Apr 30, 2007

روزی که مثل هیچ روزی نبود

چه حس های عجیبی دارم در این لحظه که باران می خورد به پنجره و من به آهنگ "زلف بر باد مده" گوش می کنم. معمولا هیچ حس خاصی نداشتم به آن ولی امروز بعد از دین آن فیلم کذایی آهنگ بیشتر به دلم می نشیند. دیشب پیامهایت را که گرفتم دلم لرزید. بی اختیار دلم فشرده شد و با بغضی سنگین از جلوی "الف" بلند شدم و به اتاقم رفتم و آنجا دیگر اشکها آمدند پایین. راستش دلم برایت سوخت. و انگار هیچ وقت مانند دیشب آنقدر به تو نزدیک نشده بودم. ترسیدی. می دانم. من هم ترسیده بودم. خیلی هم. راست می گفتی. وقتی گفتی دیروز پدر کنار آسانسور گریه کرده اند یاد پدر افتادم. آخرین بار روی ویلچر بردنشان بالا. و نگاهشان، نگاه غمگینی پشت یک لایه خاکستری روی چشمهای خسته. وای که هرگز آن نگاه را و آن تسلیم را فراموش نخواهم کرد. چه می دانستم من احمق که آن نگاه آخرین گره ای است که بین چشمان من و پدر به یادگار خواهد ماند. پدرها همه یکی هستند. همه مخزنی اسرارآمیز از آرامش و اطمینان کودکی اند که با بزرگ شدن ما کم کم پیر می شوند و مثل مشتی آب از دستهایمان سرازیر می شوند. ببین امروز هم یک روز دیگر از روزهای خدا بود. سرشار از ترس، از امید، از عشق. از صبح دلم نیامد خلوتت را به هم بریزم و منتظر خبری از تو نشستم. هنوز هیچ خبری نیست. و من باز در این لحظه که باران می خورد به پنجره منتظر خبری از پدر خواهم ماند

Apr 28, 2007

انگار گرد خاکستری پاشیده اند تمام شهر را. همه عبوس شده اند. از کنار مینی بوس که گذشتم خودم را دیدم با چشمان گریان و کتانی های صورتی که تازه هجده سالم شده و زنان پرموی زشت با چادرهای سیاه و مقنعه های چانه دار مرا چپانده اند توی صندلی اش و تمام شوقِ پوشیدنِ کفشِ تازه ام را از دماغم درآورده اند. دور باطل است این دور که هجده سال است که می گردد. دور باطل است و سرانجامش از آغازش پیداست. بیشتر جاهای دنیا مردم در این فصل با آفتاب آشتی می کنند و تنشان را بدست هوای لطیف بهار می سپارند. مبارکمان باشد که ما هم رسم و آیین اجباری هر سالِ خودمان را داریم توی جورابهای ضخیمِ سیاهمان برای سلام به بهار

Apr 25, 2007

دیشب خواب پدر را دیدم. درست یادم نیست. فقط می دانم توی یک اتوبوس بودیم و  پدر انگار مثل روزهای آخر همانطور پیر و خسته بودند. گفتم روزهای آخر .. هنوز که هنوز است وقتی فکر می کنم دلم می گیرد و سوالاتی در ذهنم شکل می گیرند که جوابی برایشان ندارم. هنوز هم دلم برایش خیلی بیشتر از قبل تنگ می شود و این دلتنگی هیچ به دلتنگی برای آدم های زنده شبیه نیست. حالا انگار بخشی از زندگیت گم شده و می دانی و می دانی که هرگز هیچ کجا و به هیچ شکلی دوبار پیدایش نخواهی کرد. و این برای ما آدمها یا حداقل خود من که همیشه ته هر چیزی دنبال کورسویی از امید می گردم تجربه غمباری ست.

Apr 24, 2007


سنگ پا


 


این روزها تا می آیم اینجا بنویسم ( این جمله معنیش این نیست که من جای دیگری هم می نویسم؟!) با خودم می گویم:" کارهای مهم تری دارم که انجام بدهم .." و این احمقانه ترین " تفکر منطقی ِ" روزهای اخیرم است!


 


 

دیشب خواب آقاجان را دیدم. درست یادم نیست. فقط می دانم توی یک اتوبوس بودیم و آقاجان انگارمثل روزهای آخر همانطور پیر و خسته بود. گفتم روزهای آخر. هنوز که هنوز است وقتی فکر می کنم دلم می گیرد و سوالاتی در ذهنم شکل می گیرند که جوابی برایشان ندارم. هنوز هم دلم برایش خیلی بیشتر از قبل تنگ می شود و این دلتنگی هیچ به دلتنگی برای آدم های زنده شبیه نیست. حالا انگار بخشی از زندگیت گم شده و می دانی ومی دانی که هرگز هیچ جا و به هیچ شکلی دوبار پیدایش نخواهی کرد. و این برای ما آدمها یا حداقل خود من که همیشه ته هر چزی دنبال کورسویی از امید می گردم تجربه غمباری ست

