Dec 19, 2010

Nov 21, 2010

برگ ريزان

فردا روزيست كه پدر 5 سال پيش، در سحرگاهش رفت. براي هميشه.
و امروز عصاي مادر را به بيمارستان خواهم برد.

Nov 20, 2010

من 4

مامان تب داشتن ديشب. و تا صبح نخوابيدن. اميدوارم اين بيمارستان بستري شدن براي يك اِدِم ريه، تبديل به گره هاي ناگشودني ديگه نشه. ديروز هم روزي بود براي خودش. صبح هفت و نيم بيدار شدم. مثل جن زده ها. اونم يه روز تعطيل. ماشينو بردم كارواش. مثل خُلا به جون خونه افتادم. شويد باقالي و مرغ پختم. و لازانيا براي رفع كوتي! وسابل لازم براي مامانو برداشتم يكي يكي از همه گوشه هاي خونه. تازه يه كار هم ترجمه كردم. درخواست يه دوست بود كه نميشد رد كرد. يعني رسمن يه پام توي آشپزخونه بود و يه پام توي هال. ساعت دوازده از آشپزخونه اومدم بيرون و نشستم كامل پاي كار. تا ساعت يك و نيم. خوشبختانه خيلي كم بود. دو و ربع رسيدم بيمارستان دوباره. با سفارش هاي كوچيك و بزرگ در اين دست و اون دست. از بيمارستان كه اومدم آفتاب قرمز بود و داشت مي رفت پايين. اما بعدش خوب بود. چند ساعت در آرامش و گپ و گفت و تلافي دلتنگي هاي اين چند روزه گذشت. شب تا صبحم نخوابيدم. گلو درد و خوابهاي آشفته. الان كه شركتم مي بينم از كار قبلي ترجمه م هم 5 نمره كم شده. شِت. توي صفحه آنلاين ترجمه م نمي تونم برم ببينم دليلش چي بوده. يه مرگيش هست از صبح. اما ايميلم خبر گل و بلبلو داد. نمي دونم كدوم خري ايراد بني اسرائيلي گرفته از كارم و زحمتمو به باد داده. بازم شِت. چند تا خريد جديد براي شركت هم دارم دوباره. با دردسرها و دوندگي ها و دور زدن هاي خاص خودش توي اين شرايط تحريم و هزار كوفت و زهرماري ديگه. ظاهرن يك سري از اي اس پي ها دچار اشكالايي شدن اين چند روزه كه بخاطر تحريم هست. مثلن چند روزه كه ما از ايميل اكانتهايي كه توي امارات براي شركتمون رجيستر شده نمي تونيم ايميل بفرستيم. خود سايت ترجمه آنلاين هم يه جا گفته كه بخاطر همين اشكال در سايتش مترجمها نمي تونن لاگ اين كنن يا فايل آپلود كنن. خلاصه كه بازم شِت. اين من ها رو اونقدر ادامه مي دم كه يا اين بحران بگذره يا به وضعيت قابل قبولي برسه.

Nov 18, 2010

من3

دیشب و صبح لحظات وحشتناکی داشتیم. الان اما توی گرگ و میش غروب تنها نشستم اینجا و دارم تایپ می کنم. آروم ترم. لباسهای مامانو ریختم تو ماشین. از پیشش که اومدم دستشو گرفتم و بوسیدمش. پیری چیز بدیه. مخصوصا برای پیرهای تنها. که تنها دلخوشیشون بچه هاشون هستن. و اون بچه ها هم که هر کدوم گرفتار زندگی خودشون. پیری چیز بدیه. سالگرد آقاجون نزدیکه. مامان تو بیمارستان. و زندگی اون بیرون در جریان. تو امروز دوباره یادم آوردی که امیدی هست. حتی اگه حرفامو نگه دارم توی دلم و بجاش فقط دستت رو فشار بدم. وقتی تلاش امروزتو دیدم برای اینکه منو خوشحال کنی دیدم انگار باید از هر کسی فقط به اندازه تواناییش انتظار داشت. و از اون بیشتر نباید روی دوشش گذاشت. تو امروز تلاش کردی منو خوشحال کنی. برای چیزی که بین من و توست. فقط بین من و تو. و من توی اون استرس و نگرانی بیمارستان رفتن، با دیدن تلاش تو گذاشتم چشمام ببارن. هنوزم می بارن. می دونی ما همه آدمای تنهایی هستیم. منی که اینجا نشستم و دارم تایپ می کنم. تویی که داری میری عروسی. مادری که اونجا خوابیده. خواهری که کنارش نشسته داره کتاب می خونه. آقاجونم هم تنها بود. یادداشتهای بجا مونده ش اینو می گه. صدای ماشین لباسشویی میاد. * L'Italien پرخاطره داره مدام تکرار می شه. و من و دخترک امشب تنها تر از همیشه ایم.

من 2

يعني درست توي اين هاگير واگير كه كارم شده يه معضل گنده و بايد يه تصميم اساسي براش بگيرم، و تو شدي يه معماي بزرگ كه بايد يه تصميم اساسي برات بگيرم، مادر رفت بيمارستان. كي بود مي گفت:
" وقتي مي باره، از زمين و آسمون يكهو با هم مي باره"
حالا زير اين بارونه من وايسادم. خيس و آب چكان. و دارم قدم هامو طوري مي ذارم كه توي چاله بزرگتري نيافتم.

