Mar 26, 2006

براي من فقط دو دست مانده است،


دو دست كه بيابان‌ها و زمين را در هواي تو مي‌جويند


از سنگ‌ها زخم مي‌خورند و بر خاك خسته پينه‌ مي‌بندند.


دو دست كه ديوارهاي اين اتاق را مي شناسند


و جاي آنها روي هر چيزي مشهود است.


 


بي آنكه اشك بريزند و يا توان مويه‌شان باشد


به غريب‌ترين وجهي


در نمايشي موهن و بي‌صدا


 بر جاي خالي تو تعزيه مي‌كنند.


جايي كه تو بوده‌اي بي آنكه حتي بويي از تو مانده باشد.


 


براي من دو دست مانده است


بي زباني كه گله كند


بي چشماني كه بخواهند


و حتي بي دلي شكسته


كه ترحم برانگيزد.


 


براي من دو دست مانده است


دو دست پيله‌ور خشن.


آنها راه ‌ها را خواهند ساخت،


كشتزارها  و خانه‌ها را،


بي اميد اما از هر آسايش مينويي كه بيايد.


- "دستاني كه ديگر به نوازش نيايند


لاجرم نيكوترين كارشان چلنگريست" -


 


براي من دو دست مانده است


دو دست گناهكار و نجيب.


آنها مي‌سازند و مي‌كاوند


همه زمين و زمان را


به اميد بازسازي نامحتمل بهشت.


به اميد بازيافت ناممكن نوازش تو.


 


 


 


پ.ن. انتخاب اين شعر زيباي اسپينوزا فقط براي قشنگيش است و هيچ دليل ديگري ندارد!


ما خوبيم. خوبِ خوب.


 

Mar 24, 2006


در نگاهت


با پوششي از پرده هاي اشك


همچون چشمه هاي بي انتهاي ابديت


عشق جاري ست


و در نفوذ كلامت


با زيباييِ حزن انگيز


تا عمق وجود


عشق گفتگو مي كند


و من تو را پرستش مي كنم


اي خداي كوچك من


اي عاشقانه ترين نياز


 

اي عزيز


 


صداي تراوش نسيم را، از برگ برگِ


تابش سياهي چشمان شبنم گرفته ات


مي شنوم


 


شب هاي سياهِ فراق


به روشنايي مي گرايند


و نسيم پرطراوت صبحگاه


در تن خسته و تهي مانده از مهر


جاي مي گيرد


هواي تازه در جان دود گرفته از غم مي نشيند


و در صفاي محبت


به خيال پروازي پر مي زند


 


ديدگان سياه مشرقي ات را بگشا


و چون شب در من فرو ريز


تا گرماي خوشه ي مهرآميز چشمانت


نهال سپيده ي شادماني را


در جانم فرو نشاند


اي عزيز.


 


 


از کتاب مجموعه اشعار "دل پاييزي"


سروده كمال سيدي


 


پ ن. اين پيرمرد شاعر، ترخيص كار شركت ماست! براي خود من هم عجيب بود وقتي با شغل خشن مردانه اش، اين كتاب را از كيف دستيش درآورد و روي ميزم گذاشت.


 


 

Mar 21, 2006

ساقيا آمدن عيد مبارک بادت.


 


 

Mar 14, 2006

به تو می گفتم با خشم: " بي تو نمي شكنم "


و تو مي گفتي: " براي همين عاشق توام "


 


.


.


.


 


و من بي تو نمي شكنم


تا تو باز عاشقم باشی


 


 


 


 

Mar 7, 2006

اندر احوالات من!


 


یا وقت نمی کنم آنلاین شوم. یا آنلاین می شوم و چیزی ندارم بنویسم. یا آنقدر گفتنی زیاد می شود که کم می آورم و بی خیال نوشتن می شوم!


 


 

Feb 24, 2006

پنجره اتاق را باز كرده ام و خزيده ام زير پتو. صداي جيك جيك گنجشكان گوشم را پر كرده. ديگر در اين بعد از ظهر رخوتناك فكر كردن به آنفوالانزاي پرندگان وحشي تالاب انزلي هم خنده آور است. فقط گوشم از سمفوني دلنواز گنجشكان اينجا پر مي شود و چقدر دوستشان دارم.


بهار مي آيد.


اين را آنروز صبح فهميدم كه پيرمرد همسايه باز هم در سبز رنگ حياطش را به روي رهگذران گشوده بود و با گلدانهايش حرف مي زد. هر سال اواخر اسفندماه پيرمرد تمام حياطش را از كوزه هاي سبزه ي بزرگ و كوچك خانگي پر مي كند و به همسايه ها مي فروشد. و آن روزصبح كه مثل هميشه، مسخ شده از كنار خانه اش مي گذشتم، در باز حياطش مرا براي چند ثانيه از سرعت وحشت آور گذر روزها بيرون كشيد و تمام وجودم را با حسي آشنا لبريز كرد.


بهار است كه مي آيد.


 


 


 

Feb 10, 2006

اين نكته ي زيبا را در وبلاگ كيوان خواندم.


مي گذارم اينجا تا با هم بخوانيمش.


