Nov 26, 2007

تو به من می گی رنگین پوست؟

متن زیر را که وفا برایم ایمیل کرده اینجا می آورم
:
:
اين شعر کانديداي شعر برگزيده سال 2005 شده بود
توسط يک بچه آفريقايي نوشته شده و استدلال شگفت انگيزي داره
.
وقتي به دنيا ميام، سياهم، وقتي بزرگ ميشم، سياهم
وقتي ميرم زير آفتاب، سياهم، وقتي مي ترسم، سياهم
وقتي مريض مي شم، سياهم، وقتي مي ميرم، هنوزم سياهم
و تو، آدم سفيد
وقتي به دنيا مياي، صورتي اي، وقتي بزرگ ميشي، سفيدي
وقتي ميري زير آفتاب، قرمزي، وقتي سردت ميشه، آبي اي
وقتي مي ترسي، زردي، وقتي مريض ميشي، سبزي
و وقتي مي ميري، خاکستري اي
و تو به من ميگي رنگين پوست
?
.

و مگر دیگر حرفی هم برای گفتن می ماند
?

Nov 25, 2007

...

احساس قدرت و استقلال می کنم
احساس قدرت و استقلالی که مقادیر متنابهی اندوه به همراه دارد

Nov 21, 2007

It's me, in the cave

نمی دانم از باران است
یا از این بیماری که همه ی ما را درو کرد و خوشبختانه دارد کم کم گورش را گم می کند
یا از سالگرد رفتن پدر که همین روزهاست
یا از دردی که از هفته ی پیش توی قلبم خانه کرد
که گمان می کنم
از بالای ابرها افتادم پایین
بدون نردبان
و در میان دریا رها شدم
بدون قایق

چرا نقطه ی اتصالی نیست
جایی که با میل خودت به آن وصل باشی
چرا جایی نیست که در آن قایم شوی وقت خستگی
چرا همیشه و همیشه
همین است که هست
چرا انقدر واقعی ست همه چیز
چرا این همه لخت است
چرا این حقایق مرا رنجیده و مبهوت می کنند
چرا آرزوها را می پیچیم توی بقچه ی دلتنگی و می گذاریم خاک بخورند
چرا سیاه، سیاه است و خاکستری، خاکستری
و محال است که در میان آن بتوان رگه هایی از نور پیدا کرد
چرا همه چیز
مثل سنگ سیاه مزار پدر
سرد است
سرد

Nov 19, 2007

باقی سلامتی شما

من و خانواده ی محترمه در حال کلنجار رفتن با ویروس مسخره و موذیِ این بیماریِ افغانی یا پاکستانی و خلاصه نمی دانم کجایی هستیم که تقریبا آدم را کله پا می کند. به محض خلاصی از آن و به مجرد اینکه عقلمان سرجایش آمد و حرارت بدنمان عادی شد و چشمهایمان از آلبالو گیلاس چیدن دست برداشت و شصت دفعه عدد سیصد و هفت هزار و صد و چهل تومان را سیصد و هفتاد و یک هزار و چهار تومن نخواندیم، برخواهیم گشت. در ضمن از اینکه این مطلب بی خود با کمال پررویی پینگ هم خواهد شد صمیمانه عذر خواهی می کنیم

Nov 15, 2007

...

من روی موبایلم یک پرتره از سه گوسفند زیبا گذاشته ام که صمیمانه کله هایشان را به هم چسبانده اند و با چشمانی پر از حماقت به دوربین نگاه می کنند. دخترک مانده که چرا این عکس را عوض نمی کنم. راستش من با آن حال می کنم. با دیدنش یاد هیچ خاطره ی خوب یا بدی نمی افتم. خالیِ خالی ست. به من یادآوری می کند سخت نگیرم و از این حیوانهای زبان بسته یاد بگیرم که زندگی را زندگی کنم نه اینکه با آن کلنجار بروم. به نظر شما بد کاری می کنم الگویی به این خوبی و بی ریایی دارم
!
؟

Nov 13, 2007

از خود با خویش

تنم یخ کرده. پنجره را می بندم و می نشینم این پشت. اتاق بغلی یک جلسه ی 5 نفره است. گواهی های نقص که دوبار چکشان کرده ام روی میز پخشند. تقریبا 70 تایی هستند و کارشان تمام شده و باید بدهم دی اچ ال شوند. یک قرص ماهی و یک آرام بخش خورده ام. سعی می کنم خونسرد باشم. قدمهایم را آرام برمی دارم. دیشب تا صبح تقریبا فقط چشمانم را بسته ام بی اینکه بخوابم. دم صبح خواب دیدم. من و پدر و مادر یک جای خیلی خوب رفته بودیم مثل مسافرت. یک جای ییلاقی. روی یک تخت چوبی نشسته بودیم و نان و پنیر و گردو می خوردیم. همه چیز خیلی خوب بود و از اضطراب تلخ این روزها خبری نبود. صبح دوش گرفتم و آمدم شرکت. سرحال نبودم انگار منتظر خبری باشم. روز خوبی نیست. سعی می کنم خونسرد باشم. حتی حالا که خبر دادند مادربزرگ بچه های خانم "د" توی آشپزخانه افتاده و تمام کرده و خانم "د" همانی که پارسال همین موقع شوهرش مُرده بود با رنگ پریده و چشمان گریان از در این شرکت رفت بیرون، حتی حالا که این فکر احمقانه به سرم زده که فرار کنم، حتی حالا که تنم یخ کرده و یک بغض سنگین هی راه گلویم را بالا و پایین می رود ، سعی می کنم خونسرد باشم
.
.
پ.ن1. دیشب ساعت 1 تمام حرفهای تلنبار شده ی دیروزم را روی کاغذ نوشتم. یک صفحه، دو صفحه، سه صفحه، چهار صفحه، پنج .. آخرش هم نوشتم "آخیش حالا تمام حرفهایی را که باید به دکتر "س" می زدم اینجا نوشتم و 20 هزار تومان ناقابل هم ماند توی جیبم. می روم کافه اوریانت* و با آن یک قهوه ترک و پای زردآلو می خورم. تنهای تنها. شاید سیگاری هم کشیدم

پ.ن2. علیرغم تمام کاغذ سیاه کردن های دیشب که اسمشان را "خود نقدینگی!" گذاشته بودم، باز هم تمام شب نخوابیدم. استرس شدید دارم و متوسل به آرام بخش شده ام. حالم خوب نیست. دلایلش را هم کم و بیش می دانم. امیدوارم مقطعی باشد

