Dec 30, 2004


ماجراي گل خريدن آقايان براي خانمها و وايس ورسا !


چراغ قرمز است. ماشينها پشت چراغ ايستاده اند و پسران گل فروش با دسته هاي بزرگ گل نرگس و گل رز تر و تازه لابلاي ماشينها مي لولند. من از پنجره ي ماشين به بيرون نگاه مي كنم كه چشمم مي خورد به گل فروشي كه به يك ماشين دخيل بسته. از گل فروش اصرار از آقاي راننده انكار. خانم بغل دست آقا نشسته و با خنده اي ماسيده بر لب به بيرون نگاه مي كند و شايد هم منتظر عكس العمل مرد است. هر چه گل فروش بيشتر آويزان مي شود آقا با نگاهي پيروزمندانه و ژستي شبيه مجسمه ي ابوالهول بيشتر بر نخريدن گل اصرار مي كند. بيچاره گل هاي به اين زيبايي كه هيچكس قدرش را نمي داند. نه پسر گل فروش كه گل برايش فرقي با روزنامه ندارد و نه مرد راننده كه لابد دوست ندارد گل خياباني بخرد. اما گل، گل است. چه فرقي مي كند؟ چراغ سبز مي شود. راننده پايش را روي پدال فشار مي دهد و گلها مي مانند روي دست گل فروش!



- مثلا پرده ي اول:


مرد يك دسته گل مي خرد و مي گذارد توي دامن زن. خوب بله. گلها سفارشي تزئين نشده اند. از گل فروشي بالاي شهر هم نيستند. گلهاي زينتي گرانبها هم داخلشان نيست. از همه جالبتر اينكه هيچ مناسبتي هم وجود نداشته تا خريده شوند. اما زندگي شيرين مي شود چون گل، گل است!



- شايد هم پرده ي دوم:


زن وقتي اصرار گل فروش و انكار مرد را مي بيند گل فروش را به پنجره خود مي خواند و يه دسته گل بزرگ نرگس شايد هم رز مي خرد و مي گذارد روي داشبورد حد فاصل شيشه ماشين و فرمان كه مرد پشتش نشسته و  به مرد مي گويد: « دوستت دارم »



- از همه خنده دار تر پرده ي سوم:


زن و مرد مشغول جر و بحثند كه پسر گل فروش مثل خروس بي محل دسته گل را از پنجره ي باز ِماشين مي فرستد داخل !



 - پرده ي نمی دانم چندم:


زن نيست. مرد نيست. گل نيست. گل فروش هم نيست. در چند ثانيه ، در چند ثانيه ي كوتاه همه چيز به تلي از خاك تبديل شده. در چند ثانيه اي كه كره ي زمين قولنجش را می شكند ..


يکی می گفت هميشه خيلی زود دير می شود ..


 


 


 


 



 


 


 

Dec 26, 2004

من به يك چشمه می انديشم


به وهمی در خاك ..


فروغ


 

Dec 24, 2004

....


من نيمه ی دوم زندگی ام را


در شكستن سنگها، نفوذ در ديوار ها، فرو شكستن درها


و كنار زدن موانعی می گذرانم كه در نيمه ی اول زندگی


به دست خود، ميان خويشتن و نور نهاده ام


 


اوكتاويو پاز


 

....


من نيمه ی دوم زندگی ام را


در شكستن سنگها، نفوذ در ديوار ها، فرو شكستن درها


و كنار زدن موانعی می گذرانم كه در نيمه ی اول زندگی


به دست خود، ميان خويشتن و نور نهاده ام


 


اوكتاويو پاز


 

Dec 22, 2004

يک مشت خاطره


تمام موهايش سفيد شده. سفيد اما همانطور مجعد و تابدار. با چشمانی سياه که در پناه ابروان سياه پرپشتش جا گرفته اند .. چکمه های بلند لاستيکی به پا می کرد و شلنگ سنگين را دنبال خودش دور تا دور فلکه می کشيد و به چمنهای فلکه و درختان کاج کوتاه و خپل و بوته های تيغ دار گل سرخ آب می داد. هر از گاهی سر شلنگ را به طرف ما می گرفت. دختران و پسران شيطان محله که از صبح لابلای کاج ها و بوته ها گم و پيدا بوديم تا وقت غروب. ما می دويديم و جيغ می کشيديم و ادای ترسيدن را درمی آورديم تا بخنديم. هيچوقت خيسمان نمی کرد. اما کافی بود چشم غره برود .. بعد از ظهر ها می رفت توی دکه ی آهنی کنار فلکه و می خوابيد. آنجا خانه اش بود. آنجا زندگی می کرد.زمستان در سرمای اتاقک آهنی و تابستان در حرم گرمای آهن تفديده. من و سيمين و خاطره هميشه لابلای درختان کاج بوديم. زير سايه ی گرد کاج ها روی چمن ها خانه می ساختيم و مهمان هم می شديم و می خوابيديم و بيدار می شديم و خلاصه زندگی را بازی می کرديم.


او نگهبان کاج های ما بود ٫ نگهبان چمنهای سبز و بوته های بزرگ و فواره ی وسط ميدان که وقتی روشنش می کرد آب با فشار می چرخيد و می چرخيد و می پاشيد روی گل ها و روی کاجها و روی ما .. ما با کاج ها بزرگ شديم و پر کشيديم هر کدام سويی. هر کداممان يک گوشه ی دنيا. باغبان هنوز چکمه های لاستيکی پايش بود وقتی آجر های خانه ی ما را کلنگ می زدند.


از آن روزها بيست سال گذشته. من امروز با باغبان روزهای کودکی ام بطور اتفاقی سوار يک تاکسی شدم و دقيقه ای کنار هم نشستيم. او هرگز دخترک چشم گشاد بازيگوشی را که در سالهای جوانی اش قبل از بازنشستگی در ميدان فلان می خنداند نشناخت.


من ولی شناختمش. او کودکی من بود.


 


i need no sympathy , just let me dare to explode


اينكه نوشتن آرامم مي كند يا نه نمي دانم. اينكه بهتر است بنويسم يا كتاب بخوانم يا بگيرم بخوابم نمي دانم. اما مي نويسم ..


