Sep 15, 2004
دخترك هوس كرده خاطره بنويسد ! آن هم از شبي كه من پيشش نبودم. غم فراق انگار كار خودش را كرد! فرداش كه آمدم خانه خاطره اش را با اجازه ي خودش خواندم:
‹‹ امشب كه با كار و بارِ مامان جون خوابم برد. ولي نمي دونم فردا شب با كي خوابم مي بره. فلن(فعلا) كه مامان رفته خونه ي خاله نسرين. فلنم (فعلا هم) برنمي گرده. ››
کلی ذوق کردم و تشويقش کردم كه حتما به اين کار ادامه دهد( انگار خودم كه ادامه دادم چه گلي به سرم زدم!). ديشب كه بي خوابي زده بود به سرم رفتم سراغ كتاب خواني. دخترک هم دفترچه اش را برداشت و گفت مي خواهد خاطره بنويسد. چند دقيقه گذشت و با دلخوري دفترچه را بست و روي تختش دمر شد. پرسيدم<چي شد؟> گفت:< نمي دونم چي بنويسم.> گفتم: <خوب ننويس. زور كه نيست. هر وقت دلت خواست بنويس.> گفت:< آخه چي بنويسم؟> گفتم:< از كارايي كه امروز كردي. حتي يه جمله هم بنويسي بسه.> با دلخوري گفت: <خوب نوشتم ديگه. اما فقط يه جمله شد.> گفتم: <مي شه بخونم؟> اجازه صادر شد! دفتر را باز كردم. با خط درشت نوشته بود:
‹‹امروز كيك تولد مامان تازه تمام شد.››
پ.ن.براي اطلاع بيشتر از خاطره ي آخر به پست قبل مراجعه شود!!
جمعه بيستم شهريور.
ديشب با يك كيك كوچك از دست مادر غافلگير شدم و شمع فوت كردم. بعد هم آهنگ مبتذل گذاشتيم و با دخترك رقصيديم و يك نقاشي قشنگ هم از او هديه گرفتم و كيك خورديم و خودم را زدم به بي رگي و به فراموشي ِ گذشتن يك سال ديگر از فرصتي كه براي زندگي كردن دارم .. يك جور خلسه براي خودم ساختم. يا خودش آمد سراغم نمي دانم. امروز هم تا شب خانه ماندم. تا ظهر خوابيدم. بعد با دخترك سر و كله زديم و لوازم تحرير رنگارنگش را مثل بچه ها باز كرديم و بچگي كردم. بعد يك نهار مخصوص به مناسبت امروز خورديم. بعد از نهار هم دنبال چند مقاله گشتم كه بايد تا ديروز تحويل مي دادم و تنبلي كرده بودم. اما بعد از كمي گشتن ديدم نه نمي شود. سرم را گذاشتم و دوباره خوابيدم. انگار كه امروز دنيا از چرخيدن ايستاده باشد. حتي منتظر هم نماندم تا دوستان مجازي به من تبريك بگويند و من آمارشان را جمع كنم! كه اگر نگفتند دنيا روي سرم خراب شود و فكر كنم هيچكس مرا دوست ندارد و اينجا غمنامه بنويسم ! انگار اقتضاي سن است. سراغ هيچكس نرفتم. غير از دو سه تا از دوستان واقعي هم كسي سراغم نيامد. همه چيز خوب و معقول گذشت. معقول و بدون هيچ تملق و شلوغ بازي. فكر كنم همين هم كافي باشد. بله كافي بود. و از همه مهمتر دعوت دوستانه ي تو براي امشب كه صادقانه موكولش كرديم به يك وقتِ ديگر هم كافي بود تا بدانم به يادم هستي و آرام باشم ..
غروب هم كمي به جمع و جور كردن ريخت و پاش هاي اخير و كمي به كار و كمي به مطالعه و وبگردي گذشت. بالاخره مقاله ها را هم پيدا كردم و فرستادم. ديروز از نمايشگاه يك كتاب كوچك با نام ‹‹ مفاهيم اوليه بورس به زبان ساده ›› خريده بودم. امروز نگاهي به آن انداختم . فكر كنم كمي زمان و كلي سر و كله زدن مي خواهد تا بتوانم از چند و چون مفاهيمش كاملا سر دربياورم. كه البته اين كار را خواهم كرد. آن هم نه به تنهايي .. تجربه جالبي ست.
خلاصه اين كه امروز هم يك روز ديگر از روزهاي خدا بود. تنها تفاوتش در اين بود كه من خيلي خوابيدم ! و البته يك تفاوت ديگر هم داشت. امروز روز تولد من بود !
از همين صندلي جلوي ميز كه رويش نشسته ام تصوير كامپيوتر را با كتابهاي دور و برش و تمام خرت و پرت هايي كه دورم را گرفته اند زوم مي كنم توي لنز و تيك.. حالا ديگر قابل تجسم مي شوم ..
روي نيمكت پارك نشسته ام و دخترك رفته سرسره بازي .. كتاب را از توي كيفم درمي آورم اما نه براي خواندن.. مي گيرمش جلوي تيغ آفتابي كه موقع غروب كردن هم مي سوزاند ..
از اين طرف غلت مي زنم به آنطرف.. دلم مي خواست باز مي خوابيدم.. دلم مي خواست يك شبانه روز مي خوابيدم.. نه براي رفع خستگي.. بلكه براي فراموشي .. كي بود مي گفت انگار مخم را كرده اند توي مخلوط كن و روشنش كرده اند!!؟
جوري راه مي روم كه صداي پاشنه ي كفشهايم بپيچد روي سراميك هاي شركت.. اين هم نوعي اعتراض است خوب.. خنديدن هم اعتراض است.. شير را با خونسردي تمام جلوي چشمان قرمز شده از حرص آقاي ع هورت كشيدن هم نوعي ديگر ..
وقتي دارم كارت شناساييم را مي دهم به نگهباني ، آستين هايم را مي دهم پايين و مقنعه را مي دهم جلو. خودش هم خنده اش مي گيرد.. خوب همان سردرِ رياست جمهوري كافي بود كه زهره ام آب شود و اين كار ها را بكنم..
آقاي ذ تند تند حرف مي زند و من سرم را تكان مي دهم. اما حواسم به پنجره ي پشت سرش است. نيمه باز است و برگهاي سبز درخت توي خيابان آمده اند داخل .. يعني آقاي ذ هم اين زيبايي را مي بيند .. گمان نمي كنم..
دختر ها و پسر هاي بزك دوزك كرده ‹‹رايس›› را اشغال كرده اند. ما هم نشسته ايم آن وسط و با نسكافه گلد « كلوچه ي فومني ›› را كه از يك نانوايي خريده ام مي خوريم !!