پ.ن3. نیمه شب که از این طرف به آن طرف غلت می زدم به یک چیز دیگر هم فکر می کردم. اسب ِ رو به مرگ را می کُشند. یک تیر و خلاص. حتی اگر خیلی زیبا باشد و حتی اگر صاحبش خیلی دوستش داشته باشد. اتفاقا به همین خاطر است که راحتش می کند. نمی خواهد زجر کشیدنش را ببیند. آرام آرام مردنش را هم. زوالش را هم. پس تمامش می کند .. یک چیزهایی مثل اسب است. یک اسب کهر زیبا. اما رو به زوال که می افتد، قبل از اینکه نفسهای آخرش را بکشد، تا زمانی که هنوز زنده است، هر چقدر هم که مثل تخم چشم دوستش داشته باشی، باید تمامش کنی. و خلاص

پ.ن4. خوب می شوم
.
.
عکس کنار وبلاگ*

Nov 7, 2007

فانتزی مرگ و سالاد کاهو

دهانم را باز کردم و قاچ گوجه فرنگی را گذاشتم توش. با دندانهایم فشارش دادم و آبش پخش شد. بعد شوری نمک بود. بعد هم طعم گس خوش گوجه فرنگی خام. و شروع به جویدن کردم. همانموقع با همکارم صحبت از لیپوساکشن می کردیم. همکارم با شوخی گفت من با این باسن بزرگ توی قبر هم جا نمی شوم. من هم به شوخی از یک جای دیگر اندامم حرف زدم که احتمالا توی قبر جا نمی شود. بعد ناگهان خودم را تصور کردم توی کفن که محکم مرا پیچانده اند توی آن کتان سفید و کمی هم بوی کافور می دهم و بالای سر و پنجه هایم را مثل شکلات بسته اند. حالا از غسالخانه دَرَم آورده اند و روی دست می برندَم و بعضی ها دنبالم راه افتاده اند و برایم گریه می کنند. راستی کی؟ چه کسی برای من شیون خواهد کرد؟.. خوب احتمال قوی دخترک یکی از آنهاست .. اووه .. فانتزی کمی دردناک شد! .. یک فانتزی که روزی از راه خواهد رسید. من و همکارم در حالی که هیچ کدام لبمان را با جمله ی "خدانکنه" هم نمی گزیدیم، انگار که قرار است از برنامه ی مهمانی یا یک سفر حرف بزنیم، داشتیم برگهای سبز کاهو را می جویدیم و در ظهر یک روز معمولی ِ کاری از روز مرگمان حرف می زدیم. از روزی که با هر حادثه ی احتمالی، دیگر قلبمان نتپد و اندامهایمان هیچ حسی نداشته باشند و گرسنه نشویم. ما انسانها زندگی می کنیم تا روزی که بمیریم. به همین سادگی. ما از صفحه ی روزگار محو خواهیم شد. فوقش قاب عکسی می ماند و خاطراتی. بُعد عاطفی یا روحانی قضیه را فراموش کن. فقط به این تن خاکی فکر کردیم با تفاوتهایی کم و بیش با تنهای خاکی دیگر. تنی که وقتی دستوری از مغز دریافت نکرد به تکه ای گوشت رو به فساد تبدیل خواهد شد. راستش جریان مرگ و اینها به کنار، من هیچ از این جریان کفن پیچ کردن و دفن خوشم نیامد. یعنی خودم را که در این حالات تجسم کردم فکر کردم خوش بحال ادیانی که مرده را دفن نمی کنند و می سوزانند یا لااقل توی تابوت می گذارند. این مراسم کفن پیچ کردن و کافور زدن و نماز خواندن و صورت میت را باز کردن و الباقی قضایا هیچ به مذاق خوش نمی آید خصوصا وقتی خودم قهرمان این فانتزی باشم.. راستش تا حالا هیچ وقت خودم را در این حالت مجسم نکرده بودم. کاش می شد یک زمانی دیگر در جایی دیگر در کنار یک آدمهایی دیگر و با مراسمی دیگر مُرد
!
!

Nov 5, 2007

کل اگر طبیب بودی

به گمانم یکی از بزرگترین بدبختی های ما آدمها این است که هیچوقت یا حداقل خیلی از اوقات "نــــــه" گفتن را یاد نمی گیریم

Oct 29, 2007

تبریک مرا هم لطفا بپذیرید

کارت را که دیدم هیچ گمان نمی کردم برای این خبر طراحی و ارسال شده باشد. جهان بینی آدمها با هم فرق می کند. نگاهشان به دنیا و اتفاقات زندگیشان هم. مال بعضی ها قابل احترام است. روی کارت یک اسم بزرگ طراحی شده بود و گوشه اش دست نوشته ای که با کلمه ی "دوست عزیز" شروع می شد. کارت را باز کردم. و بُهت آغاز شد. یک عکس سیاه و سفید بزرگ بسیار زیبا از پرتره ی یک نوزاد در حال خواب تمام فضای داخل کارت را پر کرده بود. باز نفهمیدم. پشت کارت را نگاه کردم. عکسهای مختلف کنار هم از مردی با یک نوزاد در آغوش و یک پسربچه ی 3-4 ساله ی زیبای دیگر. یک عکس دیگر از مرد و یک زن که شادِ شاد به دوربین می خندیدند. و چند عکس از بچه های سیاه آفریقایی با دهانهای گشاد از خنده و دندانهای سفید. و یک عکس از یک گروه زن و بچه و مرد به گمانم هندی با ساری های یکدست و رنگارنگِ زیبا. طراحی و چیدمان عکسها بسیار زیبا بود. هنوز نمی دانستم چه خبر است. فکر می کردم کارت پستالی مربوط به مثلا روز جهانی کودک یا هر مناسبت دیگری ست. اما وقتی فهمیدم این مرد، یک دوست قدیمی ست و این نوزاد، فرزند تازه متولد شده اش و آن زنِ ساده ی خندان، همسرش و آن پسربچه 3-4 ساله هم، فرزند اولشان، رسما" جا خوردم. به همان نگاهی فکر کردم که بعضی ها به زندگی دارند. به لحظاتی که لنز روی صورت معصوم نوزادِ چند روزه در خواب زوم می کند و شاتر کلیک می شود و این کارت زیبا برای دادنِ خبر پا گذاشتن ِ موجودی از این مرد و زن به دنیا، طراحی و چاپ و پستِ دستی می شود. من به نگاههایی فکر کردم که احترام برانگیزند