 


وفا

وفاداری احساسی است که خود به خود متولد می شود، نه منتی بر سر معشوق است و نه وظیفه ای برای عاشق، صرفن یک حس است، از آن معدود حسهای کامل و بالغ، از آن بلوغهای آرامش بخش، و فقط نیاز شدید به فهمیده شدن دارد، این شاید بزرگترین پاداش یک مـــوجود وفادار باشد.


 

وقتي از جمع هاي ناگزير فرار مي كني و پناه مي بري به تنهايي مزمن خود، گاهي احساس غرور مي كني كه هنوز هم حريمت مال خودت است. آنوقت با ژست های روشنفكرانه خودت را مجاب مي كني و شايد  اين جمله ميلان كوندرا را هم يواشکی زمزمه


مي كني:


آدمهاي مجرد مثل انسان زندگي مي كنند و مثل سگ مي ميرند.


آدمهاي متاهل مثل سگ زندگي مي كنند و مثل انسان مي ميرند.


 


اما تمام امروز که من براي راحتي مهمانانم تنهايشان گذاشتم و براي خودم چرخ زدم و خوابيدم و كتاب خواندم و پاي كامپيوتر وقت كشي كردم ديدم در تمام اين زمان طولاني اين دو انسان ميان سال مثل دو مرغ عشق كنار گوش هم نجوا مي كنند.


فهميدم عشق هم سن و سال نمي شناسد.


رفتم چيزهايي خواندم و ديدم كوندرا هم كنار همسرش نشسته بوده وقتي داشته براي ما نسخه مي پيچيده.


گفتم انگار افكار روشنفكرانه هم گاهي به درد سطل زباله ي سفيد كنار سينك ظرفشويي مي خورند.


مطمئن شدم كه نياز انسان به همدم هيچوقت تمامي ندارد.


و احساس کردم كه  اين تنهايي مزمن كه به آن مي نازيم خيلي هم افتخار نيست.


 


 


 


 

Feb 9, 2006

اين سه نفر ..


 


سه تا عكس سه در چهار نشسته اند توي كيف دستيش و  زن تقريبا هر روز جابجايشان مي كند. يك روز عكس مرد را مي گذارد زير. عكس خودش و دخترك را مي گذارد رو. از مرد خجالت مي كشد. نمي خواهد بدون خواست خود مرد او را وارد حيطه زندگيش كرده باشد . فردا دخترك را مي گذارد وسط. خودش را يكطرف مي گذارد و مرد را طرف ديگر. اما دخترك را هم نمي خواهد بگذارد بين خودش و مرد. نمي خواهد هيچ چيز بينشان فاصله بياندازد. روز ديگر عكس مرد را مي گذارد وسط و خودش را يك طرف مي گذارد و دخترك را طرف ديگر. اما باز هم نمي شود. از كجا معلوم كه قلب مرد به اين كار راضي باشد. يك روز ديگر خودش وسط مي نشيند و دخترك و مرد را مي نشاند دو طرفش. اين ديگر از همه بدتر. ياد مادر فولاد زره مي افتد.


هيچ كدام راضيش نمي كنند. يك چيزي آزارش مي دهد.


مي نشيند به عكس ها نگاه مي كند. به نگاه زني در دوربين كه چشمانش از پس اين همه سال هنوز همان چشمان دختركي ست كه از سي سال پيش تا حالا توي چهارچوب قاب عكس سياه و سفيد نشسته اند.


به نگاه شيطنت بار دختركي از توي مقنعه سفيد مدرسه با طره هايي ازمو كه از گوشه كنار مقنعه ناشيانه بيرون زده اند و  به دوربين زل زده و مي خندد.


به نگاه مردي با چهره اي كلاسيك در يك عكس سياه و سفيد كه  به افقي مي نگرد و لبخند مي زند.


زن به سه عكس نگاه مي كند و نمي داند تكليفش با آنها چيست.


اصفحاني مي خواند:


مرو اي دوست


مرو اي دوست


مرو از دست من اي يار


كه منم زنده به بوي تو


به گل روي تو


 


زن عكس ها را مرور مي كند. ذهنش همه چيز را مرور مي كند و هيچ ترتيبي براي اين عكس ها نمي خواهد. زن نمي خواهد در حفاظ لاستيكي كيف عكس چهارچوبي براي كساني كه دوست دارد تعيين كند. نمي خواهد آدمها را مثل مهره هاي شطرنج كنار هم بچيند. نمي خواهد ديگري را به اجبار محور كند يا خود محور باشد. دلش مي خواهد فقط عشق باشد و جذبه و عشق.


آنوقت ديگر نه تفسيري براي عكس ها لازم است و نه تعبيري و نه وجدان دردي.


مرد و دخترك دو انساني هستند كه وجودشان براي زن مغتنم و عزيز است.


زن عكس خودش را برمي دارد.


و  فقط عكس دخترك و مرد را كنار هم مي گذارد.


