Jun 28, 2007
Jun 25, 2007
به لاک پشت ام قرقره ای بستم
می خواست برود دنیا را ببیند:
گاهی که خوشحال است
اما اغلب
من
وگرنه
That’s life
توی یکی از خیابان های همین شهر ِ درندشت، درست نزدیک یک آسمان نمایِ غول پیکر، یک چهارراه هست. از همانهایی که سرش گل فروش ها گل می فروشند. کمی با چهارراههای شمال شهر فرق دارد البته. گل فروشش هم همینطور. مثلا سر چهارراه همیشه شلوغ ِ میرداماد زنی هست با ظاهری آراسته که گلهایی آراسته تر می فروشد. شنیدم سالها پیش عاشق داریوش بوده و شوهر و خانه و کاشانه اش را بخاطرش رها کرده و وقتی جوابی از او نشنیده با یک گالن اسید به استقبالش رفته. من که ندیدم. اینطور می گویند.
گل های گل فروش این چهار راه اما زیبا نیستند. چند دسته گل رز قرمز کوچکند که پلاسیده اند از بس صاحبشان با آنها راه رفته .. هر بار که چراغ قرمز می شود مرد راه می افتد. گل فروش را می گویم. لاغر اندام است و ریش دارد. چیزی حدود 40-50 سال اگر رد زندگی پیر تر از سن واقعی نشانش ندهد. وقتِ راه رفتن کمی قوز می کند. بینی قلمی دارد و صورتی کشیده و موهایی انبوه. هر بار که چراغ قرمز می شود از سر چهار راه شروع به راه رفتن لابلای ماشین ها می کند. در خطی مستقیم و بی وقفه. گلها را به ماشین ها نشان می دهد و سريع راه می رود و آرام چیزی زمزمه می کند. چیزی مثل:"گل .. گل .." شاید. حدود 40 -50 تا ماشین پشت هر چراغ می ایستند. به طولی حدود 50-60 متر. هیچکس گل نمی خرد. نه مرد زیباست نه گلهایش. مرد با نگاه خسته راه می رود و حرف می زند و انگار نمی تواند بایستد. چراغ که سبز می شود بی وقفه می چرخد و تمام راه را تا سر چهار راه برمی گردد. همانطور با قدمهای تکراری و پشت خمیده. فرصتی برای ایستادن نیست. چراغ هر 1-2 دقیقه یکبار رنگ عوض می کند. و در هر ساعتی از شبانه روز که از این چهارراه می گذری این قصه در حال تکرار شدن است. شاید 60 بار در ساعت. 720 بار در روز. هيچ معلوم نيست هر روز چند قدم راه می رود. شمردنی نیست. مرا یاد قهرمانِ بایسیکل رانِ مخملباف می اندازد که بی وقفه رکاب می زد برای زندگی. مرد هم بی وقفه راه می رود. و هیچ معلوم نیست در هر روز چند دسته گل بفروشد. 5 تا؟ 10 تا؟ یا هیچ. و هیچ معلوم نیست هر روز چند بار برای زندگی چهارراه را دور می زند و پاهایش را به زمین می کشد و گلهایش را به ماشین ها نشان می دهد و زیر لب می گوید: " گل .. گل .."