رنج

تک تک کلماتم را یادم هست. من در نهایتِ دردی که می کشیدم و زخمی که روحم برداشته بود برایت فقط یک جمله نوشتم و روی دکمه ی "بفرست" کلیک کردم. اشک می ریختم و نمی خواستم باور کنم که تو نخواسته باشی در آن لحظه ی بخصوص با من حرف بزنی. هیچوقت اینطور نبوده. هیچوقت این طور احساس نکرده بودم. اما آن روز، روز دیگری بود. تو که خواندیش، چند لحظه بعد جوابم را دادی و خواستی یادم بماند که از کیارستمی برایم حرف بزنی. من آرام بودم. خشمگین اما آرام. یکی دو ساعت بعد که برایم حرف زدی باز اشک ریختم. از آن همه اشتباه که کرده بودم. از آن همه تعبیر نادرست. تو از کیارستمی نقل قول کردی و من گوش کردم. از آن چند روزی که در سوئیس بوده و حالا پیغام من، تو را یاد حرفهای سالها پیش انداخته بود. این که انسانها در تحمل رنجهایشان تنها هستند. و چه تنها باشند یا نباشند، یعنی چه همراهی در این سفر زندگی داشته باشند یا نه و چه دوست داشته شوند و دوست داشته باشند یا نه، باز هم گاهی در تحمل رنجهایشان تنهایند. و تو این را فهمیده بودی. من دانستم که دردی را که از وجودم بیرون آمد و روی صفحه به شکل کلمات پدید آمد و من از آن برای تو نوشتم، هیچ هم ناخوانده و نافهمیده نمانده. تو فهمیدی که من درد کشیدم. و اعتراف کردی که می دانی که آدمها تنها درد می کشند. تو سعی نکردی تظاهر کنی که می توانی درد مرا تسکین ببخشی. تو ناخواسته و بی غرض این فرصت نه چندان خوشایند اما موثر را به من داده بودی. و حاصل این رنج را در کلماتم به چشم دیده بودی و با تمام وجود فهمیده بودی. می خواهم بگویم نقل قول کیارستمی آنهم زمانی که چشمانت نمناک شد و خاطرات همنشینی چند روزه ی سالها پیشتان را یادآوری کردی به من آرامشی داد بس غریب. تو مثل یک انسان واقعی به ضعف انسانها اعتراف کردی. و این برای من با ارزش بود. من آن روز رنج کشیده بودم. هر چند ساعتها بعد فهمیدم که بی خبری از تو به آن تعبیری نبوده که من گمان کرده بودم. اما رنج کشیده بودم. وتو اما مثل من، مثل بخشی از من، مثل موجودی زیر پوست من و جاری در رگهای من، درد من را دیدی و با صدای بلند به من گفتی که انسانها دردهایشان را تنها به دوش می کشند. و من دیگر خشمگین نبودم. کنارت نشسته بودم و دستت را در دستم می فشردم و گذاشته بودم تا دردِ ساعتهای پیشین، حالا روحم را بزرگ کند

بدرقه ای نه چندان جاوید

کافه کتاب بدرقه ی جاویدان را هم بستند. می نشستم جلوی آن پنجره ی بزرگش و تهران شلوغ و زنده زیر پایم بود. تازه این فقط مانند ریگی از تمام گندکاری های اخیر است. من که نه دوستم و نه عزیزم در بند است و نه قربانی تیغ نامردان شده ام. اما ما، تمام ما، بی شک قربانی ِ بی کفایتی و تحجر عظیمی هستیم که دودش چشمها را می سوزاند و اشکها را درمی آورد
.
.

Oct 23, 2007

صدایت می زنم، گوش کن، قلبم صدایت می زند

کلاغ ها می خوانند. هوا گرگ و میش است و من هوس سیگار می کنم. اما چیزی ندارم چون سیگاری نیستم. صبح صدای نفس های خودم را توی سکوت فضای کوچک ماشین می شنیدم. فقط سکوت نبود. یک جور حریم خصوصی بود که خیلی دوستش داشتم. می خواستم ساعتها آنجا بنشینم و سرم را به خواندن روزنامه گرم کنم و رهگذران بگذرند و در دیدن زنی تنها که توی ماشین روزنامه می خواند هم که چیز عجیبی نیست. می توانستم ساعتها آنجا بنشینم و سرم را بگیرم روی صفحات روزنامه. اما من روزنامه نمی خواندم. داشتم نفس های عمیق می کشیدم و صدای خودم را در پس زمینه ی هیاهوی بیرون می شنیدم. یک- دو- سه- هیچ چیزی نبود که قطعش کند. هیچ صدایی. از ماموریت برگشته بودم و نرفته بودم شرکت. یکراست آمدم نشستم اینجا. زمان می خواستم. زمانی که مال خودم باشد. زمانی برای فکر کردن. این روزها گفتگوی درونم زیاد شده. با خودم حرف می زنم. تصمیم می گیرم. منصرف می شوم. این مربوط به کار است. زندگی را جور دیگر می گذرانم. توی مغازه ها بدنبال یک جفت آباژور کوچک می گردم و یک تابلوی کوچک 38 در 38 که عکس دو گل تنیده در هم در یک زمینه ی کرم رنگ داشته باشد. صبح دیدمش. توی آن مغازه ای که فروشنده اش پسر جوانی ست که انگار کمی نقص عضو دارد و اندازه ی تابلوها را از حفظ است. آباژوری که پسندیدم با لمس دست روشن و خاموش می شد. خنده ام گرفته بود ظهر که صدای اذان می پیچید توی گوشم و فروشنده داشت از کیفیت جنسش حرف می زد و از اینکه لازم نیست دکمه ای برای روشن و خاموش کردنش بکار ببرم. خنده ام گرفته بود. خودم را در حالتی مجسم می کردم که نتوانم مثلا دستم را 20 سانت دراز کنم ودگمه ای را فشار دهم. اما به فروشنده این را نگفتم. من خسته ام. خیلی خسته. باید تصمیمی بزرگ بگیرم. باید تصمیم های بزرگ بگیرم. ولی خسته ام. خیلی خسته. و انگار هیچ کس این را نمی فهمد