امروز خانمي آمد تا براي خودش و همسرش و پسر خردسالشان يك تور خارجي رزرو كند. كلي با احساسات.كلي با آرامش. آنچنان از سفرشان حرف مي زد انگار كه قرار است مهم ترين كار دنيا را به اتفاق همسرش انجام دهند.بروشور هتل ها را چنان با دقت وارسي مي كرد كه بيا و ببين. در مورد قيمت.در مورد رنگ روتختي اتاق هاي هتل.در مورد مراكز تفريحي براي پسركشان.در مورد سالن بيليارد هتل و ساعت دقيق آنجا براي همسرش. در مورد همه چيز با دقت تمام اطلاعات مي گرفت.از همانجا هم به همسرش تلفن كرد و با مهرباني گزارش تمام كارهايي را كه با ما انجام داده بود به او داد و با آرامش گوشي را گذاشت توي جيبش. سيزده سال از همسرش كوچك تر بود. و پسر چهار ساله شان گرانبهاترين دارايي زندگي شان به نظر مي رسيد.بعد از حدود نيم ساعت رفت تا پسركش را از مهد بردارد و به منزلش برود تا شب با همسرش مشورت كند و جواب نهايي را براي انتخاب هتل و پرواز و تاريخ تور به من اطلاع دهد.


نمي دانم چرا. ولي يك لحظه دلم خواست جاي او بودم .. يک چيزی در اين زن بود که دلم می خواست داشتمش .. يک جور آرامش قلبی .. يک جور اطمينان خاطر ..



ديشب خوب بودم. امشب باز غمبرك زده ام. وقتي مي بينم اينطور تحت تاثير شرايط قرار مي گيرم از خودم حرصم مي گيرد. اين سكوت اذيتم مي كند. حالا ديگر وقت سكوت نيست. دلشوره رهايم نمي كند. چند روز گذشته دلتنگ بودم اما آرام. حالا باز اين دلشوره ي مزاحم .. اين عدم قطعيت .. عدم قطعيت .. عدم قطعيت دارد لهم مي كند ..



باز وقت تغيير دادن مفاد قرارداد شد و آقاي م باز موبايلش را خاموش كرد.نمي دانم اين پسر تا آخر كار مثل بچه آدم رفتار خواهد كرد يا نه.نگرانم.


هنوز نامه ي وكلا را براي امضا نبرده ام. نمي دانم ادامه دهم يا منصرف شوم. با اطلاعات مختصري كه گرفتم فكر مي كنم از اين طريق به نتيجه اي نرسم. بايد ميان بد و بدتر يكي را انتخاب كنم. اما نمي دانم كنار آمدن با س يا ادامه دادن اين پيگيري هاي توان فرسا كدامشان بد و كدامشان بدتر است!


كار بيمه ام هم تمام نشده هنوز. البته اين جاي نگراني ندارد. فقط يكي دو نصفه روز وقت مي خواهد. تمامش مي كنم.


امروز قرارداد بستم. البته يك قرارداد آبكي به نظر خودم. يك صفحه ي آ چهار با چند سوال و جواب كوتاه و دو امضا. امضاي من و امضای مديرعامل. ديروز يك مسافرت كاري پيش آمد كه قرار شد بروم. اما درست در لحظه ي آخر مديرعامل شركت ، كارآموزمان ( يعني همسر خودش ) را به جاي من ( كه خير سرم مديرفني شركت هستم) به اين سفر فرستادند( صرفا چون كلاس بصورت رايگان همراه با تور سه روزه در هتل شايان كيش برگزار مي شد)من هم امروز درخواست تعيين حدود وظايف كردم و توضيح دادم كه اگر كارآموز مي تواند به صرف رابطه ي خانوادگي با مديرعامل به جاي مديرفنی در كلاس توجيهي شرکت کند پس از اين به بعد بايد تمام كارهاي مربوط به خودش را خودش هندل كند و مدام از صبح بيخ گوش من سوال پيچم نكند كه به صرف ناشي بودن مجبور شود تند تند يادداشت بردارد.


به همه چيز بدبين شدم. از همه چيز خسته شدم. توانم را از دست داده ام. نيرويم را هم. صبرم را هم. حوصله ام را هم.


كاش يك سيب اينجا بود. يك سيب كه گازش بزنم و به خواب هزار ساله بروم.


 


Dec 21, 2004

just let me dare to explode ..

اينكه نوشتن آرامم مي كند يا نه نمي دانم. اينكه بهتر است بنويسم يا كتاب بخوانم يا بگيرم بخوابم نمي دانم. اما مي نويسم ..
امروز خانمي آمد تا براي خودش و همسرش و پسر خردسالشان يك تور خارجي رزرو كند. كلي با احساسات.كلي با آرامش. آنچنان از سفرشان حرف مي زد انگار كه قرار است مهم ترين كار دنيا را به اتفاق همسرش انجام دهند.بروشور هتل ها را چنان با دقت وارسي مي كرد كه بيا و ببين. در مورد قيمت.در مورد رنگ روتختي اتاق هاي هتل.در مورد مراكز تفريحي براي پسركشان.در مورد سالن بيليارد هتل و ساعت دقيق آنجا براي همسرش. در مورد همه چيز با دقت تمام اطلاعات مي گرفت.از همانجا هم به همسرش تلفن كرد و با مهرباني گزارش تمام كارهايي را كه اينجا انجام داده بود به او داد و با آرامش گوشي را گذاشت توي جيبش. سيزده سال از همسرش كوچك تر بود. و پسر چهار ساله شان گرانبهاترين دارايي زندگي شان به نظر مي رسيد.بعد از حدود نيم ساعت رفت تا پسركش را از مهد بردارد و به منزلش برود تا شب با همسرش مشورت كند و جواب نهايي را براي انتخاب هتل و پرواز و تاريخ تور به من اطلاع دهد.
نمي دانم چرا. ولي يك لحظه دلم خواست جاي او بودم ..
.

ديشب خوب بودم. امشب باز غمبرك زده ام. وقتي مي بينم اينطور تحت تاثير شرايط قرار مي گيرم از خودم حرصم مي گيرد. اين سكوت اذيتم مي كند... حالا ديگر وقت سكوت نيست. دلشوره رهايم نمي كند. چند روز گذشته دلتنگ بودم اما آرام. حالا باز اين دلشوره ي مزاحم .. اين عدم قطعيت .. عدم قطعيت .. عدم قطعيت دارد لهم مي كند ..
.

