Nov 5, 2007
کل اگر طبیب بودی
Oct 29, 2007
تبریک مرا هم لطفا بپذیرید
رنج
بدرقه ای نه چندان جاوید
.
.
Oct 23, 2007
صدایت می زنم، گوش کن، قلبم صدایت می زند
Oct 18, 2007
مردان زندگی من
؟ ..
دیروز که "الف" از من خواست با "ن" که زنگ می زند با احترام صحبت کنم می خواستم خیلی چیزها بارش کنم اما به حرمت صمیمیت و علاقه ی فراوانمان به هم چیزی نگفتم. بهانه آوردم که خانه نیستم. "الف" سنگ صبور من بود. این روزها از هم دور شده ایم. خواستم بگویم پس تمام آن زجری که من این چند سال کشیدم چه می شود؟ کی جوابش را می دهد؟ خواستم بگویم می دانی که اگر این فکر مثل خوره به روحت بیافتد که مگر چکار کرده ای که یک مرد که جای پدرت است دم از عاشقی برایت می زند و این مرد کسی نیست جز عزیز عزیز ترینت آنوقت چه حالی پیدا می کنی؟ می دانی این حس یعنی چه؟ چشیده ای تا حالا؟ اما نگفتم. قبلا هم به "الف" گفته بودم که هر چقدر هم از پشیمانی "ن" حرف بزند باز سالهای عذاب و پریشانی مرا به من برنخواهد گرداند. اما نگفتم که حالم از شنیدن صدای "ن" به هم می خورد. دیروز که توی استرس شدید کاری آنهم از دست یک مدیر مرد دیگر، اس ام اس زد که "ن" قرار است زنگ بزند و خواهش کرد که با احترام با او حرف بزنم ناخودآگاه یک خنده عصبی تحویل خودم دادم. کی از چی حرف می زند؟ چرا بعضی ها فکر می کنند هر کار که بخواهند می توانند با اعصاب و روحیه و شخصیت یک آدم بکنند؟ چرا بعضی ها انقدر خودخواهند که به خاطر خوش خوشان زندگی زناشوییشان از من می خواهند که تمام آن حس های عذاب دهنده و تمام آن نفرت چند ساله را بگذارم کنار و انگار که هیچ اتفاقی نیافتاده از آب و هوا با "ن" حرف بزنم وببخشمش تا عذاب وجدانش برطرف شود و زندگی زناشوییشان شیرین شود
؟ ..
حالا وسط این هیر و ویری که من گه گیجه گرفته ام با این مدیر بی منطق چه کنم که هر چند وقت یکبار تمام استرس ندانم کاری هایش را روی سر من و همکارانم خالی می کند دیگر راست و ریست کردن روحیه ی "ن" به نظرم احمقانه ترین کار ممکن در مورد برخی مردان بود که حال مرا به می زنند
..
میان اینها تو هستی اما. خانه که رسیدم با انرژی فراوان یک شام لذیذ پختم. بعد از مدتها. برای تو و دخترک. تو را دوست دارم. تو به من اطمینان می دهی. منطق داری. به اندازه ی من برای این رابطه وقت و انرژی و احساس به خرج می دهی. از تو ممنونم. بوی غذا که توی خانه پیچید و صدای ملایم گیتار که خانه را پر کرد دراز کشیدم روی کاناپه چشمانم را بستم و تمام صبح و بعد از ظهر مزخرف عذاب آور و حتی گریه های عصبی ظهرم توی شرکت را به خاطر آوردم. اما تو بودی. تو در راه خانه ی من بودی و من می توانستم تمام این بدی ها را بگذارم پشت این درهای چوبی قهوه ای و زیر نور ملایم مهتاب منتظر رسیدنت باشم
.
.