من چند پاره شده ام .. پاره اي از من مثل دختربچه ها بي قرار مي شود و پاره اي از من براي دخترك تخم مرغ عسلي درست مي كند و پاره اي از من ..
پشت ويترين كانون پرورش چشمم مي خورد به عنوان كتاب ..‹‹ آهو جان » . خوب هيچي ديگر. مي خرمش.
*راستش خيلي خيلي ممنونم از توجهي كه به پست قبلي داشتيد. حالا آنقدر به من شركت و گرافيست معرفي شده كه مانده ام چه كنم! اما كمي فرصت مي خواهم. سراغ تك تكشان خواهم رفت.
*اين روزها فرصتم برای نوشتن كم شده. خواستم از قرباني شدن صدها كودك به كدامين جرم و كدامين گناه بنويسم. نتوانستم.. خواستم از عاطفه بنويسم. نتوانستم..خواستم از ‹‹شمعي در باد›› بنويسم. ترجيح دادم ننويسم.. خواستم از هياهوي درونم بنويسم. ترسيدم.. خواستم از زندگي بنويسم. ياد اين ايميل افتادم كه چند روز پيش گرفتم:
…از اين كه بعد از مدتها باز هم براي شما نامه مي نويسم خوشحالم. هر چند در اين غيبت چند ماهه خواننده وبلاگ شما بوده ام و نوشته هاي جاندارتان را كه بي تابي و آتش زيستن در آن موج مي زند دنبال كرده ام. گاهي در پيش پا افتاده ترين لحظات زندگي روزمره حقايقي را مي توان يافت كه در خروارها كتاب يافت نمي شود. اين چيزي است كه از نوشته هاي شما ياد گرفتم. بيش از اين اما وقتتان را با حرفهايي كه بيشتر از چند خطش حوصله آدم را سر مي برد نمي گيرم.قصدم بيشتر سلام بود و احوالپرسي از يك دوست نديده و نشناخته ..
مي داني چيست دوست نديده و نشناخته.. من هم از اين ايميل يک چيزی ياد گرفتم. ياد گرفتم كه دوستي مرز ندارد. و ياد گرفتم هنوز هم وقتي از سر دلتنگي و خوشحالي يا غم و شعف يا خشم و عصيان روي اين صفحه ي سفيد خالي مي شوم مي توانم به اين فكر كنم كه كسانی ، جايي هستند كه مرا مي شنوند. آنوقت باز مي توانم آرام بگيرم و با دلتنگي و خوشحالي و غم و شعف و خشم و عصيانم بسازم و از نو زندگي كنم ..
* و ديگر اين كه .. من حتي وقتي از خوشحالي ذوق زده مي شوم و مي خندم يا وقتي از ترس زبانم بند مي آيد و لكنت مي گيرم يا وقتي از عصبانيت بغض مي كنم و وسط ابروهايم خط می خورد و پره های بينی ام گشاد می شود باز هم دارم درس مي گيرم .. حتي فكر كنم درسش به پنج بار رفتن به آن اداره كذايي طبقه چهارم و جور استاد هم بيارزد !
* و آخر اين كه .. از وبلاگستان چه خبر !؟
اول :سلام. احوال تان خوب است؟ دماغتان چاق؟
دوم :خوب از قديم گفته اند سلام گرگ بی طمع نيست. حالا من هم بروم سر اصل مطلب:
ممكن است يك گرافيستِ خوب كه در كار ساخت لوگو و كارت ويزيت وارد است يا آشنايي يا شرکتی سراغ دارد برايم پيغام بگذارد يا ايميل بزند؟ دستمزدِ کارفراموش نخواهد شد. ممنونم.
امضا: آهو گرگ زن!
شايد هم داستان باشد
ديشب خيلي دير خوابيدم. او نبود. تنها بودم تقريبا. وقتي كه نيست خانه در سكوت مرگ فرو مي رود. آنوقت است كه فكر مي كنم چطور مي توانم بدون او زندگي كنم. آنوقت دوباره فكر مي كنم چطور مي توانم با او و با تو ادامه دهم. انگار شما هر كدام توي يكي از زواياي ذهنم ايستاده ايد و من براي رسيدن به هر كدامتان از آن يكي دور مي شوم. و وقتي با هر كدام از شما هستم دلم براي آن يكي تنگ مي شود. ولي يك تقارن ملموس اين ميان حس مي كنم. مثل عقربه هاي ساعت وقتي يكي شان روي دوازده ايستاده و آن يكي روي شش. از هم دورند ولي باز در چرخش مدامشان به هم مي رسند. اتصالي نا منفصل دارند. تقارني معجزه آسا. آنوقت ديگر مثل احمق ها نمی گويم که کاش دو نيمه بودم. بلکه به اين اتصال ايمان پيدا می کنم.
ديشب توي تختش خوابيدم. سرم را كردم توي بالشتش و بو كشيدم. بوي تنش را مي داد. بعد با احساس آرامشي از استقلال چشمانم را بستم. ياد آن شبي افتادم كه توي تخت تو خوابيدم. آن شب كه تو بودي و من. آن شب كه تو داشتي كار مي كردي و من از زور خستگي نتوانستم بيدار بمانم. يادت هست حتما. تخت تو را هم آن شب بو كشيدم. آنجا هم بوي تن تو را مي داد. و من با ولعي وصف ناپذير خودم را سپرده بودم به تختت و آرزو مي كردم شب تمام نشود .. وه كه چه لذتي داشتم آن چند ساعت كه با بوي تنت هم آغوش بودم ..
نمي دانم چرا امشب عشقم كشيد اينها را بنويسم. كار ترجمه ام را انجام ندادم و طرحي را كه قرار بود تمام كنم ، نصفه مانده. اما اينها را نوشتم. نمي دانم اين احساس كه وقتي تو را نمي بينم كلافه هستم و دلتنگ اسمش چيست.. شايد همين حس كه نمي دانم اسمش چيست ، باعث شد بنويسم.
ديشب خوابت را ديدم. من و تو دست در كمر هم انداخته بوديم و تنگ هم در خيابان راه مي رفتيم. هيچكس با ما كاري نداشت. آنقدر به هم نزديك بوديم كه هنوز هم وقتي چشمانم را مي بندم جاي بازوان تو را روي فرورفتگي پهلوهايم احساس مي كنم.سرخوش بوديم و آرام قدم مي زديم. در خيابان هايي كه آشنا نبودند. ميان مردماني كه نمي شناختيمشان. بعد رفتيم توي جايي مثل هتل. اتاقهاي مختلف را يادم مي آيد ولي جزئيات را نه. آنوقت تو رفتي سراغ كارهايت. توي تاريكي شب بود انگار و من آمده بودم دورتر و تو به كاري مشغول بودي. گوشه ي اتاقي كه در آن نشسته بودي سرت پايين بود و با آدمهاي غريبه حرف مي زدي و چيزي مي نوشتي .. يا مي خواندي .. درست يادم نيست.