هی مرد ... تا خوشبختی چند قدم مانده؟
Jun 17, 2007
Jun 14, 2007
Jun 12, 2007
از بستنی چوبی جادویی که دهن آدم با خوردنش جیلیز ویلیز صدا می کند تا بچه خرگوش کله پای روی تخت که معلوم نیست قابلیت های یک خرگوش بالغ را دارد یا نه تا قیمه پلو و موس شکلاتی و چای سبز و کتاب مدیریت استراژیک اطلاعات که قرار شد بخوانیش و من از تو یاد بگیرم و سوسیی آلمانی تا ممد آقا و آقا رضا و وایتکس و سفید کننده تا پیس پیس های مداوم ایرویک که هنوز هم آدم جا می خورد از شنیدن صدای گاه و بیگاهش تا سفید آب و کیسه تا ساندویچ استیک و هات داگ دست پیچ تا سرکه بالزامیک و قرص ماهی تا بیدار شدن صبح زود در آن هوای ملس بهاری و رفتن تا فرودگاه و تا فکر کردن به زندگی .. همه و همه را می گذارم روی طاقچه ی دلم. همه را اینجا می نویسم تا فراموششان نکنم. تا فراموششان نکنیم. تا یادمان نرود لحظه هایمان را زندگی کنیم. تا فرصت هایمان را از دست ندهیم
Jun 3, 2007
Jun 2, 2007
خیره شدم به عصای چوبی. خواستم گریه کنم. بجایش تصاویر آمدند جلوی چشمانم. روز آخر عصا را دستشان گرفتند در حالی که من داشتم دفتر یادداشت کوچک و مدادشان را از جیب آن بلوز مردانه ی چهارخانه ی سرمه ای در می آوردم تا توی بیمارستان گم نشوند. توی بیمارستان هم بعد از این که بستری شدند و دکتر هنوز کنارشان بود عصا را بردیم بالا اما گفتند لازم نیست. حالا عصا تکیه داده به دیوار جلوی اتاقِ مادر و من خیره شده ام به آن و به خیلی چیزها فکر می کنم. همه چیز چقدر واقعی ست. چقدر تصاویر واقعی اند امشب.
خواب به چشمانم نمی آید.
من از پله ها می رفتم پایین در حالی که دخترک بغض کرده بود و پله ها را بالا می رفت. گذاشتم از پشت پنجره نگاهم کند و حتما چقدر دلش می خواسته با من بیاید توی این عصر دلگیر جمعه. بیرحم شدم و راه افتادم. هر بار که تجربه می کنم این لحظه را تلخ است. همیشه تلخ بوده. من تلخی را می چشم و به دخترک می چشانم. بگذار پوستمان کلفت شود. کلفت تر. وقت خواب برایش گفتم که دلم برایش سوخته وقتی داشتم می رفتم. نگاهم کرد. حالا خوابیده و پلاک دهانش بیرون افتاده. پلاک را در دهانش جا می اندازم و توی خواب و بیداری می خندد. فکر می کنم ویولن چقدر به انگشتان بلندش می آید.
خواب به چشمانم نمی آید.
نیمه شبِ دیشب بود که با صدایی جیغ مانندِ منقطع از خواب پریدم. موی تنم راست شد. صدای مرد یا زنی بود که فریاد می زد. فکر می کردم شاید زنی را دارند به زور می برند. شاید مردی را دارند کتک می زنند. شاید کسی مرده .. شاید، شاید.
بلند شدم از پنجره بیرون را نگاه کردم. لامپ تیرک خیابان را روشن کرده بود و به غیر از حرکت آرام برگ ها توی هوا هیچ صدایی نبود. سعی کردم دوباره بخوابم. چشمانم داشت گرم می شد که دوباره صدا را شنیدم. آرام تر و کوتاه تر. دقیق شدم. بیدار تر بودم. هوش و حواسم سرجایش بود. صدا، صدای گربه همسایه بود که هوای بهار خودش و جفتش را مست کرده بود.
خواب به چشمانم نمی آید.
تصویر تو نزدیک می شود. سرم را از پشت تکیه داده ام به صورتت و آرام آرام تاب می خوریم. مثل گهواره. خواستم بگویم تو بیشتر از آنچه آرزو می کردم به من دادی. اما نگفتم. گذاشتم سکوت حرف بزند.
شب عجیبی ست. هر سه جلوی چشمانم ردیف شده اند. هر سه را به پهلوی راست خواباندند. من صورت هر سه را دیدم زیر آفتاب سوزناک تیر و آفتاب کم جان آذر و آفتاب زمستانی ِ آخر بهمن ..
خواب به چشمانم نمی آید ..
May 31, 2007
نکند آن ویر ِ نوشتن از همه چیز دارد جان می دهد آرام آرام در من
May 22, 2007
به دستم چسبیده انگار
زندگی را می گویم. مثل چسب شده. می چسبد و ول نمی کند. آدم نمی داند با آن چکار کند.
