May 2, 2007


هيچی برای عنوان يادم نمی آيد




چند روزی ست یک جای کار می لنگد. سرحال نیستم. با همکارانِ بی نوایم دعوا دارم. همین چند روز پیش که خانم "د" از دستم ناراحت شد و وسط راه از ماشین پیاده شد حتی کاری نکردم که پیاده نشود. البته من فکر کردم حقش است اما خدا هم نامردی نکرد و پانصد متر جلوتر جریمه شدم. تازه امسال عید هم که به دیدن پدر بزرگ و مادر بزرگ پدری دخترک نرفتم فکر می کردم که احتیاجی نیست بنشینم حرف های تکراری شان را به زور گوش کنم. این شد که ماهیانه دخترک هم قطع شد. همه اینها بعلاوه اینکه همین چند وقت پیش بود که به اصرار "پ" نیم ساعت بعد از کار دیدمش. خودم کمی وجدان درد داشتم اما فکر کردم بیهوده است. البته پشت بندش اِم پی تری پلیر نازنینم به درک رفت. اما اینها هیچ کدام دلیل نمی شود که سگ باشم. اشکال از جای دیگری ست. دلیلش را خودم می دانم اما اینجا نمی نویسم. راستش این وبلاگ که حالا دیگر فامیل و دوست و آشنا می خوانندش یک کمی ممکن است دیگران را گمراه کند. می دانید چیست؟ اینجا فقط بخشی از من است. آن هم بخشی که گاهی اوقات دوست دارد بنویسد خودش را. این همه ی زندگی من نیست. من هم آهوی همیشگی اینجا نیستم. من هم مثل مردم عادی زندگی می کنم. می خندم. می رقصم. غذا می خورم. تفریح می کنم. گاهی هم خسته و بی حوصله می شوم. همیشه هم سعی داشتم از تمام احوالاتم اینجا بنویسم. چه زمانی که شادم و چه ناشاد. اصلا گاهی دلم می خواهد با اسم واقعی خودم هم بنویسم. آهو اسم من نیست. اسم مستعار هم نیست. چطور بگویم. یک روز بارانی در اواخر تابستان پنج سال پیش بود که توی ایستگاه اتوبوس میدان آرزانتین یاد این اسم افتادم. قبلش به مدت خیلی کوتاهی اسم وبلاگم این بود "از رنجی که می بریم" اما خیلی زود عوضش کردم و خیلی آنی به سرم زد که اسم آهو را اینجا بگذارم. خیلی هم در موردش فکر نکردم که اسم وبلاگ چه تاثیر بزرگی در تصور مخاطب دارد. اولش هم به گمانم خیلی ها فکر کردند دختری هفده هجده ساله هستم که به شوق مشهور شدن یا ناز و اطوار اینجا می نویسم. اما واقعیت هیچ کدام اینها نیست. من یک زن سی و شش ساله هستم با یک زندگی واقعی. آهو می تواند اسم یک دختر بچه ی دوست داشتنی باشد. یعنی غالب ترین و مهم ترین تصوری که پنج سال پیش در زندگیم و در ذهنم وجود داشت. این شد که اسم این وبلاگ شد آهو. نه اینکه حالا این دختر بچه ی کوچک مهم نباشد. نه. اما امروز دیگر ترسی از شناخته شدن ندارم. به گمانم ترسی که از این محیط مجهول داشتم حالا بعد از پنج سال کم کم جایش را به حس تعلقی داده که شناخته شدنِ اسمم دیگر آن را از من نخواهد گرفت. شاید خیلی زود اسم اینجا را عوض کنم. دیشب داشتم از دخترک علوم می پرسیدم. رسیدم به بحث جریان خون و تنفس و کار قلب و اینکه اوره ماده ی سمی دفع شده ایست که اگر در بدن بماند تولید مسمومیت می کند. یاد اتفاق چند وقت پیش افتادم. اتفاقی که جان یکی از عزیزان ما را گرفت و اینجا در این کتاب علوم پایه چهارم ابتدایی چه راحت در موردش حرف می زنند. یک چیز دیگر هم بگویم. دیشب خواب "محمدرضا شاه پهلوی" را دیدم! آمده بود خانه ی ما و به من و مادرم سکه هایی طلا آنهم بزرگ تر از اندازه ی معمولی می داد. هنوز در کف کت و شلوار مشکی و آن بلوز سفید آهار دار و لبخند غرور آمیزش توی خواب هستم. اینجا هم که کار نیست. نشسته ایم منتظریم ببینیم شرکت تولید کننده دلش می خواهد به ما جنس بفروشد یا نه. کار خدا را ببین. اعتبار اسنادی دیداری باز کن. پول را یکجا بده. مالیات هم بده. ناز هم بکش. اما باز هم که فکر می کنم می بینم هیچ کدام اینها دلیل نمی شوند که من سگ باشم. اوووووه چقدر نوشتم. گفته بودم که حالم خوش نیست!