Apr 23, 2007

چقدر این اتاق بی رنگ بزرگ را دوست دارم! دوست دارم بنویسم و بنویسم. از تمام چیزهایی که زندگیم را انباشته اند و جایی نیست بیرون بریزمشان. این چند روز سرشار از خشم بودم. امروز کارم زیاد بود و فرصت فکر کردن یا حرص خوردن نداشتم. مثل همیشه با مدیری احمق کار می کنم که تمام خصوصیاتش حرصم می دهد. و دیگر خسته شده ام از بس بدیهی ترین حقوقم را ازش خواسته ام! با کاری که می کنم، با حجمی که بار مسئولیتش روی دوشم هست، با تجربه و مهارتی که در تمام کارهایم نشان می دهم از خودم باز هم باید حرص این گدابازی هایش را بخورم. بگذرم .. این کتابهای فوق که می خوانمشان خیلی زیادند. امیدوارم تا شهریور تمام کنمشان و دوره! اصلا یعنی می شود که قبول شوم؟ باز به خودم گیر داده ام. مرض متفاوت بودن و مرض یاد گرفتن و مرض بی خودی زندگی نکردن و مرض حتما کاری کردن و مرض فرصت کم است باز یقه ام را گرفته اند و ول نمی کنند! خدا ختم به خیر کند
حالا الان دارم فکر می کنم که چه خوب است آدم طوری بنویسد یا جایی بنویسد که خود خودش باشد. و من دیگر توی وبلاگ دیگرم نمی توانم خودم باشم. راستی چرا؟ چرا آدم نمی تواند گاهی اوقات خودش باشد؟ چرا بعضی
چیزها عوض می شوند گاهی اوقات؟ اصلا این راست چین و چپ چین را من چطوری باید درستشان کنم؟ به درک. نمی دانم چطور و مهم هم نیست که چطور و چگونه و به کدام دلیل علمی و غیر علمی و در هر حال احمقانه باید درستشان کرد. آخی .. من چه سبزم امروز .. و چه اندازه تنم هوشیار است
من به دلیل اینکه سالهاست وبلاگ می نویسم و به دلیل این که اسم من نیلوفر است و به دلیل اینکه به دلیلی احمقانه در یک روز سرد پاییزی در ایستگاه اتوبوس به سرم زد که اسم وبلاگ را بگذارم "آهو" از این به بعد دوست دارم با اسم خودم اینجا بنویسم. من نیلوفر هستم.البته اولین پیشنهادم برای اسم وبلاگ این بود" از رنجی که می بریم" اما آن هم به دلیلی نامعلوم کنار گذاشتم. بگذریم. من اینجا نیلوفرم.خدایا من با این نقطه چین های چپ و راست چکار کنم؟

Apr 17, 2007


Divorced Child


هنوز هم بعد از ۵ سال نوشتن در اينجا نمی دانم زمان گفتنش هست یا نه. اما اين بار این کارش را آنقدر دوست داشتم که حیفم آمد با این ۴ دیواری شریکش نکنم.


برادرم مثل همیشه شاهکار آفرید ..


Apr 15, 2007

دندانی که عصب کشی کرده بودمش دوباره درد گرفته.


دفترچه بیمه ام را باید تمدید کنم.


باز ایرانگردی گیر داد به 15 روز سابقه کم و امروز زد همه چیز را خراب کرد.


تابستان دخترک دارد از راه می رسد.


درس می خوانم وقت و بی وقت. حالا بماند برای چه.


کارم سبک تر شده.


مادر را از اسکن قلب به متخصص گوش و حلق و از آنجا به متخصص گوارش می بریم!


دخترک بلایی شده برای خودش. خیلی با هم می خندیم. به ترک دیوار هم.


با الف دیگر حرفی برای گفتن نداریم. همه چیز انگار طور دیگری شده. دنیا هایمان عوض شده اند.


زندگی از سر و کولم بالا می رود. من هم از سر و کولش. با هم کشتی می گیریم.


خوب است.


گرچه چند روزی ست شبها از دلتنگی گریه می کنم.


اما خوب است.


گرچه خیلی ها نیستند.


اما باقی هستند.


مردی که فکر می کنم دوستش دارم.


دخترکی که قاعدتا"دوستش دارم.


خانه ای که کم و بیش دوستش دارم.


مادری که از کودکی دوستش دارم.


کاری که تقریبا دوستش دارم.


خواهری که ..


دوستی که ..


ماشینی که ..


لباسی که ..


اندیشه ای که ..


کتابی که ..


موسیقیی که ..


لحظه ای که ..


اعتقادی که ..


لیوانی که ..


کیفی که ..


مدل مویی که ..


قرص ماهیی که ..


کرم دور چشمی که ..


چای سبزی که ..


حرفی که ..


و


و


و


و



 



حلزونی که برایم شانس می آورد.


و اتوبان جدیدی که مرا زودتر به خانه می رساند!