Nov 16, 2010

من

يه چيزي اومده بالا توي گلوم گير كرده. نه فرياد مي شه. نه بغض مي شه. يه چيزي توي گلوم گير كرده. فقط مي دونم ديگه نمي تونم تحمل كنم. من آدم درونگرايي مي شم روز به روز بيشتر. اطرافيانم آدمهاي پشت هم انداز دروغگوي چاپلوس نون به نرخ روز خور. من توي لاك خودم فرو مي رم روز به روز بيشتر. اطرافيانم بيشتر پنجه هاشونو مي اندازن بيرون. چرا نمي تونم كاري بكنم. چرا پاهام گير كرده توي زمين. چرا دهنم باز نمي شه. دارم خفه مي شم. بايد خونسرد باشم. بايد تصميم اساسي بگيرم. اينجوري بين زمين و هوا موندن كه مي كُشه آدمو. بايد زندگيمو عوض كنم. دلم يه تغيير گنده مي خواد. حتي اگه اين تغيير استعفا دادن از كارم و شروع يه زندگي جديد باشه.

Nov 13, 2010

Another dull friday

خوابيدن روي تخت نزديكهاي ظهر يعني درست زماني كه نور آفتاب از پشت پنجره و پرده توري اتاق خواب روي تخت و طبيعتن روي من تابيده، يك نماد اصيل از آرامش روز تعطيل من است. ديروز قبل از اينكه بعد از مدتها، جعبه مدارك مادر را مرتب كنم كمي در اين حالت دراز كشيدم. كتاب "وقتي از دو حرف مي زنم، از چه حرف مي زنم" را خريده ام و بالاي تختم است. براي اينكه خودم را هل بدهم كه وسط شلوغي زندگي كتابم را هم بخوانم. از موراكامي كتاب "زن در ريگ روان" را خوانده ام فقط. كه بسيار دوستش داشتم.
ديروز بعد از ظهر در جمع كوچكي بوديم كه هر چند وقت يكبار به همت آموزشگاه و استادِ دخترك، برنامه ساز زني دارند. هر بار پدرمادرهاي جديدي به جمع ما اضافه مي شوند. پدرمادرهايي كه از صداي ناهنجاري كه فرزند نوآموزشان از سازش درمي آورد كلي ذوق مي كنند و عكس و فيلم مي گيرند و كلي ماچش مي كنند. من تمام نت ها را حفظم. آنقدر كه دخترك توي خانه زده و گوش كرده ام. روز و شب. هر كدام از اين نوآموزان، هر نتي كه مي زند مي فهمم الان چند وقت است شروع به ساز زدن كرده. بعضي هاشان خوب مي زنند. يا زياد تمرين كرده اند يا ذاتن بااستعدادند. بعضي هاشان به زور صدايي از آرشه درمي آورند. دخترك حالا بعد از چهارسال از مبتدي جلوتر رفته. رسيده به وسط ها. يك قطعه بسيار زيباي كلاسيك زد و استادش هم با او همنوايي كرد. وقتي ساز مي زند تصويرش را خيلي دوست دارم. چهره اش را غمي مي گيرد. با دقت به نت ها خيره مي شود و انگشتانش روي زهها مي لرزد. ناخودآگاه با هر كشش آرشه حركتي مي كند با بدنش. ولي از همه بيشتر نگاهش هست كه دوست دارم. من هم مثل بقيه فيلم گرفتم. يك صحنه ديگر به خاطرات زندگي دونفره مان اضافه كردم. به خاطره ي بعد از ظهرهاي دلگير دلگير جمعه، كه ما دوتايي ماشين را پشت آموزشگاه ت پارك مي كنيم و پياده تا آموزشگاه راه مي رويم. و هر بار دخترك بيشتر قد كشيده.

Nov 11, 2010

.

من رشته ي محبت تو پاره مي كنم .. شايد گره خورَد به تو نزديك تر شوم

Nov 10, 2010

.

در زندگي لحظاتي هست، كه حتي نمي تواني بگويي به يه وَرَم.

Nov 8, 2010

حتمن روز خوبي خواهد بود

امروز احساس نااميدي مطلق مي كنم.
و تو چه مي داني كه نااميدي مطلق چه رنگي ست؟
چه شكلي ست؟
.
.
مثل خر كار كرده ام.
مثل گورخر انتظار كشيده ام.
مثل گاو خورده ام.
مثل خرگوش خوابيده ام.
.
و "فردا روز ديگريست" جمله ي پوچي ست،
كه هيچ، روز خوبي هم نبود.