باز وقت تغيير دادن مفاد قرارداد شد و آقاي م باز موبايلش را خاموش كرد.نمي دانم اين پسر تا آخر كار مثل بچه آدم رفتار خواهد كرد يا نه.نگرانم.
هنوز نامه ي وكلا را براي امضا نبرده ام. نمي دانم ادامه دهم يا منصرف شوم. با اطلاعات مختصري كه گرفتم فكر مي كنم از اين طريق به نتيجه اي نرسم. بايد ميان بد و بدتر يكي را انتخاب كنم. اما نمي دانم كنار آمدن با س يا ادامه دادن اين پيگيري هاي توان فرسا كدامشان بد و كدامشان بدتر است.
كار بيمه ام هم تمام نشده هنوز. البته اين جاي نگراني ندارد. فقط يكي دو نصفه روز وقت مي خواهد. تمامش مي كنم.
امروز قرارداد بستم. البته يك قرارداد آبكي به نظر خودم.يك صفحه ي آ چهار با چند سوال و جواب كوتاه و دو امضا. امضاي من و امضاي آقاي ت. ديروز يك مسافرت كاري پيش آمد كه قرار شد بروم. اما درست در لحظه ي آخر مديرعامل شركت ، كارآموز را ( يعني همسر خودش ) به جاي من ( كه خير سرم مديرفني شركت هستم) به اين سفر فرستادند( صرفا چون كلاس بصورت رايگان همراه با تور سه روزه در هتل شايان كيش برگزار مي شد)من هم امروز درخواست تعيين حدود وظايف كردم و توضيح دادم كه اگر كارآموز مي تواند به صرف رابطه ي خانوادگي با مديريت به جاي مديرفني به سفر كاري و شركت در كلاس توجيهي برود پس از اين به بعد بايد تمام كارهاي مربوط به خودش را خودش هندل كند و مدام از صبح بيخ گوش من سوال پيچم نكند كه به صرف ناشي بودن مجبور شود مدام يادداشت بردارد.
.

به همه چيز بدبين شدم. از همه چيز خسته شدم. توانم را از دست داده ام. نيرويم را هم. صبرم را هم. حوصله ام را هم.
كاش يك سيب اينجا بود. يك سيب كه گازش بزنم و به خواب هزار ساله بروم.
.

Dec 19, 2004

اسم تو مثل عطر ريخته است

يك داستان كوتاه،هديه به شب بلند يلدا*

بالاخره سيب ها را شمردم.هرچند مطمئن نيستم رقم درست دستم آمده باشد؛اما درخت افتاده بود و شمردن سيب هاي
درخت افتاده سخت تر از شمردن سيب هاي درخت ايستاده نبود.
شمردن سيب هاي درخت ايستاده درست مثل شمردن ستاره ها در آسمان بود.هر كار مي كردي رقم از دستت مي رفت و از درد عضله هاي گردن و سرگيجه ي ارقام جانت به لبت مي رسيد.يك بار براي نفس تازه كردن نشستم لب حوض.حشره ي درشتي در آب دست و پا مي زد و تصويري واضح از درخت در عمق موج هاي ريز مي لرزيد.پاره ي كوچكي از نماي آجري خانه هم در آب بود.حوض اگر كمي بزرگ تر بود مي شد تمام خانه را در آب ديد يا آهو را كه ايستاده بود پشت پنجره و نگاه مي كرد.حوض اما كوچك بود و بيش تر فضاي آب را تصوير درخت پر كرده بود.فكر كردم شمردن عكس سيب ها در آب آسان تر از شمردن خود سيب ها در هواست.نه لازم بود سرم را بالا بگيرم نه انگشت اشاره ام را هوا.شروع كردم به شمارش: يك،دو،سه .. دايره هاي كوچك دور حشره گم و پيدا مي شد و پيام منتشر در آب حواسم را به هم مي زد.دنياي توي آب هم با دنياي بيرون اصلا نمي خواند.در حالي كه تصويري از نصف درخت در روشنايي آب لنگر انداخته بود نصف ديگر در تاريكي سايه ي روي زمين تكان مي خورد.وانگهي نگاه كردن به آب تيره نه روشنايي بود نه تاريكي و جز اتلاف وقت و هدر دادن سوي چشم فايده اي نداشت.ناچار دوباره برگشتم سر كار اول و از نو شروع كردم به شمردن سيب هاي روي درخت.درختي كه همين يك بار بهره داده بود.پيش تر ها هميشه بارش مي رفت.شكوفه كه مي كرد سر هفته اول تمام گلبرگ هايش مثل پولك هاي سوخته الك مي شد توي كرت و دمك ها مثل جوش هاي سرسياه مي ماند روي شاخه ها و وقتي ميريخت زمين شبيه كرم هاي خاكي واچزيده ي آفتاب خورده ي بعد از باران بود در خاك؛ همان طور گل آلود،لهيده و بد زهم-سالها طول كشيد تا فهميدم كرم ها با باران بر زمين نمي‌آيند،بلكه اين زمين است كه زندگانش را از باران قي مي كند بيرون و كرم ها،پلاسيده و غارت شده در عرصات آفتاب و باد مي مانند بر جاي.
اما درخت حالا افتاده بود.آهو آن طرف تر هق مي زد.كلنگ مي كوبيد زمين،خاك را با دو دست برمي داشت مي ريخت توي باغچه ي شب بوها-گوري كوچك براي سيب ها-و باز مي كوبيد و مي كوبيد و مي كوبيد .. برگ هاي انبوه كرك دار،سرشاخه هاي سبز پرشيره،سيب هاي ريز قد گردو و حتي فندق ميان سيب هاي درشت از چشم پنهان.يك بار رقم از دستم رفت.مجبور شدم از نو شروع كنم به شمردن.هر بار كه به سيب چهل و يك مي رسيدم يادم مي رفت توي رقم چهل و دو روي كدام سيب بايد دست بگذارم.دوباره از اول شروع مي كردم به شمارش.ناچار سيب چهل و يك را محكم در مشت مي فشردم،زير لب تند تند تكرار مي كردم چهل و يك،چهل و يك و تا يادم بماند سيبي كه در مشت گرفته ام همان سيب چهل و يكمي ست و سيب بعدي كه لك داشت،نيمي از آن سرخ بود،نيمي سبزِ كال بايد سيب چهل و دومي باشد.درست همينطور چند بار مجبور شدم از يك تا چهل و يك بشمارم،سيب نوبت چهل و دو را توي مشت نگه دارم،پلك روي هم بگذارم و به گوش ها فشار بياورم تا تمجمج عصبي آهو را نشنود.
صداي هن هق،گرومپ خفه ي كلنگ با نوك زنگار ريخته در خاك آشفته،جاي خالي درخت در فضا-حالا كه مثل مرغ كُرچي بايد نشست روي خاطره ها،ذهن بايد براي لحظه ي موعود دست نخورده و بكر باقي بماند- تازه،تنها در ياد نگه داشتن رقم سيب هاي شمارش شده مهم نبود.تقلا براي حلاجي حادثه ي پيش آمده،وسوسه ي ارقام،شك ميان چهل و يك و چهل و دو.. بايد به خاطر مي سپردم در سيب چهل و چند بود كه آهو كلنگ را انداخت زمين،روي آيينه ي زانو توي خاك سياه افتاد بلند شروع كرد به زاريدن.پس تنها سقوط درخت مهم نبود.تبر زنگ زده در آب حوض،تراشه هاي پران پراكنده ي درخت در كف حياط،سيب هاي افتاده ي جدا شده ي قل خورده در كرت تلخون،آفتاب گردان كنار پاشويه،بوي سيب هاي ريخته در حياط،بوي صمغ درخت جوان تبرخورده در چله ي تابستان .. نه،هيچ كدام مهم نبود.من بايد سيب چهل و يك يا چهل و دو را گوش بسته،پلك هم گذاشته،لب فشرده در مشت نگه مي داشتم تا حافظه ام براي سال هاي بعد حفظ شود و سال ها بايد مي گذشت تا مي فهميدم سال هاي بعدي وجود ندارد و آن چه هست خواهد بود و آنچه خواهد بود همان ثقل اندوه سال هاي رفته است و چيزي كه مهم است همان سيب چهل و يك يا چهل و دومي ست كه پٌريِ آن را هميشه در مشت هاي خالي احساس مي كنم و آن دست هاي خاك پاشِ خاك انداز هميشه در ذهن مي رويد و من اگر دٌري مي سٌفم يا خزفي مي بافم از همين ها مي باسٌفم.از آن انگشت هاي كشيده اي كه بناگوشم را لحظه اي به عتاب برماسيد كه چيزي در من فروريخت و من ديگر دست خودم نيست كه معناي ديگري از نگاه ها و عتاب ها و دست ها در خيال مي پرورم و گاه كلامي كه از من برمي رويد كلام ياءجوج است كه گوش ها آن را پس مي زند و دست ها كاسه مي شود:پس حكايت؟
روزي بود،روزگاري.مردي بود و زني.درختي بود و تبري ..