من اين طرف تر با چشمانم تو را دنبال مي كردم و منتظرت بودم. حس شيريني بود. كنارم نبودي ولي مي دانستم مي آيي. نمي ترسيدم. باورت داشتم.
وقتي بيدار شدم صبح بود و ديرم شده بود. و يادم افتاد كه دادگاه دارم. حال عجيبي پيدا كردم. خواب و بيدار بودم. با دلخوري از تخت كنده شدم ولي انگار هنوز داشتم توي راهروي آن هتل ناشناس انتظارت را مي كشيدم ..
شهريور ماه من است.
اما هيچ حس خاصي نسبت به آن ندارم. نه دوستش دارم و نه از آن بدم مي آيد. مثل بقيه ي روزها و ماههاي سال آنقدر سريع مي آيد و مي رود كه مثل هميشه غافلگيرم مي كند.
شهريور ماه يادآوري ست. يادآوريِ آخرين ماه تابستان با تمام شور و هيجانش كه از روزهاي مدرسه در من مانده. روزهاي بلند تابستان آخرين نفسهايشان را مي كشند و جاي خود را با غروبهاي زودهنگام پاييزِی که در راه است تاخت مي زنند. مرا ياد بزرگ شدن مي اندازد. ياد مسئوليت. مثل غروب هاي جمعه مي ماند. هم دلگير مي كند و هم دلهره ي آغاز در آن است. آغاز دوباره ي بخشي ديگر از زندگي..
شهريور ماه سنبله است. زني با گيسوان بلند و شاخه سنبلي در دست. آه چه شاعرانه ! نمادش كه چنگي به دل نمي زند. لا اقل در اين لحظه ي بخصوص نمي زند. مي توانست چيز ديگري باشد. مثلا يك اسب يا يك درخت. چرا كه نه ؟ مي توانست درختي باشد كه ريشه در خاك دارد و با تنه اي محكم درست وسط يك چمنزار سبز شده. و به تمام شاخه هايش پارچه هاي رنگي گره خورده اند. پارچه هاي نذر..
يا مي توانست اسبي باشد سركش كه در دشت مي دود ..
حالا اين زن با گيسوان بلند و شاخه سنبلي در دست نماد چيست خدا مي داند. شايد هم نماد هيچ چيز نباشد. شايد اين زن فقط اسب سركشش را در دشت رها كرده و خسته از يك راهپيمايي طولاني ، نزديك درختِ تنومندِ وسطِ چمنزار نشسته و پارچه هاي رنگارنگ رقصان روي شاخه ها را مي شمارد .. پارچه هاي نذر ..
فردا هم رسيد.
فرداي غافلگير كننده.
.
.
فكر مي كنم از اينجا كه هستم دستم را دراز كنم و يك مشت ماسه بردارم و بپاشم توي آسمان. يا بروم لب لب دريا. آنجا كه موج و ساحل همديگر را در آغوش مي كشند و ديري نمي پايد كه از هم دور مي شوند.. و دوباره و دوباره .. تا آخر دنيا .. اين ماجرای موج و ساحل؛ خاک و آب گيجم کرده. خواستم به آدمها تعميمش بدهم. ولی هر چه نوشته بودم با يک ديليت از بين بردم. فلسفه ای ست كه هيچ طوري براي هيچ كسي نمي توانم تعريفش كنم. يك چيزي ست توي قلبم. و كسي بايد باشد تا اين را از قلبم بخواند. اين دوباره ها را تا آخر دنيا .. پس بهتر است كه بگذارم و بگذرم و كار را بسپارم به كاردان ..
اينها را كه نوشتم چقدر دلم براي دريا تنگ شد ..
.
.
وبلاگ ما بی چرا زندگانيم.
Sep 14, 2004
Sep 12, 2004
دخترك هوس كرده خاطره بنويسد ! آن هم از شبي كه من پيشش نبودم. غم فراق انگار كار خودش را كرد! فرداش كه آمدم خانه خاطره اش را با اجازه ي خودش خواندم:
‹‹ امشب كه با كار و بارِ مامان جون خوابم برد. ولي نمي دونم فردا شب با كي خوابم مي بره. فلن(فعلا) كه مامان رفته خونه ي خاله نسرين. فلنم (فعلا هم) برنمي گرده. ››
کلی ذوق کردم و تشويقش کردم كه حتما به اين کار ادامه دهد( انگار خودم كه ادامه دادم چه گلي به سرم زدم!). ديشب كه بي خوابي زده بود به سرم رفتم سراغ كتاب خواني. دخترک هم دفترچه اش را برداشت و گفت مي خواهد خاطره بنويسد. چند دقيقه گذشت و با دلخوري دفترچه را بست و روي تختش دمر شد. پرسيدم<چي شد؟> گفت:< نمي دونم چي بنويسم.> گفتم: <خوب ننويس. زور كه نيست. هر وقت دلت خواست بنويس.> گفت:< آخه چي بنويسم؟> گفتم:< از كارايي كه امروز كردي. حتي يه جمله هم بنويسي بسه.> با دلخوري گفت: <خوب نوشتم ديگه. اما فقط يه جمله شد.> گفتم: <مي شه بخونم؟> اجازه صادر شد! دفتر را باز كردم. با خط درشت نوشته بود:
‹‹امروز كيك تولد مامان تازه تمام شد.››
پ.ن.براي اطلاع بيشتر از خاطره ي آخر به پست قبل مراجعه شود!!
Sep 11, 2004
جمعه بيستم شهريور.