Nov 7, 2010

صدايت مي كنم. گوش كن .. قلبم صدايت مي كند

ديروز گم شدم. با دوستي صحبت كردم و خواست بروم پيشش. قولي ندادم. ولي بعد از تلفن ناگهان تصميم گرفتم كه سري بهش بزنم چون خودم سرحال نبودم هيچ، و خودش هم تازه يك جراحي از سر گذرانده بود و اينها همه بهانه اي شد براي رفتن. از سركار كه بيرون آمدم رفتم و انداختم امام علي. رفتم تا آخرش كه برسم به تهران پارس. يك جايي بايد مي پيچيدم كه نپيچيدم و شايد هم برعكس. اين شد كه افتادم يك جاهايي نزديك شيان ميان. كم كم از رفتن پيش دوستم پشيمان شده بودم و مي خواستم برگردم خانه پيش دخترك و مادر، به تلافي تمام روزها و ساعتهايي كه كنارشان نبودم. تقريبن مي دانستم چه محدوده اي هستم ولي خوب اينجا اصلن ارتباطي به منزل دوستم نداشت و مصمم تر شدم كه برگردم چون حال رانندگي بيشتر را نداشتم. دنبال راه گريز بودم. از اتوبان خارج شده بودم و رسيده بودم به محله هاي كناري اتوبان امام علي. توي محله ي جديد مي چرخيدم و اشك مي ريختم. براي حالي كه داشتم. نه براي اينكه گم شده ام. چشمم افتاد به يك گنبد نقره اي از يك مسجد. بعد ناگهان فهميدم دقيقن كجا هستم. اينجا براي من آشنا بود. از طبقه دهم خانه لويزان توي غروب، به يك محله كوچك آنطرف اتوبان نگاه مي كردم و به ماشين ها و آدمهاي آن دوردست و اين گنبد نقره اي. محله كوچك براي من حكم يك تكه گمشده داشت. يك تكه گمشده از بهشت. توي تهران خودمان يك جاهايي بود كنار اتوبان امام علي كه مي خورد به شيان و من درست بلد نبودم به ديگر كجاها. و فقط از بلندي طبقه دهم براي من قابل ديدن بود. و چه زيبا بود. آنجا جايي مثل ييلاق است. نزديك كوه با كوچه هاي تنگ شيب دار .. من ديروز آنجا بودم. بدون آن كه خودم بدانم افتاده بودم توي همان خيابانهاي باريك. بعد از يك رهگذر پرسيدم كه چطور برسم به امام علي جنوب. گفت مستقيم برو. مستقيم برو تا برسي به اتوبان. با اطميناني باور نكردني. و من راه راست را گرفتم و رفتم. همانطور كه بلند بلند گريه مي كردم. رسيدم به اتوبان. به امام علي جنوب. توي گرگ و ميش غروب از آن محله بهشت گمشده افتادم توي راه خودم. براحتي آب خوردن. خانه لويزان را كنار اتوبان ديدم.
صبح با خودم فكر كردم اين يك نشانه بود. اگر بتوان به نشانه ها ايمان داشت. من هميشه از آن پنجره ي امن طبقه دهم لويزان كه دوست داشتم خانه ام باشد، به اين كوچه هاي تنگ و پيچ در پيچ اينطرف اتوبان نگاه مي كردم و نمي دانستم راه رسيدن به آن محله هاي زيبا كجاست. اما ديروز توي همان بلبشوي تصميم ناگهاني براي رفتن به خانه دوستم و منصرف شدن و هق هق هاي مضطربانه ام به آن كوچه هاي گمشده ي بهشتي رسيده بودم. به آن گنبد نقره اي كه هميشه از دور نگاهش كرده بودم. به خيابانهاي باريك شيب دار. و اين را براي خودم نشانه اي دانستم. شايد يك روز دوباره از پنجره ي امن طبقه دهم لويزان به اين كوچه ها و مردمش نگاه كردم. به گنبد نقره اي. به اين تكه ي گمشده از بهشت. آن روز كه دوباره پيدايش كرده ام. آرامش گم شده ي خودم را.

Nov 6, 2010

بي صبري - داخلي

گاهي اوقات هست مثل الان. مثل امروز. آدم انقدر تنهاست و انقدر دلش پر است و دلش انقدر يك دوست قديمي مي خواهد كه سرش را بگذارد روي شانه اش و يك دل سير اشك بريزد كه فقط خدا مي داند. بعد زنگ مي زند به دوستي كه مي شناسد. ريجكت مي شود. نيم ساعت بعد زنگ مي زند. طرف مهمان دارد. دارد ماهي سرخ مي كند. نيم ساعت بعد زنگ مي زند. طرف دارد نهار مي خورد. اصلن اين دوست آني نيست كه حرف آدم را بفهمد. ديگر زنگ نمي زند. بعد تمام تنش داغ مي شود و مي رود توي دستشويي شركت و يواشكي گريه هايش را مي كند و مي آيد بيرون. دلش مي خواهد يكي دردش را بفهمد. فقط گوش كند و بفهمد. دلش يك شانه زنانه مي خواهد. يك شانه كه بعد سوتي امروزش را به رويش نياورد. فقط الان باشد. در اين لحظه. در اين روز نحس كه شايد آغاز يك برهوت عظيم باشد. به كجا پناه ببرم؟ به كجا؟

Nov 4, 2010

بهتر زندگي كنم

كمتر كار كنم اما حداقل همينقدر پول را داشته باشم
كمتر كار كنم اما ناگهان از كارم منفك نشوم
بيشتر ورزش كنم
بيشتر مهماني بروم
.
مي شود يعني!؟