*از مجموعه داستانهاي كوتاه « دختران دلريز » داوود غفارزادگان/نشر افق.زمستان 82

يك داستان كوتاه ؛ هديه به شب بلند يلدا


*اسم تو مثل عطر ريخته است


بالاخره سيب ها را شمردم.هرچند مطمئن نيستم رقم درست دستم آمده باشد؛اما درخت افتاده بود و شمردن سيب هاي درخت افتاده سخت تر از شمردن سيب هاي درخت ايستاده نبود.


شمردن سيب هاي درخت ايستاده درست مثل شمردن ستاره ها در آسمان بود.هر كار مي كردي رقم از دستت مي رفت و از درد عضله هاي گردن و سرگيجه ي ارقام جانت به لبت مي رسيد.يك بار براي نفس تازه كردن نشستم لب حوض.حشره ي درشتي در آب دست و پا مي زد و تصويري واضح از درخت در عمق موج هاي ريز مي لرزيد.پاره ي كوچكي از نماي آجري خانه هم در آب بود.حوض اگر كمي بزرگ تر بود مي شد تمام خانه را در آب ديد يا آهو را كه ايستاده بود پشت پنجره و نگاه مي كرد.حوض اما كوچك بود و بيش تر فضاي آب را تصوير درخت پر كرده بود.فكر كردم شمردن عكس سيب ها در آب آسان تر از شمردن خود سيب ها در هواست.نه لازم بود سرم را بالا بگيرم نه انگشت اشاره ام را هوا.شروع كردم به شمارش: يك،دو،سه .. دايره هاي كوچك دور حشره گم و پيدا مي شد و پيام منتشر در آب حواسم را به هم مي زد.دنياي توي آب هم با دنياي بيرون اصلا نمي خواند.در حالي كه تصويري از نصف درخت در روشنايي آب لنگر انداخته بود نصف ديگر در تاريكي سايه ي روي زمين تكان مي خورد.وانگهي نگاه كردن به آب تيره نه روشنايي بود نه تاريكي و جز اتلاف وقت و هدر دادن سوي چشم فايده اي نداشت.ناچار دوباره برگشتم سر كار اول و از نو شروع كردم به شمردن سيب هاي روي درخت.درختي كه همين يك بار بهره داده بود.پيش تر ها هميشه بارش مي رفت.شكوفه كه مي كرد سر هفته اول تمام گلبرگ هايش مثل پولك هاي سوخته الك مي شد توي كرت و دمك ها مثل جوش هاي سرسياه مي ماند روي شاخه ها و وقتي ميريخت زمين شبيه كرم هاي خاكي واچزيده ي آفتاب خورده ي بعد از باران بود در خاك؛ همان طور گل آلود،لهيده و بد زهم-سالها طول كشيد تا فهميدم كرم ها با باران بر زمين نمي‌آيند،بلكه اين زمين است كه زندگانش را از باران قي مي كند بيرون و كرم ها،پلاسيده و غارت شده در عرصات آفتاب و باد مي مانند بر جاي.