Oct 16, 2007
ماجرا های یکشنبه 23 مهر و من
باور کنید یا نه صبح هنوز در حال و هوای فیلم دیشب بودم. اصلا به این فکر نکردم که کی زنده ماند و کی به آغوش خانواده اش بازگشت و کی با زندگی آشتی کرد. داشتم به عشق های افلاطونی فکر می کردم. عشق یونس به هستی. عشق حسابدار به هستی. عشق هستی به هر کدامشان که آخرش هم مثل راز سر به مهر باقی ماند و شاید از نگاههایش باید حدس می زدی واقعا به کی علاقمند است. گذرانِ زندگی. و بحرانی که از دلش آهن های آبدیده بیرون آمدند و تسبیح قرمزی که نشان خون دل بود. خوشحال شدم که این همه دیالوگ زیبا شنیدم و آخر فیلم با صحنه های سبک عروسی روبرو نشدم. خوشحال شدم که علی نصیریان شاهکار بود. پیرمرد لنگانی که عاشق واقعی بود و هستی از دالان مرگ با شنیدن مناجاتش به دنیای خاکی بازگشت. صبح حال عجیبی داشتم که البته با چرندگویی های مدیرعامل هم به شکل وصف ناپذیری به گند کشیده شد
اتاق خوابم طی یک تصمیم اساسی زیر و رو شد. دکوراسیونش را عوض کردم و یکدست ست اتاق خواب عالی برایش گرفتم. تمام وسایل اضافی حتی کامپیوتر را از آنجا بیرون آوردم. تمام شلوغی هایش را از آن گرفتم. کردمش جایی برای آرام گرفتن. تصمیم کبری بود که از لحظه ی گرفتن تا به انجام رساندنش واقعا تلاش کردم و حالا خوشحالم که آن چیزی که درون ذهنم به تصویر کشیدم به واقعیت تبدیل شد. این هدف های کوچک مرا خیلی امیدوار و مصمم می کنند. هر کدامشان انگار شارژری هستند که به من یادآوری می کنند اگر چیزی بخواهم با برنامه ریزی و جدیت به آن خواهم رسید. می ماند کنکور سال بعد. امسال متاسفانه قبول نشدم. آنهم دقیقا به این خاطر که دور دو تا از کتابهای مرجع را خط کشیدم و نخواندمشان. طبیعتا 40 درصد سوالها بی جواب ماندند و معدل قبولی نگرفتم. اولش دلم سوخت چون برای بقیه درسها زمان گذاشته بودم. اما حداقلش این بود که خیلی چیزها یادگرفتم و سال دیگر با برنامه ریزی بهتر امیدوارم اتفاق امسال را جبران کنم. البته قبولی من در کنکور ارشد با کار تمام وقت بیرون و رسیدگی به تمام امور دخترک و مسئولیت های ریز و درشت خانه و حمایت روحی مادری که بعد از فوت پدر حالا اصلا دلم نمی خواهد تنها بگذارمش شق القمر است. اما اگر به این هدف هم برسم واقعا به خودم آفرین خواهم گفت. تا ببینیم چه می شود
فعلا که می ماند جواب دادن به یک نامه ی سراسر ناامید کننده از شرکت طرف قرارداد خارجی که از هزینه های درخواستی شرکتِ ما فقط حاضر شده حق گمرک را بازپرداخت کند و ترجمه ی یک متن بیخود از یک کار شخصی که در عوض برایش پول خوبی خواهم گرفت و عصر هم گشتن به دنبال یک روتختی حسابی و خریدن کلم بروکلی برای یک غذای لذیذ و صدالبته فکر کردن به ماجرای صبح و حرص خوردن از دست مدیرعاملی که هیچ چیزش به مدیر نرفته
!
!