Oct 18, 2007

مردان زندگی من

پدر که دیگر نیستند. رفته اند. و من تسبیح سبزشان را آویزان کرده ام به جالباسی و روزی چند بار می روم توی اتاقشان و در و دیوار را نگاه می کنم که تمیز باشند و همه چیز سرجایش باشد. جلوی عکسشان شمع و عود روشن می کنم و مثل یک کبک سرم را می کنم زیر برف تا حجم بزرگ نبودنشان را نبینم و دالبور های رومیزیِ زیر عکسشان را صاف می کنم. اما مگر می شود ندید؟ مگر میشود
؟ ..
دیروز که "الف" از من خواست با "ن" که زنگ می زند با احترام صحبت کنم می خواستم خیلی چیزها بارش کنم اما به حرمت صمیمیت و علاقه ی فراوانمان به هم چیزی نگفتم. بهانه آوردم که خانه نیستم. "الف" سنگ صبور من بود. این روزها از هم دور شده ایم. خواستم بگویم پس تمام آن زجری که من این چند سال کشیدم چه می شود؟ کی جوابش را می دهد؟ خواستم بگویم می دانی که اگر این فکر مثل خوره به روحت بیافتد که مگر چکار کرده ای که یک مرد که جای پدرت است دم از عاشقی برایت می زند و این مرد کسی نیست جز عزیز عزیز ترینت آنوقت چه حالی پیدا می کنی؟ می دانی این حس یعنی چه؟ چشیده ای تا حالا؟ اما نگفتم. قبلا هم به "الف" گفته بودم که هر چقدر هم از پشیمانی "ن" حرف بزند باز سالهای عذاب و پریشانی مرا به من برنخواهد گرداند. اما نگفتم که حالم از شنیدن صدای "ن" به هم می خورد. دیروز که توی استرس شدید کاری آنهم از دست یک مدیر مرد دیگر، اس ام اس زد که "ن" قرار است زنگ بزند و خواهش کرد که با احترام با او حرف بزنم ناخودآگاه یک خنده عصبی تحویل خودم دادم. کی از چی حرف می زند؟ چرا بعضی ها فکر می کنند هر کار که بخواهند می توانند با اعصاب و روحیه و شخصیت یک آدم بکنند؟ چرا بعضی ها انقدر خودخواهند که به خاطر خوش خوشان زندگی زناشوییشان از من می خواهند که تمام آن حس های عذاب دهنده و تمام آن نفرت چند ساله را بگذارم کنار و انگار که هیچ اتفاقی نیافتاده از آب و هوا با "ن" حرف بزنم وببخشمش تا عذاب وجدانش برطرف شود و زندگی زناشوییشان شیرین شود
؟ ..
حالا وسط این هیر و ویری که من گه گیجه گرفته ام با این مدیر بی منطق چه کنم که هر چند وقت یکبار تمام استرس ندانم کاری هایش را روی سر من و همکارانم خالی می کند دیگر راست و ریست کردن روحیه ی "ن" به نظرم احمقانه ترین کار ممکن در مورد برخی مردان بود که حال مرا به می زنند
..
میان اینها تو هستی اما. خانه که رسیدم با انرژی فراوان یک شام لذیذ پختم. بعد از مدتها. برای تو و دخترک. تو را دوست دارم. تو به من اطمینان می دهی. منطق داری. به اندازه ی من برای این رابطه وقت و انرژی و احساس به خرج می دهی. از تو ممنونم. بوی غذا که توی خانه پیچید و صدای ملایم گیتار که خانه را پر کرد دراز کشیدم روی کاناپه چشمانم را بستم و تمام صبح و بعد از ظهر مزخرف عذاب آور و حتی گریه های عصبی ظهرم توی شرکت را به خاطر آوردم. اما تو بودی. تو در راه خانه ی من بودی و من می توانستم تمام این بدی ها را بگذارم پشت این درهای چوبی قهوه ای و زیر نور ملایم مهتاب منتظر رسیدنت باشم
.
.

Oct 16, 2007

ماجرا های یکشنبه 23 مهر و من

بعد از توفانی که گذشت حالا آرام ترم. باز هم از همان اعصاب خورد شدن های تکراری و غیر قابل اجتناب کار در بخش خصوصی. شنیدن حرف زور.
باور کنید یا نه صبح هنوز در حال و هوای فیلم دیشب بودم. اصلا به این فکر نکردم که کی زنده ماند و کی به آغوش خانواده اش بازگشت و کی با زندگی آشتی کرد. داشتم به عشق های افلاطونی فکر می کردم. عشق یونس به هستی. عشق حسابدار به هستی. عشق هستی به هر کدامشان که آخرش هم مثل راز سر به مهر باقی ماند و شاید از نگاههایش باید حدس می زدی واقعا به کی علاقمند است. گذرانِ زندگی. و بحرانی که از دلش آهن های آبدیده بیرون آمدند و تسبیح قرمزی که نشان خون دل بود. خوشحال شدم که این همه دیالوگ زیبا شنیدم و آخر فیلم با صحنه های سبک عروسی روبرو نشدم. خوشحال شدم که علی نصیریان شاهکار بود. پیرمرد لنگانی که عاشق واقعی بود و هستی از دالان مرگ با شنیدن مناجاتش به دنیای خاکی بازگشت. صبح حال عجیبی داشتم که البته با چرندگویی های مدیرعامل هم به شکل وصف ناپذیری به گند کشیده شد
اتاق خوابم طی یک تصمیم اساسی زیر و رو شد. دکوراسیونش را عوض کردم و یکدست ست اتاق خواب عالی برایش گرفتم. تمام وسایل اضافی حتی کامپیوتر را از آنجا بیرون آوردم. تمام شلوغی هایش را از آن گرفتم. کردمش جایی برای آرام گرفتن. تصمیم کبری بود که از لحظه ی گرفتن تا به انجام رساندنش واقعا تلاش کردم و حالا خوشحالم که آن چیزی که درون ذهنم به تصویر کشیدم به واقعیت تبدیل شد. این هدف های کوچک مرا خیلی امیدوار و مصمم می کنند. هر کدامشان انگار شارژری هستند که به من یادآوری می کنند اگر چیزی بخواهم با برنامه ریزی و جدیت به آن خواهم رسید. می ماند کنکور سال بعد. امسال متاسفانه قبول نشدم. آنهم دقیقا به این خاطر که دور دو تا از کتابهای مرجع را خط کشیدم و نخواندمشان. طبیعتا 40 درصد سوالها بی جواب ماندند و معدل قبولی نگرفتم. اولش دلم سوخت چون برای بقیه درسها زمان گذاشته بودم. اما حداقلش این بود که خیلی چیزها یادگرفتم و سال دیگر با برنامه ریزی بهتر امیدوارم اتفاق امسال را جبران کنم. البته قبولی من در کنکور ارشد با کار تمام وقت بیرون و رسیدگی به تمام امور دخترک و مسئولیت های ریز و درشت خانه و حمایت روحی مادری که بعد از فوت پدر حالا اصلا دلم نمی خواهد تنها بگذارمش شق القمر است. اما اگر به این هدف هم برسم واقعا به خودم آفرین خواهم گفت. تا ببینیم چه می شود
فعلا که می ماند جواب دادن به یک نامه ی سراسر ناامید کننده از شرکت طرف قرارداد خارجی که از هزینه های درخواستی شرکتِ ما فقط حاضر شده حق گمرک را بازپرداخت کند و ترجمه ی یک متن بیخود از یک کار شخصی که در عوض برایش پول خوبی خواهم گرفت و عصر هم گشتن به دنبال یک روتختی حسابی و خریدن کلم بروکلی برای یک غذای لذیذ و صدالبته فکر کردن به ماجرای صبح و حرص خوردن از دست مدیرعاملی که هیچ چیزش به مدیر نرفته
!
!