Nov 3, 2010

ناگهان دیروز

هشت نه سال بیشتر نداشتم. الف زنی جوان و زیبا بود با موهای بلند مشکی فردار و لباسهای خیلی شیک. ن خیلی کوچک بود. ع هنوز بدنیا نیامده بود. الف، نون را می گذاشت توی کالسکه و سه نفری عصرها می رفتیم پارک نیاوران. تازه انقلاب شده بود و هنوز حجاب اجباری نبود. من نمی دانم تحت تاثیر کی یا چی روسری سرم می کردم. شاید هم می دانم. تحت تاثیر ر بودم. خواهر چهارمم از بالا که آن زمان جزو اولین روسری به سرها بود. اما خیلی زود راهش عوض شد. شد از همانهایی که چند سال بعد با وجود قبولی در کنکور پزشکی دانشگاه تهران، از تحقیقات دبیرستانی ردش کردند. آقاجون چقدر رفت و آمد تا کارش درست شد و سال بعدش داروسازی دانشگاه تهران قبول شد. اما خانم نجفی، ناظم چاق بداخلاق دبیرستان ق یک سال ر را خانه نشین کرد. همه می دانند. داشتم می گفتم. خلاصه من همیشه دختری هشت نه ساله روسری به سر با زنی جوان و زیبا و شیک پوش توی پارک نیاوران بودم بلال خوران. الان که فکر می کنم به نظرم آن موقع بعضی ها خیال می کرده اند که من کارگر این خانم هستم. اما این خانم خواهر دوم من از بالا بود. الف عاشق بلال بود. الان هم هست یا نه؟ هیچوقت نپرسیدم. نمی دانم اینجور علایق با گذشت زمان عوض می شود یا سرجایش می ماند. عکسمان هم هست. الف با موهای مشکی فردار و لباسهای خیلی شیک و نون در کالسکه و من با روسری آبی و پیراهن سفید زمینه ی گلهای ریز آبی. هشت نه سال بیشتر نداشتم.

Oct 30, 2010

من از نهایت شب حرف می زنم

هوا خیلی خوب است. زیاد دوام ندارد اما این سوزن سوزن شدن صبحگاهی را خیلی دوست دارم. هنوز خیلی سرد نشده. می توان ژاکت نازکی برداشت برای بعد از ظهر و شب. می توان توی خانه جوراب گرم پوشید و راه رفت. دیروز توی همین هوا بود که رفتم. ب. ز. این کلمه مخفف بهشت زهراست برای مکالمات من و میم. وقت برگشتن تا نزدیکیهای شهر، من بودم و هوای صاف روز تعطیل و آفتاب کم رنگی پشت ابرها که دنبالم می آمد. آفتابی که روی قبرها می تابید همان آفتابی بود که روی دریای تو می تابید. چقدر همه چیز یکسان و بی مانند بود. آدمها زیر تلالو آفتاب پشت ابر، با لباس های سیاه توی هم می لولیدند. من گلهای رز روی تکه سیمان بالای خاک نسرین را کنار زدم. کمی نشستم. هیاهو بود. یک جا برای چهلم پدر سوگ می خواندند. یک جا برای مرگ مادر. من به آهن سیاه نگاه می کردم و با خودم حرف می زدم. بعد گریه ام گرفت. بلند شدم تا برگردم. سر هیچ مزاری نمی توانم طولانی بمانم. سنگ را می شورم و گلها را می چینم و فاتحه ای می خوانم و تمام. با علی و مهرانه خوش و بشی می کنم. با پدر یک درددل کوچک. با خانم جان یک سلام جانانه توی آن قطعه ی خلوت و ساکت. با نسرین حرف می زنم. چند کلمه. از آنجا که حواس درست ندارم توی موبایلم اسم نسرین را پیدا کردم، شماره موبایلش را پاک کردم و به جایش نوشتم 20*52*311. بلند که شدم برایم آش رشته داغ آوردند. من آش را برداشتم و بالای خاک نسرین خوردم. اینجاست که می گویم انگار مرگ و زندگی در هم تنیده شده اند. آدمها غذا می خورند تا خوب برای مردگانشان عزاداری کنند. شکمشان گرسنه نباشد. همین آدمها که مردند، سری بعدی برایشان خیرات می پزند و می آورند بالای مزارشان پخش می کنند و رهگذران می خورند. و این دور ادامه دارد. تا کجا؟ تا کی؟ آش را خوردم و راه افتادم. زیر همان نور کمرنگ خورشید پشت ابرها. همه چیز کوچک شده بود. آدمها، قبرها، فاصله ها، تو، من.
آسمان بود که بی نهایت زیبا بود .

Oct 23, 2010

باده

باید مدام حواست باشد. کی دنده معکوس کنی. کی سبقت بگیری. حواست باشد به پشت. به جلو. به راست. به چپ. به کلاج. به دنده. باید حواست باشد به اول ماه. به آخر ماه. به ساعت کلاس دخترک. به موبایلش. به شماره ها. به اس ام اس ها. به قرص های مادر. باید حواست باشد به ساعت که زنگ بزند. خواب نمانی. دیر نرسی. باید حواست باشد به کلمات، به معانی. درست بنویسی. فعل را کجای جمله بگذاری. با ویرگول و کاما چه کنی. دو جمله را چطور یکی کنی. از میان ده معنی، کدام را کجا بکار ببری. باید حواست باشد مدام که قطع نشوی. هیچ کجا هیچ چیزی اشتباه نشود. ایراد پیدا نکند. باید حواست باشد به ساعت، به روز، به ماه، به سال، به سالمرگ، به تولد، باید حواست باشد کجا چه بگویی. اشتباه نشود. لبخند بزنی. اخم نکنی. بی حوصله نباشی. آدم نشان بدهی. باید حواست باشد از کجا بپیچی که توی ترافیک نیافتی. از کجا بروی که جلوت نپیچند.
کاش بودی. کاش بودی و کمی همه این ها را برمیداشتم و می گذاشتم زمین. چون تو بودی. کاش بودی و من چشمانم را می بستم و سرم را تکیه می دادم عقب و دمی به هیچ چیز فکر نمی کردم. خیالم راحت بود که گم نمی شویم. که حتی اگر هم گم شویم، تو هستی. هستی که پیدایمان کنی.