Oct 11, 2007
thats enough, to have a rose from the rose garden of the world!*
* گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس
Oct 9, 2007
امضا
بانوی جَو زده
Oct 1, 2007
هجویاتِ احتمالا ناشی از سرماخوردگی و گرسنگی
چه لزومی دارد برای اجزای زندگی گریه کنیم
؟
یا این یکی
این که بفهمیم حرف احمقانه ای زده ایم یا کار احمقانه ای کرده ایم چیزی نیست، ما باید درس بسنده تر و مهم تری را بیاموزیم: این که ابلهی بیش نیستیم
و مثلا این یکی
فقط اگر می توانستم از این توهم خلاص شوم که نسل آدم های رذل و نکبت را همتراز خود بدانم، حال و روزم بسیار بهتر می شد (شوپنهاور)
هه
فیلسوفها هم آدمهای مازوخیست افسرده ای بوده اند
بگذریم. من امروز شمشیرم را برای این کتاب از رو بسته ام
یک مقاله خوب هم اینجا خواندم
.
آخیش
یک صدای رعد و برق هم شنیدم
کاش باران بزند
Sep 30, 2007
دست نوشته های پاییزی
من و کارمندان واحد روبرویی این مجتمع بزرگ کاری، هر روز با باز کردن کمی از پنجره های اتاقمان به هم سلام می کنیم. ما همدیگر را نمی بینیم. فقط از باز بودن پنجره هایمان می فهمیم که سر کارمان حاضریم. خانم چاق روبرو گاهی جلوی پنجره می ایستد و سیب گاز می زند. احتمالا" رژیم دارد. من شکمش را از درگاهی پنجره می بینم. خانم و آقای جوان هم گاهی گوشی به دست سرشان را از پنجره بیرون می آورند و حرف می زنند چون موبایل ها اینجا داخل ساختمان آنتن نمی هند.
کتاب "دلتنگی های نقاش .." را تمام کردم. غافلگیری های پایان داستانها را دوست داشتم. اما فکر می کنم سلیقه ی آدمها با گذشت زمان تغییر می کند. نمی دانم چرا اسمش را شاهکار گذاشته اند. من بعضی جاهای کتاب واقعا حوصله ام سر می رفت.
کتاب دیگری شروع کردم به نام "تسلی بخشی های فلسفه" نوشته آلن دوباتن با ترجمه عالی عرفان ثابتی. هنوز نظر ثابتی درباره اش ندارم چون کمی بیشتر از آن را نخوانده ام. اما به نظر می آید بد نباشد آدم کمی هم از حال و هوای گذشتگان و نحوه ی تفکرشان سردربیاورد.
پشت کتاب این جملات نوشته شده
این کتاب می کوشد تا با استناد به آثار شش فیلسوف بزرگ راه حل هایی برای مشکلات روزمره ی ما ارائه کند. با خواندن این کتاب از " سقراط" می آموزیم که عدم محبوبیت را نادیده انگاریم. "سنکا" به ما کمک می کند تا بر احساس یاس و ناامیدی غلبه کنیم. و "اپیکور" بی پولی ما را چراه می کند."مونتنی" راهنمای مناسبی برای درمان ناکارآیی ماست. عشاق دلشکسته می توانند با خواندن آثار" شوپنهاور" تسلی خاطر یابند و کسانی که در زندگی با سختی های زیادی روبرو هستند با "نیچه" همذات پنداری خواهند کرد
کار و زندگی هم به قوت خود باقی ست
فعلا همین دیگر
Sep 23, 2007
Sep 22, 2007
تمام روز در آینه گریه کردم
..
..
جمعه
با انرژی وصف ناپذیر از خواب بیدار شدم و تغییرات اساسی در منزل دادم که هنوز تمام نشده. استریو را از اتاق خواب به نشیمن انتقال دادم. گلدان ها را به ردیف روی میز چوبی پذیرایی چیدم. ساقه های بلندش را توی گلدان آب گذاشتم. از شر قاب چوبی سیاهرنگ استریو که همیشه از آن بدم می آمد خلاص شدم و راهی انباری اش کردم. خیلی کارهای دیگر هم در برنامه ام هست که برای اتاق خواب در نظر دارم. باید کار می کردم. باید این انرژی عجیب را که این روزها با من است برای تغییر بکار می بردم. تغییر. این همان چیزی است که به آن احتیاج دارم. و دارم بی وقفه و به هر شکلی که راضیم کند آن را به کار می بندم. بدون هیچ شکی. من با تمام جسم و روانم به انجامش نیاز دارم
شنبه
بهترم. احساس رهایی می کنم. تصمیم ناگهانی دیروز مثل آرام بخش اثر کرده. بیشتر ذهنم درگیر برنامه هایم است. به چیز دیگری فکر نمی کنم
..