Oct 11, 2007

thats enough, to have a rose from the rose garden of the world!*

خوب پیاده روی به کنار. اما امروز که داشتم از یکی از خیابان های خَفَن سرپایینی ورودی به سهروردی پایین می آمدم و به این فکر می کردم که اگر با این شیب تندی که این خیابان یا بهتر بگویم کوچه دارد، پایم را از ترمز بردارم و همینجوری بدون کنترل بیایم پایین آنوقت چند نفر را سر راه زیر گرفته و آخرش مخم به کدام دیوار خواهد خورد، چشمم افتاد به یک آقای کیف سامسونت به دست و کت و شلوار پوشیده که داشت با چه هن و هنی از این کوچه سرپایینی در جهت مخالفِ من یعنی سربالایی بالا می آمد. به قیافه اش می خورد که کارمند شرکتی از همین کوچه ی قله اِورستی باشد. یک لحظه از خودم پرسیدم که اگر به من چقدر حقوق و مزایا و پاداش و اضافه کار و حق اولاد و مسکن و خوار و بار بدهند حاضرم هر روز پای پیاده این سربالایی را بالا بیایم و به هن و هن بیفتم؟ و راستش هیچ جوابی پیدا نکردم. احتمالا این به خاطر اهمیت ندادنِ من به پول و مثلا صوفی مسلکی نیست. به خاطر بالا رفتن پول از سر و کولم هم نیست چون همین الانش هم دخلم با خرجم نمی خواند. بلکه از همه مهمتر به خاطر تنبلی ست. البته باز گفته باشم پیاده روی با کفش های کتانی و یک کیف کوله ی سبک در هوای نیمه خنک بدون استرس و کم وقتی و بی وقتی به کنار. آنجا می شود تنبلی را کنار گذاشت. اما به هیچ قیمتی حاضر نیستم هر روز اول صبحی کوهنوردی کنم تا بعدش با دانه های عرق روی پیشانی و زیر بغل و با یک پرچم فتح قله ی نامرئی بنشینم پشت میز کارم
!
* گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس

Oct 9, 2007

اولین باران پاییزی را پریروز به چشم دیدم. دو روز هم بلاگر مشکل داشت و از هیجان دیدن باران نشد همان روز بنویسم. چند روز پیش تصمیم گرفتم دوباره اینجا را با همان اسم آهو ادامه دهم. توی یکی از پست های قبلیم نوشتم که چرا اسم را عوض کردم و باقی قضایا. اما امروز احساس کردم اینطوری انگار این وبلاگ 2 پاره شده. نوعی خیانت به حسابش می آوردم. خنده دار نیست؟ و حالا می خواهم دوباره و برای همیشه و تا هر زمانی که از این وبلاگ نشانی هست سردرش همان اسم قدیم آهو باشد. من در این دنیای بزرگ مجازی با اسم آهو شناخته شدم. اگر قرار است روزی از یادها بروم بگذار با همان اسم آهو باشد

امضا
بانوی جَو زده

Oct 1, 2007

هجویاتِ احتمالا ناشی از سرماخوردگی و گرسنگی

از صبح ژاکت خانم د را انداخته ام روی دوشم و دمر افتاده ام روی میز. حوصله ی هیچ کاری ندارم. صبح می لرزیدم. تنم یخ کرده بود و فکر کنم فشارم افتاده بود. به خاطر تعطیلات احتمالی آخر هفته حال مرخصی گرفتن نداشتم. کار زیادی هم نداشتم. این بود که با بی حوصلگی تمام منتظرم ساعت کار تمام شود. کمی کتاب تسلی* را خواندم. چیز مسخره ایست. حداقل برای این روزها که دلم یک کتاب حسابی می خواهد که جگرم را حال بیاورد. این هم یک جمله ی احمقانه ی فیلسوفانه از کتاب
چه لزومی دارد برای اجزای زندگی گریه کنیم
؟
کل زندگی گریه دارد
(سِنکا)

یا این یکی
این که بفهمیم حرف احمقانه ای زده ایم یا کار احمقانه ای کرده ایم چیزی نیست، ما باید درس بسنده تر و مهم تری را بیاموزیم: این که ابلهی بیش نیستیم
(مونتنی)

و مثلا این یکی
فقط اگر می توانستم از این توهم خلاص شوم که نسل آدم های رذل و نکبت را همتراز خود بدانم، حال و روزم بسیار بهتر می شد (شوپنهاور)

هه
فیلسوفها هم آدمهای مازوخیست افسرده ای بوده اند
بگذریم. من امروز شمشیرم را برای این کتاب از رو بسته ام

یک مقاله خوب هم اینجا خواندم
.
آخیش
یک صدای رعد و برق هم شنیدم
کاش باران بزند

Sep 30, 2007

دست نوشته های پاییزی

روزمره نویسی. همان چیزی که همیشه از آن فرار می کردم این روزها کارم شده. عیبی ندارد. آدمیزاد است دیگر. بالاخره باید کاری کند. وگرنه می گندد

من و کارمندان واحد روبرویی این مجتمع بزرگ کاری، هر روز با باز کردن کمی از پنجره های اتاقمان به هم سلام می کنیم. ما همدیگر را نمی بینیم. فقط از باز بودن پنجره هایمان می فهمیم که سر کارمان حاضریم. خانم چاق روبرو گاهی جلوی پنجره می ایستد و سیب گاز می زند. احتمالا" رژیم دارد. من شکمش را از درگاهی پنجره می بینم. خانم و آقای جوان هم گاهی گوشی به دست سرشان را از پنجره بیرون می آورند و حرف می زنند چون موبایل ها اینجا داخل ساختمان آنتن نمی هند.
کتاب "دلتنگی های نقاش .." را تمام کردم. غافلگیری های پایان داستانها را دوست داشتم. اما فکر می کنم سلیقه ی آدمها با گذشت زمان تغییر می کند. نمی دانم چرا اسمش را شاهکار گذاشته اند. من بعضی جاهای کتاب واقعا حوصله ام سر می رفت.
کتاب دیگری شروع کردم به نام "تسلی بخشی های فلسفه" نوشته آلن دوباتن با ترجمه عالی عرفان ثابتی. هنوز نظر ثابتی درباره اش ندارم چون کمی بیشتر از آن را نخوانده ام. اما به نظر می آید بد نباشد آدم کمی هم از حال و هوای گذشتگان و نحوه ی تفکرشان سردربیاورد.
پشت کتاب این جملات نوشته شده