Oct 21, 2010

قصه ی زندگی

صبح با عجله نیم چکمه رو کشیدم تو پام و راه افتادم. اولین بار بعد از چند ماه بود که می پوشیدمش. یه کم که رانندگی کردم احساس کردم یه چیزایی توی پام وول می خوره. جدی نگرفتم. یه کم بعد دوباره حسش کردم. این دفعه جدی بود. باز بی خیال شدم. یه کم بعد دیدم یه چیزی کوچولو داره میاد بالا از زانوم. وسط رانندگی تو خیابون. کلی از خونه دور شده بودم. فکرشو بکن. شروع کردم خاروندن پای راستم. وسط خیابون تو ماشین. مردم چی می گفتن توی دلشون؟ این زنه تنش می خاره؟ داره نخ می ده؟ روانیه؟ خوب منم بگم چی؟ پلاکارد بگیرم دستم که آی مردم سوسک رفته تو پاچه م؟ کی باور می کرد اول صبحی؟ عجب غلطی کرده بودم نیم چکمه رو قبل از پوشیدن یه بار سر و ته نکرده بودم. دیدم نه این وول وولک ول کن نیست. محکم زدم رو پام. درست وسط رون راستم. یهو دیدم شلوارم خیس شد. یه دایره کوچولو روی جین افتاد. فقط فکرشو بکن. یه صداهایی ازم درمیومد بین جیغ و ناله. زدم کنار. آخه یکی نبود بهم بگه دختر چکمه پوشیدنت چی بود حالا اول پاییز. همونطوری تو ماشین چکمه رو کشیدم از پام بیرون. همش شلوارمو تکون می دادم و از تصور اینکه یه چیزی چسبیده به پام داشتم می مردم. کفشو که در آوردم نوبت شلوار رسید. خوب مگه می شد وسط خیابون شلوارو کشید پایین. چه خاکی باید توی سرم می کردم. باید یه کاری می کردم خوب. قلبم توی دهنم بود. پاچه شلوارو کشیدم بالا. حالا جین مگه چقدر میاد بالا. فوقش تا زانو. دیگه بالاتر نیومد. هر چی بود اون بالاتر بود. گریه م گرفته بود. هیچ کاری نمی تونستم بکنم. دیگه مطمئن بودم از این سوسک ریزا بوده توی نیم چکمه. البته حالا که له شده بود. ولی له شده ش کجا بود؟ دیگه هیچ کار نمی شد کرد. با بدبختی دوباره چکمه رو کشیدم تو پام. راه افتادم. با عجز و بدبختی. فقط باید می رسیدم به یه جای سقف دار. تازه بنزینم نداشتم. رفتم بنزین زدم. با همون حس بدبختی. راه افتادم طرف شرکت. دوباره با همون حس بدبختی. ضبط ماشین جیغ می زد Still Love You اما من که حواسم به این چیزا نبود که. در حالتی بین مرگ و زندگی رانندگی می کردم. وسطای اتوبان حس کردم یه چیزی توی پای چپم داره وول می خوره .. فکرشو بکن. یه سوسک له شده توی پاچه راست و یه سوسک زنده توی پاچه چپ. یعنی از این بهترم می شد؟ و این داستان تا رسیدن من به شرکت ادامه داشت. همچین که رسیدم شرکت پریدم توی اتاقم درو بستم و شلوارو کشیدم بیرون. سوسک کوچولوی له شده ای مثل کاغذ افتاده بود توی دوبل پاچه شلوار پای راستم. افتاد روی زمین. بیچاره. پای چپم توش سوسک نبود. هیچی نبود. انگار حس سوسکی بودن بوده فقط. که خوب اونم طبیعی ترین حس یه آدم سوسک گزیده وسط خیابون بود.
.

پ.ن. من از همه ی 109 نفری که نمی دونم دیروز برای چی اومده بودن اینجا ممنونم. هر چند صادقانه بگم هنوز دلیلشو نمی دونم!

Oct 20, 2010

الهی شکر

بگذریم. می گذریم. می گذرانیم.

Oct 17, 2010

تیک 2

امروز به یک نتیجه تلخ رسیدم. گاهی نزدیک ترین آدم آدم هم درکش نمی کند. و این یک تراژدی نیست. واقعیتی در زندگی ست. چون یک چیزی ته ته دل آدم هست که تا دمش می رود. اما روش نمی کند. آن نزدیک ترین آدم هم حق دارد خوب. صلاح آدم را می خواهد. حرف می زند. خوب هم حرف می زند. کاملا منطقی. بی عیب و نقص. اما دل آدم این طرف میز گاهی منطق نمی خواهد. اصلن هیچ چیز نمی خواهد. فقط می خواهد بداند یکی به او می گوید حواسم هست.
من خوب می دانم که یک چیزهایی در رفتار اجتماعی یا حرفه ایم وجود دارد که اذیتم می کند. من ضعف خودم را می شناسم. با آن زندگی می کنم. از آن رودست می خورم. اما با من هست. به این راحتی فراموش نمی شود یا دود نمی شود برود هوا. یک چیزی می خواهم مثل یک بمب ساعتی. که بزند زیر تمام ملاحظات و محافظه کاری ها. ریسک کند. این همه دنبال چیزهایی ندود که نمی داند چرا. من در سی و نه سالگی هدفم را گم کرده ام. و این خیلی بد است. شده ام آدم "هر چه پیش آید خوش آید". هیچ هدفی نیست. هیچ. نه پست بالاتر. نه پول بیشتر. نه پنجره آشپزخانه ای با پرده های چهارخانه آبی. نه گلدانی روی تراس. و این ریشه تمام ناامیدی های من است.