 


 


 


 


 


 

Feb 8, 2006

زن داشت كاسه توالت را مي شست وقتي فكر مي كرد. با خودش مي گفت من علي را اينجوري دوست دارم. ساده و معصوم مثل زمان زنده بودنش. با خنده هايي كودكانه كه چقدر به دل آدم مي نشست.از حرف هاي تو سر در نمي آورم. از آن علي كه تو مي گويي به هيبت در است و بال هاي سفيد دارد و بدنش مثل هاله اي از نورهاي رنگارنگ است چيزي نمي فهمم. از حرف ها و نصيحت ها و پيش بيني هايي كه از ارتباط روح به روح با او مي گيري چيزي نمي فهمم. شايد ايراد از من است. شايد من كم مي دانم. شايد قوه درك من هنوز به تو و آموزشهايي كه ديده اي و ارتباطات فرا انساني كه با او داري نمي رسد. شايد من هم چون مادرش نيستم به همان علي قانعم. شايد من هم اگر جاي تو بودم به هر وسيله اي دست پيدا مي كردم تا سهم بيشتري از كسي كه روزي در كنارم بود و حالا نيست داشته باشم. اما هر چه هست من علي را آنطوري دوست دارم. همانطوري كه ديشب خوابش را ديدم. در شكل خودش. در شكل انسان. با چهره اي خندان و واقعي. من مي بوسيدمش و درگوشي با او حرف مي زدم. من علي را با همان چهره اي كه از او به يادگار مانده دوست دارم.


 


 

Feb 3, 2006

مادر كه مريض شد ترسيدم از دستش بدهم. و انگار آن روز تازه كشفش كردم. تازه مي بينمش. واي بر ما آدمها كه "عادت" چشمانمان را كور مي كند.


مادر با چشمهاي سبز كشمشي و موهاي سفيد روز به روز رنگ پريده تر مي شود و از آن اندام درشت روسي حالا قامتي خميده برايش مانده.


 مادر گنجي ست كه ما داريم شيره ي جانش را مي مكيم تا تمامش كنيم.


 


 


 


 

Jan 29, 2006

عرض کنم


دلم مي خواست يک چيزی بنويسم. از چه و از كجا نمي دانم. اصلا به قول عطا براي چه وبلاگ مي نويسم؟!


من فكر مي كنم اينجا نوشتن برايم يك جور عادت شده. يك جور احساس مسئوليت در مقابل كساني كه آهو را مي خوانند. شايد هم دارم براي خودم يك گنجينه جمع مي كنم كه به هيچ دردي نمي خورد جز اين كه تمرين نوشتن كرده باشم و روزي در آينده تمامشان را توي يك صندوقچه قديمي بگذارم و درش را قفل كنم!


علت نوشتن پست قبل هم فقط همان احساس مسئوليتی بود كه گفتم. چون قبلا هم از برنامه هاي كاريم چيزهايي نوشته بودم خواستم اين خبر آخر را هم بدهم تا از سوالات گاه و بيگاه ايميلي راحت شوم. در ضمن من هيچ گ...ی نيستم. يك زن شاغل با دو نيمچه شغل و گرفتاري هاي خاص خودش. همين.


 


 

عرض کنم


دلم مي خواست يک چيزی بنويسم. از چه و از كجا نمي دانم. اصلا به قول عطا براي چه وبلاگ مي نويسم؟!


من فكر مي كنم اينجا نوشتن برايم يك جور عادت شده. يك جور احساس مسئوليت در مقابل كساني كه آهو را مي خوانند. شايد هم دارم براي خودم يك گنجينه جمع مي كنم كه به هيچ دردي نمي خورد جز اين كه تمرين نوشتن كرده باشم و روزي در آينده تمامشان را توي يك صندوقچه قديمي بگذارم و درش را قفل كنم!


علت نوشتن پست قبل هم فقط همان احساس مسئوليتی بود كه گفتم. چون قبلا هم از برنامه هاي كاريم چيزهايي نوشته بودم خواستم اين خبر آخر را هم بدهم تا از سوالات گاه و بيگاه ايميلي راحت شوم. در ضمن من هيچ گ...ی نيستم. يك زن شاغل با دو نيمچه شغل و گرفتاري هاي خاص خودش. همين.


 


 

Jan 27, 2006

*


با اين كه روياي سفر را هرگز كنار نخواهم گذاشت و مديريت تور را در هر حال بعنوان شغل دوم حفظ خواهم كرد اما مي شود گفت كه با پروژه ی تاسيس آژانس براي هميشه خداحافظي كردم.


امروز نقطه عطفي در زندگي كاري من بود. اين پروژه  بعد از 2 سال تلاش و بالا و پايين شدن و گرفتن مجوز بالاخره امروز با فروش سهام مجوز توسط من به سرانجام رسيد. و چند ماه بعد هم با استعفايم از مديرعاملي به سرانجام تر مي رسد! البته باز مدير تور آژانس باقي خواهم ماند اما ديگر سهام دار نيستم. امشب داشتم تمام طرح هاي تجاري، تحقيقات تمام و نيمه تمام، تعهدات، قراردادها، و برنامه هاي مختلف سفر را نگاه مي كردم. ديگر پشيمان نيستم. چون فكر مي كنم بالاخره با بررسي تمام جوانب كار، آنهم در اين مقطع زماني براي ختم اين پروژه ی ناتمام تصميمي منطقي گرفتم.


درست است كه برنامه ي آژانس دار شدن را براي هميشه كنار گذاشتم اما هنوز خيلي چيزها هست كه بخواهم بخاطرشان زندگي كنم!