..
Sep 20, 2007
دو پاراگراف نوشته به جای صد پاراگراف حرف
!
از خودم دلخورم. از اینکه غرورم را زیر پا گذاشته ام و زوم کرده ام روی مسئله ای که می دانم هر چه بیشتر اصرار کنم کمتر جواب می گیرم. اما این وضعیت به میل من ایجاد نشد. من می خواهم یک راه حل پیدا کنیم.
یک راه حل
یک راه حل
یک راه حل
Sep 19, 2007
رویا1
پ ن. پست بالا با لبخند ژکوندش مال یک بخش از من است. بخش دیگرم خسته و کلافه است. ذهنم یک جایی گیر کرده و خودش هم نمی داند کدام راه را باید بگیرد و برود. امروز هم که کار از سر و کولم بالا می رود و وقت ندار سرم را بخارانم هوس کتاب خواندن و فیلم دیدن کرده ام!. کتاب " دلتنگی های نقاش .." را دست گرفته ام و چند تا از داستان هایش را هم خوانده ام. کمی عقبم. می دانم. گوشه ی کتاب نوشته ام "5شنبه 5 دیماه 1383 کتابفروشی گلشن" و آنوقت تازه این روزها رفته ام سراغش. مدتها بود کتاب نمی خواندم. به دلایل مختلف. بله داشتم می گفتم فیلم دیدن. خنده دار است می دانم. وقتی دلم می گیرد و حوصله ندارم به کتاب و فیلم (اگر فیلم خوبی دم دست باشد) پناه می برم. دوست خوبی چند تا فیلم از لوئیس بونوئل برایم فرستاده که کامل ندیدمشان. نصفشان اینجا توی کشوی میزم هستند. می خواستم امروز که بی حوصله و کمی کلافه بودم بجای درخواست پروفرما پشتم را بکنم به تمام دنیا و بنشینم فیلم ببینم. اما نشد
پ.پ.ن. عجب پست خنده داری شد. دقیقا مثل امروز خودم
Sep 18, 2007
..
..
Sep 15, 2007
بُرش
زن گفت: کاش وقت داشتیم یه چای می خوردیم جلوی این منظره
مرد در تایید حرفش گفت: آره اونم توی اون یکی تراس
بلند شدند. لباسهایشان را پوشیدند و راه افتادند
تمام راه الهه می خواند و آن دو سکوت کرده بودند. شاید به الهه گوش می کردند. شاید به ندای درونشان
..
..
Sep 12, 2007
Sep 11, 2007
20 شهر ی ور
راستی، دیشب خانه ی بغلی ما عروسی بود. برای من که شب تولدم بود خوش یمن بود. یک چیز دیگر، آن شمع های رنگی کوچک باریک، امسال کیک تولد دخترک، تو، و من را روشن کردند. این هم برای من نشانه ی خوبی ست. نشانه های کوچک خوبی که زندگی را در پشت تمام شبها و روزهایش برای لحظاتی زیباتر، شیرین تر، و روشن تر می کنند.
امروز اولین روز از سی و هفتمین سال زندگی من است.