امروز یکی از آن روزهاست که دلم می خواهد به هیچ چیز فکر نکنم و زندگی را با تمام پیچیدگی هایش بگذارم گوشه ای. پاهایم را دراز کنم روی میز و چای بخورم. شاید هم سرم را گذاشتم روی این روزنامه ها و خوابیدم. این همه زندگی را جدی گرفتم چی شد؟ .. حالا امروز هم تمام دنیا را با عرض پوزش می خواهم از دریچه ی "به یک ورم" نگاه کنم. بگذار بچرخد.
May 21, 2007
زندگی را می گویم. مثل چسب شده. می چسبد و ول نمی کند. آدم نمی داند با آن چکار کند.
امروز یکی از آن روزهاست که دلم می خواهد به هیچ چیز فکر نکنم و زندگی را با تمام پیچیدگی هایش بگذارم گوشه ای. پاهایم را دراز کنم روی میز و چای بخورم. شاید هم سرم را گذاشتم روی این روزنامه ها و خوابیدم. این همه زندگی را جدی گرفتم چی شد؟.. حالا امروز هم تمام دنیا را با عرض پوزش می خواهم از دریچه ی "به یک ورم" نگاه کنم. بگذار بچرخد
May 20, 2007
نه بگذار بگویم حالا. بگذار بگویم که وقتی بی خبر می شوم از تو اول آرامم و صبر می کنم. بعد کلافه می شوم و صبر می کنم. بعد دلتنگ می شوم و صبر می کنم. بعد منتظر می مانم و صبر می کنم. وقتی بی خبری ادامه دارد قلبم فشرده می شود. چند ساعت می گذرد. گاهی چندین ساعت. خبر می دهی. آرام می گیرم دوباره. اما شب که می گذرد و به فردا می رسد این انتظار هیچ خوشایند نیست. آزارم می دهد. مثل دیشب. هیچ هم نگفتی. هیچ هم نگفتم. فقط آزرده شدم. اما بی معناست. آزردگیم را می گویم که با حرفی آب می شود
باید زندگی کنم. با تمام چیزهایی که از صبح درگیرش هستیم. باید بروم توی خیابان راه بروم و عینک آفتابی بخرم و مغازه ها را تماشا کنم و همشهری بخوانم و تلفن کنم به ع تا چرت و پرت بگوییم و خالی شویم. باید زندگی کنم همچنان که تو در پس زمینه ی این گذرانِ روزهایم ایستایی و ساکن و ماندگار
گاهی می ترسم از خودم
گاهی
گاهی
تو چطور
نمی ترسی
تو می دانی و حرف نمی زنی
همه رفتند و فقط من مانده ام. تمام هیاهوی یک روز شنبه به پایان رسید و حالا این اتاق و این دیوارها چقدر آرامند. کار ِ من بخشی از زندگیم است. ولی نمی دانم چقدر تاثیرگذار است. منظورم این است که بخش مهمی از زندگی ِ کسی بودن همیشه هم نمی تواند بخش تاثیرگذاری باشد. مثلا وقتی در آن روز بهاریِ فراموش نشدنی ِ بارانی گفتی من "بخش مهمی از زندگیت" هستم به این فکر کردم که این "بخش مهمی از زندگی" بودن از روی عادت است یا از روی تاثیر. و این دو با هم فرق دارند. مگر نه؟ اما می شناسمت دیگر. می فهمم حرفهایت را. می دانم که بی تعارف حرف می زنی. و امیدوارم همانطور که تو بخش تاثیرگذاری از زندگی ِ من هستی، من نیز برای تو چنین باشم
پا شوم جمع کنم بروم. خانه با یک دخترک شیطان که می خواهد دنیا را فتح کند در انتظارم است
شنبه بیست و نهم اردیبهشت هشتاد و شش
May 19, 2007