تیک

حوصله گودر را ندارم. حوصله وبلاگ را ندارم. حوصله هیچ چیز را ندارم. هر چند دقیقه یکبار صفحه ترجمه ام را کلیک می کنم. کار جدید. حوصله اش را ندارم. می گذارم یک مترجم خوشبخت دیگر قاپش بزند. جمعه کلی شنا کردم. اما نمی توانم هر روز این کار را بکنم. خیلی مسخره است آدم برای تصمیم هایی که می تواند برای زندگیش بگیرد، دست دست کند و بعد همه برایش بشود آرزو. خیلی مسخره است که آدم هر روزش را مثل روز قبل بگذراند و اسمش را بگذارد زندگی. خیلی بد است که آدم برای خودش وقت نداشته باشد. کلی کار هست که هنوز نتوانستم انجام بدهم. هر روز می گویم فردا. هنوز چند تا عکس از سفرم را نتوانستم اینجا بگذارم. آنتی فیلتر خوب ندارم. آنتی ویروسم اکسپایر شده. دیکشنری خوب می خواهم نصب کنم. آنلاین ها بدرد نمی خورند. نارسیس هم تمام شده نوبتش. از همه بدتر امروز یک حرف عجیب از آقای ر شنیدم. حرفی که تا چند ساعت بعدش مرا به این فکر انداخته بود که "خاک بر سرت با اینجا کار کردنت"
خلاصه سگ بسته اند اینجا. یک سگ لال.

Oct 13, 2010

گفتم غم تو دارم

هوا بی رحمانه خوب است! ملس و خنک. آسمانی آبی ست. ابرها شکیل و زیبا هستند. امروز وقت برگشت از کار توی خلوتی قسمتی از اتوبان که معجزه ای ست توی این شهر، یاد نسرین افتادم. بعد یاد آقاجون. بعد یاد مهرانه و علی. تمام کسانی که دوستشان داشتم. تمام کسانی که دوستم داشتند. و امروز نیستند. شلوغی زندگی نمی گذارد آدم زیاد فکر کند. اما کافی ست فقط دمی، دمی آسمان دم غروب پاییز باشد و تو باشی و تنهایی و یک آهنگ قدیمی. قلبت را شخم می زند خاطره. شخم می زند.

Oct 12, 2010

یک دنیای ساده

اون موقع ها خیلی از خونه ها تلفن نداشت. یعنی اوایل سالهای 60. یه روز خواهرم صبح پامیشه بره سرکار و یادش می ره شوهرخواهرم توی خونه ست. درو قفل می کنه می ره. شوهرخواهرم بیدار می شه می بینه تو خونه گیر افتاده. کلید اضافی نداشته. تلفن هم نداشتن تو خونه. موبایل هم که هیچی. کامپیوتر هم که فراموش کن. تا ظهر صبر می کنه می بینه خبری نشد. پنجره رو باز می کنه صبر می کنه یه خانم بگذره شماره تلفن محل کار خواهرمو بهش می ده بره به خواهرم زنگ بزنه. اونم میره زنگ می زنه و خواهرم سراسیمه میاد خونه و درو رو شوهرخواهرم باز می کنه. یه هفته شوهرخواهرم باهاش قهر بوده!
هیچی دیگه. یه زندگی ساده. با یه دردسر ساده.

Oct 11, 2010

به 29 مهر روز ملی صادرات نزدیک می شویم!

یک جایی آخرهای اتوبان بابایی بعد از پل شریعتی، دماوند مغرور و محکم ایستاده. من امروز دیدمش. با کلاهکی از ابر. باید حواست باشد کجای اتوبان به دوردست نگاه کنی. همانطور که ماشینها با سرعت از کنارت می گذرند و تو را جا می گذارند. تو باید نگاهش کنی. زیبا، آرام، مرموز، و مغموم. من امروز از این زاویه دیدمش. و دیگر هیچ روزی که از این اتوبان رد شوم آن چند لحظه جادویی را برای تماشای آن از دست نخواهم داد.
امروز روز خوبی توی شرکت نبود. رئیس بداخلاقم صدایش را انداخته بود روی سرش و با خشم و بغض فریاد می کشید. از دست یک کارمند ناراحت شده بود و بغضش باز شد. اما دیگر فریادش که از توی راهرو می آمد برای آن کارمند نبود. فریاد خشم و بغض از این دوران سیاه بود. شرکت ما اگر تنها امید نباشد یکی از آخرین امیدهای این کشور لعنت شده است. و حالا در این وضعیت اسفبار ... امروز مدیر من با استیصال حرفهایی می زد که من یکی رویم را کردم به پنجره تا اشکم را کسی نبیند. منِ خرِ احساساتی. من این مجموعه را دوست داشتم. توی روزهای خوب و بد کنار هم بودیم. تنها چند نفر هستیم که با تمام بالا و پایین ها مانده ایم و کار کرده ایم. بقیه طاقت نداشته اند و نمانده اند. ما ماندیم. و خیلی های دیگر که می آیند و می روند. تا امروز. که این حرفها را بشنویم. بشنویم که بگوید دیگر نمی تواند. دیگر نمی تواند مایه بگذارد. از جانش و از مالش. و ما فهمیدیم چی می گوید و چی می کشد. و تمام این ماههای لعنتی چطور همه به هم گفته ایم درست می شود و هیچ چیز درست نشده. ما با آن پیشینه پرغرور. روزهای سختی داریم. دلم می سوزد. دلم برای بچه ای که بزرگش کردیم و به آن فخر فروختیم و امروز رشدش را که نمی بینیم هیچ، دارد جلوی چشمانمان به زوال می رود می سوزد. دلِ منِ خرِ احساساتی.