این کتاب می کوشد تا با استناد به آثار شش فیلسوف بزرگ راه حل هایی برای مشکلات روزمره ی ما ارائه کند. با خواندن این کتاب از " سقراط" می آموزیم که عدم محبوبیت را نادیده انگاریم. "سنکا" به ما کمک می کند تا بر احساس یاس و ناامیدی غلبه کنیم. و "اپیکور" بی پولی ما را چراه می کند."مونتنی" راهنمای مناسبی برای درمان ناکارآیی ماست. عشاق دلشکسته می توانند با خواندن آثار" شوپنهاور" تسلی خاطر یابند و کسانی که در زندگی با سختی های زیادی روبرو هستند با "نیچه" همذات پنداری خواهند کرد

کار و زندگی هم به قوت خود باقی ست
فعلا همین دیگر

Sep 23, 2007

NUDITY

دیلیت شد

Sep 22, 2007

پنجشنبه
تمام روز در آینه گریه کردم
..
..

جمعه
با انرژی وصف ناپذیر از خواب بیدار شدم و تغییرات اساسی در منزل دادم که هنوز تمام نشده. استریو را از اتاق خواب به نشیمن انتقال دادم. گلدان ها را به ردیف روی میز چوبی پذیرایی چیدم. ساقه های بلندش را توی گلدان آب گذاشتم. از شر قاب چوبی سیاهرنگ استریو که همیشه از آن بدم می آمد خلاص شدم و راهی انباری اش کردم. خیلی کارهای دیگر هم در برنامه ام هست که برای اتاق خواب در نظر دارم. باید کار می کردم. باید این انرژی عجیب را که این روزها با من است برای تغییر بکار می بردم. تغییر. این همان چیزی است که به آن احتیاج دارم. و دارم بی وقفه و به هر شکلی که راضیم کند آن را به کار می بندم. بدون هیچ شکی. من با تمام جسم و روانم به انجامش نیاز دارم

شنبه
بهترم. احساس رهایی می کنم. تصمیم ناگهانی دیروز مثل آرام بخش اثر کرده. بیشتر ذهنم درگیر برنامه هایم است. به چیز دیگری فکر نمی کنم

..
..

Sep 20, 2007

دو پاراگراف نوشته به جای صد پاراگراف حرف

تنم مور مور می شود. نمی دانم از سرمای رسیدنِ آرام آرام پاییز است یا از چیز دیگر. دیشب خیلی اتفاقی سر از یک جمع گلد کوئستی درآوردم. البته معرف من به این جمع یک دوست کاملا" مطمئن بود اما نمی دانستم برای چی از من دعوت کرده اند. خلاصه تقریبا یک ساعت و نیم بمباران اطلاعاتی شدم و بعد از حدود دو ساعت در حالیکه مخم نزدیک بود بترکد بیرون آمدم. تقریبا همه چیز به روشنی برایم توضیح داده شد. حتی نحوه ی دریافت پول. با چشم خودم دیدم که چطور اعضای گروه از طریق پروفایل شخصیشان پولشان را دریافت می کنند. و البته سرمایه اولیه ای را هم که سازمان از کفت می گیرد و حداقل باید 3- 4 نفر از طریق تو وارد سیستم شوند تا همان سرمایه به تو برگردد (در قالب سکه- گردنبند- ساعت) دیدم. خوشم می آید عجب مغز متفکری داشته اند مدیران این سازمان. ببین چطوری محصولاتشان را در تمام دنیا می فروشند. واقعا دمشان گرم! .. یک چیز دیگر هم که توجهم را جلب کرد روحیه ی این گروه بود. همه شان زیادی خوشحال و خوشبین بودند. نمی دانم وقعا از اثرات مثبت این تجارت است یا یک جورهایی شستشوی مغزی می شوند همه شان! .. اما باز هم یک چیزی ته دلم نمی گذارد وارد این گروه بشوم. نمی دانم عدم اطمینان است یا ترس از تغییر. شاید هم منطق. فکر می کنم گذشت زمان روی من خیلی تاثیر می گذارد. بعضی خصوصیاتم، عادتهایم، برایم با اهمیت و اصلا جزئی از خودم شده اند. کم کم دارم دچار سندرم عدم انعطاف پذیری می شوم انگار
!

از خودم دلخورم. از اینکه غرورم را زیر پا گذاشته ام و زوم کرده ام روی مسئله ای که می دانم هر چه بیشتر اصرار کنم کمتر جواب می گیرم. اما این وضعیت به میل من ایجاد نشد. من می خواهم یک راه حل پیدا کنیم.
یک راه حل
یک راه حل
یک راه حل

Sep 19, 2007

رویا1

دیشب خواب "ر" را دیدم. داشت از کودکی به اسم علی شاه برایم حرف می زد. اسم عجیبی ست. می دانم. تا حالا نشنیده ام. و اینکه چرا دیشب بعد ازهیجان آن دیدار و آن اسپاگتی لذیذ و بگو مگو با "م" این خواب را دیدم برای خودم هم عجیب است. توی خواب اسم را که شنیدم انگار که ربطی به من داشته باشد با خودم فکر کردم که چه اسم خوبی ست و در خارج از ایران هم دوستان علی شاه (که پسرک کوچکی ست) می توانند او را آلیشا صدا بزنند! البته این قسمت خوابم دقیقا متاثر از صحبتی ست که چند وقت پیش در مورد اسم مائده و آهو داشتیم. یادت هست؟
:)

پ ن. پست بالا با لبخند ژکوندش مال یک بخش از من است. بخش دیگرم خسته و کلافه است. ذهنم یک جایی گیر کرده و خودش هم نمی داند کدام راه را باید بگیرد و برود. امروز هم که کار از سر و کولم بالا می رود و وقت ندار سرم را بخارانم هوس کتاب خواندن و فیلم دیدن کرده ام!. کتاب " دلتنگی های نقاش .." را دست گرفته ام و چند تا از داستان هایش را هم خوانده ام. کمی عقبم. می دانم. گوشه ی کتاب نوشته ام "5شنبه 5 دیماه 1383 کتابفروشی گلشن" و آنوقت تازه این روزها رفته ام سراغش. مدتها بود کتاب نمی خواندم. به دلایل مختلف. بله داشتم می گفتم فیلم دیدن. خنده دار است می دانم. وقتی دلم می گیرد و حوصله ندارم به کتاب و فیلم (اگر فیلم خوبی دم دست باشد) پناه می برم. دوست خوبی چند تا فیلم از لوئیس بونوئل برایم فرستاده که کامل ندیدمشان. نصفشان اینجا توی کشوی میزم هستند. می خواستم امروز که بی حوصله و کمی کلافه بودم بجای درخواست پروفرما پشتم را بکنم به تمام دنیا و بنشینم فیلم ببینم. اما نشد
!