روزهای عجیبی هستند. نمی دانم فرصت می کنی یا اصلا به خاطر می آوری که اینجا را بخوانی یا نه. هر چند معمولا مرا شگفت زده می کنی. برچسبم را یادت هست؟ بعد از یک سال هنوز روی میز کارت مانده .. حالا این روزها پدر تو بیمار شده و من قرار ندارم. نمی دانم چرا. شبها خواب پدرم را می بینم و از روزی که زیر دوش حمام اشک می ریختم و می خواستم دوستم داشته باشد و به رویم بخندد، حالا در رویاهایم به من می خندد .. می خندد و می گذارد صورتش را ببوسم. خوشحال است. در این غمی که من دارم. غم در شادی. شادی توام با غم. نمی دانم چه رازی ست. ولی من دارم در یک راز زندگی می کنم این روزها که تن و روحم را رنج می دهد اما سرشارم می کند و می دانم که روزی به بار خواهد نشست این بی قراری و انتظار. همه خانواده در لاک خودمان فرو رفته ایم و چرا، چرا ما هم به هیچ درد هم نمی خوریم. مسخ شده ایم انگار. چرا تنها مرگ است که یادِ انسان می اندازد چه اندازه حقیر است و زندگی چه اندازه کوتاه .. فردا روز دیگریست. روزی که سالها پیش مرا و تو را در مسیر هم قرار داد. و حالا بعد از این سالها با تمام بالا و پایین های راه، در کنار هم مانده ایم و در مرگ یا در ترسِ از مرگ عزیزانمان یکدیگر را تسلی می دهیم و سر بر شانه ی هم می گذاریم. می بینی؟ حال عجیبی دارم که نمی دانم از چیست. با بیماری پدرت انگار یک بار دیگر دارم پدرم را از دست می دهم. دورم از تو. دورم و بس نزدیک. دلم برایت تنگ می شود و کم می آورم تو را. دیگر بسنده نمی کنند این روزها. دیگر برایم کافی نیستند. صبرم تمام شده. لبریز شده ام از سکوت و حالا بند بندم بی قراری می کند. ثانیه ها را می شمارم. خدایا می دانم که گفته ای فکر کن هر روز روز آخر است و سعی کن بهترین باشی و با اقتدار تمام زندگی کن انگار که تلاش آخر است. می دانم که گفته ای فکر کن هر عملت برای آخرین بار اتفاق می افتد. آخرین خنده، آخرین دیدار، آخرین بوسه، آخرین سخن .. من که شکایتی ندارم. هنوز دارم مشق می کنم این آخرین بارها را. اما تا کجا. تو بگو تا کجا مشق باید کنم
یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت ماه هزار و سی صد و هشتاد و شش
May 14, 2007
May 12, 2007
May 6, 2007
بی ادبانه ها
* "خیلی خری" .. "من اگر جای تو بودم ...."
اینها حرفهای یک دوست(فقط به این دلیل که دوست دوران دبیرستانم است وگرنه واقعا هیچ نقطه مشترک دیگری نداریم! ) در جمعه شب گذشته به من است.
دوستی که روش زندگیش، ارزش هایش و جهان بینی اش زمین تا آسمان با من فرق دارد.
و حالا یک خر بزرگ اینجا نشسته که البته یک اپسیلون با جمعه شبش فرق نکرده. خری که دوست داشتنش، زندگیش، ارزش هایش، هدفهایش، باور هایش و جهان بینی اش به هیچ آدمی نرفته اما خوب که فکرش را می کند می بیند اگر بازهم قدمهایش را استوار تر کند و کمی ضعف ها را جبران کند و همیشه دنبال جنبه های مثبت باشد از خیلی از به اصطلاح آدمها هم بسی جلوتر است.
*صبح- رادیو تهران
گوینده خبر:" رئیس شورای اصناف از تولید لباسهای متحد الشکل برای بانوان در آینده ی نزدیک خبر داد."
گزارشگر:" خانم!، قراره که بزودی لباسهایی یک شکل طراحی بشه که شما هیچ نقشی در انتخاب پارچه و طرح اون نداشتید. اگه این لباسو به شما بدن می پوشین؟"
خانم!:"بله"
گزارشگر:"می پوشین؟!"
خانم!:"بله، فقط اسلامی باشه!"
حماقت از صدای خانم! می بارید. اصلا انگار کد گزارشگر را نگرفته بود. هر چند اجرای این طرح مثل خیلی از طرحهای فضایی ِ دیگر ِ این حکومت بعید به نظر می رسد اما همانجا بود که یادم افتاد "از ماست که بر ماست" و یک "خاک بر سرت" ِ جانانه نثار خانم! کردم.