 


 


*


در اين گير و دار دخترك هم كه هميشه شاهد كاغذبازي هاي من بوده از قرارداد نوشتن بي نصيب نمانده و چون خيلي دوست دارد که يکی قلقلكش بدهد برايم قرارداد قلقلك نوشته.) علامت هاي تعجب مال خودم است)


-----------


قرارداد سال 1384 آغاز به كار مي كند( تا سال 1386 به صورت هر شب!) به صورت نقدي! محل سكونت قرارداد در كشور ايران و محل اجراي قرارداد روي تخت در اتاق!!


امضاي قرارداد دهنده!: مامان


امضاي قرارداد گيرنده!: دخترك


-----------


و البته طي اين قراردادكه هر دو امضايش كرده ايم من موظفم هر شب چند دقيقه دخترك را قبل از خواب توي تختش قلقلك بدهم تا از خنده روده بر شود و جيغش به هوا برود!


 


 


 

Jan 22, 2006

اين روزها بجاي وبلاگ نوشتن صبح ها پشت چراغ هاي قرمز طولاني چرت مي زنم و شبها پاهايم را جلوي تلويزيون دراز مي كنم و تا مي توانم مي خورم. بجاي وبلاگ نوشتن وقت بيكاري با همكارانم غيبت مي كنم و مصرانه در تلاشم زيرآبم پنبه نشود. بجاي وبلاگ نوشتن آنقدر با مشتري هاي شركت حرف مي زنم كه فكم درد مي گيرد.  بجاي وبلاگ نوشتن با آقاي م چانه مي زنم و با پررويي تمام منتظر سررسيد چكش مي مانم. بجاي وبلاگ نوشتن به سفر كوتاه مي روم و قرص آرام بخش مي خورم و دو روز مي خوابم. بجاي وبلاگ نوشتن لابلاي مغازه هاي رنگارنگ مي چرخم و هر چه پول دارم لباس مي خرم. بجاي وبلاگ نوشتن دخترك را توي ماشين محكم بغل مي كنم تا تلافي دو روز نديدنش را در كنم و فكر مي كنم كه توي اين دو روز چقدر بزرگ شده! بجاي وبلاگ نوشتن با موسيقي زنده ي فلان رستوران فلان شهر خودم را پيچ و تاب مي دهم. بجاي وبلاگ نوشتن صفحات كتابها و روزنامه ها را مدام زير و رو مي كنم تا بلكه جمله اي، نوشته اي، چيزي بيابم كه نمي دانم چيست ولي جايش در من خاليست.


گاهي فكر مي كنم هر چه مي گذرد تغييرات درون من هم عجيب تر مي شود. مي نشينم به انتهاي انتهاي همه چيز فكر مي كنم و وقتي هيچ چيز پيدا نمي كنم خودم را به كوچه علي چپ مي زنم. دلم مي خواهد به فرداي خودم فكر كنم ولي امروزم آنقدر سريع مي گذرد كه انگار هيچ فرصتي براي فردا نخواهم داشت و اين امروزها و فرداها با سرعت برق و باد از كنار گوشم مي گذرند و من خيلي غير رمانتيك! به موهاي سفيدم در آينه نگاه مي كنم كه احتمالا قسمتي ارثي و قسمتي هم از استرس هاي بيش از حد زندگي ماشيني ست. توي خيابان، توي رستوران، كه به همسران و فرزندانشان نگاه مي كنم فكر مي كنم آيا واقعا اينها خوشبخت ترند يا من كه تنها سفر مي كنم و تنها خريد مي كنم و تنها تصميم مي گيرم و تنها هستم وقتي مي برم يا مي بازم .. و نمي دانم كه لحظه هاي كوتاه خوشي و آرامش من چرا هميشگي نيستند. و نمي دانم كه  تا كي هميشگي نخواهند بود و نمي دانم كه اصلا هميشگي بودن بهتر است يا هميشگي نبودن. ولي يك چيز را خوب مي دانم. و آن اينكه در اين چند سال چيزهايي از زندگي ياد گرفتم كه شايد در وضعيتي غير از اين، تجربه كردنشان برايم غير ممكن بود. و آن تجربه هاي بعضا نه چندان شيرين را  با هيچ چيزي تاخت نمي زنم. و به همين دليل است كه اين روزها قدر هر لحظه آرامش و لذت درون را هزار برابر مي دانم.


قبل ترها، نمي دانستم كودك درونم را چگونه مجاب كنم كه همه ي چيزهاي خواستني، دست يافتني نيستند. اما اين روزها گاهي مثل يك معجزه، آنچه را كه در ذهن دارم، پيش رويم مي بينم. و هيچ جواب فيزيكي براي اين راز بزرگ پيدا نمي كنم. جواب رازهاي پيش روي من ، فقط روزها و شبهايي هستند كه با قيمت گزاف زندگي ام مي گذرانمشان.