5 comments:

دانش said...

چند سال ننوشتن ...

دوباره شروع کردن ...

و همزمان با اين آغاز، ملاقات تصادفی يه دوست قدیمی که به روز شده ...

با خوندن مطالب، متوجّه شدم که خيلی چيزها تغيير کرده. به عنوان مثال، بعضی ها که تا ديروز بودن، امروز نيستن ...

موافقم. حيف شد و پذیرش اش خیلی سخته ...

ولی خبری از خواهر زاده ات ندیدم ...

ازش برام بنویس ...

که امیدوارم خبرهای خوبی باشه ...

کوچولویی رو هم که دیگه نمی شه به اش گفت کوچولو، ببوس ...

آهو said...

آقای دانش عزيز خوبيد؟ بعد از مدتها برگشتيد. و حالا متاسفانه مهرانه ی ما پرکشيده ..

فروغ said...

یک وقت هایی کودک درون آدم دلش ناز کشیده شدن می خواهد. دلش می خواهد لج باز شود و به همه دنیا بگوید آن طوری رفتار می کنم که دوست دارم.

بد هم نیست. همیشه که نباید آدم بزرگ بود. ولی مسئولیت خرابکاری های این وقت کودک را باید قبول کرد و در ضمن خیلی هم بهش میدان نداد. تا حدی که لجش خالی شود بس است.آن قدر که بتوانی بعدش اوضاع را ماست  مالی کنی و گندهای زده شده را درست کنی.

اینها را خودمانی گفتم. وگرنه کارهایی که تو کرده ای حتما در زمان انجامشان دلایل خاصی داشته اند.

راستی .. آهو خوب است. خیلی سال است بهش عادت داریم. مهم این است که آدم پشت این نوشته ها آدمی ست از جنس خودمان.. دوست داشتنی:)

دانش said...

یه خونواده ی 6 نفره

پدر و مادر، یه دختر و سه پسر

پسرها، علی و امیر و حسین

علی در سال 68 از جراحات شیمیایی فوت کرد

وقتی دفن اش می کردیم، امیر گفت:

< بعد از مراسم ختم، برمی گردم سر کار. چون زندگی، یه بادی داره که باید همراه اش بری و گرنه جا می مونی ... >

خود امیر، در سال 75 در تصادف اتوموبیل، کشته شد

وقتی دفن اش می کردیم، حسین همون چیزی رو گفت که امیر می گفت

حسین هم در اسفند 85 در اثر ابتلا به سرطان فوت کرد

وقتی دفن اش می کردیم، کسی نبود که جملات شون رو تکرار کنه

ولی همه مون می دونستیم که حقّ با اون ها بوده و باید با باد زندگی، همراه شد

به خاطر همینه که شما، بنده و دیگران، تحت هر شرایطی، روال عادّی زندگی مون رو ادامه می دیم.

دوش می گیریم، مسواک می زنیم، کرم می مالیم، اصلاح می کنیم، عطر می زنیم، قرص هامون رو می خوریم، و خوردن رو هم فراموش نمی کنیم .........

بیایین توی وبلاگم، آرشیو تیر ماه 85 رو باز کنین، قصّه ی < نفس تنگی > رو بخونین، تا همفکری بیشتری با متن بالا پیدا کنین ...

بدون ریاکاری، به اندازه ی خودت از رفتن مهرانه ناراحتم.

آهو said...

خيلی ناراحت شدم آقای دانش. اميدوارم از نزديکانتون نباشند چون می دونم تحملش خيلی خيلی سخته. بيچاره اون مادر.

Free counter and web stats