* صبح- قبل از شنیدن گزارش ِخانم!
توی مغازه
من:"ظرف یکبار مصرف دارین؟"
پیرمرد قد بلندِ مو سفیدِ لاغر اندام:"داریم. چند تا؟"
من:"20تا"
پیرمرد در حال شمردن تنها بسته ی ظرف یکبار مصرفِ مغازه :" فکر نکنم به 20 تا برسه، اگه برسه بختت بلنده!"
3،2،1.. و ظرف ها درست 20 تا بودند. نه کمتر نه بیشتر!
نیشم باز شد. باور و قاطعیت صدای پیرمرد بود که به دلم نشست.
حالا یک خر بزرگ با بخت بلند اینجا نشسته که راستش هیچ قصد ندارد که برای زندگی کردن از همین نشانه های کوچک خنده دار هم بگذرد.
بی ادبانه ها
اینها حرفهای یک دوست(فقط به این دلیل که دوست دوران دبیرستانم است وگرنه واقعا هیچ نقطه مشترک دیگری نداریم! ) در جمعه شب گذشته به من است
دوستی که روش زندگیش، ارزش هایش و جهان بینی اش زمین تا آسمان با من فرق دارد
و حالا یک خر بزرگ اینجا نشسته که البته یک اپسیلون با جمعه شبش فرق نکرده. خری که دوست داشتنش، زندگیش، ارزش هایش، هدفهایش، باور هایش و جهان بینی اش به هیچ آدمی نرفته اما خوب که فکرش را می کند می بیند اگر بازهم قدمهایش را استوار تر کند و کمی ضعف ها را جبران کند و همیشه دنبال جنبه های مثبت باشد از خیلی از به اصطلاح آدمها هم بسی جلوتر است
صبح- رادیو تهران
گوینده خبر:" رئیس شورای اصناف از تولید لباسهای متحد الشکل برای بانوان در آینده ی نزدیک خبر داد."
گزارشگر:" خانم!، قراره که بزودی لباسهایی یک شکل طراحی بشه که شما هیچ نقشی در انتخاب پارچه و طرح اون نداشتید. اگه این لباسو به شما بدن می پوشین؟"
گزارشگر:"می پوشین؟"
خانم!:"بله، فقط اسلامی باشه
حماقت از صدای خانم! می بارید. اصلا انگار کد گزارشگر را نگرفته بود. هر چند اجرای این طرح مثل خیلی از طرحهای فضایی ِ دیگر ِ این حکومت بعید به نظر می رسد اما همانجا بود که یادم افتاد "از ماست که بر ماست" و یک "خاک بر سرت" ِ جانانه نثار خانم! کردم.
* صبح- قبل از شنیدن گزارش ِخانم!
توی مغازه
من:"ظرف یکبار مصرف دارین؟"
پیرمرد قد بلندِ مو سفیدِ لاغر اندام:"داریم. چند تا؟"
من:"20تا"
پیرمرد در حال شمردن تنها بسته ی ظرف یکبار مصرفِ مغازه :" فکر نکنم به 20 تا برسه، اگه برسه بختت بلنده!"
3،2،1.. و ظرف ها درست 20 تا بودند. نه کمتر نه بیشتر!
نیشم باز شد. باور و قاطعیت صدای پیرمرد بود که به دلم نشست.