Sep 8, 2007
اینجا چراغی روشن است
خیلی بد است که آدم نسبت به خانه ای که در آن زندگی می کند چنین حسی داشته باشد؟ ولی من دلیلش را می دانم. لحظاتی را که اینجا در حیاط درختکاری شده می گذرانم مرا از خانه جدا می کند. خوب می فهمم. اینجا هم که مهمانم. می روم. و وقتی برمی گردم خانه برایم زندان می شود انگار. بال هایم را کنده اند انگار. دلیل این را هم خوب می دانم. این خانه نیست که بالهای مرا می کند. این جدا شدن از توست که مرا اینگونه بی قرار می کند. می خواهم لحظات بی قراریم را در یک چهار دیواری از آن خودم سپری کنم تا آرام بگیرم. می خواهم چشمم به چشمان مادر نیافتد. می خواهم تنها باشم کمی با خودم. می خواهم ببینم که زمان می گذرد و آرام آرام مرا با خود پیش می برد. می خواهم در خانه ای آرام بگیرم و ساکن شوم که به من یادآوری کند زندگی همین است. توی خانه ی مادر همیشه احساس می کنم مهمانم. باید بروم. می خواهم بروم. اما به کجا. به حیاط درختکاری شده پناه می برم اما آنجا هم که جای من نیست. آنجا هم که مهمانم. می خواهم یک چهار دیواری باشد که آنجا سرم را در لاک خودم فرو ببرم و فکر کنم بی آنکه قضاوت کنم. بی آنکه بی طاقت شوم.
Sep 6, 2007
وقتی همچین جمله ای در یک کتاب کت و کلفت مدیریتی وجود داشته باشد آنوقت دیگر چه انتظاری باید از من بینوا داشت
این وبلاگ که هنوز خصوصی است. همین چند نفر هم که آدرس اینجا را دارند اگر اینجا که می آیند تک سرفه ای یاللهی چیزی نگویند که من دق می کنم از بی بازخوردی
گفته باشم، من تا بازخورد نگیرم دیگر هیچی نمی گویم. اصلا خاطرات سفر آبگرم و اسکیت سواری و بخور و بخواب های این چند روزه و داستان جیغ های سرکار و ضریح کنار تخته سنگ و نجواهای شبانه و رستوران چینی و خواب دیشب و خاطرات کودکی و
Aug 28, 2007
تیتر این پست را از تیتر مقاله روزنامه کش رفتم. موضوعش هم واقعی ست. شش سال پیش در چنین روزی شروع به وبلاگ نوشتن کردم. و نوشتن این وبلاگ با تمام خوبی ها و بدی هایش برای من درس بزرگی بود. به قول یکی از دوستان حالا دیگر دورانش بسر آمده. درست یا غلطش را کاری ندارم. اما حتی اگر فکر کنیم که سالها پیش دوران اوجش بود من نیز با آن اوج بالا رفتم و با نوشتن، دیگران را و بیشتر خودم را شناختم. یاد گرفتم احساساتم را بنویسم. حس های خوب را جاودانه کنم و از شر حس های بد خلاص شوم. همان اوایل با نوشتن خاطرات تلخ جداییم به شکلی خودم را روانکاوی کردم و اعتقاد دارم که همان خالی شدن ها کمک بسیار بزرگی در تحول روح و افکارم بود. نوشتن وبلاگ دری از دنیاهای جدیدی را به روی من باز کرد. از خاطره ی فراموش نشدنی کشف وبلاگ کرگدن و سالهای ابری و پوست انداختن و شرقی و زنانه ها و خیلی وبلاگ های تاثیر گذار گرفته تا ماجرای حک شدن کودکانه ی وبلاگم و از وبلاگ زنانه ی لافم فینی که قربانی خودخواهی ها شد گرفته تا نقطه عطف زندگی عاطفیم یعنی برخورد با تو. از خاطرات تلخ از دست دادن عزیزانم که نگو. از زلزله ی تکان دهنده ی بم تا ماجرای اعدام صدام و انتخابات ریاست جمهوری و دهها ماجرای اجتماعی و سیاسی دیگر. همه و همه اینجا هستند. خلاصه اینکه اگر به گذشته بازگردم دوباره تمام این سالها را خواهم نوشت. "آهو" و اینجا هم "نیلوفر در آینه" شش سال از زندگیم مرا همراهیم کردند. من بزرگ شدنم را به چشم دیدم. و شش سال یک عمر است.