پنجره رو به حیاط پشتی

دوباره جابجا شدیم. یه چیزی هم نوشته بودم من باب این جابجایی های اجباری شرکتمان. از این دفتر به آن دفتر. از این ساختمان به آن ساختمان. از این اتاق به آن اتاق. حواسم نبوده پاکش کرده ام. اما من هنوز آن پنجره را دارم. از اتاق بغلی این دفعه.
مدیرمالی جدیدمان ساعت دستش نمی بندد. و من اصلن جدیش نمی گیرم. اصولن در مورد مردها به دو چیز خیلی اهمیت می دهم. ساعتی که به دستشان می بندند. و کفشی که می پوشند. ساعت حتمن نباید آخرین مدل و گران ترین باشد. کفش هم همینطور. فقط اصالت داشته باشد. حالا این به این معنی نیست که هر کی این دوتا را دارد لزومن جنتلمن است! اما نداشتن حداقل یک ساعت مچی مردانه برای یک مرد خیلی چیز بدی است به نظر من.
کمتر وقت می کنم بنویسم. چند کار ترجمه برداشته ام که وقتم را می گیرد. علاوه بر آن با جابجایی اخیر و اضافه شدن تعدادی از همکاران شرکت پخشمان، کلن سرم شلوغ تر شده.
دیروز ماجرایی داشتیم با دخترک. زده بود زیر گریه و عر می زد که درسو دوست ندارم. گفتم نرو مدرسه! گفت مدرسه رو دوست دارم. درس فلان و بهمان و بیسارو دوست ندارم. گفتم نخون! خلاصه بعد از صحبتهای فراوان (کمی متفاوت با شکل آغازین دیالوگمان!) به این نتیجه رسیدیم که چون به دلیل درس نخواندن احتمالن بی سوات و رخت شور خواهد شد فعلن از خر شیطان بیاید پایین تا ببینیم بعد از امسال، چه خواهیم کرد.
از شما چه خبر؟!

Oct 7, 2010

یه همکار داشتم 2

یه همکار داشتم آقایی حدود 70 ساله. یعنی الان حدود 75 ساله! روز اول فکر می کردی الانه که همینجا روی صندلی کنار منشی ریق رحمت را سر بکشد. انقدر که ریزه میزه و لاغر بود. اما تقریبن از همه همکارای مردی که تو اون مجموعه داشتیم باحال تر بود. فرز و زرنگ. مدام می رفت بندر و می اومد. آخ هم نمی گفت. می نشستیم دور هم قهوه می خوردیم (با قهوه خاچیک هایی که برامون میاورد) یه بار هم یه دست قهوه خوری شیک به من هدیه داد. دوستش داشتیم. یک کتاب شعری هم داد بیرون. به ما هم یه نسخه داد. آدم جالبی بود. می شد باهاش حرف زد. شوخی کرد. همیشه کت و شلوار می پوشید با یه دستمال گردن شیک. بچه هاش اینجا نبودن. همسرش هم مدام در رفت و آمد به ایران و اون ور بود. پیرمرد تنهایی بود. چند وقت بعد از این که از اون شرکت اومدم بیرون خبردار شدیم کمرش شکسته و تو خونه خوابیده. زنگ می زدیم چند وقت یه بار احوالشو می پرسیدیم. نگرانش بودم. نمی دونستم واقعن توی چه وضعیته. امیدوار بودم خوب باشه. گاهی هم فکر می کردم این دفعه که زنگ بزنم شاید مرده باشه. چند وقتی همینطوری گذشت. تا اینکه یه روز توی اتاق بازرگانی که برای کاری رفته بودم، نشسته بودم توی نوبت. یکهو چشمم خورد به یکی از همکارای قدیمم توی همون شرکت. دختر جوونی بود. تا اینجای داستان مشکلی نیست. چیزی که بعد دیدم جالبه و اون هم همین آقا با کت و شلوار و دستمال گردنش بود که بدو بدو دنبال دختره می دوید. لامصب چه فرزم بود مثل قبل! اومده بودن برای کاری. اول شوک شدم. بعد خوشحال که آقای .. نمرده پس!
رفتم جلو برای حال و احوال. کلی هم از دیدن من شوک شد بنده خدا. فرداش هم زنگ زد عذرخواهی که نتونسته بود بیشتر احوالمو بپرسه چون سرش شلوغ بوده. چیزی بهش نگفتم. فقط براش آرزوی سلامتی کردم و گفتم خوشحالم که از رختخواب بیرون اومده. دیگه نگفتم خوشحالم که هنوز از زندگی لذت می بری و نمردی!

Oct 6, 2010

برش

A happy person is not a person in a certain set of circumstances,
but rather a person with a certain set of attitudes.
~Hugh Downs

آدم خوشحال، آدم خاصی در موقعیت های معین نیست، بلکه کسی ست که رفتارهای معینی داشته باشد.

Oct 5, 2010

Enough?