 

Jan 13, 2006

تنها آتش نه


 


آري، به خاطر دارم


چشمان بسته ات را


انباشته از روشني سياه


تن ات را چون دستي گشاده


چون خوشه ئي سفيد از ماه


و لذت را


آنگاه كه آذرخشي مي كُشدمان


آنگاه كه تبري زخم بر ريشه مان مي زند


و برقي آتش بر مويمان مي افكند


 


و آنگاه كه


آرام به زندگي بازمي گرديم


با زخم هايي بر تن


گويي از اقيانوسي بيرون آمده ايم


از كشتي غرق شده اي


در ميان صخره ها و خزه هاي سرخ


 


اما


يادهاي ديگري نيز هست


نه تنها گل هايي برخاسته از آتش


بلكه جوانه هاي كوچكي


كه به ناگاه سر مي زنند


زماني كه در قطارم


يا در خيابان ها


 


تو را مي بينم


دستمال هاي مرا مي شويي


جوراب هاي مندرس مرا


از پنجره مي آويزي


و قامت تو كه


سراسر لهيب لذت بر آن مي افتد


بي اينكه ويرانت كند


بار ديگر


همسر كوچك


هر روز ِ من،


 


بار ديگر انسان،


انساني فروتن


با فقري پرغرور


آنگونه كه بايد باشي


نه گل سرخ ظريفي


كه به خاكستر عشقي افسرده شود


بلكه تمامي زندگي


تمامي زندگي با صابون و سوزن


با بوي آشپزخانه كه دوستش دارم


و شايد هرگز آن را نداشته باشم


و در آن


دستان تو در ميان سيب زميني سرخ كرده


و دهان سرودخوانت در زمستان


تا گوشت سرخ كرده برايم مهيا كني


براي من سعادتي جاودانه


بر زمين خواهد بود.


 


آه زندگي من،


اين تنها آتش نيست كه در ميان ما ميسوزد


اين تمامي زندگي ست


داستاني ست ساده،


عشقي ست ساده،


از يك زن و يك مرد


مثل همه


 


پابلو نرودا


1972



 


 

Jan 12, 2006

امشب از خوشحالي گريه كردم و تو ديدي. از خوشحالي بود مي دانم. از خوشحالي و خوشبختي بود. من به اين لحظه هاي كوچك خوشبختي زنده ام. اما ساعتي بعد زير نم نم باران از خشم بود كه مي گريستم، و تو نديدي. بايد از جايي كه دوست داشتم مي رفتم. و اين مرا غمگين و خشمگين مي كرد.. من زنِ لحظه ها شده ام. آينده چه معنايي دارد اين روزها نمي دانم.. من زنِ لحظه ها شده ام. هر لحظه هزار پاره.


 


 

Jan 10, 2006

شهر فرنگ


 


باور كن اول دست خودم نبود. وارد محيط آنجا كه شدم باز هوايي شدم. باز ياد تمام زحماتي افتادم كه در اين دو سال كشيدم و حالا انگار بايد به زور فرزندم را تحويل يكي ديگر می دادم. باز بچه شدم. باز حس مالكيتم گل كرد. حتي به سرم زد پيشنهادشان برای حضور پنج شنبه ها را قبول کنم. بعد پسر آقاي م كه از بوي گند بدنش مجبور شده بودم خودم را حتی الامکان از ميزش دور نگه دارم گفت: راستی آقاي ت می گفتند شما مطلقه ايد! جا خوردم. پيرمرد شناسنامه مرا براي ضمانت بانكي برده بود و ظاهرا" جلوي دهانش را نگرفته و سوژه به اين جالبي هم كه حيف است بي سر و صدا بماند! كمي با پوزخند نگاهش كردم و گفتم خوب؟! گفت هيچي فقط در تاييد حرفتان كه گفتيه بوديد پول مجوزتان را زودتر لازم داريد گفتم. جواب دادم متاهل بودن يا مجرد بودن يا هرچه شما اسمش را مي گذاريد هيچ ارتباطي به پول ندارند. در هر حالت پولم را زودتر از موعد از شما مي گرفتم. حرف را عوض كرد و من كم مانده بود ميز جلوي رويش را بكوبانم توي سرش. اما در كمال خونسردي كارم را تمام كردم و آمدم خانه. با خودم فكر كردم عجب پوست كلفتي شده ام.مثل كرگدن.


 


نوشته هاي ن را بي سر و صدا مي خوانم و دلم آتش مي گيرد. آنجا كه مي گويد" او برادر كوچك من بود" تحمل نمي كنم و بغضم مي تركد. آدرس وبلاگش را اينجا نمي گذارم شايد نخواهد شناخته شود. خواهرم همين روزها از خانه اي كه يادگار بودن و رفتن علي را در خود دارد اسباب كشي مي كند. و اين روزها انگار همه مان داريم چيزي را از دست مي دهيم. فراي چيزهايي كه از دست داديم. مي خواهم قبل از تخليه كامل خانه  بروم آنجا و از اتاق علي خداحافظي كنم.


 


آهنگ هاي ده بيست سال گذشته را با هم يكجا گوش كردم و كم مانده بود پس بيافتم. فكرش را بكن Suzana , Hello, Unbreak my heart با هم توي گوشت فرو روند و نداني با هجوم خاطرات چه كني.


 


خنده دارتر از همه اين كه فردا نهار در شركت آبگوشت داريم. يك نهار برنامه ريزي شده از لج اين كه پنج شنبه تعطيل نيستيم! آنهم دست پخت خانم مدير آبدارخانه. حالا تعطيل نبودن و آبگوشت خوردن چه ارتباطي به هم دارند خودمان هم نفهميديم.