ديشب با يك كيك كوچك از دست مادر غافلگير شدم و شمع فوت كردم. بعد هم آهنگ مبتذل گذاشتيم و با دخترك رقصيديم و يك نقاشي قشنگ هم از او هديه گرفتم و كيك خورديم و خودم را زدم به بي رگي و به فراموشي ِ گذشتن يك سال ديگر از فرصتي كه براي زندگي كردن دارم .. يك جور خلسه براي خودم ساختم. يا خودش آمد سراغم نمي دانم. امروز هم تا شب خانه ماندم. تا ظهر خوابيدم. بعد با دخترك سر و كله زديم و لوازم تحرير رنگارنگش را مثل بچه ها باز كرديم و بچگي كردم. بعد يك نهار مخصوص به مناسبت امروز خورديم. بعد از نهار هم دنبال چند مقاله گشتم كه بايد تا ديروز تحويل مي دادم و تنبلي كرده بودم. اما بعد از كمي گشتن ديدم نه نمي شود. سرم را گذاشتم و دوباره خوابيدم. انگار كه امروز دنيا از چرخيدن ايستاده باشد. حتي منتظر هم نماندم تا دوستان مجازي به من تبريك بگويند و من آمارشان را جمع كنم! كه اگر نگفتند دنيا روي سرم خراب شود و فكر كنم هيچكس مرا دوست ندارد و اينجا غمنامه بنويسم ! انگار اقتضاي سن است. سراغ هيچكس نرفتم. غير از دو سه تا از دوستان واقعي هم كسي سراغم نيامد. همه چيز خوب و معقول گذشت. معقول و بدون هيچ تملق و شلوغ بازي. فكر كنم همين هم كافي باشد. بله كافي بود. و از همه مهمتر دعوت دوستانه ي تو براي امشب كه صادقانه موكولش كرديم به يك وقتِ ديگر هم كافي بود تا بدانم به يادم هستي و آرام باشم ..
غروب هم كمي به جمع و جور كردن ريخت و پاش هاي اخير و كمي به كار و كمي به مطالعه و وبگردي گذشت. بالاخره مقاله ها را هم پيدا كردم و فرستادم. ديروز از نمايشگاه يك كتاب كوچك با نام ‹‹ مفاهيم اوليه بورس به زبان ساده ›› خريده بودم. امروز نگاهي به آن انداختم . فكر كنم كمي زمان و كلي سر و كله زدن مي خواهد تا بتوانم از چند و چون مفاهيمش كاملا سر دربياورم. كه البته اين كار را خواهم كرد. آن هم نه به تنهايي .. تجربه جالبي ست.
خلاصه اين كه امروز هم يك روز ديگر از روزهاي خدا بود. تنها تفاوتش در اين بود كه من خيلي خوابيدم ! و البته يك تفاوت ديگر هم داشت. امروز روز تولد من بود !
Sep 7, 2004
از همين صندلي جلوي ميز كه رويش نشسته ام تصوير كامپيوتر را با كتابهاي دور و برش و تمام خرت و پرت هايي كه دورم را گرفته اند زوم مي كنم توي لنز و تيك.. حالا ديگر قابل تجسم مي شوم ..
روي نيمكت پارك نشسته ام و دخترك رفته سرسره بازي .. كتاب را از توي كيفم درمي آورم اما نه براي خواندن.. مي گيرمش جلوي تيغ آفتابي كه موقع غروب كردن هم مي سوزاند ..
از اين طرف غلت مي زنم به آنطرف.. دلم مي خواست باز مي خوابيدم.. دلم مي خواست يك شبانه روز مي خوابيدم.. نه براي رفع خستگي.. بلكه براي فراموشي .. كي بود مي گفت انگار مخم را كرده اند توي مخلوط كن و روشنش كرده اند!!؟
جوري راه مي روم كه صداي پاشنه ي كفشهايم بپيچد روي سراميك هاي شركت.. اين هم نوعي اعتراض است خوب.. خنديدن هم اعتراض است.. شير را با خونسردي تمام جلوي چشمان قرمز شده از حرص آقاي ع هورت كشيدن هم نوعي ديگر ..
وقتي دارم كارت شناساييم را مي دهم به نگهباني ، آستين هايم را مي دهم پايين و مقنعه را مي دهم جلو. خودش هم خنده اش مي گيرد.. خوب همان سردرِ رياست جمهوري كافي بود كه زهره ام آب شود و اين كار ها را بكنم..
آقاي ذ تند تند حرف مي زند و من سرم را تكان مي دهم. اما حواسم به پنجره ي پشت سرش است. نيمه باز است و برگهاي سبز درخت توي خيابان آمده اند داخل .. يعني آقاي ذ هم اين زيبايي را مي بيند .. گمان نمي كنم..
دختر ها و پسر هاي بزك دوزك كرده ‹‹رايس›› را اشغال كرده اند. ما هم نشسته ايم آن وسط و با نسكافه گلد « كلوچه ي فومني ›› را كه از يك نانوايي خريده ام مي خوريم !!
من چند پاره شده ام .. پاره اي از من مثل دختربچه ها بي قرار مي شود و پاره اي از من براي دخترك تخم مرغ عسلي درست مي كند و پاره اي از من ..
پشت ويترين كانون پرورش چشمم مي خورد به عنوان كتاب ..‹‹ آهو جان » . خوب هيچي ديگر. مي خرمش.
Sep 6, 2004
*راستش خيلي خيلي ممنونم از توجهي كه به پست قبلي داشتيد. حالا آنقدر به من شركت و گرافيست معرفي شده كه مانده ام چه كنم! اما كمي فرصت مي خواهم. سراغ تك تكشان خواهم رفت.
*اين روزها فرصتم برای نوشتن كم شده. خواستم از قرباني شدن صدها كودك به كدامين جرم و كدامين گناه بنويسم. نتوانستم.. خواستم از عاطفه بنويسم. نتوانستم..خواستم از ‹‹شمعي در باد›› بنويسم. ترجيح دادم ننويسم.. خواستم از هياهوي درونم بنويسم. ترسيدم.. خواستم از زندگي بنويسم. ياد اين ايميل افتادم كه چند روز پيش گرفتم:
…از اين كه بعد از مدتها باز هم براي شما نامه مي نويسم خوشحالم. هر چند در اين غيبت چند ماهه خواننده وبلاگ شما بوده ام و نوشته هاي جاندارتان را كه بي تابي و آتش زيستن در آن موج مي زند دنبال كرده ام. گاهي در پيش پا افتاده ترين لحظات زندگي روزمره حقايقي را مي توان يافت كه در خروارها كتاب يافت نمي شود. اين چيزي است كه از نوشته هاي شما ياد گرفتم. بيش از اين اما وقتتان را با حرفهايي كه بيشتر از چند خطش حوصله آدم را سر مي برد نمي گيرم.قصدم بيشتر سلام بود و احوالپرسي از يك دوست نديده و نشناخته ..
مي داني چيست دوست نديده و نشناخته.. من هم از اين ايميل يک چيزی ياد گرفتم. ياد گرفتم كه دوستي مرز ندارد. و ياد گرفتم هنوز هم وقتي از سر دلتنگي و خوشحالي يا غم و شعف يا خشم و عصيان روي اين صفحه ي سفيد خالي مي شوم مي توانم به اين فكر كنم كه كسانی ، جايي هستند كه مرا مي شنوند. آنوقت باز مي توانم آرام بگيرم و با دلتنگي و خوشحالي و غم و شعف و خشم و عصيانم بسازم و از نو زندگي كنم ..