خوب دوباره افتادم در سرازیری "چی بنویسم"؟!
حالا که هیچی پیدا نمی شود بنویسم من هم از زندگی روزمره می نویسم. باشد تا رستگار شوم.
.
دیروز رفتیم نهار رستوران مرکزی! رستوران مرکزی که می گم یعنی یک چلوکبابی به معنای واقعی. غذاش خوب بود. گارسن هم از اونهایی بود که لیست بلندبالایی از پیش غذاها را مدام توی چشمت می کرد و هر کدوم رو که نمی خواستیم با لحنی حاکی از تاسف می گفت؟ "نمی خورید؟!" یعنی: چرا نمی خورید؟ پول ندارید؟ خسیسی تون میاد پول خرج کنید؟ الهی بمیرم براتون که چشمتون به همه شون مونده اما نمی خورید. خلاصه پیش غذای همیشگی مون رو سفارش دادیم و مشغول شدیم و الحق که کبابش توی دهن آب می شد.
همچین حکایتی رو چند وقت پیش توی یک رستوران لبنانی داشتیم. تا وارد شدیم دیدیم به به انواع ماکولات و مشروبات رو روی میز چیدن رنگ و وارنگ. تا نشستیم کاسه های سوپ هم اومد جلومون. سوپ رو نخواستیم. چند دقیقه بعد دوباره کاسه های سوپ اومد جلومون. باز نخواستیم. این سوپهای پیش غذا واقعن چیزای مزخرفی هستن. همیشه فکر می کنم ته مونده سس مرغایی رو که می پزن با یه سری آت و اشغال سوپ می کنن و به خورد ملت می دن. اضافه می مونه نگهش می دارن برای فردا. سرد می شه دوباره گرمش می کنن. کسی چه می فهمه؟! داشتیم منو رو زیر و رو می کردیم که دیدیم بله همین سوپ آشغال رو هم روی منو نمی دن بلکه براش پول جدا می گیرن اندازه یه پرس غذا. خلاصه خودمون به میل خودمون سالادی سفارش دادیم و نوشابه و غذا و از اشتهاآورهای روی میز هم یکیش رو باز کردیم به خوردن.. آقا این گارسون هم از اون مدلی ها بود. هر چی می خواستیم یه نگاه فقیه اندر سفیه بهمون می انداخت که یعنی اینا چیه می خورین؟! مثلن چرا از هر کدوم سه پرس سفارش نمی دین یا اینکه ته همه بشقابای چیده شده روی میزو درنمیارین و اینا.
چندوقت پیش هم توی یه رستوران هندی توی سفر این موجودات رو دیدیم. آقا با شکم گنده ش اومده بود سوال می کرد. ما کباب مرغ می خواستیم اون پیشنهاد دیس انواع کبابها رو بهمون می کرد. ما سالاد می خواستیم اون پیشنهاد چهارتا اشتها آور دیگه کنارش می کرد. برنج خواستیم یک کلمه نگفت یک پرس این برنج برای 3 نفرم زیاده. چند پرس گرفتیم و در کنار چیزای دیگه تقریبن به یکیش اصلن لب نزدیم. وقت سفارش هم هر چی هم سفارش می دادیم دقیقا با لحن دلسوزانه گارسن چلوکبابی اولیه می گفت: "Enough?!" حالا هی بگو بله. زیر بار نمی رفت. انگار قرار بود کل رستورانشو بخوریم. تازه با این حواس جمعمون چیزی حدود سه برابر یک شام در یک رستوران خوب تهران پیاده شدیم.
اما پیدا می شدن رستورانهایی که گارسون با کمال ادب باهاتون همراهی می کرد و پیشنهاد می داد و حتی دقیقن می گفت که این حجم غذا مثلن زیاده یا کمه یا بسه.
خلاصه ما که به لطف رستوران گردی و دادن ضرر و زیان های مربوطه کم کم یاد گرفتیم. شما که تو این رستورانها می رین، توی رودرواسی گیر نکنین. وگرنه تا آرنج می کنن توی پاچه تون. از ما گفتن.

Oct 2, 2010

یه همکار داشتم 1

یه همکار داشتم که تنها همکاری بود که اشکشو درآوردم. چون بعد از اون، این بقیه بودن و هستن که اشک منو درمیارن در نهان، همه رقمه. حدود ده-دوازده سال پیش بود. آژانس هواپیمایی کار می کردم. دختره لیسانس صنایع غذایی گرفته بود اومده بود آژانس کار کنه! هیچی بلد نبود. هیچی به معنای واقعی. منم در مقابلش خیلی احساس قدرت می کردم. رئیس نداشتیم. یعنی داشتیم اما آژانس در حال واگذاری بود. روسا در حال جنگ و دعوا با همدیگه. ما هم کار خودمونو می کردیم. من شده بودم رئیس اون. خیلی نازک نارنجی بود خدائیش. هیچ رقم تجربه کار بیرون از خونه رو نداشت. ترسیده بود. منم هر چی بهش می گفتم برعکس انجام می داد. درست یادم نمیاد ولی فکر کنم یه بار بهش توپیدم. اونم نشست به گریه کردن. حالا گریه نکن کی گریه کن. نمی دونستم چیکار کنم. فکر کنم گذاشتم گریه هاشو کرد. یه مدت کوتاه بعد از اون جریان، دیگه همدیگرو ندیدیم. یا من از اون آژانس رفتم یا اون. درست یادم نیست. گفتم که آژانسه وضع باثباتی نداشت. اما الان که با این نوشته یاد اشک چشماش افتادم دلم گرفت. دخترک سبزه روی مظلوم، ببخش و بگذر.
Free counter and web stats