اما درخت حالا افتاده بود.آهو آن طرف تر هق مي زد.كلنگ مي كوبيد زمين،خاك را با دو دست برمي داشت مي ريخت توي باغچه ي شب بوها-گوري كوچك براي سيب ها-و باز مي كوبيد و مي كوبيد و مي كوبيد .. برگ هاي انبوه كرك دار،سرشاخه هاي سبز پرشيره،سيب هاي ريز قد گردو و حتي فندق ميان سيب هاي درشت از چشم پنهان.يك بار رقم از دستم رفت.مجبور شدم از نو شروع كنم به شمردن.هر بار كه به سيب چهل و يك مي رسيدم يادم مي رفت توي رقم چهل و دو روي كدام سيب بايد دست بگذارم.دوباره از اول شروع مي كردم به شمارش.ناچار سيب چهل و يك را محكم در مشت مي فشردم،زير لب تند تند تكرار مي كردم چهل و يك،چهل و يك و تا يادم بماند سيبي كه در مشت گرفته ام همان سيب چهل و يكمي ست و سيب بعدي كه لك داشت،نيمي از آن سرخ بود،نيمي سبزِ كال بايد سيب چهل و دومي باشد.درست همينطور چند بار مجبور شدم از يك تا چهل و يك بشمارم،سيب نوبت چهل و دو را توي مشت نگه دارم،پلك روي هم بگذارم و به گوش ها فشار بياورم تا تمجمج عصبي آهو را نشنود.


صداي هن هق،گرومپ خفه ي كلنگ با نوك زنگار ريخته در خاك آشفته،جاي خالي درخت در فضا-حالا كه مثل مرغ كُرچي بايد نشست روي خاطره ها،ذهن بايد براي لحظه ي موعود دست نخورده و بكر باقي بماند- تازه،تنها در ياد نگه داشتن رقم سيب هاي شمارش شده مهم نبود.تقلا براي حلاجي حادثه ي پيش آمده،وسوسه ي ارقام،شك ميان چهل و يك و چهل و دو.. بايد به خاطر مي سپردم در سيب چهل و چند بود كه آهو كلنگ را انداخت زمين،روي آيينه ي زانو توي خاك سياه افتاد بلند شروع كرد به زاريدن.پس تنها سقوط درخت مهم نبود.تبر زنگ زده در آب حوض،تراشه هاي پران پراكنده ي درخت در كف حياط،سيب هاي افتاده ي جدا شده ي قل خورده در كرت تلخون،آفتاب گردان كنار پاشويه،بوي سيب هاي ريخته در حياط،بوي صمغ درخت جوان تبرخورده در چله ي تابستان .. نه،هيچ كدام مهم نبود.من بايد سيب چهل و يك يا چهل و دو را گوش بسته،پلك هم گذاشته،لب فشرده در مشت نگه مي داشتم تا حافظه ام براي سال هاي بعد حفظ شود و سال ها بايد مي گذشت تا مي فهميدم سال هاي بعدي وجود ندارد و آن چه هست خواهد بود و آنچه خواهد بود همان ثقل اندوه سال هاي رفته است و چيزي كه مهم است همان سيب چهل و يك يا چهل و دومي ست كه پٌريِ آن را هميشه در مشت هاي خالي احساس مي كنم و آن دست هاي خاك پاشِ خاك انداز هميشه در ذهن مي رويد و من اگر دٌري مي سٌفم يا خزفي مي بافم از همين ها مي باسٌفم.از آن انگشت هاي كشيده اي كه بناگوشم را لحظه اي به عتاب برماسيد كه چيزي در من فروريخت و من ديگر دست خودم نيست كه معناي ديگري از نگاه ها و عتاب ها و دست ها در خيال مي پرورم و گاه كلامي كه از من برمي رويد كلام ياءجوج است كه گوش ها آن را پس مي زند و دست ها كاسه مي شود:پس حكايت؟


روزي بود،روزگاري.مردي بود و زني.درختي بود و تبري ..


 



*از مجموعه داستانهاي كوتاه « دختران دلريز » داوود غفارزادگان/نشر افق.زمستان 82



 

Dec 18, 2004

مطمئنا بايد برای آغاز روز راهی بهتر از بيدار شدن از خواب وجود داشته باشد.


 

Dec 15, 2004

*دارم فكر می كنم چه بر سر آهو خواهد آمد. اين روزها نه اينكه حرفی برای گفتن نباشد. كه هست. اما حوصله برای گفتن نيست.


*زندگی نكنيم چه كنيم. اين خط ممتد را دو چيز فرود و فراز می دهد. مرگ و عشق .. 


 

Dec 14, 2004

امروز كه از محل كارم به خانه مي آمدم تمام استرس و خستگي اين دو روز با قطره هاي اشك همراه شدند و ناخودآگاه از چشمانم پايين ريختند. كار قبليم را رها كردم چون فكر مي كردم دارم فسيل مي شوم. حالا اين هم هيجان! خدا آخرش را ختم به خير كند!

Dec 8, 2004

شكرانه

اي كلمات مقدس
اگر شما نبوديد
تا امروز
خرچنگي
تمساحي
خاك راهي شده بودم

اما هنوز
به گوش هايم گوشواره مي زنم
كنار پنجره مي نشينم
و مردي در آغوشم
به خواب مي رود