Aug 27, 2007
دیروز از زیر پل میرداماد تا شهر کتاب آرین قدم زدم. رفتم داخل شهر کتاب. یک کتاب موسیقی های ساده ویولن برای دخترک و یک کتاب کوچک فنگ شویی برای خودم خریدم. بوی کتاب ها را داخل ریه هایم فرو بردم و چند لحظه ای رخوت روزهای گذشته را احساس کردم. کتاب کوچکم را خواندم و لذت بردم. خیلی خوب بود. نه فقط کتاب. بلکه کتاب خواندن. چند وقت بود غیر از کتاب های درسی کتاب دیگری دست نگرفته بودم. این کتاب کوچک دست گرمی بود برای آشتی دوباره با دنیای پر رمز و راز کاغذ. این چند خط کوتاه هم دست گرمی است برای آشتی با دنیای پر رمز و راز نوشتن. دوباره می نویسم. و چه حس خوبی ست.
Aug 12, 2007
Jul 22, 2007
ماجرای دسک تاپ و غوث الدین
فکر می کنم عاشقم شده باشد. اگر هنوز هم عشق های افلاطونی وجود داشته باشند. آن سالها که وجود داشت. من یک دختر دانشجوی 20 ساله بودم و غوث الدین سرایدار افهانی مجتمعی که من در یکی از شرکت هایش کار می کردم. مهربان بود و سر به زیر و مظلوم. با لهجه ی افغان صحبت می کرد و سرخ می شد. من هم دلش برایش می سوخت و بهش محبت می کردم. برایش کورن فلکس می خریدم که صبحها با شیر بخورد. سلام هایش را بی جواب نمی گذاشتم و به رویش لبخند می زدم که دلش گرم باشد. یک روز با شوخی بهش گفتم:"غوث الدین، هیچ می دانستی که چقدر شبیه بروس لی هستی؟!" این آغاز ماجرا بود
فردا صبحش سبیلش را از ته سه تیغه کرد و رفت و آمد هایش به دفتر ما بیشتر شد. شروع کرد به زیر لب آواز خواندن. با نگاههای طولانی و صورت برافروخته. یک روز توی میز کارم یک نامه عاشقانه پیدا کردم. عاشقانه به معنای واقعی! کار خودش بود. داده بود خانم "ب" صاحب مزون بغلی مثلا برای نامزدش در اسلام آباد بنویسد. بعدها خانم "ب" این را به ما گفت. دیگر خطرناک شده بود. کلید دفتر ما دستش بود و من دیگر جرات نمی کردم یک دقیقه تنها بمانم. موضوع به مدیریت کشیده شد و غوث الدین از سرایداری عزل و از مجتمع خیابان بیژن تبعید شد
حالا بعد از شانزده سال نوبت دسک تاپ شده. این اسمی ست که من رویش گذاشته ام. چون همیشه همه جا هست. توی راهروها. توی آسانسور. پشت در شرکت. با سر پایین و اندام لاغر مشغول دستمال کشیدن و طی کشیدن است آنهم با حرکتی مداوم و اسلوموشن. صبح ها محال است رسیدن من را از دست بدهد. از پارکینگ تا پشت در شرکت پشت من ولو است. با من می پرد توی آسانسور و سلام می کند. همانطوری مهربان است و سر به زیر و مظلوم. با لهجه ی شیرین شیرازی. جواب سلامش را می دادم تا همین چند وقت پیش. یعنی تا قبل از روزی که پشت سرم توی سوپر بغل شرکت مثل جنی که مویش را آتش بزنند پیدا شود و بگوید سلام. حالا کم کم دارم ازش می ترسم. همزمانی ِ پریدنش توی آسانسور و رسیدنش جلوی در مجتمع و تمیز کردن پنجره ی جلوی اتاقم که اتفاقی نیست. طفلک. نمی خواهم به روز غوث الدین دچار شود. البته خوشبختانه هیچ شباهتی به هیچ هنرپیشه ای ندارد و چقدر شانس آورده از این بابت
خلاصه اینکه ماجرایی داریم من و دسک تاپ. دیگر علنا" دارم ازش فرار می کنم و او هم همیشه سر به زنگاه همه جا پیدایش می شود. چند روز پیش تا رفتم توی آسانسور آمد جلوی در. یک آقا هم سوار شد. رفتیم پارکینگ. آقا پیاده شد. رسیدم همکف. در که باز شد دوباره طی به دست جلوی رویم بود. ظهر تا سوار آسانسور شدم پرید تو و آسانسور راه افتاد. بلافاصله دگمه ایست را زدم ولی کار از کار گذشته بود. با همان لهجه ی شیرین شیرازی گفت:" دیگه واینمیسته" و من از ترس داشتم زهر ترک می شدم. قیافه ی غوث الدین آمده بود جلوی چشمم و هر آن منتظر یک حرکت محبت آمیز کفشکی بودم.