Apr 11, 2007

خوب از آنجا که من همیشه طرفدار کمال بوده ام یک پیشنهاد دارم. اصلا چرا حق طلاق بین مرد و زن تقسیم نشود؟ من نمی دانم از نظر حقوقی  چکار باید کرد. این در حوزه ی دانش من هم نیست. اما نتیجه آنطوری باشد که مرد و زن هر دو به حد معینی دارای اجازه ی درخواست طلاق باشند.چرا با دادن حق طلاق به زن قدرت را از یک کفه ترازو بر روی کفه ی دیگر ترازو بگذاریم. مگر نمی دانیم که قدرت دست هر کی باشد امکان سوء استفاده از آن وجود دارد. مگر امکانش نیست که اگر این قدرت دست زن باشد مطمئنا" او از موضع قدرت عمل کند. و نتیجه بشود چیزی مشابه وضعیت قبل اما فقط نقش ها عوض شود؟ و این اصلا جالب نیست که حالا زن نقش مرد را بازی کند. به نظر من گرفتن حق طلاق از مرد و دادن آن به زن اصلا" میانه روی نیست. چاره ی کار هم نیست. پیروزی هم به حساب نمی آید.این حساب حساب  برنده و بازنده است. در حالی که حسابی درست است که بازنده نداشته باشد.

حالا با این اوصاف اگر روزی دری به تخته بخورد و انقلابی در افکار و قوانین ایجاد شود و حق طلاق را دودستی به من بدهند باز قبولش نخواهم کرد. چرا همسرم با زور با من زندگی کند؟! اما اگر نصفش را به من بدهند و نصفش را به همسر بالقوه! آنوقت مطمئنا" با آغوش باز از آن استقبال خواهم کرد.

Apr 9, 2007

موافقید یا مخالف؟ و چرا؟

حق طلاق

مرداني كه زنانشان حق طلاق دارند زندگي شادتري را تجربه مي كنند. اين را به عنوان يك اصل نمي گويم قضاوت من است كه تجربه شخصي هم آن را تقويت مي كند. سالهاي اول زندگي مشترك بيشتر به آزمون و خطا براي ايجاد سازگاري ميان سبك زندگي و روش تصميم گيري دو نفر مي گذرد. به همين دليل معمولا در اين سالها ناسازگاريها و لج بازيها و بگو مگوها بيشتر است اما به مرور هر دو نفر ياد مي گيرند كه چطور پا روي دم آن يكي نگذارند چطور با هم كنار بيايند و به تدريج با حساسيتها و حسن و عيبهاي هم خو مي كنند. اگر در طول اين فرايند آزمون و خطا مرد احساس كند كه دست بالاتر را دارد و زن بترسد كه راهي براي خروج از بن بست ندارد طبيعي است كه مرد براي سازگاري و تطابق دادن خود با خواسته هاي همسرش انگيزه كمتري خواهد داشت. ضمن اينكه زن هم  براي مقاومت در مقابل تصلب رفتار و تصورات مرد بايد هزينه بسيار بيشتري بپردازد.

آنها كه ازدواج كرده اند مي دانند در دعواهاي زن و شوهر خيلي مهم است كه چه كسي و در چه مقطعي كوتاه بيايد. احتمالا شنيده ايد كه در بيشتر موارد زنها كوتاه مي آيند و اگر زن هم كوتاه نيايد معمولا مردها كوتاه نمي آيند با اين خيال راحت كه در نهايت زور بازو برنده را معلوم خواهد كرد. به نظر من اين واقعيت را نبايد به حساب بيشتر بودن گذشت و صبر زنان گذاشت. اين خصلتي است كه نابرابري در داشتن حق طلاق (والبته بسياري حقوق ديگر) به زنان تحميل كرده مرد در آغاز زندگي مشترك چون از قدرت بيشترش مطمئن است ياد مي گيرد كه كوتاه نيايد و زن چون مي داند قانون پشت او را خالي كرده ياد مي گيرد كه تحمل كند. چنين زني لذتي از زندگي مشترك نمي برد و طبعا همسرش را هم از لذت بي بهره خواهد كرد. چنين رابطه اي شايد به لحاظ حقوقي تداوم بيابد اما از نظر عاطفي و ارضاي طرفين رابطه عملا طلاق همراه با آزار روحي و فيزيكي مستمر رخ داده است. اما مردي كه همسرش حق طلاق دارد از ابتدا ياد مي گيرد كه او هم بايد كوتاه بيايد. چنين شرايطي صبر و گذشت را عادلانه ميان زن و شوهر تقسيم مي كنند  طبعا هر دو عادت مي كنند كه به يكديگر احترام بگذارند. مرداني كه زنانشان را كتك مي زنند ذاتا خشن نيستند و مرداني كه با زنانشان گفت و گو مي كنند ذاتا متمدن نيستند. هزينه اي كه يك مرد بايد براي خشونت عليه همسرش بپردازد تعيين كننده نوع رفتار اوست. حق طلاق براي زنان چون باعث بالا بردن هزينه خشونت و نابردباري براي مردان مي شود آنها را به سوي انتخاب رفتاري محترمانه تر سوق ميدهد و در چنين شرايطي زنان به ميل لذت جوئي مردانشان پاسخ خوشايند تري مي دهند.