حالا یک خر بزرگ با بخت بلند اینجا نشسته که از همین نشانه های کوچک خنده دار هم نمی گذرد برای زندگی کردن
May 5, 2007
May 2, 2007
هيچی برای عنوان يادم نمی آيد
چند روزی ست یک جای کار می لنگد. سرحال نیستم. با همکارانِ بی نوایم دعوا دارم. همین چند روز پیش که خانم "د" از دستم ناراحت شد و وسط راه از ماشین پیاده شد حتی کاری نکردم که پیاده نشود. البته من فکر کردم حقش است اما خدا هم نامردی نکرد و پانصد متر جلوتر جریمه شدم. تازه امسال عید هم که به دیدن پدر بزرگ و مادر بزرگ پدری دخترک نرفتم فکر می کردم که احتیاجی نیست بنشینم حرف های تکراری شان را به زور گوش کنم. این شد که ماهیانه دخترک هم قطع شد. همه اینها بعلاوه اینکه همین چند وقت پیش بود که به اصرار "پ" نیم ساعت بعد از کار دیدمش. خودم کمی وجدان درد داشتم اما فکر کردم بیهوده است. البته پشت بندش اِم پی تری پلیر نازنینم به درک رفت. اما اینها هیچ کدام دلیل نمی شود که سگ باشم. اشکال از جای دیگری ست. دلیلش را خودم می دانم اما اینجا نمی نویسم. راستش این وبلاگ که حالا دیگر فامیل و دوست و آشنا می خوانندش یک کمی ممکن است دیگران را گمراه کند. می دانید چیست؟ اینجا فقط بخشی از من است. آن هم بخشی که گاهی اوقات دوست دارد بنویسد خودش را. این همه ی زندگی من نیست. من هم آهوی همیشگی اینجا نیستم. من هم مثل مردم عادی زندگی می کنم. می خندم. می رقصم. غذا می خورم. تفریح می کنم. گاهی هم خسته و بی حوصله می شوم. همیشه هم سعی داشتم از تمام احوالاتم اینجا بنویسم. چه زمانی که شادم و چه ناشاد. اصلا گاهی دلم می خواهد با اسم واقعی خودم هم بنویسم. آهو اسم من نیست. اسم مستعار هم نیست. چطور بگویم. یک روز بارانی در اواخر تابستان پنج سال پیش بود که توی ایستگاه اتوبوس میدان آرزانتین یاد این اسم افتادم. قبلش به مدت خیلی کوتاهی اسم وبلاگم این بود "از رنجی که می بریم" اما خیلی زود عوضش کردم و خیلی آنی به سرم زد که اسم آهو را اینجا بگذارم. خیلی هم در موردش فکر نکردم که اسم وبلاگ چه تاثیر بزرگی در تصور مخاطب دارد. اولش هم به گمانم خیلی ها فکر کردند دختری هفده هجده ساله هستم که به شوق مشهور شدن یا ناز و اطوار اینجا می نویسم. اما واقعیت هیچ کدام اینها نیست. من یک زن سی و شش ساله هستم با یک زندگی واقعی. آهو می تواند اسم یک دختر بچه ی دوست داشتنی باشد. یعنی غالب ترین و مهم ترین تصوری که پنج سال پیش در زندگیم و در ذهنم وجود داشت. این شد که اسم این وبلاگ شد آهو. نه اینکه حالا این دختر بچه ی کوچک مهم نباشد. نه. اما امروز دیگر ترسی از شناخته شدن ندارم. به گمانم ترسی که از این محیط مجهول داشتم حالا بعد از پنج سال کم کم جایش را به حس تعلقی داده که شناخته شدنِ اسمم دیگر آن را از من نخواهد گرفت. شاید خیلی زود اسم اینجا را عوض کنم. دیشب داشتم از دخترک علوم می پرسیدم. رسیدم به بحث جریان خون و تنفس و کار قلب و اینکه اوره ماده ی سمی دفع شده ایست که اگر در بدن بماند تولید مسمومیت می کند. یاد اتفاق چند وقت پیش افتادم. اتفاقی که جان یکی از عزیزان ما را گرفت و اینجا در این کتاب علوم پایه چهارم ابتدایی چه راحت در موردش حرف می زنند. یک چیز دیگر هم بگویم. دیشب خواب "محمدرضا شاه پهلوی" را دیدم! آمده بود خانه ی ما و به من و مادرم سکه هایی طلا آنهم بزرگ تر از اندازه ی معمولی می داد. هنوز در کف کت و شلوار مشکی و آن بلوز سفید آهار دار و لبخند غرور آمیزش توی خواب هستم. اینجا هم که کار نیست. نشسته ایم منتظریم ببینیم شرکت تولید کننده دلش می خواهد به ما جنس بفروشد یا نه. کار خدا را ببین. اعتبار اسنادی دیداری باز کن. پول را یکجا بده. مالیات هم بده. ناز هم بکش. اما باز هم که فکر می کنم می بینم هیچ کدام اینها دلیل نمی شوند که من سگ باشم. اوووووه چقدر نوشتم. گفته بودم که حالم خوش نیست!