* و ديگر اين كه .. من حتي وقتي از خوشحالي ذوق زده مي شوم و مي خندم يا وقتي از ترس زبانم بند مي آيد و لكنت مي گيرم يا وقتي از عصبانيت بغض مي كنم و وسط ابروهايم خط می خورد و پره های بينی ام گشاد می شود باز هم دارم درس مي گيرم .. حتي فكر كنم درسش به پنج بار رفتن به آن اداره كذايي طبقه چهارم و جور استاد هم بيارزد !
* و آخر اين كه .. از وبلاگستان چه خبر !؟
Sep 3, 2004
يك خواهش
اول :سلام. احوال تان خوب است؟ دماغتان چاق؟
دوم :خوب از قديم گفته اند سلام گرگ بی طمع نيست. حالا من هم بروم سر اصل مطلب:
ممكن است يك گرافيستِ خوب كه در كار ساخت لوگو و كارت ويزيت وارد است يا آشنايي يا شرکتی سراغ دارد برايم پيغام بگذارد يا ايميل بزند؟ دستمزدِ کارفراموش نخواهد شد. ممنونم.
امضا: آهو گرگ زن!
Sep 1, 2004
شايد هم داستان باشد
ديشب خيلي دير خوابيدم. او نبود. تنها بودم تقريبا. وقتي كه نيست خانه در سكوت مرگ فرو مي رود. آنوقت است كه فكر مي كنم چطور مي توانم بدون او زندگي كنم. آنوقت دوباره فكر مي كنم چطور مي توانم با او و با تو ادامه دهم. انگار شما هر كدام توي يكي از زواياي ذهنم ايستاده ايد و من براي رسيدن به هر كدامتان از آن يكي دور مي شوم. و وقتي با هر كدام از شما هستم دلم براي آن يكي تنگ مي شود. ولي يك تقارن ملموس اين ميان حس مي كنم. مثل عقربه هاي ساعت وقتي يكي شان روي دوازده ايستاده و آن يكي روي شش. از هم دورند ولي باز در چرخش مدامشان به هم مي رسند. اتصالي نا منفصل دارند. تقارني معجزه آسا. آنوقت ديگر مثل احمق ها نمی گويم که کاش دو نيمه بودم. بلکه به اين اتصال ايمان پيدا می کنم.
ديشب توي تختش خوابيدم. سرم را كردم توي بالشتش و بو كشيدم. بوي تنش را مي داد. بعد با احساس آرامشي از استقلال چشمانم را بستم. ياد آن شبي افتادم كه توي تخت تو خوابيدم. آن شب كه تو بودي و من. آن شب كه تو داشتي كار مي كردي و من از زور خستگي نتوانستم بيدار بمانم. يادت هست حتما. تخت تو را هم آن شب بو كشيدم. آنجا هم بوي تن تو را مي داد. و من با ولعي وصف ناپذير خودم را سپرده بودم به تختت و آرزو مي كردم شب تمام نشود .. وه كه چه لذتي داشتم آن چند ساعت كه با بوي تنت هم آغوش بودم ..
نمي دانم چرا امشب عشقم كشيد اينها را بنويسم. كار ترجمه ام را انجام ندادم و طرحي را كه قرار بود تمام كنم ، نصفه مانده. اما اينها را نوشتم. نمي دانم اين احساس كه وقتي تو را نمي بينم كلافه هستم و دلتنگ اسمش چيست.. شايد همين حس كه نمي دانم اسمش چيست ، باعث شد بنويسم.
ديشب خوابت را ديدم. من و تو دست در كمر هم انداخته بوديم و تنگ هم در خيابان راه مي رفتيم. هيچكس با ما كاري نداشت. آنقدر به هم نزديك بوديم كه هنوز هم وقتي چشمانم را مي بندم جاي بازوان تو را روي فرورفتگي پهلوهايم احساس مي كنم.سرخوش بوديم و آرام قدم مي زديم. در خيابان هايي كه آشنا نبودند. ميان مردماني كه نمي شناختيمشان. بعد رفتيم توي جايي مثل هتل. اتاقهاي مختلف را يادم مي آيد ولي جزئيات را نه. آنوقت تو رفتي سراغ كارهايت. توي تاريكي شب بود انگار و من آمده بودم دورتر و تو به كاري مشغول بودي. گوشه ي اتاقي كه در آن نشسته بودي سرت پايين بود و با آدمهاي غريبه حرف مي زدي و چيزي مي نوشتي .. يا مي خواندي .. درست يادم نيست.
من اين طرف تر با چشمانم تو را دنبال مي كردم و منتظرت بودم. حس شيريني بود. كنارم نبودي ولي مي دانستم مي آيي. نمي ترسيدم. باورت داشتم.
وقتي بيدار شدم صبح بود و ديرم شده بود. و يادم افتاد كه دادگاه دارم. حال عجيبي پيدا كردم. خواب و بيدار بودم. با دلخوري از تخت كنده شدم ولي انگار هنوز داشتم توي راهروي آن هتل ناشناس انتظارت را مي كشيدم ..
Aug 31, 2004
شهريور ماه من است.
اما هيچ حس خاصي نسبت به آن ندارم. نه دوستش دارم و نه از آن بدم مي آيد. مثل بقيه ي روزها و ماههاي سال آنقدر سريع مي آيد و مي رود كه مثل هميشه غافلگيرم مي كند.
شهريور ماه يادآوري ست. يادآوريِ آخرين ماه تابستان با تمام شور و هيجانش كه از روزهاي مدرسه در من مانده. روزهاي بلند تابستان آخرين نفسهايشان را مي كشند و جاي خود را با غروبهاي زودهنگام پاييزِی که در راه است تاخت مي زنند. مرا ياد بزرگ شدن مي اندازد. ياد مسئوليت. مثل غروب هاي جمعه مي ماند. هم دلگير مي كند و هم دلهره ي آغاز در آن است. آغاز دوباره ي بخشي ديگر از زندگي..
شهريور ماه سنبله است. زني با گيسوان بلند و شاخه سنبلي در دست. آه چه شاعرانه ! نمادش كه چنگي به دل نمي زند. لا اقل در اين لحظه ي بخصوص نمي زند. مي توانست چيز ديگري باشد. مثلا يك اسب يا يك درخت. چرا كه نه ؟ مي توانست درختي باشد كه ريشه در خاك دارد و با تنه اي محكم درست وسط يك چمنزار سبز شده. و به تمام شاخه هايش پارچه هاي رنگي گره خورده اند. پارچه هاي نذر..
يا مي توانست اسبي باشد سركش كه در دشت مي دود ..