پ.پ.ن. عجب پست خنده داری شد. دقیقا مثل امروز خودم
!

Sep 18, 2007

هر چند وقت یکبار تصمیم می گیرم آدرس اینجا را لو بدهم باز دلم نمی آید. حالا فعلا که اینطوری می گذرد. اینجا شبیه یک دفتر خاطرات شده که تقریبا بجز خودم کس دیگری آن را نمی خواند. تصمیم دارم عکس کنار صفحه را هرچند وقت یکبار بسته به حال و هوایم تغییر بدهم. این عکس اثر گرافیک مرحوم غلامحسیبن ساعد است که بی نهایت آرامش آن را دوست دارم. تصویر ماه و یاکریم هایی که دور و بر درخت کاج می چرخند مرا یاد کودکیم می اندازد. کاج های همیشه سبز میدان 50 نارمک مامن ظهر های تابستان ما بودند و هر سایه ای خانه ی یکی از ما دخترکان. یاکریم ها هم که همیشه یادآور خاطرات دورند. یادم هست که مادر داستانی از آنها برایم گفته بود که هنوز هم با شنیدن صدای بغبغوی یک یاکریم یاد آن افسانه ی قدیمی می افتم. خلاصه اینکه عکس زیبایی ست. اصلا امروز مرا ویر نوستالژیک گرفته. از توی کامپیوتر به آهنگهای پریچهر و فرنگیس گوش کردم و یاد قدیم ها افتادم. یاد دوتا دوست صمیمی قدیمم که هر دو رفته اند از ایران. بگذریم که از صبح کلی هم کار انجام داده ام و هنوز هم بعضی نیمه تمامند. اما امروز دفتر خلوت است و سکوت هم کمک کرده به این حس و حالم. خوبم. سکوت کرده ام. حرف نمی زنم. کار می کنم. کتاب می خوانم. می روم خانه آشپزی می کنم. ریخت و پاش های خانه را جمع و جور می کنم. فکر می کنم. و باز کار می کنم. کتاب می خوانم. می روم خانه آشپزی می کنم. ریخت و پاش های خانه را جمع و جور می کنم. و باز فکر و فکر و فکر
..
..

Sep 15, 2007

بُرش

زن ملافه را که از پنجره کشید پایین انگار چیزی توی دلش کنده شد. منظره ی زیبای روبرو با چراغهای روشن دم غروب و کوههای بلند و خانه های ریز و درشت جلوی چشمانشان ردیف شد
زن گفت: کاش وقت داشتیم یه چای می خوردیم جلوی این منظره
مرد در تایید حرفش گفت: آره اونم توی اون یکی تراس
بلند شدند. لباسهایشان را پوشیدند و راه افتادند
تمام راه الهه می خواند و آن دو سکوت کرده بودند. شاید به الهه گوش می کردند. شاید به ندای درونشان
..
..

Sep 12, 2007

همراه شو عزیز
همراه شو عزیز

تنها نمان به درد
کاین درد مشترک
هرگز جدا جدا
درمان نمی شود

دشوار ِ زندگی
هرگز برای ما
بی رزم مشترک
آسان نمی شود

تنها نمان به درد
همراه شو عزیز
همراه شو
همراه شو
همراه شو عزیز

کاین درد مشترک
هرگز جدا جدا
درمان نمی شود

Sep 11, 2007

20 شهر ی ور

چرا فکر می کنی فرق می کند؟ چرا فکر می کنی باید فرقی داشته باشد اما وقتی که می رسد می بینی هیچ فرقی هم با روزهای دیگر خدا ندارد. حتی ممکن است کمی هم سرما خورده باشی و یک استامینوفن انداخته باشی بالا. بیشتر وقتی متوجه اش می شوی که می بینی به غیر از دخترک و مادر و تک و توک همکاران تقریبا دیگر کسی نیست که بهت تبریک بگوید. خنده دار تر اینجاست که خودت هم حوصله ی این روز را نداری انگار. دوست داری زودتر بگذرد و دوباره مشغول زندگیت باشی و سرت را زیر برف کنی و یک چیزی مثل نیشتر مدام توی سرت نزند که یک سال دیگر هم رفت. حالا خوب است که شب هنوز مانده. خوب است که شوق کودکانه ای ته قلبم هنوز هست برای جشن دونفره ی امشبمان. عکس های دیشب را نگاه می کنم. جشن کوچک من و مادر و دخترک را. هنوز گرمی گونه هایش را روی گونه هایم احساس می کنم وقتی مثل کودکی خودش را چسبانده بود به من تا عکس بگیریم. تقریبا تا بحال هیچ وقت چنین چیزی را احساس نکرده بودم. با خودم فکر می کنم نکند بیشتر از آنچه که می دانم و می بینم به من نیاز دارد؟ نکند بیشتر از آنچه که من به او نیاز دارم او به من وابسته است؟ نکند من مادر ِ مادر شده باشم؟ .. کاش اینطور نبود. کاش این همه سنگین نبود بار مسئولیت.
راستی، دیشب خانه ی بغلی ما عروسی بود. برای من که شب تولدم بود خوش یمن بود. یک چیز دیگر، آن شمع های رنگی کوچک باریک، امسال کیک تولد دخترک، تو، و من را روشن کردند. این هم برای من نشانه ی خوبی ست. نشانه های کوچک خوبی که زندگی را در پشت تمام شبها و روزهایش برای لحظاتی زیباتر، شیرین تر، و روشن تر می کنند.
امروز اولین روز از سی و هفتمین سال زندگی من است.