لاله موسوي

Dec 3, 2004

قصه ي زني كه در يك جمعه ي پاييز عاشق تر شد

امروز در قلمرو فرمانرواييِ ام – يعني همين اتاق خواب دوازده متري كه انگار خيلي به من علاقه دارد و نمي خواهد از دستم بدهد! – هوس تغيير
دكوراسيون كردم. يكي نيست بگويد مورچه چيست كه كله پاچه اش چه باشد! با دخترك كه او هم عاشق اينجور كارهاست رفتيم سراغ انباري – يعني جايي كه كارتن هاي اثاث من آنجا هستند !- دلم مي خواست همه چيز را بريزم بيرون و تماشا كنم. دلم مي خواست پرده هاي اتاقم را عوض كنم. دلم مي خواست اتاقم بزرگتر بود و كمي بيشتر در آن چيزهاي مورد علاقه ام را مي چيدم. اما خوب بايد به پرده و عوض كردن روتختي قناعت مي كرديم . لابلاي كارتن ها را گشتم. نمي شد بازشان كرد. همه را سالها پيش تپيده بودم توي هم و چسب زده بودم. يك كارتن پيدا كردم كه در آن چند تابلو و قاب عكس جا داده بودم. بازش كردم. قاب ها را آوردم بيرون و تماشا كردم. كارتن پر از تخم سوسك بود .. گذاشتمشان سرجايش و دخترك را آوردم بيرون. به او گفتم چيزي كه مي خواستم پيدا نكردم. دروغ مي گفتم. ديگر ميان كارتن هاي چسب دار كه سوسكها از آنها بالا و پايين مي رفتند هيچ بهانه اي براي گشتن نبود ..
وقتي آمديم بالا ميل باكسم را چك كردم و ايميلت را ديدم. از صبح چند بار آن را چك كرده بودم. ايميلت را كه خواندم باور كن همينجا جلوي مانيتور گريه كردم. گريه ي خوشحالي . آنهم خيلي زياد . مي داني چيست ؟ در زمانه اي كه ما در دنياي عدم قطعيت ها زندگي مي كنيم و هر چيزي رو به تغيير است ، در زمانه اي كه آنقدر درگير گرفتاري هاي زندگي هستيم كه دلمان براي يك زندگي ساده و آرام تنگ مي شود ، تجربه كردن چنين احساسي بايد نعمت بسيار بزرگي باشد. اين كه بدانم يكي هست كه به ياد من است ، اين كه مي بينم چقدر قلبهايمان به هم نزديك است ، اين كه سايه ي محبتت از آنطرف دنيا ، اينجا مرا لبريز از اطمينان و امنيت مي كند ، اينكه توانسته ايم در دنياي بدي ها و بي وفايي ها براي هم دوستان خوبي باشيم ، تمام اينها را با گوشت و خونم تجربه مي كنم و مي خواهم مثل يك شي قيمتي مراقب حس هايمان باشيم تا هميشه ناب و خالص بمانند .. تمام اينها را به خاطر مي سپارم و خوشحالم كه لياقت محبتت را دارم .. كه اميدوارم داشته باشم ..


لحظه هايي هست
همچون پوست ترکاندن بذري در خاک
زندگي از چنين لحظه هايي مي رويد ..


Dec 2, 2004

بيرون هوا سرد و ابري ست. تو در گرماي پشت پنجره نشسته اي و شيريني خامه اي تر و تازه گاز مي زني.آنطور كه خامه هايش پخش مي شوند توي دهانت و چشمانت را از لذت شيرينش مي بندي و با چايي داغ فرو مي دهيش پايين
آهنگ پايين پخش مي شود و با تمام وجود به آن گوش مي دهي .. امروز آف هستي و مي تواني خودت دخترك را راهي مدرسه كني و يك بوسه گنده بر پيشانيش بنشاني .. مي تواني غلت بزني كتاب بخواني .. هوس مي كني چند خطي هم اينجا بنويسي .. ديگر چه اهميت دارد كه ديشب حالت هيچ خوب نبود و از زور فشار كار و خستگي روحي دنبال سوراخ موش مي گشتي فرار كني و داخلش فرياد بزني .. ديشب يادت رفته بود با خودت بگويي.كه
« فردا روز ديگري ست »
.. like a clown now who is on the show
i'm crying inside, nobody knows it but me..

Nov 30, 2004

مي داني الان كه اينجا ساعت نه و ده دقيقه ي شب است و من روي اين صندلي چوبي نشسته ام به چي فكر مي كنم؟ دلم مي خواهد كنارم باشي و آنقدر محكم در آغوشم فشارت بدهم كه تمام دلتنگي هايم تمام شوند .. آنوقت سرت را بگذارم روي سينه هايم و آنقدر با موهايت بازي كنم تا خوابت ببرد .. و در لحظه اي بين بيداري و خواب ، تمام اين انرژي و احساسي كه به هم مي دهيم پخش شود توي هوايي كه تنفس مي كنيم و مانند هاله ي نوراني كه مجسمه هاي خدايان بودا را احاطه كرده ، احاطه مان كند و ببردمان در خلسه و در خواب و در شور و در آرامش ….. به من بگو .. چقدر بايد صبور باشم …؟

Nov 28, 2004

i am publishing this post from my work.its about 3 days that M has left Iran. and every thing of my life is related somehow to his presence. i am doing my jobs just as before.every thing is passing trough just like every other day. i come here and come back to home. last night i had a very bad sleeping. i was awaking every 1 hour. now i am here and tommorow im going to tourism organization to sign some documents.every thing is heppening in a way and i should think that every thing is under control.even if it is not as i wanted. but it is passing trough

اينجا هوا باراني ست. باران ريز و تند مي بارد. و من چترم را گم كرده ام. و دلم مي خواهد يك چتر صورتي بخرم با گلهاي ياس سفيد. شايد هم نخرم. نخرم كه بتوانم زير باران راه بروم. و ياد تو بيافتم كه مي گويي چطور باران را اين همه دوست دارم. و فكر كنم به اينكه اينجا باران هم تو كه باشي قشنگ است. و تو كه نباشي دل آدم مي گيرد در اين هواي ابري ..

Nov 26, 2004


هميشه فكر مي كردم مي دانم از زندگي چه مي خواهم.فكر مي كردم بايد آرامش بخواهم.چون لحظات پرتلاطمي را گذرانده ام. مي خواستم وقت آن برسد كه آرام بگيرم. اما نه آرامش به معني سكون و سكوت. بلكه به معني فراغ بال. به معني اطمينان خاطر. به معني تكاپوي هدفدار. پس آرامش مي توانست هدفم باشد ..
راستي حالا آرامش را در چه مي بينم؟ آرامش چيست؟ كجاست؟ نكند مثل نسيم ، دارد آرام در كنار گوشم مي چرخد ؟ ..
مي خواهم خودم را پيدا كنم. ببينم از خودم، از تو چه مي خواهم. بدانم از زندگي چه مي خواهم.
مي خواهم تا زماني كه با خودم كنار آمده ام فرصت اين تجربه كردن را داشته باشم.
مي خواهم اين نسيم را كنار گوشم داشته باشم.
مي خواهم اين فرصت ناب را براي آزمودن داشته باشم.
مي خواهم به ياد داشته باشم كه آرامش را مي توان با يك استكان چاي هم پيشكش كرد .. با حس كردنِ دستي روي شانه چشيدش ..

Nov 24, 2004

اين هفته به معني واقعي كلمه كار كردم ، سگ دو زدم ، مبارزه كردم ، حسادت كردم و .. عشق ورزيدم

Nov 22, 2004

my Dearest .. I dropped these few lines just for u .. because there is nobody here .. u see? .. there is only u and me .. and here is a home just for us .. I can write here , I can laugh , I can cry , and there is only ur eyes in front of these words and in front of me .. in a way that I whish ..
u can also rest here sometimes .. u can see inside of me , and maybe show me inside of urself .. u can write here , u can laugh , u can even cry , who said that men don’t cry !? I don’t believe it ..
my Dearest .. we can talk to each other here .. , we can explore each other by our words , just like the moments that we explore each other’s body by our hands .. then we can share another world , another feelings , and even another taste of love ..
u are welcome ..