طفلک
فکر می کنم عاشقم شده باشد
حالا اگر بداند من درباره اش مطلب نوشته ام
Jul 16, 2007
بازگشت
دلم می خواهد دوباره بنویسم. از همه چیز و از همه جا. از تمام اشارات زندگی. مثل قبل ترها. و این برای فرار از خود است یا برای بازگشت به خود. نمی دانم.
در ستایش بنزین
یک سوال فلسفی!
مردم از کجا بنزین گیرشان آمد که خیابانها دوباره مثل قبل از سهمیه بندی شلوغ شدند؟؟
Jul 10, 2007
خدا
سلام خدای خوبی که همین دور و برهایی. توی جوراب گلوله شده روی زمین یا جایی بین نقطه ی تلاقی ستاره های این آسمان درندشت. یا توی قلب بادکرده ی پرطپش زن یا روی سنجاق سر فیروزه ی عروسک کنار آینه. کسی چه می داند. شاید هم توی قلب باد کرده ی پر طپش مردی هستی که آرام زمزمه می کند" می ..خو.. بد..نی...یک...از...عزی ..ترین.. عزی...ن...ز..گی...من....هس...ت...و...خ...هی...م...ند.." یا شاید هم در شوک دوروزه ی زن خانه کرده بودی. شوکی که سرانجام مثل آب روی آتش فرو ریخت و باران بهار شد روی گونه های استخوانی اش. یا شاید هم روی یکی از گوشواره های چلچراغ آن سقف بلند بودی که گامهای لرزان زن روی فرش قرمز رنگی که به آن نور می پاشید پیش می رفت. به کجا؟ کسی چه می داند ..
نگاه
متاسفم آقای باستر کیتون! چسبيده به ديوار. باید به ابروان هشتی تان نگاهی انداخت و کلاه لبه دارتان را کمی عقب تر گذاشت بلکه خوش قیافه تر به نظر برسید. تازه اگر خدای زن توی چشمان منتظر شما هم خانه کرده باشد شاید مرحمتی شود و در افقی که مدتهاست به آن خیره شده اید یک دسته گل نرگس بروید. یک دسته گل نرگس وحشی که از ناچاری گل نرگس نیست. کسی چه می داند .. شاید زن هم روزی می خواسته یک دسته گل نرگس وحشی باشد ..
بودا
بودای عزیز من پروانه ای بر شانه ی کودکی ست که در نیزارها به دنبال گنج می گردد. و در جنگ و هیاهو به دنبال شاخه ی زیتون. یا در حیاط بزرگ خانه ای در کویر سوار بر اسب جادویی نامرئی اش می شود و پيتکو پيتکو کنان حیاط را در دنیای خود فتح می کند. یا با آرزوهایی واقعی در دنیایی خیالی مثل بزرگسالی خیالی بازی می کند. کسی چه می داند ..
