خلاص. حتی اگر خیلی زیبا باشد و حتی اگر صاحبش خیلی دوستش داشته باشد. اتفاقا به همین خاطر است که راحتش می کند. نمی خواهد زجر کشیدنش را ببیند. آرام آرام مردنش را هم. زوالش را هم. پس تمامش می کند .. یک چیزهایی مثل اسب است. یک اسب کهر زیبا. اما رو به زوال که می افتد، قبل از اینکه نفسهای آخرش را بکشد، تا زمانی که هنوز زنده است، هر چقدر هم که مثل تخم چشم دوستش داشته باشی، باید تمامش کنی. و خلاص

پ.ن4. خوب می شوم
.
.
عکس کنار وبلاگ*

Nov 7, 2007

فانتزی مرگ و سالاد کاهو

دهانم را باز کردم و قاچ گوجه فرنگی را گذاشتم توش. با دندانهایم فشارش دادم و آبش پخش شد. بعد شوری نمک بود. بعد هم طعم گس خوش گوجه فرنگی خام. و شروع به جویدن کردم. همانموقع با همکارم صحبت از لیپوساکشن می کردیم. همکارم با شوخی گفت من با این باسن بزرگ توی قبر هم جا نمی شوم. من هم به شوخی از یک جای دیگر اندامم حرف زدم که احتمالا توی قبر جا نمی شود. بعد ناگهان خودم را تصور کردم توی کفن که محکم مرا پیچانده اند توی آن کتان سفید و کمی هم بوی کافور می دهم و بالای سر و پنجه هایم را مثل شکلات بسته اند. حالا از غسالخانه دَرَم آورده اند و روی دست می برندَم و بعضی ها دنبالم راه افتاده اند و برایم گریه می کنند. راستی کی؟ چه کسی برای من شیون خواهد کرد؟.. خوب احتمال قوی دخترک یکی از آنهاست .. اووه .. فانتزی کمی دردناک شد! .. یک فانتزی که روزی از راه خواهد رسید. من و همکارم در حالی که هیچ کدام لبمان را با جمله ی "خدانکنه" هم نمی گزیدیم، انگار که قرار است از برنامه ی مهمانی یا یک سفر حرف بزنیم، داشتیم برگهای سبز کاهو را می جویدیم و در ظهر یک روز معمولی ِ کاری از روز مرگمان حرف می زدیم. از روزی که با هر حادثه ی احتمالی، دیگر قلبمان نتپد و اندامهایمان هیچ حسی نداشته باشند و گرسنه نشویم. ما انسانها زندگی می کنیم تا روزی که بمیریم. به همین سادگی. ما از صفحه ی روزگار محو خواهیم شد. فوقش قاب عکسی می ماند و خاطراتی. بُعد عاطفی یا روحانی قضیه را فراموش کن. فقط به این تن خاکی فکر کردیم با تفاوتهایی کم و بیش با تنهای خاکی دیگر. تنی که وقتی دستوری از مغز دریافت نکرد به تکه ای گوشت رو به فساد تبدیل خواهد شد. راستش جریان مرگ و اینها به کنار، من هیچ از این جریان کفن پیچ کردن و دفن خوشم نیامد. یعنی خودم را که در این حالات تجسم کردم فکر کردم خوش بحال ادیانی که مرده را دفن نمی کنند و می سوزانند یا لااقل توی تابوت می گذارند. این مراسم کفن پیچ کردن و کافور زدن و نماز خواندن و صورت میت را باز کردن و الباقی قضایا هیچ به مذاق خوش نمی آید خصوصا وقتی خودم قهرمان این فانتزی باشم.. راستش تا حالا هیچ وقت خودم را در این حالت مجسم نکرده بودم. کاش می شد یک زمانی دیگر در جایی دیگر در کنار یک آدمهایی دیگر و با مراسمی دیگر مُرد
!
!
Free counter and web stats