لینک از وبلاگ ساز مخالف.

Apr 3, 2007

to write or not to write

Hi
i wanna write here for a while.
my weblog in persianblog is now under the eyes of a bunch of people!
i can not write there any more.
im not free.
i can not fly.
so
i have come here to write and write far away from the eyes.
i can not help writing.
so this is my only way to write and to be hidden!
i dont know what to do and i dont know what to do with my adress which is revealed now for the people i dont prefer to read my thoughts.
but every thing is revealed now.
im really depressed.
i want my own home :(
i want to write there.
but i can not any more
and this is the truth that teases me

Mar 21, 2007

عيد همگي مبارك


صد سال به از اين سال ها!


.


.


 

Mar 17, 2007

بهار مثل هر سال می آید و هوا مثل هر سال گرم می شود. گنجشکها مثل هر سال آواز می خوانند و درختان مثل هر سال سبز می شوند و رودها مثل هر سال پر می شوند و جاری. اما یک حفره ی خالی در دل ما هست که دیگر هيچ سالی با هیچ چیزی پر نمی شود. آمدن بهار را دوست دارم. گل های سنبل بنفش توی گلدان های سفالی آدم را یاد روزهای کودکی می اندازند. یاد چادر بزرگی که پهن می شد وسط اتاق و من با چه ذوقی پاکت های تخمه و پسته و فندق و بادام را رویش خالی می کردم و شروع می کردم به هم زدنشان. آجیل عیدمان را با شیرینی های خوشبو همیشه پدر می خرید و مادر تا تحویل سال قایمشان می کرد زیر تخت تا ما ناخنکشان نزنیم. و تمام تعطیلات عید خانه ی ما چه بوی خوبی می داد.


حالا اینجا، میان هیاهوی آخر سال، من به این حفره ی خالی فکر می کنم و به اینکه روزی، ساعتی، لحظه ای، بالاخره باید از راه برسد تا به من و به همه ما که این حفره را در قلبمان حمل می کنیم یاد بدهد که شما را گرچه ديگر کنارمان نیستید توی قلبمان تا ابد زنده نگه داریم و دلتنگی هایمان را برایتان تا ابد زنده نگه داریم و خاطراتتان را تا ابد زنده نگه داریم و این حفره ها را تبدیل کنیم به کوله ای از یاد شما. آنوقت شاید شما کمکمان کنید تا آرام بگیریم و این حفره ها دیگر این همه تحملشان سخت نباشد. شاید شما کمکمان کنید تا یاد بگیریم با وجود غم بزرگمان، با یاد شما شاد زندگی کنیم.



 



آقاجون، علی، مهرانه .. عیدتان مبارک.


Mar 15, 2007

طب سوزنی

آقا اگر من با همین قیافه هپلی و موهای هنوز مرتب نشده و ابروهای هنوز برداشته نشده و خانه تکانی هنوز انجام نشده و لباس عید هنوز نخریده شده و حقوق و مزایای هنوز گرفته نشده به استقبال سال جدید بروم که تازه امسال، سال خوک، سال من هست بلانسبت!  اشکالی دارد؟؟

Mar 12, 2007

دستانت را پشت كمرم گذاشتي وقتي پسرک داشت دكمه دوربين را فشار مي داد. و ياد نامه ام افتادم. و ياد اينكه تو همه چيز را چه خوب به ياد داري. عكس يادگاري روي پل چوبي بندر اين را به خاطرم آورد.

دلتنگم امشب. دلتنگ. و اين شبهاي دلتنگي كه مثل قهري خودم را دچارش مي كنم تمام نمي شوند. از نو و از نو. مي آيند و نمي گذرند. گفته بودم به تو كه زندگي مثل چشم بر هم زدني كوتاه است. و امروز كه از ميان ابرها مي گذشتم باز به اين فكر مي كردم. من و تو نقطه اي شده بوديم در آبي آبي دريا كه انتهايش به آسمان مي رسد و مرزي بر آن نيست. ما خيلي كوچكيم. به كوچكي يك ريگ در بيابان خدا. حالا دو ريگ.

گذاشتم نامه كوچك گوشه صفحه بماند و بماند. بازش نكردم تا تمام اينها را برايت بنويسم. برايت گفته بودم كه دلتنگم. و تو جواب دادي. نخواندمش. نگهش داشتم مثل بچه هايي كه تكه خوشمزه غذايشان را مي گذارند آخر آخر.

دلتنگم امشب. دلتنگ. و آن چند خط يادگاري را مي گذارم آخر شب بخوانم. چندين بار. به آرامي. مي خواهم فراموش نكنم چه نوشتي برايم. مي خواهم كلمات را در آغوش بگيرم. براي تمام طولاني شب.