شیر نسکافه ی غلیظ
در این روزهای کشدار بی پایان و آغاز هم روی تخت دراز کشید و کتاب خواند. در سکونی سنگین که معلوم نيست برای چه و از کجا آمده. هیاهوی درون را مگر می شود با تورق صفحات سفید کتاب جلد نارنجی آرام کرد. یا مگر می شود هیاهوی زندگی پشت این دیوارها را با سکون مرموز قلب تاخت زد. قلب باد کرده ی پر طپشی که انگار همه ی این سی و اندی سال را چوب حراج زده. سی و اندی سال تلاش و تلاش و اشک و لبخند. و چند سال دیگر اشک و لبخند و تلاش و تلاش. چند سال؟ کسی چه می داند ..
....
معشوق من
انسان ساده ای ست
انسان ساده ای که من او را
در سرزمین شوم عجایب
چون آخرین نشانه ی یک مذهب شگفت
در لا به لای بوته ی پستان هایم
پنهان نموده ام.
نوستالژی
۳۰ فروردين ۱۳۸۳
Jul 4, 2007
غرغرنامه
حال و روز خوشی ندارم. اعصابم توی کار زیادی خرد می شود. از نفهمی و نفهمی بعضی آدمها حرص می خورم. از خودخواهی ها. آدم نمی داند به کی اعتماد کند. هر روز یک بی اخلاقی و رندی تازه کشف می کنم. بعدش هم از دست خودم حرص می خورم که چرا مانده ام و تحمل می کنم. بعدش هم هزینه های زندگی و محافظه کاری های این روزها که به گمانم به خاطر سن است خودی نشان می دهند و باز هر تصمیمی را موکول می کنم به بعد.
ج محتمل است که ازدواج مجدد کند. و این برای من دردسری شده. همه دلشان به حال من می سوزد! با م که حرف می زنم مدام می گوید حالا معلوم نیست. مادر به ج می گوید که از نامزدبازی هایشان چیزی جلوی من نگوید. ج که اصلا توی چشمهایم نگاه نخواهد کرد. انگار که دارد کار زشتی می کند که تنهایی اش را به هم می زند و انگار به قولی که داده برای مجرد ماندن و ازدواج نکردن و آزادی را حفظ کردن پایبند نبوده و برای همین انگار به من که می رسد خودش را نمی بخشد! نمی دانم با افکارشان چکار کنم. نمی دانم چگونه حالی شان کنم که من از اینکه او ازدواج مجدد می کند و من نه خیلی ناراحت نیستم. راستش شاید کمی ته دلم وسوسه شوم اما این هیچ ارتباطی به او ندارد. زندگی او و من زمین تا آسمان فرق دارد. او تنهاست. من دخترک را دارم. او از من سنش بالاتر است و من هنوز فرصت دارم. گاهی فکر می کنم شاید اگر روزی بیاید که مطمئن شوم ازدواجی در کار نیست به این نکته برسم که گرچه بخشی از زندگیم کامل نیست اما بخشی دیگر را در نهایت تلاشم انجام داده و به آن مشغولم. و آن هم بزرگ کردن و تربیت دخترک است. وقتی کار دیگری نیست خوب می ماند همین یک کار دیگر. بیشتر نمی خواهم حرف بزنم در موردش.
این درس خواند برای کنکور ارشد هم قوز بالای قوز شده برای خودش. درس که نمی خوانم عذاب وجدان می گیرم. دستم به هیچ کتاب دیگری نمی رود مبادا در حق قولی که به خودم داده ام کوتاهی کرده باشم. درس ها هم که قربانش بروم. مثل بختک از سر و کول آدم بالا می روند و با این وضعیت شگفت زدگی من در برابر این کتابها و بی وقتی نمی دانم آخرش چه خواهد شد.
خسته ام. از کار. از سر و کله زدن با زندگی. از شمردن کیلومتر های کیلومتر شمار و حساب کردن مسیرهایی که رانندگی می کنم. از اینکه هنوز یک فرصت سفر کوتاه هم پیدا نکرده ام. چه با دخترک. چه با تو. از بی پولی و کم آوردن های همیشگی. از گرما و لباسهایی که می چسبند به تن و ول نمی کنند.
دلم یک سفر می خواهد.