حالا اين زن با گيسوان بلند و شاخه سنبلي در دست نماد چيست خدا مي داند. شايد هم نماد هيچ چيز نباشد. شايد اين زن فقط اسب سركشش را در دشت رها كرده و خسته از يك راهپيمايي طولاني ، نزديك درختِ تنومندِ وسطِ چمنزار نشسته و پارچه هاي رنگارنگ رقصان روي شاخه ها را مي شمارد .. پارچه هاي نذر ..
فردا هم رسيد.
فرداي غافلگير كننده.
Aug 27, 2004
روز بسيار خوبي داشته ام. از صبح مدام خبرهاي خوب و اتفاقات خوب را پشت سر گذاشتم. آرامش عجيبي احساس مي كنم. اصلا دلشوره ندارم. اصلا. آرامبخش هم نخوردم. چند ديدار خوب هم با كساني كه دوستشان دارم داشته ام. شام هم جايي مهمان بودم كه خيلي خوش گذشت. براي فردا هم برنامه اي ترتيب داده ام كه از امروز هماهنگش كردم و جوابش را هم گرفته ام. الان هم كه اينجا نشسته ام خوب خوبم. به خاطر احساساتي كه نمي توانم كنترلشان كنم حرص نمي خورم. به خاطر احساساتي كه نمي خواهم و به سراغم آمده اند عصبي نيستم. هيچ چيز از كنترلم خارج نشده و احساس بدی هم نمي كنم. اصلا تمام افكارم مرتب و منظم در مغزم جا گرفته اند و منتظر فرمان منند. خلاصه كه همه چيز بر وفق مراد است و هيچ غمي نيست ..
هيچ
غمي
نيست
.
.
هيچ.
خوب خوبم.
دلشوره هم ندارم.
بغض هم.
Aug 25, 2004
شرمنده ي روي تمام دوستاني كه مي آيند اينجا و قدم روي چشم دل من مي گذارند .. اين روزها آهو كم پيدا و بي معرفت شده .مي داند.
اما اين طرف مونيتور (يعني جايي كه من اكنون نشسته ام !) يك ماده شير زخمي هست كه فرصت سرخاراندن هم ندارد. پا روي دمم گذاشته اند. كمر درد گرفته ام انقدر راه رفته ام و پله بالا پايين كرده ام. باز لطف تو هست كه خستگي اين روزها را از دوشم بر مي دارد و قوت قلب مي شود. وگرنه خسته تر از اين مي شدم كه هستم.
نمي دانم مشكل كجاست. اما انگار خودم هم كمي سرم درد مي كند براي هيجان! آخر نمي توانم ببينم 170 سانتيمتر قد و 70 كيلوگرم گوشت و استخوان و مابقي! ناديده گرفته مي شود يا گمان مي شود كه چون صاحبش زن است مي شود هر جور كه شد باهاش تا شود و آدم صدايش هم در نيايد. دور از جان همه ي عزيزان! رم مي كنم. خشمگين مي شوم. البته وسط خشم و شلوغ کاری هم خسته مي شوم. از اينكه مي بينم وارد يك بازي كثيف شده ام كه مدام بايد كارت جديد رو كنم. و مدام درون باتلاق خودخواهي و منم منم بيشتر فرو روم. اما نمي شود كه دست رو دست گذاشت و تماشا كرد تا ديگران بزنند و بروند. هميشه هم كه نمي شود ساكت ماند و حساب را گذاشت براي روز آخرت! گاهي اوقات هم بايد به يك بازيِ نه چندان دلخواه ادامه داد. نه براي برنده بودن يا بازنده بودن. براي به ياد آوردن اين حقيقت كه « من هم حق دارم ».
هميشه هم که اينطور نيست. مي توانم آرام آرام باشم. می توانم ساعتها آرام اينطرف و آنطرف بچرخم و حتي خواب نيمروزي را هم پاره نكنم. طوري كه فقط صداي نفسهايم باشد و صدای حركت اندامهايم كه هوا را جابجا مي كنند و شايد هم زمزمه اي .. مي توانم آرام باشم وقتي به رسميت شناخته مي شوم .. وقتي دوست داشته مي شوم .. وقتي دوست دارم .. وقتي همانجايي هستم كه بايد باشم .. تو مي داني ..
اما اين روزها در وانفساي پوست انداختن زير آفتاب داغ تابستان و زير هجوم تمام اين احساسات متضاد ، آرام و قرار ندارم. آرام و قرار ندارم..
يک اعتراف خصوصی: سالها بود كه خاطره ها خاكستري بودند. از اداره ها و سازمانهاي بي در و پيكري كه از خوب يا بد زمانه هميشه با آنها سر وكار داشته ام. با راهرو هاي كثيف و تاريك و وهم آورشان و با آدمهايي كه تا سرحد انزجار آزارم داده اند و با رفتار و گفتارشان آنقدر روحم را خراشيده اند كه گفتني نيست. ديروز اما روز متفاوتي بود. خيلي متفاوت .. و من فهميدم كه چرا خاطره ي من ديروز رنگي شد .. ديروز نظام طبيعت حاكم بود !
Aug 22, 2004
امسال اين بار دوم است كه به ديدنت مي آيم. كم است؟ پس خبر نداري كه خيلي از زنده ها را سال به سال هم نمي بينم.. اما اينجا راحتم.كسي مدام سر تا پايم را برانداز نمي كند.موقع حرف زدن با من به تارهاي سفيد لابلاي موهايم يا به لباسهايم خيره نمي شود.سوال پيچم نمي كند.و پشت سرم هم صداي پچ پچ نمي شنوم. اصلا خصوصيت زنان پا به سن گذاشته ي فاميل همين است.براي همين هم هست كه مي گويم سال به سال نمي بينمشان.اما اينجا راحتم.كنار اين كاج بلند مي نشينم و به سكوت گوش مي دهم.دست مي كشم روي اين سنگ سرد و با گلاب مي شورمش.گلها را پرپر مي كنم و با آنها برايت حلقه گل درست مي كنم و راه را براي مورچه هاي درشت روي سنگ باز مي كنم. هر كار كه بخواهم مي كنم وقتي دارم با تو حرف مي زنم.
بعد صورت خندانت با آن چشمهای سياه و بيني سربالا جلوي چشمم زنده مي شود در حالي كه يك كش قيطان سياه را در دست داري و از چهار چوب در آشپزخانه به من كه دختري چهارده ساله ام مي گويي:‹‹ آن يكي كش باشد پيش تو براي دفعه ي بعد كه آمدم اينجا›› و با كشي كه در دست داري گيسهاي بلندت را مي بافي و مي اندازي پشت سرت. و من ديگر هيچوقت اين لنگه كش را به تو ندادم چون ديگر هيچوقت نديدمت.