Mar 8, 2007


نمی خواهم تمام شوم 



برای روز زن، روز من


برای "م مثل مادر"

 



قصه در یک خانواده پر جمعیت در ترکیه اتفاق می افتد. مرد خانه قناد است . با پدر، پسر بزرگ ، پسر کوچک و شاگردش یک قنادی سنتی را اداره می کنند. زن خانه زنی بشاش، مهربان و حدودأ 50 ساله است . زن در خانه بزرگی با همسر، پدرشوهر، پسران، عروس بزرگش که پا به ماه حامله است و دخترش که نامزد یک پسر مرفه یونانی است زندگی می کنند.


داستان از جایی شروع می شود که زن به عروسش اعتراف می کند که عادت ماهانه اش عقب افتاده و حامله است . عکس العمل عروس بسیار جالب است. با شکم بر آمده روی مبل ولو می شود و از خنده ریسه می رود . عکس العمل بقیه اعضای خانواده هم کمتر از این نیست. اما زن اهمیتی نمی دهد و در یک شب رومانتیک خبر فرزند چهارم را به مرد می دهد. مرد شوکه می شود. آنقدر شوکه که زن چند سیلی به صورتش می زند تا به حال عادی بر گردد. خود زن هم دچار بهت است. اما ته دلش از اين اتفاق خوشحال است. فرصتی پيش آمده تا در دهه پنجاه شايد دوباره حس های از ياد رفته در او و در ديگران زنده شوند. او هنوز هم توانمند است .. هیچ کس انتظار چنین اتفاقی را ندارد. داستان در عین حال که بسیار طنز آمیز است اما حس همدردی با زن را در تماشاچی زنده می کند. تلاش زن برای اثبات خود آغاز شده. زن با این حاملگی یاد روزهای جوانی اش افتاده و از مرد انتظار توجه و محبت بیشتر دارد. در یک سکانس، آخر شب زن با عروس پا به ماه می نشینند پای دبه خیار شور و تهش را در می آورند و زن هوس هندوانه می کند و از مرد می خواهد برایش يکی بخرد. وقتی مهمان دارند از خواهر کوچکش که او هم با آنها زندگی می کند می خواهد دسر خوشمزه درست کند در حالی که بقیه از این ویار زن می خندند. زن حامله است . ویار دارد. اما کسی او را جدی نمی گیرد . دختر جوانش از شنیدن خبر کلی می خندد. پسر کوچکش سر میز شام طوری که همه می شنوند از اینکه در مدت کمی هم عمو و هم داداش خواهد شد ابراز تعجب می کند. اما از همه اینها جدا احساسی است که در زن بوجود آمده. او به مرد نزدیک تر شده و مثل یک دختر بچه خودش را برای او لوس می کند. بقیه صحنه های فیلم هم به نوعی با حالتی کمیک عکس العمل دیگران در مقابل این خبر و عکس العمل خود زن در پوششی از شرم و جديت در برابر این اتفاق شیرین را به تصویر می کشد.


نوبت معاینه ماهیانه عروس حامله خانواده می رسد. سر میز صبحانه در حالی که تمام اعضا پشت میز نشسته اند پسر از مادرش می خواهد که به همراه آنها برای معاینه به دکتر بیاید. مادر قبول نمی کند. حس یک موجود اضافی را دارد که کسی حاملگیش را قبول نمی کند. زیر چشمی به مردش نگاه می کند. مرد که خود از شوک خبر دچار افسردگی شده باز سعی دارد روحیه زن را حفظ کند وجلوی همه اعلام می کند که خودش همرا ه زن برای معاینه به دکتر خواهد آمد. گونه های زن از خجالت سرخ می شوند و چشمانش برق می زند و با قدرشناسی به همسرش نگاه می کند.


سکانس آخر. عروس روی تخت دکتر خوابیده و بقیه با شوق و ذوق به صفحه سونوگرافی نگاه می کنند. هیچ مشکلی وجود ندارد. او بزودی باید منتظر بدنیا آمدن دو قلوهایش باشد. از روی تخت که بلند می شود پدر خانواده به دکتر می گوید: "فریده ام را آورده ام برای معاینه". دکتر ابتدا متوجه نمی شود. او هم از دیدن مادر شوهر با عروس تنها انتظاری که ندارد این است که خبر حاملگیش را در این سن بشنود. اما فریده در ميان خنده های ريز پسر و عروس و در مقابل چشمان شرمگين همسرش خودش را جمع و جور کرده و با جديت می گوید 3 ماه است پریود نشده و حامله است.


دکتر با تعجب به آنها تبریک می گوید و زن با خجالت روی تخت می خوابد. سونوگرافی آغاز می شود. زن دستان همسرش را محکم گرفته و به صفحه خیره شده . همه به صفحه خیره شده اند. خبری از جنین نیست. دکتر مدام دستگاه را روی شکم زن می گرداند و آخرش اعلام می کند که جنین وجود ندارد. حاملگی مشاهده نمی شود. زن حامله نیست . زن یائسه شده است.