 


چند روز پيش مقاله اي خواندم با عنوان "سرپرستان بي سرپرست". باشه ناله نمي كنم. اما دلم مي خواهد حرف بزنم.مقاله از مشكل هميشگي زنان سرپرست خانوار مي گفت. البته كنارش هم عكس يك زن روستايي ازكار افتاده ي بقچه بر سر بود كه مثلا" تحت پوشش كميته امام است! و طبق معمول زناني مثل من كه نه تحت پوشش كميته امام هستم و نه روستايي هستم و نه از كار افتاده و در عين حال تنها سرپرست دختركي هستم كه روز به روز بزرگتر مي شود، از قلم خبرنگار محترم افتاده بوديم! فكر كنم اسم امثال من را بايد بگذارند"سرپرستان بي سرپرست مستتر!"


 


و زندگي همچنان ادامه دارد. جمعه با دخترك سرزمين عجايب بوديم و عجيب است كه چرا هميشه ميان آن همه هياهو مثل يك گربه ماده ي تنها مي شوم كه توله اش را به دندان گرفته و اين طرف و آن طرف مي برد.


 


كتابهاي " يوزپلنگاني كه با من دويده اند" و " زن در ريگ روان" را هم خريده ام تا همت كنم و بخوانم. كتابهاي جديدي نيستند اما من تا بحال نخواندمشان. داستان اول از كتاب اول پشتم را لرزاند.. {سپرده به زمين} داستان زن و شوهر پيري ست كه هيچوقت صاحب فرزندي نشده اند. وقتي خبر مرگ يك كودك را در ده مي شنوند به محل حادثه مي روند و نعش كودك غرق شده را تا پاسگاه دنبال مي كنند. روز بعد به دنبال قبركن به قبرستان مي روند و در تمام لحظات دفن كودك مجهول الهويه كناري مي نشينند و بي صدا تماشا مي كنند. آنها حالا صاحب فرزندي شده اند. و هنوز كه هنوز است دنبال يافتن اسمي براي فرزندشان هستند.


فرزندي كه مال هيچ كس نيست. فرزندي كه مرده است..


 


و اين خط آخر براي توست. خودخواهي ست اگر بگويم چه خوب كه هستي تا در كنار من باشي. بجايش مي گويم چه خوب كه هستم تا در كنار تو باشم.


 


 


 


 


 


 

Jan 1, 2006

*صبح توي ماشين راديو اعلام مي كند:" هفتاد درصد درختان بزرگراه هاي تهران در حالت نيمه مرده قرار دارند." زن با خودش فكر مي كند:" پس درختان هم .." تا حالا فكر مي كرد كارتن خواب كنار دفتر است كه صبح ها از سرماي هوا مثل يك تكه سنگ زير پتوي ژنده ي قهوه اي رنگ گلوله مي شود. درختان از سرما نمي ميرند اما آدمها چرا.


 


آسمان بعد از بارندگي هاي اخير فعلا" آبي ست. ابرها توي آسمان به گلوله هاي پنبه مي مانند كه با دست از هم بازشان كرده اند. وقتي دختر كوچكي بود با شكل ابرها براي خودش قصه مي بافت و دنيايي از موجودات خيالي در آنها پيدا مي كرد. اما امروز در اين صبح دي ماه كه سرما مغز استخوان را مي سوزاند شكل آدمك هاي پنبه اي ميان استرس دير نكردن و بوق ماشينها گم مي شود.


 


3 دي 1384


 


 


*دفتر خاطرات


بيست و چهارم پاييز:


ديروز به دنيا امدم


عاشق شدم، ديروز


و ديروز بود


كه من مُردم                     


 


بيست و پنجم پاييز:


امروز، زاده شدم


ظهر، عاشق خواهم شد


و غروب نخواهم مُرد تا ..


 


بيست و ششم پاييز:


كه در من زاده شوي،


با تو هستم عشق پاييزي عشاق


و .. آنگاه


هرگز پاييز نخواهد شد.


 


بيژن نجدی


 


 


 


 


 


 


 

Dec 29, 2005

این عادت همیشگی من در مورد حل و فصل مشکلات یا سوء تفاهم ها با صحبت دوطرفه و نه با قهر کردن و بر هم زدن ارتباط، گاهی اوقات هم باعث دردسر می شود انگار. همه که ظرفیتشان یکی نیست. وقتی در محیطی کار می کنی که به قول کارمند قدیمی اش قانون بکش تا زنده بمانی حاکم است دیگر کی به کی است و چه کسی منطق حرف زدن می داند؟! وقتی چند تا همکار با فاصله سنی ده سال کوچک تر از خودت داری و می خواهی هم دیسیپلین کاری برقرار باشد و هم رابطه دوطرفه، گاهی کارت سخت می شود. چند باری خواستم سوء تفاهم ها را با توجیه کردن و صحبت کردن حل کنم و اتمسفر محیط را در حالت اعتدال نگه دارم. اما راستش خسته شدم. نمی دانم تا کی ولی فکر کردم رویه قبلی را کنار بگذارم و با هر کسی مثل خودش رفتار کنم. برای خودم خیلی خوش آیند نیست که در مورد مسائل ریز و درشت عکس العملی غیر از آنچه همیشه اعتقادم بوده پیش بگیرم. اما انگار گاهی اوقات شرایط محیط ایجاب می کند که خیلی هم ایده آلیست و شسته رفته نباشم. خنده دار است در مقابل کسی که می خواهد دودره بازی کند از منطق جانبداری کنم. مثل این است که بخواهم وسط رینگ بوکس از مزايای بازی گلف روی چمن حرف بزنم!