Nov 20, 2004

.
آقاي م زنگ زد و با خوشحالي خبر از پيدا شدن دفتر كار داد. اين يعني اينكه آخرين روزها از راه رسيدند. اين يعني قرار است تمام شود. اين يعني حال گيري. يعني آخرش هم نشد كه معجزه اي اتفاق بيافتد. نتيجه اي كه جوابي براي تلاشم باشد. يعني باز دلخوش كردن به همان بهانه ي نخ نما كه حتما جايي ديگر ، جوري ديگر جبران خواهد شد..
آقاي م با خوشحالي گفت: زنگ زدم كه اين خبر را بدهم و خوشحالتان كنم.: من هم خنديدم و گفتم. بله .. خيلي خوشحال شدم..
آقاي م خوشحال است. دفتر كار آقاي م تا چند وقت ديگر با مجوز من راه مي افتد.
ديگر قبول كرده ام كه واگذارش كنم .شرايط اقتضا كرد كه اينگونه تصميم بگيرم. ولي نمي دانم چرا تا لحظه ي آخر باز هم منتظر بودم اتفاقي بيافتد. كه نيافتاد.
بعد از دو سال كشمكش ديگر قبول كرده ام كه هميشه هم ، خواستن توانستن نيست.
متاسفم آرزوهاي بزرگم.
مرا ببخشيد.

Nov 19, 2004

.
قطرات درشت باران مي ريزند روي سر و صورتمان. كف خيابان را آب برداشته. چه خوب كه اقلا كتاني پوشيده ام.با نوك پنجه از وسط آبها مي گذرم و به تو كه داري از آنطرف ابن درياچه با لبخند نگاهم مي كني مي خندم. ديگر تحمل نمي كنم. وسط آبها شلپ شلپ مي دوم و خودم را به تو مي رسانم. تو سريع راه مي روي و دست چپت را از پشت برايم طوري نگه داشته اي كه بگيرمش. دستت را مي گيرم و زير باران تند پاييزي با هم به دنبال يك سقف مي گرديم

*
باورِ اين كه اينجا ‹‹چهار ديواري اختياري›› ست كمي سخت شد. احساس مسئوليت در پس همه ي آن حس هايي كه تو را به ننوشتن ترغيب مي كرد چيزي نيست كه از كنارش بگذري. و تو نمي تواني و نمي دانی چگونه بايد بگويي كه اين كمون و سكوت براي چه بود و تا كجا كشاندت.. از كساني كه نگران شدند با كمي شرمندگي ممنون. از كساني هم كه اسمش را جلب توجه! گذاشتند هم ممنون.چرا كه ديدن همين سوءتعبير هاست كه بيش از پيش باور اين واقعيت را آسان مي كند كه اينجا هم با وجود مجازي بودن باز قانون زندگي واقعي حاكم است . همان قانون ساده ي پيش پا افتاده كه مي گويد:‹‹ خودت هم درست براني ديگران بهت مي زنند››!

راستش من دارم ماستم را مي خورم. گاهي هم وسط ماست خوردنم می روم توی کما. حالا يا سگ جانم كه دوباره برمي گردم يا اينجا را و شما را دوست دارم ..


امضا: اِن اِف آر پنجاه دات پرشين بلاگ دات كام.


شنبه 23 آبان 83

واگويه هاي بي نشان

*

زن سرش را فرو كرد توي تي شرت آويزان روي بند. همان تي شرت سرمه اي هميشگي. نفس عميقي كشيد .. تا آنجا كه بوي تن مرد و بوي پودر رختشويي و بوي پارچه ي تميز آفتاب خورده تا انتهاي وجودش رخنه كنند . لحظه های بي خبري و خلسه .. فقط اشعه ي آفتابِ ظهر پاييز بود كه روي زن مي تابيد و روي لرزش لبهايش و روي زمزمه هايش ..

*
گيجي فلسفی!


همانطور كه كنار در ايستاده بوديم تا باز بشود به او گفتم: به همه ي شما حق مي دهم.اما هيچ كدامتان جاي من نيستيد.نمي دانيد من چه حالي دارم.حق مي دهم كه به من بخنديد و حتي بگوييد ديوانه ام. اما من مي خواهم تا آخرين لحظه تلاش كنم. باور كن حكايت من حكايت غريقي ست كه براي نجات دادن خود دست به هر چيزي مي اندازد. از آخرين فرصتش هم استفاده مي كند. اگر نشد خوب لااقل تلاشم را ….. كه پريد وسط حرفم و گفت: نخير حكايت تو حكايت آدمي ست كه يك قايق كوچك دارد اما به آن راضي نيست. مي خواهد برسد به آن كشتي كه دو كيلومتر آنطرف تر لنگر انداخته. حالا براي رسيدن به آن كشتي چه پدری ازش درمی آيد بماند. جان مي كند تا خودش را برساند. تازه اين وسط شايد هم غرق شود!

با خنده و كمي هم ترس از اينكه مبادا اين دفعه فريادش بلند شود گفتم: شايد هم برسد! .. چشم غره اي رفت و گفت: تو به نداشته هايت فكر مي كني نه به داشته هايت. تو آدم نمي شوي..


نه حالا خدا وكيلي .. می شود به اين سوال من جواب بدهيد؟ بله با شما هستم.با شما خوانندگان خاموش .. آيا من بايد به قايق كوچكم راضي باشم يا براي رسيدن به كشتي دو کيلومتر آنطرف تر ريسك كنم ؟؟؟!!