دوربین روی چهره زن زوم می شود. زن می خندد. خنده ای از روی استیصال. و رد اشکی از گوشه چشمش تا گوشش می سُرد.



 

 



پ.ن. متن بالا نقل قول یک فیلم است که اسمش را خودم عوض کردم.

Mar 7, 2007

امروز پانزدهم اسفند، روز درختکاری ست. کنار اتوبان نهال می فروشند.

چقدر دوست داشتم یک حیاط کوچک داشتم تا در آن نهال بکارم.

.

.

Mar 5, 2007

بوی پیپ خیلی خوب است.

ولی نه بوی پیپ آدمهای بداخلاق.

.

صبح با گل فروش یکی به دو کردم.

گل ها را آنطور که دوست داشتم نمی چید

زیاد هم نمی شد به پر و پایش پیچید

گل فروش ها را اگر زیاد بکن نکن بکنی شان کار را خراب می کنند

من تجربه کرده ام

اما این یکی کمی خنگ بود

نه کار خودش قشنگ بود

نه کاری که من بهش می گفتم بلد بود

آخرش گفت خانم خیلی ایراد می گیری

دیدم راست می گوید

خیلی ایراد می گیرم

گفتم پس اقلا روبان را همانطور بپیچ که همیشه می پیجی

اما او روبان را آنطور پیچید که همیشه نمی پیچد

من هم خسته شدم

ولش کردم

کارت را گرفتم

نوشتم

زدم روی گل

.

از دور که نگاه کردم تازه دیدم چقدر قشنگ شده

مثل تمام چیزهایی که از دور معلوم است چقدر قشنگند.

Mar 3, 2007

ايميل های مختلفی گرفتم اين مدت. ممنونم از شمايی که همدردی کرديد. اما اين يکی فرق داشت ..


SALAM

talkh bood kheili talkh

engar ke dideh bashamash

faghat be khatere an yekbari ke nemidanam chi porsidam va to esme mehraneh ra avardi

boghz kardam

va motasefam

chera ma be hich darde ham nemikhorim?

nemidoonam chi begam

joz inke tasliat begam

hamdardie mara bepazirid

ba ehteram

daryoosh

 

Mar 2, 2007

من خیلی احمق بودم. امید داشتم مهرانه خوب شود. هنوز هم اگر کسی به سرطان مبتلا شود، امید خواهم داشت که خوب شود. نمی دانم این از حماقتم است یا از خوشبینی ام. نمی دانم حقیقتی به این تلخی چرا مجابم نمی کند. نمی دانم با چی لج می کنم.

Feb 27, 2007

تهران گردی3


رستوران هتل صحرا رفته اید؟ خیابات تخت جمشید. یک محیط آرام با غذاهای ایرانی. البته من و دوستم تاریخی ترین دعوایمان را آنجا کردیم! جلوی چشمان از حدقه درآمده گارسونی که روبرویمان ایستاده بود. اما توی این هیر و ویری، وقتی حرصمان خوابید از آنجا که من در طول دعوا دست به غذایم نزده بودم آن را با خودم آوردم توی ماشین خوردم! بعدش هم مراسم آشتی کنان داشتیم در کافه ی لابی هتل فردوسی. آنجا را هم امتحان کنید. البته این را هم بگویم که رستوران هتل هم عالی ست. چند پله می خورد پایین و سلف سرویسش حرف ندارد. اسم خیابانش درست یادم نیست*. اما همان خیابانی ست که از توپخونه به سمت میدان فردوسی می رود. اولین خیابان دست چپ. نرسیده به ساختمان بزرگ ثبت اسناد.



راستی"ر" عزیز، دیروز ایمیلت را خواندم. راست می گویی. تا حالا به این فکر نکرده بودم که دیگر ما همه به یک اندازه از مهرانه دوریم. حالا او برای همه ما به یک اندازه دست نیافتنی شده. و اینکه حالا ما باید به خواهرمان چه بگوییم؟ بگوییم حالت چطور است؟ یا بگوییم خسته نباشی از این همه سال که پا به پای مهرانه جنگیدی. راست می گویی.




امروز توی خیابان دختر بزرگی دستش را کرده بود توی آستین پالتوی پدرش و از خیابان می گذشتند. یکهو دلم برای بوی پالتوی پدرم تنگ شد. وقتی دستم را می کردم توی آستینش و از خیابان می گذشتیم. برای دستانش دلم تنگ شد. مرگ عزیزان انسان را تنها می کند. با مرگ هر عزیز انگار چیزی از من کم می شود. انگار بخشی از من را هم با خودشان می برند.




هیچی دیگر. من می نویسم. از همه چیز و از همه جا. همه بخوانید. همه ببینید که من چه بی وقفه زندگی و مرگ را، با تمام جزئیاتش و با تمام ذرات تنم بو می کشم.


*پ.ن. اسم خيابان را پيدا کردم. ميدان توپخانه. خيابان فردوسی. خيابان کوشک مصری.


 


Feb 25, 2007

بندر انزلی برف می بارد. آقای "س" پای تلفن گفت.