بعد از آن خاطره ی كوچه ي سراشيبي كه ماشين آمبولانس تو را با خود مي برد سردخانه نشست آن بالاي ذهنم تا سالها..
قبل ترها خوابت را مي ديدم. آن وقتها كه تازه رفته بودي.و چه غروري داشتم وقتي براي ديگران تعريف مي كردم خوابم را.انگار كه كار خيلي مهمي كرده باشم و انگار كه خيلي دوستم داشته اي كه به خوابم مي آمدي. اما حالا مدتهاست كه ديگر خوابت را نمي بينم.روياهايم انقدر خودخواهانه شده اند كه ديگر خبري از تو در آنها نيست.
شايد خيال مي كني فراموشت كرده ام.اما هر سال كه مي گذرد توي پستوي ذهنم پررنگ تر مي شوي.تو با آن خاطره هاي شيريني كه از كودكيم برايم ساختي عزيزترين كسي هستي كه حالا با نگاه به گذشته دلتنگش مي شوم. تو با آن خنده هاي شيرين و با آن ساعت مچي زيبا و آن حلقه ي باريك طلا كه تا آخر عمر توي انگشت چپت مي ديدم و با آن دست خط زيباي فراموش نشدني و با آن نگاه زنده و آن خاطره هاي بياد ماندني كه از جوانيت برايمان مي گفتي و ما را تا مرز گريه می خنداندی هيچوقت از يادم نخواهي رفت.
آن بالا كه هستي سلام مرا هم به خاله سلطان، عمو يدالله، سامي، ناهيد ، دايي اسد، خاله راضيه، منصور ، .. ، .. ، .. ، .. ، برسان.
امروز هم روز تو. بالاخره يك روز بايد باشد كه بهانه اي بدست بيايد و من ياد تو بيافتم .. تا روزي ديگر بهانه اي ديگر بدست كسي ديگر بيافتد تا يادي از من كند ..
Aug 17, 2004
* ذهنم پر از افكار و تصاوير است.تصاويرِ نانوشته. افکار نانوشته.زندگيِ محض. زندگي ملموس. آنهم از جنسي كه نوشتني نيست. زيستني ست.
مثل همان عكس يادگاري زير چكمه هاي شاه در حياط كاخ سعد آباد.و يا آن يكي عكس که وسط تابلوي ورود ممنوع و ورود آزاد انداختيم! بايد آن لحظه ي خاص و تكرار نشدني را با پوست و خون حس كرد و زندگي كرد. و قابش كرد توي چهارچوب ذهن. كه من قاب كردم. همه را. نم نم باران را. آن ديوار هاي قرمز آن رستوران دنج را. آبي را. سبز را. گرما را. خنكا را. همه ي آن چيز هايي را كه خاطره مي شوند چون من مي خواهم خاطره شوند. و خالص و تاثيرگزار مي شوند چون من مي خواهم دوستشان داشته باشم و خلوصشان را ببينم و زندگي كنمشان. ذهنم پر است از اين تصاوير. از لحظه هاي نابي كه نه با لنز دوربين كه با دريچه ي قلبمان ثبتشان كرديم.
* آدمها بعضي هايشان مثل لكه ي سياهي مي مانند كه روي ديوار پهن شده باشد. مي تواني با دستمالي مرطوب پاكش كني. مي تواني دستت را خيس كني و با انگشت لكه ي سياه را بزرگتر و كثيف تركني. مي تواني هم خودت را به نديدن بزني و از كنار لكه بگذري و پاك كردنش را بيندازي گردن آدمهاي ديگري كه لكه را مي بينند. خلاصه اينكه راههاي متفاوتي به ذهنت مي رسند براي پاك كردن زشتي. ولي گاهي اوقات دلت مي خواهد فقط لكه را نگاه كني و براي پستي و حقارتش تاسف بخوري. آنهم وقتي احساس كني كه اين لكه ارزش پاك شدن هم ندارد. برخورد با يكي از همين آدمها بود كه باعث شد اين طور فكر كنم.
* دلم مي خواست دستتان را مي گرفتم و مي گفتم می توانم بفهمم چقدر سخت است آدم يكهو خبر شوك آور بيماری خودش را بشنود. می توانم بفهمم چقدر سخت است وقتي يك زن مي بيند زنانگيش در معرض آسيب و تهديد است.اما هر كار هم كنم باز نمي توانم بفهمم الان چه حالي داريد. چون جاي شما نيستم. فقط مي دانم كه خيلي بايد ناگوار باشد. و فقط مي توانم از دور عكستان را مجسم كنم و براي سلامتي شما و پري كوچكي كه نمي شناسيدش دعا كنم. و لعنت بفرستم به هر چه بيماريِ موذي ست كه مي آيد تا ذهن و جسم آدم را پريشان كند. ولي شما هرگز پريشان نشويد. چون خيلي ها دوستتان دارند. و با عشق ، مبارزه آسان تر مي شود.
* كتاب “ هفت عادت مردمان موثر “ از استفان كاوي و فيلم “ The seventh seal“ اثر كلاسيك سال 1957 اينگمر برگمن هم منتظرند تا بروم سراغشان.
گرچه هنوز به ياد لحظه ها. لکه ها و مبارزه هستم..
Aug 14, 2004
Aug 10, 2004
Aug 8, 2004
نفسم بالا نمي آيد.
ديگر حالت تهوع پيدا كرده ام از ديدن اين دعواهاي بي ارزش وبلاگي. فحش و ناسزا گويي. مافيا بازي. پشت هم اندازي. دروغ. ريا. عشق ويزيتور. عشق كامنت. جلب توجه كردن به هر قيمتي كه شده. تهمت. چاپلوسي. بادمجان دور قاب چيني. حسادت. كينه توزي. قهر و آشتي هاي منفعت طلبانه. جانبداري هاي منفعت طلبانه. تظاهر به همه ي چيزهايي كه وجود ندارد. ژست هاي آبكي. نقاب هاي رنگارنگ. نقاب هاي رنگارنگي كه در نهايت همه شان نقابند ..
توي وبلاگستان هم كسي به كسي رحم نمي كند.
توي وبلاگستان هم چشمها بسته شده و دهان ها باز. بلانسبت مثل حيوانهای وحشی گوشت هم را می درند.
توي وبلاگستان هم ..
كاش جسارتش را داشتم و جل و پلاسم را براي هميشه جمع مي كردم و مي رفتم قبل از اينكه دير شود. قبل از اينكه بودن در اين فضاي مسموم هم يک عادت شود.
نفسم بالا نمي آيد.
مي خواستم از امروز بنويسم. از روز مادر. اما چرخي که زدم ديگر رلم نخواست چيزي بگويم.