 

Dec 28, 2005

زن چشمانش را باز مي كند تا بالاي سرش را نگاه كند. برگهاي بنژ‍امين بي صدا نگاهش مي كنند. اينجا، ميان ريتم يكنواخت صداي ماشينهايي كه بي وقفه از اتوبان پشت پنجره مي گذرند و سكوت بين ديوارها، به آرامشي كه دوست دارد مي رسد. يك جور خلسه مي آورد گوش سپردن به هياهوي زندگي در چنين سكوتي. انگار توانسته خودش را از چرخه اي كه با سرعت جنون آميز پيش مي رود براي لحظه اي جدا كند و از دور به اين ريتم ناتمام گوش بسپارد. انگار كه زندگي از زير پاهايش مي گذرد و او بزرگتر مي شود. و چه لذتي دارد اين لحظه هاي كوچك جاودانه.


ميز چوبي قهوه اي و صندلي هاي چوبي با تمام كاغذها و پرونده ها و يادداشت ها و اشياي قديمي روي ميز و گوي هاي درون جعبه و تابلوي گل صورتي روي ديوار كه هر از گاهي كج مي شود و ليوان و مسواك گوشه ي ميز و آدمك روي وايت برد و هوايي كه تنفس مي كند همه با او حرف مي زنند. و گلدان بنژامين .. كه برگهايش با زن آشتي اند. گلداني كه شاهد زنده ي اين شادماني كوچك است.


 


 


 

Dec 22, 2005

 


 


از شب يلداي امسال فقط كار كردن تا ساعت شش بعد از ظهر برايمان ماند و شلوغي خيابانها و ياد علي كه پارسال شب يلدا ميان ما مي خنديد و نفس مي كشيد و راه مي رفت و امسال نيست .. و شاخه گل مريمي كه با دخترك كنار عكسش گذاشتيم و بغضي كه با آجيل و انار  هندوانه هم فرو  نرفت.


 


سر آن ندارد امشب كه برآيد آفتابي


چه خيال ها گذركرد و گذر نكرد خوابی


 


 

Dec 10, 2005

مي خواهم اين جمله را فراموش نكنم كه:


« اگر به يك تكه چوب خشك هر روز با اميد آب بدهيم حتما سبز خواهد شد. »


 حتي اگر


حقيقت نهيبي ديگر بزند.


 


پ ن.آخرهای شب نوشته های بوبن را که می خوانم انگار از پس يک روز پرآشوب مرا به حوضچه آرامش فرو می برند!


 


 


 


 


 


 

Dec 9, 2005

يك سوال بدون جواب


 


داشتم به چيزي فكر مي كردم. درد زايمان. بد چيزي ست. شنيده ام. ديده ام. خودم هم از ترس دردش بود كه براي بدنيا آمدن دخترك تيغ جراحي را به جان خريدم.


راستش ديدن يك نوزاد يكماهه در يك مجلس ختم مرا ياد درد زايمان انداخت! ياد اينكه مادرش چه دردي كشيده تا او را بدنيا آورده. ياد اينكه تمام زنان كره ي زمين اين درد را يا كشيده اند يا خواهند كشيد. بعد ياد خدا افتادم. چرا خدا كاري نكرده كه زايمان اين همه درد نداشته باشد؟! مگر خدا قادر مطلق نيست!؟ مگر به هر چيزی توانا نيست؟ پس چرا خواسته بندگان زن اين همه درد بكشند؟ اين كه درد زايمان گناه زن را پاك مي كند و جايش را در بهشت رزرو مي كند همه مگر ساخته ي ذهن خود بشر نيست؟


 


پس چرا خدا نخواسته بندگان زن اين همه درد نكشند؟ والله من فمينيست و ضد مرد نيستم. اتفاقا" به ماهيت زن و مرد رها از هرگونه خصوصيات اكتسابي هم احترام مي گذارم. اما اين سوال خيلي ناگهاني ذهنم را درگير كرد. واقعا" اين اجبار نشانه ي چيست؟ قهر خدا؟ لطف خدا؟ يا اصلا طبيعت و فيزيولوژيك؟ اگر هم اينطور است پس پس چرا مردان نبايد از اين تجربه هاي فيزيولوژيكي داشته باشند؟! چرا زنان؟ چرا زنان بايد درد بكشند؟ .. نكند پارتي بازي شده؟! نكند خدا مَرد است ...!؟


 


 


 


 

Dec 8, 2005

به همين راحتي؟ 106 نفر يا بيشتر بخاطر نقص فني يا هر علتي ديگري كه آخرش هم معلوم نمي شود توي يك هواپيماي قراضه آتش مي گيرند و هيچ كس نيست بگويد چرا؟ بجاي راه حل پيدا كردن براي عدم تكرار اينگونه حوادث اسم شهيد رويشان مي گذارند و وزير صدا و سيما مي گويد اصلا اينها بايد مي رفتند چون آسماني بودند! بجاي كشف علت سقوط هواپيما سازمان بهشت زهرا و اورژانس و وزير بهداشت و پزشكي قانوني به هم نان قرض مي دهند و سر رساندن اجساد به بهشت زهرا با هم مسابقه مي گذارند و احمدزاده با نيش بازش از ميدان بهارستان اعلام مي كند كه خانواده ي كشته شدگان خودشان را بگذارند جاي بازماندگان ائمه ي معصومين در صحراي كربلا!