Loveless  راد استوارت پشت سر هم برایم می خواند.

5 دستگاه دیگر ترخیص شد! آن هم توی برف.

هات داگ ظهر سر دلم مانده.

ملت میرداماد تا فردا مهلت تامین وجه داده.

خانم "د" از صبح جیم شد. خانم "آ" هم یک ساعت بعدش.

پنجره کمی باز است و نسیم خنک از راهروی ساختمان به صورتم می خورد.

برای "م" از مهرانه حرف زدم و اشکش آمد پایین. اشک من هم. دیگر حرف نزدم. اشکم را پاک کردم. در خودم گریه می کنم.

دخترک کلی شناهای جورواجور یاد گرفته. از غورباقه گرفته تا فرشته!

"الف" امروز آمد دیدن مادر. من که نبودم. اینجا بودم. من و الف سالهاست همدیگر را ندیده ایم. تقریبا دو سر کره زمین هستیم. در عوض تند تند وبلاگ هم را می خوانیم!

"ر" خوب است. شاید. نمی دانیم جا افتاده یا نه. آنهم شاید. گوشی را که بر می دارد می گوید: Hello  ..

خوب که نگاه کردم 3 تا چیز قهوه ای دور و برم پیدا کردم. تمرین مثبت دیدن! این یعنی چشممان را باز کنیم برای دیدن چیزهایی که بار اول دیده نمی شوند.

پروازها تا 5 فروردین پر هستند. من پرواز می کنم تا جاکارتا. در ذهنم.

Feb 24, 2007

دیگر عجله ای ندارم. برای هیچ چیز. می گذارم گل بنفشه توی گلدان کوچک سفالی آفتاب بخورد و پرده های توری اتاق خواب با نسیم ملایم اسفند ماه تکان بخورند. می گذارم همه چیز در من رسوب کند. می گذارم زندگی آرام آرام در رگهایم جریان یابد و روزها بیایند و شبها بگذرند و من ته نشین شوم. دیگر برای هیچ چیزی عجله ای ندارم. چون بعضی اتفاقات، بعضی نگاهها، یا حتی سکوت، با من حرف می زنند. و من چند وقت است که خیلی حرف ها شنیده ام. در کوچکترین حرکت پلک تا نبضی که در جای جای اندامهایمان می زند. من خیلی حرفها شنیده ام. و حالا کم و بیش می دانم که آرزوها فقط بهانه هایی هستند که با آنها روزهایمان را می گذرانیم. شاید هرگز به آنها دست پیدا نکنیم. اما روزهایمان را می گذرانیم. و من دیگر عجله ای ندارم. فقط روزهایم را می گذرانم ..

Feb 22, 2007

1-      داشتم با این استات کذایی ورمی رفتم که با یک کلیک اشتباه احمقانه زدم حذفش کردم. هر کار هم کردم برنگشت. داشتم آمار را نگاه می کردم. دیدم از میان حدود 300 نفری که در این چند روز پست قبلم را خوانده اند 6 نفر زحمت کشیدند و پیغام تسلیت گذاشتند! دستتان درد نکند. بقیه هم که خواندند و بی صدا رفتند سرشان سلامت. آخر خود من هم از دسته دوم هستم. این به آن در.

2-      یک بغض ته گلویم نشسته. یک بغض که هیچ کجا و هیچ گونه نه باز می شود نه پایین می رود.

 

Feb 16, 2007

براي مهرانه ....

مي دانم كه ديگر نمي آيي

با دلواپسي به در نگاه مي كنم

در بسته، بسته، همواره بسته

اينجا، روي تراس نشسته ام و شهر را تماشا ميكنم

شهر انبوه، شهر اندوه

با مغازه هاي رنگ و وارنگ

و داروخانه هايي پر از آمپول و سرنگ

اين را من و تو ، خوب مي دانيم.

مي دانم كه ديگر نمي آيي

پس چرا مامان هر روز صبح

فنجان چاي ات را روي ميز مي چيند

و برايت چاي مي ريزد

آه عزيزم

همه ي فرداها هم

فنجان چاي ات را روي ميز خواهيم چيد

و برايت چاي خواهيم ريخت

و در انتظار پري دريايي غمگيني مي نشينيم

كه يك روز

باد او را با خود برد.

{بابا}

سرگذشت مهرانه ي قشنگ ما هيچ فرقي با قصه نداشت. اما من نمي خواهم قصه بگويم. فرشته ي ما وقتي پرواز كرد تنها 5 روز از هفدهمين تولدش گذشته بود. تولدی که همه کنارش بودیم. مهرانه 4 سال مبارزه كرد. با اميد، با عشق بي حساب مادر و پدر و خواهر و برادر، با تمام روشهاي پزشكي كه جسم نازنينش را روز به روز بيشتر رنجور مي كردند و دم نمي زد. با عشق به زندگي، با لبخند و گرافيك و کشیدن تابلو هاي زيبای نقاشي و چشیدن دنياي رنگارنگ آشپزي، و با تمام حس هايي كه از زندگي سرشارند. مهرانه 4 سال جنگيد.