چند روزی ست یک جای کار می لنگد. سرحال نیستم. با همکارانِ بی نوایم دعوا دارم. همین چند روز پیش که خانم "د" از دستم ناراحت شد و وسط راه از ماشین پیاده شد حتی کاری نکردم که پیاده نشود. البته من فکر کردم حقش است اما خدا هم نامردی نکرد و پانصد متر جلوتر جریمه شدم. تازه امسال عید هم که به دیدن پدر بزرگ و مادر بزرگ پدری دخترک نرفتم فکر می کردم که احتیاجی نیست بنشینم حرف های تکراری شان را به زور گوش کنم. این شد که ماهیانه دخترک هم قطع شد. همه اینها بعلاوه اینکه همین چند وقت پیش بود که به اصرار "پ" نیم ساعت بعد از کار دیدمش. خودم کمی وجدان درد داشتم اما فکر کردم بیهوده است. البته پشت بندش اِم پی تری پلیر نازنینم به درک رفت. اما اینها هیچ کدام دلیل نمی شود که سگ باشم. اشکال از جای دیگری ست. دلیلش را خودم می دانم اما اینجا نمی نویسم. راستش این وبلاگ که حالا دیگر فامیل و دوست و آشنا می خوانندش یک کمی ممکن است دیگران را گمراه کند. می دانید چیست؟ اینجا فقط بخشی از من است. آن هم بخشی که گاهی اوقات دوست دارد بنویسد خودش را. این همه ی زندگی من نیست. من هم آهوی همیشگی اینجا نیستم. من هم مثل مردم عادی زندگی می کنم. می خندم. می رقصم. غذا می خورم. تفریح می کنم. گاهی هم خسته و بی حوصله می شوم. همیشه هم سعی داشتم از تمام احوالاتم اینجا بنویسم. چه زمانی که شادم و چه ناشاد. اصلا گاهی دلم می خواهد با اسم واقعی خودم هم بنویسم. آهو اسم من نیست. اسم مستعار هم نیست. چطور بگویم. یک روز بارانی در اواخر تابستان پنج سال پیش بود که توی ایستگاه اتوبوس میدان آرزانتین یاد این اسم افتادم. قبلش به مدت خیلی کوتاهی اسم وبلاگم این بود "از رنجی که می بریم" اما خیلی زود عوضش کردم و خیلی آنی به سرم زد که اسم آهو را اینجا بگذارم. خیلی هم در موردش فکر نکردم که اسم وبلاگ چه تاثیر بزرگی در تصور مخاطب دارد. اولش هم به گمانم خیلی ها فکر کردند دختری هفده هجده ساله هستم که به شوق مشهور شدن یا ناز و اطوار اینجا می نویسم. اما واقعیت هیچ کدام اینها نیست. من یک زن سی و شش ساله هستم با یک زندگی واقعی. آهو می تواند اسم یک دختر بچه ی دوست داشتنی باشد. یعنی قالب ترین و مهم ترین تصوری که پنج سال پیش در زندگیم و در ذهنم وجود داشت. این شد که اسم این وبلاگ شد آهو. نه اینکه حالا این دختر بچه ی کوچک مهم نباشد. نه. اما امروز دیگر ترسی از شناخته شدن ندارم. به گمانم ترسی که از این محیط مجهول داشتم حالا بعد از پنج سال کم کم جایش را به حس تعلقی داده که شناخته شدنِ اسمم دیگر آن را از من نخواهد گرفت. شاید خیلی زود اسم اینجا را عوض کنم. دیشب داشتم از دخترک علوم می پرسیدم. رسیدم به بحث جریان خون و تنفس و کار قلب و اینکه اوره ماده ی سمی دفع شده ایست که اگر در بدن بماند تولید مسمومیت می کند. یاد اتفاق چند وقت پیش افتادم. اتفاقی که جان یکی از عزیزان ما را گرفت و اینجا در این کتاب علوم پایه چهارم ابتدایی چه راحت در موردش حرف می زنند. یک چیز دیگر هم بگویم. دیشب خواب "محمدرضا شاه پهلوی" را دیدم! آمده بود خانه ی ما و به من و مادرم سکه هایی طلا آنهم بزرگ تر از اندازه ی معمولی می داد. هنوز در کف کت و شلوار مشکی و آن بلوز سفید آهار دار و لبخند غرور آمیزش توی خواب هستم. اینجا هم که کار نیست. نشسته ایم منتظریم ببینیم شرکت تولید کننده دلش می خواهد به ما جنس بفروشد یا نه. کار خدا را ببین. اعتبار اسنادی دیداری باز کن. پول را یکجا بده. مالیات هم بده. ناز هم بکش. اما باز هم که فکر می کنم می بینم هیچ کدام اینها دلیل نمی شوند که من سگ باشم. اوووووه چقدر نوشتم. گفته بودم که حالم خوش نیست!