تا كي اين اراجيف را به خوردمان مي دهند؟ جواب مادر و پدر و فرزند و همسر كشته شدگان را كي مي دهد؟ جواب بي لياقتي دستگهاي اجرايي كشور را كي مي دهد؟ تا كي مردم قرباني و موش آزمايشگاهي بي عرضه گي مسئولان خواهند بود.


اين صد و چند نفر هم روي خواهرزاده ي بينواي من كه توي اتوبان لشگرك درست حدفاصل چند متر جلوي پادگان كه بدون هماهنگي با راهنمايي رانندگي گارد وسط اتوبان را بخاطر دور زدن ماشين هاي پادگان برداشته بودند دچار آن تصادف دلخراش شد و ما را براي هميشه داغدار كرد و پس از انعكاس خبر اين تصادف توي رسانه ها معماي حفاظ نداشتن وسط اتوبان مطرح شد و بلافاصله پادگان يا راهنمايي رانندگي آن وسط را گارد كشيدند و بي سر و صدا گندكاري خودشان را لاپوشاني كردند.


 


پسرخاله بيچاره ام هم كه يكماه بعدش قرباني جاده هاي غيرايمن شد. حالا هم كه اين حادثه ي غيرمنتظره اما قابل كنترل. خوب مي فهمم حال و روز بازماندگان را. كساني كه سر هيچ عزيزانشان را از دست داده اند و هيچ كس هم پاسخگو نيست. متاسفانه ما هميشه بايد قرباني ها را بدهيم تا مسئولان يادشان بيافتد كه سيستم ايمني جاده ها و ايمني هواپيما ها و هزار مورد ديگر از بين و بن خراب است. آدم نمي داند خشمش را چگونه خالي كند. اما چه فايده. فعلا كه محو شدن اسرائيل از كره زمين و فروش بي سر و صداي درياي خزر به روس ها و اجلاس سران كشورهاي اسلامي و انرژي هسته اي واجب تر از جان مردم است. اصلا جان مردم كيلويي چند؟ دچار سانحه هوايي هم نشويم ذره ذره توي هواي شهرمان مي ميريم.


 


 


 


 

Dec 7, 2005

نمي دانم كجا و از زبان چه كسي خواندم كه نوشته بود چند دهه پيش يك راننده تاكسي بوده كه وقت مسافركشي داشته با مسافرانش حرف مي زده و مي گفته كاسه آشي دارم كه هر روز مي آورم با خودم توي تاكسيم و آن را مي خورم و به همين راضيم و خدا را شكر .. كه ناگهان يكي از مسافران عقب ماشين پس گردني محكمي بيخ گردنش خوابانده كه خاك بر سرت آخر يك كاسه آش هم شكر كردن دارد؟!


 


حكايت من است. دلخوشي هاي كوچك زندگي كه روزهايم را با آنها سپري مي كنم گاه بي اندازه حماقت بار مي شوند.


 


 



 


 

Dec 3, 2005


گر دل نبوَد كجا وطن سازد عشق؟


گر عشق نباشد به چه کار آيد دل؟


 



 


برای جمعه يازدهم آذرماه يکهزار و سيصد و هشتاد و چهار شمسی ..


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 

Dec 1, 2005

من مادر خوبي براي تو نيستم


مي دانم


مادري كه هميشه فراموش مي كند ...


فراموش مي كنم


فراموش مي كنم


پرداختن قبض هاي آب و برق و تلفن را


نوشتن گزارش كارم را


براي آقاي مديرعامل


فراموش مي كنم


فراموش مي كنم ...


 


اما هميشه يادم هست


كه چند برگ ديگر


از دفتر نقاشي تو باقي ست


من راز مداد رنگي هايت را مي دانم


اين بار مداد زردت از همه كوچكتر است


تو از شب ترسيده اي


 


فراموش مي كنم


فراموش مي كنم ...


و به دستهاي تو مي انديشم


و به دستهاي خودم


و به دستهاي مادرم


كه دستهاي حنا بسته ی مادرش را


در يك صبح برفي


در كوچه هاي شهرش گم كرد


تو هم يك روز


دستهاي قشنگ


مادرت را گم مي كني ...


بايد براي تو چتری بخرم


چتري نه براي روزهاي باراني


چتري كه تو را به ياد باران هاي


نباريده بياندازد


 


 


 


از مجموعه شعر نقل هاي كوچك رنگي- راضيه بهرامی


 


 


 


 


 


 


 

Free counter and web stats