Sep 8, 2007

اینجا چراغی روشن است

معلقم. احساس تعلق به هیچ کجا نمی کنم. آنجا که به یقین می دانم مال من است، عمر نوح و صبر ایوب می خواهد که حسم را به چشم ببینم. آنجا هم که زندگی می کنم گمان می کنم مال من نیست. صبرم تمام شده. برای حالا هم که شده - نه برای فردا و نه به خاطر دیروز- می خواهم جایی برای خودم داشته باشم. حتی اگر همیشه در آن زندگی نکنم. می خواهم جایی باشد که به آن تعلق خاطر داشته باشم و واقعی باشد. دیدنی باشد. لمس کردنی باشد. از ایمان به رویاهایم دست نشسته ام. اما شاید رویاها حالا حالا ها عینی نشوند. این شب و روز من است که با چشمم گذرانشان را می بینم. باید بجنبم. قبل از آن که دیر شود.
خیلی بد است که آدم نسبت به خانه ای که در آن زندگی می کند چنین حسی داشته باشد؟ ولی من دلیلش را می دانم. لحظاتی را که اینجا در حیاط درختکاری شده می گذرانم مرا از خانه جدا می کند. خوب می فهمم. اینجا هم که مهمانم. می روم. و وقتی برمی گردم خانه برایم زندان می شود انگار. بال هایم را کنده اند انگار. دلیل این را هم خوب می دانم. این خانه نیست که بالهای مرا می کند. این جدا شدن از توست که مرا اینگونه بی قرار می کند. می خواهم لحظات بی قراریم را در یک چهار دیواری از آن خودم سپری کنم تا آرام بگیرم. می خواهم چشمم به چشمان مادر نیافتد. می خواهم تنها باشم کمی با خودم. می خواهم ببینم که زمان می گذرد و آرام آرام مرا با خود پیش می برد. می خواهم در خانه ای آرام بگیرم و ساکن شوم که به من یادآوری کند زندگی همین است. توی خانه ی مادر همیشه احساس می کنم مهمانم. باید بروم. می خواهم بروم. اما به کجا. به حیاط درختکاری شده پناه می برم اما آنجا هم که جای من نیست. آنجا هم که مهمانم. می خواهم یک چهار دیواری باشد که آنجا سرم را در لاک خودم فرو ببرم و فکر کنم بی آنکه قضاوت کنم. بی آنکه بی طاقت شوم.
می خواهم کمی از درون آرام بگیرم
پ ن 1 عنوان پست اسم فیلمی بسیار زیباست
پ ن بی ربط 2 هوا آفتابی ست اما بوی پاییز می دهد
پ ن بی ربط 3 دارم مجموعه داستان های کوتاه عباس معروفی ( دریا روندگان جزیره آبی تر) را می خوانم. داستان (منظره ی باستانی) عجیب به دلم نشست. مرا یاد پدرم انداخت

Sep 6, 2007

Feedback is the breakfast of Hero

وقتی همچین جمله ای در یک کتاب کت و کلفت مدیریتی وجود داشته باشد آنوقت دیگر چه انتظاری باید از من بینوا داشت
این وبلاگ که هنوز خصوصی است. همین چند نفر هم که آدرس اینجا را دارند اگر اینجا که می آیند تک سرفه ای یاللهی چیزی نگویند که من دق می کنم از بی بازخوردی
گفته باشم، من تا بازخورد نگیرم دیگر هیچی نمی گویم. اصلا خاطرات سفر آبگرم و اسکیت سواری و بخور و بخواب های این چند روزه و داستان جیغ های سرکار و ضریح کنار تخته سنگ و نجواهای شبانه و رستوران چینی و خواب دیشب و خاطرات کودکی و
اشک ها و لبخند ها و همه و همه را می گذارم لب کوزه آبش را هم تنها تنها می خورم.
از شوخی گذشته خیلی دوست دارم بدانم اصلا چند نفر اینجا را می شناسند و احیانا می خوانند
می شود دست تکان دهید لطفا
(:

Aug 28, 2007

شش سال پیش در چنین روزی

تیتر این پست را از تیتر مقاله روزنامه کش رفتم. موضوعش هم واقعی ست. شش سال پیش در چنین روزی شروع به وبلاگ نوشتن کردم. و نوشتن این وبلاگ با تمام خوبی ها و بدی هایش برای من درس بزرگی بود. به قول یکی از دوستان حالا دیگر دورانش بسر آمده. درست یا غلطش را کاری ندارم. اما حتی اگر فکر کنیم که سالها پیش دوران اوجش بود من نیز با آن اوج بالا رفتم و با نوشتن، دیگران را و بیشتر خودم را شناختم. یاد گرفتم احساساتم را بنویسم. حس های خوب را جاودانه کنم و از شر حس های بد خلاص شوم. همان اوایل با نوشتن خاطرات تلخ جداییم به شکلی خودم را روانکاوی کردم و اعتقاد دارم که همان خالی شدن ها کمک بسیار بزرگی در تحول روح و افکارم بود. نوشتن وبلاگ دری از دنیاهای جدیدی را به روی من باز کرد. از خاطره ی فراموش نشدنی کشف وبلاگ کرگدن و سالهای ابری و پوست انداختن و شرقی و زنانه ها و خیلی وبلاگ های تاثیر گذار گرفته تا ماجرای حک شدن کودکانه ی وبلاگم و از وبلاگ زنانه ی لافم فینی که قربانی خودخواهی ها شد گرفته تا نقطه عطف زندگی عاطفیم یعنی برخورد با تو. از خاطرات تلخ از دست دادن عزیزانم که نگو. از زلزله ی تکان دهنده ی بم تا ماجرای اعدام صدام و انتخابات ریاست جمهوری و دهها ماجرای اجتماعی و سیاسی دیگر. همه و همه اینجا هستند. خلاصه اینکه اگر به گذشته بازگردم دوباره تمام این سالها را خواهم نوشت. "آهو" و اینجا هم "نیلوفر در آینه" شش سال از زندگیم مرا همراهیم کردند. من بزرگ شدنم را به چشم دیدم. و شش سال یک عمر است.

Aug 27, 2007

دست گرمی
دیروز از زیر پل میرداماد تا شهر کتاب آرین قدم زدم. رفتم داخل شهر کتاب. یک کتاب موسیقی های ساده ویولن برای دخترک و یک کتاب کوچک فنگ شویی برای خودم خریدم. بوی کتاب ها را داخل ریه هایم فرو بردم و چند لحظه ای رخوت روزهای گذشته را احساس کردم. کتاب کوچکم را خواندم و لذت بردم. خیلی خوب بود. نه فقط کتاب. بلکه کتاب خواندن. چند وقت بود غیر از کتاب های درسی کتاب دیگری دست نگرفته بودم. این کتاب کوچک دست گرمی بود برای آشتی دوباره با دنیای پر رمز و راز کاغذ. این چند خط کوتاه هم دست گرمی است برای آشتی با دنیای پر رمز و راز نوشتن. دوباره می نویسم. و چه حس خوبی ست.
Free counter and web stats