May 1, 2007
پ.ن. به سبکِ بعضی وبلاگ نویسان که هر چی قلنبه تر حرف بزنند یعنی بیشتر می دانند
Apr 30, 2007
چه حس های عجیبی دارم در این لحظه که باران می خورد به پنجره و من به آهنگ "زلف بر باد مده" گوش می کنم. معمولا هیچ حس خاصی نداشتم به آن ولی امروز بعد از دین آن فیلم کذایی آهنگ بیشتر به دلم می نشیند. دیشب پیامهایت را که گرفتم دلم لرزید. بی اختیار دلم فشرده شد و با بغضی سنگین از جلوی "الف" بلند شدم و به اتاقم رفتم و آنجا دیگر اشکها آمدند پایین. راستش دلم برایت سوخت. و انگار هیچ وقت مانند دیشب آنقدر به تو نزدیک نشده بودم. ترسیدی. می دانم. من هم ترسیده بودم. خیلی هم. راست می گفتی. وقتی گفتی دیروز پدر کنار آسانسور گریه کرده اند یاد پدر افتادم. آخرین بار روی ویلچر بردنشان بالا. و نگاهشان، نگاه غمگینی پشت یک لایه خاکستری روی چشمهای خسته. وای که هرگز آن نگاه را و آن تسلیم را فراموش نخواهم کرد. چه می دانستم من احمق که آن نگاه آخرین گره ای است که بین چشمان من و پدر به یادگار خواهد ماند. پدرها همه یکی هستند. همه مخزنی اسرارآمیز از آرامش و اطمینان کودکی اند که با بزرگ شدن ما کم کم پیر می شوند و مثل مشتی آب از دستهایمان سرازیر می شوند. ببین امروز هم یک روز دیگر از روزهای خدا بود. سرشار از ترس، از امید، از عشق. از صبح دلم نیامد خلوتت را به هم بریزم و منتظر خبری از تو نشستم. هنوز هیچ خبری نیست. و من باز در این لحظه که باران می خورد به پنجره منتظر خبری از پدر خواهم ماند
Apr 28, 2007
Apr 25, 2007
دیشب خواب پدر را دیدم. درست یادم نیست. فقط می دانم توی یک اتوبوس بودیم و پدر انگار مثل روزهای آخر همانطور پیر و خسته بودند. گفتم روزهای آخر .. هنوز که هنوز است وقتی فکر می کنم دلم می گیرد و سوالاتی در ذهنم شکل می گیرند که جوابی برایشان ندارم. هنوز هم دلم برایش خیلی بیشتر از قبل تنگ می شود و این دلتنگی هیچ به دلتنگی برای آدم های زنده شبیه نیست. حالا انگار بخشی از زندگیت گم شده و می دانی و می دانی که هرگز هیچ کجا و به هیچ شکلی دوبار پیدایش نخواهی کرد. و این برای ما آدمها یا حداقل خود من که همیشه ته هر چیزی دنبال کورسویی از امید می گردم تجربه غمباری ست.