........
......
....
..
.
.
Aug 6, 2004
Aug 4, 2004
دخترك پري دريايي كشيده برايم. پري دريايي اش بيكيني پوشيده و به دور شكمش هم يك زنجير انداخته ! موهاي طلايي بلند دارد و تاجي بر سرش گذاشته و بجای پا باله دارد.
زني كه نه انسان است و نه ماهي .. زني كه هم انسان است و هم ماهي .. چرا همه غبطه ي اين موجود افسانه اي را مي خورند ؟
اين پري دريايي موجود بدبختي ست . كاش يا زن مي شد يا ماهي. سري كه دو هوا دارد .. دلي كه شوريده است ولي پاي رفتن ندارد .. موجودي كه براي من و تو اسطوره است اما خودش اسير و زنداني ست بايد خيلي موجود بدبختی باشد.
نه .. معمولي بودن بهتر از اسطوره بودن است ..
پ.ن ۱: دوستی برايم پيغام گذاشته بود که لفظ دخترک چندان جالب نيست.ولی راستش من لقبی که هم معنی کوچک بودن و هم معنی مونث بودن و هم معنی عزيز بودن بدهد پيدا نکردم. اگر چيزی در چنته داريد لطفا رو کنيد!
پ.ن ۲: تاکسی شنود:( از يک راننده ی پير پير که برای دل خودش می خواند)
تنها تويی تنها تويی در خلوت تنهاييَِِِم ... تنها تو می خواهی مرا با اين همه رسواييَِم
پ.ن۳: (اين هم از شاملو برای دل خودم) بر شانه ی من کبوتريست که از دستان تو آب می خورد ..
Aug 3, 2004
اين يك تبليغ نيست!
ديگر هر چقدر هم كه ادعاي امروزي بودن بكنيم توي هر خانه اي يك عدد سيم ظرفشويي و چند تا ديس و بشقاب استيل يا روحي پيدا مي شود كه.
افكار ماليخوليايي كه به ذهنتان هجوم مي آورند و ديگر هيچ كتاب و موسيقي و شعر و آه و ناله و كافه و سينما و تئاتر هم دردي ازتان دوا نمي كند سري به آشپزخانه بزنيد. يك عدد سيم ظرفشويي خارجيِ نو برداريد و بيافتيد به جان ظرفها. باور كنيد حس خوبي به آدم مي دهد. ظرف شستن معمولي را نمي گويم. سابيدن را مي گويم. انگار با اين كار حرص خود را سر ظرف بيچاره خالي مي كنيد. و هر وقت ظرف تميز شد با انعكاس نور لامپ توي آن احساس بيهودگي و ياس فلسفي شما هم كمي تا قسمتي فراموش مي شود ! البته اين بستگي به ميزان افكار ماليخوليايي و ميزان صرف انرژي براي پاك كردن ظروف دارد كه با هم نسبت مستقيم دارند. اما خودتان را خسته نكنيد. همين كه كمي بسابيد و زير لب آوازي زمزمه كنيد و مثلا خودتان را در لوزان سويس يا بارسلوناي اسپانيا آن هم در كنار soul mate خود مجسم كنيد كافي ست! آنوقت ديگر فكر هيچي را نمي كنيد. اصلا" همه چيز خود به خود happy endingمی شود! باور نمي كنيد ؟ امتحان كنيد. جواب مي دهد !
مي بيني .. اينجا كه من هستم همه چيز به شكل ابلهانه اي جواب مي دهد !
Aug 1, 2004
روي زمين طاقباز خوابيده ام و بازوي چپم را گذاشته ام روي شقيقه و پيشاني چپم. چشم چپم زير دستم بسته شده و با يك چشم مي بينم.از گوشه چشم راست نوك بيني ام را هم مي توانم ببينم.خط تقارن دو عدد لوستر روي سقف تقريبا بالاي سر من است .. چرا اينها را نوشتم. چون نمي شود ننويسم. نه. ديگر نمي شود !
ياد خانم ض افتادم. حتما اگر اينجا بود به عقل من شك مي كرد ( اگر تا حالا نكرده باشد) خانم ض همكار من است. قرار است رمان عروس فرانسوي را برايم بياورد تا بخوانم ! هيچ جور هم زير بار نمی رود که منصرف شود. همين چند روز پيش هم يك افسر بيوه را با مريم خانم همسايه ي بيوه ي بغلي شان آشنا كرده تا با ازدواجشان به قول خودش زن طفلك به نوايي برسد !
ديروز هم كه من با آقاي م جر و بحث می كردم بدو بدو آمد بالاي سرم و با قيافه اي فاتحانه گفت: خوب شد سرش داد كشيدي ! و وقتي ديد من با چشمانم مي خواهم خرخره ي خودش را هم بجوم در رفت !
باز خدا رحم كرده كه من و خانم ض هم اتاق نيستيم. چون در آن صورت خيلي زودتر به عقلم شك مي كرد.
آخر اينجا توی تنهاييم گاهی به اين گوشی پيزوری نگاه مي كنم و مي خندم. كمي بعد دارم روبروي مونيتور اشك مي ريزم. كمي بعد موزيك موردعلاقه ام را مي گذارم و حين كار كردن دور اتاق راه مي روم. وسط كار مي روم دم پنجره و با آسمان حرف مي زنم. كارم هم كه زياد شود ديگر وجود خارجي ندارم. جلوي رويم كله معلق هم بزنند نمي بينم. وسط روزنامه خواندن هوس مي كنم سرم را بگذارم روي روزنامه ها و بخوابم. وسط ترجمه ی کار يکهو برای خودم از در و ديوار می نويسم. روي سر رسيدم كلمات عجيب غريبي هست كه كمتر كسي جز خودم معني شان را مي فهمد. روي مونيتورم هم عكس دو تا زرافه هست كه گردن هايشان را توي هم کرده اند. البته اين عکس برای من نماد اتحاد نر و ماده است.نماد کشش. جذبه. شايد هم عشق! ولی برای خانم ض نمی دانم چه معنی می دهد.خلاصه اينكه مطمئنم خانم ض يك ثانيه هم مرا تحمل نمي كند. براي همين خيلي خوشحالم كه با او هم اتاق نيستم. چون در آن صورت بايد هر روز از ماجراهاي دوست دختر هاي برادرش و عروس عمه و مادر شوهرش خبردار مي شدم و يا از جوك هاي بدهي دات كام كه نت برداري هم مي كند فيض مي بردم.
اما اينجوري من در دنياي خودم هستم و او در دنياي خودش.
اينها را چرا نوشتم.چون نمي شود ننويسم. نه. ديگر نمي شود !