دوشنبه 11 آبان
*
عكس را برمي گردانم. نوشته شده خرداد 1348. مادر با گونه هاي برجسته و پدر با قد بلند و صورت استخواني و كلاه لبه دار مرا ياد فيلم هاي گانگستري مي اندازند. آن يكي عكس.. نوروز 1350. مادر با موهاي سياه قرآن بدست نشسته پشت ميز پر از آجيل و شيريني.. يكي ديگر.. ديماه 1339. زنان زيباي جوان با لبهاي پررنگ جلوي دوربين عكاسخانه در يك رديف كنار هم نشسته اند .. از آنان امروز يكي در ميان زندگان نيست.. يكي سرنوشتش جدا شده و رفته.. يكي چشمانش آشناست.. مادر است.. عكس هاي سياه و سفيد.. سفيد و سياه .. دختركان كوچك و پسري با موهاي طلايي .. خواهران و برادر..

مي گويد ته نعلبكي ات چراغ جادو مي بينم. مي گويم خوب؟ مي گويد نيت كن .. نمي دانم به چي فكر كنم. يك لحظه همه چيز با هم هجوم مي آورند توي ذهنم و ناخودآگاه انگشت مي زنم ته فنجان..

از شلوغی خسته می شوم و می روم توی تراس. ديگر هيچ چيز مثل قبل نيست. اين فاصله ها را چه چيزي پر خواهد كرد؟ كنار كسي بنشيني و هيچ حرفي نباشد كه با او بزني. كسي كه هم خون توست. يا تو از او بگريزي و يا او از تو. چند ساعت جايي بنشيني و مدام بي قرار باشي برگردي همينجا توي خلوت خودت. ديگر هيچ چيز مثل قبل نيست.

حالا باز اينجا هستم. جلوي اين صفحه ي سفيد توي تاريكي اتاق نشسته ام و تق تق تايپ مي كنم. لِردِ چراغ جادو زير شير آب، راهيِ چاه ظرفشويي شده و عكسها دوباره برگشته اند توي آلبوم يا كنار قاب آينه ها تا خاك بخورند. كودكانِ ديروز جوان شده اند. نوزادانِ ديروز كودك. جوانانِ ديروز پير.

من تا كجا خواهم رفت؟ خاطرات ديروزها تا كجا در قاب نگاهم تصوير خواهند شد؟ نگاههاي درون عكس تا كجا اشك به چشمانم خواهند نشاند؟ تا كجا خواهم گريخت؟ اين غريبه هاي هم خون چه زمان آشنا خواهند شد؟ اين فاصله ها را چه چيزي پر خواهد كرد؟..

جمعه 8 آبان1383
*
مرا در آغوش بگير.. و ديگر سخنی به زبان نياور
تنها در آغوشم بگير
نگاهت برايم كافي ست
تا بدانم كه خواهي رفت
مرا در آغوش بگير
انگار كه اولين بار است
انگار كه مرا مانند ديروز دوست داري
اگر بروي
فراموش خواهي كرد كه روزي
زماني دوردست
هنگامي كه هنوز كودكاني بيش نبوديم
آغاز به دوست داشتنِ من كردي
و من به تو گفتم هستي من، اگر روزي بروی ؟
آن زمان ديگر چيزي متعلق به ما نخواهد بود
و با خود در يك لحظه خواهي برد
يك بي نهايت را
و هيچ چيز برايم باقي نخواهد ماند
مرا در آغوش بگير .. و ديگر سخنی به زبان نياور
گرچه نمي خواهم
ولي به خوبي مي دانم كه خواهي رفت
مرا در آغوش بگير
انگار كه اولين بار است
اگر بروي
سكوت، يار گفتگويم خواهد ماند
سايه ي بدنت و تنهايی، همدمانم خواهند بود
زمان با تو خواهد رفت
و بهترين سالهاي زندگي من نيز

اگر بروی كماكان تو را هر روز بيشتر دوست خواهم داشت
و اميد خواهم داشت كه روزی بازگردی.

پ.ن. شعر بالا برگردانِ آهنگ وبلاگ است آنهم توسط يك دوست عزيز ..
برای آنهايی كه دوست داشتند ترجمه اش را بدانند .. همين و بس! ..
چهارشنبه 6 آبان
*
مي گويد بنويس. مي گويم نمي توانم. مي گويد بنويس. با خودت حرف بزن. راحت مي شوي. سبك مي شوي. مي گويم نمي توانم. خفقان گرفته ام. مي گويند عشق خواب ديدن است. دوست داريم خواب باشيم و خواب بمانيم. اما دير يا زود يكي از خواب بيدار مي شود. مي گويم بيا از خواب بيدار نشويم. نگاهم را از زير تيغ نگاهش می دزدم و مي پرسم شمع اين لاله را چرا روشن نمي كنند؟ و دست مي كشم روي شمع نيم سوخته.. ولي نه. ما بيداريم. در بيداري ست كه مي خنديم و دستان هم را مي فشاريم. در بيداري ست كه توي رستوران با خودكار روي زير دستي می نويسد. در بيداري ست كه نگاهمان به هم گره مي خورد و دلم مي لرزد. در بيداري ست كه فلان هنرپيشه را مي بينيم و دلم مي خواهد بروم جلو بگويم لطفا سبيلتان را بزنيد.. بيداريم. آنهم در نيمه ي دوم زندگي .. مي گويد تو در نيمه ي اولي .. مي گويم نه. من هم دارم پير مي شوم. موهاي سفيدم را ببين .. مي گويم دلم آرامش مي خواهد.. مي گويم فردا چه مي شود؟ .. فرداها چه مي شوند ؟ .. دو راه پيش رو دارم. مي گويد اولي را برو. و من دلم قرص مي شود.. مي گويم حيف داريم مي رسيم. و به خط هاي منقطع خيابان نگاه مي كنم و به شب. مي گويم چه خوب بود اگر من هم مي خوابيدم. پشت يقه را صاف مي كنم و دست مي برم لابلاي موها. سرم را برمي گردانم و روبرو را نگاه مي كنم. شهر را.. مي گويم شعرش از ترك شدن حرف می زند .. مي گويد اين چيزي ست كه هر لحظه بر سر هر كسي ممكن است بيايد .. می گويم آره.. اما توي دلم نمي دانم ترك كردن و ترك شدن را جزو كدام مرحله از زندگي بايد دانست. بلوغ روح ؟ كشف تنهايي؟ امتحان قدرت؟ يا يك بازی بيهوده ی فرسايشي؟ فقط مي دانم آنكس كه يكبار طعم تلخ ترك شدن را چشيده باشد چطور با تمام وجود شكسته است.. و من از شكستن و از شكاندن بيزارم ..

سه شنبه 5 آبان
Free counter and web stats