درست است كه آخرش مغلوب شد. اما خيلي زيبا جنگيد.

لینکهای پایین فقط بخشی از خاطرات روزهای بودنش هستند:

مي تونين دعا کنين وقتي موهاي سرش به خاطر شيمي درماني مي ريزه ... 

چشمهاي «م» از زير كلاه گيس درشت تر ...

فردا "م" را عمل مي كنند و ...

پری کوچک غمگینش کی مبارزه را ...

 فرزند نوجوانشان در بهترین سالهای زندگی درگیر سرطان ...

ما همه چشم دوختیم به همون اتفاق عجیب که بهش می گن معجزه ...

 "میم" روی مبل روبروی تلویزیون فرو رفته ...

بايد بنويسم كه «م» يك دختر شانزده ساله ي زيباست كه زندگي را خيلي دوست دارد. خيلي ...

 

.

.

.

Feb 12, 2007

طفلک این مهماندار(مستخدم) ما وسط آن همه گرفتاری و قرض و بی پولی زد و شوهرش هم مرد! جالب اینجاست که این خانم با هسر و بچه هایش توی خانه پدر شوهرش ساکن بودند و حالا که همسرش فوت کرده از لحاظ قانونی هیچ ارثی به بچه هایش تعلق نمی گیرد و با چند تا برادر شوهر خفنی که دارد از حالا هول برش داشته که نکند از خانه بیرونش کنند. البته پدر بزرگ پدری بصورت زبانی گفته که سهم نوه ها را از خانه خواهد داد اما این زن طفلک با شناختی که از خانواده همسرش دارد چشمش آب نمی خورد که ارثی به فرزندانش برسد. ارث که چه عرض کنم. فقط سقف بالای سرش را ازش نگیرند کلاهش را می اندازد هوا. شوهر مرحوم این خانم کار ثابت نداشت. نه سرمایه ای. نه حق بیمه ای. نه مالی. نه منالی. هر چی بود از حقوق و بیمه چندرغاز خودش بود و درآمد نصفه نیمه شوهر از کار فصلی. حالا که همان هم نیست. ماند خودش و حقوق چندرغاز و بیمه و دو تا بچه قد و نیم قد و یک آینده ی گل و بلبل. حجم عظیم فقدان همسر و به قول معروف "تکیه گاه" هم برای زنی از این طبقه اجتماعی که جای خود دارد.

این ضرب المثل که می گویند "هر چی سنگه مال پای لنگه" اینجا جلوی چشم من دارد راه می رود. 

Feb 11, 2007

ديشب ما و دخترك به مناسبت 22 بهمن شام را در پاتوقمان پنتري خورديم تا مشت محكمي به دهان نمي دانم كي بزنيم!

در ضمن ماجراهاي من در ادامه معرفي رستورانهاي خوب تهران كه فقط به گناه پاتوق نشدن كسي نمي شناسدشان ادامه خواهد داشت. براي شروع از رستوران هتل ايرانشهر مي نويسم. خيابان ايرانشهر. صد متر مانده به انقلاب. جمعه ظهر به بهانه خوردن ديزي هاي مشهور ديزي سراي  ايرانشهر رفتيم آن طرف. چشمتان روز بد نبيند. مثل مجلس ختم حد اقل سي نفر دم در ايستاده بودند توي نوبت و داخل هم كه خوب معلوم است چه خبر است. نهار خورده نخورده بايد بلند شي بيايي بيرون تا جا براي بقيه باز شود. ما هم رفتيم دويست متر پايين تر رستوران هتل ايرانشهر. باور كنيد يك نفر هم آنجا نبود. اما رستوران فوق العاده تميز. مرتب. با كلاس. روميزي هاي پارچه اي سفيد كه من عاشقشانم با دستمال هاي قرمز سرآشپز! پذيرايي عالي و غذا هم عالي تر. نمي دانم واقعا چرا بعضي رستورانها از اين دست اين همه ناشناس مانده اند. نشان به اين نشان كه تا ساعت چهار بعد از ظهر آنجا نشسته بوديم. آخرش چراغها را خاموش كردند و موزيك را قطع كه يعني پاشيد برويد ديگر. ما هم بلند شديم آمديم بيرون. اما باور كنيد در تمام ساعات آن جمعه ي آفتابي رستوران را با آن آرامش و دنجي اش براي ما قرق كرده بودند انگار.

 

Feb 5, 2007

تيک

 


هوا بسیار خوب است. آفتابی آفتابی. و آنقدر تمیز که نور چشم را می زند. من توی ترافیک صبحگاهی که تا چند ساعت دیگر باز هم آسمان شهرم را خاکستری خواهد کرد به این فکر می کنم که دوست داشتن هم آدم را از تنهایی نمی رهاند.



دوشنبه 16 بهمن ماه 1385 ساعت 9.17 صبح


 


 

Free counter and web stats